رمان عاشق بودیم
دلربا وارد شرکت شد و به طبقه سوم رفت ،
در اتاق مدیریت را باز کرد و پشت میز منشی نشست ، وقتی به این فکر می کرد
که جای فریماه را در آن اتاق گرفته است ناراحت می شد چون دختر خوبی بود و
دلربا دوست نداشت او کارش را از دست دهد. دلربا کامپیوتر را روشن کرد و
مشغول بررسی فایل های درون آن شد در همان لحظه آقای صمدی از در وارد شد و
نگاهی مهربانانه به او انداخت ، دلربا بلند شد و سلام داد ، آقای صمدی
لبخند گرمی زد و درحالیکه دستگیره در اتاقش را می فشرد ، روی به او کرد و
گفت :
- کارها خوب پیش میره؟
دلربا لبخند کمرنگی زد و به پرونده هایی که روی میز قرار داشت نگریست سپس گفت :
- خب هنوز چندان به کارم وارد نیستم...هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه!
آقای صمدی خندید و گفت : لازمه اینکار داشتن نظم و پشتکاره...و من می دونم شما از پسش برمیاید خانم شکوری و خیلی زود عادت می کنید!
دلربا سرش را تکان داد و گفت : ببخشید..
آقای صمدی به سمتش آمد و گفت : چیزی شده؟!
دلربا با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : شما نباید اون وسایل رو به
خونمون می آوردید...درسته که وضع مالیمون چندان خوب نیس ولی دیگه...
آقای صمدی حرف او را قطع کرد و گفت :
- من به همه کارمندهام این وسایل رو میدم...یک جور هدیه س...
دلربا اخمی کرد و گفت : آقا پسرتون هم همینو گفتن...ولی متاسفانه من نمی تونم باور کنم...!
آقای صمدی چیزی نگفت وفقط با لبخندی ملیح به چهره پریشان دلربا نگریست ، دلربا مقنعه اش را درست کرد و گفت :
- یه چیز دیگه هم باید بگم...منشی قبلیتون رو نباید اخراج می کردید...من مثل اون سریع و خوب نیستم...
آقای صمدی ابروانش را از تعجب بالا برد و گفت :
- کی به شما گفته من ایشون رو اخراج کردم؟!
دلربا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت...آقای صمدی همانطور که به سمت اتاقش می رفت با صدایی رسا گفت :
- خانم نیکخواه در طبقه دوم مشغول به کار هستند...!
دلربا با تعجب رفتن او را به داخل اتاق نگریست سپس از خوشحالی جیغ کوتاهی
کشید و خواست به دیدار فریماه برود که پیمان وارد شد و دلربا دوباره به پشت
میز برگشت ، پیمان با جدیت نگاهی به دلربا انداخت و گفت :
- داشتید جایی می رفتید؟!
دلربا من من کنان گفت : نه...فقط ...خواستم پنجره رو باز کنم...
پیمان که از چهره اش مشخص بود حرف دلربا را باور نکرده است نیشخندی زد و
گفت : اینجا کولر داره خانم شکوری...هر وقت احساس گرما کردید می تونید از
کولر استفاده کنید...هر چند الان مهر ماه هست و نیازی به استفاده از اون
ندارید...
دلربا سرش را تکانی داد و چیزی نگفت ، از اینکه مردی چون پیمان که به نظر
خیلی مغرور و خودپسند بود آنطور به او دستور می داد متنفر بود ولی به خاطر
کارش نتوانست چیزی بگوید ...
آن روز دلربا کارهای نیمه تمامی که در شرکت داشت را انجام داد ،حالا مرتب
کردن پرونده ها به نظرش راحت تر می آمد ، درصورتیکه در اول صبح وقتی حجم
پرونده های روی میز را دید بسیار عصبی و پریشان شده بود ...
وقتی ساعت اداری به اتمام رسید ، دلربا با عجله از شرکت بیرون آمد و کنار
خیابان ایستاد و منتظر آمدن تاکسی شد . ناگهان چشمش به فریماه افتاد که در
سمت دیگر خیابان ایستاده بود و برایش دست تکان داد، فریماه هم متوجه شده او
شد و برایش دست تکان داد ولی خیلی زود تاکسی مقابل پایش ترمز کرد و او
سوار شد ، دلربا آهی کشید و به ماشین هایی که در حال عبور بودند نگریست ،
دریغ از یک تاکسی زرد رنگ...
با ناراحتی سرش را پایین انداخت و به بوق هایی که ماشین ها برایش یه صدا در
می آوردند گوش کرد ، اعصابش خیلی خرد شده بود همیشه هر وقت تنهایی منتظر
تاکسی می ایستاد و این بوق ها را می شنید عصبی می شد ، همانطور که نگاهش
به کف خیابان خیره مانده بود ، صدای بوق بلندی توجهش را جلب کرد ، سرش
را بالا آورد و به راننده ماشین مدل بالایی که مقابلش نگه داشته یود نگریست
، آقای صمدی بود ...
دلربا جلو رفت و گفت : سلام....مشکلی پیش اومده؟
آقای صمدی لبخند کمرنگی زد و گفت : سلام...سوار شید می رسونمتون!!
دلربا با بی میلی گفت : نه..مزاحمتون نمیشم...الان تاکسی می یاد!
آقای صمدی خم شد و درحالیکه در جلوی ماشین را برای دلربا باز می کرد گفت :
- اگه می خواست بیاد ...بایستی تا حالا می اومد...سوار شید ، اینجا محیط خوبی نداره!
دلربا سرش را به نشانه اطاعت تکان داد و سوار ماشین شد ، در طول راه صحبت
زیادی بین آنها رد و بدل نشد ولی دلربا به این خاطر خوشحال و راضی به نظر
می رسید چون واقعا مقابل آقای صمدی معذب بود ...
وقتی آقای صمدی ماشین را مقابل خانه آنها نگه داشت ، دلربا پیاده شد و تشکر کرد ، آقای صمدی خندید و گفت :
- من که کاری نکردم...باعث افتخار بود که خانمی مث شما رو به منزل رسوندم...
و با زدن یک بوق کوتاه از دلربا خداحافظی کرد و رفت . دلربا خیلی از رفتار
آقای صمدی ، خجالت زده شده بود به اطراف نگریست تا مبادا همسایه ای یا
آشنایی او را دیده باشد سپس با خیال راحت کلیدش را از کیف در آورد و در قفل
در چرخاند ، هنوز در را باز نکرده بود که صدای خشمگین بهرام را از پشت سر
شنید :
- پس کسی که بخاطرش منو پس زدی این بود...!
دلربا به پشت سرش نگریست و بهرام را درحالیکه به شدت پریشان و عصبی به نظر می رسید آنجا دید با تعجب گفت :
- بهرام تو اینجا چکار می کنی؟!
بهرام با ناراحتی گفت : چیه ؟! نکنه فکر کردی می ذارم هر غلطی که خواستی بکنی...؟!
دلربا در حالیکه بسیار گیج شده بود گفت :
- چرا با من اینجوری حرف می زنی؟! تو حق نداری ...
بهرام غرید و گفت : خودت با غریبه ها نشست و برخاست می کنی ...اونوقت منو به خاطر کار نکرده محکوم به خیانت می کنی؟ آره؟!
دلربا درحالیکه بغض کرده بود گفت : غریبه ها؟! داری از چی حرف می زنی؟!!!
بهرام نیشخندی زد و گفت :
- همونیکه الان از ماشینش پیاده شدی...
دلربا نفس راحتی کشید و گفت : اون فقط...
که بهرام جلو آمد و با حرص گفت : یه کلمه هم حرف نزن...!
دلربا با ناراحتی گفت : تو داری اشتباه می کنی من...
و بقیه حرفش را با سیلی محکمی که از جانب بهرام به گونه اش برخورد کرد ،
فرو داد و دستش را با بهت روی گونه ملتهبش گذاشت .بهرام با خشمی که در او
بی سابقه بود نگاهش کرد:
- دیگه حالم ازت بهم می خوره...بخاطر اینکه روی کثافت کاری های خودت سرپوش
بذاری می خواستی منو متهم به خیانت کنی...تو دیگه چه جور آدمی هستی؟!! من
طلاقت میدم دلربا...
بهرام این را گفت و بدون اینکه لحظه ای معطل کند با بی اعتنایی به اشک
هایی که روی گونه های دلربا سر می خورد به سمت ماشینش رفت و از آنجا دور شد
.
دلربا درحالیکه چشمهایش خیس بود به داخل خانه رفت ، وقتی فرنگیس او را با
آن قیافه و چشمان قرمز اشک آلود دید با نگرانی علت این وضع را پرسید و
دلربا نیز همه چیز را برای مادرش تعریف کرد ، در آخر فرنگیس گفت :
- باید همه چیز رو واسه بهرام توضیح بدی...اون حتما دچار سوء تفاهم شده...
و بلند شد و به سمت میز تلفن رفت تا شماره بهرام را بگیرد که دلربا جیغ زد و
گفت : نه...نه مامان...نمی خوام بهش زنگ بزنی...من کار بدی نکردم که به
کسی توضیح بدم!
فرنگیس با ناراحتی گوشی تلفن را سرجایش گذاشت و گفت : منم می دونم تو کار بدی کردی...ولی بهرام هم باید اینو بدونه!!
دلربا اشک هایش را پاک کرد و با صدایی که از ناراحتی می لرزید گفت : بهرام
اصلا بمن اطمینان نداره...حتی نذاشت واسش توضیح بدم...مامان توی چشمام زل
زد و گفت طلاقم میده...مامان من دیگه خودم رو کوچیک نمی کنم...اگه کسی باید
معذرت بخواد ، اون بهرامه...تو هم نباید بهش زنگ بزنی...!!
دلربا سرش را پایین انداخت و دوباره به هق هق افتاد ، فرنگیس به آشپزخانه
رفت تا لیوانی آب برای او بیاورد ، شانس اورد که خواهر و برادرش خانه
نبودند وگرنه آنها را هم با گریه هایش ناراحت می کرد...
چند روزی گذشت و در تمام این مدت دلربا پریشان خاطر به نظر می آمد ، حتی در
محل کار نیز نمی توانست وظایف خود را به خوبی انجام دهد و حضور ذهن خوبی
نداشت...
آن روز خیلی خسته بود و دلش می خواست با رسیدن به خانه یک خواب ارام داشته
باشد ولی وقتی به خانه رسید با دیدن مادرش کنار مردی موتور سوار فهمید که
باید اتفاق بدی افتاده باشد ، جلو رفت و از مادرش خواست بگوید آنجا چه خبر
است ، فرنگیس درحالیکه بسیار ناراحت به نظر می رسید به مرد اشاره کرد ،
دلربا به مرد که چند پاکت نامه بزرگ در دستش بود نگریست و گفت : شما با کی
کار دارید؟!
مردی نگاهی گذرا به دلربا انداخت و گفت : شما خانم دلربا شکوری هستید؟
- بله...
دلربا این را گفت و منتظر ماند تا مرد بیشتر توضیح دهد که او بی مقدمه گفت :
- خانم واستون احضاریه اومده...باید برید دادگاه خانواده! حالا اینجا رو امضا کنید...
دلربا خودکار مرد را گرفت و امضایی روی برگه زد سپس پاکت را گرفت و
درحالیکه همراه مادرش به داخل خانه می رفت آن را باز کرد ، حق با مرد پستچی
بود برگه ای که در دستش بود احضاریه دادگاه بود ، ظاهرا بهرام درخواست
طلاق کرده بود ، شانه های دلربا از خشم لرزید و آب دهانش خشک شد ، احساس
کرد غرورش جریحه دار شده است...
ادامه دارد...
-----------------------------------
- پس بالاخره تصمیم گرفتی طلاقش بدی...!
بهرام فنجان چای در دستش را روی میز گذاشت و با ناراحتی گفت :
- آره مامان...من اشتباه فکر می کردم که دلربا زن نجیب و خوبیه...
لبخند رضایت بخشی روی صورت فرخنده نقش بست درحالیکه چای می نوشید گفت :
- من که بهت گفته بودم...نتیجه عشقی که توی یک نگاه بوجود بیاد اینه...!!
بهرام باحسرت گفت : ولی من خیلی دلربا رو دوس داشتم...هنوزم...
و با نگاهی زیر چشمی به مادرش ، حرفش را ناتمام گذاشت ، فرخنده از روی
کاناپه بلند شد و به سمت تلویزیون رفت و آن را روشن کرد سپس درحالیکه کنترل
به دست به سمت بهرام می آمد گفت :
- امروز نیلوفر زنگ زد...
بهرام باهیجان پرسید : حالش چطور بود؟!
فرخنده خندد و گفت : خوشحال تر از همیشه به نظر می اومد...البته حدس می زنم...چون این شادی فقط توی صداش بود!!
بهرام با پریشانی گفت : منظورتون چیه؟!
فرخنده روی کاناپه نشست و گفت : فکر نمی کنم به این زودی ها بتونه تو رو فراموش کنه...
بهرام چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت ...
فرخنده ادامه داد : حالا که داری از دلربا جدا میشی...بهتری بری دنبال نیلوفر...اون دختر مناسبی برای همسری تو هست!
بهرام با عصبانیت بلند شد و گفت : دیگه این حرفو نزنید مامان!! من نیلو رو
همیشه به چشم خواهرم دیدم و اگه قرار باشه پای زن دیگه ای توی زندگی من باز
بشه مطمئن باشید اون نیلوفر تخواهد بود...
سپس به سمت پله ها رفت لحظه ای ایستاد و سپس دوباره به سمت مادرش برگشت و
گفت : هر چند بعید می دونم زن دیگه رو بتونم دوست داشته باشم...!!
بهرام با اندوهی که در نگاهش بود از فرخنده فاصله گرفت و از پله ها بالا
رفت ، می دانست که همین روزها باید خودش را برای حضور در دادگاه آماده کند
ولی هنوز در شک و تردید به سر می برد ، قلبا دلربا را دوست داشت ولی خیانت
او را نمی توانست تحمل کند، وقتی به روزهای جدایی فکر می کرد از اینکه
اینقدر زود برای طلاق دست به کار شده به خودش لعنت می فرستاد، زیر لب گفت :
- خدا راه درست رو نشونم بده...خدا کمکم کن...!!
وارد اتاقش شد و روی تخت دراز کشید مدتی را همانجا ماند و فکر کرد نمی
توانست راه درست را پیدا کند بی اختیار دستش به سمت گوشی تلفن رفت و شماره
سعید را گرفت :
بهرام : الو...؟ سلام سعید...
سعید : سلام بهرام جان، چی شده؟ چرا صدات اینقدر گرفته؟!!
بهرام : من تقاضای طلاق کردم...
سعید : تو رو خدا منو طلاق نده، گناه دارم!!
صدای خنده سعید در گوشی پیچید ، بهرام با کلافگی دستش را بر پیشانی عرق کرده اش کشید و گفت :مسخره ام نکن...
سعید :مسخره؟! واسه چی باید مسخره کنم؟ مطمئن باش بهترین کار رو داری می کنی...
بهرام : سعید؟!
سعید : بله...؟
بهرام : تو از کجا فهمیدی دلربا با یه مرد دیگه رفت و آمد داره؟
سعید : اتفاقی دیدمشون...واسه کاری رفته بودم اون سمت شهر...می دونی که...من زیاد جنوب شهر رفت و آمد نمی کنم...
بهرام : که اینطور...اگه تو نبودی من هیچوقت نمی فهمیدم...ممنونم که بمن گفتی!!
سعید : من که گفتم...ما مثل برادریم....من همیشه هوای تو رو دارم بهرام...
بهرام: من...من میگم شاید دلربا از کارش پشیمون باشه و بتونیم دوباره زندگی کنیم...
سعید تقریبا فریاد زد:
- چی؟!! پشیمون شده باشه؟ ببینم اصلا توی این مدت یه زنگ زد از خودش دفاع کنه ؟
بهرام : نه...
سعید : چون ممی دونه دیگه نمی تونه این یکی رو حاشا کنه...این بار دومش هست
که داره با مردای غریبه میره اینور و اونور ...معلوم نیس قبلا هم اینجوری
بوده یا نه...ولی اینو بدون حتما توی اینده بازم از این کارها می
کنه...شنیدی که میگن ترک عادت موجب مرضه؟...دلربا هم هیچوقت نمی تونه این
کارهای زشتش رو ترک کنه...
بهرام با پریشانی گفت : آخه من که اینقدر از لحاظ عاطفی ساپورتش می کنم...دیگه چی میخواد؟!
سعید : اینو باید از خودش بپرسی...!! واسه طلاق دادن دلربا یه ذره هم شک به
دلت راه نده...می دونم بهترین کاره...روز دادگاه هر وقتی بود منو صدا کن
تا باهات بیام...
بهرام : ممنونم سعید...خیلی دو دل بودم ولی با شنیدن حرفای تو دیگه مطمئن
شدم دارم بهترین تصمیم رو می گیرم...ولی چه حیف شد...من خیلی دلربا رو دوس
داشتم...
بغضی که گلوی بهرام را می فشرد اجازه صحبت کردن بیشتر به او نداد به ناچار گوشی تلفن را سرجایش گذاشت و ضجه ای خاموش زد...
***
روز دادگاه فرا رسید ، دلربا به تنهایی آمده بود تا با امضای حکم طلاق به
زندگی مشترک خود و بهرام پایان بدهد ، دلربا راهروهای شلوغ دادگاه خانواده
را با قدم هایی محکم طی کرد ، در چهره اش رضایت و غرور موج می زد ولی کسی
نمی دانست که قلبش همچون تکه کاغذی از غم این درد مچاله شده است ، به
انتهای راهروی مورد نظرش که رسید چشمانش به دنبال بهرام گشت ، خیلی زود
توانست او را پیدا کند ، لباسی سر تا پا مشکی پوشیده بود و سر به زیر به
دیوار سرد و نمور راهرو تکیه داده بود، دلربا جلو رفت و سعی کرد در این
برخورد ضعف خود را نشان ندهد ، بوی ته سیگاری که کف راهرو افتاده بود و آتش
درونش هنوز روشن بود به مشامش رسید ، سردرد گرفت و به سرفه افتاد ، بهرام
با شنیدن صدایی آشنا درمیان آن شلوغی به سمت او رفت و عاقبت توانست دلربا
را ببیند ، بهرام سینه اش را جلو داد و با لحنی مغرورانه گفت :
- شناسنامه ت رو آوردی؟!
دلربا سری تکان داد و با حرص گفت : تو چی؟! شناسنامه ت رو آوردی دیگه؟ من نمی تونم هر روز وقتم رو بذارم و بیام اینجا...
بهرام نیشخندی زد و گفت : نترس...امروز دیگه آخرین روزه...خود قاضی هم فهمیده که ما دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم...
دلربا بدون اینکه حرفی بزند به گوشه ای رفت و منتظر شد تا اسمشان را
بخوانند ، بهرام در نظرش خیلی خونسرد می آمد ولی خودش از درون پریشان بود ،
هنوز هم بهرام را دوست داشت و این را از آخرین شامی که مهمان او بود
دریافته بود ولی با وجود تهمتی که بهرام به او زده بود دیگر نمی خواست
بیشتر از این به این زندگی مسخره که هر روزش دعوا بود ادامه دهد و وقتی
اسمشان را خواند نفس راحتی کشید و با رضایت داخل شد ، قاضی دوباره آنها را
به بخشش و ادامه دادن زندگی شان ترغیب کرد ولی بهرام اعتراض کرد و بی
رحمانه در مقابل تمام کسانی که در اتاق بودند خطاب به دلربا گفت :
- این بهم خیانت کرده آقای قاضی...من دیگه به این خانوم به چشم همسرم نگاه نمی کنم...دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم...
دلربا جلوی گریه اش را گرفت و مانع د تا اشک هایی که پشت سد غرور حبس شده بودند به پایین سرازیر شوند ، با صدایی لرزان به قاضی گفت :
- منم دیگه خسته شدم آقای قاضی...من به شوهرم اطمینان ندارم...دیگه هم نمی تونم و نمی خوام بهش اطمینان کنم...
دلربا متوجه نگاه عصبی بهرام به خودش شد ف لبخندی پیروزمندانه زد باید به بهرام ثابت می کرد که فقط او نیست که خواهان جدایی ست...
قاضی که وضع را اینطور دید حکم طلاق آنها را صادر کرد ، بهرام بلند شد و
بدون لحظه ای تردید دفتر مخصوص را امضا کرد و دوباره سرجایش برگشت ، دلربا
اصلا انتظار نداشت بهرام اینقدر راحت به همه عشقی که نسبت به او داشت پشت
کند بنابراین با اینکه دلش می خواست همانجا فریاد بزند که :
- من دیوانه وار شوهرم رو دوس دارم و میخوام باهاش زندگی کنم...
ولی برای اینکه بیشتر از پیش خوار و خفیف نشود بلند شد و با اینکه دستانش
به شدت می لرزید روی دفتر را امضا کرد ، قاضی متوجه دستان لرزان دلربا شد و
به ارامی گفت :
- حالت خوبه دخترم؟!
دلربا سرش را تکان داد و قاضی همان لحظه توانست قطره اشکی که از گوشه چشم
او سرازیر شده بود را به وضوح ببیند ، آن لحظه بود که نگاه ملامت باری به
بهرام که با سنگدلی به ساعت مچی اش نگاه می کرد و معلوم بود حسابی حوصله اش
سر رفته انداخت...
وقتی دلربا و بهرام از ساختمان دادگاه بیرون آمدند، بهرام رو به دلربا کرد و
گفت : خب...قصه ما دو تا تموم شد...خیلی متاسفم که توی زندگیم تو رو
دیدم...
قلب دلربا مانند شیشه ای که ترک خورده بود به ناگهان شکست ، نگاه گریانش را
به بهرام دوخت و خواست چیزی بگوید که صدای سعید را از چند متر آنطرف تر
شنید ، به آن سمت برگشت و متوجه سعید شد که کنار ماشین اش ایستاده بود
برای بهرام دست تکان می داد ، بهرام با صدایی بلند خطاب به او گفت :
- الان میام...
سپس به دلربا نگریست و گفت : چیزی می خواستی بگی...
دلربا لبش را گزید و درحالیکه سرش را به تکان می داد با صدایی خاموش گفت : نه...
بهرام پوزخندی زد و گفت : خداحافظ خانم شکوری!
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند به سمت سعید رفت ، دلربا رویش را از آنها
برگرداند و درحالیکه سیل اشک هایش جاری شده بود دوان دوان به سمت خیابان
رفت تا سوار اولین ماشین بشود..
یواش گفتم دوست دارم...
واسه اینه که نشنیدی
بلد نیستم که بد باشم
نگو اینو نفهمیدی
بذار باشم کنار تو...
کنار عطر این احساس...
بذار حبس ابد باشم
توی عشقی که برام رویاست
میخوام با گریه اینبارم
بگم خیلی دوست دارم
اگه بازم پشیمونی
به روت اصلا نمی یارم...
***
هوا رو به تاریکی رفته بود که سعید مقابل یکی از بهترین رستوران هایی که می
شناخت نگه داشت ، بهرام که از ظهر تابحال افسرده و ناراحت به نظر می رسید
با توقف ماشین نگاهی به سعید که در حال باز کردن کمربند ایمنی اش بود
انداخت و با تعجب گفت :
- واسه چی نگه داشتی؟!
سعید خندید و گفت : واسه اینکه این شکم ما دیگه طاقت نداره...
- میخوای بری چیزی بخوری؟
سعید با تعجب به چهره درمانده بهرام نگاه کرد و گفت : مگه تو نمی یای؟!!
بهرام با بیحوصلگی گفت : نه...تو برو ...فقط زود بیا!
سعید از ماشین پیاده شد و به سمتی که بهرام نشسته بود رفت ، در ماشین را برایش باز کرد و گفت :
- پاشو ببینم....یعنی چی که نمی یام...امشب قراره آزادیت رو جشن بگیریم...
سعید گوشه لباس بهرام را گرفت و به زور او را از ماشین پیاده کرد ، داخل
رستوران که شدند هوای نسبتا سرد بیرون خیلی زود جای خودش را به گرمای آرامش
بخش رستوران داد ، بوی انواع غذا و فست فود را می شد بهخوبی حس کرد ، سعید
پشت میزی نشست و از بهرام هم خواست بشیند سپس منوی رستوران را برداشت و
برای خودش و بهرام دو تا پیتزای پپرونی سفارش داد و تا وقتی که گارسون
سفارش آنها را حاضر کند سعی کرد کمی با بهرام صحبت کند تا حال و هوایش
تغییر کند،نمکدانی که در دست بهرام بود را گرفت و گفت :
- به چی داری فکر می کنی؟
بهرام آهی کشید و گفت : خیلی ناراحتم...
سعید با اعتراض گفت: واسه چی؟! الان باید خوشحال باشی که به اون زندگی بیخود پایان دادی...
بهرام با آشفتگی گفت : نمی دونم چرا...چرا هنوز فکر می کنم دلربا رو دوس دارم...
سعید اخمی کرد و گفت : وای....بهرام بس کن...تو دیگه نباید به اون فکر کنی...اون اصلا ارزش این همه فکر کردن رو نداره...!
- ولی من نمی تونم به یادش نباشم...
سعید نیم نگاهی به دست بهرام کرد و گفت : من می دونم چرا...
سپس به جلو خم شد و با حرص حلقه ای که در انگشت بهرام بود را بیرون کشید و گفت : دلیلش اینه..!!
بهرام با ناراحتی گفت : اونو بده من...
سعید سرش را به راست و چپ تکان داد و گفت : اوه...نه...نه...من این اشتباه رو نمی کنم...
بهرام با عجز گفت :
- اون تنها چیزیه که واسم مونده...
سعید نیشخندی زد و گفت : زندگی گذشته ات رو با دلربا فراموش کن بهرام...تو
الان یه مرد آزادی...یه نگاه به دور و برت بکن...خیلی از دخترا هستن که
آرزو دارن تو بهشون نگاه کنی...پس دیگه فراموشش کن!!
سعید حلقه را در جیب کت اش انداخت و به گارسون که با دو ظرف محتوی پیتزا به سمتشان می آمد لبخند زد ...
ادامه دارد...
دلربا اشک هایش را پاک کرد و از تخت
خواب بلند شد ، ساعت ده و نیم شب بود ، نگاهی به فضای تاریک اتاق انداخت و
آهی کشید ، سرش هنوز درد می کرد از موقعی که از دادگاه بیرون آمده بود تا
الان حتی یک لحظه هم نتوانسته بود چشم روی هم بگذارد و هر لحظه چهره بهرام
مقابل چشمانش ظاهر می شد و این باعث می شد که دلتنگی اش برای آغوش او بیشتر
شود ، اشک هایش را پاک کرد و از اتاق خارج شد ، مادرش وگوشه ای از هال
نشسته بود و مشغول پاک کردن حبوبات بود ، دلربا کنارش نشست و گفت :
- بده من پاک می کنم...
فرنگیس سینی را از کناردست او دور کرد و با ناراحتی گفت :
- نمی خواد...!!
دلربا با بغض گفت : چرا اینجوری می کنی؟!
-چرا از هم جدا شدید؟
دلربا به پشت سرش نگریست و دانیال را درحالیکه بسیار ناراحت و عصبی به نظر
می رسید در راهرو دید ، سرش را با ناراحتی پایین انداخت و چیزی نگفت ،
دانیال جلو آمد و گفت :
- تو که آقا بهرام رو دوست داشتی...تو بهم قول دادی برگردی پیشش...واقعا که...
دلربا بلند شد و با ناراحتی گفت : آره من بهت قول دادم...ولی داداشی ما دیگه نمی تونستیم باهم زندگی کنیم...
دانیال دستانش را مشت کرد و با صدای بلندی گفت : آخه چرا؟!
دلبر که تمام مدت از در نیمه باز اتاقش به حرف های آنها گوش می داد ، جلو آمد و درحالیکه مشغول سوهان کشیدن ناخن هایش بود گفت :
- من بهت میگم...دلربا خانم یکی بهتر از بهرام پیدا کرده...
دانیال با ناراحتی روی به دلبر کرد و گفت : کی؟
دلربا با عصبانیت به سمت دلبر آمد و ضربه ای به زیر دستش زد طوریکه سوهان از دست دلبر رها شد و روی فرش افتاد سپس با اعتراض گفت :
- این چه حرفیه می زنی؟!!!
دلبر با عصبانیت خندید و گفت : مگه دروغ میگم؟
سپس به سمت دانیال رفت و با حرص یقه لباسی که او بر تن داشت را کشید طوریکه پاره شد سپس گفت :
- می خوای بدونی کی؟ ....همونی که این لباس رو برات خریده...!!
چشمهای دانیال اشک آلود شد و با ملامت به دلربا نگریست سپس درحالیکه بسیار
عصبی بود لباسش را از تن بیرون آورد و با حرص زیر پای دلربا انداخت و گفت :
- من این لباس ها رو نمیخوام...از همه اینا بدم میاد!!
و با ناراحتی به سمت اتاقش رفت و محکم در را به هم کوبید . دلربا خم شد و لباس را برداشت و با عصبانیت به دلبر گفت :
- تو چت شده؟!...دلبر من دشمنت نیستم...چرا اینقدر باعث ناراحتی من میشی؟ هان؟
دلبر درحالیکه از خشم و حسادت ، به تندی نفس می کشید بدون اینکه چیزی بگوید
به اتاقش رفت ، دلربا خواست دنبالش برود و حسابی با او دعوا بگیرد که
فرنگیس از جای بلند شد و گفت :
- ولش کن دلربا...!!
دلربا با ناراحتی همانجا نشست و گریه بلندی سر داد...
***
روزها پشت سر هم می گذشتند و دلربا هر صبح که از خواب بیدار می شد با خود
عهد می بست که دیگر بهرام را فراموش کند ولی هرگز موفق نمی شد و در تمام
طول روز به فکر بهرام بود ، اینکه الان چکار می کند ؟
آن روز هم که از خواب بیدار شد ، هنوز دلتنگ بود ...
به سمت تقویمی که روی دیوار اتاق آویزان بود رفت و روی تاریخی امروز خط
کشید ، نگاه پر حسرتش را به تقویم انداخت و نگاهش روی 17 آبان ماه ثابت
ماند...
آهی کشید و گفت : الان یه ماه گذشته...
قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد ، به حلقه طلایی که هنوز در انگشتش بود
نگریست و آن را چند بار لمس کرد ،صدای مادرش را از هال شنید که می گفت :
- دلربا ؟ بیداری...؟! دیرت نشه...
دلربا با بغضی که صدایش را می لرزاند گفت : بیدارم مامان...
سپس به سمت پنجره اتاقش رفت و آن را باز کرد ، سرمای بیرون تا مغز استخوانش نفوذ کرد، به خود لرزید و زیر لب گفت :
- چرا زندگی مون اینجوری شد؟!
دلش خیلی گرفته بود ، بعد از یک ماه هنوز نتوانسته بود باور کند که از بهرام جدا شده است...
نمی دانست چرا...
ولی هر روز نگاهش به در بود و در انتظار آمدن بهرام به سر می برد...
دلربا پنجره را بست و از اتاق بیرون رفت ،وقتی صبحانه اش را خورد و اماده
رفتن به سر کار شد به اتاق دانیال رفت و درحالیکه او خوابیده بود سرش را
بوسید و گفت :
- معذرت میخوام داداشی...
سپس از خانه بیرون رفت ، در تمام طول راه به رفتار عجیب آقای صمدی فکر می
کرد ، در این یک ماه که آنجا استخدام شده بود ، خیلی مورد توجه آقای صمدی
قرار داشت ، حتی گاهی اوقات بیشتر از مقدار کاری که انجام داده بود دستمزد
دریافت می کرد و هدیه های هفتگی اقای صمدی هم که همیشه در خانه شان بود ،
نگاهش را به بیرون از پنجره تاکسی انداخت و با خودش گفت:
- یعنی ممکنه دلبر درست حدس زده باشه...؟! نه...مگه میشه...آقای صمدی خیلی پیره...
دلربا آهی کشید و با دیدن ساختمان شرکت از راننده تاکسی خواست تا ماشین را
نگه دارد. وقتی وارد اتاق مدیریت شد با دیدن در باز اتاق آقای صمدی دریافت
که اندکی تاخیر داشته است ، وارد اتاق او شد و سلامی کرد سپس گفت :
- مثل اینکه من بازم دیر کردم...ببخشید...
آقای صمدی که مشغول نگاه کردن کتابی با جلد قهوه ای سوخته بود با لحن دلنشینی گفت :
- راحت باشید خانم شکوری...
دلربا سرش را پایین انداخت و با پریشانی گفت :
- چرا اصلا از بی نظمی های من گله نمی کنید؟ لطفا جریمه ام کنید...
آقای صمدی کتاب را بست و با چشمان نافذش به دلربا نگریست سپس درحالیکه لبخند محوی روی صورتش بود گفت :
- چرا باید جریمه تون کنم؟!
- بخاطر تاخیرهام...من دارم بیشتر از زحمتی که اینجا می کشم حقوق می گیرم...
آقای صمدی خندید و گفت : می دونم...
دلربا با عصبانیت گفت : چرا با من مث کارمند های دیگه تون رفتار نمی کنید؟!!
- چون شما رو به چشم کارمند نمی بینم...
دلربا اخمی کرد و گفت : چی؟!
آقای صمدی کامپیوترش را روشن کرد و گفت : من امروز خیلی کار دارم خانم شکوری...اگه میشه منو تنها بذارید...
دلربا با اعتراض گفت : ولی منظور شما چی بود؟
-الان وقتش نیست...
آقای صمدی این را گفت و نگاهش به مانیتور خیره ماند ،دلربا مدتی همانجا
ایستاد ولی وقتی دید که آقای صمدی توجهی به انتظار او برای شنیدن جواب نمی
کند آرام از اتاق خارج شد ، تا آخر ساعت کاری فکر دلربا مشغول بود ، با خود
فکر می کرد که منظور آقای صمدی از آن حرف چه بوده است ، اگر در نظر او یک
کارمند نبود پس چه نقش در آن شرکت داشت...؟
وقتی کار دلربا تمام شد با سرعت هر چه تمام تر شرکت را ترک کرد اصلا دلش
نمی خواست با آقای صمدی روی در رو شود ، کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده
بود که یک ماشیم مدل بالا کنار پایش ترمز کرد ، دلربا بدون آنکه به راننده
آن نگاه کند چند قدم آنطرف تر رفت ولی وقتی ماشین هم عقب آمد دلربا با
عصبانیت به راننده نگریست و آن لحظه بود که از دیدن سعید در آن ماشین گران
قیمت شگفت زده شد...
سعید آرایش موهایش را تغییر داده بود و دلربا به این خاطر در ابتدا شک کرد
که او خودش باشد ولی وقتی صدای آشنای او را شنید مطمئن شد که او همان سعید
دو بهم زن و نامرد است...
- سلام دلربا...سوار شو برسونمت...
سعید این را گفت و با لبخند کشداری زد و به دلربا نگریست ، دلربا اخمی کرد و گفت : از اینجا برو...
سعید خندید و گفت : چرا اینقدر عصبانی هستی؟ ببینمت...خیلی لاغر شدی...
دلربا نفسش را با عصبانیت بیرون داد و گفت : به تو هیچ ربطی نداره...زود باش از اینجا برو...
- از چی می ترسی؟ هان؟؟؟ می ترسی یکی ما رو اینجا ببینه...؟! تو که دیگه آزادی...
دلربا با پریشانی گفت : ولم کن..حوصله تو یکی رو ندارم...
سعید پوزخندی زد و با عصبانیت گفت : تو باید همیشه حوصله من یکی رو داشته باشی...!!!!
دلربا نیم نگاهی به او انداخت ، گویی از چشمهایش خون می بارید ، آنقدر
برافروخته به نظر می آمد که دلربا از نگاه کردن به او ترسید ، صدای سعید در
گوشش طنین انداخت :
- سوار شو میگم....!!!
دلربا احساس کرد الان است که قلبش از سینه بیرون بزند، خیلی ترسیده بود و
آرزو می کرد زودتر یک تاکسی پیدا شود تا بتواند از این مهلکه بگریزد...
سعید که دیگر از انتظار خسته شده بود دست بر کمربند ایمنی اش برد تا آن را باز کند که صدای مردی را از نزدیکی شنید....
- مشکلی پیش اومده خانم شکوری؟
دلربا نیم نگاهی به سعید انداخت سپس به آقای صمدی که در ماشینش نشسته بود و با تعجب به او و سعید می نگریست، نگاهی انداخت و گفت :
-نه آقای صمدی...مشکلی نیست...شما برید.
آقای شکوری پایش را روی گاز فشرد و ماشین را جلوتر آورد می خواست چهره
راننده ماشین جلویی اش را ببیند و وقتی توانست او را ببیند دوباره به دلربا
که پریشان به نظر می رسید نگاهی انداخت و گفت :
- مطمئنید مشکلی نیست....؟!!
دلربا سرش را تکان داد و گفت : بله...مشکلی نیست...شما برید...
وقتی ماشین آقای صمدی دور شد ، سعید از ماشین پیاده شد و با خنده به سمت دلربا رفت سپس گفت :
- آخه این پیرمرده چی داره که بهش چسبیدی؟ هان؟
دلربا اخمی کرد و گفت : چرند نگو...
سعید ابروانش را از تعجب بالا برد و درحالیکه به حلقه در دست دلربا می نگریست گفت :
- چرا هنوز حلقه ت رو توی دست داری؟!!
دلربا چند قدم آن طرف تر رفت و گفت : به تو هیچ ربطی نداره....
سعید پشت سرش آمد و گفت : نکنه هنوز فکر می کنی زن بهرام هستی...؟
دلربا با عصبانیت به سمتش برگشت و گفت : من موندم تو چکاره هستی که منو سین جیم می کنی؟
سعید نیشخندی زد و گفت : من همسر آینده ت هستم...
دلربا با تمسخر خندید و گفت : هرگز به خواسته ت نمی رسی...
- اینجوری که حرف می زنی فکر می کنم خیلی خاطر اون پیری رو می خوای...
دلربا به انتهای خیابان نگریست ، یک تاکسی زرد رنگ درحال نزدیک شدن بود ،
دلربا برای آن دست تکان داد و جلوتر رفت، سعید با صدایی بلند گفت :
- قول می دم یه خونه واست بخرم بزرگ تر از مال بهرام ... بهت عشقی میدم بیشتر از بهرام....
دلربا به سمت او برگشت و با عصبانیت حرفش را قطع کرد و گفت :
- من نه از تو و نه از هیچ مرد دیگه ای اینا رو نمی خوام...یه بار عاشق شدم و دیگه نمی خوام عذاب بکشم...از همه شما مردها متنفرم!!
دلربا درحالیکه از خشم می لرزید سوار تاکسی شد ....
وقتی تاکسی حرکت کرد بغضی که گلویش را می فشرد باعث شد با صدای بلند گریه
کند، راننده تاکسی نگاه متعجبی از آیینه به او انداخت ولی چیزی نگفت... ادامه دارد...
بهرام ترجمه آخرین متنی را که در دستش
بود انجام داد ، سپس به عقب خم شد و خمیازه ای کشید ، تمام روز را پشت میز
تحریرش نشسته بود و برگه هایی که از شرکت گرفت بود را ترجمه می کرد و اکنون
با تاریک شدن هوا کار او نیز پایان یافته بود ، بلند شد و خواست برای
نوشیدن به فنجان چای گرم از اتاقش خارج شود که مادرش را در چهارچوب در دید
...
فرخنده دستش را روی کلید برق فشار داد و با تعجب گفت : چرا توی تاریکی نشستی...؟
بهرام درحالیکه چشمهایش را بخاطر نور لامپ جمع کرده بود گفت : مشغول کار شدم دیگه یادم رفت روشن کنم...
فرخنده سرش را به آرامی تکان داد و گفت : اومدم بگم یکی اومده باهات کار داره...
بهرام با هیجان جلو آمد و گفت : کی؟!
فرخنده که از رفتار بهرام تعجب کرده بود نگاه زیرکانه ای به او انداخت و گفت : اقای رسولی اومده....
بهرام با تعجب گفت : سعید؟!
و
بدون اینکه منتظر جواب مادرش بشود از اتاق بیرون رفت ، سعید در کوچه
منتظرش ایستاده بود ، بهرام در را باز کرد و با دیدن ماشینی که سعید به آن
تکیه داده بود، اوفی کشید و گفت :
- نیگاه کن...ترکوندی ها...ببینم سعید بانک زدی؟!!
سعید نیشخندی زد و به سمت بهرام آمد او را در آغوش گرفت و گفت : دلم واست تنگ شده بود پسر...!!
بهرام لبخند زنان گفت : منم همینطور...چکارها می کنی؟
و بعد به ماشین مدل بالای سعید اشاره کرد ، سعید به سرتاپای بهرام نگریست و گفت :
- تو چرا اینجوری شدی؟ موهاشو نگاه کن...ببینم اصلا امروز صورتتو شستی؟
بهرام پوزخندی زد و گفت : تو به قیافه من چکار داری؟ بگو ببینم توی این یه ماه کجا بودی که یکدفعه غیبت زد؟ هان؟
سعید شانه هایش را بالا برد و گفت : خب...من ازدواج کردم بهرام!
چشمان بهرام از تعجب گرد شد و گفت : چی؟؟ ازدواج؟! با من شوخی نکن...
- شوخی چیه؟ باورت نمیشه...؟!
سعید
این را گفت و دست چپش را بالا آورد ، بهرام توانست برق حلقه ای که در
انگشت سعید می درخشید را به وضوح ببیند ، با اینکه هنوز نمی توانست باور
کند گفت :
- تبریک میگم سعید...
سعید خندید و گفت : من هم به جمع مرغ ها پیوستم...این ماشین هم که می بینی هدیه پدرزن عزیزمه!!
- عجب...
دهان
بهرام از تعجب باز مانده بود ، سعید درحالیکه سوئیچ ماشین را در دستش می
چرخاند گفت : برو زودی یه دوش بگیر میخوایم بریم یه جایی...
بهرام با تعجب به او نگریست و گفت : کجا؟!
- تو آماده شو...میگم بهت!!
سعید این را گفت و بهرام را به سمت داخل هل داد ...
نیم
ساعتی گذشت تا بهرام حاضر شد و با اینکه هنوز نمی دانست کجا می خواهند
بروند به دستور سعید مناسب ترین کت و شلوارش را پوشید و بهترین عطری که
داشت را بر گردن آمیخت...
سپس همراه سعید سوار ماشین شد و براه افتادند ، بهرام به سعید که با خونسردی مشغول رانندگی بود نگریست و گفت :
- نگفتی داریم کجا میریم؟
سعید خندید و گفت : نترس بابا...تا حالا شده جای بدی ببرمت!
بهرام سرش را پایین انداخت و درفکر فرو رفت ، سعید که او را ساکت دید درحالیکه نگاهش به آیینه بغل بود گفت :
- ببینم بهرام...تو نمی خوای ازدواج کنی؟
بهرام سرش را بالا آورد و با ناراحتی گفت : دیگه حوصله هیچ زنی رو ندارم...
- حتی اگه خوبش پیدا بشه...؟
بهرام
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به خیابان های شلوغ انداخت ،متوجه شد که سرعت
ماشین در حال پایین آمدن است قبل از اینکه به سمت سعید برگرد ماشین متوقف
شد و سعید گفت :
- خب رسیدیم...
بهرام
با تعجب به اطراف نگریست ، چراغ های چشمک زنی که در بیرون کافی شاپی که در
چند قدمی شان بود خودنمایی می کردند، توجهش را جلب کرد با تعجب گفت :
- تو که نمی خوای بری کافی شاپ؟ هان؟
سعید درحالیکه کمربندش را باز می کرد گفت : چرا...مقصدمون همونجاس...بیا یه قهوه اسپرسو بخوریم...
بهرام اخم کرد و گفت : این همه منو کشوندی تا باهم قهوه بخوریم....؟ دانشمند توی خونه ما هم که قهوه پیدا می شد...!
سعید ابروانش را بالا انداخت و با شیطنت گفت : ولی فقط نمی خوایم قهوه بخوریم...
بهرام با تعجب گفت : پس می خوایم چکار کنیم؟!
سعید نگاهی به ساعت مچی انداخت و چیزی نگفت ، بهرام با کنجکاوی پرسید : منتظر کسی هستی؟!
ادامه دارد...
سعید نیم نگاهی به او انداخت و گفت :چقدر سوال می پرسی...!
و درحالیکه به بهرام اشاره می کرد پیاده شود از ماشین خارج شد. بهرام به سمتش آمد و گفت : چه نقشه ای کشیدی سعید؟!
سعید خندید و گفت : عجله نکن...تا چند دقیقه دیگه می فهمی؟
بهرام که از جواب هاس سربالای سعید کلافه شده بود بدون اینکه چیزی بگوید
پشت سر او وارد کافی شاپ شد ، گویی سعید از قبل دنج ترین مکان را برای
نشستن رزرو کرده بود ، بهرام پشت میز نشست و به سعید خیره شد ، سعید به
پسرجوانی که آماده نوشتن سفارش بود نگاهی انداخت و گفت :
- 3 تا قهوه اسپرسو...
بهرام با تعجب گفت : سه تا؟! ببینم قراره کسی بیاد؟
سعید نیشخندی زد و به عکس دانه های قهوه که کنار منوی کافی شاپ بود اشاره کرد و گفت : عاشق قهوه ام...
بهرام با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت : بگو ببینم چه خوابی واسه من دیدی؟
سعید از خنده ریسه رفت و گفت : من که بیماری شب بیداری مبتلا هستم...اصلا خواب نمی بینم!!
بهرام چشمانش را جمع کرد و با حرص گفت : زود باش بگو دیگه....الان احساس می کنم یه مهره توی دستای توام...داری باهام بازی می کنی؟
سعید به پسری که با سینی حاوی سه فنجان قهوه به سمتشان می آمد اشاره کرد و گفت : قهوه رسید ...
وقتی فنجان های قهوه روی میز گذاشته شد ، بهرام یکی از آنها را برداشت و
مقابل بینی اش برد سپس درحالیکه چشمهایش را بسته بود با اندوهی که در دل
داشت گفت :
- اسپرسو باید تلخ باشه...به تلخی جدایی...!!
سعید فنجان خودش را برداشت و درحالیکه از بوی مطبوع قهوه مست شده بود گفت :
- اسپرسو باید داغ باشه...به داغی عشق...
بهرام چشمهایش را آرام گشود و خواست به سعید چیزی بگوید که دختر جوان و
زیبایی را مقابل خود پشت میز دید ، چشمان درشت و سبز رنگی داشت ، بینی قلمی
و باریکش کاملا با لبهای غنچه اش تناسب داشت ، ابروان نازکش که مانند کمان
جلوه گر بودند می توانست پرتاب کننده تیر عشق به سوی هر رهگذر ساده دلی
باشد...
بهرام از دیدن ناگهانی دختر هول شد ؛فنجان میان دستش لغزید و قهوه روی میز و
مقداری بر سفیدی لباسش ریخت، سعید که کنار دستش نشسته بود پوزخندی زد و
گفت :
- یه خشک شویی افتادی....!
بهرام با تعجب به سمت سعید که در یک لحظه جایش را تغییر داده بود انداخت و زیر لب با صدایی خاموش گفت :
- این کیه دیگه؟!!!
سعید نیشخندی زد و با بدجنسی صدایش را بلند کرد :
- این کیه؟!....خب الان این پرنسس زیبا رو معرفی می کنم...
بهرام با شرم نیمی نگاهی به دختر انداخت که مشغول خندیدن بود ، سعید از جای بلند شد وبا لحن عاشقانه ای گفت :
- این خانم زیبا....این فرشته آسمانی و معصوم...دختر دایی من...فرزانه خانم هستن!!
فرزانه نیم نگاهی به سعید انداخت و گفت : به جای این همه چرب زبونی...یه فکری واسه لباس دوستت بکن!
سعید نگاهی به لباس لک شده بهرام انداخت و گفت :خب فکر کنم دیگه نمیشه کاری واسش کرد...خودم واسش یه دست لباس نو می خرم!!
بهرام اخمی کرد و گفت : نمی خواد ...زحمتت میشه!
سعید به مسئول کافی شاپ اشاره کرد و خواست که یک قهوه دیگر برایشان بیاورند و دوباره پشت میز نشست و درحالیکه نیشش باز بود گفت :
- زحمتی نیست...
بهرام از اینکه سعید، دختر دایی اش را مهمان آن جمع کرده بود عصبانی به نظر
می رسید و سعید هم این را خوب حس کرده بود، وقتی قهوه بهرام هم آماده شد و
آن را سر میز آوردند سعید با کلافگی از جای برخاست و گفت :
- من یه چیزی رو توی ماشین جا گذاشتم...تا شما دو تا قهوه تون رو بخورید منم زودی میام...
و بدون اینکه به بهرام فرصت کوچکترین اعتراضی بدهد از کافی شاپ بیرون رفت ،
فرزانه نیم نگاهی به چهره پریشان و عصبی بهرام انداخت و با خنده گفت :
- سعید یادش رفت شما رو بهم معرفی کنه...
بهرام که اصلا حواسش نبود با شنیدن صدای نازک و دلنشین فرزانه با تعجب گفت : بله؟! ببخشید چی فرمودید؟
فرزانه تبسمی کرد و گفت : انگار حواستون اینجا نیس...
بهرام با پریشانی به بیرون از کافی شاپ نگریست ، سعید به بدنه ماشین اش
تکیه داده بود و درحالیکه می خندید برای او دست تکان می داد، بهرام دریافت
که همه اینکارها نقشه سعید است با خودش گفت :
- وای به حالت سعید...اگه دستم بهت برسه...حال واسه من قرار عاشقانه ترتیب میدی؟
صدای فرزانه او را از فکر بیرون آورد :
- می تونم اسمتون رو بدونم؟
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : اوه...بله...من بهرام هستم...بهرام آریایی...
فرزانه با هیجان گفت : شما مترجم هستید؟!
بهرام لبخند محوی زد و گفت : بله...شما اینو از کجا می دونید؟
فرزانه نگاه تحسین آمیزی به او انداخت و گفت : سعید خیلی از شما واسم تعریف کرده...
بهرام آهی کشید و با کلافگی گفت : سعید بمن لطف داره...ولی اینقدر از من تعریف کرده یادش رفته اسمم رو بهتون بگه...؟
فرزانه سرش را پاییین انداخت و گفت : اوپسسسس!
سپس درحالیکه می خندید گفت : چرا اتفاقا بهم گفت ...ولی من یادم رفته بود...
بهرام سرش را با بی تفاوتی تکان داد و گفت : که اینطور...
فرزانه کیفش را روی میز گذاشت و چند برگه از آن درآورد و به سمت بهرام گرفت سپس گفت : به اینها نگاه بکنید...میشه واسم ترجمه کنید؟
بهرام برگه ها را گرفت و نگاهی به آنها انداخت سپس گفت : یه کم تخصصی هست...شما دانشجو هستید؟
فرزانه لبخند گرمی زد و گفت : بله...دارم پایان نامه ام رو آماده می کنم...
- خیلی خوبه...
فرزانه نگاه خمارش را به چشمان بهرام دوخت و گفت : کمکم می کنید...
بهرام در ابتدا مکثی کرد ، کمی در کمک کردن به او تردید داشت ولی بعد که
نگاه منتظر او را دید لبخندی زد و درحالیکه سرش را تکان می داد گفت :
- بله حتما...خوشحال میشم کمکی کرده باشم...
نیلوفر با رضایت به بهرام نگریست همان لحظه بود که سعید هم آمد ، چشمکی به بهرام زد و گفت :
- امیدوارم خوشت اومده باشه بهرام جان...
بهرام با عصبانیت به او نگریست ، سعید متوجه سنگینی نگاه بهرام شد درحالیکه به فرزانه می نگریست خندید و گفت :
- قهوه رو میگم...خوشتون اومد دیگه...
و با این حرف دوباره پشت میز نشست ، کمی با هم درباره قهوه و انواع آن صحبت
کردند ، سعید که به ادعای خودش تمام قهوه ها را امتحان کرده بود از نوع
درست کردن قهوه فرزانه ایراد می گرفت و این باعث خنده بهرام می شد ، بهرام
از اینکه سعید او را در عمل انجام شده قرار داده بود کمی دلخور بود ولی از
اینکه با فرزانه آشنا شده بود احساس خوبی داشت ، در تمام مدتی که در کافی
شاپ بودند هربار چشمانش با چشمان گیرای او برخورد می کرد گویی دلربا در
مقابلش می دید ، یک لحظه حسی به او گفت این دختر می تواند جای خالی عشق را
در قلبش پر کند...
بعد از اینکه از کافی شاپ بیرون آمدند و فرزانه را سر راهشان به منزل رساندند ، بهرام به شوخی در گوش سعید زد و گفت :
- هی....سعید دیگه نبینم از اینکار ها بکنی ها!
سعید همانطور که پایش را بیشتر بر پدال گاز می فشرد خندید و گفت :
- ببینم نکنه بدت اومده....؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : من نمی دونم با وجود این همه دختر خوب توی فامیل بازم رفتی با یه غریبه ازدواج کردی...
سعید قیافه غمگینی به خود گرفت و به حالتی مسخره گفت : دست روی دلم نذار که خونه...
بهرام نگاه ملامت باری به او انداخت و گفت : حتی منم توی جشن عروسیت دعوت نکردی...خیلی بی معرفتی!!
سعید ابروانش را بالا برد و با بدجنسی گفت : تو هم فهمیدی من بی معرفتم؟
بهرام اخمی کرد و گفت : تا وقتی که خود فرزانه خانم درباره شب عروسیت نگفته
بود فکر می کردم از خودت درآوردی...آخه بهت نمی یومد اینقدر زود دم به تله
زنها بدی....
سعید خندید و گفت : منم دم به تله پولهاش دادم...دیگه...
بهرام با تعجب گفت : چی؟!! چی گفتی؟
سعید محکم بر پیشانی اش کوبید و گفت : نباید بهت می گفتم...
بهرام به ماشین های جلویی نگریست و با ناراحتی گفت : یعنی فقط بخاطر پول با زنت ازدواج کردی؟!
سعید آهی کشید و گفت : کمی تا حدودی...
بهرام اخم کرد و با عصبانیت گفت : الان جای مزه پرونی نیست...هیچ معلومه
داری چکار می کنی؟ تو تحصیلکرده و با شخصیتی...وضع مالیت هم متعادله...دیگه
چه نیازی به پول پدر زنت داری؟!!
- من خیلی پول میخوام بهرام....باید بیشتر از این داشته باشم...
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : قسم می خورم سرت خورده به جایی...!!
سعید پنجره طرف خود را پایین داد و درحالیکه سیگاری روشن می کرد به جلو اشاره کرد و گفت : بازم ترافیک...لعنت!
بهرام گوشه لبش را گزید و گفت : من که با عشق زندگیمو شروع کردم این شد سرانجامم...وای به حال تو!
سعید پک محکمی به سیگار زد و گفت : تو انتخاب اشتباهی داشتی...هیچ نفعی نبردی...ولی من از ازدواج نفع می برم!
بهرام می دانست که بحث با سعید فایده ندارد بنابراین دیگر چیزی نگفت ، بوی
سیگاری که در فضای ماشین پیچیده بود باعث سرفه اش شد ، سعید با کلافگی به
او نگریست و درحالیکه خیلی دلش می خواست به سیگار کشیدن ادامه دهد ،
حریصانه آخرین پک را هم زد و سیگارش را به بیرون پرت کرد ، به چهره گرفته
بهرام خیره شد و بی مقدمه گفت :
- از فرزانه خوشت اومد؟
بهرام که اصلا انتظار این سوال را از جانب سعید نداشت من من کنان گفت : چی...چی...گفت...ی؟
سعید پوزخندی زد و گفت : میگم به نظرت فرزانه چطوره؟
بهرام لبش را کج کرد و با لحنی که تردید در آن مشهود بود گفت : به نظر دختر خوبی بود....
- بیست و یک سالشه...مادر و پدرش خارج زندگی می کنند ...ولی خودش توی تهرون مونده و خونه مجردی داره...
بهرام با تعجب گفت : تنها زندگی می کنه؟! مگه میشه؟
- آره... یکی از همسایه از دوستای قدیمی مادر و پدرش هستن...اونا هواش رو دارن...
بهرام با حیرت گفت :
- خیلی جای تحسین داره...
سعید درحالیکه از باز شدن راه ،خوشحال شده بود با خنده گفت : آره...دختر زرنگیه...!!!
***
دلربا صبح زود که از خواب بیدار شد احساس سرما می کرد ، بلند شد و به طرف
پنجره رفت ، حتما دیشب یادش رفته بود پنجره را ببندد ، خودکار روی میز را
برداشت و روی یکی دیگر از خانه های آبان ماه را خط کشید ...27 آبان ماه...
آذر ماه کم کم درحال شروع شدن بود و دلربا هر روزی که می گذشت مصمم تر می
شد تا حلقه ای که تنها یادگار عشق از دست رفته اش است را از انگشت دربیاورد
و به این اسارت دیوانه وار در زندان خاطره ها پایان دهد...
صدای اذان صبح که از مسجد محله شان پخش می شد به گوشش رسید ،چقدر دوست داشت
با خدا درد و دل کند ودر قفل شده خانه غم هایش ها را به دست او بسپرد تا
خود خدا کلید رهایی را به دستش بدهد و بتواند بار دیگر لبخند زندگی را
ببیند ...
از اتاق بیرون رفت و وضو گرفت سپس دو رکعت نماز خواند ، گونه هایش از اشک خیس شده بود ، صدای مادرش را شنید :
- دلربا...بیداری؟
نباید می گذاشت مادر اشک هایش را بیند ، سایه مادر را از زیر محفظه خالی در
اتاقش دید ، به سجده رفت تا مادر چهره غمگینش را نبیند ...
در باز شد و صدای مهربان مادرش در اتاق پیچید:
- داری نماز می خونی؟...خدا قبول کنه....منم دعا کن.
و بدون کوچکترین معطلی از اتاق بیرون رفت ، دلربا سرش را بالا آورد و زیر لب گفت : خدا جون کمکم کن...
حدود نیم ساعت بعد وقتی صبحانه اش را خورد ، لباس پوشید و از خانه بیرون
رفت ، هنوز چند قدمی از در خانه دور نشده بود که سعید مانند روح در مقابلش
ظاهر شد ، دلربا که ترسیده بود جیغ کوتاهی زد و دستش را روی قلب گذاشت ،
سعید با تمسخر خندید و گفت :
- ترسیدی؟!
دلربا اخمی کرد و گفت : تو اینجا چکار می کنی؟
سعید به ماشین اش که ان طرف تر پارک بود اشاره کرد و گفت : اومدم برسونمتون سرکار خانم...
دلربا با عصبانیت گفت : من یادم نمیاد راننده استخدام کرده باشم...!!
سعید نیشخندی زد و گفت : چه خشن...!! قلب منو نشکون عزیزم....
دلربا تقریبا فریاد زد : من عزیز تو نیستم...!!!
سعید از او خواست آرام باشد سپس درحالیکه نیشش هنوز باز بود گفت : پس جیگر منی!!
دلربا با عصبانیت کیفش را به سینه او کوباند و گفت : برو و راحتم بذار...
سعید دسته کیف او را گرفت و با حرص زمزمه کرد :
- اومدم بگم یکی رو واسه خودت دست و پا کن....چون بهرام هم یکی رو واسه خودش پیدا کرده!!
دلربا نفس را با عصبانیت بیرون داد و با تمام قدرتش دسته کیف را از دستان سعید بیرون کشید.
- من دیگه دروغ هاتو باور نمی کنم...فهمیدی؟ پس سعی نکن منو گول بزنی...
دلربا این را گفت و با پریشانی از او دور شد ، سعید به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت : بهت ثابت می کنم...
ادامه دارد....
--------------