رمان ازدواج اشتباهی
عمو چهره ش تغییری نکرده بود ..
زودتر از همه به سمتم اومد .. دستم رو از دست ریک خارج کردم و به آغوش عمو
که روم باز شده بود رفتم .... مثل آغوش بابا .. گرم بود و امن ... نه نه
.. آغوش بابا یه چیز دیگه بود ... عمو با مهربونی گفت:
- دلمون برات تنگ شده بود دخترم ! خوب شد که اومدی!
بعد از اون زن عمو پریسا با خنده جلو اومد و گفت:
- سلام آوینای خوشگلم .. خوبی دخترم ؟
- مرسی زن عمو ...
گونمو بوسید و گفت:
- ماشالا خیلی خانوم شدی !
لبخندی زدم و با بقیه تک تک دست دادم ... توی اون افراد عمه شهرزاد و عمه
شیدا هم می شناختم ... عمه شیدا هم بغلم کرد و اظهار دلتنگی کرد ... شهرزاد
هم کلی تعریف که چه بزرگ و خانوم شدی ... عمه شیدا به دختری که حدس می زدم
پریا باشه اشاره کرد و گفت:
- پریا دخترم .. یادته که؟
بهش نگاه کردم و لبخندی زدم .. دستش رو فشردم .. آروم گفتم:
- خیلی بزرگ شدی ... !
اون موقع که دیدمش .. یعنی شش سال پیش؛ پونزده سالش بود .. پس یعنی الان
بیست و یک سالشه .... درسته .. سه سال از من کوچیک تر بود .. یادمه؛
عمو اشاره ای به ریک کرد و گفت:
- معرفی نمی کنی؟
به ریک که گوشه ای ایستاده بود نگاهی کردم و گفتم:
- داییم .. ادریک !
عمو با ریک احوال پرسی کرد ... لابد فکر کردن شوهرمه ... بیچاره ها از کجا
فکر می کردن این همون داییمه که تا حالا هیچ کس ندیدش؟ فقط بیست و هشت سال
پیش برای عروسی بابا و مامان دیده بودنش که اون موقع چهار سالش بیشتر نبود
...
ریک با همه خوش و بش کرد و تشکر کرد که اومدن استقبالمون ...
داشتم اطراف رو نگاه می کردم که با دیدن یه نفر که از داشت بهمون نزدیک می شد آب دهنم رو قورت دادم ... این پاکان بود؟
ریک هم انگار متوجه شد .. عکس پاکان رو دیده بود ...به سمتم اومد و دستم رو گرفت :
- همینه مگه نه؟
در حالی که سعی میکردم صدای نلرزه گفتم:
- نمی دونم ...
=========
داشت جلو می اومد .. با هر قدمی که می اومد بیشتر نفسم رو توی سینه م حبس می کرد ... وقتی بهمون رسید خندید و اومد جلو:
- سلام دختر عمو خوبی؟
آهی کشیدم و با لبخند جوابش رو دادم:
- سلام ماکان جون مرسی تو خوبی؟
بعد هم دستش رو که جلو اومده بود فشردم ... با خنده گفت:
- تو رو نمی شه گول زد ... خوب تشخیص دادی که ماکانم ...
ماکان و پاکان دوقلو بودن .. تنها تفاوتی که داشتن خال سیاهی بود که روی
شونه ی چپ ماکان بود ... کمتر کسی می تونست تشخیصشون بده ... یادمه شش سال
پیش هم که ایران اومده بودم خیلی همه رو اذیت می کردن ... اما مگه می شد من
پاکانم رو نشناسم ؟ خود ماکان هم خوب اینو می دونست که هیچ وقت نشد منو
دست بندازن ...
عمو گفت:
- خب دیگه حتما شما هم خسته اید ... بهتره زود تر بریم خونه ...
همه موافقت کردن که ریک اومد به سمتم و گفت:
- ماکان بود ؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- می دونستم نمیاد ...
ماکان چهره ش شبیه علامت سوال بود .. اونم همون فکری رو می کرد که بقیه می
کردن ... به رابطه ی من و ریک شک برده بود ... برای این که برطرفش کنم رو
بهش گفتم:
- ادریک داییم ...
بعد هم رو به ریک ادامه دادم:
- ماکان هم که می شناسی .. پسر عموم !
با هم دست دادن و ماکان گفت:
- خوشبختم !
همه به سمت ماشین ها رفتیم تا به خونه ی پدربزرگ یا همون آقایی بریم ... من
و ادریک توی سانتافه ی ماکان نشستیم .... من عقب نشسته بودم .. کمی که
گذشت ماکان گفت:
- چی شد که تصمیم بر برگشت گرفتی؟ اونم یه دفعه ای ؟
ماکان اولین کسی بود که از رابطه ی من و پاکان خبر دار شده بود ... پاکان و
اون خیلی با هم جور بودن .. مثل بقیه ی دو قلو ها ... برای همین هم همه ی
جزئیات رو می دونست .... به جز اون و آقایی هیچ کس دیگه ای از این ماجرا
خبر نداشت ...
- یه دفعه ای نبود ... خیلی وقت بود می خواستم برگردم .. اما باید صبر می کردم تا درسم تموم بشه ...
- چه رشته ای ؟
- گرافیک ...
لبخندی زد و گفت :
- هم رشته ی بابات آره؟
- اوهوم ....
دیگه ادامه نداد و به جاش مشغول حرف زدن با ریک شد ... چشمامو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ...
یعنی پاکان الان خونه ی آقایی بود؟
این سوال توی ذهنم داشت دوچرخه سواری می کرد ...
تمام وجودم چشم شده بود و به دنبال پاکان می گشت ....
با رسیدن به خونه چمدونم رو از صندوق عقب در آوردم که ریک اومد و از دستم گرفتش :
- خودم میارمش ...
تشکر کردم و شونه به شونه ش رفتم داخل ... ما اولین ماشینی بودیم که رسیدیم
.. هنوز کسی جز ما نرسیده بود ... با ورودمون با داخل خونه ماکان بلند
گفت:
- آقایی کجایی؟
با دیدن قامت مردی که عصا توی دستش بود و با این حال مثل گذشته محکم قدم بر
می داشت آب دهنم رو قورت دادم و سر جام ایستادم ... آقایی با جدیت اومد
جلو و گفت:
- خوش اومدی دخترم ...
آروم جواب دادم :
- سلام .. ممنون !
به ادریک اشاره کرد و گفت:
- معرفی نمی کنی؟
وای ... اعصابم خورد شده بود .. هر کس ریک رو می دید شبیه علامت سوال می شد
.. البته خب بیچاره ها حق هم داشتن .. باید آشنا می شدن دیگه ...
اومدم حرفی بزنم که ریک گفت:
- ادریک سیلوا هستم ... برادر ویکی ...
لهجه ی ریک موقع فارسی صحبت کردن از من بهتر بود ... اما خب اونم موقع
فارسی حرف زدن یه لهجه ی عجیب غریب داشت .. ولی مال من به مراتب بد تر بود
.... ریک هم زبان فارسی رو از مامانم یاد گرفته بود .. مامان هم از بابا
یاد گرفته بود...
آقایی دست ریک رو فشار داد و گفت:
- خوشوقتم .. خوش اومدی !
بعد هم ماکان به سمت پذیرایی راهنماییمون کرد .. البته چندان هم به
راهنمایی نیاز نبود .. من تمام این خونه رو چشم بسته از حفظ بودم ... تمام
خاطرات توی این خونه جلوی چشمام بود ... اون یه سال بهترین و در عین حال
سخت ترین روز های زندگیم بودن ..
خاطراتم با پاکان ... خنده هامون ... شیطنت هامون .. فرار کردن هامون ..
همه و همه برام شیرین و در عین حال زجر آور بودن ....
هیچ چیزی بدتر از این نیست که بخوای بعد از سال ها به خاطراتی برگردی که به اجبار برات ممنوع کردن ...
کم کم همه رسیدن و جمعمون جمع شد .. اما پاکان نبود .... بعد از شام بود که ریک گفت:
- عزیزم من برم دیگه ...
با تعجب گفتم:
- کجا ؟
- یه هتلی چیزی پیدا میشه این جا مگه نه ؟ نمیشه که این مدت رو این جا بمونم ...
- یعنی منو تنها میزاری؟
- نه عزیزم فقط برای خواب و استراحت می رم.. مگه می تونم وروجکم رو تنها بزارم ؟
آقایی که کنارمون نشسته بود انگار صحبت هامون رو شنید که رو به ریک گفت:
- لازم نیست بری پسرم ... همین جا بمون ...
آقایی همیشه پر جذبه و بداخلاق نبود .. فقط گاهی اوقات ... این گاهی اوقات
موقع ورودمون رو هم شامل می شد که حتی بغلم هم نکرد .. و الان هم مثلا
مهربون شده بود ...
ریک با خوش خلقی گفت:
- ممنون .. اما ...
آقایی حرفش رو قطع کرد و گفت:
- اما نداره .. من شنیدم خارجیا تعارفی نیستن ... پس تعارف نکن و بمون ...
ریک هم که دیگه اصرار رو جایز نمی دونست گفت:
- چشم ... می مونم ...
خدمتکار خونه ی آقایی که اسمش زیبا بود من رو به یه اتاق دو تخته راهنمایی کرد و گفت:
- این اتاق برای تو و داییت باشه .. الان به حسین می گم چمدون ها هم بالا بیاره براتون..
حسین شوهرش بود و باغبون اونجا... لبخندی زدم و تشکر کردم ... همون موقع ریک اومد و گفت:
- من بخوابم .. نمی دونی چقدر خسته م !
- همه رفتن دیگه؟
- آره همه رفتن .. قراره فردا همه برای ناهار بیان ... عمه شیدات قراره پس فردا برگرده شمال ! راستی شمال زندگی می کنن؟
کمی فکر کردم و گفتم:
- آره ... از وقتی رامین شوهرش فوت کرده رفتن شمال ... فکر کنم ده سالی
بشه .. اون موقع که من اومدم هم شمال بودن... امشب چرا این جا نموندن؟
- نمی دونم ... مثل اینکه رفتن خونه ی عموت ... ببینم این دختر عمه ت ، همون دختره اس؟
لبخند تلخی زدم .. مثل همه ی زمان های دیگه که این بحث پیش می اومد ... گفتم:
- آره ... فکر کنم تا الان دیگه نامزد کرده باشن ....
ریک نزدیکم اومد و در آغوشم کشید .. با مهربونی گفت:
- می دونم چقدر ناراحتی که نیومد امشب .... می دونم این همه وقت با شوق
دیدار اون تا این جا کشیدی ... اما اینم یادت باشه که نباید اتفاقات گذشته
تکرار بشن ...
- باشه .. سعیم رو می کنم ...
ازم دور شد و همون طور که خودش رو روی تخت پهن می کرد گفت:
- امیدوارم سعیت برای مبارزه با عشقت کافی باشه !
***
چشمامو باز و بسته کردم .. نه .. خوابم نمی برد .. به ساعت گوشیم نگاهی
کردم و با یه حساب سردستی فهمیدم که سه ساعته دارم توی جام غلت می زنم و
خوابم نمیبره ... آروم از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ... در حالی
که سعی می کردم سر و صدایی نکنم در هال رو باز کردم و وارد باغ شدم ... باغ
که نه ... یه حیاط یا یه باغچه ی نسبتا بزرگ که چند تا درخت توش کاشته شده
بود و دورش هم پر از گل بود و یه سمت دیگه هم استخری قرار داشت ..
به استخر زل زدم .... خاطرات .. خاطرات .. باز هم خاطرات ... بهش نزدیک شدم
... فضای گذشته داشت جلوم جون می گرفت .. برگشتم به شش سال پیش ... به شش
سال پیش و زمانی که کنار این استخر بودیم .. با هم ....
***
آقایی رفته بود بیرون تا قدم بزنه ... من تنها بودم که پاکان اومد تا سری
بهم بزنه ... اون نشسته بود توی هال و مشغول فوتبال دیدن بود و من هم اومدم
توی حیاط ....
بعد از نزدیک شدن به طبق معمول همیشه که از آب می ترسیدم با ترس به آب
استخر زل زده بودم .. ازش معلوم بود که کم کم سه متر عمق داره .. صدای شاد
پاکان اومد که گفت:
- می ترسی؟
بهش نگاه کردم و خودم رو به بازوش چسبوندم ..
- آره خیلی ...
بعد با کلافگی اضافه کردم :
- اصلا استخر به چه دردی می خوره اونم توی حیاط؟ به نظرم که خیلی چیز بی خودیه ...
خندید و با مهربونی گفت:
- چون می ترسی این حرفو می زنی ...
بعد با شیطنت ادامه داد:
- نمی دونی زیر آفتاب آب تنی توی این استخر چه حالی میده ...
با شیطنت بهم زل زده بود ... فرار رو بر قرار ترجیح دادم و شروع کردم به
دویدن دور استخر ... بعد از دو دور دویدن نفسم داشت می ایستاد .. می دونستم
اگه بیشتر بدوم آسم دوباره گریبان گیرم میشه .. برای همین سرعتم رو کم
کردم که پاکان با یه جهش گرفتم ...دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
- واقعا فکر کردی می خوام بندازمت تو آب کوچولو ؟ مگه من دیوونه ام عشقم رو اذیت کنم؟
****
عشقم ... عشقم ... !
آخ پاکان نمی دونی چقدر دوست دارم باز هم این طوری صدام کنی .. نمی دونی .. کاش می دونستی تا اینقدر عذاب نمی کشیدم ...
یعنی هنوزم دوستم داری؟ یعنی میشه بشه بهم بگی عشقم ؟
نمیشه .. نمیشه ....
این صدای مغزم بود که با جدیت تموم ، بر سر خواهش های قلبم فریاد می زد ...
ساعت طرفای یک و نیم بود که همه
تقریبا رسیده بودن ... با شهرزاد که حرف زدم فهمیدم که از پسری به اسم
فرجاد خوشش اومده که توی شرکتی که کار می کنه باهاش آشنا شده .. و قرار بود
به زودی برای خواستگاریش بیان .... شهرزاد سعی می کرد کاری کنه که کمتر حس
معذب بودن بهم دست بده ... همه کم و بیش می دونستن که دفعه ی قبلی که
اومدم کمی با آقایی مشاجره داشتم اما هیچ کس چیزی نمی پرسید ...
سوغاتی هایی که گرفته بودم رو در آوردم و به دست تک تک دادم ... برای
خانوما یعنی زن عمو و عمه شیدا و شهرزاد و پریا ، گردنبند های بدل ظریف
گرفته بودم ... برای پدربزرگ یه کیف پول چرم مشکی و برای عمو هم یه پیراهن
مردونه .. سایزش رو هم از روی سایز بابا حدس زده بودم .... پاکان و ماکان
هم نیومده بودن تا سوغاتی هاشون رو بدم ... چون برای ماکان گرفته بودم باید
برای پاکان هم می گرفتم ... برای هر کدوم یه ست کمربند و کیف پولی و جا
کلیدی آورده بودم ...
بعد از این که همه بابت کادو ها تشکر کرده بودن و از چهره ی همه رضایت می بارید زیبا خانم اومد و رو به جمع گفت:
- غذا حاضره ...
همه بلند شدن تا به ناهار خوری برن ..
وقتی نشستیم هر کس مضغول غذا کشیدن بود که زن عمو پری رو به عمو گفت:
- شهاب چرا بچه ها دیر کردن ؟ پاکان قرار بود بره شرکت دنبال ماکان و بیان تا قبل از ناهار ...
با شنیدن این حرف سرجام ایستادم و جوری که جلب توجه نکنم منتظر جواب عمو شدم :
- یه ربع پیش زنگ زدم گفتن تو راهیم ...
وای نه ... یعنی قرار بود تا چند دقیقه ی دیگه ببینمش ؟ پاکانم رو ؟ عشقم رو ؟
سر خودم داد زدم:
- بس کن آوینا ... دیگه عشقی وجود نداره ... حرفای آقایی رو به یاد بیار ... نباید بزاری دوباره تحقیرت کنن ...
با این حرفی که به خودم زدم یاد صبح ، وقتی که بعد از صبحانه به اتاق آقایی احضار شدم افتادم ...
***
داشتیم با ریک صبحانه می خوردیم که زیبا بهم گفت:
- دخترم پدربزرگت گفت بهت بگم بعد از این که صبحانتو خوردی بری اتاقش ...
من که متعجب از این احضار بودم فقط گفتم:
- باشه ...
ریک هم مثل من متعجب بود ... بعد از صبحانه به اتاقش رفتم که پشت میزی
نشسته بود و داشت چیزهایی رو یادداشت می کرد ... اهمی کردم تا متوجه حضورم
بشه ... سرش رو بلند کرد و گفت:
- بشین !
نشستم روی مبل چرم مشکی و گفتم:
- چیزی شده ؟
- نه ... چیز خاصی نیست ... فقط می خوام یه تذکر بهت بدم ... می دونم که
برای پاکان یا چیز های مربوط به گذشته بر نگشتی ... یعنی امیدوارم این طور
باشه ... فقط می خوام بهت بگم که پاکان داره ازدواج می کنه ... کاملا هم
با این موضوع موافقه ... پس ...
حرفش رو قطع کردم و محکم گفتم:
- همون طور که خودتون گفتید من برای این چیزا نیومدم ... اگر هم حس کنم حضورم باعث ناراحتی کسی میشه از این خونه می رم ....
آقایی لبخندی زد و از جاش بلند شد ... بیشتز از قبل متعجب شده بودم .. نزدیک اومد و دستم رو گرفت .. بلندم کرد و در آغوشم کشید ...
- تو برای عزیزی آوینا .. همون قدری که پدر خدا بیامرزت رو دوست داشتم ..
شاید هم بیشتر ... تو نوه ی منی ... من این حرفا رو نزدم تا بگم تو مزاحمی
... از این که اومدی و سعی کردی کدورت بینمون رو رفع کنی خوشحالم .. وقتی
شنیدم می خوای برگردی فهمیدم که اون قدر عاقل هستی که می خوای بیای تا
رابطمون دوباره مثل سابق بشه و هیچ قصد دیگه ای نداری ... تا هر وقت بخوای
هم این جا می مونی ... فقط می خواستم بهت بگم که تو عاقل تر از این هستی که
بخوای دوباره اتفاقات گذشته رو تکرار کنی ... مگه نه ؟
چیزی نگفتم و از آغوشش بیرون اومدم .. تمام سعیم رو کردم که اشکام نریزن
... بعد از کلی نصیحت از اتاقش بیرون اومدم ... به حمام رفتم و تا تونستم
گریه کردم ....
****
با صدای یه نفر که به اسم صدام زد از فکر صبح خارج شدم :
- سلام آوینا .. خوبی؟
از جام بلند شدم ... سعی کردم به کسی که پشت سر ماکان هست نگاه نکنم .. رو به ماکان با لبخند گفتم:
- سلام .. مرسی تو خوبی؟
- از احوال پرسی شما ...
پاکان جلو اومد ... تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- سلام .. خوش اومدی دختر عمو!
همون لبخند رو روی لبم نگه داشتم ...
- سلام ... ممنون !
چیزی نگفت ... منم برگشتم سر جام نشستم ... دهنم خشک خشک بود ... حالم یه جوری بود ... پاکان تغییر کرده بود .. خیلی ! ...
با حس این که کسی دستم رو فشار میده به خودم اومدم ... ریک بود ... نگاهی
بهش کردم .. پی به حال داغونم برده بود ... اگه ریک باهام نمی اومد ایران
معلوم نبود چی می شد ...
نگاه پاکان یه جوری بود ... روبروی ریک نشسته بود و ماکان هم روبروی من بود
.. ماکان توی گوشش چیزی گفت و پاکان هم سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون
داد.... سرم رو انداختم پایین تا نگاهم بهش نیفته !
از غذا هیچی نفهمیدم ... همش فکر .. فکر .. فکر .. فکر به چی ؟ به این که
پاکان رو دیدم .. به این که اون مثل من برای دیدنم ذوق و شوق نداشت .. به
این که با دیدنم قلبش تند نزد ... به این که پاکان عوض شده بود ... اون
پاکانی که من میشناختم و دوستش داشتم بهم نمی گفت دختر عمو .... نمی گفت
...
توی هال نشسته بودیم و همه مشغول حرف زدن با همدیگه و گپ و گفتگو بودن ..
ادریک کنارم نشسته بود ... اصلا یک لحظه هم تنها نگذاشت .... عمو با
خوشرویی بهم گفت :
- خب دخترم کی نوبت ما می شه ؟
در حالی که از حرفش چیزی نفهمیدم لبخندی زدم و گفتم:
- منظورتون رو متوجه نمی شم !
زن عمو خندید و در جوابم گفت:
- منظورش اینه که کی میای خونه ی ما ؟
ریک خندید و به جای من پاسخ داد :
- آوینا خیلی طرفدار داره ... منم اسپانسرشم ... اسمتون رو توی لیست میزارم ..!
همه با این حرف ریک خندیدن و عمه شیدا گفت:
- حواست باشه که باید بیای شمال پیش منم بمونی .... ادریک جان منم توی لیست بزار حتما !
ریک با خنده گفت :
- چشم!
ماکان هم گفت:
- ایول ... پس افتادیم شمال ... آوینا کی بریم؟
اومدم چیزی بگم که عمو با خنده گفت:
- ماکان تو هم به نفع خودت استفاده کن ! باشه ؟
ماکان خندید و چیزی نگفت ... بهش گفتم:
- نمی دونم والا .. کی بریم بهتره ؟
- تو بلیط برگشت داری مگه ؟
ابروهامو بالا دادم و گفتم:
- نه !
- خب پس خوبه ... سر فرصت میریم یه هفته ای شمال چتر می ندازیم !
دوباره همه خندیدن .. توی این مدت تنها کسی که حرفی نمی زد پاکان بود ....
همه دوباره مشغول گفت و گو شدن که با بلند شدن پریا توجهم بهش جلب شد ...
به سمت پاکان رفت و بهش چیزی گفت .. پاکان هم لبخندی زد و از جاش بلند شد
....
اصلا هیچی برام مهم نبود ..بزار هر کی هر فکری می خواد بکنه ... از جام بلند شدم .. رو به ریک گفتم:
- ریک من برم توی حیاط یکم قدم بزنم ...
ریک با نگرانی گفت :
- می خوای باهات بیام عزیزم ؟
- نه خوبم !
به حیاط رفتم و روی صندلی های چوبی
کنار درخت ها نشستم ... دوباره افکار گذشته هجوم آورده بودن .. دوباره
پاکان .. و دوباره عشق قدیمیم...برگشتم به گذشته و به زمانی که جرقه های
این عشق توی قلبم زده شد فکر کردم....
****
دو ماه بود که ایران بودم ... توی این دو ماه با کمک های ماکان و پاکان و
شهرزاد تا حد زیادی غصه هامو از یادم برده بودم .. شهرزاد هم سن خودم بود
... همش با هم بودیم و تمام تهران رو زیر پا گذاشته بودیم ... کم و بیش همه
ی تهران رو یاد گرفته بودم .. اما انگار یه چیزی سرجاش نبود .. دیدن پاکان
برام مثل دارو شده بود .. عادت به دیدن هر روزه اش کرده بودم ... با این
که ماکان رو هم هر روز می دیدم اما حسم به پاکان فرق داشت ... بعد از چند
وقت فهمیدم عاشقش شدم ... وقتی این موضوع رو کشف کردم تا یه هفته از خونه
نزدم بیرون و هر بار پاکان میومد خونه ی آقایی نمی رفتم بیرون از اتاق ؛
دیگه داشتم کم کم به عشقم مطمئن می شدم که یه روز پاکان به زور اومد و منو
از خونه برد بیرون ... بردم کافی شاپ و بهم گفت که دلیل این رفتارا چیه ..
هیچی نگفتم .. عصبانی شد و گفت:
- چرا با دل من این کارا رو می کنی؟
توی بهت حرفش رفتم .. منظورش رو نفهمیدم .. سعی کرد حرفش رو تصحیح کنه ..
- منظورم اینه که ... ببین آوینا .. یه چیزی هست ... ببین .. باید زودتر بهت می گفتم .. یعنی ...
مکثی کرد و تند گفت:
- دوستت دارم ...
*****
لبخندی روی صورتم نشست .... چقدر اون روز حال خوبی داشتم .. همین طور روز
های بعد ... چقدر اون روزا خوشبخت بودم ... حالا هم خوشبختم ... یعنی باید
باشم .. من می تونم ... من نباید بزارم غصه دوباره از پا درم بیاره ... من
به نینا ، به خاله ، به ریک و از همه مهمتر به خودم قول دادم که بتونم از
این امتحان سر بلند بگذرم .....
با صدایی که منو به اسم صدا می زد از فکر خارج شدم :
ماکان : دختر عمو پاشو آماده شو بریم تهران گردی ...
لبخندی زدم و گفتم:
- ساعت سه ظهره ماکان ....!
- عیبی نداره بابا .. تا ترافیک ها رو طی کنیم دو سه ساعت می گذره میشه شیش ... !
- باشه ... کی میاد ؟
- من و تو و ادریک ، شهرزاد ...پاکان و پریا
چه جالب ... دوتاشون اسماشون با «پ» شروع می شد ... چقدر خوب .. به هم می اومدن ....
بهش گفتم:
- پس من برم آماده بشم !
- اوکی ...
به اتاقم رفتم که دیدم ریک داره لباس عوض می کنه ... چشمامو گرفتم که گفت:
- وقتی در نمیزنی میای تو همین میشه دیگه !
اخم کردم و گفتم:
- خب من از کجا می دونستم...
خندید و گفت:
- دستت رو بنداز دیگه تموم شد !
دستامو انداختم که ادامه داد:
- اصلا حوصله ی این پاکان رو ندارم .. مخصوصا با اون نامزدش .. ولی نمی تونم بزارم تنها بری .. مجبورم بیام ..
برای این که جو رو عوض کنم خندیدم و گفتم:
- چه کینه ای هم ازشون داری ...
و در همون حال روی صندلی روبروی میز آرایشی نشستم که دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
- اونا باعث شدن عزیز دلم غصه دار بشه ... فکر کردی ساده می گذرم از این موضوع ؟
دستاشو گرفتم و از جا بلند شدم ، گونشو بوسیدم و گفتم:
- اگه تو رو نداشتم هیچ وقت نمی تونستم سر پا بایستم ...
رفت عقب و با خنده گفت:
- باشه بابا ... عشقولی نشو .. زود آماده شو.. من رفتم پایین !
لبخندی زدم و اون رفت ... هیچ کس رو باهاش عوض نمی کردم .. بهترین دایی دنیا بود !
==========