رمان ازدواج اشتباهی
لباسای چمدون رو زیر و رو کردم ... هیچی نبود که بپوشم ... همون یه دونه
مانتو که از فرودگاه باهاش اومدم رو بیشتر نداشتم ... ناچار دوباره همون
مانتوی خاکستری رو با جین سرمه ای پوشیدم ... روبروی آینه نشستم و موهامو
ساده پشت سرم بستم .... دوست داشتم خوشگل به نظر برسم .. دوست نداشتم هیچی
از پریا کم داشته باشم .. البته پریا واقعا هیچی ار خوشگلی کم نداشت ....
چشمای مشکیش و موهای مشکیش به علاوه ابروهای پیوند خورده ی خوشگلش ازش یه
چهره ی شرقی و زیبا ساخته بود .... بی خیال شونه ای بالا انداختم و مشغول
خط چشم کشیدن شدم ..... همون طوری به خودم غر می زدم:
- مگه فقط اون تو دنیا خوشگله ؟ اصلا کی گفته هر کی چشماش مشکی باشه خوشگله
.. مگه چشم رنگی ها چه گناهی کردن .. اصلا چشمای خودم قشنگتره ...
توی آینه به خودم زبون درازی کردم و خندیدم ... باید روحیم رو با همین
دیوونه بازیا حفظ می کردم ... شچمای نقره ای رنگم با خط چشم مشکی فوق
العاده شده بودن ... کمی رژ گونه ی گلبهی هم زدم ... به اضافه ی برق لب ...
همه ی آرایش من همین بود ...
برق لب و گوشی و کیف پولم رو توی کیف دستی کوچیکی گذاشتم و کفشای ست کیفم
رو توی دستم گرفتم تا بیرون بپوشم .... به هال رفتم و از عمه شیدا و عمو و
زن عمو و آقایی خداحافظی کردم ....
همه ی بچه ها توی حیاط بودن ... گویا همه منتظر من بودن .... شونه ای بالا انداختم .. کم الکی که نبودم ... باید یکم کلاس بزارم ....
خودم به حرفای خودم می خندیدم .... خوشحال بودم که تونستم با مسخره بازیای خودم، خودم رو آروم کنم .. ماکان گفت:
- چه عجب مادمازل تشریف آوردن ..!
خندیدم و گفتم:
- دیر نکردم که !
اونم خندید و گفت:
- نه بابا ... !
بعد رو به جمع ادامه داد:
- خب شش نفریم ... با یه ماشین که نمیشه بریم .... پاکان بپر ماشنو آتیش کن .. دخترا با یه ماشین پسرا با یه ماشین !
شهرزاد گفت:
- مگه دوتاتون با یه ماشین نیومدید؟
پاکان گفت:
- آره اما ماشین من از دیروز صبح که اومده بودم اینجا تو پارکینگ مونده بود .. دیروز با ماشین ماکان رفتیم ..
- آهان ...پس من با ماشین پاکان دخترا رو میارم ..
رفت سمتش و ادامه داد:
- سوییچو بده !
پاکان سوییچو به دستش داد و گفت:
- پول خونته شهرزاد ! خط نیفته بهش !
شهرزاد هم زبونشو بیرون آورد و گفت:
- فدای تک تک سلول های بدنم!
شهرزاد رفت ماشین رو از توی پارکینگ بیاره ....رفتم کنار ریک ایستادم که از بین دندون های بهم فشرده اش گفت:
- می زنم فک این پاکان رو میارم پایین ها !
با تعجب گفتم:
- چی شده مگه ؟
- هیچی .... با طلبکاری در اومده از من پرسیده شما دایی آوینا هستید ؟
از لحن حرصی ریک خنده م گرفته بود ... آروم گفتم:
- خب تو چی گفتی؟
- گفتم آره .. ولی دوست داشتم بگم نه بلکه یه جاییش بسوزه !
- فکر نکنم سوخته باشه ... حتما از خدا می خواست داییم نباشی و نامزدم باشی
تا خیالش راحت بشه و بره دنبال زندگیش ... هر چند بعید می دونم حتی عذاب
وجدان هم داشته باشه ...
- غلط کرده .. از خداشم باشه که دختر خواهرم دوستش داشت !
خندیدم و گفتم:
- خیلی منو دست بالا می گیریا ..
اونم خندید :
- خواستم اعتماد به نفست رو افزایش بدم !
ماکان با صدای بلند گفت:
- ادریک بیا .. درگوشی حرف زدن بسه .. بدو که یه حالی از این دخترا بگیریم !
شهرزاد در حالی که ضبط رو تا پیچ آخر زیاد کرده بود کنار پام ترمز کرد و گفت:
- بپر بالا ...
==========
دستم رو روی پام مشت کرده بودم ... آروم باش آوین .. چت شده دیوونه ؟ چیزی نیست که .... شهرزاد از خوشحالی جیغی کشید و گفت:
- هورا .. جلو زدیم !
پریا گفت:
- قیافه ی ماکان دیدنی بود !
نه .. نباید می زاشتم کسی این موضوع رو بفهمه .. خدایا چرا نقطه ضعف من این
قدر مزخرفه ؟ دو تا چیز ترسناک توی زندگیم وجود داشت ... سرعت ماشین و آب
.... الان هم که سرعت ماشین رو صد و هشتاد بود .... داشتم سکته می کردم ..
اما دوست نداشتم کسی بفهمه و از این بابت مسخره م کنه ...
صدای خواننده ای که معلوم نبود چی می خوند بدجور روی نروم پارازیت می انداخت :
الو الو بیب بیب علیشمس ، ساسی واسه ژانویه بلیط هست
Happy New Year ، کریسمس تو ، صبر کن صبر کن صبر کن صبر کن
تو به من قول دادی ، داشتی با من می رقصیدی چرا منو هل دادی
2 بار به من زنگ میزنی تو هر هفته ای ، به که چه دختر رو هم رفته ای
روسریتو جلو همه میبندی ، ولی منو که میبینی سریع میخندی ، هه هه
جدا اینا چی بود داشت می خوند ... ؟؟
شهرزاد رو بهم گفت:
- عزیزم چرا هیچی نمی گی؟
سعی کردم لبخندی بزنم .. خوشبختانه توی دیدش نبودم وگرنه حتما از دیدن چهره ی وحشت زده م متعجب می شد ...
- آره خوبم ...
یه دفعه با تکون وحشتناک ماشین جیغی زدم که همزمان شد با در اومدن صدای گوشیم ... دستمو محکم به صندلی جلویی گرفتم ... شهرزاد گفت:
- اوه اوه گیرشون افتادیم ...
سعی کردم به جلو نگاه کنم ... اینقدر وحشت زده بودم که گلوم خشک شده بود و
توان حرف زدن یا چشم باز کردن نداشتم ... منم اون روزی که تصادف کردیم
سرعتم زیاد بود ...
با صدای داد یه نفر به سختی چشمامو باز کردم ....
- آوینم خوبی؟
به چهره ی نگرانش خیره شدم ...
هیچی نمی تونستم بگم .... نمی دونم کی بود که یه آبمیوه به دستش داد و گفت:
- بده بخوره ...
ریک آب میوه رو به آرومی به لبم نزدیک کرد ... خواستم دستشو پس بزنم که دستمو با دست دیگه اش گرفت و گفت:
- بخور ... باید بخوری گلم ! فشارت افتاده ..
چند قلپ به زور پایین دادم .... سرم به شدت درد گرفته بود ... ماکان با لحن متاسفی گفت:
- آوینا باور کن نمی دونستم تا این حد از سرعت می ترسی!
ریک با لحن شماتت باری گفت:
- آوینا همین طوری پدر و مادرشو از دست داد ... طبیعیه که بترسه !
ماکان سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت .... دوست نداشتم حس گناه داشته
باشه .... اون از کجا باید این موضوع رو می دونست ؟ فقط نینا و سامی و ریک و
پاکان از این موضوع خبر داشتن ...
پاکان ...!
رو به ماکان گفتم:
- عیبی نداره .. خودت رو ناراحت نکن .. مهم نیست ..
ماکان با شرمندگی بهم نگاهی کرد و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت .. سعی کردم جو رو عوض کنم .. برای همین با خنده گفتم:
- چیزی گم کردی ؟ سرتو بگیر بالا !
با این حرفم همه خندیدن .. به جز ریک ... هنوز هم داشت از نگرانی سکته می زد !
پاکان که تا اون لحظه معلوم نبود کجا رفته بود ، به همراه پریا اومد و گفت :
- حالش خوب شد ؟
این حرف رو رو به ریک زد اما ریک چیزی نگفت .. حسابی اعصابش بهم ریخته بود ... ماکان به جای اون جواب داد:
- میگه بهترم ! اما به نظرم باید بریم دکتر تا خیالمون راحت بشه !
لبخندی زدم و رو به ماکان گفتم:
- احتیاجی نیست .. خوبم ! مطمئن باشید !
و همزمان با این حرف به دست ریک فضاری کوچیکی وارد کردم که آروم بشه و بفهمه خوبم ... ریک رو به ماکان گفت:
- من توی همین ماشین می شینم ... می خوام مراقبش باشم !
ماکان موافقت کرد و با پاکان به سمت اون یکی ماشین رفتن .. لحظه ی آخر پریا گفت:
- عزیزم میشه منم با شما بیام ؟
پاکان برگشت و با لبخندی که اصلا انتظارش رو نداشتم به پریا نگاه کرد :
- آره .. چرا که نه ! بیا بریم ..
چشمامو باز و بسته کردم تا از ریزش اشکام جلوگیری کنم .... پس پاکان واقعا
فراموش کرده بود .. هم منو ... هم اون همه تب و تاب عاشقانه ش رو !
رفتیم بام تهران .... خیلی قشنگ بود .. شش سال پیش هم یه بار اومده بودم
... واقعا خوب بود .. اما بدیش این بود که جامپینگش فقط مخصوص پسرا بود
....
بعد از بام تهران ماکان پیشنهاد شام داد و تصمیم بر این شد که بریم پدر خوب !
*****
یه هفته ای از اومدنمون گذشته بود .. توی این مدت تقریبا تمام تهران رو
گشتیم ... با شهرزاد کلی پاساژ رو متر کردیم و یه عالمه سوغاتی برای نینا
خریدم .... چند باری هم باهاش حرف زدم ... همش نگران این بود که با برگشتنم
به ایران دوباره گذشته ها تکرار بشه .. اما من به خودم قول داده بودم ..
نمیزاشتم دوباره اون اتفاق ها تکرار بشن ...
امشب قرار بود برای شام بریم خونه ی عمو ... یه تونیک آستین حلقه ای مشکی
رو با شلوارک تا سر زانو یخی پوشیدم و موهای بلند و قهوه ای رنگم رو که
صافِ صاف بودن دم اسبی بستم و تل پاپیون دار خوشگلی هم زدم .. مثل همیشه یه
برق لب و خط چشم هم کشیدم .. به صورتم خیره شدم .. بامزه شده بودم ... تق
تقی به در خورد ...
- بفرمایید !
شهرزاد بود .. با اجازه ای گفت و وارد شد ... بهم نگاهی کرد و با خنده گفت:
- اون چه کردی دختر ! پاکان که صاحب داره .. ولی مطمئنم آخرش دل ماکان بیچاره رو می بری!
نمی دونستم چی بگم .. پاکان صاحب داره ... دل ماکان رو می برم ! خندیدم ... تلخ تر از زهر :
- نه بابا .. به این خوشگلی ها هم نیستم !
اونم با بدجنسی بهم زل زد و گفت:
- هستی ! پاشو مانتو هم بپوش که دیگه باید بریم !
باشه ای گفتم و مانتوی بلندی که به تازگی مد شده بود و تا روی مچ پامو می پوشوند پوشیدم ...
با شهرزاد که رفته بودیم خرید چند رنگ مانتو و شال هم خریدم که این جا استفاده کنم ....
یه شال نازک هم به زنگ فیلی روی موهام انداختم و با برداشتن ساک دستی
کوچیکی که توش صندل های روفرشی ام رو گذاشته بودم ، از اتاق خارج شدم ...
========
وقتی به خونه ی عمو رسیدیم در کمال تعجبم پریا رو دیدم .. لبخندی زدم و
باهاش احوال پرسی کردم .. نپرسیدم که چرا با مامانت نرفتی شمال .. شاید
برداشت بدی از این حرفم می کرد ... رو به ماکان گفتم :
- کجا میشه لباسم رو عوض کنم ؟
ماکان گفت :
- بیا بالا ...
پشت سرش راه افتادم . همون طور که از پله ها بالا می رفتیم گفت :
- خونه رو سه سال پیش بازسازی کردیم و دوبلکسش کردیم .. طبقه ی بالا شده مال منو پاکان .. کسی نمیاد بالا ! یعنی اجازه نداره ...
خندیدم و گفتم :
- حالا من اجازه دارم ؟
- ماکان هم خندید و گفت :
- بله .. صاحبش اجازه داده !
سعی کردم بحث رو بکشونم روی پاکان .. گفتم :
- اون یکی صاحبش چی ؟ اونم اجازه داده ؟
ماکان در حالی که داشت به سمت دری بزرگ می رفت ، گفت :
- من و اون نداریم ... هیچ کدوم کسی رو که نمی شناسیم و خوشمون نمیاد ازش نمیاریم بالا !
هیچی نگفتم ... یه راهروی تقریبا بزرگ بود که توش یه یخچال و یه در که احتمال می دادم سرویس بهداشتی باشه بود ..
ماکان همون در بزرگ رو باز کرد و گفت :
- بفرمایید !
با چشم دور تا دور اتاق رو نگاه کردم و بعد وارد شدم .... یه اتاق خیلی
بزرگ که سمت راستش کاملا مشکی و سمت چپش کاملا سفید بود ... هارمونی عجیب و
جالبی بود .. با تعجب گفتم :
- چه اتاق جالبی دارید .. حالا من کدوم سمت برم ؟
مانتو و کیفم رو از دستم گرفت و روی چوب لباسی سمت سفید گذاشت ... بعد گفت :
- سمت مشکی مال ِ پاکان ِ ... این سمت مال من ِ .. کدوم قشنگتره ؟
- سفید بهتره .. مشکی رو دوست ندارم ... آدم با زندگی کردن با رنگ مشکی ، دلش می میره و افسرده میشه ..
ابرویی بالا انداخت و گفت :
- عقاید جالبی داری .. فکر نمی کردم این قدر عوض شده باشی .. اون موقع که اومدی خیلی بچه تر از حالا بودی .. حالا خیلی عوض شدی ...
زیر لب زمزمه کردم :
- آره .. بچه بودم ... بچه بودیم .. حالا عوض شدم .... حالا عوض شدیم ... شاید هم عوضی !
بعد لبخند تلخی زدم و گفتم :
- بریم پایین !
منظورم رو کاملا فهمیده بود .. چند لحظه توی چشمام خیره شد و بعد آروم گفت :
- آره .. شاید هم عوضی شدیم .... واقعا عوضی شدیم ... همش می خوایم انکار
کنیم ! می خوایم کتمان کنیم .. چیزی رو که هست .. چیزی رو که نمیشه تغییر
داد ..
پشتم رو بهش کردم و اونم دیگه هیچی نگفت .... به سمت در چوبی رفتم ... دستگیره رو فشار دادم و از اتاق زدم بیرون ....
به هال رفتم و روی مبل کنار ادریک نشستم ... تا نشستم گفت :
- ماکان چی گفت ؟
با تعجب پرسیدم :
- چی می گی ریک ؟
شمرده شمرده و آروم جوری که کسی نشنوه گفت :
- تو می دونی شغل من چیه ؟ هوم ؟ من شغلم اینه که از صورت طرفم همه چیز رو
بفهمم ... از اول هم معلوم بود ماکان کاری داشت که تو رو برد بالا .. اون
طور که من از باباش فهمیدم فقط یه سری ها میرن بالا ....
هیچی نگفتم و سرم رو پایین انداختم .. هیچی رو نمی شد ازش پنهون کرد ...
- سرت رو بگیر بالا عزیزم .. از صورت تو هم معلومه چیز هایی که شنیدی خوشایند نبوده برات ... مگه نه ؟
با بغض گفتم :
- همش زخم زبون .... همش زخم زبون های غیر مستقیم .... خسته شدم ادریک!
دستمو توی دست گرفت و گفت :
- قرار نیست کسی زخم زبون بزنه .. قرار هم باشه اون ماییم .. که تازه باید
مستقیم هم منظورمون رو ادا کنیم نه غیر مستقیم ... به وقتش خودم ازت دفاع
می کنم و حرفاتو می زنم .. دیگه چی ؟
- دایی ...
زیرکانه خندید و گفت :
- چه عجب ما دایی هم شنیدیم از زبون خانوم !
خندیدم که عمو رو به من گفت :
- آوینا چه خبرا عمو ؟
- خبری نیست عمو جون .. می گذرونیم !
- درست تموم شده بود دیگه .. آره ؟
- آره ..
- رشته ت گرافیک بود ؟
- بله .. هم رشته ی مامان و بابا !
اومدیم چیزی بگیم که زن عمو اومد و گفت :
- بریم شام بچه ها ...
همه از جا بلند شدیم .. دقیقه ی آخر صدای پاکان بلند شد که رو به پریا گفت :
- پری بده من !
کنجکاو شدم .. بدون این که جلب توجه کنم برگشتم و دیدم که پریا با خنده
گوشی پاکان رو گرفته و انگار داره چک می کنه .. پاکان هم انگاری که عصبی
بود ...برگشتم تا به راهم ادامه بدم ..
منظور پریا از این کارش چی بود ؟ به پاکان اعتماد نداشت ؟
******
بعد از شام همگی توی هال جمع شده بودیم که عمو بی هوا گفت :
- عمو جون تا کی ایران می مونی ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- معلوم نیست ... هنوز بلیط نگرفتم ...
زن عمو پریسا لبخندی زد و گفت :
- خوبه .. پس بمون تا چهار ماه دیگه ... که برای عروسی پریا و پاکان باشی ..
سرم گیج رفت ... چی می شنیدم ؟
عروسی....... ؟
وای خدای من !