رمان تنها تو مادرم هستی 1
زندگی را با تمام روزهای تلخ و شیرینش دوست دارم گاهی روزگارت چنان میگذرد که خیال میکنی زندگی
نیست تنهارویاییست وبس زندگی گاهی تلخ است و گاهی شیرین و تو تنها با آن همراهی اما باید تلاش کنی
تا تمام تلخی ها تبدیل به شیرینی شوند و روزگار به کامت باشد تمام جملات زیبای دنیا تقدیم به مادرانی که
جان میگذارند به پای سرنوشت فرزندان خود حتی اگر از خون و گوشت و پوست خود نباشند" رمان تنها تو مادر
هستی روایت عشقی بی پایان است عشقی که شاید بتوان گفت جنس آن با دیگر عشق ها ومتفاوت است و
رنگ و بوی دیگری دارد این رمان در مورد زندگی دختری پاک و مهربان است که تمام زندگی خود را وقف کودکی
میکند و از جان مایه میگذارد و از خود گذشتگی های بی نظیری میکند، امیدوارم در این رمان با من همراه
باشید"
از روزی که خودم رو شناختم توی پرورشگاه یا همون خانه مهر کنار بچه های شبیه
به خودم زندگی میکردم هرگز پدر و مادرم رو ندیدم و حتی دلیل تنها شدنم رو
نفهمیدم هجده سالم که شد تصمیم گرفتم زندگی مستقلی رو شروع کنم با کمک
مدیر خانه مهر خانم رحیمی که حدوداً پنجاه سالش بود وتمام این سالها برای همه
بچه ها با جون و دل مادری کرده بود تونستم تو یه شرکت مشغول به کار بشم و با
ضمانتش وام بگیرم ، در کنارش به درسم هم تو رشته حسابداری ادامه بدم به
محض گرفتن وام یه آپارتمان نقلی اجاره و زندگی جدیدم رو شروع کردم هرچند که
به یه دختر مجرد کسی خونه نمیداد و من با کلی تلاش و ضمانت مجدد خانم
رحیمی تونستم خونه اجاره کنم اما با اومدنم از خانه مهر اونا رو فراموش نکردم و
حداقل هفته ای یکبار رو به دیدن بچه های که جزئی از زندگیم بودن و در اصل اونها
خانواده ثروتمند و مادری مغرور داشت پدرش تاجر فرش و مادرش مترجم زبان
فرانسه که با دوستی ما کاملا مخالف بود و از نظر رده اجتماعی من براش هیچ
ارزشی نداشتم تو همین مدت کم دوستی من و دخترش مدام سعی میکرد
دخترش رو از من دور کنه چندباری گفته بود که اون دختر خانوادهای نداشته که
درست تربیتش کنن پس حتما روش زندگیم درستی هم نداره اما نسیم که دختر
خیلی مهربونی بود دوستیش رو با من قطع نکرد اون دختر زیبا و شیک پوشی بود
که سال گذشته در سفری که با خانواده به فرانسه داشتن با پسری به نام سعید
فرجاد که پسر مغرور اما خوش قیافه که در نگاه اول برای هر دختری ایده آل به نظر
میرسید آشنا میشه و بعد از عقد سعید تصمیم میگیره به مدت یکسال با خانوده
راشد تو ایران زندگی کنه و بعد از عروسی با نسیم به فرانسه برن و برای همیشه
اونجا زندگی کنن نسیم همیشه از رفتارش برام تعریف میکرد از اینکه دنبال پیشرفته
و کسب ثروت با اینکه وضع مالی خوبی داشت ولی به قول خودش پول چیز با
ارزشیه که آدم تا روزی که نفس میکشه و تواناییش رو داره باید برای بدست آوردنش
تلاش کنه و عقیده داشت تنها چیزی که میتونه باعث سرشناس و قابل احترام بودن
باشه پوله چیزی که من اصلاً قبول نداشتم ، از نظر من لباس تن ارزش نداره این
خود آدمه که با ارزشه حالا هرچند که پولدار نباشه .
دوماهی بود که اختلافات شدیدی بین نسیم و سعید به وجود اومده بود و از طرفی
تو این گیر و دار تقریباً یک هفته بود که نسیم متوجه شده بود سه ماهه بارداره و
جای تعجب داشت که تا حالا نفهمیده بود البته حق داشت این مدت انقدر گرفتاری
و دردسر داشت که دیگه توجهی به بقیه چیزا نمیکرد یه جورایی همه چیز بهم
ریخته بود و حالا توی این شرایط اون به من پناه آورده بود مادرش و پدرش میگفتن
نباید بچه رو نگهداره ،به اصرار اونا رفته بود پیش یه متخصص که از آشناهاشون بود
اما از نظر جسمی ضعیف بود و امکان از بین بردن بچه وجود نداشت و اگرم میشد
خطرات زیادی رو برای مادر به همراه داشت و حتی ممکن بو دیگه نتونه بچه دار بشه
و خلاصه همه چیز دست به دست هم داده بود تا این بچه ناخواسته بمونه هروز
شدت درگیری های بین اون دونفر بیشتر میشد و من هم اونقدر گرفتار کار و درس
بودم که خیلی فرصت رسیدگی به اوضاع نسیم رو نداشتم البته کاری هم از دستم
بر نمیومد چون اون خانواده داشت و مطمئنن اونا بهتر میدونستن باید چیکار کنن و
فکر میکردم اونا اجازه نمیدن زندگی دخترشون بهم بخوره ولی تا اونجایی که میشد
سعی میکردم شنونده خوبی باشم و باهاش حرف بزنم اما خب اون گوش شنیدن
نداشت و فقط گله و شکایت از سعید میکرد تا جایی که فاجعه اصلی بلااخره رخ داد
و بیست روز بعد از به دنیا اومدن بچه توافقی از
هم جدا شدن ، سعید حضانت بچه رو به نسیم داد البته این شرطش بود که اگه
نسیم بچه رو قبول کنه اونم طلاقش رو میده و بعد از تموم شدن کارها تنها به
فرانسه برگشت و خانوده راشد هم درصدد این بودن که برای همیشه برن ایتالیا و
جالب بود که خانواده راشد هم اصلا علاقه ای به نوشون نداشتن بهش به چشم یه
موجود اضافه نگاه میکردن تا اینکه تو یه شب پاییزی ساعت نزدیک نه شب بود که
نسیم به دیدنم اومد و ازم خواست سیاوش که فقط یک ماهش بود رو به یک هفته
ای پیش خودم نگهدارم هر چند این مدت هم بیشتر اوقات پیش من بود چون میگفت
مادرش توی نگهداری سیاوش کمکش نمیکنه و از طرفی کارای رفتنش رو هم باید
خودش انجام بده و با این شرایط امکانش نیست و من هم قبول کردم بعد از یک
هفته که من از سیاوش که واقعا نامش برازندش بود چون چشم های درشت که تو
حصار مژه های بلند و سیاهش بود پوست گندمی و بینی خوش تراش و لبهای
سرخ متناسب با صورتش با اینکه نوزاد بود اما میشد فهمید که درآینده پسری زیبا و
باجذبه میشه نگهداری کردم ولی متاسفانه یا شایدم خوشبختانه به جای نسیم
نامه ای از طرفش اومد با این مضمون : مریم عزیزم سلام امیدوارم من رو ببخشی
باورکن نمیخواستم این کار رو بکنم اما من هم مجبور بودم مادر و پدرم مخالف
نگهداری سیاوش بودن و شرط کردن که اگه میخوام با اونها زندگیم رو ادامه بدم من
هم باید مثل سعید قید کودک یک ماه خودم رو بزنم اولش نمیخواستم ولی بعد که
خوب فکر کردم چاره ای جز این ندیدم میدونم که برات زحمت های زیادی رو توی این
مدت داشتم اما زحمت آخر اینکه سیاوش رو تحویل خانه مهر بدی من مطمئنم اونا
خیلی بهتر از من و سعید میتونن بزرگش کنن آدم هایی که فرشته مهربون با قلب
بزرگی چون ترو تربیت کردن حتماً میتونن از سیاوش هم به خوبی نگهداری کنن،
ازت خواهش میکنم از من متنفر نباش و توی قلب بزرگت محکومم نکن من مجبور به
انتخاب شدم و از اونجایی که نمیتونم سختی ها رو تحمل کنم از آینده نامعلومم
ترسیدم برای فرار از ترسم ، ترس از تباهی و بدبختی راهی جز رفتن پیدا نکردم
میدونم الان که داری نامه رو میخونی دلت میخواد اونجا بودم و میزدی توگوشم و بهم
میگفتی لیاقت مادر بودن رو ندارم بله ندارم و الان که اومدم ایتالیا و زندگی جدیدم
رو شروع کردم دیگه نمیخوام حتی سایه ای از گذشته رو دنبال خودم داشته باشم
امیدوارم شرایطم رو درک کنی نمیگم به امید دیدار چون میدونم ما دیگه هرگز قرار
نیست همدیگه رو ببینیم ، دوستدار تو نسیم .
نامه رو بستم و ساعت ها برای غریبی سیاوش کوچکم اشک ریختم نمیدونستم
باید چیکار کنم سردرگم بودم اصلاً برام قابل باور نبود که نسیم دختر مهربونی که
میشناختم تا این حد خودخواه باشه بتونه از بچه ای که از گوشت و پوست و خونش
بود بگذره الان دیگه حس میکنم اصلاً نمیشناسمش اما یه چیزی رو مطمئن بودم
اینکه هرگز حاظر نیستم سیاوش رو به خانه مهر بسپرم نه اینکه اونجا بد باشه اصلاً
ولی حسی توی وجودم بود که باعث میشد کم کم مصمم بشم بتونم به طور جدی
با خانم رحیمی صحبت کنم تا به هر قیمتی شده این موجود نازنین رو پیش خودم
نگهدارم میدونستم که راه سختی رو در پیش دارم ولی نمیخواستم اون هم مثل
من یه عمر با حسرت بزرگ بشه پس باید تمام تلاشم رو میکردم تا براش مادر باشم
هرچند که من اون رو بدنیا نیاورده بودم ولی معتقدم مادر کسی هست که عمرش
رو به پای بچه میذاره اون رو با جون و دل بزرگ میکنه مثل خانم رحیمی که برای تک
به تک بچه های خانه مهر مادری کرده و ما اون رو مادر خودمون میدونیم و اینکه من
خودم هم تنها بودم فکر میکردم حالا بیشتر از هر چیزی ما دو نفر بهم دیگه نیاز