فصل بیست و دوم (نازنین)

يه دوهفته اي بود که رفته بودم تو نخ محمد 
اين اواخر اونقدر مشکوک و غير عادي شده بود 
که هر کسي تو سه سوت ميفهميد يه خبرايي هست وداره يه اتفاقايي ميافته 
تيپ ميزد وبه خودش ميرسيد
مدام دم ائينه بود وموهاشو چپ وراست ميکرد 
بوي ادکلنشوکه ديگه نگوووووووووووووو 
يه دوش حسابي ميگرفت وبوش تموم خونه رو پرميکرد 
تابلو بود که يه کسي دلشو برده
اخلاقش از اين رو به اون روشده بود
محمدي که ساعت ده شب ميومد خونه وبعد شام يه راست ميرفت تو رختخوابش 
حالا ميگفت وميخنديد ودستم مينداخت وحتي با جاويد گرم ميگرفت 
باورت میشه با جاوید ....تلفنهاي مشکوک داشت 
جلوي من حرف نميزد واگه هم ميزد تلگرافي وکوتاه بود 
شديد مظنون شده بودم بهش 
حس شيشم زنونم ميگفت پاي به زن درميونه
اين همه خوشتيپي و....عطرو ادکلنو.....کادوي ولنتايني که تو کمد قائم شده و.....شلوار جين نو و.....لباس صورتي ملايم با خطاي سفيدو ....يه ست کمربندي که عمرا محمد پول بالاش بده....الکي نبودن 
يه چيزي اين وسط بود که محمد ننر داشت ازم قائمش ميکرد 
اخرسرم کاشف به عمل اومد که 
بببببببببعععععععععععععللل للللللللللهههههههه
پاي نازنين خانم دربينه 
حالا نازنين کي هست؟؟
واصلا چي کارست؟؟؟
ومهم تر ازهمه محمد اونو از کجا ميشناسه؟؟ 
همون جور که همه ميدونيد محمد يه مغازهءفروش لباس بچه گونه داشت
تمام جنساشم ازتوليدي اقا سيد صفری مياورد 
اين اقا سيد ازهمون موقعي که محمد درسو گذاشت کنا رو کار تو مغازءبابا روشروع کرد 
برحسب اشنايي با بابا ،با محمدم اشنا شد و
ازاونجايي که ميبينه محمد يتيمه وداره خرج زندگي خودشو مادرو تنها خواهرشو درمياره 
زير پروبال محمد وميگيره وباهاش راه مي ياد 
ازدادن جنس قصدي بدون بهره بگير .......تا صحبت کردن با صاحب جاي محمد... وخلاصه هرکاري که فکرش وکني 
اين اقا سيد مرد با خدا وعالمي بود 
حرفاش مثل قند شيرين ومثل درگرانبهابود 
بعد فوت باباو رفيق فاب شدن محمد واقا سيد،،، روابط خونوادگيمونم شروع شد 
اقاسيد از دار دنيا يه دختر نازوملوس وبقلي به اسم نازنين داشت 
که هم سن وساله من بودو شيش سالي هم از محمد کوچيکتر بود 
يادمه پنج شيش سال پيش بود که اقا سيد يه سکته ءخفيف ميکنه و
عملا ديگه کاري از دستش برنميادوبندهءخدا تا يه چند وقتي ويلچر نشين ميشه 
نازنينم استينا رو بالا ميزنه ومسئوليت تمام کارگاههاي دوخت ودوز وبه گردن ميگيره
اون موقع نزديک به بيست سي نفرخياط داشت 
که با درايت نازنين اين مقدار الان دوبرارشده بود وتعداد کارگاه ها هم از
دو تابه پنج تا کارگاه تغيير کرده ...الان تقريبا بيست وچهارسالشه
يه دختر باسياست وزبروزرنگ ....اونقدر باهوش وخوشفکر بود که تمام درامد پدرشو خونواده هاي کارگراي اون کارگاهها ازصدقه سري نازنين تامين ميشد 
هرچند که حق اقاسيد ... بيشتر از اينها بود 
همیشه دست خير داشت ودل رحم بود تا اونجایی که يه محل رو اسمش قسم ميخوردن 
سر همين دل رحمي وکمکش به محمد بود که محمد عبد وعبيد ومريد اقا سيد شده بود

قسمت دوم نازنین

ازهمون موقعها که رفت وامد ما شروع شد ومادر ما با اقاسيد وخونوادش اشنا شد 
مهر نازنين ناجور تو دل مادر خدابيامرزم نشست 
ويه دل نه صد دل عاشق نازنين شد 
اون موقع نازنين هفده ساله بود وهنوزداشت درس ميخوند...مامان خدابيامرز ماهم تا نازنين وميديد براي خودش ميبريد وميدوخت وتن نازنين حيوونکي ميکرد 
يادمه عروس گلم ،عروس گلم از دهنم مادرما نمي افتاد
نازنينم جوون وخام بود وهنوز بچه سال
اين حرف مامان ما شد براش وحي منزل ومحمد مارومرد روياهاش ميديد 
ولي زد ومادر ما فوت کرد و
رابطهءماهم کم شد وبعد ازاونم محمد عاشق دنيا شد 
ماجراي عشق وعاشقي محمد به گوش نازنين رسيد ونازنين بيچاره هم دچار شکست عشقي شد 
وازاونجايي که ميگن هرشکست پليست براي رسيدن به موفقيت 
همون موقعها دست به کار شد ووارد شغل پدرش شد و
وضع ماليشونو از اين رو به اون رو کرد
تا جايي که يادمه نازنين ازدواج نکرد
يعني خواستگار داشت ولي خودش نميخواست ازدواج کنه 
هرچنداون صورت ملوس وقدوبالاي ريزه ميزه با اون لباي گوشتي وچشماي درشت همه رووسوسه ميکرد وطالب زیاد داشت 
مونده بودم چطور تو اون همه وقت،، محمد اين هلوي پوست کنده رو نميديد 
چند باري هم که باهاش سلام وعليک داشتم 
حس ميکردم هنوز که هنوزه محمد ودوست داره ومنتظره تا محمد بعد دنيا به سمت اون برگرده 
حالام بعد از تقريبا چهارسال که ازمرگ دنيا گذشته بودمسلم بود که محمد داغ دنيا رو فراوش ميکنه و
دنبال يکي ميگرده که خودشو از اين تنهايي وبي کسي خلاص کنه 
وچه کسي هم بهتر از نازنين
نازنين همه چي تموم بود...يه دختر باسياست وسرزبون دار وتيز وبز
که با قدرت مديريت بالايي که داشت از پس هرکاري برمي يومد 
تک فرزند وبود ووارث ثروت اقا سيد 
محجوب وسرسنگين بود وخانم 
وازهمه مهمتر هنوز که هنوزه عاشق محمد بود وبردهءعشق اون 
پس طبيعي بود که محمد بعد از اين همه سال بالاخره ببينتش و به سمتش جلب بشه و
بخواد براي خودش استين بالا بزنه 
کم کم زمزمه هاي عاشقانه ءمحمد هرروز بلند وبلندتر ميشد و
هربار علاقش روعلني تربیان ميکرد
من مشکلي نداشتم ....خيلي وقت بود که ميدونستم داداشم بايد سروسامون بگيره وزندگي تشکيل بده 
ولي تواين ميون نگراني از الاخون والاخوني وبي جايي ازارم ميداد
مدام نگران بودم که نکنه محمد با وجود يه زن ديگه منو فراموش کنه و
چشمشو رو رابطهءخواهر برادريمون ببنده ومنو از خونه پرت کنه بيرون
ولي حالا که فهميده بودم نازنين قراره زن داداشم بشه
حداقل خيالم راحت شده بود ....که اين دختر ذات خوبي داره وهيچ وقت راضي به بي پناهي من نميشه 
هرچي باشه دختر اقا سيد معتمد محل بود که همه رو حرفش نه نمياوردن 
اخرسرم يه شب تاب نياوردم وراست وپوست کنده همهءحرفامو زدم
=============================

قسمت سوم نازنین

اخرسرم يه شب تاب نياوردم وراست وپوست کنده همهءحرفامو زدم
_ببين محمد جان من هيچ مخالفتي با ازدواج تو ونازنين ندارم ماشالله دختر فهميده ونجيبيه 
هروقتم که بگي براي خواستگارومراسم امادم 
نگران هيچي هم نباش.....
پس انداز تو بانک هست که بتوني باهاش يه عروسي معقول ومرتب بگيري 
چند تا تيکه طلام از مامان خدابيامرز مونده که ميتونيم سرعقد بهش بديم
فقط .....فقط به خواهشي داداش
ميدوني که من جز تو کسي رو ندارم 
يه دختر تنهام که جز اين خونه پناه ديگه اي ندارم 
فقط از ت ميخوام تو رو به همون خاک ماما ن وبابا قسم بخوري
که يه وقت منو از خونهءخودم بيرون نکني
ميدونم ميخواي دست زنتو بگيري وبياري تواين خونه
من اطاقاي زير زمين وخالي ميکنم ووسايلم وميبرم اونجا که هم شما راحت باشيد هم من 
ازصبح تا شبم که خونه نيستم 
قول ميدم زودتر پولامو جمع ميکنم وخودم يه جاي کوچيک اجاره ميکنم )
_اين حرفا چيه خواهرمن ؟؟کي ميخوا دتوروبندازه بيرون ؟؟؟
اولين شرط من براي ازدواج با نازنين تو بودي ....
مگه ميشه من تنها خواهرمو ولي کنم به امون خدا
واقعا از دستت ناراحت شدم ....
يعني من همچين کسي ام ؟؟؟
تو حتي اگه خودتم بخواي بري من نميزارم
فکر ميکني دلم طاقت مياره يه شب بدون تو سرکنم 
همون يه سالي که داريوش ورت داشت وبرد
برام کافي بود..... ديگه نميزارم ازم دور بشي
چشماش ابري شده بود 
نشستم کنارشو دستاشو تو دستام گرفتم 
ازم دلگير نشو داداش....
بدزمونه اي شده...
ميدونم که هميشه تو دستو بالتم ميدونم هميشه مثل يه وزنهءسنگين بهت اويزون بودم 
مخصوصا حالا که اين همه حرف پشت سرمه
ولي چي کار کنم؟؟؟؟ به خدا جز تو کس ديگه اي رو ندارم 
هيچ کس برامون نمونده همه رفتن پي کارخودشون 
انگارنه انگارکه اصلا مريم ومحمدي ازاول وجود داشته 
اون از عمو که تواون حاگير واگير بستري شدن تو منو با تيپا ازخونش انداخت بيرونو اونم ازخاله هامون 
که به جاي کمک ودستگيري استخون لاي زخممون ميزارن وبرامون پشت چشم نازک ميکنن 
اينا که فاميلمونن..... اينه حال و روزشون 
واي به حال ده پشت غريبه تر 
ميدنم نازنين دختر خوبيه 
گلش پاکه..... ذاتش خوبه....
ولي بازم انسانه وهرچي که بگي از اين ادم دوپابرميياد 
ايشالله که مثل باباش باشه ومشکلي باهم نداشته باشيم )
اون شب هر دوباهم يه دلِ سير براي بي کسي مون گريه کرديم و
خودمونو براي اينده ءنامعلومه مون اماده کرديم
+++++++++++++++++++++++++++++++++ 
شب خواستگاري رسيد 
محمد که عين خيالشم نبود
ازاولم ميدونست رو چشم نازنين وخونوادش جا داره 
ولي من دلشوره داشتم ومثل همهءادماي ديگه تواين جورمواقع داشتم سکته ميکردم 
اگه قبول نميکردن چي ؟؟؟؟
اگه گذشتهءمن تو رابطشون تاثير بزار ه چي؟؟ 
اگه نازنين وجود دنيارو قبول نکنه چي؟؟
اگه مادرش متلک بارم کنه وتوروم به داداشم جواب رد بده ؟؟؟
من حرص ميخوردم واز زور فکر وخيال يه لحظه هم نميتونستم بشينم 
اونوقت محمد سوت زنان لباس ميپوشيد وخوش تيپ ميکرد 
اونقدر راحت وريلکس بود که انگار قراره براي پسرهمسايه بريم خواستگاري واين وسط محمد هيچ کارست 
بعد از سه تيغه کردن کامل صورت و...
ده دفعه بالا پائين کردن سرووضعش و...
دوش کامل عطرو ....
ژل زدن به موهاي سيخ شدشو ...
پاکردن کفشاي چرمي مشکي ....
اقا محمد رضايت داد که از اينه دل بکنه وراه بيفته 
همين که تو چارچوب در با اون قد بلند وصورت براق ديدمش، دلم براش ضعف رفت 
الهي فداش بشم.... چقدر رخت ولباس دامادي بهش مياومد 
نميخواستم تو همچين روزي بناي گريه وزاري روبزارم 
ولي وقتي با اون سرووضع جلوم قد کشيد دلم براي تنهايي وبي کسيمون سوخت 
چقدر مامان وبابا دوست داشتن دامادي محمد وببينن 
حالا کجان که تک پسرشو نو با اين تيپ وقياقه ببينن وحضّ شو ببرن 
داداشم داشت دومادميشد ....
خواسته اي که بعد از مرگ دنيا چند سالي عقب افتا ده بود 
++++++++++++++++
مراسم خواستگاري محمد سبک ترين وراحت ترين مراسمي بود که تا حالا به چشم ديده بودم 
اونقدر خاکي وخودموني بودن که انگار يه شب شام خونهءاقا سيد دعوت شديم 
نه طعنه اي تو نگاههابودونه متلکي رو لبها 
خونوادهءنازنين الحق که ادماي شريف وبا وجداني بودن
حتي خود اقا سيد يه بار ديگه راجع به موقعيت وشرايط من توي اون خونه به نازنين ومحمد هشدار داروگفت 
که بايد احتراممو نگه دارن و کاري نکنن که من شرمنده ي اونا شم وحس کنم که سربارم 
اونقدر اين مرد باخداوبا وجدان بود که با اون همه دبدبه وکبکبه مهريهءدخترشو 14 تا سکه ويه سفر مکه گذاشت 
من ومحمد حتي فکرشو نميکرديم همچين برخوردي ببينيم 
مراسم محمد اونقدر راحت برگزارشد که روزعقدوعروسي هم اون شب مشخص کرديم
وقرار شد که شب نيمه شعبان يعني تقريبا دوماه ديگه تو خونهءما عروسي کنن 
مادر نازنين اونقدر دل رحم بود که هنوز هيچي نشده بساط گريه وزاريش راه افتاد وتا موقع رفتن ماهم هنوز چشماش اشکي بود
انگار که قراره همين امشب دست نازنين وبگيريم وباخودمون ببريم 
++++++++++++++++
اون شب يکي ازقشنگ ترين شباي زندگيم شد
محمد داشت سروسامون ميگرفت 
خدايا شکرت محمدم ازتنهايي در اومد

 

قسمت چهارم نازنین

نه محمد و نه اقا سيد حاظر نشده بودن که من تنها بمونم 
سرهمين جريان هم قرار شد نازنين تو طبقهءبالا زندگي کنه 
برام عجيب بود که کسي مثل نازنين با اون وضع مالي عالي وشرايطي که داشت 
حاظر باشه تو يه خونهءکلنگي زندگي کنه 
اونم با يه خواهرشوهر مجرد .....ولي نه تنها نازنين ناراحت نبود
بلکه خنده هاوقه قه هاي از ته دلش نشون ميداد که چقدر خوشحاله واز اين وضعيت راضي
از فرداي خواستگاري منو محمد افتاديم دنبال کارا 
اول زير زمين وخالي کرديم و يه حال اساسي به اون دو تا اطاق خاک گرفته داديم 
بعدم وسايلو جمع کرديم واز بالا تا پائينه خونه رو يه دست رنگ حسابي زديم 
چاره اي نبود با يد با اين خونه ميساختيم 
وسعمون به خريد خونه تو يه محله ء بهتر نميرسيد
گوشه ءاطاقهاي زيرزمين هم يه سينک کوچک ويه گاز روميزي گذاشتيم 
ويخچال بالا رو ،،که هم کهنه شده بود وهم جمع وجور بوداورديم پائين 
وسايل من رفت تو اون دوتا اطاقه زيرزمين و جهيزيه ءنازنين رفت تو طبقهءبالا 
باتخت ودراور ويه کمد تک بد نشد
انگارنه انگار که همون دوتااطاقِ خاک گرفته وسياه بوده
روزي که کارت عروسي محمدو به جاويد دادم هيچ وقت يادم نميره 
اشک تو چشماش جمع شد 
حق داشت ...محمدي که دنيا عاشقش بود داشت ازدواج ميکرد
ولي جاويدي که اون همه دنيا رو دوست داشت هنوز که هنوزِ تو خيالِ دنيابود 
برخلاف تصورم ،،،جاويد نه تنها اخم وتخم نکرد
بلکه به کمک محمدرفت ومثل يه برادر تمام کارهاي عروسيشو انجام داد 
دلم براش ميسوخت حالاميفهميدم که حق جاويد اين نبود
کارتها رو از ترس رفتار بد خاله ها وعمو ،،،،،،خودم ومحمد برديم 
وهمون طور که فکر ميکرديم شد
عمو مارو که تو خونش راه نداد و
يکي ازخاله هام بهونه اورد وگفت که همون شب مهمون داره
اونيکي خالمم رک گفت 
که از وقتي اون افتضاحو براه انداختم جلوي شوهرش خجالت ميکشه وديگه نميخواد که باهامون رابطه اي داشته باشه 
اونقدر حرص خوردم که نگو ....اونها حتي فکر محمد وابروي محمد نبودن 
خدا از سر تقصيراتشون نگذره 
پامو که تو ماشين گذاشتم اشکام راه افتاد 
محمد ماشين ونگه داشتو برگشت سمتم 
اااااچرا گريه ميکني ؟؟؟؟خواهرمارو باش 
من دارم ازدواج ميکنم اون موقع خانم نشسته براي ماابغوره ميگيره ؟؟؟
اشکامو پا ک کرد وگفت 
_
نبينم چشماي خوشکل ابجي کوچيکه اشکي باشه ها
_
داداش شرمندتم ..به خدا نميدونم چه جوري تو روت نگاه کنم 
انگارنه انگار که اينا فاميل ماهستن
مگه ماچي کارشون کرديم ؟؟
اصلا گيرم من بد ...من فاسد ....چرا ديگه پاي تو رو ميکشن وسط 
تو چه گناهي کردي که ميخوان ابروتو پيش نازنين وخونوادش ببرن 
مگه همينا نبودن که برامون ادعاي بزرگتري ميکردن ؟؟
مگه همينا نبودن که ميگفتن مثل کوه پشت سرمونن؟؟
پس چي شد؟؟؟ 
اخه دلم ميسوزه 
تو داري با يه غريبه وصلت ميکني 
دوروزه ديگه چه جوري ميخواي تو فاميل نازنين سر بلند کني؟؟ 
اصلا خود نازنين نميگه پس فاميلاتون کو؟؟
اخه چرا اينقدر بي وجدانن ؟؟؟)بازم صداي گريم بلند شد
محمد يه نفس عميق کشيدو گفت نگران نباش خداي مام بزرگه 
نازنين همه چيزو ميدونه ...يعني خودم بهش گفتم.... نگران رفتار اون نيستم
بقيم برام دوزار ارزش ندارن 
به جهنم هر چي ميخوان بگن 
بعد چند وقتم همه يادشون ميره که فاميل من تو عروسي نبودن 
تو خودتو نگران نکن 
اونا يي که فکر ميکرديم فاميلمون و پشت وپناهمون هستن
تو سختيها به همون ناروزدن وتنها گذاشتنمون 
اونايي هم که فکر ميکرديم نامردو نارفيقن و مدام ميخوان زير پامونو خالي کنن 
رفيق دراومدنو دستمونو تو سختي ها گرفتن 
خدا به جاويد عمر بده و سايش رو رو سر خونوادش نگه داره 
که از همه رفيق تر ومردتر دراومد 
يه جوري رفتار ميکنه که انگار نه انگار يه وقتي دشمن خوني ما بوده 
خداشاهدِ عين برادر بزرگم ميمونه 
اصلا به چشمم نمییاد که غريبست 
خداهم ميدونه ما بي کسيم.... جاويد ور برامون فرستاده تا لنگ نمونيم
قربون خدا برم که خودش همه چي رو راست وريس ميکنه 
وگرنه منِ دستِ تنها... که هيچ کس و پشت خودم ندارم
چه جوري ميخواستم از پس تموم اين کارا بربيام 
حالام اشکاتو پاک کن 
تو تاج سرمني هيچ کسم حق نداره بالاتر از گل بهت چيزي بگه
خودم نوکرتم ابجي کوچيکه 
قصه نخوري که دلم ريش ميشه

قسمت پنجم نازنین

شب عروسي محمد زودتر از اونچه که فکرميکردم رسيدو
من بعد ازمدتها حسابي از خجالت خودم دراومدم 
موهامو که مثل علفهاي هرز بلند وبيريخت شده بود ومرتب کردم 
صورتمو بعد ازمدتها تميز کردم ويه چهرهءنو ساختم 
به هرحال پشت سرم حرف زياد بود و از ديد مردم من يه زن بودم پس فرق چنداني تو حرفاي خاله زنکي شون نميکرد 
يه لباس بلند پوشيدم وبه ارايشگرم گفتم 
صورتمو ساده درست کنه 
موهامو فر درشت کرد وصورتمم يه ارايش صورتي ملايم کرد 
خوب...... بد نشده بودم 
درواقع به خاطر اينکه خيلي وقت بود که به خودم نرسيده بودم تغيير زيادي کردم 
عقدوتو خونهءاقا سيد گرفته بوديم و
قرار شده بود بعد از عقد.... عروسي روهم تو خونهءخدمون بگيريم
اما ازاونجايي که پنجاه وچند متر گنجايش صد نفر مهمون ونداشت مردونه رو تو خونهءهمسايه بقلي گرفتيمو زنونه رو تو خونهءخودمون 
براي ماشين هم جاويد با بزرگواري تمام تويوتاکمريشو گل زدو داد دست محمد 
چقدر اين مرد اقا بود
ای ...بيچاره جاويد.... بيچاره جاويد...
عروس وداماد که اومدن اشک تو چشمام حلقه بست 
نازنين با اون لباس سفيد عين پري ها شده بود ودرکنار محمد يه زوج بي عيب ونقص شده بودن 
با اينکه تمام طول عروسي پچ پچ ها ادامه داشت
ولي واقعا بهم خوش گذشت 
اونقدر با نازنين ومحمد رقصيدم که اخرشب نايي براي خدا حافظي نداشتم 
خداروشکرکه مراسمش خوب برگزار شد وکسی به غذا ومیوه گیرنداد
بماند که بعضيا اونقدر فضولي کردن وسوال پرسيدن که ميخواستم سرمو به ديوار بکوبم
ولي در مجموع ..............شب خوبي بود 
موقع رفتن ....منو مارمان نازنين از گريه نميتونستيم حرف بزنيم 
انگار که ديگه قرار نيست ببينيمشون

اخر شبم محمد ونازنين ودست به دست دادن وراهي مشهد شدن

 

محمد ونازنين رفتن و من موندم وخونهءخالي وسوت وکور

با اينکه هميشه محمد سرکا ربودوزياد تو خونه پيداش نميشد
ولي نميدونم چرا جاي خاليش اينقدرعذابم ميداد 
ديوونه شده بودم ديگه 
ديوونگي که شاخ ودم نداره
تمام شب فکر داريوش ومهموني تولد علي جلوي چشمم بود 
دلم ناجور هواي ديدنشو کرده بود
نامرد يه خبر کوچيکم از خودش نميداد بدونيم زندست يا مرده 
دردِتوي قفسهءسينم بيشتر شد 
دلم براي اغوشش تنگ شده بود ...
کاش اينجا بود وميتونستم به گرمي دستاش پناه ببرم تا همهءدلشوره هارو ازم دور کنه 
نميدونم اين چه خاصيتي بود که داريوش داشت ....
در عين ترس ولرزي که در کنارش داشتم 
ولي هميشه اغوش گرم ومهربونش منو اروم کرده بود ووجودش بهم اسايش داده بود 
شايد به خاطر اين بودکه داريوش از ته دل منو دوست داشت و
متاسفانه به هيچ عنوان بلد نبود تا احساسشو نشون بده 
واجازه بده طرف مقابلشم از اين احساس لذت ببره
يه وقتايي احساس ميکردم که شايد بزرگترين اشتباه زندگيمو مرتکب شدم 
شايد نبايد ميزاشتم بره 
شايد بايد جلوشو ميگرفتم وبهش ميگفتم که پيشش ميمونم
ولي حتي اگه ميخواستمم بازم نميشد 
محمد وچي کارميکردم ؟؟
فکرشو که ميکنم ميبينم هنوز که هنوزه محمد شيکاره 
خوب پس حتي اگه من هم راه مياومدم...
محمد محال بود قبول کنه که با داريوش باشم 
ازطرفي هم وقتي ياد امريکا واون همه سختي ميافتادم تنم ميلرزه و
نميتونم به خودم بقبولونم که اون قول وزنجير ودوباره تحمل کنم 
کي ميخواست بهم تضمين بده که رفتار داريوش برنگرده 
اگه از دستم ناراحت ميشد ودوباره منو تو خونه حبس ميکردچي؟؟؟
اگه نميزاشت پامو از خونه بيرون بزارم چي ؟؟
هربار هزاران هزار فکر به سرم هجوم مياوردو هر بارهم به اين نتيجه ميرسیدم
که من وداريوش مثل دوتا خط موازي هستيم که هيچ وقت بهم نميرسيم 
اين تقدير هردومونه که درعين حال که هميديگه رودوست داريم ازهم جداباشيم
وتو تنهايمون بپوسيم


فصل بيست وسوم (surprise-غافلگيرکردن ) سه ماه از عروسي محمد ميگذشت برخلاف تصورم نه تنها نازنين باري روي دوشم نبود بلکه اونقدر خانم ومهربون بود که تازه درک ميکردم ادماي خوبم تو دنيا وجود داره از بعد ازاومدنش احساس ميکردم يه خواهر تازه پيدا کردم که میتونم راحت باهاش دردودل کنم و حرفاي تلنبارشدهءتوي دلمو بهش بگم موقع گوش دادن صبور بودو اصلا اظهار نظر نميکردو هميشه ادمو به بردباري وشکيبايي دعوت ميکرد اصلا اين دختر منبع درخشش وشادي بود الحق که دست پروردهءاقا سيد بود من يکي که عاشقش شده بودم .....چه برسه به محمد زندگشيون اروم وبي حرف بود ودر کنارهم خوشبخت وراضي.... روزي هزاران هزار بار خدا رو شکر ميکردم که نازنين وسرراه محمد قرار داد تا هم محمد ازتنهايي در بياد هم من از اين افسر دگي نجات پيدا کنم بعد از عروسی محمد تقریبا نیمی از پس اندازمون ته کشیده بود چون هم برای مراسم کلی خرج داشتیمو هم به عنوان تنها کسِ محمده سعی کردم یه کادویِ مناسب بدم تا جبران زحماتاشو بکنه دست وبالم تنگ بود ولی بعد از کلی گشتن تونسته بودم یه تخته فرشه ابریشم دوزی شیش متری به عنوان کادو بهشون بدم گرون شد ولی خییییییییییلی قشنگ بود با این اوصاف پولی برام نمونده بود از طرف دیگه داشتم برای ارشد میخوندم ولی مگه ادم چقدر بنیه داره که بخواد تا بوقِ سگ کار کنه و از اون ورم درسم بخونه توکل به خدا ببینم چی میشه +++++++++++++++++++ روزاي اول تير ماه بود وهوا گرم وخشک وافتاب تيز وسوزان يه سال ونيم بود که پيش جاويد کارميکردم و چهار سال بود که از داريوش خبر نداشتم تا حدودي با غم نبودنش کناراومده بودم و تونسته بودم از زير بار حرف مردم جون سالم به در ببرم ولي هنوزم جاي خاليش يه وقتايي مثل يه نيشتر تو قلبم فرو ميرفت ومنو ياد نبودنش ميانداخت +++++++++++++++++++ دوسه روزي بود که اخلاق جاويد عجيب و غريب شده بود تلفن که زنگ ميخورد قبل از اينکه من برش دارم جاويد بر ميداشت دراطاقشو که هميشه چهار طاق باز بود وميبست وپچ پچ ميکرد يه وقتايي هم تلفنم زنگ ميزد ووقتي جواب ميدادم کسي حرف نمي زد بعدم تا جاويد گوشي رو برميداشت شروع ميکرد به صحبت . اخه عجيب نبود؟؟ چرا يه نفر نبايد بخواد با من حرف بزنه ؟؟؟ خلاصه اينکه اوضاع نافرم مرموز شده بود وپليسي.......... جالب اينجا بود که تا منو ميديد خودشو ميزد به کوچه ءعلي چپ وبه روییِ خودش نمياورد ولي بد بختانه اونقدرضايع بود که از صدفرسخي داد ميزد يه چيزي هست يه وقتايي باخودم فکر ميکردم نکنه داره قاچاقِ دارو ميکنه ؟؟ نکنه زده تو کاراي خلاف ؟؟ بعد به خودم ميخنديدم ... اخه خنگه خدا قاچاق چيه ؟؟ جاويد با اينهمه يد وبيضا بره قاچاقچي بشه اونم کي جاويد ؟؟ حالادرسته قيافش غلط اندازه ولي ديگه قاچاقچييييي.... عمرا .... دوباره ميرفتم تو نخش.... اي بابا اين که اِند تابلواِ اخه چي کار داره ميکنه؟؟؟ بعدم ميگفتم شايد داره زن ميگيره ؟؟ يا يه دوست دختري چيزي براي خودش رديف کرده ؟ خوب شايد دختره از صداي من خوشش نميياد؟؟؟ ميخواد با خودش حرف بزنه ... اااااااااااه اصلا به من چه.... ولي مگه ميشد اين کنجکاوي (دقت کردي کنجکاوي نه فضولي )رو نديد گرفت حتي يکي دوبار ميخواستم گوش وايسم که خودم از اينکار خجالت کشيدم اگه ميفهميد چي ؟؟؟ابرو برام نميموند تا اينکه يه روز ..... قسمت دوم surprise دوشنبه عصر بود که داشتم کم کم دفتر دستکم و جمع ميکردمو ميرفتم خونه جاويد با همون قيافهءغلط اندازش که قبلا توصيفشو کردم گفت _مريم خانم من فردا نميام سرکار فکرکنم کارم تاشب طول بکشه ...شما خودت به کارا رسيدگي کن....مشکلي پيش اومد به موبايل من زنگ بزن ) با بدبيني نگاش کردم کارجاويد چي بود که ميخواست يه روز کاري اصلا سرکار نياد؟؟ اونم جاويدي که اگه مريضم ميشد ميرفت وامپولشو ميزد ودوباره سر کار بود اصلا تو اين بشر چيزي به اسم مرخصي واستراحت وجود نداشت _ببخشيد اقا جاويد،، خداي نکرده براي خونواده تون مشکلي پيش اومده ؟؟ کاري از دست من بر مياد؟؟ اخه احساس ميکنم يه اتفاقي افتاده ؟؟) ابروهاي جاويدرفت تو هم _نه شکرخدا مسئلهءشخصيه ... واي سه شد........ الان ميگه دخترهءبيشعور داره تو زندگي من دخالت ميکنه خوبت شد جوابتو اين جوري داد ؟؟؟ خوب من چي کار کنم؟؟؟ نگران مامانو باباش بودم ديگه .... وگرنه من که نميخواستم فضولي کنم... اصلا منو فضولي ....عمرا.... _باشه چشم من کارا روانجام ميدم بريد به امان خدا.... +++++++++++++++++ فرداي اون روز همون جور که جاويد گفته بود نيومد وروز بعد بدون هيچ تغيري کارشو از سرگرفت ولي من هنوز مشکوک بودم بوي توطئه مياومد يه خبري بود.... حس شيشم زنونم ميگفت يه چيزي هست ..... روزپنج شنبه بود واز اسمون اتيش ميباريد پنکه سقفي وکولر ابي هم که انگار دارن فوت ميکنن اصلا جوابگوي گرماي هوانبودن ادم نميتونست نفس بکشه يه سري جنس اومده بود واقاي شعاعي انباردارمون هي ميرفت ومييومد _خانم اميني اينارو وارد کرديد ؟؟ _بعله اقاي شعاعي.... _خانم اميني ،کد اين دارو چنده ؟؟ببينيد کجا نوشته ؟؟ _چشم اقاي شعاعي ...اينم کدش ... _خانم اميني ............. واي از اون روزايي بود که ميخواستم يه تير بار دستم بگيرم و پشت سرهم به دهن گشادش که همين جور مثل غار عليصدر باز بود شليک کنم اون فکشو دودقيقم نمي بست که حداقل يه نفسي تازه کنيم سرم پائين بود وداشتم تند وتند شماره وکدهاي داروها رو وارد ميکردم اااااااااااه چقدر رقم ...مخم هنگيد _سلام دستام استپ شد سرمو تو کسري از ثانيه اوردم بالا قلبم وايستاد دنيا وايستاد حتي پنکه ءسقفي هم وايساد همه چي تو حالت استاپ بود انگار فقط من بودم وداريوش زمزمه کردم _داريوش همون بود.... ولي معقول تر واي خدا چهارساله که نديدمش چهار ساله که بدون داريوش دارم نفس ميکشم و حالا ميفهمم اصلا تا الان نفس نکشيدم يه کت وشلوار فوق العاده خوش دوخت و يه کراوات مرتب کفشاي براق چرمي که ميتونستي خودتو توشون ببيني يه کيف کوچيک دستي و يه صورت شيش تيغه کردهء صاف وصيقلي معرکه شده بود انگار نبودِ من بهش ساخته بود..... تو پُر وهيکلي ترشده بود نگاهم بالا تر اومد ورسيد به چشماش انگارقد دنيا دلم براي اون نگاه مخملي واروم تنگ شده بود چه طور تونستم چهارسال بدون داريوش سرکنم ونفس بکشم ؟؟؟ _خوبي ؟؟ پلک زدم ............نگاهم از نگاهش جدا شد عالم راه افتاد زمان راه افتاد قلبم راه فتاد ولي نه مثل قبل اونقد باسرعت وپرشتاب ميزد که انگار هرآن ميخواد از قفسهءسينم بيرون بزنه چقدر دلتنگ نگاش بودم ونميدونستم انگارتمام اين چهار سال تو يه چشم بهم زدن گذشت چقدر زود گذشت انگارکه همين ديروز بود که بهش گفتم اميدوارم بميره قلبم فشرده شد.... چه جوري دلت اومد سنگدل ببين چقدر رعنا شده ..... اقا شده ...... خدايا يه غلطي کردم شما به بزرگي خودت ببخش يه موقع نزني شل وپلش کني بگي مريم گفتا به جون خودت عصباني بودم وگرنه منو چه به ناله نفرين صداي جاويد منو داريوشو پروند اااااااااااااااه خروس بي محل به این میگن... حداقل ميزاشتي يکم باهاش حرف بزنم _به به اقا داريوش از اين ورا ....... ======================== قسمت سوم surprise نگاهش موزي بود انگار که خوشش اومده بود زده بود تو حال ما داريوش به سمتش رفت وگفت _سلام... چه طوري رفيق؟؟ داشتم رد ميشدم گفتم يه سري بهت بزنم ...) _عليک سلام ....بفرما... خوش اومدي ... خانم اميني به مش سليمان بگو دوتا چايي بياره.... شيريني هم يادش نره ...) هنوز تو فضا بودم يه باشه ءسرسري گفتم و نگاهمو به داريوش که داشت توچهارچوب اطاق گم ميشد انداختم اومده ....برگشته؟؟؟؟ بعد از چهارسال ؟؟؟؟اونم اينقدر يه هويي ؟؟ پس چرا جاويد چيزي به من نگفت ؟؟؟ يعني ميدونست اومده ؟؟؟ خنگيا مريم.... مگه ميشه ندونه ؟؟؟مگه نديدي اصلا جا نخورد خوب پس چر ابه من حرفي نزد؟؟؟ ااااااااه مخم ترکيد .... يه زنگ به مش سليمان زدم دوباره سروکلهءاقاي شعاعي پيدا شد ای خداااااااا.... اين کلاشين کُف من کو؟؟ بزنم اينو تیربارونش کنم اصلا چرا کلاشين کُوف؟؟؟ يه نارنجک دستي هم باشه کفايت ميکنه بندازم تو حلقشو بوممممممممممممم تمام عالم بشريت ونجات بدم ....تازه صوابم داره _خانم اميني اين داروها مونده که ...ننوشتيشون ) چشمامو روهم فشار دادم ولبمو از حرص گزيدم _چشم تايپشون ميکنم... اقاي شعاعي شما کارديگه اي نداريد ؟؟ خوب يه دفعه اي همشونو بياريد.... اينجوري خسته ميشيد) اقاي شعاعي يه لبخند مکش مرگ ازاوناييکه تا ته حلقشون ديده ميشه زدو با يه ذوقي گفت _ممنون خانم اميني... ولي چه ميشه کرد؟؟؟ مسئوليته ديگه؟؟؟ بايد انجامش داد ....خداي نکرده يه قلمش جا بيفته کي ميخواد جواب بده ؟؟؟ شمام خسته شديد... ببخشيد اصلا اگه کاري داريدبديد من انجام بدم هوا گرمه ...شمام بنيه تون ضعيفه ...يه موقع گرمازده ميشينا اصلا من نميدونم الان چه وقت بار اوردنه سر ضلّهِ گرما جانممممممممممممم نه بابا اين اقاي شعاعي هم اب نميديد وگرنه شناگر ماهري بود خجالت ازاون شکمش نميکشه مرتيکه خر.... با عروس وداماد داره براي من دل وقلوه رد وبدل ميکنه اخمامو کردم تو همو گفتم _مرسي شما لطف داريد ولي جاي اين حرفا الان نيست اقاي صديق مهمون دارن.... بيان بببينن بي کار نشستين يه چيزي بهتون ميگنا !!! شعاعي به خودش اومد _بله... بله من برم که تا عصري تموم کارارو راست وريس کنم _راستي اقاي شعاعي _جانم اااااااااااااااااه مردشوره خودتو اون جان گفتنتو ببرن خوب نصفِ گوشت تنم اب شد که ... اه تن لش بي خاصيت .....هيزه پدر سوخته يه چشم غرهءاساسي رفتم وگفتم _همهءکاراتونم بزاريد يه دفعه اي بياريدشون دليلي ندار ه هربار به خاطر يه قلم جنس اين همه زحمت بکشيد ) _نه زحمتي نيست بالاخره ما بايد به وظيفمون عمل کنيم ديگه ... اااااااااااوووه طرف شوته اصلا نميگيره چي دارم ميگم ااه همه رو برق ميگيره ما رو شوهر عمهءاديسون بالاخره شرش کنده شد اقا سليمانم با چند تا چايي ويه ظرف شيريني دانمارکي تازه که بوش کل ساختمونو برداشته بود و همهءچشمارو خيره به خودش کرده بود از راه رسيد قسمت چهارم surprise درکه باز شد مثل نديد بديدا کله کشيدم ببينم چه خبره ولي تو ديد نبودن اي خدا چقدر حرف ميزنن.. خسته شدم... بياين بيرون ديگه ... ساعتو نگاره کردم دوساعته دارن چه غلطي ميکنن ؟؟؟ اقاي شعاعي دو بار ديگه هم رو مخم راه پيمايي کردو حسابي کفريم کرد مرتيکه.... يه دفعه اي چه جوگير شده بود ... فکر ميکردمن عاشقِ چشم اوبروش شدم پير سگ ....خجالتم خوب چيزيه ولله حالا تو اين هاگير واگير اومدن داريوش همين وکم داشتم که ببينه اين يارو اويزونه من شده ديگه چي ....خيلي روشن فکرِه مياد يه گفتمان درست و حسابي راه ميندازه .... بازروروبدبختي ردش کردم رفت حتي يه زره براش زبون ريختم که شرش کم بشه اوففففففف کچلم کرد در باز شد ونگام رو داريوش ثابت موند دست خودم نبود بي اراده چشمام دنبالش بود ولي داريوش انگار که نه انگار.... اصلا منونميديد ... با جاويد حرف زنو ن وخوش وبش کنون داشت ميرفت و حتي به اندازهءچند صدم ميلي مترم کلشو به سمتم نچرخوند يه دفعه ياد سند افتادم بي هواگفتم _اقا داريوش جفتشون وايسادن وبرگشتن با اين تفاوت که نگاه داريوش به جاي من روي ميز کارم بود اهميتي ندادم _بله نگاش همون جابود... با تعجب يه نگاه به ميز انداختم ....يه نگاه به داريوش انداختم.... همه چي طبيعي بود پس چر انگاش رو ميزه ؟؟ _راستش يه امانتي دستِ من داريد ....چه جوري بهتون برش گردونم ؟ باهمون نگاه به ميز گفت _من خونهءپدريم هستم عصرم خونم میتونيد بياريد اونجا _باشه پس عصري مزاحمتون ميشم _من منتظرم خداحافظ اخر سر نگاش جداشد ولي نه به سمت من برگشت ورفت بدون حتي يه نگاه پيش خودم گفتم شايد اصلا حواسش نبوده خوب پيش مياد ديگه بازم فکرم رفت به اينکه چرا يه هويي پيداش شده؟؟ اااااااااااه از جاويدم نميشد پرسيد اصلا ميپرسيدم چي می خواستم بپرسم ميگفتم ببخشيد اقا جاويد،، داريوش کي برگشته ؟؟اصلا چرا برگشته ؟؟ برنميگرده بگه ؛مگه تو فضولي اي بابا پس من با اين حس کنجکاويم که يقمو گرفته چي کارکنم ؟؟ ولش کن عصري از خودش مي پرسم ++++++++++++++++++ عصري نفهميدم چه جوري خودمو رسوندم خونه ااااااااااااااااوه چقدر کار دارم واي حالا به کدوم برسم ضمير ناخوداگاهم ميگفت که بايد مرتب وتميز باشم واي حمومم بايد برم ولي وقت ندارم الان هوا تاريک ميشه .....نميخوام که براي شب نشيني برم فکرِ حمومو ازسرم بيرون کردم ويه ارايش ملايم کردم ويه مانتو شلوار مشکي با يه شالِ کرمِ ملايم سرم کردم نه بد نشدما ....خودم از خودم خوشم اومد دبروکه رفتيم پيش اق داريوش