صل بيست وهفتم 
(دعوت به ناهار)

بعد از سه روز دوباره سرو کلهءداريو ش پيدا شد(شرمنده هي مياد وميره جاي ديگه اي براش پيدا نکردم ) اصلا اين بشر اينجا چي ميخواست ؟؟
که دوساعت ميرفت تو اطاقِ جاويد ودرم ميبست 
برام شده بود يه معماي لاينحل 
ميدونستم راجع به کارنيست 
مگه ادم چقدر کار داره بعدم همه روميتونست تلفني بگه 
لازم نبود تو اين ضل گرما بيادوبره 
پنج شنبه بود وساعت دوازده
مثل همهءروزاي پنج شنبهءقبلي ساعت يک تعطيل ميشديم 
داشتم کم کم جمع وجور ميکردم ووسايلو مرتب ....که داريوش و جاويد بعد از يه ساعت مخ زني اومدن بيرون 
_
مريم خانم... ماداريم ميريم ناهار ...تشريف بياريد در خدمت باشيم
يه لبخندي زدم وگفتنم 
_
نه ممنون مزاحم نميشم اقا جاويد ...ميرم خونه
_
مزاحم چيه جاي مارو که تنگ نميکنيدامروز هوس کرديم بريم خارجِ شهر ويه هوايي عوض کنيم 
_
نه فکر نميکنم اقا داريوش دوست داشته باشن من همراهتون بيام شما بريد خوش بگذره 
داريوش با همون نگاه سر به زير که از صد تافحش بدتر بود گفت 
_
جاويد چرا اينقدر تعارف ميکني ؟؟شايد مريم خانم کسره شأنشون مي ياد باما ناهار بخورن بهتره بزاري راحت باشن 
گاردگرفتم ...چي داره ميبافه واسهءخودش ؟؟
_
اين حرفا چيه؟؟ من فقط به خاطر راحتي شما نمي يام 
بعد از چند سال دونفري ميخوايد بريد ناهار
اين ربطي به شأ ن ومقام من ندارهجاويد يه چشم غرهءاساسي به داريوش رفت وگفت 
_
نه مريم خانم حرفايِ اين داريوش و گوش نکنيد 
من ازشما خواهش ميکنم همراهمون بيائيد ...دورهم باشيم خوش ميگذره 
يه نگاه به داريوش ويه نگاه به جاويد کردم 
دلم ميخواست برم 
جهنم وضرر درسته از دسته داريوش شاکيم ولي شايد ديگه نتونم ببينمش 
_
باشه فقط بايد صبر کنيد تا وسائلمو جمع کنم 
_
ما تو ماشين منتظر ميمونيم 
زودي وسائلمو جمع کردم وبا همون مقنعه ومانتو شلوارسادهءمشکي و کيف رودوشي ءعهد دقيانوسي رفتم وسوارشدم 
کولر ماشين روشن بود وباد خنکي که ميزد چشمامو خمار ميکرد 
واي چقدر خوبه ادم ماشين مدل بالا داشته باشه 
چيه اون پيکانِ داغونِ محمد که از هرطرفش بادِ گرم ميزنه 
ادم فکر ميکنه تو قوطي کنسرو گذاشتنش و داره تو مايکروويو جزغاله ميشه 
داريوش و جاويد راجع به کارو بارو وواردات وخلاصه هر چيزي صحبت ميکردن و
منم تو اين هيرو ويربه صدايِ وز وزآهنگ بخنده محسن يگانه گوش ميدادم
هوس کردم بازم امشب
زير بارون تو خيابون 
به يادت اشک بريزم 
طبق معمول هميشه 
اخه وقتي بارون مي ياد 
رو صورت يه عاشق مثل من 
حتي فرق اشک وبارون 
ديگه معلوم نميشه 
امشب چشايِ من 
مثلا ابرايِ بهاره 
بخند به حال من 
که حالم گريه داره
چرا گريم نميتونه رو تو تاثيري بزاره 
اره بخند ،بخند که حالم خنده داره
اره بخند ،بخند که حالم خنده داره 
++++++++++++++++

قسمت دوم دعوت به ناهار

ساختمونها جاي خودشون و به جاده هاي خالي و بعدم به درختاي سرسبزدادن 
روحم داشت تازه ميشد
خيلي وقت بود که پامو از تو خونه بيرون نزاشته بودم 
کنار يه رستوران سرسبزو دنج نگه داشت 
سوت وکور بود وتک وتوکي ادم نشسته بود 
يه تخت کنارِ رودخونه رو انتخاب کرديم وداريوش رفت تا سفارش بده 
_
ببخشيد اقا جاويد.... تا غذارو بيارن برم دستامو بشورم 
جاويد سري تکون داد واز گارسون ادرسِ دستشويي رو پرسيد 
گارسونم يه جايي بين درختا رونشونمون داد
راه افتادم 
اوووووووووه چقدر دوره 
ملت واسهءيه دستشويي بايد دو فرسخ راه برن
حالا اگه يه نفر اضطراري داشته باشه چي ؟؟
تا به اينجا برسه که مشکلاتِ روحي وجسمي ميگيره 
به فکر خودم خنديدم وتا دم توالت يه ضرب دوئيدم 
محض اسودگي خيال و همون مشکلات روحي ورواني توالتم رفتم 
داشتم دستامو ميشستم که سه تامرد جوون از دستشويي مردونه اومدن بيرون 
يه نگاه به اطراف کردم کسي نبود
مثل همهءزنا تو اين جور مواقع ترس برم داشت 
ازنگاهاشون خوشم نيومد
راه افتادم وسعی کردم قدمهام و تندتر کنم
ولي احساس ميکردم اونام دنبالمن 
صداي پچ پچ وخنده هاشون داشت ديوونم ميکرد
واي......... حالا مگه اين راه تموم می شد... اونقدر فکر فرارتو ذهنم قوي بود که چشمام جز راهِ جلوي روم و درختا چيزي رو نميديد 
واون چيزي که نبايد تو اين گيرودار بشهههههه شد 
پام تو گودالي که پرِ برگ و شاخه بود رفت وافتادم زمين 
چشمام از درد ونگراني نمنا ک شد 
خنده هاي مسخرهءپسرا بلند شد 
(
اوه اوه مجيد حرکتو ديدي اکشن حادثه اي
(
خانم شما احتمالا بدل کارنيستيد )
(
يه امضا ميدي به ماصداها نزديکتر ميشد ومن تمام توانمو گذاشته بودم تا از اون گودالِ مسخره دربيام ولي مگه ميشد 
تازانو رفته بودم توش و نميتونستم بيرون بيام 
تمام دست ولباسام خاکی شده بود وکف دستم می سوخت
ولی درداینا به اندازهءیک صدم نگرانیم ازپسرا نبود
خدايا چي کارکنم؟؟؟
صداها تا بيخ گوشم اومده بود
واي خدا ...خودت کمک کن 
نگاهي به پام کردم ...رو زمين خودم و کشيدم بيرون ...ولي پام واصلانميتونستم تکون بدم و
تا روش وایمیستادم تیر میکشید 
زانومو تا کردم ومچ پامو گرفتم 
نگاهي به درختا کردم ....هيچ کس نبود
داريوش ....جاويد... پس کجاييد؟؟ کمکم کنيد 
اشکام بي اراده جاري شدن 
اااااااااااااااااه بازم گريه
گريه نکن ........نفسِ عميق ميکشيدم ولي اشکام تازه راهشون باز شده بود 
هي به خودم ميگفتم گريه نکن .......همين مونده بفهمن که تنهايي وترسيدي ....الاغ گريه نکن 
ولي چي کارميشد کرد 
ذاتِ ما زنا اين بود...موقعِ ترس ....دلهره ....دلشوره ...شادي... غم...غصه فرقی نمیکرد 
هر احساسی که بود اشکامون سرازير ميشد 
تند تند نفس ميکشيدم وباچشمايي که براثرگريه هيچ جا رونميديد به قوزک پام خيره شده بودم 
(
اخي الهي داره گريه ميکنه )
(
نه خانوم کوچولو ...گريه نکن عمو برات قاقا ميخره )
_
چي شده ؟؟
صدايِ پسرا قطع شد
انگار که تواون لحظه بهم عمر جاودانه دادن
نميدونستم ازاون همه ذوق چيکارکنم....... 
_
چرا نشستي روزمين؟؟
پسرا عقب نشيني کردن 
صدام از تاثيرِ گريه ميلرزيد 
_
افتادم تو گودال... مچ پام درد ميکنه 
کنارم چمباتمه زد وگفت
_
ميتوني بلند شي؟؟
يه نگاه نااميد بهش انداختم ولي بازم نگاهش پيش من نبود
دماغمو کشیدم بالا وگفتم 
_
نميتونم دردميکنه 
دست انداخت دوره شونمو بلندم کرد
با اولين قدمي که گذاشتم نالم رفت هوا 
_
اخ خ خ خ خ خ
_
اروم بيا... فکرکنم پات دررفته 
هنوز حضورِ پسرا ازارم ميداد 
کثافتا هنوز منتظره فرصت بودن ونميرفتن
نگاهي به سمتشون انداختم که داريوش هم باهام چرخيدو نگاهشو دوخت به پسرا 
خنده هاشون پريد.... دلم خنک شد 
جذبهءداريوش هميشه کارساز بود 
ترس ازفکر اينکه ممکن بود چه بلايي سرم بيارن باعث شد لباسِ داريوشو تو مشتم بگيرم 
اگه داريوش نبود..... از اين فکر رأشه به تنم افتاد
اين اتفاقها تو زندگي هر دختري مخصوصا تو ايران پيش مي اومد
ولي براي من بيشتر از اندازه بود
انگار که تو پيشونيم نوشته بود بيايد ....من مفت ومجاني در اختيارتونم
اشکام هنوز مي باريد 
_
نگران نباش ..من اينجام... کاريت ندارن 
مثلِ هميشه دردم و ميدونست 
دلم فشرده شد.... چه طور تونستم از دستش بدم؟؟ 
نگاهم و دوختم به صورتش ولي اون داشت زير پاشو نگاه ميکرد
صدايِ وز وزِ پسرا رو اعصابم بود 
چرا نميرن ؟
_
بسه ديگه... اشکاتو پاک کن ....نميخوام جاويد چيزي بفهمه 
اشکام و با کفِ دست پاک کردم ولي مگه ميشد..... اينکه حالا ديگه داريوش به من فکر نميکنه وکسي ديگه اي تو قلبشِ ازارم ميداد و
اشکامو دوباره سرازير ميکرد 
=========================

قسمت سوم دعوت به ناهار

جاويد تا مارو ديد با حول و ولا نزديک شد 
_
چي شده ؟؟؟
_
فکر کنم پاش دررفته ....ميتوني جاش بندازي 
_
نمیدونم ....بايد ببينم 
منو نشوندن رو يه تخت
دو سه نفري دنبالم جمع شده بودن که جاويد پخش و پلا شون کردو
پاچهءشلوارم و که خاک خالي بود زد بالا 
دور پام کبود وقرمز شده بود 
کفش و جورابم و از پام دراوردو شروع کرد به ماساژ دادنِ پام
يه نگاهي به داريوش انداخت که معنيش و نفهميدم 
صداي زمزمهءداريوش ازکناره گوشم اومد 
_
سندو به نامت زدم ....کاراش که انجام شد ...بهت برميگردونم
يه نگاه شاکي بهش کردم که خداروشکر مثلِ همهءدفعه هايِ قبلي نگاهش به من نبود 
يعني من ميخوام بدونم الان جاي اين حرفاست واقعا ميخوام بدونم................دادم رفت هوا اااااااا 
جاويد پامو جا انداخت 
نا جنس براي اينکه حواسمو پرت کنه اينو گفت 
لبخندِ رو صورت داريوش نشون ميداد از کاري که کرده راضيه 
ولي من اونقدر حال ندار شده بودم که حتی لبخندشم از پشت مه میدیدم 
کم کم ضعف وبيحالي بهم فشار می اورد و
احساس ميکردم دارم ازحال ميرم 
داريوش که وضعِ منو ديد دست انداخت زير زانوم و بلندم کرد 
مسلما بااون پا ديگه نميتونستم تا ماشين برم 
سرمو تکيه دادم به شونه شو بوي تنش و توريه هام پرکردم 
دلم براي عطرِ وجودش تنگ شده بود 
چشمام داشت بسته ميشد 
نه ....الان نه ...ميخوام از وجودش لذت ببرم 
قوزکِ پام زوق زوق ميکرد ودرد امونمو بريده بود 
داريوش منو رو صندلي عقب نشوندو پامو رو صندلي گذاشت 
_
درد داري ؟؟
با ناله سرتکون دادم 
درِِداشبورد وبازکردو يه قرص مسکن داددستم 
ياد روزي که کمردرد داشتم ومسکن بهم داده بود افتادم 
انگارکه اون دوران مالِ يه وقتِ ديگه بود 
انگارکه صد سال ازاون روزاگذشته ..............چه جوري تونستم همچين اشتباهي کنم و 
داريوشو با دست خودم برونم ؟؟؟
ليوانِ يه بار مصرف، منو از گذشته کشيد بيرون 
_
بيا بخور اروم ميشي ...جاويد سوار ماشين شد
_
حالتون بهتره ؟؟؟
_
مرسي اقا جاويد ....اسبابِ شرمندگي شد 
_
نه اين حرفا چيه !!!چشمام داشت ميرفت 
_
نزاشتم غذاتونو بخورید... تورو خدا ببخشيد ...
_
نگيد مريم خانم... الان سلامتي شما واجب تره... پاتونو جا انداختم ولي يه عکس از پاتون بايد بگيريم )
_
لازم نيست اقا جاويد ....ميرم خونه بامحمد ميريم
داريوش بعد از کلي سکوت که تو نوعِ خودش بي نظير بود نطق کرد 
_
يه سر بريم معيري.... اونجا الان بازه کارشونم همينه از همه جاهم واردترن
_
نه اقا داريوش گفتم که ...
_
منم بهت گفتم.... پس بهتره انرژي تو هدرندي وتا اونجا استراحت کن
يه ساعته ديگه ميرسيم 
مسکن تاثير خودشو گذاشته بود وداشتم خمار ميشدم 
زوق زوقِ پام کمترشده بود 
تمام مسيرو خوابيدم
ازمعطلي ومکافاته معيري وعکس انداختنها ميگذرم 
که خودش مثنوي هفتادمنه 
پدرم دراومداخرسرم يه باند کشي پيچيدن دور پام و گفتن به سلامت 
ازاون جايي که محمد هنوز نميدونست داريوش اومده وممکن بود با داريوش درگير بشه 
جاويد منو رسوند خونه و
به محمد گفت که من تو شرکت اين جوري شدم 
خداروشکر که محمد بيشتر از اين پاپيچ ماجرا نشد وگرنه نميدونم چي ميخواستيم بهش بگيم
_
پ.ن(بيمارستان دولتی معيري روبه روي ساختمان مجلس تخصص ارتوپدي


فصل بیست وهشتم (تصادف) دوهفته ءتموم تو خونه پاگير شدم داشتم ديوونه ميشدم روزايِ اول نازنين پيشم ميموند ولي بعد از سه روز اون رو هم راهيِ کار کردم تاکي بايد به خاطره من از کارش ميزد ؟؟ جاويد دوبار تلفن کرده بودو يه بارم به ديدنم اومد ولي داريوش .... بي معرفت حتي يه تلفن خشک وخالي هم براي احوالپرسي نزد دلم از دستش گرفت حداقل به خاطره گذشته ها بايد بهم زنگ ميزد ولي انگار واقعا منو فراموش کرده بود بعدازدوهفته برگشتم واقعا که حالا قدر کارکردن و ميدونستم ادمي که کارکنه ديگه نميتونه خونه نشين بشه منم مثلِ بقيه ارشدمم مونده بودروهوا اصلا حوصلهءدرس خوندن نداشتم مگه فکر داريوش ميزاشت که به چيزي غيراز اون فکرکنم روزها مي گذشت ولي ديگه خبري از داريوش نداشتم غيب شده بود..... ديگه حتي به جاويد هم زنگ نميزد اصلا نميدونستم رفته يا هنوز هست.... دلم براش قد مورچه شده بود کاش حداقل ازش خبرداشتم رومم نميشد از جاويد سراغشو بگيرم.... صبحها رو شب وشبهام و صبح ميکردم بدون اينکه حتي يه لحظه ازيادش غافل بشم نزديک پائيزبود وبرگايِ زردوقرمز زمين و فرش کرده بود دوماه بود که از داريوش خبرنداشتم اخه کجاست ؟؟؟چرا يه خبر نميده ؟؟؟ دلم برات تنگ شده بي معرفت ......... داشتم پرونده ها رو مرتب ميکردم که با صداي جاويد گوشام تيز شد اصلا با هر تلفني اين حال و داشتم ....مخصوصا به تماسهاي جاويد حساس شده بودم _بله خودم هستم.... _ چه اتفاقي افتاده ؟؟؟ _الان حالش خوبه ؟؟ _بله ...ميشه ادرسِ بيمارستانو بديد.... دلشوره چنگ انداخت به قلبم.. چي شده ؟؟؟ _باشه ...باشه اومدم ....فقط توروخدابگيد حالش خوبه ؟؟؟ _بله بله اومدم .... جاويد باعجله از دراومد بيرون _مريم خانم من دارم ميرم بيمارستان ....داريوش تصادف کرده... تصادف کرده اخه چه جوري _حواستون باشه تا من برگردم ... تا راه افتاد دنباش دوييدم _حالش خوب؟؟ يه نگاه مستاصل بهم کردو گفت _خدا ميدونه چيزي به من نگفتن.... قبل از اينکه به خودم بيام جاويد رفته بود تا ساعت پنج عصر صد دفعه مردم و زنده شدم مدام دلشوره .....مدام استرس ........... طوريش نشده باشه ...........خدايا خودت کمکش کن هر چي گوشي جاويدو ميگرفتم خط نميداد داشتم از زور دلشوره ديوونه ميشدم پس چراجواب نميدي؟؟؟ کاش ادرسِ بيمارستان و ميگرفتم هي راه رفتم و حرص خوردم هي به خودم فحش دادم وازاين همه خنگيم شاکي شدم اخر سرم دست از پا درازتر رفتم خونه =================== قسمت دوم تصادف اخر سرم دست از پا درازتر رفتم خونه از کجا ميخواستم بفهمم که چي شده يه بند گوشي موبايلِ جاويدوميگرفتم ولي مگه خط ميداد اي لعنت به اين همراه اول و مطلقاتش ساعت يازده شب بود.... با نااميدي دستمو گذاشتم رو دکمه سبز رنگ وباز شمارهءجاويدو گرفتم بوق خورد....بوق خورد ازجاپريدم همهءپنج تا انگشتم تو حلقم بود جواب بده ....جواب بده تروخدا اخرسر صداي اهستهءجاويد وشنيدم _بله _الو.... اقا جاويد ...مريمم چي شده ؟؟چرا گوشيتون انتن نميده ؟؟داريوش خوبه؟؟ چراتصادف کرده ؟؟؟ _مريم خانم ...مريم خانم ...يکم مهلت بديد.... حال داريوش خوبه ...تو خيابون بوده که ماشين ميزنه بهش و درميره حالا خداروشکر که به سرش ضربه نخورده تا الانم داشتن از سرش ام اراي وسي تي اسکن ميگرفتن فقط ....فقط دستش شکسته ودنده هاش ضرب ديدن الانم خوابيده ... _کدو م بيمارستانيد ؟؟ _پارس ... _باشه من الان ميام ... _کجا مريم خانم؟؟؟ _ببينيد اقا جاويد اگه من الان اونجا نيستم واينجا تو خونه نشستم وازروزه حرص وجوش دارم دق ميکنم فقط به خاطر اين بوده که ادرسِ بيمارستانو نداشتم و هرچي شمارتونو ميگرفتم انتن نميدادوگرنه زودتر از اينا اومده بودم چيزي لازم نداريد بيارم ؟؟؟ _نه مريم خانم... اصلا لازم نيست شما بيان .... _اقا جاويد راجع به اين موضوع اجازه بديد خودم تصميم بگيرم ... _باشه هرجوري که شماراحتيد ...من منتظرم خداحافظ ... بهش برخورد ....به جهنم من تاداريوشو با چشمهايِ خودم نميديدم اروم نميشدم پاورچين پاورچين رفتم سمت اشپرخونه نازنين بيچاره تازه ظرفا رو شسته بود گذاشتم اب جوش بياد ويه ظرف از الويه ءشب ويه فلاسکه چايي ودوتاليوان و خلاصه يه ساکه کوچيکه دستي جمع و جور کردم ميخواستم زنگ بزنم به اژانس که برقِ اشپزخونه روشن شد ==================== ميخواستم زنگ بزنم به اژانس که برقِ اشپزخونه روشن شد _کجاداري باروبنديل ميبندي ؟؟ _ببخشيد بيدارت کردم ... _نه بيداربودم... نازي بيچاره بيهوش ....من داشتم کتاب ميخوندم ابرو بالا انداخت و گفت _خوب منتظرم ...کجا داري ميري ؟؟؟ چشمام و به کتري دوختم که هنوز بخاراهاي اب ازش بلند ميشد _دارم ميرم بيمارستان .. _بيمارستان براي چي؟؟ کي تو بيمارستان بستريه ؟؟ تو يه لحظه تصميم گرفتم حقيقت و بگم هيچي مثل راستگويي نيست تا کي ميخواستم از ش مخفي کنم _داريوش ... چشماش گشاد شد _احتمالا داريوش ،،،رفيقِ نامرده منو که نميگي ؟؟ هان مريم ؟؟؟منظورت داداشِ دنيا که نيست ... _چرا منظورم همونه ...کسي که منو يه سالِ تموم دزديد ....خودشه اخماشو تو هم کردوگارد گرفت _گيرم که داريوش بيمارستانه ...به تو چه؟؟ تو چه کارشي؟؟ سر پيازي يا ته پياز؟؟ سينمو دادم جلو وبا شهامتي که ازم بعيد بود گفتم _همه کس من داريوش ِ....دوستش دارم ....چهارساله که دوستش دارم اونم منو دوست داره ولي نه چهار سال ....يه عمره که دوستم داره حالام تصادف کرده ..... ظهري خبرشو به جاويد دادن ولی تا حالام نميدونستم کدوم بيمارستانه .... الان با جاويد حرف زدم گفته بيمارستان پارسِ مندیگه بايد برم ديرم شده ) خواستم راه بيفتم که راهمو سد کرد _چرا تا حالابهم نگفتي ؟؟؟چرا بهم دروغ گفتي؟؟؟ اون موقع که ميگفتم بينتون رابطه ای هست ...قسم خوردي که پاکي.... قسم خوردي که که بهت دست نزده ولي حالا.... صداش هر لحظه اوج میگرفت _دروغ گفتي بهم ...تو تموم اين سالها دروغ گفتي ومثلِ يه هرزه ءخيابوني دنبالِ اون بي شرف له له زدي سيلي من تو صورتش خوابيد _اينجا چه خبره .... _برو تو نازنين ....يه مسئله ءخونوادگيه ... نازنين با چشمايي که نگراني از توشون مي باريد بين منو محمد حيرون بود فرياد محمد من و نازي رو پروند _گفتم برو تو اطاق و درم ببند... درپشت سرنازي بسته شد محمد پوزخندی زدو گفت _هه ...حالاميفهمم تموم اون بيقراري هاو شب زنده داري ها به خاطرفاسقِ از دست رفتهءخانومِ) _بسه محمد ...بسه.... بفهم ...تو داری به من ميگي هرزه .... يه باره ديگم اينو گفتي... يادته... اون بارم زدم تو گوشت.. یادته .... ولي ادم نميشي با انگشتم به سرم اشاره کردم وبا نفرت گفتم _فکرت خرابه ... فکرت منحرفِ..... تومنو يه خيابوني ميدوني ....منو نميشناسي که اين حرف وداري بهم ميزني .... خجالت نميکشي همچين حرفي رو به دهنت مي ياري ؟؟؟ فکرميکني نميتونستم به جايِ تمام اون شب زنده داري ها باهاش برم ؟؟؟ فکر ميکني ازم نخواست باهاش باشم؟؟؟ چرا خواست ....خواست ولی من.... به سینم زدم وادامه دادم _منِ خر قد بازي دراوردم بهش گفتم نه.... که اي کاش نميگفتم بعد از رفتنش فهميدم چقدر دوسش دارم بعد اينکه رفت ديدم هيچ کسِ ديگه اي رو مثل داريوش نميخوام هيچ کسِ ديگه اي مثل داريوش بهم امنيت وارامش نمیداد هيچ مرده ديگه اي میشنوی هیچ مرده دیگه ای ..... قسمت چهارم تصادف _چهارسالِ که قلبم مرده حالام که بعد از اين همه وقت برگشته.... اون منو نمي خواد بغضم ترکيد _ منو نميخواد ....ديگه منو نميخواد ... حتي تو رومم نگاه نميکنه ) تکيه مو دادم وسرم و گذاشتم رو دیوار سرد _باورت ميشه؟؟ کسي که يه روزي جلوي پاهام زانوزدو اعتراف کرد که بدون من نميتونه زندگي کنه ....که منو هميشه ميخواسته حالا اصلا تو رومم نگاه نميکنه محمد تو ميدوني عشق چيه.... ميدوني که کسي که دوستش داري ازت روبرگردونه چقدر براي ادم سخته من دارم له ميشم ...تموم ميشم ... ولي حتي حاضر نيست نگاهشو به من بدوزه ...) اشکام که اروم تر شده بود دوباره جاري شد زمزمه کردم _ميگه ميخواد ازدواج کنه ...ميبيني محمد دستامو نشونش دادم وگفتم دستم خالي شده از عشقش بزار اين لحظه هاي اخرم کنارش باشم نذار حسرت اينو بخورم که اي کاش رفته بودم بزار برم محمد....بزار برم تو بگي نرو ....نميرم ولي بفهم ....دلم اونجاست..... از ظهر تا الان يه لحظه اسايش نداشتم بايد ببينمش تااروم شم) صدايِ هق هقم سکوتِ شبونه روشکست محمد زل زده بود به فرش اشپزخونه وهيچي نميگفت صدای باز شدن دراومد _محمد... بزار بره ....اگه نزاري تاعمر داري خودتو به خاطر اينکه جلوي خواهرتو گرفتي سرزنش ميکني... تونميتوني جلوي قلب کسي رو بگيري شايد قسمتش داريوشِ....بزار بره ) به سمت من اومد واشکاموپاک کرد _ بسه مريم جان.... خودتو هلاک کردي ساک وبه دستم داد وگفت _برو... من از طرف خودم و محمد ميگم ....کسي جلويِ تو رو نميگيره نگام به محمد بود... سرشو بالا اورد تو چشماي سياهش قطره هاي اشک موج ميزد ميديدم که ته نگاهش راضي نيست ولي لبهاش چيزه ديگه اي گفت _ بزار خودم ميبرمت به سمت اطاقش رفت لبخند روي لبِ من ونازي اومد _اي شيطون ....ميدونستم خانوم دلش يه جايي گيره... اشکامو باپشت دست پاک کردم ولبخندم پررنگ ترشد محمد سوييچوبرداشت وساک و از دستم گرفت راه افتاد ومنم دنبالش مثل اين جوجه زرداي تازه سراز تخم دراورده راهي شدم خيابونا خلوت بود وهراز گاهي سکوت شبانه باصداي ويراژِ ماشين يا موتور ميشکست نه من ميخواستم حرفي بزنم نه محمد ....... قسمت پنجم تصادف دم اورژانس وايستاد وگفت _ميخواي شب بموني؟؟ نگاه ملتمسی بهش کردم و گفتم _اجازه بده..... خواهش ميکنم ..... _فکر ميکني اگه اجازه هم ندم نميري؟؟ بر و آبجي کوچيکِ.... امان از اين دل رئوف من که طاقت اون چشماي ملتمسو نداره _مرسي داداش... نوکرتم به خدا ... گونش و بوسيدم وبا سرعت رفتم تو خداروشکر بيمارستان خصوصي بود وکاري به کارِ کسي نداشتن پرسون پرسون رفتم بالا ولی اجازه ندادن برم تو زنگ زدم به جاوید وگفتم اومدم بیمارستان خلوت بودو یه نظافتچی داشت طی میکشید _.سلام _سلام _ فکر نميکردم بيايد.... زنگ ميزديد بيام دنبالتون خسته بود ولي طعنه تو صداش داد ميزد _محمد منو اورد _محمد؟؟؟ از چشماش تعجب مي باريد _بهش گفتيد؟؟ با سرتائید کردم _داريوش چه طوره؟؟ _ يه دوساعتي هست از ريکاوري اوردنش ...خداروشکرحالش بهتره _ميتونم ببينمش .... خوابيده بزاريد بيدار بشه.... بعد ساکو دستش دادم وگفتم _يکم الويه وچائيِ .....فکر کنم چيزي نخورده باشيد من پائين منتظر ميمونم تا اجازه بدن ببینمش _ولي اخه .... _اقا جاويد من اينجوري راحتترم... شما بفرمائيد _ولي اخه اينجوري که نميشه ... _خواهش ميکنم اقا جاويد... باشما که تعارف ندارم باشه پس من میرم کاری داشتید زنگ بزنید .... رفتم سمت دستشويي ووضو گرفتم نمازمو که از اول شب مونده بود وبه همراه چند رکعت براي سلامتي داريوش خوندم قران دست گرفتم وشفايِ همهءمريضا رو از خداخواستم تاصبح چيزي نمونده بود همونجا شروع کردم به چرت زدن ولي مگه خوابم ميبرد ... مدام کابوس ميديدم که داريوش مرده ومن رفتم سرخاکش چه شب بلندي بود ......صبح نداشت قسمت ششم تصادف چشمامو با نور خورشيد باز کردم سالن شلوغ شده بود وهرکسی یه جایی میرفت بلند شدم وبا بدني خرد وخمير راهي اطاقِ داريوش شدم جاويد وازدور تشخيص دادم ....داشت با دکتر حرف ميزد _کي مرخصِ اقاي دکتر ؟؟ _فردا مرخصِ.... جواب سي تي اسکن واِم آر اي چيزي رو نشون نميده ميتونيد فردا ببريدش صبرکردم تا حرفا ي جاويد تموم شه جاويدکه برگشت ومنو ديد رنگ و روش پريد انگار که يادش رفته بود منم هستم _صبحتون بخير اقا جاويد .. صبحِ شمام به خير ...شما اينجائيد ؟؟فکر کردم رفتيد ....کلِ بيمارستان ودنبالتون گشتم _تو نمازخونه بودم ...حالش چه طوره ؟؟به هو ش اومده؟؟ _بله خيلي وقته... _اجازه ميدن ببينمش... نگاهش يه رنگي شد... مثل شرمندگي.. افسوس... ناراحتي نميدونم ....هر چي بود خوشايند نبود _ مريم خانم شرمنده به خدا ... _دشمنتون شرمنده باشه ...چي شده؟؟ داريوش..... مِن مِن ميکرد _چي شده اقا جاويد؟؟؟حالش خوبه ؟؟نکنه اوضاع خرابترازاوني هست که گفتيد؟؟اطاقش کدومه ؟؟باید ببینمش.... جاويد جلومو گرفت _نه مريم خانم ... _آخه چي شده؟؟؟ من که جون به لب شدم _راستش... راستش ...داريوش نميخواد شما رو ببينه ازبالاتا سرانگشتاي پام گرگرفت احساس کردم از سرم دود بلند شد وبعدم يه عرق ِسرد تمومِ تنم وگرفت عينِ جملش وبا بهت تکرار کردم _منو نميخواد ببينه؟؟ _نميدونم چي بگم... از ديشب دارم باهاش حرف ميزنم... ولي انقدر کلافه شد که داشت منم بيرون ميکرد ديشبم کلِ بيمارستان و گشتم که بگم نمونيد ولي پيداتون نکردم... شرمندم مريم خانم حال نداره ومریض ....نميتونم باهاش بحث کنم سرمو بلند کردم نفسهاي عميق ميکشيدم تا اروم شم _فقط بگيد حالش خوبه ؟؟ خوبه ...با دکترش حرف زدم مشکل نداره.. يه گچِ دستشه که اونم يه ماه ديگه باز ميکنن چشمام ميسوخت با نوک انگشت چشمامو ماليدم اين ديگه خارج از حد تصورم بود فکرنميکردم منو.... کسي رو که شبونه خودمو به بيمارستان رسوندم نخواد ببينه يعني تا اين حدسنگ دل شده؟؟ يعني تا اين حد ازم متنفره ؟؟ لعنت به من ودلِ من _مريم خانم ... حالتون خوبه؟؟ ببخشيدشرمندم .... يه لبخند بي رمق زدم _چراشما شرمنده باشيد ؟؟ برگشتم وگفتم _ من ميرم سرکار.... شما پيشش باشيد کاري بود بهم بگيد _مريم خانم ؟؟ دستمو جلوش گرفتم وگفتم _هيچي نگيد اقا جاويد ....هیچی ...اين حرفو هيچ جوري نميشه درستش کرد _ولي اخه ... _همينِ... بيشتر از اين از داريوش نميشه توقع داشت .مواظبش باشيد خداحافظ راه افتادم صدای جاویدو میشنیدم ولی حتی یه لحظه هم واینستادم و باپاهايي بي رمق راهي شرکت شدم +++++++++++++++++++++ قسمت هفتم تصادف چقدر خوب بود ميتونستم برم سرکار اگه نميرفتم تو خونه ازفکر وخيال ديوونه ميشدم تمام مسيروبه خودم ارامش دادم تو نبايد گريه کني .....نبايد گريه کنم امروز نه ..........ديگه گريه نميکنم... داريوش لياقت اين اشکارو نداره ... مدام چشمهاي سوزان مو مي فشردم تا از سوزش بيفته ولي قطره هاي درشت اشک سرکش تر ازاون بود که بتونم کنترلشون کنم نه مريم ....بفهم.... الان نه ........به يه چيزه ديگه فکر کن آهامحمد....... بايد به محمد زنگ بزنم گوشيم و دراوردم ...ساعت هفتِ صبح بود تابرسم به شرکت يه زنگ به نازي زدم وگفتم يه سرِ دارم ميرم سرِ کار بيچاره هيچي نپرسيد... انگار حالِ خرابم از صدايِ داغونم مشخص بود به شرکت رسيدم .....ساعت هفت ونيم بود خداروشکر در باز بود وگرنه نميدونستم با اين اوضاع قاراش ميش ميتونستم اين يکي روتحمل کنم يا نه صداي استکان وليوان وبوي خوش چايي همه جا پيچيده بود يه نفس عميق کشيدم الان فقط يه ليوان چايي کمرنگ ميتونه حالم و خوب کنه فقط يه ليوان چايي داغ که بخاراي اب از روش بلند شه _سلام مش سليمون _سلام خانم اميني ....سحر خيز شدي دخترم؟؟؟ _مشکلات مش سليمون ...مگه مشکلات ميزاره ادم استراحت داشته باشه نشستم پشتِ ميزو سرمو تو دستام گرفتم داريوش خُردم کرده بود تا حالا هر چي ديده بودم با خودم ميگفتم به خاطر اينه که رهاش کردم ولي الان ....من که با تموم وجود داشتم جبران ميکردم ..... پس واقعا اين کارا براي چي بود؟؟ شايد واقعا داشت ازدواج ميکرد ونميخواست دوباره درگير من شه؟؟ شايد فکر ميکرد اين يه نوع خيانت به کسي که دوستش داره باشه ؟؟ يعني اون کسي که داريوش دوستش داره چه شکليه؟؟ تا حالا جرات فکر کردن به اين سوال و نداشتم ولي حالا...... بايد با خودم روراست باشم من با خته بودم واين کارا چيزي از اين باختم و کم نميکرد يعني اوني که دوست داره ايرانيه.... امريکائيه .... اصلا بوره يا تيرست ؟؟ خوشگله ؟؟حتما خوشگله که منو ول کرده ورفته سراغش.. خوش به حالش .... الان داريوش داره بهش فکر ميکنه وبه خاطر اينکه بهش خيانت نکنه تو روي منم نگاه نميکنه حتما چند وقتِ ديگه هم با هم ازدواج ميکنن دوباره چشمام سوخت ااااااااااه بسه ديگه مريم ...امروز نه.... بفهم الاغ اينجا محل ِکارِ ....نبايد توش زر زر گريه کني چشمامو با پشت دست ماليدم _چي شده دخترم ؟؟حالت خوش نيست ؟؟ سرمو بلند کردم وبه صورت پر چين وچروک مش سليمون که يه دنيا ارامش تو وجودش بود لبخند زدم _نه مش سليمون... حالم خوش نيست دلم شکسته ...ناجور شکسته صورتشو غم پوشوند _خدا نکنه دلت بشکنه... توکل کن به خدا خودش هر جور صلاح بدونه درستش ميکنه ليوان ِکم رنگ چايي رو گذاشت جلوم وگفت _ اينم يه چايي لبريز ِلب دوز ِقند پهلو خدمت خانم اميني خودم _مرسي مش سليمون _غصه نخور دخترم خدا بزرگه هميشه يادت باشه اين نيز بگذرد ... يه جرقه تو ذهنم خورد يه نفرِديگه هم همينو بهم گفته بود اون روز تو ماشين.... موقع برگشتن ازخونهءداريوش ،....اون روز هم اون راننده تاکسي اين وگفت کاش اون موقع خريت نميکردم وبعد از اعترافش قبول ميکردم که دوستم داره کاش اين همه سال خودمو زجر نميدادم والان کناره داريوش بودم قسمت هشتم تصادف دستامو دور ليوان حلقه کردم پوست دستم از تاثيره حرارت داغ شد ولي نه اونقدر که دستموپس بکشم بايد يه کاري کنم اين جوري با فکر وخيال ديوونه ميشم تو يه تصميم اني پاشدم خوب حالاچي کار کنم؟؟ بايد يه کاري انجام بدم؟؟ بايد خودموو مشغول کنم... چي کار... چيکار... اول برم سراغِ قراراي امروز بعدم پرونده ها تمامِ طول روزو يه تميز کاري اساسي کرد م و از خودم کار کشيدم جاويد دوبار تماس گرفت ديگه حتي از داريوشم نپرسيدم جاويدم چيزي نگفت تمام طول روز مشغول بودم ازسروکله زدن با مراجعه کننده ها تا جابه جايي ميزو صندليم و تميز کردن اطاق و خلاصه هر چيزي که فکرشو کنيد ولي تموم مدت فکرم پيشِ داريوش بود واينده اي که ازدست رفته بود به دخترِ زندگيِ داريوش غبطه ميخوردم حقِ من بود که درکنارش باشم وحالا من اينجام تنهاي تنها و داريوش منو رها کرده وحتي نميخواد تو اين شرايط در کنارش باشم تمام طول روز خودمو سرگرم کردم تا اشکاي جمع شده پشت پلکام ونگه دارم وقتي برگشتم خونه عين جنازه بودم اونقدر ازخودم کار کشيده بودم که تموم استخونام له شده بود بعداز اينکه شام و درسکوت خوردم وکمک نازنين کردم نگاههاي کنجکاو محمد ونازنين ونديد گرفتم وشب بخير گفتم ورفتم تو سلولِ خودم ديگه نتونستم اين سکوتو ادامه بدم تمام حجم غم وغصه هام به قلبم هجوم اورد تا شدم از درد وطبق معمول هميشه اشکام جاري شد داريوش تيشه برداشته بود وداشت منو ازريشه جداميکرد ديگه خودم نبودم شده بودم يه ادم شکست خورده که تو زندگي چيزي براش ارزش نداره ضربه اي که خوردم اونقدر شديد بود که توروزاي بعدي ازمن يه مرده ساخت هرروز بيشتر تو خودم حل مي شدم مثل يه ادم کوکي ميرفتم ومياومدم ديگه برام مهم نبود داريوش کيه... جاويد ميبينتش يانه اصلا اينحاست يا رفته پيشِ کسي که دوستش داره ؟؟ ديگه برام مهم نبود غذام نصف شده بود وهمين جوري وزن کم ميکردم يه وقتايي روزا رو گم ميکردم ووقتي چشمام رو باز ميکردم فکر وذهنم ميرفت تو گذشته گذشته اي که همهءزندگيمو خاکستر کرد يه ماه گذشت اونقدر لاغرو نحيف شده بودم که صداي محمد ونازي هم دراومده بود تقصيري نداشتم ميلي به زندگي تو من وجودنداشت که بخوام چيزي بخورم تمام زندگيم شده بود کاروکارو کار حالا ميفهميديم چرا داريوش معتاد کارش بود ... کسي که درد داره ميره سراغ چيزي که هواسشو پرت کنه کارمو دوست داشتم حداقلش فکرمو منحرف ميکرد اومد ورفت مردم... شکلاي مختلف صورتشون ... همه وهمه چشمامو پر ميکرد وباعث ميشد تصوير داريوش ازجلوي چشمام پر بکشه نگاه جاويد عوض شده بود انگار ميدونست دردم چيه انگاربرام افسوس ميخورد که چرا دارم بازندگيم بازي ميکنم ولي دستِ من نبود داشتم ازتو متلاشي ميشدم و ديگه دليلي نميديدم تا بخوام به اين بازي احمقانه ادامه بدم