رمان قرار اول 2
_ اِ اِ اِ! سمیرا نگاه کن! بازم همون پسره است! به خدا خودشه...
سمیرا در حالیکه دستم رو میکشید و به سمت ساختمون دانشکده میبرد با حرص گفت:
_ زهرمار... نیشتو ببند! چه خوششم اومده!
با صدای بلند زدم زیر خنده، جوری که توجه چند نفر دور و برمون رو به خودم جلب کردم!
در حالیکه سعی میکردم صدام رو پایین بیارم گفتم:
_ چرا من خوشم بیاد؟ سر پیازم یا تهش؟ ولی ظاهرا حسابی هوش و حواس تو رو برده!
با عصبانیت برگشت سمتم و با غیظ گفت:
_ شوخیات اصلا بامزه نیست...
با همون نیش باز گفتم:
_ منم شوخی نکردم (با دست اشاره ای به دور و برمون کردم و ادامه دادم) ساختمونو اشتباه اومدی خانوم حواس جمع!
با کلافگی دستی به پیشونیش کشید و دوباره منو با خودش به سمت در خروجی کشوند...
میخواستم برای اذیت سمیرا هم که شده، چشم بگردونم تا دوباره پسره رو پیدا کنم، که یهو جلوی ورودیه ساختمون باهاش برخورد کردیم...
با یه لبخند و چشمایی که شیطنت ازشون میریخت یه نگاهی بهمون انداخت و رو به سمیرا پرسید:
_ ببخشید خانوم، آموزش دانشکده مدیریت کجاست؟ توی خود ساختومنه یا باید برم ساختمون مرکزی؟
اگر
بخاطر سمیرا نبود، همونجا میزدم زیر خنده! دروغ از این تابلوتر نمیشد! خوب
آموزش هر دانشکده توی ساختمون خودشه دیگه گاگول خان! حالا خوبه همین چند
روز پیش توی آموزش دیده بودیمشا...
فکر کنم سمیرا هم به همون چیزی که من فکر میکردم، فکر میکرد. چون با حرص نفسش رو داد بیرون و چشماش رو برای پسره دروند!
میخواست با دست دانشکده رو بهش نشون بده که پیش دستی کردم و با یه نیشخند به سمیرا، رو به پسره گفتم:
_ توی همون ساختمون رویروییه! ما هم داریم میریم سمت آموزش! اگه بخواید میتونید همراهمون بیاین!
پسره
یه لبخند زد و باهامون همقدم شد... برعکس چیزی که فکر میکردم، هیچ حرفی
درباره اون روز نزد، این وسط فقط سمیرا بود که با نیشگوناش از خجالت من و
بازوم دراومد!
راستش ماجرا آشنایی ما با این پسره برمیگشت به یه هفته قبل...
نیم
ساعتی بود که واسه رفع اشکال توی انتخاب واحدمون جلوی دفتر مدیر گروه
وایساده بودیم... طرفای ظهر بود و فقط من و سمیرا مونده بودیم... منتظر
بودیم نفر قبلی هم بیاد بیرون تا نوبت ما بشه... اما تا طرف از دفتر اومد
بیرون و ما خواستیم بریم داخل، این شازده با یه عذرخواه زیرزبونی پرید توی
دفتر و در رو هم پشت سرش بست... یه نیم ساعتی اون پشت معطل شدیم، تا آقا
بالاخره اومدن بیرون! ولی بعدشم خوردیم به تایم ناهار مدیر گروه محترم و...
خلاصه این حرکت پسره باعث شد یه چیزی حدود دو ساعت، بیخود توی دانشگاه
علاف بشیم... اما قضیه از اینجا جالب شد که با سمیرا رفتیم سمت آبسرد کن که
لااقل توی این گرما یه آبی به خودمون برسونیم، سمیرا هم طبق معمول که از
یکی عصبانی میشد، داشت هرچی از دهنش درمیومد رو به روح و روان پسره که
انقدر توی این گرما معطلمون کرده بود میفرستاد! یهو از گوشه چشم نگام افتاد
به پشت سرمون... یه کمی سرم رو برگردوندم عقب و دیدم... بــــــــله! آقا
پشت سرمونه و با چشمای متعجب داره سمیرا رو نگاه میکنه... سریع یکی زدم توی
بازوی سمیرا که باعث شد برگرده و نگام کنه و باتعجب مسیر نگام رو دنبال
کنه... با دیدن پسره زبونش بند اومده بود! البته حقم داشت... با چیزایی که
این داشت بهش میگفت، گفتم الانه که طرف یه حال اساسی از سمیرا بگیره!
اما
ظاهرا پسره خیلی آدم حسابی تر از این حرفا بود... چون در جواب بد و بیراه
های سمیرا شروع کرد به عذرخواهی کردن و دلیل آوردن برای عجله اش... من یکی
که حسابی شرمنده رفتارش شدم، چه برسه به سمیرا...
خلاصه
بعد از کلی معذرت و تعارف تیکه پاره کردن، از کنارمون رد شد و به سمت راه
پله ها رفت... برگشتم یه چشم غره اساسی به سمیرا برم، که دیدم خانوم بجای
احساس شرمندگی، داره با تحسین پسره رو نگاه میکنه... یهو پرید سمتم و گفت:
_
ای جوووووووونم! عجب تیکه ای بود غزل! چه صدایی داشـــــــــــــت! زود،
تند، سریع آمارشو برام دربیار که عصری همراه با منزل و گل شیرینی میخوایم
بریم خونه شون به غلامی بگیرمش! جونم! اخلاقو دیدی؟ مّاه! دو روز دیگه
میریم سر خونه و زندیگیه خودمون، لازم نیست هی باهاش اره بدم تیشه بگیرم!
اگه ننه باباشم مثل خودش باشن که دیگه هیـــچ... اصلا قول میدم اگه
خونوادگی اخلاقشون همینطوری باشه از مهریه کم کنم... ای جانم غزل! دیدی چه
قد و هیکلی داشت! اصلا به خاطر این قدش ...
سمیرا
همینطور داشت تند تند پشت سر هم حرف میزد و من با چشمای گرد شده به پسره
که دوباره برگشته بود و پشت سرش وایساده بود نگاه میکردم... آروم دستم رو
گذاشتم روی بازوی سمیرا و با ناله گفتم:
_ سمیرا... تو رو خدا دیگه حرف نزن!
قبل
از اینکه جوابم رو بده با صدای خنده بلند پسره جفتمون از جا پریدیم...
زهرمار! نه به رفتار دو دیقه قبلش، نه به حالاش... سمیرا که بنده خدا داشت
پس میفتاد با این سوتیای پشت سرهمی که جلوی این بشر داده بود...
پسره بعد از اینکه یه دل سیر خندید یه سری تکون داد و بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه دوباره به سمت دفتر مدیر گروه راه افتاد
...
بعد
از اون روزم یکی دوبار توی دانشگاه دیدیمش. ولی انگار سمیرا جن شده بود و
اون بسم الله! هرجا می دیدیمش، به تابلوترین شکل ممکن، 180 درجه مسیرش رو
تغییر میداد... تا امروز که بالاخره گیرش انداخت!!!
اون
روز بعد از اینکه کارمون توی آموزش ردیف شد، راه افتادیم سمت کلاس... حالا
بماند که سمیرا خانوم به خاطر کاری که کرده بودم و این آقا باهامون همقدم
شده بود، قهر فرمونده بودن... اما شُک اصلی اون روز، بعد از کلاس بود؛ اونم
وقتیکه توی راهرو دیدیم یکی از دخترای ورودیه خودمون با صدای بلند به همون
پسر گفت: ""خسته نباشید استاد!!!"
اون
لحظه سمیرا رو کارد میزدی، خونش درنمیومد... سمیرا با اینکه جزو دخترای شر
و شیطون دانشکده بود، ولی همیشه جلوی اساتید رعایت میکرد، به اصطلاح
میخواست حرمت شکنی نکنه. اما حالا به خاطر سوتیایی که جلوی یه جوجه استاد
داده بود، حسابی از دست خودش شاکی شده بود!
یه
هفته تمام مثل مرغ پرکنده اینور و اونور رفت و آمار پسره رو گرفت تا بفهمه
طرف چی درس میده و یه وقت نکنه مجبور باشه توی همین یه ترم باقیمونده از
کارشناسیمون باهاش کلاس برداره...
بالاخره
بعد از یه هفته، یه روز طرفای عصر با عجله اومد خونه و یه ساعت تمام مخ
منو کار گرفت تا نتایج تحقیقاتش رو برام بگه... خیلی حواسم به حرفاش نبود،
بیشتر تمرکزم روی متنی بود که داشتم ترجمه میکردم و فرداش باید به محرابی
تحویل میدادم! اما از بس اسم پسره رو تکرار کرد، خیلی خوب یادم موند: استاد
آرش فرجام
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۰/۰۸ ساعت 13:54 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|