رمان عاشق بودیم
- همونی که گفتم خانم...حالش چندان خوب نیست ...خودتون که شاهد بودید با چه وضعی آوردنش....
دلربا سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت : می دونم...می دونم... امیدی هست که خوب بشه؟
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت : قطع نخاع مشکل کمی نیست خانم جوان....
اشک های دلربا دوباره به روی گونه هایش سرازیر شد ، از دکتر جدا شد و گوشه راهرو روی یکی از صندلی ها نشست ، نفس را به سختی بیرون می داد ، بغض عجیبی گلویش را می فشرد ، هر لحظه چهره سعید در جلوی چشمانش بود و صدای دردمندش را در گوش می شنید :
- چرا نمی تونی منو دوست داشته باشی؟
چشمانش را به آرامی بست و روی صندلی کمی خم شد ، وقتی چشمانش را گشود نگاهش بر کف راهرو افتاد ، صدای جیغ و داد زنی از نزدیک به گوشش رسید ، رویش را به آن سمت برگرداند و مادر سعید را دید که درحالیکه شیون می کرد و به دخترش تکیه داده بود به آن سمت می آمد از جایش بلند شد و با ناراحتی به آنها نگریست ، کمی دقیق که شد دیگر آن زن متکبر و خودخواه را مقابل خود ندید ، مقابلش زنی بود که بسیار شکسته و دردمند به نظر می رسید ، مهشید هم بسیار گرفته بود ، گریه های هر دو با دیدن او رو به خاموشی رفت ، مادر سعید با خشم به سمت دلربا حمله کرد و درحالیکه شانه های طریف او را در دست گرفته بود به شدت تکانش می داد و جیغ می کشید و دلربا بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند فقط گریه می کرد ، مهشید با اعتراض گفت :
- تو ....تو .... تو باعث شدی برادرم اینجوری بشه...لعنت به تو...!
دلربا با التماس گفت : نه...من کاری نکردم...من مقصر نیستم...
مادر سعید دیگر طاقت نیاورد و با دستان لرزانش سیلی محکمی به گوش دلربا زد ، دلربا از شدت درد گونه ملتهبش را در دست گرفت و مات به آنها نگریست. از چشمان هر دویشان خون می بارید ، دلربا احساس ناامنی کرد و خواست از آنها دور شود که مادر سعید مانع شد و با عصبانیت گفت :
- همه چی زیر سر تویه...تو پسرمو به این روز کشوندی...حالا راحت شدی...آره؟
دلربا گریه کنان او را از خودش دور کرد و خواست برود که مهشید موهایش را از زیر مقنعه کشید ، پرستارها با شنیدن سر و صدای آنها اعتراض کردند و خواستند به بحث و جدلشان خاتمه دهند ولی گویی آتش خشم آن دو تازه زبانه کشیده بود و نمی خواستند اجازه دهند دلربا به این راحتی از مهلکه فرار کند ولی صدای آقای رسولی که با لحنی تحکم آمیز به آنها فرمان اتمام این جدال را داد باعث شد همه شان لحظه ای دست از جدال بر دارند ، مادر سعید که هرگز از شوهرش فرمان نبرده بود مطیعانه از خواسته او پیروی کرد و با حالتی زار و رنجور به گوشه ای رفت و بغض خاموشش را شکست ، مهشید هم با اینکه هنوز عصبانی بود به پیش مادرش رفت و سعی کرد دلداری اش بدهد . دلربا آهی کشید و با قدم های لرزانش به سمت انتهای راهرو رفت هنوز کاملا از آن طبقه خارج نشده بود که با بهرام برخورد کرد ولی بهرام تنها نبود ، دختری خوش چهره ای هم دست در دست او بود و با نگاه پیرزومندانه اش به او می نگریست. بهرام که اصلا انتظار دیدن دلربا را آنجا نداشت لبخند کمرنگی زد و گفت : سلام... دلربا...
دلربا نگاهی دوباره به دختر انداخت و با حرص به بهرام نگریست ، احساس کرد بار دیگر دارد از عشق به بهرام ضربه می خورد ، چشمانش را هاله ای از اشک احاطه کرد ، لبانش تکان ضعیفی خورد ولی بغض اجازه تکلم به او نداد ، دلش می خواست بگوید : بهرام...دوستت دارم....با تموم بی وفایی ت دوستت دارم...بی منطق...عادت گونه...
ولی نتوانست ، غرورش بار دیگر جلوی همه این حرف ها را گرفت ، سرش را پایین انداخت و مانند غریبه ای که از کنار رهگذر غریبه دیگری می گذرد ، از آنها گذشت ولی می دانست که دلش را همانجا ، در دریچه آن دو چشم سیاه وحشی ، جای گذاشته است...
به محوطه بیمارستان که رسید ، هوای سردی حاکم شده بود ...بارونی که ساعت پیش شروع به باریدن کرده بود اکنون دیگر خفته بود و باد سرد زمستان تازیانه بی رحمش را به تن رهگذران می کوبید و دلربا هم از آن مستثنی نبود ، تمام تنش را به باد سپرد ، باد هم استقبال کرد ، تازیانه زد ، دلربا گریست ولی اشک هایش از غم عشق بود....
ادامه دارد....
قریبا دو ساعت بعد دلربا در خانه بود ،
در بدو ورود از مادرش که در هال نشسته بود و سبزی پاک می کرد سراغ دلبر را
گرفت ، فرنگیس ساقه دسته سبز جعفری را خم کرد و درحالیکه به چهره پریشان
دخترش چشم دوخته بود با تعجب گفت :
- دیگه چی شده؟! یه روز شد تو رو ببینم و اینطوری نباشی؟!
دلربا کیفش را گوشه ای انداخت و گفت : مامان...دلبر خونه س؟
فرنگیس با نگرانی گفت : چی شده؟!
دلربا آهی کشید و بی آنکه جواب مادرش را بدهد به سمت اتاق دلبر رفت ، بر
خلاف روزهای دیگر در اتاقش کاملا باز بود ، دلربا در چهار چوب در ایستاد و
به خواهرش که موبایل به دست روی تخت دراز کشیده بود نگریست ، سرفه کوتاهی
برای اعلام حضورش کرد و جلوتر رفت ، دلبر با حس حضور خواهرش مانند برق
گرفته ها از تخت بلند شد و با دستپاچگی به او خیره شد.
دلربا اخمی کرد و گفت : امروز کجا رفته بودی؟!
دلبر نگاه کنجکاوانه ای به خواهرش انداخت و گفت : چی؟! تو می دونی؟
دلربا با ناراحتی گفت : چرا رفته بودی سعید رو ببینی؟ هان؟
دلبر نفس راحتی کشید و گفت : آهان...پس اونو میگی....
دلربا دست به سینه شد و گفت : پس فکر کردی کی رو میگم؟!!
دلبر با خنده گفت : فکر کردم بهرام رو میگی...
دلربا : چی؟!
دلبر : بهرام....فکر کردم فهمیدی رفتم پیشش....
دلربا : تو امروز رفته بودی پیش بهرام...؟!
دلبر : آره...ولی اول سعید رو دیدم، باید یه چیزایی رو بهش برمی گردوندم...بعد از اون رفتم پیش بهرام...
دلربا : واسه چی؟!
دلبر: خب...خب من می دونم چقدر بهرام رو دوس داری...به بهرام گفتم که اگه هنوزم دوستت داره می تونه برگرده و دوباره با هم....
دلربا تقریبا فریاد زد :
- چی؟!!!! واسه چی این فکر احمقانه به سرت زد؟!!
دلبر با تعجب گفت : مگه تو بهرام رو دوس نداری؟!!!
دلربا با ناراحتی روی تخت نشست و گفت : تو نباید می رفتی پیش بهرام...
دلبر با کلافگی گفت : واسه چی؟!!! من وقتی ناراحتی تو رو می بینم دیوونه
میشم دلربا...من می دونم چقدر بهرام رو دوس داری...گاهی وقتا می شنوم که
توی اتاقت داری با یکی حرف می زنی...می دونم که هنوز یه عکس از بهرام توی
کشوی میزت داری...دلربا ، چرا نرم؟ واسه چی؟!!
دلربا با بغض خاموشی گفت : بهرام دیگه منو دوس نداره...شاید یه وقتی ما دو
تا عاشق هم بودیم ولی حالا دیگه هیچی بین ما نیست...بهرام دیگه واسه من
مُرد....!!!
دلبر با ناراحتی گفت : ولی بهرام دوستت داره...من امروز اینو فهمیدم که
هنوز به تو فکر می کنه...نمی دونی اسم تو رو با چه حسرتی به زبون می
آورد...به من گفت فکر می کنه تو اصلا دیگه بهش اهمیت نمیدی...گفت از اون
روزی که شام نخورده مثل دیوونه ها از پیشش رفتی فهمید که دیگه دوسش
نداری...
دلربا چیزی نگفت ولی نگاهش اشک آلود شده بود ، دلبر کنار او روی تخت نشست و گفت :
- ولی من بهش گفتم اشتباه می کنه....گفتم که تو هم هنوز دوسش داری...چشمهاش
از خوشحالی برق زد...دلربا تونستم ببینم اون شوقی که توی نگاهش بود...ولی
....
- ولی چی؟!
دلبر با تعجب گفت : نمی دونم چرا غمگین بود...غم رو می تونستی تو صداش حس کنی...
دلربا نیشخندی زد و گفت : غمگین؟! نه بابا...اون خیلی هم خوشحاله...امروز با زن جدیدش توی بیمارستان دیدمش....
دلبر با کنجکاوی گفت : بیمارستان...؟! بیمارستان چکار می کردی...؟
دلربا از لبه تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت ، آهی با درمندی کشید و به
نقطه ای نامعلوم خیره شد ، دلبر بلند شد و با نگرانی گفت : اتفاقی
افتاده؟!! دلربا بیمارستان چکار می کردی؟!
ناگهان بغض دلربا ترکید و هق هق کنان گفت : سعید...سعید...
دلبر جلو تر آمد و رو به روی دلربا ایستاد ، به چشمان گریان او خیره شد و گفت : سعید چی؟!!!
دلربا اشک هایش را پاک کرد و با صدایی گرفته گفت : سعید تصادف بدی کرده...اون...اون قطع نخاع شده دلبر...
دلبر که از شنیدن این خبر شوکه شده بود با بی حالی به سمت تخت رفت و همانجا
نشست ولی چیزی نگفت فقط قطره ای از گوشه چشمش سرازیر شد...
***
پس از آن ، در مدت چند روزی که گذشته بود دلربا دیگر خواهرش را خوشحال
ندیده بود ، احساس می کرد دلبر هنوز هم به سعید علاقه دارد و فهمیدن اینکه
او اکنون قطع نخاع شده شاید ضربه بزرگی به احساسات خواهرش زده بود ، بارها
سعی کرده بود خودش را به دلبر نزدیک کند و علت این همه در فکر فرو رفتن ها
را از او بپرسد ولی هر بار کاری پیش می آمد که این فرصت را به او نمی داد ،
تا آن روز صبح که سر سفره صبحانه نشسته بود و دلبر خندان و سر حال
درحالیکه مانتو زیبایی بر تن داشت از اتاقش بیرون آمد و کنار مادر و برادرش
سر سفره نشست ، استکانش را از چای پر کرد و با اشتها مشغول خوردن شد.
دلربا که رفتار او را کاملا زیر نظر داشت گفت : چه عجب...یه روز دیدم تو صبحونه بخوری!
دلبر تکه ای نان برداشت و با خنده گفت : خیلی خوشحالم دلربا...دیگه هیچی نمی تونه منو ناراحت کنه!
دلربا سرش را با تعجب تکان داد و گفت : خوبه...خوبه...حالا چطور شده اینقدر امروز تغییر کردی؟
و به سر و وضع خواهرش اشاره کرد ، فرنگیس به دلربا نگریست و گفت : چکار داری بچمو؟!
دلربا خندید و گفت : آخه هیچوقت اینجوری نبوده مامان...از وقتی که من یادم میاد همیشه از زمونه گله داشته...!!
دانیال که صبحانه اش را تمام کرده بود از سر سفره بلند شد و کیفش را برداشت سپس همانطور که به سمت در می رفت گفت :
- نکنه سرش به یه جایی خورده...
دلبر مانند دیوانگان از خنده ریسه رفت و گفت : آره...فکر کنم.
وقتی دانیال راهی دبیرستان شد ، دلربا مانتویش را می پوشید که به سر کار
برود ، همانطور که مشغول بستن دکمه های مانتویش بود به دلبر که خودش را در
آیینه بر انداز می کرد نگریست و گفت :جایی میری؟
دلبر شال قرمزش را به سر کرد و گفت : آره...
دلربا با کنجکاوی پرسید : کجا؟
دلبر درحالیکه به سمت در می رفت با خنده گفت : میرم عیادت...
دلربا خواست چیز دیگری بپرسد که دلبر مهلت نداد و با کفش های پاشنه بلندش که برای مهمانی خریده بود از خانه بیرون رفت...
دلبر در کوچه می دوید و می خندید ، با صدای بلند می خندید بدون آنکه برایش
مهم باشد رهگذرانی که او را می بینند درباره اش چه فکر می کنند ، نیمی را
از راه را با تاکسی آمد و بقیه را پیاده طی کرد ، دسته گل قشنگی از گل
فروشی گرفت و درحالیکه بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسید از محوطه
بیمارستان گذشت ، خیلی زود اتاقی که سعید در آن بستری بود را پیدا کرد ،
قبل از اینکه وارد اتاق شود پاهایش می لرزید ولی سعی کرد مانع لرزش آنها
شود ...
با قدم هایی شمرده وارد اتاق شد و به سعید که روی تخت بیمارستان دراز کشیده
بود نگریست ، چشمانش تکان می خورد و نگاهش به سقف بود، دلبر به سمتش رفت و
با صدای بلند سلام کرد ، چشمان سعید حالا به او می نگریستند ، دلبر لبخند
عمیقی زد و دسته گل را روی سینه سعید گذاشت ، لبه تخت نشست و گفت :
- چه بلایی سرت اومده؟...نیگاه کن...آخی...
سعید چشمانش را بست و بعد از چند ثانیه باز کرد ، چشمانش اشک آلود بود ...
دلبر نیشخندی زد و گفت : درد داری؟!....آخ...معلومه که نه...یادم نبود که دیگه هیچی رو حس نمی کنی...
لب های سعید تکان ضعیفی خورد و با صدایی گرفته گفت : ممنونم...
دلبر با تعجب گفت : چی؟!
سعید : ممنونم...
دلبر : واسه چی؟
سعید : واسه اینکه اومدی دیدنم....توی این سه روز دلم گرفت اینجا...همش منتظر بودم که یکی بیاد و باهام حرف بزنه...
دلبر به لب های لرزان سعید نگریست ، گویی به زحمت می توانست صحبت کند ...
دسته گل را برداشت و جلوی صورت سعید گرفت سپس با عصبانیت گفت : حسش می کنی؟
بوی نرگسه...همیشه از بوی تندش متنفر بودی...می گفتی باعث میشه سر درد
بگیری...واست اینو آوردم .
سپس درحالیکه موذیانه می خندید دسته گل را از صورت سعید دور کرد ، سعید با خشم به او نگریست و گفت :
- حالت خوبه؟! این کارها چیه که می کنی...؟
دلبر نفس عمیقی کشید و گفت : هرگز اینقدر خوب نبودم...
سعید با ناراحتی گفت : پس اومدی عذابم بدی...
دلبر با عصبانیت گفت : آره...!!! منتظر چنین روزی بودم که بتونم به زمین خوردنت رو ببینم...
سعید : چرا؟ مگه من چکار کردم؟!
دلبر : منو خرد کردی...بازیم دادی...مسخره م کردی...
سعید : معذرت میخوام...واقعا...میگم...من قدر تو رو ندونستم...دلبر...حالا که فکر می کنم می بینم تو رو بیشتر از خواهرت دوس دارم...
دلبر : دلم واست می سوزه...خیلی بدبختی سعید...
سعید : دلربا یه ساعت نیومد و منو ببینه...اصلا به درد من نمی خوره...بی
معرفته...ولی تو...تو اومدی...با همه بدی هایی که در حقت کردم...حتی مادرم
هم از اون روز دیگه سر نزده...تو خیلی خوبی...من دوست دارم.
دلبر: منم دوست دارم...ولی من همونطور که خودت قبلا گفتی من دلربا
نیستم...دلربا خیلی از من بهتره...من نمی تونم عاشق یه مرد فلج باشم...!!!
سعید با چشمان اشک آلودش به چشمان سرد و بی روح دلبر نگریست ، از اینکه
دیگر نمی توانست حتی دستش را تکان بدهد می ترسید و نمی خواست که این موضوع
واقعیت داشته باشد ولی بدنی که دیگر حسش نمی کرد گواهی بر درستی این اتفاق
بود، دلبر خندید و گفت :
- داری به چی فکر می کنی؟
سعید با حسرت گفت : به گذشته...به کارهایی که کردم....
دلبر : خب؟
سعید : می دونی؟ خیلی می ترسم...
دلبر : از چی؟!
سعید : از خودم...
دلبر : واسه چی؟
سعید : می دونی که بهرام چطور فلج شد؟
دلبر : بخاطر یه تصادف بود...
سعید : اینو تابحال به هیچکس نگفتم...ولی به تو میگم... من اون روز پشت
فرمون ماشین بودم...آره...من با قصد به بهرام زدم...می خواستم بمیره...می
خواستم بمیره...
دلبر با تعجب گفت : چی؟!!! پس تو اون راننده ای بودی که هرگز نتونستن پیداش کنن؟!!!!
سعید چشمانش را بست و آرام گفت : من همیشه به بهرام حسودی م می شد...چرا
اون همیشه روی چیزایی که من می خواستم دست می ذاشت؟ چرا همیشه می بُرد؟ چرا
همیشه موفق بود؟ولی من...همیشه بازنده بودم....همیشه شکست می
خوردم...بهرام تنها عشق منو ازم دزدید...
دلبر حرف او را قطع کرد و گفت :بهرام چیزی رو از تو ندزدید...
سعید با بی شرمی گفت : دلربا رو ازم گرفت...زنی که عاشقش بودم...می تونست مال من باشه...ولی بهرام اونو از من گرفت....
دلبر با حرص گفت : دلربا هیچوقت بهت علاقه نداشت...عشق رو که نمیشه به زور تصاحب کرد...!
سعید آهی کشید و گفت : من نباید روی این تخت باشم...نه...این حق من نیست...
دلبر پوزخندی زد و گفت : تو باید زجر بکشی همونطور که خواهرم رو زجر
دادی...همونطور که منو ناراحت کردی....باید همونقدر ناراحت باشی...
- این انصاف نیست...من محتاج یه کم محبت بودم...
دلبر با حسرت گفت : نه...اینا بهونه ست...تو فقط می خواستی زندگی دیگران رو
خراب کنی...چون چشم دیدن خوشبختی بهرام و دلربا رو نداشتی...هنوزم اگه
سالم بودی و می تونستی از این تخت بلند شی به کارهای کثیفت ادامه می
دادی...ولی دیگه نمی تونی...هیچوقت...
سعید فریادی از خشم کشید و گفت : برو بیرون...!!!!!!!!!
دلبر از لبه تخت بلند شد و گفت : آره میرم...واسه همیشه میرم...تو دیگه واسه هیشکی مهم نیستی حتی مادر و خواهرت....!!!!!!!!
- دیگه حرفی نزن...برو....برو...
دلبر دسته گل را برداشت و بو کرد سپس با اندوه گفت : نرگس بوی تندی داره...
که توی فضا باقی می مونه ....خشم من هم همینطوره....توی تموم عمرت می تونی
حسش کنی....چون هر چند بار که دلم رو شکستی خدا قراره دلت رو بشکنه... پس
خودتو آمده کن سعید خان...این تازه اولشه!!!
دلبر این را گفت و به بدن بی حرکت سعید اشاره کرد سپس در حالیکه می خندید
اتاق را ترک کرد ، در راهروی بیمارستان بود که اشک هایش پشت سر هم از
چشمانش سرازیر شد ، دلش شکسته بود....
هرگز بلند نبود که بد باشد...ولی زخم خورده بود برای التیام زخم هایش باید مرهمی پیدا می کرد....
با قدم هایی شمرده راهروی بیمارستان را تا انتها طی کرد زیر لب با صدای خاموشی گفت : خدایا...من بخشیدمش...تو هم از خطاهاش بگذر!
و با بغضی که در صورتش نمایان بود از بیمارستان بیرون آمد...
***
فضای درون کافی شاپ گرم بود و این برای رهگذرانی که خسته و کلافه برای
رهایی از سرمای بیرون به آنجا پناه می آوردند بسیار مطلوب بود ، فرزانه در
مقابل نگاه متعجب بهرام سیگاری بیرون آورد و آتش زد سپس درحالیکه آن را بر
لب گذاشته بود به بهرام نگریست و گفت :
- چیه؟! چرا اینجوری نگاه می کنی؟
بهرام به پک زدن های حرفه ای فرزانه نگریست و گفت : تو سیگار می کشی؟!!!
فرزانه نیشخندی زد و گفت : مگه چیه؟ ببینم اشکالی نداره....؟
هنوز بهرام جوابش را نداده بود که مسئول کافی شاپ جلو آمد و درحالیکه ظرفی را مقابل فرزانه گرفته بود گفت :
- عذر می خوام خانوم....اینجا سیگار کشیدن ممنوعه!
و به تابلویی که گوشه ای از کافی شاپ نصب بود اشاره کرد ، فرزانه با اکراه
سیگار را درون ظرف انداخت و دور شدن مرد را نگریست ، صدای بهرام در گوشش
پیچید:
- دیگه نبینم سیگار می کشی....من از زن های سیگاری خوشم نمی یاد!!!
فرزانه با صدای بلند گفت : هه...معلومه دیگه...حتما از این امل ها مث دلربا جونت خوشت میاد!
بهرام روی میز کوبید و گفت : صدات رو واسه من بالا نبر....!!!!!!!!!!!!!!
فرزانه لحظه ای مکث کرد سپس درحالیکه خودش را بسیار ناراحت نشان می داد گفت
: واقعا شرمنده ام...اعصابم خیلی خورده....از وقتی سعید اینجوری شده واقعا
ناراحتم...
بهرام آهی کشید و گفت : خب منم ناراحتم...ولی این دلیل نمیشه که تو سیگار
بکشی یا بخوای سرم داد بزنی....دلربا اصلا اینجوری نبود!!!!!!
فرزانه اخمی کرد و گفت : چرا همش منو با دلربا مقایسه می کنی؟ هان؟!!!
بهرام سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ، فرزانه فنجان قهوه خورده شده
بهرام را برداشت و به اشکال ایجاد شده درون آن نگریست سپس گفت :
- نشون عشق رو می بینم....فکر نکنم عاشق من باشی....نکنه دوباره به دلربا جونت فکر می کنی!!!
بهرام با کلافگی گفت : واسه چی اینجوری فکر می کنی؟
فرزانه نیشخندی زد و گفت : تو بهونه گیر شدی بهرام....از همه کارای من
ایراد می گیری...من خوب می دونم چرا اینجوری شده....هوا برت داشته...دوباره
به فکر اون امل افتادی!
- دلربا امل نیست....خیلی هم با شخصیت و خانومه.... این تویی که مث ....
بهرام ادامه حرفش را به زبان نیاورد و با ناراحتی سرش را میان دستانش گرفت ، فرزانه خندید و گفت :
- خجالت نکش...بگو...بگو که می خوای بری سراغ زن سابقت!
بهرام آهی کشید و با جرئتی که در او کم سابقه بود در چشمان فرزانه خیره شد و
گفت : آره...دارم به دلربا فکر می کنم...می خوام دوباره برگرده پیشم!!
فرزانه جیغ کوتاهی کشید و با حرص گفت : یعنی چی؟!! فکر کردی می تونی با
آبروی من بازی کنی؟ من به بابا و مامانم گفتم تازگی با تو آشنا شدم....اونا
دارن میان ایران...فکر کردی که چی؟ به همیین راحتی ولت نمی کنم...
بهرام از فرزانه خواست که صدایش را پایین بیاورد ولی فرزانه گوشش به این
حرف ها بدهکار نبود و آنقدر جر و بحث کرد که مسئول کافی شاپ عذر آنها را
خواست و بهرام هم به حالت قهر همانجا از فرزانه جدا شد و به خانه برگشت ،
آنروز آنقدر سرش درد می کرد که قرص خواب خورد تا بتواند کمی آرامش داشته
باشد...
ادامه دارد...
کاغذ هایی که حروف درشت انگلیسی برآن
حک شده بود روی میز اتاق بهرام پخش بود ، بهرام پشت میز نشسته بود ولی گویی
اصلا آنجا نبود ، تمام فکرش به حرف های دیشب بود چند بار خودش را ملامت
کرده بود ، واقعا نباید آنقدر بی پروا و بی ملاحظه با فرزانه صحبت می کرد ،
پشتش را به صندلی خشک چوبی فشرد و آهی کشید زیر لب گفت : باید از دلش در
بیارم...
نگاهش روی کاغذ ها افتاد ، خودکارش را برداشت و سعی کرد چند پاراگراف را
ترجمه کند ولی به شدت پریشان خاطر بود ، دلش به کار نبود ، باید هر چه
زودتر فرزانه را می دید ، به ساعت مچی اش نگریست که سه و نیم بعد از ظهر را
نشان می داد ، صبح هر چقدر با موبایل فرزانه تماس گرفته بود موفق به صحبت
با او نشده بود ، می دانست که او خیلی از دستش دلخور است ...
بهرام کاغذ ها را در دست گرفت و با ضربه زدن ته آنها به روی میز ، مرتبشان
کرد سپس آنها را گوشه ای گذاشت و از پشت میز بلند شد. لباس مناسبی پوشید و
از اتاق بیرون رفت ، به سالن که رسید مادرش را دید که در حال مانتو پوشیدن
بود جلو رفت و با تعجب گفت : جایی میری مامان؟
فرخنده که تازه متوجه حضور پسرش شده بود ، با تعجب به سمتش برگشت و گفت : تویی؟! کی اومدی پایین...؟
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : همین الان....جایی میری؟
فرخنده روسری اش را بر سر کرد و گفت :آره...میرم یکم واسه خونه خرید کنم...
بهرام : واسه خونه؟! مگه خانمی که واسه اینکار استخدام کردی نیست؟
فرخنده : نه...یه هفته پیش عذرش رو خواستم...
بهرام: واسه چی؟
فرخنده : دلم میخواد خودم واسه خونه ام خرید کنم مادر...خیلی وقته دلم
میخواد دوباره خودم غذا درست کنم...دلم واسه این چیزها تنگ شده!
بهرام : ولی...ولی آخه شما خیلی....
فرخنده : پیرم؟....چی میگی بچه....من تازه اول جوونیمه...
بهرام : من دلم نمی خواد خودتو به زحمت بندازی....مامان اجازه بده خودم وسایلی که میخوای رو بخرم...
فرخنده : خیلی وقته بیرون نرفتم...دلم میخواد ببینم پاییز امسال چه جوریه....حتما هوا خیلی سرد شده...آره؟
بهرام : آره...سرده...خیلی سرده...
فرخنده : می دونستم...تموم مدت رو پشت دیوار های این خونه خودم رو زندونی کردم...میخوام بزنم بیرون و یکم توی شهر قدم بزنم...
بهرام : منم دارم میرم بیرون...تا جایی که بخوای می رسونمت...
فرخنده : نه...تو برو...می خوام قدم بزنم...
بهرام : هر جور خودت راحتی...
بهرام خم شد و کفشش را از جای کفشی بیرون آورد و درحالیکه آن را به پا
می کرد گفت : اگه زودتر اینا رو بهم می گفتی می بردمت بیرون و می
گردوندمت...
فرخنده شال کاموایی اش را روی شانه هایش انداخت و با خنده گفت : اونی که باید ببری بیرون و بگردونی فرزانه س...نه من...
با شنیدن اسم فرزانه در چهره خندان بهرام رگه ای از ناراحتی نمایان شد ، فرخنده هم که خیلی خوب پسرش را می شناخت متوجه شد و گفت :
- چیزی شده؟!
بهرام لبخند تصنعی زد و گفت : نه...نه...
فرخنده با نگرانی گفت : میونه ت با فرزانه چطوره؟
بهرام با بغضی آشکار گفت : خوبه...خیلی خوبه...
فرخنده دست لرزانش را روی شانه پهن بهرام گذاشت و گفت : به من بگو...
بهرام آهی کشید و گفت : با هم جر و بحث کردیم...
فرخنده با کنجکاوی گفت : واسه چی؟!
بهرام سرش را به طرفین تکان داد و گفت : بعدا بهت میگم مامان...خداحافظ.
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند از خانه بیرون رفت ، باد سردی می وزید و
ابرهای تیره آسمان نوید بارش باران را می دادند ، بهرام درون ماشین نشست و
بخاری آن را روشن کرد ، مدتی به چهره خود در آیینه ماشین نگریست ، اصلا
خوشحال نبود ، یاد دلربا افتاد حتی نمی دانست که او الان چکار می کند ، زیر
لب با خود گفت :
- چی شد که از هم جدا شدیم...؟! خوشبخت بودیم....ولی....
قطره ای اشک از گوشه چشمش به پایین سرازیر شد ، احساس خفگی می کرد...پنجره
ماشین را کمی پایین داد و سعی کرد نفس بکشد ، ولی نفسش به سختی بالا می آمد
، دلش می خواست زمان به عقب بر می گشت و دلربا همچنان در خانه منتظرش بود
ولی افسوس....و صد ها بار افسوس...که راهشان از هم جدا شده بود...
***
دلربا با نگرانی از داخل ماشین آقای صمدی به در خانه شان نگریست و گفت : فکر کنم خیلی نگران شدند...
اقای صمدی ماشین را خاموش کرد و گفت : واقعا عذر میخوام...همش تقصیر من بود...نباید اینقدر توی شرکت نگهتون می داشتم...
دلربا با شرمندگی گفت : خواهش می کنم...مهم نیست...پیش میاد دیگه...خیلی
ممنون که منو رسوندید...اگه شما نبودید حتما دو ساعت دیگه می رسیدم خونه...
آقای صمدی لبخند مهربانی بر لب نشاند و گفت : وظیفه ام بود دخترم...
دلربا بار دیگر از او تشکر کرد سپس از ماشین پیاده شد و به سمت خانه رفت ،
زنگ خانه را به صدا در آورد و منتظر شد تا کسی در را باز کند ، نگاهی به
پشت سرش انداخت ، آقای صمدی هنوز حرکت نکرده بود و از داخل ماشین با نگاه
پدرانه اش به او می نگریست ، دلربا خواست بار دیگر زنگ را بفشارد که دلبر
در را باز کرد و با حالتی حق به جانب با صدای بلند گفت :
- هیچ معلومه کجایی تو...؟! نمیگی دل مامان شور می زنه...؟ گوشیت رو چرا جواب نمی دادی...؟ الانم که خاموشه...
دلربا با تکان دادن چشم و ابرو به دلبر فهماند که کمی رعایت کند و به آقای
صمدی که درون ماشین بود اشاره کرد ، دلبر که تازه متوجه آقای صمدی شده بود
درحالیکه گونه هایش از خجالت سرخ شده بود سرش را تکان داد و سلام کرد ،
آقای صمدی از ماشین بیرون آمد و به سمت آنها قدم برداشت سپس گفت :
- من شرمنده ام...کارهای شرکت امروز زیاد بود...واسه همین خواهرتون یه کم دیر اومد...
دلبر گوشه لبش را گاز گرفت و گفت : خواهش می کنم...ببخشید من اصلا متوجه شما نشدم...بفرمایید داخل...چایی تازه دمه...
آقای صمدی تبسمی کرد و گفت : ممنون دخترم...میخوام برم...فقط اگه امکانش هست به مادرتون بگید تشریف بیارن از ایشون هم معذرت بخوام...
دلربا با شرمندگی گفت : وای...این چه کاریه...اصلا لازم نیس...
دلبر سری تکان داد و برای صدا کردن مادرش به داخل رفت ، دلربا سرش را پایین
انداخت و گفت : همین که منو رسوندید ...خیلی لطف بزرگیه...لازم نیس از کسی
معذرت بخواید ...لطفا برید...من اینجوری ناراحت میشم...
هنوز حرف دلربا به پایان نرسیده بود که فرنگیس در حالیکه چادرش را محکم به
دندان گرفته بود جلو آمد ، آقای صمدی با دیدن او ،خودش را معرفی کرد و بابت
دیر آمدن دلربا از معذرت خواست و تاکید کرد که دیگر به هیچ وجه این اتفاق
نمی افتد، فرنگیس هم که از ادب و رفتار آقای صمدی بسیار خوشش آمده بود بعد
از کلی تعارف از او خداحافظی کرد و با دخترانش به داخل رفتند ، در حیاط
بودند که دلبر خطاب به خواهرش گفت :
- حالا چرا گوشیت خاموش بود؟ هان؟
دلربا اخمی کرد و درحالیکه مشخص بود از جواب پس دادن بدش می آید گفت : شارژ نداشت...
- خب شارژش می کردی....!!!
فرنگیس که از ایوان به مشاجره آن دو می نگریست خندید و گفت : بس کنید...دلبر سرم رفت ...چقدر جیغ و داد می کنی!
و با رفتن مادر به داخل خانه ، آن دو نیز پشت سرش به داخل رفتند ، نیم ساعت
بعد دلبر که مادرش را در آشپزخانه سرگرم دید دلربا را کنار کشید و گفت :
- میخوام یه چیزی ازت بپرسم...
دلربا : چی؟!
دلبر : اگه مامان یه روزی بخواد ازدواج کنه...تو راضی هستی؟
دلربا: ببینم کسی حرفی زده...؟
دلبر : تو به این چیزها کاری نداشته باش...جواب منو بده!
دلربا : خب...مامان خیلی واسه ما زحمت کشیده...وقتی هم که ما عروسی کنیم و
بریم....اون خیلی تنها میشه....اگه مرد مناسبی باشه...چرا که نه...
دلبر : مناسبه...
دلربا : کی...؟!!!!!!!!!!!!!!!!
دلبر : آقای صمدی....
دلربا : چی؟!!!! آقای صمدی؟ مگه حرفی زده؟
دلبر : نوچ...ولی من فهمیدم...
دلربا : از کجا؟
دلبر : از برق توی چشماش...
دلربا با شنیدن این حرف از خنده ریسه رفت ، دلبر هم خندید طوریکه فرنگیس
متوجه خنده های زیرکانه آنها شد و از آشپزخانه بیرون آمد و گفت :
- چی شده دخترا؟! بمنم بگید بخندم...
دلربا به سمت مادرش رفت و پیشانی او را بوسید سپس گفت : چیزی نبود مامان...حرف های خواهرانه بود...
فرنگیس که می دانست اگر اصرار کند آنها چیزی نمی گویند بدون کوچکترین کنجکاوی به آشپزخانه برگشت .
- من که راضی ام...
دلربا به سمت خواهرش برگشت و لبخند مهربانی زد سپس گفت : دانیال چی؟
دلبر خندید و گفت : اون با من...اگه حدس من درست از آب در اومد...خودم راضیش می کنم...
دلربا چیزی نگفت و به حرفهای دلبر فکر کرد ، یعنی آقای صمدی از مادرش خوشش آمده بود؟!
***
بهرام دسته گلی که خریده بود را برداشت
و از ماشین پیاده شد ، مقابل آپارتمان فرزانه ایستاده بود و فکر می کرد که
با دیدن او باید چه بگوید و چطور دعوای دیشب را جبران کند ، چند قدم
برداشت و سینه اش را جلو داد ،. در ورودی آپارتمان باز بود به آرامی از پله
ها بالا رفت و سعی کرد آرام باشد ولی هر پله که جلو تر می رفت به اضطرابش
بیشتر افزوده می شد .
به مقابل واحد فرزانه که رسید ، دسته گل را پشتش پنهان کرد و زنگ خانه را
فشرد ، می توانست به وضوح صدای تپش قلبش را بشنود هرگز فکر نمی کرد معذرت
خواهی آنقدر سخت باشد ، چشمانش روی در چوبی مقابلش خیره مانده بود ، منتظر
بود فرزانه در را باز کند تا برای آشتی پیش قدم شود ولی هر چقدر ایستاد
صدایی از داخل خانه نشنید ، ناامید نشد و دوباره زنگ را فشرد ولی بی فایده
بود ، انتظار ، انتظار و باز هم انتظار بی آنکه خاتمه ای داشته باشد.
دستش را جلو آورد و به دسته گلی که با نهایت دقت و سلیقه درست شده بود
نگریست ، آن را پایین گرفت و با حالتی عصبی زنگ را دوباره فشرد که صدای
مردی از پاگرد راه پله به گوشش رسید :
- با کی کار داری....؟!
بهرام به سمت صدا برگشت و مرد مسن و نسبتا چاقی را دید که با تعجب از پایین
پله ها به او می نگریست ، نزدیک تر آمد و همانطور که به در خانه اشاره می
کرد گفت :
- با صاحب این خونه کار داشتم...فرزانه خانم...
مرد نگاه ملامت باری به بهرام انداخت و گفت : تو هم گول این دختره رو خوردی؟
بهرام با تعجب گفت : چی...؟! چی گفتید؟
مرد از پله ها بالا آمد و محکم به در چوبی خانه کوبید سپس گفت : می
بینی....خونه نیست...چون همین یک ساعت پیش با دوست پسر جدیدش رفت بیرون...
بهرام با عصبانیت گفت : دوست پسر؟! چی داری میگی آقا....حالت خوش نیس
انگار...فرزانه که دوست پسر نداره...حتما همکلاسی دانشگاش بوده!!
هنوز حرف بهرام تمام نشده بود که مرد با صدای بلند خندید و گفت : دانشگاه؟!! نکنه بهت گفته دانشجوهه؟ آره...؟!! عجب...
بهرام احساس حماقت کرد درحالیکه بسیار پریشان شده بود به دیوار سرد کنارش تکیه داد و گفت : منظورت چیه؟ اصلا تو کی هستی...؟
مرد دستی بر سبیل پرپشت و سیاهش کشید و گفت : من نماینده این
ساختمونم...خیلی وقته که می خوام این فرزانه خانم رو به خاطر رفت و آمد های
مشکوکی که داره از آپارتمان بیرون کنم ولی خب هنوز موفق نشدم...هیچ کدوم
از همسایه ها ازش دل خوشی ندارن...
بهرام لحظه ای مکث کرد سپس با تعجب گفت : مگه دانشجو نیست؟
مرد دوباره خندید و گفت : آخه اون که به زور دیپلم گرفته...چه جوری یه ماهه دانشجو شده ما نفهمیدیم...
بهرام نیم نگاهی به مرد انداخت و در حالیکه سرش را پایین انداخته بود از پله ها پایین رفت ، صدای مرد را از پشت سرش شنید :
- برو خدا رو شکر کن من اینا رو بهت گفتم...وگرنه معلوم نبود تا کی میخواست بازیت بده!!
بهرام ایستاد و با کنجکاوی به مرد نگریست ، مرد لبخندی زد و گفت: می دونم
حرفام رو باور نکردی...ببینم به تو هم گفته مادر و پدرش خارج هستن آره؟
بهرام با پریشانی سرش را تکان داد و گفت : آره...
مرد با اندوه به چشمهای گریان بهرام نگریست و گفت : دروغ گفته بد
ذات...مادر و پدرش همین تهرون می شینن...ولی خب یه سری مشکلات باهاشون داره
که تنها زندگی می کنه...کاش اجازه نمی دادسم از اول بیاد توی این
آپارتمان...آخه کی به دختر تنها خونه میده...اشتباه کردیم!!
بهرام با ناراحتی گفت : توی روز چند نفر مث من میان زنگ این خونه رو می زنن؟!!
مرد آهی کشید و گفت : دو سه نفری هستن...تو رو تابحال ندیده بودم...ولی تو از همه شون خوشتیپ تری!!
مرد نیشخندی زد و به بهرام خیره شد ، بهرام شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و خواست برود که مرد گفت :
- اگه هنوزم حرفهای منو باور نکردی...می تونی از در و همسایه بپرسی...
بهرام از آپارتمان بیرون آمد و دسته گل را مقابل ورودی آن روی زمین انداخت ،
خواست به سمت ماشینش برود که به حرف های مرد فکر کرد ، اگر او درست می گفت
پس فرزانه دختر شایسته ای برای همسری او نبود ...
باید مطمئن می شد ، پس تصمیم گرفت به آپارتمان برگردد و از چند نفر درباره
فرزانه و رفتارش پرس و جو کند متاسفانه همه آنها حرفهای مرد را تایید می
کردند و این باعث شد خشم بهرام نسبت به فرزانه بیشتر شود ، وقتی به این فکر
می کرد که در این مدت بازیچه فرزانه بوده واقعا ناراحت می شد ، متعجب از
این بود که چرا سعید که بهترین دوستش بود اینقدر به او دروغ گفته است ،
واقعا کلافه بود و دلش می خواست به اولین نفری که برسد تمام عصبانیتش را سر
او خالی کند...
با عصبانیت درون ماشین نشست و به جلو خیره شد ، چشمانش را ریز کرد و سعی
کرد خوب به دختر و پسری که دست به دست هم به آن سمت می آمدند نگاه کند ،
اشتباه نمی کرد ...
فرزانه بود که خنده کنان با آرایش زننده ای که هرگز از او ندیده بود همراه
پسر جوانی به سمت آپارتمان می آمدند. به درون ماشین خم شد تا فرزانه نتواند
او را ببیند ولی موقعیتش طوری بود که به راحتی می توانست آنها را ببیند ،
فرزانه با صدای بلندی می خندید و پسر را با لفظ (( عشق من )) صدا می کرد ،
بهرام دندان هایش را از عصبانیت به هم فشرد و با خشم به آنها نگریست ، بعد
از مدتی که مقابل آپارتمان دل دادند و قلوه گرفتند از هم جدا شدند ، پسر به
انتهای کوچه رفت و فرزانه داخل آپارتمان شد.
بهرام پنجره ماشین را پایین داد تا کمی هوای سرد بتواند داغی صورتش را که
از عصبانت بود کم کند ، موبایلش را برداشت و با دستانی لرزان شماره فرزانه
را گرفت ، چند بوق خورد تا اینکه صدای خندان فرزانه به گوش رسید :
فرزانه : بله عزیزم...؟
بهرام : خیلی عوضی هستی...!!
فرزانه : بهرام؟! تویی...؟
بهرام : پس فکر کردی کیه؟ هان؟ نکنه فکر کردی دوست پسر دیروزیتم...
فرزانه : منظورت چیه؟این حرفا چیه که می زنی؟!
بهرام : منو باش که فکر می کردم خانم دانشجو هه...چطور تونستی اینقدر بمن دروغ بگی؟! خیلی بی ارزشی...خیلی...
فرزانه : تو حالت خوبه؟ دیشب بس نبود اینقدر بهم بد و بیراه گفتی؟ منو بگو فکر کردم زنگ زدی معذرت بخوای...
بهرام : معذرت؟!!!!! دیگه خوابشو ببینی که بیام طرفت...
فرزانه : مگه دست خودته؟ من به مامان و بابام گفتن دارن میان ایران....
بهرام : دیگه بسه...نمی خواد خودتو با این درو ها خسته کنی...من خیلی خوب می دونم مامان و بابات خارج نیستن ...
فرزانه : بهرام تو چت شده؟
بهرام : خیلی کثیفی فرزانه...چند تا دوست پسر داری؟ اینی که باهاش تا جلوی آپارتمان اومدی چندمی بود؟ هان؟
فرزانه:...تو....تو ...ما رو دیدی؟ تو کجایی؟....این ماشین توهه...؟
بهرام گردنش را کج کرد و توانست چهره پریشان فرزانه را از پشت پنجره خانه
اش ببیند ، گوشی را خاموش کرد و بدون اینکه لحظه ای معطل کند پایش را روی
پدال گاز فشرد با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، آنقدر عصبانی بود که اندازه
نداشت ، ضبط ماشین را روشن کرد و صدای آهنگی که پخش می شد را تا آخرین درجه
ممکن بالا برد ، نعره ای کشید و ماشین را گوشه خیابان متوقف کرد ، سرش را
روی فرمان گذاشت و بخاطر سادگی و حماقتش در رابطه با فرزانه گریست....
بهرام چند ساعتی را بی هدف در
خیابانهای شلوغ شهر رانندگی کرد ، از تمام آدم ها بیزار بود ، تنها چیزی که
تابحال از آدم ها دیده بود دو رویی و خیانتشان بود ، دلش کمی صداقت می
خواست فقط کمی...
هوا تاریک شده بود که به خانه برگشت ، وقتی وارد سالن شد بوی مطبوعی به
مشامش رسید که ناخودآگاه او را به سمت آشپزخانه کشید . باورش نمی شد میز
رنگینی که برای شام چیده شده بود را مادرش تهیه کرده باشد ، هنوز محو
تماشای غذاهای روی میز بود که صدای فرخنده به گوشش رسید :
- اومدی مادر جون؟....برو دست و صورتت رو بشور ...بعد بیا بشین تا از دهن نیفتاده...
بهرام سرش را بالا گرفت و به مادرش که کنار ظرفشویی ایستاده بود و با دستان
خیسش پیشبند آبی رنگش را باز می کرد نگریست ، لبخند گرمی زد و گفت :
- مامان اینا رو خودت پختی؟!
فرخنده پیش بندش را گوشه ای گذاشت و گفت : نکنه شک داری پسر جون...
بهرام جلو رفت و پیشانی او را بوسید سپس در چشمان مادرش خیره شد ، چقدر
مهربان بودند ولی چرا قبلا این مهربانی را در چشمهای خاکستری او نیافته
بود؟! گویی آن دیوار یخی از مقابل چشمان مادرش ذوب شده بود و اینک همه چیز
طور دیگری بود...
او بود ...مادرش بود...ولی دلربا نبود...عشق نبود...شوقی نبود...فقط خستگی بود و درد...
بهرام خیلی ناراحت بود ولی تغییر رفتار مادرش باعث تسکین اش می شد ، سعی کرد لبخند بزند و خوشحال باشد ولی برایش سخت بود...
دوباره شکست خورده بود...دست روی دختری گذاشته بود که به هیچ وجه قابل
مقایسه با دلربای عزیزش نبود...همش با خود فکر می کرد چرا در روز اول آنقدر
شباهت بین فرزانه و دلربا دیده است؟
-کجایی............؟!!!!!
با صدای مادرش به خود آمد ، با کلافگی گفت : برم دستام رو بشورم......
و بی آنکه لحظه ای منتظر بماند تا لب های کنجکاو مادرش از هم باز شوند از
آشپزخانه بیرون رفت ، وقتی دست و صورتش را شست و به آشپزخانه برگشت مادرش
را دید که با اشتهایی وصف ناشدنی مشغول خوردن بود ، پشت میز نشست و
درحالیکه برای خود غذا می کشید با تعجب گفت :
- مامان نوش جان...
فرخنده لبخند مهربانی زد و گفت : هیچوقت اینقدر اشتها نداشتم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : آخه دستپخت شما یه چیز دیگه س...
فرخنده سرش را به علامت تایید تکان داد و کمی نوشابه برای خودش در لیوان ریخت ، بهرام مشغول غذا خوردن شد که فرخنده گفت :
- از فرزانه چه خبر؟! رفته بودی اونو ببینی...؟!
بهرام نفس عمیقی کشید و با بی حوصلگی گفت : آره....
فرخنده : خوب بود؟
بهرام : خیلی خوب بود...
فرخنده : پس چرا اینقدر پکری....؟!
بهرام : مهم نیس...
فرخنده : به من بگو پسرم...
بهرام لحظه ای مکث کرد سپس قاشق و چنگالش را گوشه بشقاب گذاشت و گفت : به درد من نمی خوره...
فرخنده کمی روی صندلی جابه جا شد و گفت : به دردت نمی خوره؟!! فرزانه؟ اون که دختر ماهیه...
بهرام با اندوه گفت : نجیب نیست...خانوم نیست...فرشته نیست!!!!
و با عصبانیت از پشت میز بلند شد تا برود که فرخنده گفت : مگه تو فرشته ای که اون فرشته باشه...؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : من آدم خوبی نیستم...ولی یادمه که دلربا ، یه فرشته بود.....
فرخنده آهی کشید و گفت : هنوز به فکر دلربایی...؟!!
بهرام با بغض گفت : خیلی دلم گرفته... احتیاج به تنها بودن دارم...اگه اجازه می دید میخوام برم سفر...شاید برم ویلا....
و با این حرف خیلی سریع به سمت اتاقش رفت .چمدانش را از زیر تخت بیرون کشید
و خیلی سریع و با لباس و لوازمی که مورد نیاز بود پر کرد ، کاپشن چرمی اش
را به تن کرد و چمدان به دست از پله ها پایین آمد در وسط سالن مادرش را دید
که با لباس بیرون ایستاده بود و به او می نگریست با تعجب گفت :
- چرا مانتو پوشیدی؟! این وقت شب می خوای جایی بری...؟
فرخنده خندید و کیف دستی اش را به بهرام نشان داد و گفت : دو تا لباس بیشتر
نیاوردم...همه وسایلم تو این کیفه...جاتو هم تنگ نمی کنم...منم می تونم
باهات بیام؟
بهرام با حیرت گفت : با من...؟! با من بیای؟
فرخنده با مهربانی گفت : قول میدم خلوتت رو بهم نزنم...
بهرام میان حرف او پرید و گفت : این چه حرفیه مامان؟!! اگه با من بیای...می دونی چقدر خوشحالم می کنی؟
- واقعا...؟!
- خیلی وقته با هم دو تایی جایی نرفتیم...
فرخنده لبخند زد و جلو تر آمد در چشمان سیاه و درخشان بهرام نگریست و گفت : حالا با هم میریم...
بهرام خندید و جلوتر از مادرش راه افتاد تا ماشین را روشن کند...
ماشین در دل تاریکی شب ، جاده را می پیمود ، سکوت سنگینی در ماشین حاکم بود
، از یک ساعت پیش حتی یک کلام هم با هم صحبت نکرده بودند، فرخنده سرفه ای
کرد و گفت : خب...
بهرام نگاهش را از جاده برگرفت و به مادرش نگریست سپس با تعجب گفت : خب...؟
فرخنده آهی کشید و گفت : از من دلخوری...؟!
بهرام نگاهی به آیینه بغل انداخت و گفت : واسه چی دلخور باشم...
فرخنده لبخند تلخی زد و گفت : واسه اینکه اینقدر از دلربا بدم می اومد....
بهرام پوزخندی زد و گفت : چه اهمیتی داره...؟!
فرخنده با ناراحتی گفت : وقتی خونه بودیم ازت یه چیزی پرسیدم...راجع به
دلربا...ولی تو جواب ندادی....ببینم جوابش رو نمی دونستی یا نمی خواستی
بگی؟
بهرام با تعجب گفت : چی؟!
فرخنده کاملا به سمت بهرام برگشت و به نیم رخ او خیره شد سپس گفت : هنوز به فکر دلربایی...؟
گونه های بهرام برای چند لحظه منقبض شد سپس با صدایی لرزان گفت : نه...واسه چی باید به فکرش باشم؟ هان؟
فرخنده لبخند کمرنگی زد و گفت : نمی خواد بمن دروغ بگی...
بهرام با ناراحتی گفت : من دروغ نگفتم...!
فرخنده نگاهش را به مناظر وهم انگیزی که قلم موی سیاه نقاش شب کشیده بود دوخت و زیر لب گفت : من که جواب خودم رو گرفتم...
با این گفتگو کوتاه دوباره سکوت بین آنها برقرار شد ، بعد از مدتی که خستگی
رانندگی به بهرام فشار آورد ، ضبط ماشین را روشن کرد و سعی کرد با شنیدن
آهنگی که پخش می شد خستگی را از تنش بیرون بیاورد ، فرخنده هم از شنیدن
موزیک هایی که پخش می شد راضی به نظر می رسید چرا که تمام مدت لبخند بر
لبانش بود ، بهرام که مادرش را خوشحال می دید همراه با آهنگی که پخش میشد
لب خوانی کرد ولی فرخنده گوش هایش را گرفت و با خنده گفت :
- خوب شد که خواننده نشدی...وای بچه...سرسام گرفتم...ساکت!!
ولی بهرام به حرف او گوش نداد و با وجود اصرار زیاد مادرش باز هم به خواندن
همراه با خواننده ادامه داد تا اینکه آهنگ تمام شد، حالا هر دویشان می
خندیدند ، بهرام که از شوخی با مادرش و خنداندن او لذت می برد با شیطنت گفت
: بذار آهنگ بعدی رو واست اکو می خونم...
فرخنده درحالیکه اشک های سرازیر شده از چشمش را که بخاطر خنده زیاد بود پاک
می کرد با ترس گفت : نه...نه...نمی خوام...همین که خوندی خوب بود...دیگه
اکولایزرش نکن!
بهرام درحالیکه نیشش باز بود به مادرش نگریست و گفت : تازه کجاشو دیدی؟ تو
به من فرصت بده...تکنو و راکش هم می خونم...من یه زمانی رپر بودم حاج
خانوم!
فرخنده کیفش را برداشت و به شانه بهرام کوباند سپس گفت : شیطونی بسه...حواست به رانندگی باشه!!
بهرام خندید و خواست چیزی بگوید که آهنگی که در ماشین پخش شد تمام حواسش را به گذشته برد...
خیلی وقته دلم میخواد بگم دوستت دارم
بگم دوستت دارم ، بگم دوستت دارم
از توی چشمای من بخون
که من تو دارم ...فقط تو رو دارم...
بهرام به صندلی کنارش نگریست ، دلربا کنارش نشسته بود و با لبخند به او می
نگریست ، بهرام آهی کشید و به جاده نگریست خواست آهنگ را قطع کند که صدای
دلربا در گوشش پیچید :
همین خوبه...بذار بخونه...
دوباره به صندلی کناری نگریست ، دلربا هنوز آنجا بود ، گردنش را کج کرد و با ناز گفت : نکنه می خوای قطعش کنی...بذار بخونه!
بهرام چشمانش را بست و دوباره گشود ولی دلربا هنوز کنارش نشسته بود خواست
چیزی بگوید که دلربا ابروانش را بالا انداخت و با شیطنت گفت :
داری به چی فکر می کنی جناب مترجم...؟هان؟
بهرام با تعجب گفت : به اینکه تو یه خیالی....
دلربا از خنده ریسه رفت و گفت : من خیالم...؟!
بهرام با آشفتگی گفت : من تو رو از دست دادم دلربا...خیلی وقته...
دلربا نگاه عاشقانه اش را به بهرام دوخت و درحالیکه چشمان عسلی رنگش می درخشید با مهربانی گفت :
- تو منو گم نکردی...من توی قلبتم...
و با این حرف تصویر دلربا در مقابل چشمان بهرام محو شد، آهنگ هم به پایان
رسید ، بهرام بار دیگر به صندلی کناری اش نگریست ، مادرش درحالیکه سرش را
به پنجره تکیه داده بود به خواب رفته بود ، بهرام به انتهای جاده نگریست و
درحالیکه فرمان را محکم در دستانش گرفته بود با حسرت گفت :
- پس چرا نمی تونم بهت برسم...؟!
نزدیک های صبح بود که به ویلا رسیدند ،
دریا مواج بود و صدای پر خروش موج های عصبانی آرامش آنجا را برهم زده بود ،
فرخنده و بهرام بدون اینکه مش سلیمون را بیدار کنند وارد ویلا شدند و از
خستگی به تخت خواب پناه بردند ، بهرام به قدری خسته بود که تا نزدیکی ظهر
از تخت خواب بیرون نیامد ، در واقع صدای مادرش بود که از طبقه پایین او را
صدا می زد باعث شد از خواب دل بکند و بلند شود ، وقتی چشمانش را باز کرد و
خواست از تخت پایین بیاید احساس کوفتگی زیادی در بدنش داشت ، صبح که رسیده
بودند هوا خیلی سرد شده بود و بهرام حدس می زد کمی سرما خورده باشد آخر سرش
خیلی درد می کرد . وقتی به پایین رفت و صبحانه اش را خورد تصمیم گرفت چرخی
در بیرون از ویلا بزند .
در محوطه ویلا ، مش سلیمون را دید که مشغول پرسه زدن در باغچه بود دستش را برای او تکان داد و با خنده گفت : سلام مش سلیمون...خوبی؟
مش سلیمون با دیدن او لبخند مهربانی زد و به سمتش آمد ، بیلی که در دستش
بود را گوشه ای انداخت و دستان خاکی اش را با لباس باغبانی اش پاک کرد سپس
بهرام را در آغوش گرفت و گفت : به به...آقا بهرام...نمی دونستم شما هم
همراه فرخنده خانم اومدید...
بهرام خندید و گفت : مامان همراه من اومده...
مش سلیمون چشمانش را کمی جمع کرد که باعث شد خط چروک روی پیشانی اش بیشتر به چشم آید سپس با کنجکاوی گفت :
- پس خانمتون کو؟
بهرام آهی کشید و گفت : نیومد...
مش سلیمون با تعجب گفت : واسه چی؟! زن بایستی هر جا شوهر میره باهاش بیاد...
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : آره...راست میگی ....ولی...حالش خوب نبود...
- آهان...که اینطور....
بهرام نفس عمیقی کشید و گفت : من برم یه کمی توی ساحل قدم بزنم...
مش سلیمون به ابرهای سیاهی که آسمان را پوشانده بود نگاهی کرد و گفت : این هوا...هوای بارونه...زود برگردید...
- باشه...
بهرام این را گفت و با قدم هایی شمرده از ویلا بیرون رفت ، کمی کنار دریا
قدم زد و به گذشته خودش و دلربا فکر کرد ، چه روزهای خوشی بود...
چقدر خوش شانس بود که دلربا را آن روز بهاری در دانشگاه دیده بود و چقدر خوش بخت بود که با او ازدواج کرده بود...
ولی اکنون نه از آن شانس خبری بود و نه بخت مثل همیشه یارش...
او همه چیز را از دست داده بود...
صدای غرش ابرها در گوشش طنین انداخت ، چند قطره روی صورتش ریخت ، باران
شروع به باریدن کرد و همراه آن ، اشک های بهرام هم به پایین سرازیر شد ...
***
بهرام به آرامی در اتاقی که قبلا به نیلوفر تعلق داشت را باز کرد و وارد آن
شد ، به قاب عکس های روی دیوار نگریست ، در همه عکس ها نیلوفر می خندید ،
بهرام یکی از قاب عکس ها را برداشت و خوب به چهره نیلوفر در آن نگریست سپس
زیر لب گفت :
- تنها کسی که باهاش راحت بودم تو بودی نیلو....که تو هم رفتی...
آهی کشید و قاب عکس را روی تخت گذاشت به پشت پیانویی که در اتاق بود رفت و
آنجا نشست ، انگشتانش را روی صفحه پیانو کشید ، چقدر دلش می خواست می
توانست مانند نیلوفر آن آهنگی که پدر می نواخت را بزند ولی می دانست که
استعدادش را ندارد ، به صفحه پیانو خیره شده بود که در اتاق صدایی خورد و
مادرش داخل آمد .
بهرام با دیدن مادرش از جای بلند شد و گفت : فکر کردم خوابیدی...
فرخنده کنار بهرام ، پشت پیانو نشست و گفت : بیدار بودم...فقط چشمهامو بسته بودم.
بهرام : به چی فکر می کردی؟!
فرخنده : به بابات...
بهرام : نباید می ذاشتم بیای...
فرخنده : واسه چی؟!
بهرام : می دونم که اینجا تو رو یاد بابا می اندازه...
فرخنده با بغض گفت : هیچ وقت نپرسیدی که چی شد رفت...
بهرام آهنگ کوتاهی نواخت و گفت : چون می دونستم نمی خوای بگی...
فرخنده بی اختیار شروع به گریستن کرد ، با صدای بلند هق هق می کرد ، بهرام دست روی شانه او گذاشت و گفت : هنوزم نمی خوای بگی؟
فرخنده چشمانش را بست و گفت : بابات یه مرد واقعی بود...لوطی و با مرام بود...همه چیز داشت بجز یه چیز...
بهرام با کنجکاوی گفت : چی؟!
فرخنده ادامه داد : پول نداشت...اونقدر که واسه خانواده ام مهم بود...نداشت...
بهرام با تعجب گفت : من همیشه فکر می کردم بابا از لحاظ مالی از شما بهتر بوده...
فرخنده آهی کشید و گفت : چون من خواستم اینجوری فکر کنی...من عاشق بابات
بودم بهرام...بابات هم همینطور...ولی فاصله طبقاتی مون خیلی زیاد
بود...خدابیامرزه بابامو...هنوز صداش تو گوشم هست...می گفت راضی نیستم با
این پسره آسمون جل بری زیر یه سقف ...ولی من دلم با بابات بود...همه مخالف
ازدواج ما بودن ولی من عاقبت راضیشون کردم...
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : ولی من نتونستم درباره دلربا ، راضیت کنم مامان...
- نتونستی...چون من سرسخت تر از پدر و مادرم بودم...من زخم خوردم
بهرام...از ازدواج با بابات زخم خوردم...و نمی خواستم تو هم مث من بشی...
بهرام با کنجکاوی گفت : مگه چی شد...؟!
فرخنده دستش را صفحه پیانو گذاشت و به ترتیب جلو رفت ...نت ها پشت سرهم به گوش می رسید هم زمان با آن صدای غمناک فرخنده هم بلند شد :
- ما عاشق هم بودیم...ولی دیگران نذاشتند زندگی کنیم...بهرام، اختلاف مالی
ما باعث شد عشقمون ازبین بره....دعوا...بحث...بی احترامی...قلبم شکسته
بود...خاله ت خیلی میون من و بابات رو بهم می زد...نه خاله ت...همه خانوادم
او نو تحقیر می کردن...حتی عشقمون هم نتونست باعث خوشبختیمون بشه...ما
باختیم بهرام...دیگه از کنار هم بودن لذت نمی بردیم...شب و روزمون شده بود
دعوا...همان روزا بود که بابات این پیانو رو گرفت...
فرخنده دستش را از صفحه پیانو برداشت و اشک های روی گونه هایش را پاک کرد سپس ادامه داد :
- وقتی تو بدنیا اومدی...یه کم اوضاع بهتر شد...ولی یه مدت بعد دوباره همه
چیز مث اول شد...بابات تحقیر می شد...من خیلی ناراحت بودم که نمی تونم
شوهرم رو از دست خانواده ام نجات بدم...می تونستم بفهمم که غرورش رو خرد
کردن...بابات دیگه خسته شده بود....زندگیمون ، زندگی نبود...تا اون
روز...اون روز شوم رسید...نمی دونم چرا...ولی بابات به دریا زده بود...همه
می گفتن ترسو بود...اشتباه می کردند...خیلی شجاع بود که از عاشقی
نترسید...که از وصلت با من نترسید...با این خانواده چند سال کنار
اومد...ولی دیگه نتونست...یه وقتایی هست که آدم کم میاره بهرام...بابات هم
اینطور شد در صورتیکه اگه با من ازدواج نمی کرد ...اگه شوهر من نبود....اگه
...اگه...
گریه اجازه نداد تا فرخنده بیشتر از این بتواند حرف بزند ، بهرام هم به گریه افتاده بود با صدای لرزانش گفت :
- واسه همین نمی خواستی من و دلربا با هم ازدواج کنیم...؟
فرخنده سرش را به آرامی تکان داد و چیزی نگفت ، بهرام آهی از دردمندی کشید و گفت :
- ولی مامان تو می تونستی بخاطر بابا از خانواده ت دل بکنی؟ چرا اینکار رو
نکردی؟! اگه بابا رو واقعا دوس داشتی حاضر بودی بخاطرش توی یه آلونک هم
زندگی کنی...می دونی چیه مامان؟ تو بیشتر از بابا، عاشق پولت بودی...عاشق
طلا و جواهرات بودی...عاشق خونه چند صد متری بابات بودی...تو هنوز دلبسته
اون چیزا بودی...ولی...ولی دلربا...از من پول نمی خواس...از شما هم خونه و
طلا نمی خواست...اون فقط محبت و حمایت شما رو می خواس...فقط همین.
بهرام با ناراحتی از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، فرخنده سرش را روی میز پیانو گذاشت و آرام گریست...
چقدر از خودش متنفر شده بود...
ادامه دارد...
بهرام روی کاناپه ای که در سالن بود
نشست و موبایلش را از روی میز برداشت ، نگاهی به تماس های بی پاسخ انداخت ،
فرزانه چند بار تماس گرفته بود ،اصلا حوصله او را نداشت برای همین موبایل
را خاموش کرد و روی کاناپه دراز کشید ،چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد ولی
با باز و بسته شدن در ورودی سالن و شنیدن صدای نگران مش سلیمون بلند شد.
- آقا بهرام برید خانم رو بیارید...من هر چی میگم نمیاد!
بهرام با تعجب گفت : مگه مامان کجاس؟!
- کنار دریا نشستن ... توی این هوای بارونی...شاید به حرف شما گوش کنند و بیان داخل...
بهرام با شنیدن این حرف با عجله از ویلا بیرون رفت ، باد سردی می وزید و
قطرات باران را به صورتش می کوبید ، چشمانش از سرما دچار ریزش اشک شده بود ،
سرش را به اطراف گرداند تا مادرش را پیدا کند ، نقطه سیاهی از فاصله ای
دور کنار ساحل به چشمش خورد ،به آن سمت دوید و با صدای بلند چند بار مادرش
را صدا زد ولی جوابی نشنید ، نزدیک تر که شد مادرش را دید که بی حرکت روی
تکه سنگی نشسته و چشم به دریا دوخته است...
با نگرانی گفت : مامان؟! مامان خوبی؟
ولی باز هم جوابی نشنید...
چند قدم جلوتر رفت و دستش را روی شانه او گذاشت سپس گفت : مامان...مامان
... چرا اینجا نشستی؟! پاشو قربونت بشم...تو که خیس ِ خیس شدی!
فرخنده چشمانش را به آرامی بست و گفت : داشتم به حرفات فکر می کردم...راس می گفتی...من عاشق پول بودم نه بابات...
بهرام مقابل مادرش ایستاد و در چشمان گریان او خیره شد سپس با ناراحتی گفت :
- من غلط کردم...نمی خواستم ناراحتت کنم...
فرخنده دستان بهرام را گرفت و گفت : یادم میاد چقدر واسه بی پولی به بابات می پریدم...من خیلی بدم...یعنی خدا منو می بخشه؟
بهرام آهی کشید و مادرش را در آغوش گرفت سپس گفت :
- مامان....تقصیر تو نیس که بابا دیگه اینجا نیس...بابا نباید اینقدر زود
خودشو می باخت...نباید خودکشی می کرد...اگه ذره ای خانواده ش رو ...تو رو
دوس داشت نباید می رفت...نباید...باید با مشکلاتش مبارزه می کرد...
فرخنده با بغض گفت : کاش با هم ازدواج نمی کردیم...کاش می فهمیدیم چقدر
اختلاف داریم...بهرام...دلم خیلی گرفته...می خوام داد بزنم...می خوام خودم
رو خالی کنم...
بهرام که مادرش را آنقدر پریشان دید ، او را محکم تر در آغوش خود گرفت و گفت : داد بزن...مامان خودتو خالی کن...چون بابا دیگه نیس...
فرخنده از ناراحتی ضجه زد ، ناتوان شد و سرش گیج رفت ولی بازوان محکم پسرش
او را سر پا نگه داشته بود ...حس کرد چقدر خوشبخت است که پسری چون بهرام
دارد که می تواند بهش تکیه کند ...
باران روی گونه هایش چکید...صدای بهرام در گوشش زمزمه کرد : منم دلم واسه بابا تنگ شده...
فرخنده چشمهایش را که از شدت ضعف بسته بود دوباره باز کرد ، لبخند گرم
بهرام را مقابلش دید ، موج های خسته خودشان را به تن ساحل می رساندند و بر
می گشتند...
خاطرات خوب می آمدند و خاطرات بد می رفتند...
***
بهرام چمدان و وسایلش را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به مش سلیمون که با
کاسه ای فیروزه رنگ که از آب لبریز بود آنجا ایستاده بود نگریست و گفت :
- این سه روزی که اینجا بودیم واقعا بهم خوش گذشت مش سلیمون...ممنون که مراقب ویلا هستی!
مش سلیمون لبخند گرمی زد و جلو آمد سپس گفت : من که کاری نمی کنم...هر کاری هم کردم حقوقشو از شما گرفتم...
بهرام سرش را جلو آورد و پیشانی چروکیده او را بوسید سپس درحالیکه به سمت در راننده می رفت گفت : اگه کاری داشتی خبرم کن...
مش سلیمون دستش را بالا برد و گفت : چشم آقا.
بهرام سوار ماشین شد و به مادرش که در صندلی کناری نشسته بود نگریست و گفت : بریم مامان؟
فرخنده سرش را به آرامی تکان داد و نگاهش را به دریا دوخت. بهرام سرش را از پنجره بیرون آورد و به مش سلیمون گفت :
- راستی...تا هفته دیگه میخوام پیانو رو واسم بفرستی مش سلیمون...خودت کارهاشو انجام میدی؟
مش سلیمون لبخند زد و گفت : خیالتون راحت آقا بهرام.
بهرام دستش را به نشانه خداحافظی بالا برد و ماشین حرکت کرد . در تمام مدتی
که رانندگی می کرد حواسش به مادرش بود که دیگر گریه نکند ، و وقتی هر بار
لبخند مادرش را می دید مطمئن می شد که او تمام غم و گذشته اش را در زیر
همان شن های ساحل دفن کرده است.
بهرام با سرعت زیاد رانندگی می کرد و تقریبا ظهر بود که به خانه رسیدند .
بهرام بعد از مرتب کردن وسایلش ، دوش آب گرمی گرفت و برای اینکه خستگی راه
را از تنش بیرون آورد به تخت خوابش پناه برد . آنقدر خسته بود که وقتی
چشمانش را باز کرد شب شده بود و شش ساعتی خوابیده بود.
سر میز شام که نشسته بود مادرش بی مقدمه گفت :
- واسه چی میخوای اون پیانو رو بیاری اینجا؟
بهرام دست از غذا خوردن کشید و گفت : می خوام واست آهنگ بزنم...دوس داری؟
فرخنده جرعه ای از آب درون لیوانش نوشید و گفت : مگه تو بلدی...؟!
بهرام خندید و گفت : نه...ولی خب یاد می گیرم...
فرخنده با حرص گفت : خیلی وقت داری...!
بهرام آهی کشید و گفت : نمی دونم...شاید نتونم برم کلاسش و یاد بگیرم...ولی می خوام که اون پیانو اینجا باشه!
فرخنده که اصرار بهرام را دید دیگر چیزی نگفت ، بهرام هم مشغول خوردن بقیه شامش شد.
صبح که از راه رسید ، بهرام بلند شد و کت و شلوارش را پوشید ، موهایش را به
بالا شانه زد و به خود در آیینه نگریست ، آن روز قرار بود چند مقاله جدید
از شرکت بگیرد تا روی ترجمه شان کار کند ، وقتی به سالن آمد فرخنده با دیدن
چهره جذاب او با تحسین گفت :
- پسر من تکه!
بهرام خندید و به سمت مادرش که روی کاناپه ای نشسته بود رفت و سرش را بوسید سپس با تعجب گفت :
- چرا اول صبحی بیداری؟!
فرخنده آلبوم عکسی که کنارش بود را نشان او داد و گفت : داشتم عکسامون رو نگاه می کردم...چقدر زود بزرگ شدی بهرام!
بهرام لبخندی زد و گفت : هیچوقت آلبوم نگاه نمی کردی...
فرخنده خندید و به سمت آشپزخانه اشاره کرد و گفت : صبحانه آماده س...برو بشین واست چایی بریزم.
بهرام به ساعت مچی اش نگریست و گفت : نه...داره دیرم میشه...سر راه یه چیزی می خورم.
و با گفتن این حرف از مادرش خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت . داخل کوچه
که شد یک راست به سمت ماشینش رفت و با درآوردن سوئیچ از جیب شلوارش خواست
در ماشین را باز کند که صدای فرزانه در گوشش پیچید :
- سنگین شدی آقا بهرام...دیگه تلفن های منو هم جواب نمیدی؟ کجا بودی این چند روز؟!
بهرام به پشتش نگریست و فرزانه را دید که با عصبانیت به او نگاه می کند ، با تعجب گفت :
- تو اینجا چکار می کنی...؟!
فرزانه : چیه ؟! انتظار نداشتی منو ببینی؟
بهرام : صداتو بیار پایین...اول صبحی!
فرزانه : می ترسی آبروت بره...؟ نکنه از مامانت می ترسی؟ آره؟
بهرام : هیس! چته تو؟
فرزانه : بگو چم نیست!!! چطور تونستی تلفن هامو جواب ندی؟
بهرام : چیه؟ دوست پسرات تموم شدن اومدی سراغ من...؟
فرزانه : چرند نگو!!!!
بهرام : با من درست صحبت کن...
فرزانه : بهرام من دوستت دارم...
بهرام: دیگه از چشمم افتادی...دروغگو...!!!
فرزانه : منو پس نزن بهرام...قول میدم دیگه دروغ نگم...دور دیگران رو خط می کشم...فقط منو ترک نکن...بهرام من دیوونه تم!
بهرام : ولی من نه دیوونه تم ...نه دوستت دارم...یعنی اینقدر بی ارزشی که اصلا نمی خوام بهت فکر کنم!
فرزانه با شنیدن این حرف دیگر چیزی نگفت ، با ناراحتی از بهرام فاصله گرفت
ولی نگاه عصبی اش را به بهرام دوخته بود ، بهرام زیر لب چیزی گفت و با
عصبانیت داخل ماشین نشست و آن را روشن کرد خواست حرکت کند که فرزانه مقابل
ماشین پرید و گفت :
- بگو دوستم داری بهرام...بگو...بگو فقط داری اذیتم می کنی...
بهرام پنجره را پایین داد و با عصبانیت گفت : برو از سر راه من کنار...!
فرزانه نفس عمیقی کشید و گفت :
- اگه دوستم نداری همین الان منو زیر بگیر...یالا....چرا معطلی؟
بهرام با حرص گفت : دیوونه شدی؟! برو کنار اعصاب ندارم....
فرزانه با ناراحتی به گوشه ای رفت و به بهرام نگریست ، بهرام با نفرت در چشمان او خیره شد و حرکت کرد...
***
بهرام که تازه از کارهای شرکت فارغ شده
بود به سرعت از آنجا بیرون آمد و سوار ماشینش شد ، سر راه کنار یک گل
فروشی ایستاد و یک دسته گل خرید سپس به سمت خانه سعید براه افتاد .
وقتی به آنجا رسید ، دسته گل را از داخل ماشین برداشت و با قدم هایی شمرده
به سمت در خانه شان رفت ، زنگ آیفون را فشرد و منتظر شد تا در را باز کنند .
پس از مدتی کوتاه صدای مادر سعید را از داخل آیفون شنید :
- کیه؟
بهرام سرش را جلوتر آورد و گفت : سلام مادر...منم بهرام...
- بهرام؟! بهرام کیه؟
بهرام لبخندی زد و گفت : بهرام آریایی هستم...دوست سعید.
- آهان...یادم اومد...نیست زیاد با شما رفت و آمد نداریم به جا نیاورد...ببخشید...بفرمایید داخل.
در خانه باز شد و بهرام درحالیکه دسته گل را بالا گرفته بود وارد شد. مادر
سعید به استقبالش آمد و او را به داخل راهنمایی کرد ، بهرام در چهره او
دقیق شد از آخرین باری که او را در بیمارستان دیده بود شکسته تر به نظر می
آمد ، بهرام همانطور که پشت سر او می آمد گفت :
- مادر...سعید کی مرخص شد؟
مادر سعید آهی کشید و گفت : یه پنج روزی هست...
بهرام به داخل اتاق هایی که از کنارشان می گذشتند نگریست و گفت : حالش چطوره؟
مادر سعید با ناراحتی گفت : می خواستی چطور باشه؟ بیچاره بچم...توی جوونی
به چه روزی افتاد...همش هم تقصیر این دختره پر رو هه...چی بود اسمش؟ آهان ،
دلربا...
بهرام با تعجب گفت : دلربا؟!!!
مادر سعید لحظه ای ایستاد و گفت : تو هم می شناسیش؟...بیچاره بچم ، سه سالی
بود که چشمش دنبالش بود...همین چند وقت پیش رفتیم خواستگاری خانم...ما رو
با بی ادبی تموم بیرون کرد...
بهرام بدون اینکه چیزی بگوید با ناراحتی به مادر سعید نگریست که از عصبانیت
سرخ شده بود ، وقتی اتاق سعید را به او نشان داد رفت تا به کارهایش برسد.
بهرام چند ضربه ای به در زد و به سعید که روی تخت دراز کشیده بود نگریست .
سعید که متوجه حضور او شده بود پلک هایش را به آرامی بست و دوباره باز کرد .
بهرام جلو آمد و لبه تخت نشست ، دسته گل را روی میز کناری اش گذاشت و گفت :
- چطوری رفیق؟
سعید نگاهش را از او برگرفت و به دیوار رو به رویش خیره شد . بهرام پتوی او را بالاتر کشید و گفت : هوای اتاق چقدر سرده...
سعید لبخند کمرنگی زد و چیزی نگفت . بهرام گردنش را خم کرد و گفت :
- چقدر کم حرف شدی...چته؟
سعید به آرامی گفت :
- چی بگم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : از خواستگاریت بگو...رفته بودی خواستگاری دلربا؟
سعید با خونسردی گفت : آره....
بهرام با عصبانیت گفت : خودت میگفتی اون زن مناسبی برای من نیس...اونوقت چی شده که واسه تو مناسب شده؟ هان؟
سعید : جوابی ندارم که بهت بدم...
بهرام : خیلی پررویی سعید...می دونی دارم به چی فکر می کنم ؟ این که تو با نقشه قبلی باعث جدایی منو دلربا شدی...!!
سعید نیشخندی زد و گفت : درست فکر کردی...
بهرام با حیرت به سعید نگریست و گفت : چه جوری روت میشه اینو بهم بگی؟!
سعید در چشمان بهرام خیره شد و گفت : چرا باید احساسمو مخفی کنم؟
بهرام با ناراحتی گفت : چطور اینقدر بمن دروغ گفتی؟! بیچاره دلربا...چقدر سعی کرد دست تو رو پیشم رو کنه...ولی من احمق رو بگو که...
سعید صدایش را بلند کرد : همه چی رو گردن من ننداز...!!! تو هم بدت نمی یومد یه زندگی تازه رو شروع کنی...
بهرام نیشخندی زد و گفت : من؟! کی بود حلقه منو از انگشتم بیرون کشید؟ کی بود منو با فرزانه آشنا کرد ؟ هان؟
سعید با کلافگی گفت : ببینم مگه داره بهت بد می گذره؟
بهرام با عصبانیت گفت : تو گفتی فرزانه دانشجوهه...دختر خوبیه...با کمالاته...ولی همش دروغ بود....!!! خیلی بیچاره ای سعید...
سعید با حسادت به بهرام نگریست و گفت : حالا که چی؟ می خوای منو بزنی؟ می خوای تنبیه هم کنی؟ می بینی که خدا خودش مجازاتم کرده...
بهرام بلند شد و نفسش را با حرص بیرون داد سپس گفت :
- دلم واسه زن نجیب و باوفای خودم تنگ شده...می فهمی سعید؟ تنگ شده...می خوام برم و ازش بخوام دوباره بهم برگرده...
سعید با حسادت گفت : خب؟
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : فقط خواستم بدونی...بدونی که من و دلربا دوباره مث قبل میشیم...!
سعید با ناراحتی گفت : مبارکه...
بهرام بدون اینکه چیزی بگوید به آرامی از اتاق بیرون رفت.
سعید وقتی مطمئن شد بهرام رفته است چند بار مادرش را صدا زد وقتی که مادرش
آمد از او خواست شماره فرزانه را بگیرد و تلفن را روی آیفون بگذارد وقتی
مادرش از اتاق بیرون رفت صدای فرزانه از تلفن پخش شد :
فرزانه : بله؟
سعید : سلام فرزانه خانم...چطوری؟
فرزانه : اِ...سعید تویی؟ حالت چطوره؟
سعید : بدک نیستم...
فرزانه : چیزی شده؟ چرا صدات می لرزه؟
سعید : عصبانی ام...
فرزانه : از کی؟!
سعید : بهرام...
فرزانه : چی شده؟
سعید : بهرام همین الان اینجا بود....
فرزانه : خب؟
سعید : اون می خواد دوباره بره دنبال زن سابقش...
فرزانه : مگه من میذارم؟ باید خوابشو ببینه...
سعید : گفتم بدونی...
فرزانه : خیلی لطف کردی سعید جان...
سعید : آخه من یه دختر دایی که بیشتر ندارم...نمی خوام بعدا ناراحتی شو ببینم.
فرزانه : ممنون...
سعید : خواهش.
صدای بوق ممتد در اتاق پخش شد ، سعید لبخند کشداری زد و زیر لب گفت : حالا که من دیگه نمی تونم به دلربا برسم...تو هم نباید برسی!!!!
ادامه دارد...
بهرام روزهای سختی را پشت سر می گذاشت ، از آخرین باری که
سعید را دیده بود یک ماه می گذشت ولی حرفهای سعید هنوز در خاطرش بود ، هنوز
نمی توانست باور کند که سعید در تمام این مدت به زندگی او و دلربا حسادت
می کرده است . بعد از دیدار با سعید دچار یک تنهایی بیمار گونه شده بود ،
از وقتی به خانه می آمد وارد اتاقش می شد و تا شب خودش را همانجا حبس می
کرد ، به ظاهر ترجمه متون را انجام می داد ولی تمام فکرش به دلربا بود. در
تمام این مدت سعی کرده بود که به دیدارش برود و بابت همه کارهایی که انجام
داده و ناخواسته باعث رنج او شده بود عذرخواهی کند ولی هر بار نتوانسته
بود.
ذهنش مشوش بود ، روزهای اول ، فرزانه به طور مکرر با او تماس می گرفت و سعی
می کرد توجه او را دوباره به خودش جلب کند ولی هر بار که با بی تفاوتی و
لحن سرد بهرام مواجه می شد به اجبار تماس را قطع می کرد و حالا بعد از گذشت
بیست روز ، بهرام حتی یک تماس هم از جانب او دریافت نکرده بود و این برایش
جای بسی خوشحالی داشت ...
اکنون نوبت بهرام بود که سرنوشت را به خواسته خود تغییر بدهد ولی درخت شک و
تردید در وجودش رشد کرده بود و ترسی بی دلیل به ذهنش راه یافته بود.
ترس...؟!
آری...از این می ترسید که دلربا او را پس بزند و حتی اگر واقعا اینکار را
می کرد بهرام به او حق می داد ، کم بی حرمتی و تهمت به یگانه عشقش نزده
بود...
روز و شب به دیدار با دلربا فکر می کرد و منتظر فرصتی بود که این اتفاق بیفتد و بالاخره افتاد...
یکشنبه بود و نزدیک ظهر...
بعد از اینکه از شرکت بیرون آمد ، مصمم بود که دلربا را ببیند برای همین
با عجله سوار ماشینش شد و به سمت محله آنها براه افتاد . دوساعت بعد مقابل
در خانه آنها ایستاده بود ، نفسش را به آرامی بیرون داد و سعی کرد با نفس
کشیدن های عمیق به اضطرابش پایان دهد ، دستش را روی زنگ فشرد و منتظر شد تا
کسی در را باز کند . عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود زیر لب گفت :
- پس چرا در رو باز نمی کنن...؟
با پریشانی دوباره زنگ را فشرد و منتظر ماند ولی اینبار هم کوچکترین صدایی از داخل خانه شنیده نشد.
- با کی کار داری جوون؟!
صدای لرزان پیرزنی به گوشش رسید ، سرش را به سمت صدا برگرداند و زن پیر و
چادر به سر کرده ای را دید که با حیرت به او می نگرد ، بهرام لبخند کوتاهی
زد و گفت :
- مادر جون ...اینا خونه نیستن؟ هر چقدر زنگ می زنم کسی در رو باز نمی کنه...
پیرزن لبخند محوی زد و با تعجب گفت : مگه نمی دونی...؟!!!
بهرام با نگرانی گفت : چی رو...؟!
پیرزن گفت :
- الان دو هفته ای هست که از اینجا رفتند...
بهرام با ناراحتی گفت : چی؟! رفتند...؟
پیرزن سری تکان داد و گفت : آره اثاث کشی کردن و رفتن...
بهرام جلو آمد و گفت : کجا رفتن؟!
پیرزن ابروانش را بالا انداخت و گفت : من چه بدونم...فقط می دونم که رفتن...تو هم اینجا واینسا الکی...!
بهرام بار دیگر به در خانه نگریست ، با خودش گفت : دلربا تو کجایی؟
موبایلش را از جیب پیراهن بیرون آورد و شماره موبایل دلربا را گرفت ولی
خاموش بود. با قدم هایی لرزان به سمت ماشین اش رفت و با کلافگی درون آن
نشست حالا چگونه می توانست دلربا را در این شهر شلوغ و بزرگ پیدا کند...
سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و سعی کرد فکر کند ولی هیچ راه حلی به ذهنش
نرسید ، باید منتظر یک معجزه می بود، معجزه ای که دلربا را دوباره سر راهش
قرار دهد...
بسیار پریشان خاطر بود و سرش درد می کرد، پایش را روی پدال گاز فشرد و سعی
کرد تا رسیدن به خانه به هیچ چیز فکر نکند ولی نتوانست ، در تمام مدتی که
مشغول رانندگی بود چهره دلربا مقابل دیدگانش ظاهر می شد ، اصلا تمرکز لازم
را نداشت و چند بار نزدیک بود تصادف کند بنابراین تصمیم گرفت گوشه ای نگه
دارد و یک قهوه گرم در یکی از کافی شاپ ها بخورد تا کمی سرحال شود.
خوشبختانه در خیابانی که بود یک کافی شاپ به چشمش خورد و سریع ماشین را
متوقف کرد ، وارد کافی شاپ شد و یک قهوه سفارش داد ، در فاصله زمانی که
قهوه اش را بیاورند موبایلش را بیرون آورد و دوباره شماره دلربا را گرفت
ولی هنوزخاموش بود...
با پریشانی دستانش را روی پیشانی گذاشت و درحالیکه دو آرنجش روی میز قرار
داشت چمهایش را بست و دندان هایش را از ناراحتی به هم فشرد . صدای نواختن
زنده یک گیتار به گوشش رسید ، چشمانش را گشود و به سمت صدا برگشت ، چند پسر
جوان پشت یکی از میز ها نشسته بودند و چشمشان را با اشتیاق به یکی از
دوستانشان که مشغول نواختن گیتار بود دوخته بودند و بعضی هاشان هم با دست
به آرامی روی میز می کوبیدند و سعی می کردند ریتمی به آهنگ او بدهند ، پسر
گیتارزن که در چشمانش رگه ای از اشک نمایان بود با صدایی گرفته و محزون
شروع به خواندن کرد :
می دونی دل اسیره... اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جویم بسی بیهوده پویم
به من بگو بی وفا حالا یارکه هستی؟
خزان عمرم رسید... نوبها ر که هستی؟
می خوام برم دور دورا
دلم طاقت نداره
دست غم تو داره
روزامو می شماره...
بهرام شانه هایش را با ناراحتی بالا انداخت و سعی کرد جلوی ریزش اشک هایش
را بگیرد ولی نتوانست ، خیلی سخت بود این ترانه را با صدای پسر دل شکسته
میز کناری بشنود و به یاد دلربا نیفتد...
آهی کشید و به فنجان قهوه ای که روی میز بود نگریست ، حتی متوجه نشد که چه
وقت سفارشش را آوردند ، فنجان را برداشت و جرعه ای از آن نوشید ، گلویش را
بغض عجیبی می فشرد...
***
بهرام کتش را که درآورده بود روی شانه
انداخت و با ناراحتی کلید را در قفل چرخاند . با قدم هایی شمرده وارد خانه
شد و بی آنکه سرش را بالا بگیرد به سمت سالن آمد. فرخنده که امروز هم مانند
روزهای دیگر پسرش را ناراحت و رنجور می دید از کنار شومینه بلند شد و با
نگرانی به سمت او آمد ، مقابلش ایستاد و گفت :
- بهرام؟ چیه باز؟ چرا هنوز پکری؟
بهرام سرش را بالا آورد و درحالیکه سعی می کرد نگاه گریانش را از مادر بدزدد گفت :
- دلم گرفته...امروز خیلی دلم گرفته...
فرخنده دست روی شانه او گذاشت و با مهربانی گفت : واسه چی؟
بهرام چیزی نگفت و مانند مرده متحرکی با حالتی یخ زده و بی روح از پله ها
بالا رفت تا پشت در اتاقش بتواند ضجه هایی که از صبح در دلش انبار کرده بود
را بیرون بدهد بی آنکه نگران نگاه ترحم آمیزی باشد.
و فرخنده هم این را خوب می دانست ، نگران پسرش بود ولی نمی توانست کاری
انجام دهد که او را خوشحال کند ، از اینکه رنج کشیدن پسرش را می دید بسیار
ناراحت بود ولی نمی دانست که باید چکار کند که به این رنج خاتمه دهد ، با
عصبانیت به سمت شومینه رفت و همانطور که روی صندلی چوبی خود می نشست میله
فلزی کنار شومینه را برداشت و آن را در میان شعله های فروزان حرکت داد ،
باید با غرورش می جنگید تا پسرش را بار دیگر خوشحال می دید...
***
- پیداش کردم....پیداش کردم...
فرخنده با شنیدن صدای بهرام دست از چیدن میز صبحانه برداشت و با تعجب به سالن آمد نگاهی به چهره بشاش و خندان پسرش انداخت و گفت :
- چیه اول صبحی؟!!
بهرام کتش را به تن کرد و درحالیکه به سمت جای کفشی می رفت گفت : می دونم کجا پیداش کنم....
فرخنده همانطور که پشت سر بهرام می آمد گفت : کی رو پیدا کنی؟!
بهرام کفش هایش را برداشت و به پا کرد سپس گفت : دلربا رو...
فرخنده لبخند کمرنگی زد و گفت : مگه گم اش کرده بودی؟!!
بهرام در خانه را باز کرد و درحالیکه چشمهایش از خوشحالی به اشک افتاده بود
گفت : آره...آر ه...گم اش کرده بودم ولی الان پیدا شد...یعنی امیدوارم که
پیدا شده باشه....من میرم مامان...بعدا می بینمت.
فرخنده با حیرت گفت : صبحونه نخوردی که...
بهرام همانطور که به سمت ماشینش می دوید گفت : مهم نیس...
فرخنده با تعجب رفتن او را نگریست سپس به داخل رفت .
بهرام بسیار هیجان زده بود ، دیشب با گریه به خواب رفته بود ولی اکنون
لبخند یک لحظه هم از لبانش جدا نمی شد ، صبح که از خواب بیدار شده بود
ناگهان به یاد آخرین دیداری که با دلبر داشت افتاد ، همان روزی که سعید
تصادف کرده بود دلبر به دیدنش آمده بود و از او درخواست کرده بود تا دوباره
به دلربا رجوع کند چون می دانست که خواهرش و او چقدر همدیگر را دوست
دارند حتی شماره تلفن و آدرس جایی که دلربا کار می کرد را به او داده بود
تا حتما به دیدار او برود ولی بهرام بخاطر رابطه ای که با فرزانه داشت
هیچوقت اینکار را نکرده بود و الان با داشتن آدرس محل کار دلربا فقط چند
دقیقه ای با رویای این یک ماه فاصله داشت اگر دلربا را می دید چقدر خوشحال
می شد...
وقتی به شرکت رسید مستقیما به سمت اتاق آقای صمدی رفت ، منشی که دختر جوانی بود با دیدن او از جای بلند شد و با اعتراض گفت :
- آقا...آقا...صبر کنید! کجا دارید می رید؟
بهرام با شنیدن صدای منشی ایستاد و رویش را به سمت او گرداند و گفت : من باید مدیر عامل رو ببینم!
منشی سرش را تکان داد و گفت : باشه...ولی لطفا اجازه بدید با ایشون هماهنگ کنم.
بهرام جلو آمد و به منشی که در حال گرفتن شماره مدیر عامل بود نگریست سپس گفت :
- خانم شکوری اینجا هستند؟
منشی با تعجب به بهرام نگریست و گفت : خانم شکوری؟!
هنوز بهرام جواب نداده بود که منشی مشغول صحبت با آقای صمدی شد سپس بی آنکه
چیز دیگری بگوید دستش را به نشانه اجازه ورود به اتاق بالا برد و مشغول
کارهای خودش شد ، بهرام سرش را تکان داد و با قدم هایی بلند به سمت اتاق
رفت ، چند ضربه کوتاه به در زد و وارد شد ، آقای صمدی مشغول یادداشت چیزی
روی کاغذ مقابلش بود ، بهرام سرفه کوتاهی کرد و گفت :
- سلام...
آقای صمدی چشمانش را از کاغذ برداشت و به او نگریست سپس با لحن مهربانی گفت : به به...ببین کی اینجاس؟!! سلام آقای آریایی...
بهرام جلو آمد و دستش را به سمت آقای صمدی دراز کرد ، آقای صمدی دست او را
به گرمی فشرد و درحالیکه عینک دسته باریکش را از چشم بر می داشت گفت :
- چه کمکی از دست من ساخته س؟!
بهرام با پریشانی گفت : شما از زن من خبر دارید؟
آقای صمدی چشمانش را کمی ریز کرد و گفت : زن ِ تو؟!
بهرام آهی کشید و گفت : زن سابقم...خانم شکوری!
آقای صمدی خندید و گفت : بله ...متوجه شدم...
بهرام با کلافگی گفت : اون اینجا کار می کنه درسته؟
آقای صمدی : آره...قبلا اینجا کار می کرد...
بهرام : قبلا؟!
آقای صمدی : بله...
بهرام : یعنی دیگه اینجا نیست؟!
آقای صمدی : نه...
بهرام :حالا من چکار کنم؟!
آقای صمدی : چرا اینقدر پریشونی؟!!!
بهرام : وای خدای من...دیگه نمی تونم پیداش کنم!
آقای صمدی : چطور؟!
بهرام : اون از خونه قبلی شون رفته...اینجا هم که نیست...یعنی کجاس؟
آقای صمدی : واسه چی می خوای ببینیش؟
بهرام خواست جواب او را بدهد که زنگ تلفنی که روی میز بود به صدا در آمد و
مجبور به سکوت شد ، آقای صمدی عذرخواهی کرد و بلافاصله گوشی تلفن را برداشت
و مشغول صحبت شد :
- بله؟ وصل کنید...سلام...خوبی دخترم؟ مامان چطوره؟...چی؟!...مگه ساعت
چنده؟...تا نهار خودم رو می رسونم...آره...پیمان اونجاس؟ نه...کاریش
ندارم...مراقب خودت باش...ببینم دخترم امروز تموم وقت خونه ای؟ خوبه...فکر
کردم کلاس داری...باشه...باشه....خدا نگهدار!
و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و درحالیکه می خندید گفت :
- امون از دست این بچه ها...آهان...نگفتی...واسه چی می خوای ببینیش؟
بهرام با ناراحتی گفت : من ...من...می خوام...می خوام...
- راحت باش...بشین و بگو.
آقای صمدی این را گفت و به مبلی که در اتاق بود اشاره کرد ف بهرام روی مبل
نشست و نگاه گریانش را به نقطه ای نامعلوم دوخت سپس با بغض گفت :
- دلم واسش تنگ شده....واسه خانومی و مهربونیش...دلم می خواد ازش معذرت بخوام...خیلی دلشو شکستم...چقدر بهش تهمت زدم...
آقای صمدی خودکاری به دست گرفت و گفت :
- یادمه گفته بودی با یه زن دیگه آشنا شدی...پس اون یکی چی شد؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : باهاش بهم زدم...
آقای صمدی سرش را تکان داد و روی تکه کاغذی که مقابلش بود چیزی نوشت و آن را به سمت بهرام گرفت ، بهرام به کاغذ اشاره کرد و گفت :
- این چیه؟!
آقای صمدی نیشخندی زد و گفت : یه آدرس...!!
بهرام بلند شد و کاغذ را از دست او گرفت سپس گفت : آدرس کجا؟!
آقای صمدی با مهربانی گفت : آدرس خونه ای که دلربا الان اونجاس...
بهرام با حیرت گفت : واقعا...؟!!
آقای صمدی خندید و گفت : چرا معطلی ...؟!! مگه نگفتی دلت واسش تنگ شده؟!!
اشک از چشمان بهرام سرازیر شد ، سرش را به آرامی تکان داد و گفت : آره...خیلی تنگ شده...ممنون...واقعا ممنون.
آقای صمدی عینکش را دوباره به چشم زد و گفت : برو ببینم چکار می کنی!
بهرام لبخند کمرنگی زد و با هیجان از اتاق بیرون رفت ، از اینکه آدرس خانه
جدید دلربا را پیدا کرده بود واقعا خوشحال بود ، با نهایت سرعت به سمت محلی
که آدرسش روی کاغذ نوشته شده بود حرکت کرد ، سر راه به گل فروشی رفت و
دسته گل زیبایی خرید ، در تمام مدتی که رانندگی می کرد با صدای بلند می
خندید ، هنوز هیجان زده بود چند بار با صدای بلند گفت :
- خدایا متشکرم...خدایا قربونت بشم...خدا خیلی بزرگی...!!
آدرس سر راست و راحتی بود برای همین خیلی زود خودش را به آنجا رساند ، چیزی
که باعث تعجبش شده بود خیابانی بود که خانه جدید دلربا در آن واقع شده بود
، در شمالی ترین نقطه تهران که منطقه اعیون نشینی بود...
نمی دانست که دلربا پول خرید خانه را از کجا بدست آورده است ولی اکنون این
چیزها برایش مهم نبود فقط می خواست دلربا را ببیند ولو برای چند ثانیه...
عطش دیدن دوباره دلربا او را به اینجا کشانده بود و تا او را نمی دید و با او صحبت نمی کرد این عطش فروکش نمی کرد...
دسته گل را به دست گرفت و از ماشین پیاده شد ، مقابل در خانه ویلایی و شیکی
که متعلق به دلربا بود ایستاد و زنگ را فشرد ، صدای قدمهایی از پشت در
شنیده شد و سپس صدای ظریف دلربا را شنید :
- بله؟ کیه...؟
بهرام نفسش را به آرامی بیرون داد و گفت : منم...
در باز شد و چشمان گریان بهرام با چشمان عسلی دلربا برخورد کرد ، دلربا که
انتظار دیدن بهرام را آنجا نداشت مانند تکه چوبی خشکش زد ، بهرام توانست
رگه های اشک را در چشان او ببیند ، زیر لب با صدایی گرفته گفت : سلام...
دلربا که گویی تازه به خودش آمده بود ، نگاهش را از او بر گرفت و به سردی
سلام داد ، بهرام لبخند تلخی زد و درحالیکه به چهره زیبا و معصوم دلربا
خیره شده بود گفت :
- خیلی ممنون که نمی پرسی حالم چطوره...تا مجبور نشم دروغ بگم که خوبم...!
دلربا اخمی کرد و گفت : چی شده یاد من کردی؟!! ببینم پس نامزدتون کجان؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : باهاش بهم زدم...!!!
دلربا با تمسخر خندید و گفت : پس بگوکه یاد من افتادی...
بهرام با ناراحتی گفت : خواهش می کنم اینقدر تیکه ننداز...دلربا...من پشیمونم...منو ببخش.
دلربا با عصبانیت گفت : بخشیدمت...حالا برو!!
و بدون اینکه منتظر بماند تا بهرام چیز دیگری بگوید به داخل رفت و در را بست ، بهرام با ناراحتی به در کوبید و گفت :
- دلربا...گوش کن...من اشتباه کردم...حالا فهمیدم که همه حرفات راست
بوده...تازه فهمیدم سعید چه آدم پست و دروغگویی بوده...بذار باهات حرف
بزنم...
بهرام مدتی همانجا پشت در منتظر ماند ولی جوابی نشنید ، خسته و بی رمق روی
جدول کنار خیابان نشست ، دلش می خواست یک دل سیر گریه کند ولی اشک هایش هم
دیگر خشک شده بود ، در حال و هوای خودش بود که ماشینی مقابل پایش ترمز کرد ،
سرش را بالا آورد و به راننده ماشین نگریست سپس با حیرت گفت :
- شمایید....؟!!!!
ادامه دارد...