رمان دنیا پس از دنیا
فصل شانزدهم (اعتراف ) پشت در خونهءدنيا وايساده بودم ودستم به سمت زنگ دراز هنوز جرات زنگ زدن رو نداشتم داريوش وبعد از تقريبا دوماه ..........یه باره دیگه ميديدم نميدونستم عکس العملش چيه و باهام چه جوري برخورد ميکنه تصميموو گرفتم وزنگ زدم _بله _منم مريم در با مکث باز شد وحياط خونه جلوي چشمام پيدا شد وايییییی... شده بود عين قبرستون پس کوش اون درختهاي سر به فلک کشيده وگلهاي بنفشه ورزهاي رنگارنگي که دنيا عاشقشون بود تموم حياط پر علفهای هرز شده بود وادم رغبت نميکرد بهشون نگاه کنه _سلام صداي داريوش منو به خودم اورد _سلام داريوش _ بيا تو پشت سرش وارد شدم عوض نشده بود همون مجسمه ءسنگي بود که هيچ وقت نميدونستم تو دلش چه خبره ومتاسفانه اون هميشه از ته نگاهم خبر داشت خونه همون بود ووسائل همون انگار همين ديروز بود........چه روزاي که با دنيا اينجا سرنکرديم بوي دنيا.......... ياددنيا وخاطراتش ذهنمو به خودش مشغول کرده بود _بشين چرا سر پايی؟؟؟؟ سيني چايي رو جلوم گرفت حالا ديگه نه داريوش ....داريوش ِدوماه پيش بود نه من ....مريم ساکت وافسرده ءدوماه پيش حالا شده بوديم دوتا ادم نرمال.... البته در ظاهر داريوش پرسيد؛ _حالت چطوره _ممنون _ازجاويد راجع بهت مي پرسيدم گفت که خدا روشکر هم تو ...هم محمد حالتون خوبه _اره به لطف تو هردومون خوبيم ...چند وقته اومدي ؟؟ _يه هفته بعد از تو راهي شدم _چرا نيومدي بيمارستان ؟؟ _نه تو... نه محمد نميخواستيد منو ببينيد ....دليلي نداشت بهت بگم که اومدم ) بازم داشتم تو گذشته سياحت ميکردم وياد خرابکاريهاي ديگه تو خونه دنيا _توام مثل من نميتوني يادش نباشي؟؟ صداش از يه کره ءديگه مي اومد... من اصلا اينجا نبودم _روز اولي که اومدم داشتم ديوونه ميشدم ....تمام خاطراتش به سمتم هجوم اورده بود سر خاکش رفتم... شايد يکم اروم بشم ...اروم که نشدم هيچ.............. نفس عميقي کشيدو ادامه داد ؛ دلتنگ تر م شدم........ همين که بعد از خاک پامو توخونه گذاشتم احساس ميکردم مثل هميشه ميادو با همون خندهءقشنگش ميگه (سلام داداش... چي برام اوردي؟؟) يادم بود ............دنيا هميشه تو دستهاي داريوش دنبال يه چيزي میگشت انگار که يه ني ني کوچولوه حالا اون چيز خوردني بود يا پوشيدني فرقي نميکرد........... دنیا هميشه طلبکاربود هميشه داريوش دست پربود وهميشه هم دنيا مثل بچه ها ذوق اون دوتا دونه لواشک الو يا البالو خوشکه هاي خوشمزه رو داشت براي منم عادت شده بود روزايي که اون جا بودم ببينم امروز داريو ش براي دنيا چي خريده داريوش همين جور ادامه ميداد ................... يه دفعه اي بي ربط پريدم تو حرفش _داريوش اينجا رو بفروش... ديوونه ميشي توش _اينجا رو ؟؟؟ بادست به دور اطاق اشاره کرد ...انگار که من دارم از يه جزيرهءديگه حرف ميزنم _جايي که يادگار مادروپدر و تنها خواهرمه ..بفروشم؟؟ بهش برخورده بود _خودت که ميدوني محاله دلم طاقت بياره ...اين چند ماه گذشته هم چون تنها نبودم طاقت اوردم وگرنه زودتر برميگشتم _اخه اينجا همش ياد گذشته ها ميافتي _بس کن مريم ديگه راجع بهش حرف نزن چايي ت سرد نشه... يه جورايي محترمانه بهم گفت خفه شو البته خيلي خيلي مودبانه _حالا چي شد که رات اينوري افتاد ========================= قسمت دوم اعتراف _حالا چي شد که راهت اينوري افتاد؟؟ چک و از تو کيفم دراوردم و روي ميز جلوش گذاشتم _شرمنده که يکم دير شد ...ديشب محمد همشوجور کرد نميدونستم که تو پولو دادي وگرنه زودتر بدهیم رو داده بودم... اصلا نميدونستم که ايراني... جاويدم که اين چند وقت يه قطره اب شده بود ورفته بود تو زمين) تکيشو به مبل دادو دستاشو به سينه زد وبادي تو غبغب انداخت _پس بالاخره طاقت نياورد وبهت گفت که من اون پولو دادم _که چي ؟؟بالاخره که ميفهميدم نفسی تازه کردم وادامه دادم _به هرحال ازت ممنونم... واقعا ازت ممنونم ...جون محمد ومديون توام _مطمئنم اين حرف دل محمد نيست _خوب نباشه .............حرف دل من که هست ...........اره قبول دارم که محمد شاکيه ديشب که فهميد اونقدر عصباني شد که بامشت ميکوبيد به کليه ش ولي اين در اصل موضوع تاثيري نداره اگه اين پول نبود ...محمدم نبود ) صورتشو گردوند وبا نگاه دور تا دور سالن رو کاويد دوباره رفته بود تو گذشته چشماش گرم شده بود _يادته ميخواستين با دنيا اطاقها رو جابه جا کنيد يه لبخند محو اومد رولب هردومون _کيه که يادش نباشه!! _يادته سر جفتتون داد زدم که به چه حقي دست به وسائل من زديد سر تکون دادم ...مگه ميشد فراموشش کرد _دنيا از اولم ازم حساب نميبرد وحرفمو گوش نميداد اون همه اون روز داد زدم ککشم نگزيد ...ولي بجاش تو ............... اشک تو چشمات جمع شده بود ومنتظر به اشاره بودي تابزني زير گريه چشماي گريون اون روزت هنوز که هنوزه تو خاطرم هست همون روز بود که اولين ريسمان محبت وبه دور قلبم انداختي ............... مغزم فرمان ونمیگرفت .......... چي داشت ميگفت؟؟؟؟؟؟ ريسمان محبت ديگه چه صيغه ايه ؟؟؟) _بعد از اون هر بار که مي اومدي بيشتر ازت خوشم مي اومد دوست داشتم مدام ببينمت ......دوست داشتم وقتي ميايي هوارو بو بکشم وعطر تنت و تو ريه هام پرکنم نميدونم کي به خودم اومدم که ديدم شدي نفسم وبدون تو هوا براي نفس کشيدن ندارم با بهت گفتم _اصلا میفهمی چی داری میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کيفمو چنگ زدمو بلند شدم بامن قيام کرد _بشين ....تا حرفامو نشنوی نمیزارم بری ...امروز روز اعترافه ....روز محاکمه بايد....بايد......باشي و بشنوي ........خسته شدم ... از بس تو دلم ريختم و دم نزدم...........خسته شدم.......... بفهم خسته شدم) _نميخوام بشنوم... نميخوام چيزي بدونم _گفتم بشين ........... با تحکمش نشستم فراموش کرده بودم فراموش کرده بودم که اون داريوشِ وهميشه هم داريوش ميمونه قدرت داريوش تموم نشدني بود ===================== قسمت سوم اعتراف فراموش کرده بودم که اون داريوشِ وهميشه هم داريوش ميمونه قدرت داريوش تموم نشدني بود ذهنم تو روياهاي گذشته بودو چيزهايي که داريوش ميگفت وحتي رو حمم ازشون خبرنداشت بلند شدو پشت صندلي ش وايستاد ودستهاشو دو طرف پشتي صندلي قائم کردو زل زد به من _حدس بزن براي چي با محمد دوست شدم ؟؟ براي تو ،براي اينکه ميخواستم بيش تر ببينمت وعادتت بدم به خودم ميدونستم اصلا تو اين خطا نيستي....اصلا منو نميديدي) نميخواستم بشنوم .................نميخواستم ذهنيتم از داريوش به هم بخوره .......نميخواستم.............. _اونقدر تو دنياي بچه گانهءخودت غرق بودي که حتي تصورنميکردي يه مردي به فاصله ءچند متري در کنارت ايستاده و حسرت اينو داره که يکي از خنده هات مال اون باشه با محمد دوست شدم اونم چه دوستايي رفيق گرمابه وگلستان که اي کااااااااااااااش نميشدم ........محمد زرنگتر از من بود وزبل تر روزي که بهم گفت چشمش دنبال دنياست روزم شب شد جاويد چندسال بود که شريکم وخواستگار پا به جفت دنيا بود تو اون چند سال.... همه کاري کرده بود وامتحانشو عالی پس داده بود عاشق وشیدای ِدنیا بود از هر پنج تا حرفش شيش تاش اسم دنيا بود وهرروز به هواي ديدنش به خونمون سر ميزد ولي دنيا ............... دنيا ازهمون اول ازش بدش مياومد جاويد وکه ميديد خودشو تو هفت تا سوراخ قائم ميکرد براي جاويد طاقچه بالا ميزاشت واخماشو تو هم مي کرد ولي نميدونم چه سري بود که جاويد اين چيزا رو نيمديد ياميديدو بروي خودش نمي اورد واله وشيداي دنيا بود.......هر چي ميخواست........هرچي اراده ميکرد جاويدشده از قلهءقافم براش مهيا ميکرد تمام اون چيزايي که مي اوردم کار جاويد بود ديوونه ئ دنيا بود ودنيا سنگ تر ازاون بود که حتي بهش يه روي خوش نشون بده منم کاري به کارشون نداشتم وميخواستم خود جاويد دل دنيا رو نرم کنه پس واقعا بدور از انصاف بود که جاويد با اون همه احساس و با اون وضع مالي عالي واون همه خاطر خواهي روبزارم کنارو دنيارو به محمد ي که تنها چند ماه بود ميشناختمشو يه مغازهءاجاره اي لباس بچه گونه داشت ميدادم به محمد گفتم نه وبا نه گفتن بهش ...دور توام يه خط قرمز کشيدم ديگه محال بود که محمد راضي به از دواج ما بشه همون جور که من محال بود محمدو به دامادي قبول کنم دنيا هم اين وسط ساز مخالف ميزدو مدام از جاويد بد ميگفت وپشت محمد در مي اومد حتي پررو پرو تو روي جاوید وايسادو بهش گفت که از ش متنفره ومي خواد زن محمد شه یه نفس عمیق کشید _يادته زندانيش کردم ............يادته همه چيزرو حتي تلفن خونه رو قطع کرم ولي دل واموندم قبول نميکرد نذارم تو باهاش رابطه داشته باشي قلب عاشقم بابوي نفس تو که بعداز چند ساعت وتو فضاي خونه مي موند اروم ميشد ) _بس کن داريوش بس کن قسمت چهارم اعتراف _بس کن داريوش بس کن _چرا ؟؟؟فکرميکني دروغه يا اونقدر تلخِ که ترجيح ميدي دروغ باشه؟؟ سرمو تو دستام گرفتم وناليدم _اخه چه نفعي براي تو داره ؟؟چه نفعي ؟؟؟؟نميخوام بشنوم....نميخوام بدونم که تو ذهن بيمار تو چي ميگذشته... نمي خوام ) _اره شايد راست بگي ...ذهنم بيمار بود...قلبم بيمار بود... قلبم عاشق بود وتو حتي خبرنداشتي که من دارم از دوريت ميسوزم واب ميشم اي کاش اون موقع ها جلوي دل مواموندمو ميگرفتم واجازه ءادامه ءرابطه تو بادنيا نميدادم کاش تو دهن دلم ميزدم وجلوي دوستيتونو ميگرفتم ميدونستم واسطهءدنيا ومحمدي ...ميدونستم داري پيغامهاي عاشقونشونو ردوبدل ميکني ولي چيکارميکردم ؟؟عقلم به هيچ جا قد نميداد شرط عقل بود که رابطتون تموم مي شد ولي دل قوي تر بود واخر سرم همين دل و احساس بدبختم کردن..) ساکت شد صورتش از تاثیر چیزی که به یاد اورد تو هم جمع شده بود _چه روزي بود روز مرگ دنيا .............تاشب زار زدم سر خاک کردنش طاقت نمي اوردم دلم نمیزاشت ببرنش ...جاويد با اون حال خرابش منو جمع ميکرد يادته ازسرخاک يه سره اومدم سراغ محمد ...چه شری راه افتاد ...توکه اومدي دم در اتيش گرفتم دوست دنيا بودي ...مثل خواهر نداشتش بودي ...همدمش بودي...ازهمه مهمترعشق من بودی گرفتنم وبردنم کلانتري اونقدر عصباني بودم که فقط با قبول اينکه داغدارم و جگرسوخته ولم کردن يادته حتي نزاشتم پاتونو تو مراسمش بزارين يادته با محمد گلاويز شدم يادته گريه ميکردي وميگفتي دنيا مثل خواهرم بود تروخدا بزاريدتو مراسمش باشم گريه هات دلمو میسوزوند... ولي داغ خواهرم دردناک تر از عشق به تو بود خواهرم... يه دونه خواهرم .......... جوون بود ..... ....حيف بود ........عين يه گل نشکفته بود که زود پرپر شدنشو دیدم شب هفتم دنيا بود که از غصه نشستم به نقشه کشيدن فکر میکردم چه جوري دمار از روزگار محمد دربیارم وانتقام خون دنيا رو از ش بگيرم انتقام از محمد ودوري از تو چنان تو مغزم جولان ميداد که همه چي رو تحت الشعاع قرار داده بود...حتي نبود دنيا رو چه جوري ميتونستم هم تورو داشته باشم هم انتقاممو بگيرم با اين اتفاقي که افتاده بود محال بود که محمد بزاره با تو ازدواج کنم از اون ورم ميخواستم محمدو اون جوري بجزونم که تا عمر داره يادش نره به فکر دزديدنت افتادم ..... به جاويد گفتم نه نياورد خوب معلوم بود ................ تمام زحمات واحساسات اين چند سال دود شده بود رفته بود هوا ========================= قسمت پنجم اعتراف -به جاويد گفتم نه نياورد خوب معلومه تمام زحمات واحساسات اين چند سال دود شده بود رفته بود هوا ميخواستم بدزدمت وچند سالي نگهت دارم وکاری کنم بهم عادت کنی بعد از اونم با شرايطي که تو ايران براي دخترا وجود داره قبول ميکردي که باهام ازدواج کني يعني راه ديگه اي برات وجود نداشت هيچ مرد ديگه اي حاظر نبود با دختري که چند سال تو خونهءيه مرد غريبه زندگي کرده ازدواج کنه هر چقدرم که اون دختر نجيب ودست نخورده باشه بازم هیچ کس قبول نمیکرد دروغ نميگم جسمتو نميخواستم ....خودتو ميخواستم همون مريم شيرين ،همون که موقع اب بازي با دنيا صداي خندش ادمو از ته دل شاد ميکرد انگارهمين ديروز بود که دزديدمت چنان حرف جاويدوباور کردي که بدون پرس وجو نشستي تو ماشين تو اون چندسال به هواي دنيا که چشم ديدن جاويد ونداشت نديده بوديش ونميشناختيش ..وگرنه نقشه م به کل خراب ميشد وقتي از هوش رفتي تاخود خونه به عاقبت کارمون فکر کردمو حرص خوردم حرص خوردم که چرا دنيا با يد بين اين همه ادم عاشق محمد بشه واخر سرم اون بلا روسرخودش بياره زندگي منو تو رو به اينجا بکشونه وهمه رو داغون کنه جاويد ميدونست دوستت دارم... نميزاشت زياد بهت نزديکت بشم ميترسيد اشک توي چشمات باعث بشه فراريت بدم دفعهءاولی که میخواستم بیام سراغت دلم به طپش افتاده بود ولي وقتي ياد پيکر خوني دنيا افتادم واينکه محمد برادرته وباعث اين اتفاق شده.... خون جوی چشمامو گرفت ومثل سگ به جونت افتادم بعدم که از اطاق بيرون اومدم با ياداوري تو دهني که بهت زده بودم هزاران هزار بار خودمو توبيخ کردم وشکنجه دادم کم چيزي نبود ............ هم ميخواستم زجرت بدم .....هم ميخواستم تو بقلم بگيرمت وازت حمايت کنم شبي که قرار بود بهت تجاوز کنم چه شبي بود............... دوست داشتم......خاطر خواهت بودم....تو روياهام تو رو مادر بچه هام ميديدم نميتونستم همچين کاري رو باهات انجام بدم....... دلم طاقت زجر تو رو نداشت همون یه باری هم که دست روت بلند کرده بودم ........ازخودم...... از عشقبه تو... از عشق دنيا به محمد متنفرشده بودم جاويد که ديد دست وپام جلو نميره به بطري گذاشت جلوم راه حل خوبي بود شايد تو مستي ميتونستم اين کارو راحت تر انجام بدم حداقلش این بود که فکر بعد رو نميکردم مهم اون لحظه بود که تا خرخره خورده بودم تا مست شم عجيب بود که تو اون لحظه هم دلم طاقت نداشت اشکاتو ببينم ولي جسمم ،،،،،،غريزم،،،،،،،،،،،،،، ديگه دست من نبود چيز زيادي يادم نيست ،،،،،وقتي به خودم اومدم که غرق خون بودي ==================================== قسمت ششم اعتراف وقتي به خودم اومدم که غرق خون بودي جاويد پيشنهادانداختن عکسا روداد...گرفتیم و فرستاديم براي محمد چقدر محمد گریه کردو التماس کرد ...حتی چند بار تا پشت دندونام اومد که بگم نمردي ....ولي فکر انتقام نميزاشت از يه طرف خوشحال بودم که هنوز پاکي وخداروشکرهيچ اتفاقي نيافتاده ....ازاون ورم وضعت خیلی وخيم بود خدايي بود که جاويد تا يه حدي با پزشکي سرو کارداشت وتونست سر پات کنه نميدوني چه روزايي سختی بهمون گذشت زندگي تو ..........عزيزمن .........قلب وروحم ........تو دستام بود ومن تصمیم داشتم با خودم ببرمت قبل از رفتنم ...سفارش نصب دوربيينا رو داده بودم جاويد موندو منو تو راهی شدیم روز اولي که بهوش اومدي وخوب یادم هست حتي هنوز حرفم نميزدي........ نميتونستي فکرشوهم کني تا چه حد دارم اذيت ميشم و..........به روي خودم نمی یارم يادته مسخرت کردم........ بهت خنديدم فقط ميخواستم اگه اين يه بازيِ بزاريش کنار ...که مثل هميشه حدسم اشتباه داومد ميترسيدم بري.... ميترسيدم ترکم کني....... بالاخره فرار ميکردي ودستم بهت نمیرسید به خاطر همين اون شرايط و جلوي پات گذاشتم اونقدر ترسوندمت که مثل يه گنجشک بي پناه زل زده بودي به من بهت گفتم اگه ميخواي بري برو .......ولي ته دلم از رفتنت وحشت داشتم اگه واقعا ميرفتي ....من چیکارمیکردم؟؟ همه چيز و موکول کردم به بعد از تصميم تو اگه ميخواستي بري که بازم به زور نگهت ميداشتم ولي اگه خودت ميخواستي بموني..... اون وقت بود که خيالم راحت ميشدوميتونستم به راحتی تنهات بزارم ...... يادته مهموني گرفتم وتروبه کسي نشون ندادم دوست نداشتم کسي ببينتت .....دوست نداشتم ديدن تو رو با کسي شريک شم دلم مدام پيش توبودولي به روي خودم نمياوردم وازقصد صدامو بالاترمیبردم که قه قه های اون شبم رو راحت تر بشنوی شب نوشیدنی خوردم ومست شدم ..ولي نه اونقدر که نتونم خودمو کنترل کنم...اون حس انتقام وجودمو گرفته بود احساسم به تو اونقدر متغيير بود که یه وقتايي از هيولا ي توي وجودم وحشت میکردم اينکه دنيا الان بايد اينجابود.... کنار من و....... همپاي من ......تاازمهمونا پذیرایی کنه وبا اون لبخند قشنگش گل سر سبد مجلس شه ......حس تنفرمو افزایش میداد من الان باید کنار دنیا میبودم ........ولی حالا شدم یه مرد روانی که عشقمو تو خونه حبس کردمو برای فریبش مهمونی میگیرم اومدم دم اطاقت........از اون موقع ها بود که غول انتقام تو وجودم سر برداشته بود و.....ميخواستم تا اونجا که ميتونم تو رو ازار بدم داد میزدم ..........فحش میدادم .....ولی تو دلم خون گریه میکردم تو مقصر نبودی ...اینو همیشه میدونستم ...ولی جز تو کسی رو برای شکنجه دادن نداشتم نفهميدم چه جوري پشت در اطاقت خوابم بود ...ولي فهميدم که داري جابه جام ميکني وکفشو جورابمو از پام درمياري اون موقع واقعا به دستهاي حمايت گرت احتياج داشتم مثل يه پسر بچه ءشيطون بودم که مادرشو گم کرده ودنبال يه پناه ميگرده تو اون لحظه تنها کسی که این حس ارامشو بهم میداد تو بودی فرداش که بيدار شدم تو نبودي ويه نامهءکوتاه گذاشته بودي که قبل تاريکي برميگردي خونه =========================================== قسمت هفتم اعتراف فرداش که بيدار شدم تو نبودي ويه نامهءکوتاه گذاشته بودي که قبل تاريکي برميگردي خونه نميدوني ذهنم کجاها رفت؟؟هزار تا فکر توسرم جولان ميداد اينکه ممکنه.. اصلا منصرف شي وبري اينکه ممکنه.. گم شي وتوام که زبون نداشتي که بخواي از کسي کمک بخواي خودمو لعنت ميکردم که چرا بايد بخوابم وتوتنها بري ...تاظهر همهءاطرافو گشتم جايي نمونده بود بگردم... که چشمم به پارک افتاد يه نيرويي باعث شد پاروي ترمز بزارم وتو پارک دنبالت بگردم با همون لباس ساده نشسته بودي رو نيمکت ونگات به مردم بود دلم ازاون همه تنهايت بدرد اومد ) +++++++++++++ سرم درد ميکرد... چي داشت ميگفت؟ چرا اين حرفا رو ميزد؟ مگه الان وقت گفتن اين حرفاست ؟اصلا چرا بايد ميفهميدم ؟ چه تاثيري داشت ؟مگه من بازيچش بودم ؟ تمام اون مدت... تمام اون مدت ....خدايا تمام اون مدت منو ازار داده بود و و به قول خودش عاشقم بود تمام اون مدت ...حسش باحسي که من داشتم فرق داشته بود وبه روي خودش نمياورد صداي داريوش همچنان مي اومد وسردرد من از تاثير فکراي مختلف بيشتر ميشد _وقتي برگشتي خونه خيالم راحت شد که جلد خونه شدي وموندني هستي حالاميتونستم يه نفس راحت بکشم که فرار نميکني وبرم پي کار وزندگيم ) ياد مزاحما افتادم _پس به خاطرهمين اونروزکه مزاحما بهم .... نزاشت ادامه بدم........ دندوناشو رو هم فشردوبا چشماي ريز وفک منقبض شده غريد _اره فهميدم که ميخوان چه غلطي بکنن ...فقط يکم دير دسيدم ...اگه ميتونستم وزورم مي چربيد جفتشونو به درک واصل ميکردم اشغالاي خيابوني....هنوز که هنوزه بابت حرفای اون شبم شرمندم....... تقصير از تو نبود ولي من اونقدرعصباني بودم که ديواري کوتاهتر از تو پيدا نميکردم ولت کردم ورفتم با ماشين يه چرخ زدم تا اروم شم لب تاپو که روشن کردم ...خونهءدرهم ورهم ووسائلاي شکسته تو چشمم زد توي اطاقت پر اينه شکسته بود وهرجا چشم میگردوندم ....نبودي نميدونم دلم چرايهو شورزد... در تراس باز بود وخونه خالي... يه لحظه از فکر اينکه ممکنه دست به خودکشي زده باشي اعصابم بهم ريخت انگار يه نفر بهم ميگفت يه اتفاقي داره برات ميافته قسمت هشتم اعتراف انگار يه نفر بهم ميگفت يه اتفاقي داره برات ميافته بدون اينکه بفهمم دارم چي کار ميکنم وسط خيابون دور زدم وبرگشتم مثل ديوونه ها مي روندم وبه خودم اميدواري ميدادم که شايد مثل هميشه حموم رفتي در اپارتمانو که باز کردم .....خونه ريخت وپاش بود وروزمين جا براي راه رفتن نبود هنوز در باز تراس به وحشتم ميانداخت ....انگار که ميدونستم اونجايي ...... توي اون حالت که ديدمت داشتم سکته ميکردم همچين راحت وريلکس اويزون نرده ها بودي که اگه يه لحظه دستت در ميرفت ...نميتونستي مانع افتادنت بشي حتی فکرشم ازارم ميداد ...اون حرفا وچرت وپرتا رو گفتم که فکرتو منحرف کنم که ذهنت وبه سمت خودم بکشونم واز اون حالت درت بيارم اگه دست وپامو گم ميکردم وازت ميخواستم که برگردي نقطه ضعفم دستت مي اومد و اونوقت سرهرچيز کوچيکي متوسل به اين کار ميشدي وقتي تو چشمام زل زدي........ وقتي چشمات اشکي شد....... دلم لرزيد دوستت داشتم به اندازه ذره ذره ءوجودم کنار لبمو که بوسيدي از عالم مادي جداشدم) صداش دورگه شد سرمو تو دستام گرفتم من اونموقع تو فکر چي بودم واون تو فکر چي ........ _تومنو بوسيده بودي...... هنوز تو شک بودم.... برام مثل يکي از روياهايي بودکه هميشه با فکرت به سراغم مياومد يه عمر به دنبال وجودت ......تنت........ بوي نفسات بودم حالا خودت با کمال ميل منو بوسيده بودي تمام ذرات وجودم توروميخواست.....عشق.. هوس... علاقه هر چيزي که ميخواي اسمشو بزار...همه چيز توهم قاطي شده بود ومنوبه سمتت میکشوند ازم که جدا شدي ديگه اين من بودم که نميتونستم جلوي خودم وبگيرم ميخواستم مال من باشي... مال خود ِخودمن روياهاي هر شب و روزم داشت تحقق پيداميکرد تمام ذرات وجودم ميخواست که اون شب مال من باشي که .... نفسي تازه کرد .........انگار واقعا تواون لحظه است _صداي زنگ علي توروازم جدا کرد.......... زل زده بودي توچشمام انگار که اصلا اونجا نبودي ........ منم نبودم قبل از اينکه به خودم بيام رفته بودي ...ديگه نميتونستم تحمل کنم اون شب تمام وجودم تو رو فرياد ميزد ...کجا ميزاشتم بري ؟ اون حرفاروناخواسته زدم .....تمام اون چرت وپرت هادست اويزي بود براي بدست اوردن تو وقتی برگشتی وتوی دهنم زدی،دیگه نفهمیدم چی شد ....روانی شدم . من يه مَردم... نميتونم قبول کنم يه دختر جزقلي تو دهنم بکوبه اونم تويي که ميپرستيدمت ديگه نفهميدم .....ديگه نخواستم بفهمم ...........ديگه نخواستم ببينم ....... دست که بردم به دکمه هام، رنگت شد مثل گچ بوضوح ديدم که لرز گرفتت و بعدم که شروع کردي به جيغ کشيدن اروم نميشدي......داد ميزدي.... مشت ميزدي هر جوري که ميتونستي.. سعي داشتي ازم فرارکني اونقدر عصبي بودي که باهيچ حرفي ساکت نميشدي از درماندگي خودم....... از جيغ هاي تو....... از گريه هات رنج ميکشيدم مدام خودمو سرزنش ميکردم (که اخه اين چه کاري بود کرده کردم ) از اون حس قبلي دراومده بودم وفقط وفقط ميخواستم اروم شي به گوه خوردن افتاده بودم توي دستام از حال رفتي ونديدي چه غمي روشونه هام گذاشتي ++++++++++++++++++++++++++++++ قسمت نهم اعتراف توي دستام از حال رفتي ونديدي چه غمي روشونه هام گذاشتي بدن بي جونتو گذاشتم روتختت و دست وپاهاتو شستم وپانسمان کردم خونه رو مرتب کردم وخرده هاي ائينه رو جمع کردم وتمام مدت خودمو سرزنش کردم همش فکر ميکردم.....چرا؟ چه جوري؟به چه حقي ؟به خودم اجازه دادم که بهت نزديک بشم چطوري تونستم خودم وراضي به اين کارکنم؟ تا خودصبح تو اطاقت راه رفتم وبه صورت رنگ پريدت خيره شدموو خودمولعنت کردم نبايد اين کاروميکردم ....از دست خودم شاکي بودم شاکي بودم که چرا نتونستم جلوي وسوسهءبودن با تو روبگيرم که چطور تونستم تو رو بايه زن هرزه يکي بدونم ؟ دروغ نميگم ...تو مثل يه اهنربا ميموندی که منو تو هر حالتي که بودی به سمت خودت جذب ميکردي اينکه به سمتت کشيده ميشدم ..دست خودم نبود که بتونم کنترلش کنم ذات وسرشتم منو به سمت تو ميکشوند فردا ظهر مثل مجنونا بودم ....دلم طاقت نم ياورد.... بايد بهت سر ميزدم ودلمواروم میکردم...ميديدم درد داري اخر سرم همونو بهونه کردم وبه هواي دادن قرصا اومدم خونه ميخواستم فقط مطمئن شم که ميموني....... که ترکم نميکني همهءاون چيزايي که گفتم .....تمام اون حرفا رو از روي قصد زدم... من ارزوم اين بود که تورو داشته باشم ...ولي چيکار بايد ميکردم ؟ بهت ميگفتم که يا ترکم کني يا اخلاقت برگرده وسوءاستفاده کني وبخواي برگردي محال بود بزارم ...حاضر بودم تا عمر دارم جلوي چشمات يه ادم منحوس باشم ...ولي تو رو هميشه داشته باشم بهت وابسطه شده بودم ...نميشد ...نميتونستم بزارم بري با تو نفس ميکشيدم وبدون تو زندگی امکان نداشت سرعلي خودمو کشتم که همديگه رونبينيدولي.....علي توروديد ميبيني بخت وشانس منو ... دوست من تو رو ببينه واينجا ....تو کشوری به این بزرگی ....وبين اين همه ادم تورو بپسنده و عاشقت بشه عاشق دخترمن ...عشق من........) _ نگو عشق تو بگو زنداني تو .........نگودخترتو بگو کلفت تو ......... کتک خوردهءتو ) ميگفتم تا اروم شم ....ولي داريوش اصلااينجا نبود ....تو يه دنياي ديگه بود _علي که ازت خواستگاري کرد موندم اين همه تورو زجرداده بودم ومطمئنا اگه علي دستشو به سمتت دراز ميکرد تو نه نميگفتي خلاصي از زندانِ من برات ارزو بود باهمهءسنگدليم فهميدم نميتونم... نميتونم تورواينجوري داشته باشم ...به خاطر همين بهت ازادي دادم.... کلاس زبان و هزار جور چيز ديگه .... ميخواستم کم کم راه رو باز کنم ودلت وبدست بيارم ولي علي .... نفس عميقي کشيد وادامه داد علي دست ازت نميکشيد ..تااينکه اومد وتو همهءحرفاشوشنيدي ديگه کار از کار گذشته بود با خودم گفتم مرگ يه بار شيونم يه بار ....بزار بترسونمت شاید موندنی شدی دوباره ترسوندمت... دوباره کاري کردم که ترس از بي پناهي تو چشمات دادميزد خودمو با اين حرف اروم کردم که اگه بخواي بري ديگه کاري نميتونم انجام بدم حتما قسمتت من نبودم وعلی مرد زندگیت بوده يه هفتهءتموم خودمو توخونهءيکي ازبچه ها که نزديک يه پارک جنگلي بود حبس کردمو انتظار کشيدم قرار بود علي بهم خبرشو بده..... منتظر بودم......ثانیه ها رومیشمردم.... ساعتهارو واقعا کم مونده بود ديوونه بشم و بزنم بيرون وبيام سراغت همه چيزو واگذار کردم به خدا واينکه شايد ته دلت به خاطر ترس... نگراني...دلسوزي ...باهام بموني علي که زنگ زد نفهميدم چي ميگه فقط يه چيز وميخواستم جوابِ تورو جوابت رد بود ...اونقدر خوشحال شدم که حتي علي هم فهميد شرمندش شدم... اون دوست صميميم بود ولي خوب.......... انتخاب خودت بود من تقصيري نداشتم ...خدايي تو اين يه مورد کاري به کارت نداشتم............ =================================== قسمت دهم اعتراف اون دوست صميميم بود ولي خوب انتخاب خودت بود من تقصيري نداشتم خدايي تو اين يه مورد کاري به کارت نداشتم مکث کردو نگاهشو به تلفن بيسيمي دوخت.... سرقضيهءتلفن ديوونه شدم........ داشتم با علي حرف ميزدم که تورو توباجهء تلفن ديد بهم گفت (مريم داره به کي زنگ ميزنه؟ مگه ميتونه حرف بزنه ؟) اونقدر شوکه ومتعجب بودم که نفهميدم چه جوري خودمو به خونه رسيدم نبودي ....واقعا نبودي... خونه نبودي... تمام مدت حرص ميخوردم که علي ممکنه اشتباه کرده باشه ولي راست بود.....اومدي وبا ديدن من رنگت پريد تا اون موقع به خودم ميگفتم حتما جايي گير کرده ولي...ترس تو چشمات داد ميزد که حرفاي علي درسته خون جلوي چشمامو گرفت ديگه خودم نبودم غول خشم وعصبانيت تموم وجودمو گرفته بود ميخواستم اونقدر بزنمت که ديگه از جا ت بلند نشي ....بهم خيانت کرده بودي ..... نه ازاون نوع ...ولي اينکارهم يه نوع خيانت بود ....من بهت اعتماد کرده بودم احساس اينو داشتم که تو بحراني ترين لحظه از پشت بهم خنجرزدي تمام احساسم به تو تغيير کرده بود تو تمام اون مدت دست از پا خطا نکرده بودم ....وبه محمد کاري نداشتم دورادور جاويد خبر راروميرسوند....ولي محمد ديگه برام مهم نبود تو مهم بودي... قلب من مهم بود ....عشقم به تو مهم بود ....که تو خيلي راحت زير پا لهش کردي اعتمادمو از بين بردي.... شخصيتمو خورد کردي ....منو شکستی اصلا ازت انتظار نداشتم .... بعد از اون همه کاري که برات کردم....بعد ازاون همه ازادي .......تو بهم ناروزدی کتکت زدم ....پهلوتو شکافتم ....ازارت دادم ...کَکَم هم نگزید مهم اين بود که خشممو خالي کنم از اين ميترسيدم که محمد پيدات کنه وديگه دستم بهت نرسه همه چي رو ازت گرفتم شدم يه ادم اهني که قلبي تو سينه نداره....خودمم از اون همه سنگدلي تعجب کرده بودم برزخ بودم وعين خيالم نبود چه بلايي داره سرت ميياد ...توجيح بودم که خودت مقصري و این بلاهاتاوان گناهته ولي از روز سوم کم کم دلم شور افتاد... صبح تا شب ميشستي يه گوشه وزل میزدی به روبه روت همهءامکاناتم که ازت گرفته بودم وکاري نداشتي انجام بدي غذا نميخوردي ....حتي ديگه به کاراي خونه هم نميرسيدي روز چهارم بدتر از روز قبل بود ...تاروز هشتم که... ازصبح حالم خراب بود....وته دلم ناجور شور ميزد اخلاقت از اين رو به اونرو شده بود ديگه مريم نبودي... ديگه چشمات باهام حرف نميزد ...ديگه اصلا زنده نبودي نگاهم بهت بود که دم غروبي رفتي توتراس .... هوا تاريک شده بود ودوربينا چيز ي رونشون نميداد ...نديدم که برگردي تو خونه بار اخري که روي تراس بودي ...ترس رو دوباره تو وجودم نشوند ديگه نميتونستم سر کار بمونم برگشتم خونه همه جا رو گشتم نبودي ....يعني واقعا هنوز تو ي تراس بودي ؟؟انگار بهم الهام شده بود همون جایی... در وبازکردم تاريک تاريک بود چراغ وکه زدم يه لحظه کوپ کردم ....تو توی اون سرما مثل یه مجسمه یخی خوابیده بودی بدنت سردسردبود... مثل يه تیکه يخ ..لبهات کبودِ کبود بود يه لحظه فکر کردم از دستت دادم ...خودمو لعنت کردم ...که چرا زودتر تمومش نکردم هميشه همين طور بودم..... اول ازارت ميدادم وبعدم خودمو لعنت ميکردم که چرا باهات اون رفتار وداشتم تو صورتت زدم ...شکر خدا چشماتو به زور بازکردي ولي .... يادته ازم روبرگردوندي....... از من ،،،از مني که هميشه مي پرستيدمت ) نیم نگاهی به من انداخت ... سرماي اون شب هنوز تو ذهنم بود با فکر به اون روز تو خودم جمع شدم وبازوهامو تو بغلم گرفتم اشک از چشمام سرازير شد ه بود....تمام لحظات مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد ميشد... ازارها واذيت ها ....منو شکنجه کرده بود وزجرداده بود وحالاميگفت دوستم داشته باضعفو صدایی که به زور میشنیدم نالیدم _تروخدابسِ داريوش ،تر وخدا بس کن، ادامه نده، بيشتراز اين ادامه نده ازصندليش جداشد وزير پاهام رو زانو نشست ودستا ي سردم و تو دستاي سرد خودش گرفت ....هردو سرد... هردو يخ خودمو جمع کردم ودستمو کشيدم _داري چيکار ميکني ؟؟ _بزار برات بگم چشماش نمناک بود _بزار برات بگم.... برات بگم تا اروم شم ...ديگه بسمه.. بزار اعتراف کنم تا راحت شم سرد بودي مثل الان...ميلرزيدي بدتر از الان بغلت کردم يه تيکه يخ بودي ...داشتي ميرفتي شير وگرم کردم.... مجبورت کردم بخوري ،...لب نمیزدی ...، نميخوردي...روتوبرميگردوندي هيچ کاري نميکردي.. فقط خيره بودي بهم.. داشتي منوبه جنون ميرسوندي نميخوردي وميلرزيدي.... يادته... يادته چقدر اصرارکردم ...به هيچ کس مثل تو التماس نميکردم ولي تو...تو... تمام دارايم بودي ،،...تو بعد دنيا ....همه کسم بودي،،، نميخوردي ...زدي زير شير هر کس ديگه اي بود خونش مباح بود ول تو ..............ميدونستم مقصر م انسان بودي نبايد اينکار وباتو ميکردم ...نبايد .... بهت گفتم بنويس دستات حتي جون نداشت قلمو بگيرن يادته بهم پوزخند زدي ديوونه شدم.. ميز ارايشو خالي کردم ولي هنوز از دستت عصباني بودم اخ که چه شبي بود.. تا حالا اونقدر ذلت نکشيده بودم ========================= قسمت یازدهم اخرین قسمت اعتراف _اخ که چه شبي بود.... تا حالا اونقدر ذلت نکشيده بودم اخر سر راضي شدي... راضيت کردم ...شيرو سوپو که خوردي ،گونه هات رنگ گرفت لبات شد همون لباي صورتي دستشو به سمت لبام اورد ..دستشو پس زدم _چيکار ميکني؟؟ بلندشدم.... اونم باها م قيام کرد دستمو گرفت _ بايد بهت بگم.... شده تا صبح نگهت ميدارم دستمو کشيدم... ولي ولم نکرد _چي روميخواي بگي ؟ميخواي بگي تمام اين مدت دوستم داشتي ولي زجرم دادي ؟ فکرکردي اونقدر احمقم که اين اراجيفو قبول کنم ؟فکرکردي من چقدر خرم ؟چقدر سادم که اين حرفا رو بارورکنم ؟ چي روميخواي ثابت کني؟ به چي ميخواي برسي؟ ) تو چشمام زل زد وبه ارومی گفت _ به تو ....فقط به تو ...بسمه.... تو اين چند وقته ديوونه شدم... ديگه نميتونم ...بدون تو نميتونم .... بدون دنيا شد..... بدون دنيا سخت بود ولي شد .....بدون تونميشه نميتونم .....بفهم .....زندگيم به اخر رسيده ...به اخر خط رسيدم.... من تروميخوام ....) _فکر کردي بچم ...بچه ؟؟ دست راستمو مشت کردم وکوبيدم به سينش دستمو کشيدم ولي بازم ول نميکرد _بايد گوش بدي _ولم کن ....اين اراجيفو برو به کسي تحويل بده که براش مهم باشه ديگه نه تو ....نه زندگيت ...نه حتي دنيا برام مهم نيست ....دست از سرم بردار نفس نفس ميزدم ومیلرزیدم وباهاش کلنجارميرفتم مچ اون يکي دستمو گرفت وثابتش کردوگزاشت رو قلبش _ميخوام بدوني و درکم کني..... ميخوام بفهمي نميتونم ديگه بدون تو زندگي کنم ميخوام.... ميخوام.... دستممو کشيدم ....منو کشوند سمت خودش .....تقريبا تو بغلش بودم زل زد تو چشمام منتظر بودم تموم کنه تا برم... ديگه نميخواستم اونجا باشم يه نفس عميق کشيدو چشماشو بست وگفت _ميخوام باهام ازدواج کني... دستام شل شد چي ميگفت ازدواج ...........باهاش از دواج کنم.......... من ............ با داريوش ......از دواج ...........يعني بشه شوهرم؟ يعني بشه اقا بالاسرم ؟يعني ...يعني ... تو چشماش دنبال حقیقت میگشتم ........دنبال یه جرقه که بهم بگه همش دروغه دستامو ول کرد... نگام از چشماش جداشد گيچ وگنگ زلزدم به دکمهءبالايي پيرهنش چي داشت ميگفت؟يعني مسخرم ميکرد ؟داشت دستم مياندخت ؟ميخواست دوباره سرم کلا ه بزاره؟ من واقعا دوستش داشتم از ته قلبم ...ولي اينکه هميشه عاشقم بود و.......نه ............قبول نداشتم مگه ميشه ادم کسي رودوست داشته باشه وزجرش بده؟؟ مگه میشه ادم کسی رو دوست داشته باشه واز عزيزانش جداش کنه وازش بيگاري بکشه ...اونو زندانيش کنه وازارش بده ؟؟ نه قبول نداشتم... اون چيزي که داريوش ميگفت حس دوست داشتن نبود ....حس علاقه به کسي نبود....اون فقط يه نفرو ميخواست که پيشش باشه مهم نبود کي باشه.....چطوري باشه..... فقط يه نفر باشه.... حالاهم به من عادت کرده ....خوب معلومه که ميياد سراغ من خندم گرفت هههههههههه اولش اروم ولي بعد به يه خندهءعصبي تبديل شد ميون خنده گفتم _ اي واي خدا ....داريوش خيلي خنده دار بودواقعا بامزه بود باصدای عصبی گفت _نخند ...به احساسم نخند _اخه خوب خنده داره ... بازم ادامه دادم کم کم اشک از چشمام سرازير ميشد ......داريوش ومن ....مسخره تر از اين چيزي نبود _مريم بسه . يه دفعه ساکت شدم وبرّاق شدم بهش انگشت اشارمو به طرفش گرفتم وبا تهدید گفتم _دفعهءاخرت باشه ....دارم ميگم دفعه ءاخرت باشه که بامن از اين شوخيهايِ مسخره ميکني کيفمو چنگ انداختم وراه افتادم که مچ دستمو گرفت منو گرفت تو اغوششو لبهاشو گذاشت رو لبهام وشروع کرد به بوسيدن ولي نه اروم ...اونقدر محکم و عميق که يه لحظه ميخکوب شدم با دست پسش زدم ...ولي اون قوي تر بود هولش دادم ...نفس کم اورده بودم ...سینم سنگین شده بود عقب رفت ووووووخوابوندم تو گوشش اشکام گوله گوله ميريخت بابغض داد زدم _کم بازيم دادي ؟کم ازارم دادي ؟کم زجرم دادي؟ديگه چي ميخواي از جونم؟ حالم ازت بهم میخوره داریوش ديگه نميخوام ببينمت ...ديگه نميخوام ببينمت داريوش........ديگه از در زدم بيرون ... زير لب فحش ميدادم وهرچي که به دهنم مي يومد ميگفتم شايد سبک بشم ولي نه دلم سنگين تر ازاين حرفا بود ........ مرتيکهءنفهم کم ازم بيگاري کشيد ...کم واسم قلدري دراورد.... حالا واسه ءمن يه نقشه ءتازه کشيده نفهم کثافت بيشعور يه دربست گرفتم وراهي خونه شدم