فصل بیست ونهم(مقصر)يه ماه ونيم بعد بود که سروکلهءداريوش پيدا شد ديگه حتي برام مهم نبود که اينجا چي کارميکنه يا اصلا چر ابعد تقريبا هفت هشت ماه هنوز اينجاست ديگه اصلابرام مهم نبوداونقدر سردو خشن باهاش برخورد کردم که خودمم شوکه شدم دستشو باز کرده بود واصلا معلوم نبود که يه ماه ونيم پيش تصادف کرده فقط لاغر تر از اون چيزي که بايد شده بودمثل اينکه اونم تو فراق يارش ميسوخت ناخوداگاه تو دلم گفتم خوش به حال کسي که دوستش داره نزديک ساعت پنج بود وهمه داشتن ميرفتن وسايلا رو جمع کردم وسيستم وخاموش کردم رفتم سراغ جاويد تاازش خداحافظي کنم تقه اي به در زدم_بلهدروباز کردم جاويد پشت به ميزش ورو به من تکيه داده بود وداريوشم رو يِ يکي ازصندلياي راحتي نشسته بود وطبق معمول ،نگاهش به ميزبود _ببخشيد اقاي صديق من دارم ميرم.......... کاري نداريد؟؟ _همه رفتن؟؟ _بله ...فکر کنم فقط اقاي احدي موندن... بقيه رفتن .._ميشه تشريف بياريد تو ...کارِمهمي باهاتون دارمبدون اينکه به داريوش نگاه کنم روبه روش نشستم _بفرمائيد درخدمتم ...._مريم خانم من با داريوش صحبت کردم....نگاه داريوش روي جاويد بود چشماشو ريز کرده بو دو با موشکافي داشت به جاويد نگاه ميکرد انگار اونم خبري از کارجاويد نداشت يه تاي ابرومو دادم بالا _درچه مورد ؟؟_داريوش ميگه که نميخواد باشما ازدواج کنه وکسي ديگه اي رو دوست داره با حرص چشمامو بستم وبا نوک انگشت پلکامو ماليدم _خوب اين چه ربطي به من داره ؟؟قراره من براشون برم خواستگاری ؟؟_نه ربطش اينه که شما هم نميخوايد باهاش باشيد ...چون فکر ميکنم اگه قرار بود باهم باشيد تا حالا ازدواج کرده بوديد وحالا بچه تون دوسالش بود )داشتم کم کم جوش مياوردم... يعني چي اين حرفا ؟؟؟_ببخشيد اقا جاويد اين حرفا چه معني داره ؟؟ _ميخوام مطمئن بشم هيچ رابطه اي بين شما نيست ...)اوووووووووف دارم قاطي ميکنما يکي نيست بگه به تو چه؟؟بنگاه شادماني باز کردي که به من وداريوش کار داري ؟؟صداي شاکي داريوش بلند شد _خوب که چي ؟؟ميخواي به چي برسي ؟؟جاويد با لحني که هيچ احساسي ....دقيقا هيچ احساسي توش معلوم نبود گفت _سوال سختي نپرسيدم ....يه جواب ميخوام .... اره يانه؟؟ سرمو بلند کردم وگفتم_اقا جاويد رابطهءمن وداريوش خيلي وقتِ بهم خورده... فکر ميکردم شما تو جريان هستيد؟؟ _من به لجبازياي شما دونفرکار ندارم ....ميخوام يک کلام بهم جواب بديد ايا ميخوايد با هم باشيد يا نه؟؟هردوباهم گفتيم؛نه ....=========مقصر قسمت دومجاويد يه نفس عميق کشيد _خوب پس من ازداريوش ميخوام با توجه به اينکه نميخواد با شما باشه وشما هم نميخوايد با داريوش باشيد يه مکث ...يه نفس عميق_شما رو براي من خواستگاري کنه سکوت اطاقو پر کرد ريتم قلبم کند شد تا جايي که احساس کردم خون تو بدنم منجمد شده حتي نفسم نميکشيدم باخودم گفتم... يعني من درست شنيدم ديوونه شدمداره ازمن ....ازمن داره خواستگاري ميکنه بعدم داريوشو داره واسطه ميکنهيعني تو تمام اين مدت به چشم ديگه اي به من نگاه ميکرد؟؟ يعني تا حالا منِ خر نفهميدم که نگاهش به من فرق داره؟؟مگه میشه حالیم نشده باشه که منو یه جور دیگه نگاه میکنه؟؟ من که تا حالاچيزي نديده بودم ..._چييييييييي؟؟صداي داريوش منو هم پروندبعدم هجوم داريوش به سمت جاويد _نامرد عوضي ...چه طور ميتوني اينقدر پست باشي ؟؟نگاهم روي داريوش که داشت يقهءجاويد وجرميداد بود، ولي فکرم......نميتونستم حلاجي کنم ...تو تمام اين مدت به چشم برادري ديده بودمش ولي حالا .....پلک زدم.... سد چشمام شکست زمزمه کردم ....باور نمیکنم مشت داريو ش رو صورت جاويد فرود اومد.... ولي جاويد حتي خم به ابرو هم نياورد _چرا ؟؟چرا ميگي نامردم؟؟ مگه نميگي دوستش نداري؟؟؟ پس چرا قاطي ميکني ؟؟ مشتِ بعدي هم فرود اومدولي جاويد جا خالي دادواز زير دستِ داريوش دررفت مدام ميگفت _چرا عصباني هستي .........تو نميخوايش... من ميخوامش ...خودتو بکش کنار داريوش اونقدر عصباني بود که تمام سفيدي چشماش خوني وقرمز شده بود دقيقا شبيه يه گاو خشمگين بود که جلوش يه پارچهءقرمزو تکون ميدن _تو غلط ميکني نامرد ....بهت اطمينان کردم... قرار بود هواشو داشته باشي نه اينکه خودت بشي يه انگل وبچسبي بهش ....قرار مااين نبود_اره من انگلم ....ولي دارم ميگم چرا تو ناراحتي ؟؟من ميخوامش ....اصلا تو چه کاره اي ؟؟مثلِ يه فيلم حادثه اي فقط چشمم بهشون بود مغزم قفل کرده وهرچي رو که ميديدم قاطي چيزاي ديگهءذهنم ميشد عين يه آسياب همه چي توهم مخلوط ميشد ومن اين وسط داشتم عين يه مجسمه با چشماي خيس به دعواي داريوش وجاويد نگاه ميکردم جاويد داريوشوپس زد _تو نميخواهيش... خوب پس حرف حسابت چيه .؟؟؟داريوش نفس نفس ميزد _من به تو اطمينان کردم...._خوب چه ربطي داره ؟؟؟منم سو استفاده نکردم.... دارم ازش خواستگاري ميکنم.. _تو غلط ميکني ...مشت بعدي واين بار گلاويزشدن جاويد با داريوش به خودم اومد.... لب جاويد پاره شده بود وداشت جلوي داريوش کم مياورد داريوشِ لجام گسيخته، غير قابل کنترل شده بود بَل بشويي شده بود که حد نداشت _بسسسسسسسسسسسسسسه================================قسمت سوم مقصرصداي فريادم هر دو رو پروند _بسه ديگه ...چي ميخواين ازجونم ؟؟تا کي بايد ملعبهءدستتون بشم؟؟ تا کي ميخواين با من بازي کنيد ؟؟نميبينيد ...من ادمم نه عروسکِ دستتون ....چرا ولم نميکنيد؟؟ چر ادست از سرم برنميداريد ؟؟تا کي قراره تنم بلرزه ؟؟تا کي ميخوايد ازارم بديد ؟؟؟رو به داريو ش گفتم _ميبيني ؟؟بازم تو ...بازم تو... بازم وجود نحسِ تو ...اصلا چر ااومدي ؟؟اومدي تا ببينی بهترين رفيقت داره ازم خواستگاري ميکنه؟؟ اومدي ...اومدي .......چشمام مثل ابراي بهاري ميريخت ....نفسم درنمياومد _تا کي ....تاکي .........ميخواي باهام بازي کني؟؟از هردوتون متنفرم) ديگه نميتونستم ريه هام خالي ازهوا شده بود ...بايد ميرفتم نفهميدم چه جوري ازشرکت زدم بيرون ...چشمام هيج جا رونميديد ...مدام به مردم طعنه ميزدم صداي داريوش از پشت سرم مي اومد_مريم وايسا.... مريم صبرکن ...پيچيدم تو اولين کوچه ءخلوتي که ديدم پاهام داشت ضعف ميرفت.... احساسم ميکردم اکسيژن برام تموم شده _مريم...از پشت بازومو گرفت با تمام قوام برگشتم وبا مشتِ گره کرده کوبيدم تو قفسهءسينش جاخوردو عقب گرد کردولي هنوز بازوم تو دستش بود _همش تقصير تو ...همش تقصيرِ توي اشغالِ که جاويد به خودش اجازه داده همچين پيشنهادي کنه ...منو دزديدي.... ازارم دادي ....زندانيم کردي... وابسطم کردي... بعدم رهام کردي ....بسم نبود..... چهارسال نبودتو تحمل کردم بسم نبود...تا کجا ميخواي بري ؟؟تا کي ميخواي به اين بازي احمقانت ادامه بدي... نگاه کن..... دیگه راهی برای برگشت نمونده...اونقدر دست دست کردي... اونقدر تحقيرم کردي... اونقدر خردم کردي...که دوست نامردت به خودش اجازه ء همچين پيشنهادي بده مشت بعدي رو تو سينش کوبيدماينبار سرجاش موند وبا چشمايي بهت زده بهم زل زد _خوب شد؟؟؟ همينو ميخواستي ؟؟ميخواستي دلم و مالِ خودت کني وبعد ازچهار سال بيايي ومنو دودستي تقديم رفيقِ شفيقت کني مشت بعدي ..._ميخواستي بگي ديدي عاشقم شدي؟؟ حالا وقته تلافيِيک ...يک ...مساوي ....حالا باهم برابر شديم میخواستی بگي دیدی نميتوني بدون من زندگي کني ؟؟ اره مساوي شديم ....صدام به زمزمه تبديل شد_ اره عاشقت شدم... عاشقِ توي نامرد که منو پيشکش دوستت کردي مشت بعدي ....ولي اونقدر ضعيف وکم جون ،که فقط در حد يه اشاره بود همش تقصيرتوِ.... چه جوري گذاشتي به خودش اجازه بده همچين درخواستي کنه؟؟مگه نگفتي دوستم داري ؟؟مگه نگفتي عاشقمي؟؟ صدام دوباره اوج گرفت چرت گفتي....يه مشت شرووّر که منو خام کني ......حالا بيا ....من عاشقِ توي نامرد شدم...خيالت راحت شد... ديگه ير به ير شديم ....حالابرو.... برو که ديگه نميخوام حتي يه لحظهءديگه ببينمتچون ميخوام سر به تنت نباشه ) _مريم ...دستشو جلو اورد ...........ولي پسش زدم _خانم مزاحمتون شده تو نگاه مبهوتش نگاه کردمبا چشمايي که چيزي جزداريوش نميديد وحالا اونقدر تار شده بود که همه چي رو تو مه ميديدم گفتم _بله اقا... مزاحمم شده نگاه داريوش رنجيدمرد جلو اومد _مگه خودت خواهر مادر نداري مزاحم دختر مردم ميشي؟؟گريبان داريوش وگرفت پسردوم رو به من گفت خانم شما بفرمائيد ما خودمون قضیه رو حل میکنیم _مريم ....سرم وبه نشانه ءتاسف تکون دادم وبا نفرت گفتم چند بار بگم اقا ........اشتباه گرفتی.... مریم دیگه کیه ؟؟؟نگاهمو از داریوش گرفتم اون همه احساس اونقدر قاطي شد ه بود که تکليفم حتي با خودمم روشن نبودولي يه چيزو ميدونستم دلم ميخواست تمام عالم وادم جمع شن ويه گوش مالي حسابي به داريوش بدناين تما م اون چيزي بود که تو اون لحظه ميخواستم برگشتم وچشمام وپاک کردم صداي داد وهوار پسرا وصداي داريوش مي اومد ولي من همه رو پشت سر گذاشتم ديگه نميخواستم چيزي از داريوش بدونم ++++++++++++قسمت چهارم مقصرجلوي اولين ماشين وگرفتم ودربست رفتم خونه تمام وسايلم تو کيفی بود که باخودم تو اطاق جاويدبرده بودم اونقدر دل زده بودم که قيد همشو زدمديگه کلامم ميفتاد اون طرفا.... نميرفتم سراغشيکي از يکي ديوونه تر بودن اخه ادمم اينقدرنامرد ؟؟چرا اينقدرمنو دق ميدادن ؟؟يه دفعه اي يه تفنگ بردارن وبنگگگگگگگگگخلاصم کنن.....ديگه اين همه حرص و زجر نداره که ...دم خونه ماشين ونگه داشتم واز خونه براش پول اوردم رفتم تو سلولم وتاشب زل زدم به پنجرهءکوچيکي که نزديک سقف بودنور خورشيد کم کم نارنجي شد وبعدم شد خاکستري وبعدم سياهي جاشو گرفت.... محمد ونازي دوباری سراغم اومدم ولي جواب ندادماونام فکر کرده بودن که خوابيدم ساعت هشت ونيم بود که زنگ در وزدن قلبم ريختنميدونم چر ايه حسي بهم ميگفت داريوش ِمطمئن بودم جاويد نیست.... دلم ميگفت کسی جز داریوش پشت درنیست لخ لخ دمپايي محمد وبعدم باز شدن در_تو اينجا چي کار ميکني ؟؟سکوت وصداي موتور اقا رحمان اينبار بلند تر _گفتم تو اينجا چي غلطی ميکني ؟؟درحياط بسته شد هنوزم نگاهم به پنجره اي که اصلا به بيرون ديد نداشت بو د _اومدم با مريم حرف بزنم ؟؟ضربان قلبم بیشتر شد خودشِ.... ميدونستم ....انگار که بوي داريو شو ميفهمیدم لباسم وتو مشتم گرفتم ....چقدر صداش خسته است _بامريم چي کارداري؟؟ ....اين که کيف مريمِ.... دسته تو چي کار ميکنه ؟؟_صبح تو شرکت داریوش جاگذاشت .... چرا ؟؟؟چرا کیفشو جا گذاشته ؟؟جاوید ازش خواستگاری کرد ...................محمد...بزار ببينمش ميخوام باهاش حرف بزنميه چيزايي هست که بايد بگم ...._چي ري رو ميخواي بگي؟؟ دوماه پيش توتصادف کردي مريم اونقدر دوستت داشت که شبونه اومد بيمارستان حتي به خاطرتوي نارفيق تو گوش منم زد باورت ميشه ؟؟مريمي که ازارش به يه مورچه هم نميرسيد ،تا حالا به خاطر تو دوبار تو گوشم زده ...اوردمش بيمارستان نفهمیدم تو فاصله ءشب تا صبح چه بلایی سرش اوردی که ...فرداي اون روز يه جنازه پا شو تواين خونه گذاشت ....ميشنوي يه جنازه چي کار کردي با خواهر يکي يک کدونهءمن که دوماه ازگار، خنده به لبش نيومده ؟؟؟چيکارش کردي که وقتي ميبينمش فکر ميکنم دارم يه ميت از قبر پاشُده رو ميبينم ؟؟دوماه خونه اش شده اون اطاق لعنتي ...صبح تا شب که سرکاره شبم که ميياد حتي حاظرنيست دوساعت کنارم بشينه) _ميدونم ..ميدونم... به خدا وضع منم بهتر از مريم نيست ...تروخدا بزار ببينمش )سکوت وسکوت برو ببينش.... البته اگه تونستي..... فعلا که رفته تو زير زمين واز توش بيرونم نمي ياد _زير زمين ؟؟اره اوناهاش ....ميبيني برقشم خاموشه.... اصلا نميدونم زندست يا مرده ...سکوت وبعد صداي قدمهاي محمد وداريوش مي اومد ضربان قلبم رفته بود رو هزار ======================قسمت پنجم مقصرصداي قدمهاي محمد وداريوش مي اومد ضربان قلبم رفته بود رو هزار ولي بازم همون جا نشسته بودمبا اين تفاوت که زل زده بودم به در اهني اطاق که بالاش شيشهءمات بود وبه داخل ديد نداشتسايهءداريوشو ديدم_مريم ...مريم... ميخوام باهات حرف بزنم.....فقط گوش بده.... خواهش ميکنممنو ببخش ... تروخدا ببخشبه بزرگي خودت ببخش ....غلط کردم.... اصلا من نامرد... من بي غيرت ..تروخدا بيا بزن تو گوشم... فقط بيا بيرون...بيا ببين او ن پسرا چه بلايي سرم اوردن... دلت مي ياد خانم..تقاصتو گرفتن مريم جان...دستشو گذاشت رو شيشه_مريمي ...جاويد همه چي رو گفت ...مرتيکه خر مثلا ميخواسته اين جوري منو تحريک کنه که اينقدرباهات لج نکنممريم ...جاويد قسم جون مامان وباباش وخورد که بهت نظر نداره ....گفت وقتي ديده که تو چه جوري داري غصه ميخوري .....دلش برات سوخته وخواسته که با اين کارش منو وادار کنه بيام جلومريمي به خدا راست ميگم ....خودشم اومده ....الان دم دره ...مريم تقصير از من بود تو ببخش ...نگاهم به دستاش روي شيشه بود...من موش ازمايشگاهي نبودم ...نميخواستم...ديگه داريوشو نميخواستم ...بزار هر غلطي ميخواد انجام بده ...ديگه برام مهم نيست..اينم يکي مثل جاويد ....جاويدم يکي مثل داريوش ...هردوشون عينِ هم هستن_بيا برو.... ديگه چي ميخواي ازجونش ؟؟اون موقع که پسش زدي بايد فکر شو ميکردي ....از جاويد دیگه توقع هميچين کاري رو نداشتم ...واقعا باخودش چي فکر کرده ؟؟اصلا شما دوتا چيزي به اسم مغزم تو سرتون هست؟؟بيابرو تا بيشتر از اين روانيش نکردي ...)_صبر کن بزار باهاش حرف بزنم..._مگه نزدي ؟؟مگه نگفتي ؟؟ميبيني...... نميخواد باهات حرف بزنه ...اگه تاالانم چيزي بهت نگفتم به خاطر مريم بود که يه روزي ميگفت دوستت دارهولي فکرنميکنم ديگه علاقه اي تو دلش مونده باشه ...)_مريم من دارم ميرم ...ولي برميگردم ...مريم ميشنوي؟؟ از دست من خلاصي نداري ...مريمتروخدا بيا بيرون ....دستگيره تکون خورد صداي داد محمد جلوشو گرفت_برو بيرون ...حق نداري وادار به کاريش کني ...برو بيرون همين الان ..)_مريم من دارم ميرم ...بازم مي ياممنتظرم باش ...صداي قدمهاي محمد وداريوشبعدم بسته شدن درحياطمحمد بازم اومد پشت در_ابجي ...حالت خوبه؟؟يه چيزي بگو ...دلم داره شور ميزنه ....اونجایی ..)بلندشدم اشکامو پاک کردماگه با داريوش مشکل داشتم دليل نداشت داداشمو ازار بدمدروباز کردم ومحمد وديدم که به ديوارکنار پله ها تکيه داده_چيکار کردي باخودت مريمي ؟؟من وتو بقلش گرفتدستشو رو کمرم ميکشيد وارومم ميکرد_گريه کن ...حق داري... ولي اين چيزيه که خودت انتخابش کرديغصه نخور خواهر من ...همه چي درست ميشه...بسپر دست خدا... خدا خودش ميدونه چي به صلاحته ...اون شب اونقدر تو بغل محمد گريه کردم که تقريبا رو دستاش از حال رفتمنازي هم پائين اومده بود وبا کمک محمد منو بردن تو=============قسمت ششم مقصردوروزِ تموم تب ولرز وجودمو گرفت مدام يا سرد بودم يا گرميه وقتهايي داريوشو کنارم ميديدم يه وقتهايي جاويد وبدترازهمه يه وقتهايي هم شعاعي روتمام ذهنم پر بود ازگرماي اغوش داريوش که يه وقتايي جاويد جاشو ميگرفت ومن بازم سرد ميشدم ولرز تمام وجودمو میگرفتهيچ کس ونميشناختم وفقط يه چيز ارومم ميکرد (داريوش)من داريوشو ميخواستم باوجود همهءبدي هاش... اغوششو ميخواستمپناهگاهمو میخواستم ارامشم و میخواستم روز سوم اروم تر شدم وبرگشتم به زندگيولي هنوز حال نداربودم و نميتونستم از جام جُم بخورمنگاه نازنين ومحمد پر از دلسوزي وحس ترحم بودديگه برام مهم نبود نازي يا محمد چي فکر ميکنن...رازم از پرده بيرون افتاده بود وديگه اهميتي نداشت که پشت سرم چه جوري راجع بهم قضاوت ميکننبعد از يه هفته سرپا شدم... ولي ديگه نميخواستم برگردم سرکاربا اينکه حرف هاي داريوش و باور کرده بودم..ولي محال بود پامو تو اون شرکت خراب شده بزارم+++++++++++++روز هشتم بودکه زنگ خونه رو زدندم دماي برگشتن محمد بود ...درو که باز کردم ... هيکل درشت جاويد وپشت در ديدمنگاهم رنجيده بود... رومو ازش گرفتم ...به احترام نون و نمکي که خورده بوديم نميتونستم بيرونش کنمگذشته رويادم نرفته بود...هنوز که هنوزه مديونش بودم_سلامجواب سلامم سردتر از يه قالب يخ بود_ميشه... ميشه بيام تو ....بايد با هاتون صحبت کنم_امرتونو بفرمائيد_اخه اينجا ...پوزخندي زدم وگفتم_شرمنده که ديگه نميتونم بهتون اعتماد کنمنگاهش غمگين شد_ مريم خانم ....بزاريد براتون توضيح بدمچند تازن رد شدناي خدا من کي از دست اين موجودات فضول راحت ميشم؟؟اخر سرهم ميميرم وبازم به ارزوم نميرسم..._بفرمائيد تو ....تمام محل خبردار شدن ...ازفردا دیگه نمیتونم جواب اهل کوچه رو بدم دروپشت سرش بستبدون اينکه تعارفش کنم گفتم_کارتونو بگيد ....الان نازي ومحمد پيداشون ميشه ...نميخوام شمارو ببيننبحد کافي اين چند وقتِ جلوشون خجالت کشيدم ديگه بيشتراز اين نميتونم شرمندشون بشم===================مِن مِن می کرد_ميدونم که از دستم ناراحتين... حق داشتيد که ازم دلخور شيد يا حتي تو گوشمم بزنيدولي باور کنيد به خدا ....نيتم خير بوددوماهِ که از تصادف داريوش ميگذرهاوضاع واحوال شما که گفتن نداره روز به روز اب شدن تون وميديدمميفهميدم از دست داريوش ناراحتيد حقم داشتيداون رفتاري که داريوش داشت اگه منم بودم ترکش ميکردممن شما رو به چشم خواهرم ميديدم نميتونستم تحمل کنمکه باخودتون اينکارو کنيدازاون ورم داريوش شده بود مثل حنظل.... تلخ وازار دهندهدلخوشيش ديدن شما تو شرکت بود که اونم ازخودش دريغ کردميديدم براي ديدن شما بال بال ميزنهحتي يه وقتايي تا دمِ شرکتم مي اومد ولي بخاطر ذات لجبازش قدم از قدم برنمیداشت ميديدم داره حسرت ميکشه ...ميديدم داره زجر ميکشه... ولي هر کاري ميکردم قبول نميکردقد ويه دنده بودمن هردوتونو دوست دارم خدا به سرشاهدِ ...به هردوتون مثل يکي از اعضاي خونوادم نگاه ميکنماصلا نميخوام خم به ابروتون بياداونوقت جلوي چشمام جفتتون داشتيد از دست ميرفتيد..........دلم براي هردوتون ميسوختاومدم مثلا ثواب کنم.....يه نفس عميق_.... که کباب شدمميخواستم اينجوري داريوشو وادار کنم که دست از لجبازي بردارهتا وقتي که داريوش خيالش راحت بود که شما ازدواج نميکنيدبازم به همين کاراي بچه گانش ادامه ميدادمن ميديدم که شما تا چه حد سعي داريدجبران کنيدولي داريوش .....خوب داريوش ..زخم خورده بود ...قبول کنيد که چها ر ساله پيش رنجونديدنشاصلا ازتون توقع نداشت که دست رد به سينش بزنيدبه خاطر همين هم اینقدر لجبازي ميکنه وگرنه من ميبينم که برخلاف لبهاي بستش دلش براي شما پر ميکشه_که چي اقا جاويد؟؟؟حالا شما رو فرستاده تا وساطت کنيد ؟؟يه بار اون براي شما اينکاروانجام داد... حالا که رد شديد .... شما براي اونبس کنيد تورو به خدا ....من خسته شدم ....چهار روز نيست که از تو جا بلند شدماخه چه نفعي ازاين ازارها ميبريدمن عطاي داريوش و به لقاش بخشيدمديگه همچين کسي تو زندگيم وجود ندارهبريد بهش بگيد دورِ منو يه خط قرمز بکشهاصلا بگيد مريم مرده... بگيد خاکش کرديم وتموم ...دست از سرم برداريد ....ديگه نميخوام حتي يه کلمهءديگه ازش بشنومحرفتونو باور ميکنم چون غير از برادري چيزي ازتون نديدمولي اين مشکل من وداريوشو حل نميکنهتو شرايطي که بخاطرش حتي توروي داداشم وايستادمانتظار نداشتم منو اون جوري برونِنه اقا جاويد ...منوداريوش ... زندگيمون همينه ...هيچ وقتم درست نميشهيه برهه اي من کوتاه ميام ولي داريوش کوتاه نمي ياديه برهه اي هم مثل الان داريوش کوتاه ميياد ومن نميتونم قبولش کنمبريد اقا جاويد... شما نبايد سرنوشتتونو با داريوش گره بزنيدزندگي ما درست نشدنيه.... انگاررو پيشوني من نوشته که يه شب خواب راحت نداشته باشم )_حداقل برگرديد سرکار... اينجوري که..._شرمندم اقا جاويد... من ديگه پامو تو اون شرکت نميزارم_ولي اخه..._بسه فقط تمومش کنيد... همين ..._پس من فعلا کسي روبراي کار نمي يارم ..._نه اقا جاويد مطمئن باشيد نظرمن عوض نميشهجاويد هر چي گفت قبول نکردماين دفعه قصد کرده بودم ازش دست بکشم وفراموشش کنمفصل سي ام (لبخند) چهارروز ديگه گذشت تو طول اين چند روز حتي پامو از خونه هم بيرون نذاشتم اصلا نميخواستم کسي رو ببينم صبح تا شب ول ميگشتم يه وقتهايي هم يه دستي به سروگوش خونه ميکشيدم بعدم شام وبعدم سلول انفراديم حتي باخودمم قهر بودم اصلا حوصلهءهيچ کسي رو نداشتم از دست خودم ناجور شاکي بودم اين همه بلاسرم اورده ... بازم دلم براش تنگ شده بود اخه خرفت بودن تاکي ؟؟ تا کي ميخواستم خودم و زندگيم و حرومش کنم ؟؟ ساعت نه صبح بود وتازه داشتم وسائلا رو جمع ميکردم که صداي زنگ در منو پروند يکي دستشو گذاشته بود رو زنگ وبرنميداشت زنگ... زنگ... زنگ ...بعدم صداي کوبش در _بازکنيد .. صداي جاويد بود... بند دلم پاره شد _يعني چه خبر شده ؟؟ هراسون چادرمو انداختم سرمو از پله ها سرازير شدم صداي زنگ تمومي نداشت _ اومدم ...اومدم اونقدر نگران بودم که دو تاپلهءاخرو پريدم ودوئيدم سمت در دروکه باز کردم جاويد پريد تو _چي شده ؟؟ _بدوئين مريم خانم ... _ميگم چي شده ؟؟ بجاي جواب گوشهءچادرمو کشيد وگفت _ بجنبين داريوش... داريوش.. _داريوش ...چي... اخه به منم بگيد ... چادرمو دوباره کشيد _ بيايد مريم خانم تا دير نشده بيايد .... انواع واقسام فکراي ِناخوشايند تو ذهنم اومد... نکنه يه بلايي سرش اومده؟؟ نکنه دوباره تصادف کرده؟؟ مسموم نشده باشه ؟؟ دعوانکرده باشه ؟؟زخمي نشده باشه ؟؟ مخم هنگ کرده بود ديگه نفهميدم چي کار ميکنم.. دنبالش راه افتادم ... وسط کوچه تازه فهميدم که نه کليد برداشتم نه مانتو تنمِ وايسادم _چيه ...مريم خانم بجنبيد ... _من که نميتونم اين جوري بيام ...صبر کنيد برم مانتو م و بپوشم وکليد بردارم _باشه من سرکوچه تو ماشينم... فقط زودتر _اخه حرف بزنيد... بگيد اينجا چه خبره ؟؟چه بلايي سرش اومده ؟؟تصادف کرده ؟؟تروخدا حرف بزنيد... _من تو ماشينم..فقط زودتر... زودتر ودوئيد سمت ماشين اصلا نميديدم چي کار ميکنم.. تمام صحنه هاي بد ومزخرف جلوي چشمام قطار شده بود فقط يه مانتو تنم کردم و يه کيف و با کليد خونه روزدم زير بقلم وراه افتادم حتي موبايلمم يادم رفت ماشين روشن بود به محض اينکه پامو توش گذاشتم گاز دادوراه افتاد چنان با سرعت ميروند که تقريبا تو صندلي ماشين حل شده بودم _اقا جاويد تروخدا حرف بزنيد... چه بلايي سرداريوش اومده؟؟ نکنه ... دهنم خشک شده بود بگيد چي شده ؟محض رضاي خدا ...دارم از دلشوره پس مي افتم صداي بوق جاويد ويه لايي از بين دوتا ماشين _اقا جاويد... _ مريم خانم خودتون ميبينيد ... بازم يه لايي ديگه.... ازترس چشمامو رو هم گذاشتم.... چرا حرف نميزد؟؟ دلم داشت مياومد تو حلقم ازترس و اضطراب به صندلي ماشين چنگ انداخته بودم وچشم به ماشيني که داشت مسيرو تو هوا ميرفت دوخته بودم قسمت دوم لبخند دم خونه ءداريوش که ترمز زد يه نفس راحت کشيدم فقط کار خدابود تاالان زنده بوديم با اون وضع رانندگيش... خيليه ازترس نفله نشدم نگاهم به خونه بود.... چرامنو اورده اينجا ؟؟ انتظار داشتم هر جايي بره جز خونهءداريوش ...اخه اينجا چه خبره ؟؟ _مريم خانم زود باشيد ... خودش پياده شدو در وباز کرد پياده شدم وبا قدمهاي بي رمق وارد خونه شدم هرآن انتظار يه اتفاق بد وداشتم چشمام دو دو ميزدو قلبم رو ريتم کند بود نفهميدم جاويد کجا غيبش زد راه افتادم سمت پله ها وهمه رو دوتا درميون بالا دوئيدم در ِحال وباز کردم خونه امن وامان بود صدايي نمي اومد ازهمون جا دادزدم _اقا جاويد ...داريوش پاهام ناخواسته به سمت اطاق داريوش رفت دهنم از اضطراب وترس مثل چوب خشک شده بود _داريوششششششش دراطاقو باز کردم همه چي سر جاش بود هيچ جنازه اي ديده نميشد.... ازاين فکر تنم لرزيد ولبمو گاز گرفتم خدا خفت کنه مريم... اين چه حرفيه؟؟ برگشتم تو پذيرايي و سمت اطاق دنيا سرازير شدم اونجام نبود ....پس کجاست؟؟ دوباره صدا زدم _داريوش اشکام داشت سرازير ميشد.... نکنه اصلا اينجا نيست.... برگشتم تو پذيرايي دورخودم ميگشتم که نگام تو چارچوب در ورودي خشک شد داريوش بود ...سالم وسلامت يه لبخند اروم رو لبش بود که ارومم کرد وضربان قلبم و برگردوند سرجاش جز تک وتوک خراش رو صورتش ....چيزيش نبود _چي شده ؟؟تو حالت خوبه؟؟ اومدم جلوتر سالم بود... شکر خدا سلامت بود تکيه شو از در جدا کرد _ اره خوبم ... _جاويد... جاويد ... نفسم بالا نمياومد ...لبمو با زبون خيس کردم _اروم مريم ...چيزي نشده... _ پس جاويد .. _نگران نباش ..من گفتم بياد دنبالت.. حالا که خيالم از بابت سلامتيش راحت شده بود فکرم رفت سمت چيزاي ديگه _يعني چي که ميگه من گفتم بياد دنبالت؟؟ _چي داري ميگي؟؟ با ناباوری گفتم _همش ...همش نقشه بود ؟؟ سري تکون دادو گفت _اره ...راه ديگه اي براي حرف زدن باهات نداشتم _يعني تو ...تو... حالا از خشم درحال انفحار بودم واز عصبانيت حرفارو گم می کردم _اره.. اره ...ميدونم ... يه دفعه اي مثل يه اتشفشان فوران کردم اومدم جلو وبا مشتاي گره کرده داد زدم _همش الکي بود؟؟ اون همه حرص وجوش الکي بو د؟؟اصلا شعورت ميرسه من تا اينجا چي کشيدم ؟؟اصلا ميفهمي که تا اينجا جونم به لبم رسيد؟؟ مشتم وبالا اوردم _ميدوني ميخوام اونقدر بزنمت که ازجات پانشي؟؟ نفس نفس ميزدم وصورتم قرمز شده بود فاصلهءمنوخودشو پر کردو مچ دستم وتو دستش گرفت نگاهش چقدر مهربون بود زمزمه کرد _چرا ...بهم بگو چرا نگرانم شدي ؟؟ تو که ديگه منو نميخواي.. تو که ديگه نميخواي با من باشي... پس اون همه دلشوره براي چي بود؟؟ دور مچ دستم داغ شد احساس ميکردم درحال ذوب شدنه نگاهم تو چشماش گير کرده بو دو جدانميشد بعد از نه ماه که نگاهشو ازم دريغ کرده بود حالا ميتونستم يه دل سيرتو چشماش خيره شم دلم براي چشماش تنگ شده بود ...دلم براي بوي تنش تنگ شده بود... دلم براي داريوش تنگ شده بود مشتم شل شد ...دستم باز شد ولي هنوز مچم تو دستش بود ونگاهم به نگاهش _دلم برات تنگ شده بود دختر ...چه طوردلت اومد اين چند وقتِ خودتو ازم دريغ کني ؟؟ نگاهش غمگين شد به خودم اومدم... مگه قرار نبود فراموشش کنم ؟؟ مگه نميخواست ازدواج کنه؟؟ پس اين کارا چه معني ميده ؟؟ دستم دوباره مشت شد ...خواستم دستم وبکشم که دست اونم باهاش کشيده شد نگاهش برگشت غریدم ؛ _چه غلطي داري ميکني ؟؟ مگه تو بيمارستان نگفتي نميخواي منو ببيني؟؟ مگه نگفتي ميخواي ازدواج کني؟؟ حالا اومدي ميگي دلم برات تنگ شده ؟؟ اصلا حاليته داري چه غلطي ميکني ؟؟برام نقشه ميکشي که منو بکشي تو خونت ....که چي بشه ؟؟ نکنه هوس کردي نقشه شيش سال پيشت و عملي کني؟؟ نگاهش خيس شدبا حسرت گفت _تو هيچ وقت نميبخشي ...هروقت که عصباني بشي گذشته رو مثل پتک تو سرم ميکوبي دستمو دوباره کشيدم ...نزاشت _ولم کن ميخوام برم ..هه ...چقدر احمق بودم... فکر ميکردم دوباره يه بلايي سرت اومده ... _خوب چراترسيدي؟؟ تو که ميگي دوستم نداري؟؟ _خفه شو داريوش ...دستمو ول کن ...اصلا به خودم مربوطه... دستمو ول کن ابرويي بالا انداخت وبا پوزخند گفت _ ميدوني که تا من نخوام تو هيج جا نميري ... دستمو بازم کشيدم ...يه جور واکنش بودبه گرماي دستش ...که اعصابمو بهم ميريخت خودمم ميدونستم کاري از پيش نميبرم ...ولي نميشد که همين جوري وايسم وبِرّبِر نگاهش کنم با ناله گفت _مريم... مريم ...تروخدا يه دقيقه اروم بگير... بزار سير ببينمت... ميدوني چندوقتِ تو چشمات نگاه نکردم ميدوني چند وقتِ دارم حسرت اون يکسال و ميخورم ؟؟ميدوني چند وقتِ زندگيم وگذاشتم واومدم دنبالِ دلم چر ا ميخواي همه چي ر و پيچيده کني ؟؟هم تو منو دوست داري ...هم ميدوني که من عاشقت هستم... پس اينهمه اخم وتخم براي چيه ؟؟ ميدوني با اين کاراداري منو مجنون تر ميکني ؟؟ميدوني مدام تو بيداري و خواب عکسِ چشمات جلوي نگاهمه... چرا خودتو ازم قائم ميکني؟؟ چر انميخواي باهام حرف بزني ؟؟) چشماش مثل يه گردونهءچرخان منو افسون خودش کرده بو د... ميخواستم چشممو ببندم ...ميخواستم خام نگاهش نشم ....ولي.... نميتونستم... دست ِخودم نبود... فاصلشو کم تر کرد ... _نه ماه تمومِ که منو از کاروزندگي انداختي.... ميدوني تا حالا چند بار علي زنگ زده ولي هربار براش بهانه اوردم ؟؟ مريم من دارم ديوونه ميشم ...تا کي ميخواي خودتو ازم دريغ کني؟؟ پلک زدم با سختي سرمو برگردوندم _اين تو هستي که هميشه ازارم دادي ... چونمو برگردوند وبا نگاهي ژرف که تا ته ذهنمو ميخوند گفت _من ؟؟مني که فقط به خاطر تو رفتم ؟؟فقط به خاطر اينکه ميخواستي ازاد باشي؟؟ تو خواستي برم... منم رفتم ... دستِ ديگمو مشت کردم وکوبيدم به سينش _من خواستم بري؟؟ من؟؟ تو براي خودت بريدي ودوختي... گفتي ميخوام برم... منم جلوتو نگرفتم ... انتظار داشتي با اون افتضاحي که راه انداختي به پات بيفتم والتماس کنم که نري ؟؟ هميشه همين بودي... خودخواه وخود راي ....هميشه نظر ...نظرِ خودته .. براي خودت برنامه ميچيدي ودوزار به من اهميت نميدادي دوباره باهاش درگير شدم _ولم کن ميخوام برم ...بزار برم دندوناشو بهم سابيد وبا فک منقبض شده گفت _مريم بزار مثل دو تا ادم نرمال باهم حرف بزنيم چر امن و تو برخلاف علاقه اي که بهم داريم نميتونيم دودقيقه باهم صحبت کنيم ؟؟ _کي گفته من دوستت دارم ؟؟ _اگه دوستم نداشتي با جاويد نمي ا ومدي... اگه برات مهم نبودم اينجوري نگرانم نميشدي... اگه منو نميخواستي با ديدن اينکه سالمم نفس اسوده نميکشيدي ... نگاهمو ازش دزديدم... حرفي که حساب بود جواب نداشت _خوب... خوب که چي... يه لبخند محو اومد رولبش _مريم ..عزيز دل من ... چرانميخواي درک کني... من عوض شدم ...توهم عوض شدي...نه توديگه اون مريم ترسو وهراسون هستي نه من اون داريوشي که با زور همه چي رو بدست مياوردم حالا شدم کسي که فقط ميخواد توروخوشبخت کنه مريم ...بزار دوباره درکنارت باشم ...بزار دوباره لمست کنم... دستمو کشيدم _برو کنار... دروغ گو... مگه نگفتي ميخواي ازدواج کني؟؟ ديگه منو ميخواي چيکار ...نکنه قرارِه کنار زنت یه معشوقهء دیگه هم داشته باشی ؟؟ ================== قسمت سوم لبخند دستمو کشيدم _برو کنار... دروغ گو... مگه نگفتي ميخواي ازدواج کني؟؟ ديگه منو ميخواي چيکار ...نکنه قرارِه کنار زنت یه معشوقهء دیگه هم داشته باشی ؟؟ خنديد ومنو کشيد تو بقلش _نگو که باور کردي ؟؟من که نگفتم قراره باکي ازدواج کنم؟؟ گفتم ؟؟نگفتم ...تو خودت اينطور فکر کردي .... خودمو کشيدم از بقلش بيرون ...نگاهمو ازش دزديدم ته دلم اونقدر خوشحال بودم که انگار يه بار بزرگ و از رودوشم برداشتن _خوب که چي ؟؟اصلا برام مهم نيست با کي ميخواي ازدواج کني ؟؟بزار برم سرشو اورد پائين وزل زد تو چشمام اگه برات مهم نيست چر اتوچشمام نگاه نميکني ؟؟برگرد و زل بزن تو چشمامو بگو ...ديگه دوستم نداري ...رهات ميکنم و قول ميدم همون جوري که تو اين چهارسال خودمو گم وگور کرده بودم بازم برم ومطمئن باش ديگه منو نميبيني ... حالا به من نگاه کن وبگو ...) اخه چه جوري تو چشماش نگاه ميکردم... من عاشق اين نگاه بودم واونوقت ميگفتم بره... چشمامو بالا اوردم ... نگاهش چقدر سياه وژرف بود... اينهمه محبت چه جوري تو نگاهش لونه کرده بود ؟؟ نميدونم چقدر طول کشيد... صداي نفساش... بوي خوشش ...چشماي هفت رنگش ...منو تو خودش حل کرده بود مچم ورها کردو کف دستشو گذاشت رو گونه ام _بگو مريم ...بگو که تو هم حس منو داري ؟؟بگو که دلت برام تنگ شده بود ؟؟ بگو که مثل من تو اين پنج سال زندگي نکردي؟؟ بگو که باهام ميموني؟؟ بگو که ديگه ترکم نميکني؟؟ بهم بگو مريم؟؟ ببين ...من همون داريوشي هستم که يه روزي با قساوت دزديدمت ... ولي حالا... بعد از پنج سال... بهت ميگم نميتونم ....به خدا نميتونم... هر کاري کردم نتونستم ...نتونستم يه شب بدون فکر تو وچشماي تو بخوابم ... بگو مريم ... نفسي کشيدوهواروتو صورتم دميد _بگو که باهام ازدواج ميکني؟؟ بگو مريم ؟؟ همون چیزی که بارها تو دالانهای قلبم پژواک شده بود وبه زبون اورد اخر سر گفت ....ازم خواست ...بعد پنج سال دوباره ازم خواست روي گونم سِر شده بود... کاش زمان ميايستاد ...کاش اين لحظه تا ابد ادامه داشت... نگاهمو تو چشماش چرخوندم ... نگراني ودلشوره تو چشماش بيداد ميکرد واقعا نميتونستم بدون داريوش زندگي کنم... اين حرف دلم بود ...با خودم که اين حرفا رو نداشتم ...نميشد ....زندگي بدون داريوش امکان پذيرنبود .... دستمو گزاشتم رو مچ دستش وچشمامو بستم _ .....باشه... باهات ميمونم... چشمامو باز کردم نگاه داريوش هنوزم به لبهام بود.... خنده اي به لبم اومد وگفتم _ نشنيدي؟؟ بله رو بهت دادم ... چشماش گشاد شدولبش به خنده باز شد دستشو کشيد وعقب رفت زمزمه کرد _ممنون... ممنون خانمي که بهم اجازه دادي باهات باشم... براي هميشه... براي ابد نفس اسوده اي کشيد ودوباره بهم زل زد که با خنده بهش نگاه ميکردم _بالاخره تموم شد.... تمام تنهايي هام تموم شد ...چقدر منتظر اين لحظه بودم ... سرشو بلند کردو زمزمه کرد ...خدايا شکرت دوباره نگاهشو به من دوخت _باهات قد يه دنيا.. حرف براي گفتن دارم بيابريم ...ميخوام ازهمه چي برام بگي ازخودت ...ازعروسي ...اندازه ءيه عمر ازت دور بودم... همه رو بايدبرام بگي ... ============= قسمت چهارم لبخند دستمو گرفت ومنو رو کاناپه نشوند... خودشم نشست رو به روم هنوز خندم رو لبم بود _اونجوري نگام نکن... ميام يه لقمهءچپت ميکنما خندم پررنگ تر شد... نگاهشو ازم گرفت وگفت؛ _استغفرالله دختر تو چراامروز اينقدر شيرين شدي .... يه کاري دست خودم و خودت ميدما ...) خندَم بسته شد.. _داريوش ... اونم فهميد... اروم زمزمه کرد _جانم... _چرا بهم نگاه نميکردي... انقدر ازم بدت مياومد... _فکر ميکني ميتونستم و.....بهت نگاه نميکردم ؟؟ يه بارِ ديگه هم بهت گفتم تو براي من مثل يه اهنربايي... هميشه منو به سمت خودت جذب ميکني... اگه بهت نگاه ميکردم ديگه نميتونستم فکر کنم ودوباره... کارايي ميکردم که دستم نبود ...بعدم از دستت رنجيده بودم قبل رفتنم منتظرت شدم... هر بار به ساعت نگاه کردم وگفتم الان مي ياد.. الان مي ياد ...ولي نيومدي نگاهم به در خشک شد ونيومدي... چشمام به ايفون بود ومدام به خودم ميگفتم ...محالِ منو ول کني ...محال ِجلوي رفتنمو نگيري ....اما نيومدي ...مريم دلم وناجورشکوندي... يه سال اول مثل يه جنازه توي خونه اي که هر طرفش بوي تو رو ميدادميچرخيدم خاطره هات جلوي چشمم بودوهرروز منو خردتراز قبل ميکرد بعد از يه سال کارو...کارو ...زندگي با خاطرات ....رفتم پيش روان شناس همه چي روگفتم... تصميم گرفته بودم زندگي کنم ...تصميم گرفته بودم برگردم به ادما... دوسال تموم رفتم واومدم و با خودم کار کردم که ازت دست بکشم... باخودم گفتم وقتي تو منو نميخواي ...ديگه کاري از دستم برنمي ياد... حتي سعي کردم به کساي جديد تو زندگيم فکر کنم ولي نميشد... هرکسي رو با تو مقايسه ميکردم... حتي يه بارم تا مرز پيشنهاد ازدواجم رفتم.. ولي وقتي ميخواستم انگشترودستش بندازم ياد تو افتادم وزدم زير همه چي ... حرفاي علي توذهنم بود... حالا ميفهميدم چی ميگفت ... ما مرداي ايراني به غير از زن ايراني کس ديگه اي رو نميتونيم کنارخودمون ببينيم... همون شد که ترجيح دادم اصلا به ازدواج با کس ديگه اي فکر نکنم ..زندگي که با فکر به کس ديگه اي شروع بشه زندگي خوبي از اب درنمي اومد با جاويد رابطه داشتم ....ولي ناکِس يه کلمه بهم نگفت که تو پيششي ...حتي بهم نگفت که تومنشي شرکتشی ... يه بار که موبايلش انتن نميداد ....مجبور شدم به سرکارش زنگ بزنم... توگوشي رو برداشتي.... انقدر شوکه شده بودم که گوشي تو دستم خشک شده بود ) نگاهش درخشيد ...انگار که همين الان اين اتفاق براش افتاده ... _بار دوم... بار سوم ...بار چهارم... بار پنجم ... اونقدر گرفتم تا قبول کردم که صداي تو اِ....نه کسي شبيه تو ) با ياد اوري اون روز لبخندي رولبم نشست راست ميگفت... اون روز مدام گوشي زنگ ميخورد ...هربارم که برميداشتم صدانمي اومد فکر ميکردم خط رو خط افتاده وتلفن خرابه چقدر اعصابم اون روز بهم ريخت وچقدرجد واباد ادارهءمخابرات ومستفیض کردم صداش منو برگردوند _ همين که باورم شد تو هستي ...قاطي کردم تو همهء اين مدت پيش جاويد بودي واون نامرد يه کلامم به من نگفته بود... اين ديگه چه جور رفيقي بود که من داشتم... زنگ زدم وهرچي از دهنم دراومد بارش کردم... اونم اولش گوش داد بعدم خيلي خونسرد گفت _به تو چه مريم خانم اينجا کار ميکنه؟؟ اصلابه تو هيچ ربطي نداره ؟؟شوهرشي يا داداشش که گيردادي؟؟ راست ميگفت... چه جوابي داشتم بهش بدم ... ازفرداي اون روز تلفناي من شروع شد.. دست خودم نبود تو منو جذب خودت ميکردي... هربارزنگ ميزدم وحرف نميزدم.... بعدم که قطع ميکردي دوباره داغ دلم تازه ميشدو روز ازنو وروزي ازنو هربار به خودم فحش ميدادم ...با خودم دعواميکردم ...تلفن وجمع ميکردم... ولي بازم تا دلم هواتو ميکرد دستم بي اراده سمت تلفن ميرفت ... تا اينکه جاويد فهميد وازبعد ازاون خودش زود جواب ميداد ديگه طاقت نياوردم... با دکترم مشورت کردم... ميخواستم برگردم بهم اجازه داد... ولي يه چيزي رو بهم گفت که هميشه بهت حق انتخاب بدم ... گفت که بازور نميشه چيزي ...مخصوصا قلب کسي رو بدست اورد ... ================= قسمت پنجم لبخند به جاويد گفتم وبرگشتم سه روز تموم تو خونه مثل پرندهء پروبال بسته... بال بال زدم مخصوصا که روزاي قبلِ رفتنم مدام جلوي چشمم بود وچشماي اشکيت ازخاطرم نميرفت اخرسرم طاقت نياوردم واومدم شرکت داشتي با يه مرد چاق وخپلِ اعصاب خورد کن کل کل ميکردي اون که رفت اومدم سراغت صدام و که شنيدي نگاه مبهوت ِتو ديدم اصلا عوض نشده بودي ...فقط ميشد گفت پخته تر وجاافتاده ترشده بودي تواون لحظه فقط ميخواستم بقلت کنم وتورو بو بکشم ..) سرمو انداختم پائين واقعا خجالت کشيدم خنديد وگفت _مريم... سرمو بلند کردم _ جانم ... تو چشمام خيره شد وگفت _ديگه نگاهتو ازمن نگير اومدوکنارم نشست دست تو جيبش کردوپلاک وزنجیر ودراورد همون پلاکي که بهش پس داده بودم وبه سمتم گرفت وگفت _بيااينم امانتيت شالمو کنارزدم وگفتم برام بندازش قفلشو که بست برگشتم ونگاش کردم _ببخشيد که بهت پسش دادم .. اون شب خيلي اذيتم کردي.... من فکر نميکردم باهام همچین رفتاری رو داشته باشي حسابی اعصابمو بهم ريختي مخصوصا که اصلا بهم نگاه نميکردي ...) _اره ميدونم وقتي داشتي ميرفتي يه گوله اتيش بودي نميدوني چقدر اون شب بهم خوش گذشت وقتي امپرت رو صد باشه قيافت ميشه مثل يه سيب سرخ وخنديد _نخند من اون شب اون همه حرص خوردم اون وقت تو مي خندي خندش قطع شد وگفت _ ولي فرداش خوب تلافي کردي... مخصوصا که زنجيرو جلوي روم از گردنت باز کردي همين که فهميدم تا حالا تو گردنت بوده وحالا داري بهم برش ميگردوني اونم با اون وضعیت ... برام عذاب اوربود نگاهم وروصورتش حرکت دادم جاي ضربه ها روي صورتش محو بود _چيه داري به دسته گلت نگاه ميکني ؟؟ _دستشون بشکنه... فکر نميکردم بزنَنِت _اونازورزيادي نداشتن این من بودم که نميتونستم از فکر بيرون بيام وگرنه اينجوري کتک نميخوردم من ودستِ کم گرفتي.... کم کسي نيستم براي خودم صداي زنگ در هردومونو ازگذشته کشيد بيرون داريوش خنديد وگفت _پدر صلواتي نميزاره دودقيقه باهم اختلاط کنيم بدون پرسيدن درو باز کرد ودم در وايستاد رو به من خنديد وگفت _ميبيني خودشه جاويد با يه جعبه شيريني ويه لبخند گل وگشاد اومد تو _سلام ..سلام ...به به عروس وداماد... تاکي قرار بود منو بيرون بکاريد؟؟ داريوش دستشو گذاشت رو کمرجاويد وهولش داد _بيا تو... اگه امروز کمکم نکرده بودي عمرا تو خونه راهت ميدادم _مثل اينکه اوضاع امن وامانه ....خوبين عروس خانم ؟؟ سرخ شدم ....هنوز باورم نميشد که عروس داريوش باشم ...تو اين چند وقته اين حرف برام مثل يه ارزو شده بود صورتم داغ شدواحساس کردم از فرق سرم تا چونم سرخِ سرخِ _مرسي اقا جاويد ...ولي منو بدجورترسوندينا !!نميدونيد تا برسيم اينجا...چي کشيدم ... جعبهءشیرینی رو گذاشت رو میز ودستاشو به حالت تسلیم برد بالا _من بي تقصيرم.... همش نقشه ءاين داريوش بود که الان داره به من لبخند ميزنه لبخندداريوش به قه قه تبديل شد واصلا به روي خودش نياورد که چي شنيده _برم يه چايي دبش بريزم که با اين شيرينياي تازه ....ناجووووووور ميچسبه _من ميريزم ..تو بشين.... _مرسی خانمی ....   قسمت ششم لبخند جعبهءشيريني روبرداشتم ورفتم تو اشپزوخونه همه چي مرتب وسرجاش بود انگار نه انگار شيش سال گذشته يه ظرف شيريني خوري کوچيک برداشتم وشيرينيا رو توش چيدم صداي پچ پچ داريوش و جاويد مي اومد ..سعي کردم معطل کنم تا حرفاشونو بزنن چايي ريختم وکنارش ظرف شيريني وگذاشتم چند تاپيش دستي و با چنگال کيک خوري ويه قندون نقلي هم کنارشون گذاشتم يه لحظه احساس کردم که اينجا واقعا خونهءخودمه وخودمم خانوم این خونه ته دلم قيلي ويلي رفت... اين نهايت ارزوم بود زندگي کنار داريوش يه رويايِ کمرنگ بود که هر روز پر رنگ تراز روز پيش ميشد اولين چايي روبه جاويد دادم _ممنون مريم خانم .. چايي بعدي مال داريوش بود چنان نگاهش روم بود که دست و پام و گم کرده بودم _بفرمائيد _ما چايي بخوريم يا شرمندگي مريم خانومو _الحساب چايي رو شما بفرمائيد ... نگاهش از رو چشمام جدا نميشد زمزمه کردم _داريوش ... با سر پرسيد ...چيه ؟؟ با چشم وابرواشاره کردم ...چايي لبخندش پررنگ تر شد دست بردو فنجون و برداشت ظرف شيريني وبه همراه پيش دستي ها اوردم وخودمم ليوان چايي مو بدست گرفتم جاويد چنان با ولع شيريني رو ميخورد انگار که ازقحطي اومده خندم گرفت لبهاي داريوشم ميخنديد _بابا جاويد يکم ارومتر ....خفه ميشي _يه چيزي ميگي داريوش ها ...من شيش ساله منتظر اين شيريني هستم بعد تو ميگي اروم تر....من نميدونم الان اين شيريني رو تو چشمم جا کنم يا تو دهنم نگاه داريوش برگشت سمت من.... به لبخندش لبخند زدم نگاهش زلال وشفاف بود مثل دوتاگوي سياه که هر لحظه بيشتر توش غرق ميشدم چقدر خوبه که ميتونم تا هر وقت که دلم ميخواد به چشماش نگاه کنم واونم نگاه مهربونشو ازم نگيره _اهم ...اهم... مثل اينکه اينجا ادم مجرد نشسته.... نظر بازي ولبخندهاي ژکوند ر و بزاريد براي بعد از رفتن من ....خوب قدم بعدي چيه؟؟ کي قراره بريم خواستگاري ؟؟ لبخندم پريد ورنگم سفيد شد داريوش هم نگاه هراسون ِشو به من دوخت هر دوبه يه چيز فکر ميکرديم (محمد ) حال خوشم از بين رفته بود ...انگار ازوسط يه روياي شيرين يقمو گرفتن وکشيدنم بيرون تازه مشکلات پيش رومون به چشمم اومد نگاه نگران داريوشو حس ميکردم ولي همچنان به ظرف شيريني که ديگه برام معني نداشت زل زدم حالا بايد با محمد چي کارميکردم ؟؟ اون بارم که اجازه داد فکر ميکرد داريوش ميخواد ازدواج کنه ولي حالا مخصوصا با اون گند کاري که شد ومحمد جريان خواستگاري جاويدو فهميد نميدونستم چه عکس العملي نشون ميده ... سرم و بلند کردم... نگاه هر دو رو من بود انگار که من فرماندهءعملياتم وقراره برنامهء ضد حمله رو بچينم _من ....من نميدونم ....فکر نکنم راضي کردن محمد به اين اسونياباشه.... نگاهم رو چهرهءدمق داريوش ميچرخيد ميخواستم اون هم يه راهي جلوي پام بزاره... داريوش به حر ف اومد _عصري ميرم دم مغازه... باهاش صحبت ميکنم .. _نه نميشه... اگه دادو قال کنه چي ؟؟ _خوب دادوقال کنه ...تا کي قراره صبرکنيم؟؟ من ديگه صبرم تموم شده ...اگه به خودم بود همين الان ميبردمت محضر وعقدت ميکردم _ ولي اخه... _بزار باهاش حرف بزنم... شايد قبول کرد سکوت کردم ....چي ميگفتم... بالاخره که چي... بايد باهاش حرف ميزديم.... هر چي زودتر بهتر _باشه مريم؟؟ برم ؟؟ سربلند کردم نگاه داريوش رو من بود سرمو به معني باشه خم کردم  قسمت هفتم لبخند _خوب پس اينم از اين... مريم خانم پاشو بريم... _کجا ؟؟مريم وکجا داري ميبري ؟؟ _اوي داريوش... حواست باشه تا مريم خانم وعقد نکردي ديگه اجازهءنداري ببينيش .. _چي داري ميگي براي خودت... من حق ندارم مريم وببينم؟؟ _اره مريم خانم مثل خواهرمنه... منم رو خواهرم غيرت دارم از اين به بعد کاري داشتي به من ميگي.. افتاد _ببند جاويد تا خودم دهنتو نبستم... خندم گرفته بود ...داريوش شاکي از حرفاي جاويد رو به من کردوگفت _داري بهش ميخندي ؟؟به جاي اينکه هواي منو داشته باشي ، داري بهش ميخندي؟؟ خندم عميق تر شد... حرفاي جاويدو که از سرشوخي بود ..باور کرد خواستم سربه سرش بزارم _هنوزکه خبري نشده تا هواتو داشته باشم.. هر چي اق داداشم بگه همونه ... بلندشدم وگفتم _ بريم اقا جاويد ... _مريم !! جاويد گفت مريم وچي ؟؟گفتم بهت ...من ديگه خواهرموتنها دست تو نمي سپارم... بريم ميريم خانم ... قيافهءداريوش عصباني بود دوست داشتم پيشش باشم ولي ازقدرت علاقمون ميترسيدم اگه تنها ميبوديم با اين همه عشق وعطش معلوم نبود رابطمون به کجا ميرسه چند سال پيش خام تر وبچه تر بودم ولي حالا به هيچ عنوان نميخواستم قبل از ازدواجمون رابطه اي بينمون باشه اين خاصيت يه زنِ... نبايد سهل الوصول باشه داريوش شاکي وعصباني با دست درونشون دادو گفت _ به سلامت ...خوش اومديد جاويد نگاهي به من انداخت وگفت _مثل اينکه باورش شد ...بابا اين مريم خانم مال شما ... اصلا من هيچ ادعايي... اعم از برادري وداداشي وبرادر شوهري ندارم هرکاري صلاح ميدوني بکن ...من تو ماشين منتظرم داريوش جواب نداد ....رفتم پيشش _داريوش.... جواب نداد ...داشت ناز ميکرد... تروخدا کاردنيا ر وببين ...به جاي من داريوش داره ناز ميکنه يه بار ديگه با خواهش وناز صداش کردم _داريوش _چيه ؟؟مگه نميخواستي بري؟؟ برو ديگه .. _اخه اينجوري برم؟؟ دلت مياد؟؟ _چطورتودلت مياد بعد ازاين همه وقت که همديگه رو ديديم بري ؟؟من دلم نياد !! لبهام خنديد عين پسر بچه هاي سرتق شده بود ميخواستم يه ماچ گنده از لپاش کنم استينشو کشيدم _به من نگاه کن... داريوش.... اَه داريوش... ميرما !! _خوب برو ...کسي جلوتو نگرفته _يعني برم؟؟ _اره برو.. _به همين اسوني ازم دل بريدي ؟؟باشه ميرم ... _بشين سرجات... کي گفته ازت دل بريدم؟؟فقط ناراحتم ازدستت ...همين برگشت ونگاهشو به من دوخت وبا لحن ملتمسي گفت _چرا ميخواي بري ؟؟بمون مريم... _بايد برم ... چشماش ر و چشمام ميچرخيد _چرا ...چر ابايد بري؟؟ خودشو به من نزديکتر کرد _بعد از اين همه وقت که بدستت اوردم ..ميخواي بري ؟ _داريوش براي با هم بودن وقت زياده ولي الان ... _نگران چي هستي ؟؟ _ميترسم.. _از من؟؟ _ نه ازخودم.. برم داريوش ...باشه ؟؟ _تو اگه اينجوري ميخواي ...باشه برو _ديگه قهر نيستي ؟؟ لبخندي رو لبش نشست ...منو کشيد تو بقلش وچند لحظه منو به خودش فشرد _دلم براي عطر تنت تنگ شده بود ...تو اين چند سال هيچ کسي مثل تو برام نبود .... منو از اغوشش کشيد بيرون وبازوهامو تودستش گرفت _بهم قول بده ...قول بده که هيچ وقت ترکم نکني.. من بدون تو ميميرم.... اين چند سال يه جنازه بودم ...يه مُر ده ..الان حس ميکنم که زندگي دوباره داره به روم ميخنده قول ميدي که براي هميشه پيشم بموني؟؟ باسرتائيدکردم... لبخندي که رو لبش بود بهترين چيزي بود که ميتونست بهم هديه بده گونشو بوسيدم وگفتم _من ديگه برم... دستمو تو دستش گرفت... اره بايد بري ... هيچ کدوم دلمون نمي اومد دل بکنيم ...روي دستمو نوازش ميکردو با نوک انگشت رو پشت دستم شکل ميکشيد _دلم نمياد بزار م بري ...نميدونم چه جوري اين چند سال و طاقت اوردم ولي کاش ميموندي ...کاش اصلا ازم جدانمشدي .. داشتم مست ميشدم اصلا تو حال خودمون نبوديم يه چيزي مثل اژير قرمز توسرم ميچرخيد ولي تواون لحظه هيچ کدوم از اعضاي بدنم ازم پيروي نميکردن انگار همه چي برام وايساده بود و....من بودم وداريوش واحساس بينمون صداي زنگ ايفون هردومونو از خلسه دراورد ...ازهم جداشديم ...لبخند محوي زدو گفت _صداي جاويد دراومد ..برو تا ابرومونو تو محل نبرده... بلندشدم _با محمد حرف ميزني ؟؟پلکاشو بهم زد _من برم.. نگاهش همون جور بود انگارکه قرار به يه سفر بي بازگشت برم تادم در دنبالم اومدو نگاهشو به هِم دوخت بدون اينکه کلمه اي حرف بزنه موقع خداحافظي دلم شور ميزد حوادث اينده منو بشدت ميترسوند واين ترس تو چشمام فرياد ميزد _مواضب خودت باش _تو هم همين طور ...درضمن بد به دلت راه نده بزار ببينيم چي پيش مياد نگران نباش _باشه خداحافظ _برو به امان خدا دلم از اين حرفش گر م شد توکل به خدا ...هر چي اون بخواد همون ميشه توراه جاويد سکوت کرده بود ولي موقع پياده شدن گفت _ مريم خانم احتمالا را ه سختي رو درپيش داشته باشيد ..ولي اينو بدونيد داريوش لياقتشو داره ...اميدوارم موفق باشيد تشکر کردم وپياده شدم فصل سی و یکم (جدال ) تا ساعت پنج عصر دلم مثل سيرو سرکه مي جوشيد اصلا نميفهميدم دارم چي کار ميکنم... مثل مرغ سرکنده اين ورواون ور ميرفتم وبه خودم ميپيچيدم دست ودلم به کار نمي اومد حداقل ناهارو اماده کنم اخرسرم باشکم خالي يه لقمه نون پنير براي خودم لقمه گرفتم وهمون و سق زدم از شانس من نازنين هم اون روز زودتر اومده بود خونه... انقدر تابلو بودم که ده دفعه ازم پرسيد چي شده چرا اينقدر بي تابي ميکني اونم دلشوره گرفته بود ولي به روي خودش نمياورد ساعت پيج عصر بود که درحياط کوبيده شد...انگاربند دلمو پاره کردن صداي داد محمد هردومونو وحشت زده کرد _مريم! مريم ! ازپله ها بالا اومد ودرو کوبوند _سلام بدون جواب دادن پرسيد _ اين چرت وپرتا چيه داريوش ميگه ؟؟ مگه اون دفعه اي که اومده بود باهم تموم نکرديد؟؟ پس اين کارا براي چيه ؟؟ طرف پاشده اومده دم مغازه براي خواستگاري ... مرتيکه ءخر فکر کرده من خواهرمو بهش ميدم ...همينم مونده با گند کاري هاي اقا تورو دودستي تقديمش کنم چرا ساکتي نکنه ؟؟تو هم خبرداشتي هان ؟؟ _اروم باش داداش .. _اروم باشم ؟؟چه جوري ميتونم اروم باشم؟؟ راستشو بگو مريم ...تو هم خبر داشتي يا نه؟؟ اگه نه که پدرِپدرجدشو جلوي چشماش بيارم دحرف بزن... خبرداشتي ؟؟ با سرتائيدکردم وايييييي.. طوفاني شد ...گلدونو برداشت وپرت کرد به سمت من که جا خالي دادم _تو ميدونستي ..... اونقدر عصباني بود که ازچشماش خون ميچکيد _ميدونستي ....يعني بيخ گوش من با اين پسر الدنگ قرار مَدار ميزاشتي وهيچي به من نميگفتي... چه ...چه به نفس نفس افتاده و رنگ صورتش کبود شده بود _چه جوري تونستي؟؟ من به تو اطمينان کردم که گذاشتم بري ....فکر کردم رابطتون تموم شده... مگه سري قبل باهاش بهم نزدي پس الان چه غلطی داری میکنی فکر کردي من بچم سرمو شيره ميمالي ....که داره ازدواج ميکنه ؟؟...) نازي گفت ارومتر چيزي نشده که .. _چيزي نشده ؟؟ديگه بايد چي بشه؟؟ بايد همين امشب عقدش کنه که تازه بفهمي چه بلايي سرمون اومده؟؟ مرتيکهءالدنگ چنان با اعتماد به نفس حرف ميزد که خودمم شک کردم نکنه قرار مداري با طرف دارم که يادم نيست دوباره داغ کرد دوئيد به سمت من که تا خواستم در برم موهامو از پشت کشيد وپرتم کرد رو زمين نازي خودشو انداخت جلوي محمد ومنم از فرصت استفاده کردم واز پله هاسرازير شدم صداي نازي رو ميشنيدم که داره ارومش ميکنه ================= قسمت دوم جدال دروپشت سرم قفل کردم وسرخوردم وپاهامو تو بقلم گرفتم صداي زنگ موبايلم... خواهش هاي نازي ....دادوفرياد محمد که برام خط و نشون ميکشيد ... تو هم قاطي شده بود صداي موبايل قطع شدو صداي محمد کم کم اروم شد وخونه رو سکوت گرفت صداي وانتي که هميشه اين موقع ها پيداش ميشد وصداي ءويراژموتورِ علي سياه کوچه رو برداشته بود دوباره صداي موبايل ... ولي حتي حس اينکه بخوام ازجام به اندازهءيه ميليمترحرکت بکنم و نداشتم اونقدر به صداش که ازيه جاي خفه مي اومد گوش دادم که قطع شد بااينکه داريوش شمارمو نداشت ولي يه حسي بهم ميگفت داريوشِ خودمو رو زمين کشيدم وکيفمو با يه حرکت خالي کردم وگوشي رو ازتو وسائل کشيدم بيرون اوه پونزده تا ميس کال از يه شمارهءغريبه .....توشيش وبش زنگ زدن به شماره بودم که دوباره ويبرهءموبايل و صداي زنگ _الو... _مريم؟؟ مريم خودتي ؟؟الو... _سلام... _سلام چر اجواب نميدي؟؟ کجايي پس تو؟؟ دلم هزار راه رفت... محمد اومد خونه؟؟ _......... _مريم ؟؟ اشکام کم کم جاري شد فشارهاي روم تازه داشت خودش و نشون ميداد دستم وگذاشتم رو دهنم تا صداي هق هقم و نشنوه ولي مثل هميشه همه چي رو فهميد _کتک زده مريم؟؟ مريم؟؟ خانمي جواب نميدي؟ بگو چي شده _داريوش ... _جان داريوش ...حرف بزن عزيز دلم ... _محمد ...... _کتک زده مريم؟؟ اذيتت کرده ؟؟ هق هق بلندتر ......صداش سخت شد _دارم ميام اونجا ... از جام پريدم _نه نيا ... نفسي کشيد وگفت _نبايد دست روت بلند ميکرد _داريوش توروخدا.... اوضاعو ازاين خرابتر نکن _خراب تر ازاين امکان نداره ....مرگ يه بارشيونم يه بار _داريوش ...گوش کن ..الو الو ....صداي بوق اشغال جوابم بود ضربان قلبم رو هزار بود نبايد بياد... هر چي گوشيشو ميگرفتم جواب نميداد ديگه نميدونستم بايد چي کار کنم... خدايا خودت به خير بگذرون چادرمو سرم کردم واز زير زمين اومدم بيرون ..خونه ساکت بود وهواکم کم داشت تاريک ميشد دم درواستادم ويه بار ديگه شماره رو گرفتم ...جواب بده ...تروخداجواب بده چند بار تو کوچه سرک کشيدم نه کسي نبود ....واي حالا بايد چي کار کنم ؟؟؟ يه نگاهم به طبقهءبالا بود ويه نگاهم به سرکوچه ....در وپيش کردم ودوباره اومدم تو حياط ومتر ميکردم ...دور حياط ميچرخيدم ....خسته شدم پشت در تکيه دادم وگوشامو تيز کردم بايد قبل از زنگ زدن دروباز ميکردم وگرنه محمد ميفهميد چشمامو بستم.... مريم فکر کن....چه جوري بايداين قائله رو ختم به خير کنم سرمو بلند کردم وزل زدم به اسمون تيره ءخاکستري صدايي قدمهايي با شتاب نزديک ميشد ....چون خونمو ن ته کوچه بن بست بودرفت واومد چنداني نداشتيم دروبازکردم _چرا اومدي؟؟؟ داريوش دست بالا رفتش و اورد پائين بازومو گرفتو بامن اومد تو ودروپشت سرش بست _تو حالت خوبه ؟؟ _داريوش نميفهمي چي ميگم ؟؟الان محمد مياد...برو تروخدا تا شربه پا نشده يه لبخند دل گرم کننده زدو گفت _از چي ميترسي؟؟ از من يا محمد؟؟ ميدوني که هر دو دوستت داريم ........نميخواد نگران چيزي باشي صداي محمد منو از داريوش جدا کرد _تو اينجا چه غلطي ميکني ؟؟ پله ها رو تند وتند اومد پائين ..پشت بندشم نازي از پله ها سرازير شد   قسمت سوم جدال داريوش و هل دادم _تروخدا برو ..خون به پا ميشه ولي داريوش منو کنار زد وجلوتر رفت محمد بدون نگاه به داريوش به سمتم اومد ....بازومو گرفت و منو از پشت داريوش کنار کشيد داريوش جلو تر اومد _ولش کن محمد.... اومدم مردو مردونه باهات حرف بزنم _هههه ....مرد ومردونه ديگه چه صيغه ايه .... مگه تويِ نامرد...کاري به غير از خنجر از پشت زدن هم بلدي از عصبانيت بازومو که تو دستش بود فشار داد نالم رفت هوا _ولش کن محمد دردش اومد محمد به خودش اومد ودستشو کشيد با لحني ارومتر از قبل ولي همون جور خشمگين گفت _ازخونهءمن بروبيرون ....من خواهرمو به تونميدم _چرا؟؟ بي پولم... بي خونم... اه دربساط ندارم يا شايدم معتادم وقاچاقچي ؟؟هان ؟؟کدومش ؟؟ محمد دندوناشو رو هم فشرد _تو دزدي... دزد ناموس... همچين کسي هيچ وقت درست نميشه صورت داريوش تو هم رفت _بس کن محمد ....اون اشتباه مال شيش سال پيش بود..تا کي ميخواي چماغش کني تو سرم ؟؟ من خطا کردم ...تاوانشم دادم ...چهارسال تموم ازهمه بريدم... اواره ءديار غربت شدم... خودمو از ديدن عزيزترين کسم محروم کردم تا تقاصِ اشتباهم و پس بدم چهارسال تموم صداي قلبمو که براي مريم ميزدو خفه کردم تا وجود من مانع خوشبختيش نشه ... خود تو تاحالا اشتباه نکردي؟؟ تحمل داري تا اخر عمراون خطا رو تو سرت بکوبن؟؟؟ من مريم ودوست دارم ...خدا شاهدِ صحبت يه سال دوسال نيست از زمان زنده بودن دنيا دوستش داشتم خودشم ميدونه ...رفتم... چون نميخواستم سايه ءمن روسرش باشه چون فکر ميکردم بدون من خوشبخت تره... ولي نشد... ) نگاهشو به سمت من برگردوند صداش اروم تر شد _براي هردومون نشد... نه من زندگي دارم ...نه اون ...قسمت من مريمِ.... قلبم مال اونه _........... _داداش .. دستِ محمد وکه کنارم اويزون بود ..تو دستم گرفتم _قلبِ ما براي هم ميتپه وبدون هم از حرکت مي ايسته براي من زندگي بدون داريوش ارزش نداره ...نميتونم بدون داريوش زندگي کنم خودت يه روزي عاشق بودي ...عاشق دنيا.... هنوز که هنوزه يادگار ي هاشو داري چرا نگهشون داشتي ؟؟؟اين همه وقت گذشته ...چرا دورشون ننداختي ؟؟ميدوني چرا ؟؟؟چون نميتوني... چون يادگار عشقتن... درکِمون کن داداش ....مانميتونيم بي هم زندگي کنيم نازي که اشک چشماش راه افتاده بود گفت _يه بار ديگه هم بهت گفتم تو نميتوني جلوي قلب واحساس کسي رو بگير ي همون جور که نميتوني جلوي احساس گذشتهءخودتو بگيري وفراموشش کني نگاه محمد اول روي نازي نشست وبعد روي ِمن قطره هاي شفاف اشک تو چشماش برق ميزد _اگه خوشبخت نشدي چي؟؟ اگه... اگه.. يه روزي اومدي وبه خاطر اينکه بهت اجازه دادم باهاش ازدواج کني ازم گله مند بودي چي؟؟ کي ميتونه بهم تضمين بد ه که هميشه همين احساس وداري ؟؟ کي ميتونه خاطر جمعم کنه که اون ولت نميکنه ؟؟ دستِ ازادمو گذاشتم رو قلبم وگفتم _تا وقتي اين دل براش ميتپه با همه چيش کنار ميام ...حتي با بي مهريش .. مطمئنم هيچ وقت نميزارم تا دلم ازش سرد بشه... نگاه محمدروداريوش نشست... موقع حرف زدن بغض داشت _قول ميدي مراقبش باشي ؟؟ قول ميدي مثل جفت چشمات ازش نگهداري کني؟؟ قول ميدي هيچ وقت نزاري غصه بخوره ودل نازکش بشکنه ؟؟ داريوش نگاهشو به من دوخت وگفت _هر چند ميدونم قول يه نامرد ي مثل من برات ارزش نداره... ولي به جون خودش که برام عزيزترين ِ...قول ميدم که همه جا پشت وپناهش باشم ونزارم غم به دلش راه پيدا کنه محمد چشماشو بست ودستم وفشرد _مبارکه ...به پاي هم پير بشين ... به سمتم برگشت وپيشونيمو بوسيد _خوشبخت بشي ابجي _خوشبخت ميشم داداش ...نه به خاطر خودم فقط به خاطر گلِ روي خان داداشم _قول ميدي؟؟ باسر تائيد کردم _توامانتي ....نزار پيش مامان وبابا سرافکنده شم.. عاقبت بخيرشو ابجي کوچيکه ..تا هم من ...هم مامان وبابا... دعاي خيرشون بدرقهءراهت باشه تبسمي کردم وگفتم _برام دعاميکني ؟؟ _معلومه خواهري !!معلومه .. دستِ داريوشو تو دستش گرفت ودست ديگه شوگذاشت روسرم چشماشو بست وگفت اميدوارم زيرسايهءخداوقران سلامت باشيد و.....عاقبت بخير بشيد ....مبارکه دستامونو روهم گذاشت ....روي داريوش و بوسيدوروي سرم بوسه کاشت وبا قدمهايي بلند تو يه چشم بهم زدن ناپديد شد خواستم دنبالش برم که نازي جلومو گرفت _نميخواد بري ...الان دل تنگه... بايد يکم تنها باشه تا با خودش کنار بياد رومو بوسيد وگفت _ مبارکه مريم جان... مبارکه اقا داريوش ...ايشالله کنار هم پيرشيد وعصاي دست هم تو روزاي تنهايي باشيد با اجازه اي گفت واون هم رفت من موندم وداريويش با دستهاي قفل شده به هم ========== قسمت چهارم جدال داريوش دستمو کشيد واز پله ها پائينم برد دروکه پشت سرم بست ...تکيه داد به در دستم هنوز تو دستهاش بودو هيچ تمايلي نداشتم دستموازاد کنم _ديدي! ديدي محمدم راضي شد ....ديدي قبول کرد که مال من باشي... چشماش درخشيد ...چقدر امروز حرص خورديم ولي هردو از نتيجهءکار راضي بوديم اخر کار خوب از اب دراومد چادرمو ازسرم کشيد ومنو نشوند رو تخت جلوي پاهام نشست وسرشو گذاشت رو زانوهام _چرا هر چي زنگ زدم جواب ندادي؟؟ نميدوني چي کشيدم تا صداتو از پشت گوشي شنيدم .. دستامو لابه لاي موهاش بردم وحرکت دادم ..موج موهاش زير انگشتام حرکت ميکرد _نبودم تا جواب بدم ...بالابودم که محمد پيداش شد... اونقدر عصباني بود که همون موقع يه گلدونو تو ديوار خرد کرد دستمو دوباره روموهاش کشيدم _چقدر توبه من ارامش ميدي.... اين چند سال بدون تو قرني گذشت سرشو بلند کرد وبه چشمام زل زد وگفت _مريم هيچ وقت ترکم نکن ......من بدون تو ميميرم لبخندي بهش زدم _ اين توهستی که بايد بهم قول بدي تنهام نزاري ... بلندشد وکنارم نشست.... دستامو تودستش گرفت وگفت _هردومون بايد بهم قول بديم .. نفسي کشيد وبه دستام نگاه کرد _ازفردا بايد برم دنبال کارا...ازمحضر بايد وقت بگيرم... دنبال تالار باشم ...اووووه ميدوني چقدرکار انتظارمو ميکشه ؟؟ لبخندم کم رنگ شد ..ترس دوباره به سراغم امد _چيه ؟؟چرا نگراني ؟؟ _ميخواي برگردي پيش علي ؟؟ خنديد ودستشو دور شونم حلقه کرد _ اگه چهارسال بدون تو وتو غربت دوم اوردم فقط براي اين بود که ميخواستم تو راحت باشي وگرنه خودت بهتر از هرکسي ميدوني که من يه لحظه هم نميتونم اون جا تاب بيارم خونه وزندگي من اينجاست ...قلبم اينجاست... خونوادم اينجاست ...کجا برم بهتر ازاينجا _پس ميموني ؟؟. _معلومه... قراره با خانوم طلاي خودم همين جا تو خونهءپدري زندگي کنيم مگه نه؟؟ يه خنده ازته دل زدم وخودمو بيشتر تو بقلش جا کردم موهامو بوسيد ونفس عميق کشيد _ياد شيش سال پيش افتادم... بوي همون موقع هاروميدي سرمو بلند کردم گفتم _همون موقعي که همش اذيتم ميکردي ؟؟ ابروهاشو داد بالا _من اذيتت ميکردم يا تو که به هيچ حرف من گوش نميدادي ؟؟ هرکاري ميگفتم برعکسشو انجام ميدادي... يادته چقدر نگران بودم محمد بفهمه توزنده اي... اونوقت جنابعالي با همون زبون نداشتَت بهش زنگ زدي بروخدا روشکرکن بلايي سرت نياوردم ...... ساکت شد... با هم رفته بوديم تو اون روزا ...همون روزايي که باعث شد هم به هم نزديک بشيم وهم از هم دور _بعد از اينکه به هواي محمد اومدي تهران.... خونه شدبرام مثل زندون ...تازه درکت ميکردم که چي ميکشي ...جاي جاي خونه بوي توروميداد ديگه نتونستم طاقت بيارم وبه هواي پو ل برگشتم تااينکه فهميدي وبراي اوردن پول اومدي با ياداون روز هم ناراحت شدم هم خوشحال... انگار ازاون همه حرصي که اون موقع خورده بودم خبري نبود _مريم جان ...مريم جان صداي نازي بود ازهم جداشديم _جانم نازي ... ازهمون جا بدون اينکه درو بازکنه گفت _شام حاضره ...بياين بالا يه لبخندشيطون به لب اوردم ويه چشمک به داريوش زدم _پاشو بريم بالا که از امشب دوماد اين خونه اي .. دستشو گرفتم وکشيدم _پاشو اق دوماد ...قرمه سبزي نازي پزداريم... قول ميدم انگشتاتم باهاش بخوري ... داريوش خنديد وگفت _نميشه به جاي شام تو رو يه لقمهءچپ کنم ...تو خوشمزه تري ملوسک من ... ابروهامو بالا انداختم وانگشت اشاره مو گزيدم _واي واي ...نگفته بودي از اين اخلاقام داري؟؟ نخوري منو تموم ميشما ! انوقت ديگه مريمي نداري که بشه ملوسکت .. يه نگاه شيفته کردوگفت بروشيطون بلا... من ديگه تضمين نميدم به جاي شام امشب نخورمت شيرين عسل باشوخي وخنده بالا رفتيم قسمت پنجم جدال باشوخي وخنده بالا رفتيم ولي تا محمدوديدم نيشمو بستم... عجب دختر پررويي بودم ... نازي يه سفرهءخودموني ودرعين حال مرتب چيده ومنتظر مابود _بفرما اقا داريوش... خوش اومدين _ممنون نازنين خانم ...شرمنده دست خالي اومدم _اين حرفا چيه؟؟ بفرمائيد .. محمد همچنان سرسنگين بود ولي سعي ميکرد ادب و رعايت کنه به هرحال چه بخواد وچه نخواد داریوش از امشب داماد اين خونواده ميشدبايد احترامشو نگه ميداشت شام وزير نگاههاي زير زيرکي داريوش و جوسنگين سفره خورديم بعد ازشام وجمع کردن سفره محمد پيشنهاد کرد که با داريوش به يه پياده روي دونفره برن نگران شدم.... پياده روي دونفره ديگه چه فعلِ مزخرفيه؟؟ حالا نميشد نرن؟؟ يعني چي ميخواد بهش بگه که داره ميبرتش بيرون؟؟ نگاه نگرانمو از داريوش که خونسردوراضي نشسته بود رو محمد کشوندم نه هيچ چيز مشکوکي نبود ولي دل من مگه اين حرفا حاليش بود ...بلند شدن موقع رفتن بازوري داريوشو گرفتم _چيه ازنگاهم ترس وخوند _نترس يه گپ مردونست.. هيچ اتفاقي نميفته ...فعلا خداحافظ يه ساعت گذشت... نيومدن ....دوساعت گذاشت ....نيومدن ...دوساعت ونيم... بازم پيداشون نشد .. ساعت نزديکاي يک نصفه شب بود که در باکليد باز شد ويا الله گفتن محمد نفهميدم پله ها رو چه جوري پائين اومدم محمد داشت به داريوش تعارف ميکرد _حالابيا تو يه چايي بخور _نه قربون دستت بايد برم دير وقته ازنازنين خانم ومريم ... _سلام.. چرا اينقدر دير اومديد ؟؟ داريوش خنديد _ قاشق نشسته داشتم حرف ميزدم .. يه نگاه به صورت خندان داريوش انداختم... يه نگاه به محمد ...دوباره يه نگاه به داريوش ...يه نگاه به محمد... خبري نبود... هيچ چيز مشکوکي نبود جفتشون اروم بودن _چيه چرااينجوري نگاه ميکني ؟؟ _هيچي ...نمياي بالا ؟؟ _نه ديروقته.. با اجازه ءاقا محمد فردا صبح ميرم دنبال کارا .. _نه بابا اين چه حرفيه ؟؟اجازه ءمام دست شماست .. ابروهام بالا پريد... جان... محمد که تا چند ساعت پيش به خون داريوش تشنه بود حالا ميگه اجازهءماهم دست شماست جل الخالق چه جوري ميشه تواين چند ساعت اين همه تحول صورت بگيره ؟؟ _کاري باري بود بگو درخدمتم ... _نه ديگه جاويد هست .. _پس فعلا ...با داريوش دست داد ورفت _داريوش ؟؟؟؟چي بهت گفت ؟؟ بيني مو کشيد وگفت _ بهت که گفتم يه گپ مردونه بود به دختر خانم هاهم ربطي پيدا نميکنه _يعني من نبايد بدونم چي گفتيد؟؟ _نه حرف مردونه به درد مردا ميخوره نه دخترخانماي فضو ل..خيلي خوب قهر نکن.. بعدا بهت ميگم ...الان بايد برم ...کاري نداري؟؟ خانم؟؟ مريم خانم؟؟ ميگم ديگه... برم ؟؟ _باشه ولي قول داديا .. _اره بابا من قولم قوله.. اره قولش.. قول بود ولي هنوز که هنوزه بهم نگفته که محمد اون شب بهش چي گفته _فردا بهت زنگ ميزنم قرار ميزارم براي کارا _باشه خداحافظ به سلامت در پناه خدا دروبستم... يه نگاه به اسمون تيرهءبالاي سرم کردم خدايا شکرت به خير گذشت ======================= فصل دوم زندگي من تا به خودمون بيام يه ماه گذشت وسر سفرهءعقد بودم از فرداي اون روز کاراي بي پايان عروسي شروع شد.... اون قدر کار روسرمون ريخته بود که نميدونستيم به کدوم برسيم دست رو هر چيزي ميزاشتيم يه خروار کار از کنارش سرک ميکشيد... واقعا بريده بوديم در عين اون همه خستگي ازاين که کنار هم بوديم لذت ميبرديم وهر لحظه برامون ارزشمند بود کم چيزي نبود ...شيش سال طول کشيده بود تا دوباره درکنارهم وباهم باشيم تازه دليل رفتارها شو ميفهميدم واز فکراي مزخرفم خجالت مي کشيدم براي خريد حلقه دوهفته ءتموم وقت گذاشتیم ولی مگه اون چیزی که من میخواستم پیدا میشد من يه حلقهءساده ميخواستم ...نه براي ادعاي روشنفکري بلکه يه چيزي ميخواستم که از دستم درش نيارم قيافش برام زياد مهم نبود مهم اين بود که نخوام براي هر بار ظرف شستن وحموم کردن حلقه رواز دستم در بيارم بر عکس من.. داريوش بود ..دست رو هرچي ميزاشت مجلل ومجلسي .....عکس العمل منم هميشه يکي بود رومو برميگردوندمو ميرفتم سراغ ويترين بعدي اخر سرم حرف ...حرف ِخودم شد يه ست حلقهءساده با دو تا تک نگين روش ....که هم ساده بود وهم شيک ... واي چقدر داريوش غرررررر زد.... مهم نبود بزار غر بزنه من از اين حلقه خوشم اومده قراره تا ابد همراهم باشه پس بايد بهش علاقه داشته باشم براي بله برون فقط مادر پدر نازي به عنوان بزرگتر مجلس وجاويد اومده بودن مهريه من هم همون خونهءتهرانپارس و نصف سهام شرکتش بود که به نامم زد با اين کارِداریوش محمد يه نفس اسوده کشيد.... انگارکه خيالش راحت شد براي جهيزيه هم نذاشت حتي يه هل پوک بخرم .. هر چند دست وبالمون تنگ بود ولي بالاخره که بايد يه چيزي به عنوان جهيزيه باخودم ميبردم نزاشت واون يه ريزه پس انداز همون جوري بدون استفاده تو بانک موند تمام خونه رو باسليقهءهردومون عوض کرديم ويه سروسامون حسابي به خونه وزندگی داديم خونه شده بود عروس ...حياط شده بود باغ دلگشا ...وقتي ساختمون رو نگاه ميکردي ازاون همه تميزي لذت ميبردي ليست خريداي عروسي ووسائل خونه تموم نشدني بود هرچيزي رو ميگرفتي يه چيز ديگه جاش سر در مياورد ازصبح تاشب يه لنگه پا دنبال خريدا بوديم وبازم ميديديم ليستمون هم چنان پا برجاست اگه کمکهاي جاويد ومحمد نبود امکان نداشت يه ماهه بتونيم بساط عروسي ر و راه بندازيم تالار گير نمييومد ...لباس عروس دلخواهم پيدا نميشد ..کاراي خونه تو هم گره خوره بود ...خلاصه چي بگم که تو اين يه ماه يه شب خواب راحت نداشتيم انگار تو يه پيمان نانواشته تمام سعي وتلاشمونو گذاشته بوديم تا هرچه زودتر اين عروسي رو را ه بندازيم چشممون از این همه دوری ترسیده بود ونگران بودیم هرنوع رابطه اي رو براي بعد از ازدواج گذاشته بوديم وهمه ءهمّ وغمّ مون شده بود... راه انداختن اين عروسي بخاطر همين موضوع ...علاقمون براي زودتر برگزار شدن اين عروسي بيشتر از پيش شده بود هر چند که يه وقتايي تورابطمون ...داريوش زير ابي ميرفت ولي انگاراونم دستِ کمي از من نداشت بالاخره روز عروسي رسيد... روزي که شش سال طول کشيد تابرسه واخر سر هم رسيد مثل همهءعروس هاي ديگه بله گفتم وزير لفظي گرفتم ولي نه از مادرشوهرم يا خواهرشوهرم بلکه از جاويد ...جاي خالي دنيا ورد پاي وجودش دلتنگمون کردواشک به چشمامون اورده بود اي کاش بود واين لحظه رو ميديد که اگر دنيا ودوستي با دنيا نبود شايد هيچ وقت اين عروسي سر نميگرفت تو تمام طول چشن پچ پچ ها رو شنيدم ولي گوشامو رو همه چيز بستم وفقط نگاهمو به نگاه مشتاق ومخملي داريوش دوختم که از چشماش اشتياق و خواستن ميچکيد اون شب شده بودم افسون گرو دل داريوش تو مشتم بود غمزه هاوعشوه هام ديوونش کرده بود انگار فقط من واون تو دنيا بوديم وغير از ما همه چي تو مه رفته بود نميدونم چر ااينقد پر شوروفتنه انگيز شده بودم ....خودمم از اين همه لونديم خبر نداشتم داريوش با چشمهاييکه از رو لبهام وسينهءبرهنم تکون نميخورد خودخوري ميکرد وسرخ و سرخ تر ميشدومدام برام خط ونشون ميکشيد ولي من مست تروخمارتر از اين حرفا بودم که دل نگران شب وتنهايي مون باشم واي که چه شبي بود تا عمر دارم اين شب وفراموش نميکنم من ناز بودم واون نياز ...من ليلي بودم واون مجنون ...من بت بودم واون بت پرست جه شبي بود... با همه رقصيدم .....با نازي.... با محمد که زوري اوردمش تو سالن ....اخرسر هم با داريوش ارتين اهنگ مريم وميخوند داريوش دست انداخت دور کمرم و منو کشيد سمت خودش _حالا نوبت منه همهءدنياي من نگاه مريم ميشينم يه عمري چشم به راه مريم منو ميرسونه تا شباي رويا چهرهءقشنگ ومثل ماه مريم باخواننده ميخوند وباهام ميرقصيد تمام بدنم خيس عرق شده بود وداشتم روابرا پرواز ميکردم اصلا نميدونستم خستگي چيه ....يه دور ديگه باهم چرخيديم دلم اروم نداره بي قراره گريه هرشبم بي اختياره گل مريم همهءداروندارم غير مريم کسي رو دوست ندارم صداش اوج گرفت وهردوباهم شروع کرديم به خوندن نگاه کن تو چشام مريم عزيز روياهام مريم پس کي مال من ميشي من تورو ميخوام مريم هردوميخنديدم وميرقصيديم لباس بلندم وجمع کردم وبه سمت نازي رفتم يه چشمک به داريوش زدم وگفتم _بسِ ديگه ...نوبت زن داداش خودمه نازي يه ده تومني رو بالا سرم چرخوندو گذاشت بين لبهام _مبارکه خانمي روشو بوسيدم... ممنون اون شب ...شب من بود... شب رويايي هر دختري که ازته دل ميخواد تاابدخوشبخت شه ودرکنار مردش يه زندگي خوب و شروع کنه اخرشبم شام وبعدم چرخ زدن تو خيابوناي شلوغ پلوغ تهرون وماشينايي که با ديدن ماشين عروس... بوق ميزدن دم درخونه...محمد من وداريوشو دست به دست دادوبرامون ارزوي خوشبختي کرد با اينکه هميشه ازشون جدابودم اشکام مثل همهءدختراي ديگه روُن شد ...بوي تن محمد وتو ريه هام پرکردم وازاغوشش جدا شدم همه رفتن ومن موندم وداريوش وحياط سوت وکور =========== قسمت دوم فصل دوم زندگی من داريوش به در تکيه داد.... حالا تنها بوديم واون مثل شير بيشه بهم نگاه ميکرد ابروهاشو بالا انداخت وبا يه لبخند مرموز گفت _بالاخره همه رفتن .. اون همه دل بري وعشوه ها رو ميخواست جواب بده وتلافي کنه دستمو گرفت وبا چشمهايي که برقشون هوش از سر ادم ميبرد منو دنبال خودش کشوند پله ها رو بالا رفتيم ...نگاهم به نگاه شيطونش گير کرده بود از درحال رد شديم ...برگشت وبه من نگاه کرد .... وسط پذيرايي دستمو رها کردو يه قدم عقب گذاشت ونگاهشو به من دوخت چرا غا يکي درميون روشن بودو خونه رو سکوت فراگرفته بود نگاهش پرِرنگ بود... پرِ درخشش ...از فکر تنهايي وچيزهايي که در انتظارم بود سرخ شدم وسرمو گرفتم پائين _پس اون خانم افسونگري که منو لب چشمه بردوتشنه برگردوند کجاست ؟؟ سرمو نيمه بلند کردم وبا شيطنت گفتم _من همچين کسي رو نميشناسم _بگو برات صرف نداره ...که بشناسي با يه قدم بلند خودشو به من رسوند وانگشت سبابشو زير چونم گذاشت وگفت _سرتو بالا بيار خانومي ..........نگاهشو رو صورتم چرخوند و زمزمه کرد _چه طور ميتوني به چشم من اينقدر خواستني و دلربا باشي ؟؟ صورتمو با دستاش قاب گرفت و روي پيشونيمو بوسيد _ بخاطر تمام حرفا ...تمام زخم زبونا... تمام تهمتا... عذر میخوام نگاهمو بالا اوردم وگفتم _ اين حرفو نزن ..تو رو چشمم جا داري تو بايد منو بابت چها رسال تنهايي وغربت ببخشي _نه ...اگه منِ خر نبودم.... اگه اون ديوونه بازي رو در نمي اوردم...اگه.... انگشت سبابه مو گذاشتم روي لبش وگفتم _هيسسسس ...هيچي نگو ...بزار اين شب همين جور قشنگ وخاطره انگيز بمونه چشماشو بست وسرانگشتمو بوسيد _از خدا به خاطر اين همه لطف ومحبتش ممنونم دستمو گرفت ومنو دنبال خودش به سمت اطاق خواب کشوند مثل همهءدختراهايِ ديگه دلهره ته دلم لونه کرد اطاق خواب سفيد با ست ياسي و روتختي بنفش جيغ چشمامو پرِ رنگ کرد منو نشوند رو عسلي ودستشو روشونه هاي لختم گذاشت از تو ائينه بهم لبخند زدو بعدم شروع کرد به باز کردن سرم اونقدر با حوصله واروم اين کارو کرد که نفهميدم کي تمام موهام باز شدو سرم يه هوايي خورد سنجاقاي ريز ومشکي ....مويي ها ي دم کج ...پرتز زير موها وموهاي مصنوعي.... همه رو دونه دونه باز کردوموهامو ازاد کرد تمام مدت نگاهم به دستهاش بود که روي سرم ميچرخيد کارِموهام که تموم شد ...يه قدم عقب گذاشت ودستاشو روسينه قفل کرد نگاهم تو ائينه به نگاهش بود.... از فکر چيزي که ازم ميخواد.... از فکر اولين رابطه با مرد زندگيم... سرخ شده بودم واحساس ميکردم دارم گُر ميگيرم بلند شدم و روبه روش وايستادم ولي حتي جرات نداشتم سرمو بلند کنم زمزمه کرد _تو قول داده بودي نگاهتو از م دريغ نکني نگاهم بالا اومد _بيا مريم ...بيا امشب و با هم خاطره انگيز کنيم يه جوري بسازيمش که هيچ وقت فراموش نکنيم که براي با هم بودن چه زجرايي کشيديم هردو باهم قدم جلو گذاشتيم... واقعااون همه خواستن ازکجا تو دلامون ريشه دونده بود به لبهاش خيره شدم بعد از شيش سال ميخواستم طعم لبهاشودوباره بچشم انگار تو ذهن اون هم همين بود طعم يه بوسهءديگه.... ولي اينبار از صميم قلب و با طيب خاطر لبهاشو که رو لبهام گذاشت ذهنم خالي از هر چيز ...غير از داريوش شد لذت لبهاش.... عشق وهوس ُتو تنم بيدار کرد جسممون ...تنمون ...لبهامون ....داشت سيراب ميشد وهردواز وجود هم لذت ميبرديم عطش اين همه سال تنهايي وخون دل خوردن ما روبه عرش برده بود وشبي رويايي برامون ساخت شبي که پر از حس بود حس ترس ودرد.... حس عاشقي وشيدايي ....حس خواستن وتمنا ونياز ...حس تجربهءيه دنياي جديد .....يه فصل جديد.... يه انسان جديد قسمت سوم فصل دوم زندگی من زندگي زناشويي من از همون شب شروع شد من درکنار حس جديدي که توي وجودم بارور ميشد تازه مفهوم ازدواج وتاثير اونو تو زندگيم ميديدم حالا ديگه من ِ تنها ...مهم نبود خانوادهءديبا مهم بود.... زندگي هر دو در کنار هم مهم بود حالا ديگه هدفم دفاع از خودم در برابر مشکلات نبود .... بلکه زير سايهءپر مهر داريوش و صفاي وجودش ...ميتونستم نفس بکشم وارامش داشته باشم زندگي من شروع شد... با يه همراه جديد..... زندگي درکنار کسي که قبلا هم باهاش هم خونه بودم وزير يه سقف ولي سقف اون موقع تاريک بود وخاکستري وسقف امروز پراز نور بود ....پر ا زعشق يه ماه از اون شب گذشته بو د حالا من يه روي ديگهءوجودم و درک ميکردم من يه زن شده بودم ....يه همسر...و اون ترس مبهم تو وجودم کم رنگ و کم رنگ ترشده بود نميگم زندگي هميشه گرم وخورشيدي بود نه ...سختي هاي زندگي هميشگيه ولي وقتي همراهت ....هم قدمت... با تو يکدل باشه اونوقته که از فراز ونشيب زندگي نميترسي و دل وميزني به دريا زندگي همون تکرار هميشگي بود با يه اختلاف مهم ....داريوش هم قدم بامن بود واين برام مهمترين رويداد زندگيم به حساب می اومد اخلاقش همون بود با اين تفاوت که ازاد بودم ورها....و مدام دلشوره ونگراني قلبمو نمي ازرد تصميم داشتم درسمو ادامه بدم حالا دغدغه اي نداشتم وميتونستم تا کوتاهي هامو جبران کنم داريوش مشوق خوبي بود... کمکم بود وهمه جا راهنماييم ميکرد با تموم وجودم ميخواستم ارشد وقبول شم تا جواب محتبهاوهم فکري هاشو بدم بعد از عروسي ما ...جاويد يه منشي جديد اورد.. يه خانم به تمام معنا.. با محبت و خوش خلاق ازاون کسايي که ميتوني انرژي مثبتشونو تو همه جا ببيني روزي که براي کارهاي شرکت رفتم و باهاش اشنا شدم نگاه جاويدو ديدم که ستاره بارون شده بود انگار که نيروي جديدي تو وجودش سر برداشته ...چشماش برق میزدوخنده یه لحظه از رو لبش کنار نمیرفت دلم گواهي خبرهاي خوش ومي داد ازته دل ارزو کردم اگر دخترشايسته ايه با جاوید ازدواج کنه واونو از اين باتلاق تنهايي نجات بده داريوش تمام کاراي شرکت وبه علي واگذار کرده بود ويه شرکت به عنوان شعبهءديگه اش تو ايران راه انداخت اولين چيزي که بهش ياداوري کردم منشي شرکتش بود ....محال بود بزارم کس ديگه اي به جز خودم کارهاي شرکتشو انجام بده.. مگه خودم چلاقم ..بره دختر مردم و بياره سرکار ؟؟ زندگيم کم وبيش تو اسايش ميگذشت اختلاف داشتيم ولي نه تا اون حدي که بخواد شيرازهءزندگيمونو ازهم بپاشه ...اين زندگي اسون بدست نيومده بود که اسون ازدست بره اختلاف نظرو سليقه هميشه بود گاهي اونقدرتفاوتمون زياد ميشد که هرکدوممون به يه سمتي ميرفت وبا خودش خلوت ميکرد ولي صبح فردا من با يه صبحونهءکامل وداريوش با يه خنده برلب همه چي روفراموش ميکرديم وبه روي خودمون نمي اورديم که شب پيش تا چه حد ازهم دلخور بوديم زندگي همين بود ديگه.... کاريش نميشد کرد بُرد ...تنها با اونايي بود که کنار همهءاين تلخي ها واختلاف ها فداکاري کنن و زندگيشونو از سرلجبازي وغرور... اين دوافت مهم زندگي مشترک به گند نکشن +++++++++++++++++++ پنج شنبه بود... دلم هوای مادرو پدرم وکرده بود ... فاتحه دادم وبقيهءگلها رو برداشتم وسرخاک دنيا رفتيم روي سنگش اب ريختم وگلاي سرخ و پر پر کردم _ممنون دنيا ...شايد مرگ تو ...زندگي همه مونو بهم ريخت ولي وجودتو باعث اين زندگي شد به خاطر اين همه عشق ومحبت ازت ممنونم.. اميدوارم که بتونم درکنار برادرت خوشبخت باشم وبچه هاي سلام وصالحي بزرگ کنم از سرخاک بلندشدم... نگاهمو به غروب افتاب که کم کم نارنجي ميشد دوختم _بريم چشمامو بستم وسرمو کج کردم نور نارنجي خورشيد روي صورتش انعکاس پيدا ميکرد _ميبيني... هموني شد که تو خواستي.. همونی که همیشه به شوخی بهم میگفتمی دارم میرم دنیا... به سمت دنیایی بدون تو به سمت دنيایي بدون دنيا والسلام تمام شد در 90/12/14 ساعت 2.30شب