با صدای زنگ ساعت بالای سرم با خوشحالی از جا بلند شدم و روی تخت نشستم... قاب عکس خانوادگیمون که دیشب توی بغلم بود رو روی عسلی کنار عکس پاکان گذاشتم و به پاکان توی قاب خیره شدم.... بعد از شش سال... احتمالا خیلی تغییر کرده بود... شاید تا حالا نامزد کرده بود...
سعی کردم اول صبحی افکار همیشگی رو کنار بزنم و به این فکر کنم که بعد از شش سال برای دیدار دوباره چه کار هایی می تونم بکنم... شاید دیدار با کسانی که یه روز باعث عذابم شدن خیلی سخت باشه.. البته اون روز ها من بچه تر بودم.... اما خب کاری که اونا کردن واقعا اشتباه بود...
با شادابی همیشگیم بطری شیر کاکائوی توی یخچال رو سر کشیدم و در حالی که داشتم توی ذهنم برنامه های روزم رو می چیدم کفشای اسپرت سفید رنگی که از خریدشون سه ماه می گذشت رو پوشیدم.... نینا همیشه بهم می گفت این همه سرزندگی رو از کجا میاری در حالی که هر روز از صبح تا شب در حال دوندگی هستی.. اما خب به هر حال این جزیی از وجود من بود... هیچ وقت دوست نداشتم روز هامو به بیکاری بگذرونم.... آدم باید از زندگیش استفاده کنه... باید قدر لحظه لحظه ی اونو بدونه... اینا رو درست توی دوره ی نقاهت اون بیماری فهمیدم... همه ی اینا رو ادریک بهم یاد داده بود...
بعد از نیم ساعت دویدن و ورزش کردن در حالی که عرق از سر و روم می بارید تا خونه قدم زدم... توی راه بطری آبم خالی شد و مجبور شدم از یکی از سوپر های توی راه یه بطری آب بخرم...
وقتی کلید رو توی قفل انداختم صدای تلفن توی فضای خونه پیچید.. با عجله درو باز کردم که صدای آیدی کالر بلند شد:
- نینا
پس نینا بود.... گوشی رو برداشتم و به فارسی گفتم:
- درود... جانم؟
خندید و گفت:
- تو باز ساعت هشت صبح رفتی بدوی؟
منم با همون لحن شوخ خودش جوابشو دادم:
- آره... تو دوباره فوضولی رو شروع کردی؟
- هیچی دختر... یه خبر خوب برات دارم...
- چی شده؟
- اول مژدگونی می خوام...
پامو روی زمین کوبیدم و گفت:
- بگو نینا... کشتی منو!
- هیچی عزیزم.. خواستم بهت بگم که سامی بلیط برات پیدا کرده... قرار اول ماه دیگه تهران باشی....
داد زدم:
- هورااااااا
با خنده گفت:
- گوشمو کر کردی دختر... چه ذوقیم داره...
- آره خب.... دوست دارم برم.. خسته شدم این جا دیگه از بیکاری....
کمی دیگه هم با هم حرف زدیم و بعد گوشی رو قطع کردم.. از همین حالا استرس ایران رفتن گرفته بودم.... ایران.... پاکان.. بابابزرگ ... فامیل ... باید با ادریک حرف بزنم... نباید دوباره مشکلات قدیمی زنده بشن... نباید دوباره مثل قدیم همه چیز بد تموم بشه.... باید برم و ثابت کنم که من نشکستم...
باید برم و ثابت کنم که عشق منو از پا در نیاورد و من با آوینای گذشته فرق کردم...

من دیگه اون بچه کوچولوی قدیمی که ساده شکستم نیستم

گوشی رو برداشتم و شماره ی مطب ادریک رو گرفتم ... بعد از چند بوق منشیش به ایتالیایی گفت:
- سلام .. بفرمایید؟
منم به ایتالیایی گفتم:
- سلام شارون .. خوبی؟
شارون که صدای منو به خوبی می شناخت گفت:
- سلام آوینا .. مرسی عزیزم تو خوبی؟
- مرسی عزیزم .. ادریک هستش؟
- آره ... اتفاقا مریض هم نداره .. صبر کن ..
بعد از چند ثانیه صدای آرامش بخش ادریک توی گوشم پیچید:
- جانم عزیزم؟
- سلام ریک خوبی؟ یه خبر خوب برات دارم .. اگه گفتی چیه؟
با خنده گفت:
- حتما تصویر صورت منو تموم کردی ...
- نخیرم ... یه چیز دیگه!
دوباره به شوخی گفت:
- هیچ خبر دیگه ای به جز این که اون تصویر رو بعد از شش ماه تموم کنی برای من خوب نیست .. حالا بگو چی شده ...
- دارم میرم ایران ... صبح سامی برام بلیت گرفته ...
ناراحت و عصبانی گفت:
- بری ایران که چی بشه؟ سامی هم غلط کرده بدون اجازه ی من بلیت گرفته ... بهش زنگ می زنم پسش بده تا دیر نشده ...
با بغض خودم رو روی کاناپه پرت کردم و گفتم:
- آخه چرا ؟ می دونی که خیلی وقته دوست دارم برم و خودم رو ثابت کنم!
با عصبانیت جواب داد:
- بس کن آوین ... نمی خوام چیزی بشنوم ... هیچی... می فهمی؟ قبلا هم برات توضیح دادم که نمیزارم بری ایران !
توی حرفش پریدم و گفتم:
- باشه باشه .. اصلا نمیرم .. این قدر توی این کشور لعنتی می مونم تا بمیرم .... باشه ... خداحافظ
نزاشتم حرفی بزنه و گوشی رو قطع کردم .. حوصله ی غصه خوردن هم نداشتم .... می دونستم که نمی تونم بدون اجازه ی ریک جایی برم .... وجدانم هم بهم اجازه نمی داد که وقتی ریک ناراضیه برم ایران .... من به ریک احتیاج داشتم .... دوستش داشتم و نباید می زاشتم ازم ناراحت باشه .. ریک تنها کسی بود که داشتم ... البته به جز نینا !
از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم .. از توی کمد یه پیراهن خوشگل برداشتم و با صندل های ستش روی تخت گذاشتم و بعد به حمام رفتم ...
وقتی که ناراحت بودم بهترین چیز این بود که به خودم برسم و درست فکر کنم ....
بعد از حمام کردن موهای بلندم که تا زیر کمرم بود رو خشک نکرده بالای سرم دم اسبی بستم و لباسم رو تنم کردم ... تصمیم گرفتم امروز غذا رو از بیرون سفارش بدم ... اصلا حوصله ی غذا پختن نداشتم... مخصوصا که ذهنم مشغول مخالفت ریک بود ....
بعد از اومدن غذا با اشتها مشغول خوردن شدم ... ظرفی هم نبود که بشورم برای همین هم با خیال راحت تلویزیون رو باز کردم تا برنامه ای که ساعت دو شروع می شد رو ببینم ... تقریبا داشت شروع می شد که صدای زنگ در بلند شد و بعد از اون صدای جرخوندن کلید توی در ... عادت ریک بود .. اول یه زنگ می زد و بعد کلید می انداخت توی در ... از در اومد داخل و بلند گفت:
- آوینا...
به سمتش رفتم و با لحن مغمومی گفتم:
- سلام ...
با مهربونی نگام کرد و گفت:
- قربونت برم .... ناراحتی ازم؟
چیزی نگفتم .. کتش رو روی جا لباسی گذاشت و به سمتم اومد .. دستم رو گرفت و بوسید:
- نبینم این دختر کوچولوی ناز از دستم ناراحت باشه ...
دستش رو دور گردنم حلقه کرد و با هم به سمت هال رفتیم ... هیچی نمی گفتم .. منتظر بودم تا مثل همیشه دلش به حالم بسوزه و راضی بشه ... هیچ وقت طاقت ناراحتی من رو نداشت...



- حالا چرا غمبرک زدی؟
به سمتش برگشتم و با طلبکاری گفتم:
- یادته چند سال پیش رو ؟ حرفات هنوز یادمه ... گفتی باید ثابت کنی که می تونی ... گفتی باید خودت رو نشون بدی ... من این جا چطور خودم رو نشون بدم ؟ به کی نشون بدم که تونستم خودم رو بسازم؟ به کی نشون بدم که از زمین بلند شدم ؟ باید برم تا بتونم ثابت کنم؟
خندید و گفت:
- جوش نزن ... حرص هم نخور ... تو خودت رو به من ثابت کردی ... به نینا که تمام لحظات زجر کشیدنت رو دید و باهات زجر کشید و اشک ریخت .. به سامی ثابت کردی ... تو خودت رو به پدر و مادرت ...
حرفشو قطع کردم و با بغض سرم رو برگردوندم:
- اما من می خوام فقط خودم رو به اون ثابت کنم ... فقط می خوام پاکان بدونه .... فقط پاکان ...
دستشو دوباره دور گردنم حلقه کرد و سرش رو روی شونه م تکیه داد:
- هنوز دوستش داری آره؟
جیغ زدم:
- نه ... ندارم .... نمی خوام داشته باشم ... اون منو نابود کرد ... من دوستش ندارم ...
جیغ می زدم و گریه می کردم ... دوباره غصه هام سرباز کرده بود ... طبق محاسبات ریک ماهی یه بار این طور می شدم ...
ادریک دستامو گرفت و با لحنی که می دونست آرومم می کنه گفت:
- آروم باش ... قرار نیست غصه بخوری ... نمی زارم کسی اذیتت کنی می فهمی؟ نمی زارم دوباره مثل قبل بشی .... این همه تلاش کردم آدمت کنم قرار نیست نتیجه ش این بشه که دوباره پاکان خرابش کنه ...
جمله ی آخرش رو با خنده گفت ... با دست خواستم بزنم تو سرش که دستمو گرفت و ادامه داد:
- بسه ... لوس بازی بسه ... همه ی این کارا واسه اینه که منو راضی کنی نه؟
خنده م گرفت ... همه ی عادت های منو می دونست ... با دیدن خنده م خیالش راحت شد و گفت:
- به یه شرط
تند گفتم:
- چی؟
با مرموزی گفت:
- حدس بزن!
می دونست به این کلمه آلرژی دارم ..
- اه بگو دیگه ... بلد نیستم حدس بزنم!
- خودم هم باهات میام ...
با خوشحالی خواستم چیزی بگم که ادامه داد:
- اما اگه بلیط گیر نیومد تو هم نمیری... اوکی؟
خندیدم و پریدم گونشو بوسیدم:
- مرسی عزیزم .. به سامی می گم بسپره برات بلیط پیدا کنه!
اخم بامزه ای کرد و گفت:
- این سامی کشت مارو! نمی شه دخالت نکنه تو زندگی ما؟
بدون توجه به حرفش چشمامو بستم و سرم رو روی شونه ش گذاشتم .... اصلا نمی شد به نبودن ریک فکر کنم ... از این که باهام می اومد ایران خیلی خوشحال شدم ... این هم یکی از نشونه های علاقه ش به من بود .... به من بیشتر از نینا اهمیت می داد ... می گفت نینا سامی رو داره و سامی حامیشه ... راست هم می گفت ... نینا بعد از ازدواج با سامی دیگه هیچ مشکلی نداشت .....


گوشی رو برداشتم و به سامی زنگ زدم:
- به به ... چه عجب ... باز کارت گیر کرد؟
خندیدم و گفتم:
- سامی خیلی لوسی..
- سلام عزیزم خوبی؟ چی شده ؟ بگو ؟ این دفعه چه کاری باید انجام بدم؟
- هیچی... ریک هم بلیط می خواد برای ایران ... می خواد باهام بیاد ..
- از اول هم می دونستم تنها نمیزاره بری ... باشه به دوستم می سپارم براش بلیط بگیره ... امر دیگه؟
ریک که تازه از دستشویی بیرون اومده بود داد زد:
- آوی سامیه؟
به سامی گفتم:
- یه لحظه گوشی..
و بعد رو به ریک ادامه دادم:
- آره چطور؟
همون طور با صدای بلند گفت:
- سامی خیلی خونه خراب کنی ... اگه ایران اتفاقی برای آوینا بیفته تو مقصری ... شنیدی؟
سامی خندید و گفت:
- بهش بگو عواقبش با من ..
*****
استرس داشتم ... هم از دیدن دوباره ی پاکان ... هم پدربزرگ ... می ترسیدم .. از این که بشنوم پاکان زن گرفته .. شاید گرفته بود ... شاید داشت بابا می شد ... اما ... نه ... این افکار سرم رو درد میاورد .. می ترسیدم که به این چیزا فکر کنم.. من تمام این مدت به پای پاکان مونده بودم .. این سهمم نبود ... هر چند امیدی به بودن باهاش نداشتم ... اما باز هم دوست داشتم ببینمش.... فقط ببینمش و بفهمم اونم این مدت ... این همه سال به فکرم بود ... فقط همین ... همین که بدونم به هیچ کسی تعلق نداره برام کافیه ....
نینا گفت:
- سوغاتی ها رو گذاشتی؟
- آره ... نمی دونستم چقدر و چه چیزی باید بگیرم .. حدسی یه چیزایی خریدم ... امیدوارم شخص جدیدی به خانواده اضافه نشده باشه ..
نینا حسرت حرفم رو حس کرد .. اونم فهمیده بود از این که پاکان زن گرفته باشه می ترسیدم ... کشیدم توی آغوشش و گفت:
- نترس خواهر کوچولو ... به قول خودت داری میری که ثابت کنی می تونی ... داری می ری که نشون بدی خودت رو از نو ساختی ... پس ترس بی معنی میشه مگه نه؟
نینا بعد از مرگ مامان و بابا هیچی برام کم نگذاشته بود ... مثل مامان بود .. حرفاش ... مهربونیاش ... صداش ... فقط چشمای مشکیش رو از بابا به ارث برده بود .... موهای قهوه ای روشنش هم مثل مامان بود ...
رو بهش لبخندی زدم و خودم رو بیشتر توی آغوشش فشردم ... صدای ریک در اومد:
- تو که تحمل دوری از نینا رو نداری .. می خوای اصلا نریم؟
هنوز هم دنبال فرصت بود تا منو منصرف کنه .. توی این یه ماه هر روز داشت نصیحتم می کرد.. نصیحت که نه ... می خواست خرم کنه .. اما مرغ من مادر زاد یه پا داشت ...
- نه ... تحمل دارم ... تحمل می کنم ...
سامی به لج و لجبازی ما دو تا می خندید ... ادریک نگاه ترسناکی بهش انداخت و گفت:
- رو آب ، اگه تو بلیط نمی گرفتی و تو گوشش نمی خوندی بره حالا حالا ها به این فکرا نمی افتاد ...
سامی هم مثل همیشه در جواب ریک فقط خندید .... همین کارش هم باعث میشد که ریک عصبانی تر بشه ...
طبیعتش همین طوری بود .... از همون اول با سامی آبش تو یه جوب نمی رفت ... خیلی دوستش داشت و بهش اعتماد داشت ... یادمه شش ماهی رو که برای کارش رفت لندن ... فقط به امید این که سامی پیش من و نینا هست رفت .. و سامی هم به اعتمادش پاسخ خوب می داد ...

با اعلام شماره ی پروازمون از آغوش نینا اومدم بیرون که چشمم افتاد به خاله و جنیفر ...


با خوشحالی دویدم به سمتشون ... قرار بود برن مسافرت .. اصلا انتظار دیدنشون رو نداشتم .. جنیفر رو بغل کردم و گفتم:
- شما کجا این جا کجا ؟
خندید و گفت:
- به خاطر تو زودتر اومدیم .. مامان دلش راضی نشد قبل از رفتنت نبینیمت!
از آغوشش بیرون اومدم و به آغوض گرم خاله پناه بردم ... یه ماهی می شد که رفته بودن سفر و دلم حسابی براشون تنگ شده بود .. خاله با مهربونی گفت:
- قربونت برم .. می بینم که تصمیمت رو گرفتی که برگردی ایران .. فقط ازت می خوام مراقب خودت باشی ... وقتی شنیدم ادریک باهاته خیالم راحت شد ...
بوسیدمش و از بغلش اومدم بیرون .. اطراف رو نگاه کردم و گفتم:
- پس عمو کجاست؟
به شوهر خاله همیشه می گفتم عمو ...
- نتونست بیاد ... ما هم قراره فردا برگردیم پیشش ...
دوباره پریدم ماچش کردم .... این که از سفر به خاطرم برگشته بودم برام خیلی ارزشمند بود ...
سامی به سمتمون اومد و بعد از سلام و احوال پرسی با جنیفر و خاله رو به من گفت:
- برو دیگه دیرت شده ... ریک دوباره شروع کرده به غر زدن ...
همه خندیدیم .. ریک به غر و لند معروف بود .. اصلا دوست نداشت من برم ایران .. فکر می کرد اذیت می شم .. هر چند خودم هم مطمئن نبودم که رفتنم به ایران به نفعمه یا نه ...
با همه خداحافظی کردم و دوباره و دوباره تو آغوض نینا گریه کردم .. دلم نمی اومد ازش جدا بشم ... بعد از خداحافظی با همه به سمت ریک که توی صف ایستاده بود رفتم ...
راستی راستی داشتم می رفتم ایران ... آرزوی چند ساله م داشت بر آورده می شد ...!
*****
روی صندلی نشستم و کمربندم رو محکم کردم .... ریک به محض نشستن روی صندلی سرش رو روی شونه م تکیه داد و گفت:
- من م یخوام بخوابم تکون نخور ...
- باشه ...
منم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم ... برگشتن به ایران همون قدر که برام رویا بود از کابوس هم تلخ تر بود .... برگشتن به ایران یعنی مواجه شدن با حقایق قدیمی ... یعنی مواجه شدن با پدربزرگ .. با پاکان .. با پریا ... برام سخت بود ... اما نمی شد جا بزنم ...
دوباره صحنه های قدیمی جلوی چشمم جون گرفتن .. صحنه های تلخ و وحشتناک قدیمی ... صحنه ی تصادفمون ....
اون روز من این قدر به بابا اصرار کردم که راضی شد بزاره پشت رل بشینم .. قرار بود چند روز بعدش برای امتحان رانندگی برم ... بابا می گفت تا قبل از گرفتن گواهینامه نمیزارم ماشین برونی ... اما این قدر اصرار کردم که قبول کرد .. با ذوق و شوق بابا و مامان رو سوار ماشین کردم و با افتخار ماشین می روندم .. از بچگی عاشق ماشین سواری و سرعت بودم .... بچه که بودم همیشه روی پای بابا می نشستم و فرمون رو توی دستم می گرفتم ... هیچ وقت یادم نمیره ... صحنه ای که یه ماشین اومد جلوی رومون .. یه ماشین نقره ای ... راننده مست بود .. اونقدر مست که به هیچ عنوان نمی تونست ماشین رو کنترل کنه .. هول کردم .. به جای این که پامو روی ترمز بزارم گاز رو بیشتر فشار دادم ... ماشین چند بار کله ملق زد ... روی سقف ایستاد .... سرم گیج می رفت و گرمای خون روی صورتم حس می شد ... با چشمای نیمه باز بابا رو کنار دستم می دیدم .. از گوشش خون روون شده بود .... مامان سرش از پنجره بیرون زده بود . ...


بعد از اون تا یه ماه توی خواب و بیداری دست و پا می زدم .. توی کابوس از دست دادن پدر و مادرم ... توی کابوس قاتل شدنم ... توی کابوس مرگ دست و پا می زدم ....
ادریک کمکم کرد ... خودش از مرگ خواهر و شوهر خواهرش داغون بود .. اما کمکم کرد ... موندن توی ایتالیا برام خفقان آور شده بود ... ادریک لندن زندگی می کرد ... می خواست منو پیش خودش ببره که نینا پیشنهاد داد برم ایران .... گفت اون جا دورم شلوغ تره و راحت تر کنار میام .. هم این که خانواده ی پدریم رو برای بار اول می بینم .. بابا توی این بیست سالی که اومده بود میلان چند بار رفته بودن ایران اما همیشه جور نمی شد ما باهاش بریم ... بابا هم اونقدر عاشق مامان و من و نینا بود که ندیدن خانواده ش رو تحمل می کرد .. مامان و بابا توی دانشگاه با هم آشنا شده بودن .. مامان انگلیسی بود ... بابا توی ایتالیا استاد دانشگاه بود .. استاد مامان بود .. توی رشته ی گرافیک ...
وقتی رفتم ایران اوایل همه چیز خوب بود ... همه چیز عالی بود .... به جز تهران رفتیم شمال ... اصفهان .. مشهد ... اهواز .... پاکان و ماکان و عمه شهرزاد همه جا بردنم ... پاکان و ماکان پسر های عمو شهاب بودن ... شهرزاد هم مجرد بود ... روحیم حدودا خوب شده بود .. تا این که اون حوادث اتفاق افتاد ... شکستن من ... غصه های پاکان ... دستور پدربزرگ ... برگشتن وضع بد روحی من .... عاشق شدن بد موقع ... برگشتنم ... همه و همه توی یه زمان اتفاق افتادن .. همه ی اینا باعث شدن که بشم یه مرده ی متحرک و با وضع بدتری برگردم میلان ... ادریک وقتی جریان رو فهمید مثل کوه آتشفشان فوران کرد .. از لندن بار کرد و اومد میلان .... همه ی کار و زندگیش رو جمع کرد و اومد پیش من ... می خواست بره ایران و به قول خودش حق همه رو کف دستشون بزاره .. اما نمی تونست منو تنها بزاره ... اوایل نمی تونستم باهاش حرف بزنم ... چون روانشناس بود و من فکر می کردم فقط دیوونه ها میرن پیشش تا درمان بشن .... اما کم کم اونقدر داغون شدم که بی اختیار حرف می زدم .. خودم رو پیشش خالی می کردم .... می ریختم بیرون همه ی چیزای توی دلم رو .... کم کم ادریک شد تمام دنیام ... تمام روزهای زندگیم خلاصه شده بود توی حرف زدن با ادریک و رفتن به دانشگاه ... رشته ی گرافیک .. مثل مامان و بابا ... دیگه هیچ وقت پشت ماشین ننشستم ... از سرعت زیاد به طرز عجیبی وحشت داشتم ... بعد از مدتی نینا با سامی شنا شد .. نینا هم بعد از مرگ مامان و بابا وضع بهتری از من نداشت .. اما چون بزرگتر بود راحت تر کنار اومد .. اون عذاب وجدان من رو نداشت ... من بیشتر مشکلم با عذاب وجدانم بود .. همیشه فکر می کنم من باعث مرگ اونا شدم ... برای همین هم اینقدر داغون شدم ....
سامی به نینا پیانو درس می داد .. کم کم عاشق شدن .. ادریک که یه جوری قیم ما به حساب می اومد رفت تحقیق ... وقتی مطمئن شد یه جشن کوچولو براشون گرفتیم .. خانواده ی سامی بودن با خاله و شوهرش و تک دخترش جنیفر و منو ادریک ...
کم کم حرفای ادریک تاثیر گذاشت و من شدم اینی که الان هستم .. یه دختر با اراده ی قوی .. که دیگه در برابر مشکلات نمی شکنه ... بلکه بلند میشه و آروم آروم و از نو جلو می ره ... بدون این که به موانع نیم نگاهی بندازه ...
***
صدای ادریک مثل سوهان روی مخم رفت:
- پاشو دختر ... مگه خلبان بودی اینقدر می خوابی؟
چشمامو باز کردم و با اخم گفتم:
- ادریک ولم کن ..
- پاشو دختر .. الان در هواپیما رو به رومون می بندنا ! پاشو تا جا نموندیم !
چشمام باز شدن و اطرافم رو بهتر دیدم... هواپیما کم کم داشت خالی می شد ... با غر غر حسابی از جا بلند شدم و با ریک از هواپیما خارج شدیم ...
وارد فرودگاه شدیم ... نینا به عمو شهاب خبر داده بود که دارم میرم ایران ... اما فکر نمی کردم که بیان استقبالم ... اما در کمال تعجبم عمو شهاب رو با خیلی های دیگه دیدم ....
با تعجب رو به ریک گفتم:
- ریک اون جا رو ! همه اومدن استقبالمون ...
ریک که تا حالا هیچ کدوم از افراد خانواده ی پدریم رو ندیده بود به سمتی که اشاره کردم نگاهی کرد .. دستم رو توی دستش گرفت و گفت:
- با اعتماد به نفس می ری جلو .. حواست باشه اگه بخوای بترسی من می دونم و تو !
خندیدم و دستش رو فشار دادم .. اونم لبخندی دلگرم کننده بهم زد و گفت :
- تا منو داری غصه نداشته باش خواهر زاده ی گلم !
و بعد با قدم هایی محکم به سمت عمو و کسانی که برای استقبالمون اومده بودن رفتیم .....