رمان عاشق بودیم
نیلوفر مقابل در اتاق بهرام ایستاد ، سعی کرد آرام به نظر بیاید ، چند ضربه به در زد ، بعد از چند لحظه صدای گرفته بهرام را شنید :
- بفرمایید...تو...
نیلوفر
نفس عمیقی کشید و در را باز کرد ، بهرام پشت میز نشسته بود و مثل همیشه
نگاهش بر برگه هایی که روی میز پخش بود ثابت مانده بود ، نیلوفر با تردید
گفت :
- بهرام...
بهرام تا صدای او را شنید به سمتش برگشت و با مهربانی گفت : تویی نیلو؟! چرا اونجا وایستادی...بیا بشین...
نیلوفر به برگه ها اشاره کرد و گفت : مث اینکه سرت شلوغه...بعدا میام...
و خواست بیرون برود که بهرام از جای بلند شد و گفت : نه...اتفاقا میخواستم با یکی حرف بزنم...
نیلوفر لبخند کمرنگی زد و سرش را تکان داد ، بهرام به سمتش رفت و دستش را گرفت سپس او را روی صندلی کناری اش نشاند و گفت ک
- خب...چی شد دخترخاله خوشگل ما یه سر به پسرخاله بداخلاقش زد؟
نیلوفرخندید و گفت : بداخلاق؟! تو که خیلی هم خوبی...
- چوب کاری می فرمایید سرکارخانم...
نیلوفر به برگه ها اشاره کرد و گفت : هنوز کار ترجمه ت تموم نشده...؟!
بهرام آهی کشید و نیم نگاهی به برگه ها کرد سپس با کلافگی گفت : اگه امشب رو بیدار بمونم تا فردا صبح تموم شده...
- آهان...
نیلوفر سرش را تکان داد و به چشمان سیاه بهرام خیره شد ، بهرام سنگینی نگاه او را حس کرد به سمتش برگشت و گفت :
- راستی با من کاری داشتی؟!
نیلوفر لبخند کمرنگی زد سپس پاکت نامه ای که میان دستانش قرار داشت را به سمت بهرام گرفت و گفت : این واسه توهه...
بهرام پاکت را گرفت و پشت و رویش را نگاه کرد سپس با تعجب گفت : این چرا آدرس فرستنده نداره...؟!
- من این نامه رو نوشتم...
بهرام چند لحظه با تعجب به نیلوفر نگریست و ناگهان از خنده ریسه رفت ، نیلوفر اخم کرد و گفت : نخند...!
بهرام درحالیکه به زحمت می توانست حرف بزند گفت : این...کار...ها...چیه بچه؟! خودت اینجایی....و واسه من...نامه ...می نویسی....؟؟
نیلوفر نگاهش را از چهره خندان بهرام برگرفت و گفت : یه چیزهایی توی اون نامه نوشته شده که نمی تونم روی در رو بهت بگم...
بهرام بار دیگر به پاکت نامه نگریست سپس گفت : چه حرفایی؟!
- وقتی بخونی متوجه میشی...
بهرام سری تکان داد و خواست پاکت نامه را باز کند که نیلوفر مانع شد و گفت : نه!...الان باز نکن...
- واسه چی؟!
- لطفا فردا اونو باز کن...باشه؟
بهرام با تعجب به او نگریست و گفت : مشکوک شدی ها...نکنه بمبی چیزی این تو کار گذاشتی...میخوای تنها پسرخاله ت رو بفرستی اون دنیا؟
- جدی باش بهرام...
- چشم خانم خانوما...حالا چرا فردا؟!
- اینو دیگه نپرس...فردا که بخونی متوجه میشی...
- اَه...نیلو...من تا فردا که از کنجکاوی می میرم...
- الکی تظاهر نکن...می دونم که اونقدر هم واست مهم نیس!
- تو حالت خوبه؟!
بهرام این را گفت و در چهره پریشان نیلوفر دقیق شد ، دستش را زیر چانه او برد و سرش را بالا آورد سپس گفت :
-چی توی سرته و بمن نمیگی؟ هان؟
نیلوفر آهی کشید و گفت : بهرام....چرا امروز نرفتی بیمارستان پیش دلربا؟
بهرام از سوال نیلوفر تعجب کرد ، لحظه ای مکث کرد و گفت :
- از کجا می دونی که نرفتم؟
- می دونم دیگه...
بهرام آهی کشید و گفت : ولی من رفتم...
- بمن دروغ نگو بهرام...می دونم که نرفتی.
- من رفتم نیلو...ولی مادر زنم نذاشت برم داخل...
نیلوفر با هیجان گفت : چرا نذاشت؟!
- چون دلربا ازش خواسته بود...دیگه تصمیم گرفتم نرم ... من هر بار که میرم عیادت دلربا...اون بیشتر منو خرد می کنه!
- ولی دلربا تو رو خیلی دوس داره...بهرام اون الان به حمایت و محبت تو خیلی احتیاج داره...لطفا بازم برو...
- بازم برم و دست از پا درازتر برگردم؟!...تو اگه بودی می رفتی؟
نیلوفر سرش را تکان داد و گفت : آره...می رفتم...اونقدر می رفتم و می اومدم که منو ببخشه...
بهرام صدایش را بالا برد و گفت : مگه چکار کردم که باید منو ببخشه؟!
- اون خیلی حساسه...تو باید درکش کنی...
- ولی این دلیل نمیشه که هر لقبی که خواست بمن بده...!
نیلوفر دست بهرام را گرفت و گفت : اون شکاک شده...تو باید شک اونو ازبین ببری...فقط اینجوریه که می تونی دوباره دلش رو بدس بیاری...
بهرام چیزی نگفت ولی از حالت چهره اش معلوم بود که خیلی نگران است...
نیلوفر گفت : لطفا فردا بازم برو پیشش...باشه؟....باشه؟
بهرام
خواست چیزی بگوید که فرخنده بی محابا وارد اتاق شد ، نیلوفر دستان بهرام
را رها کرد و کمی از او فاصله گرفت ، بهرام از جای بلند شد و با تعجب به
مادرش که سینی به دست بود نگریست و گفت :
- چیزی شده؟!
فرخنده لبخند ملیحی زد و گفت : ببخشید که در نزدم...
بهرام سینی را از مادرش گرفت و گفت : این چه حرفیه مامان؟
-خوبی نیلو جون؟
فرخنده
این را گفت و به نیلوفر که از خجالت سرش را پایین انداخته بود نگریست ،
نیلوفر سرش را بالا آورد و با صدایی خاموش گفت : بفرمایید بشینید خاله جون!
و خواست از جای بلند شود که فرخنده مانع شد و گفت :راحت باش...من اینجا می شینم!
و به تخت اشاره کرد...
بهرام به سینی چای نگریست و گفت : مامان چی شده سینی بدست شدی؟!
فرخنده خندید و گفت : تو که نمیای یه سر بمن بزنی...سر شبی گفتم یه چایی گرم برات بیارم ...هم تو رو ببینم هم یه چیزی ازت بپرسم...
- دستت دردنکنه...چایی که مامان آدم بیاره یه چیز دیگه س...
فرخنده با تحسین به پسرش نگریست سپس بی مقدمه پرسید:
- با دلربا چکار می کنی؟
بهرام
با تعجب به ممادرش نگریست ، یعنی او هم ماجرای تصادف دلربا را می
دانست؟نگاهی پرسشگرانه به نیلوفر انداخت ، نیلوفر با بی خبری سرش را به
طرفین تکان داد و با کنجکاوی به خاله ش نگریست ، بهرام روی صندلی نشست و
گفت : یعنی چی مامان؟
فرخنده آهی کشید و با حرص گفت : الان دو هفته ای میشه با زنت قهر کردی...تکلیف خودت و زندگیت رو روشن کن...طلاقش میدی؟
نیلوفر جیغ خاموشی کشید و گفت : وا...خاله جون...بهرام زنش رو خیلی دوس داره!
فرخنده چپ چپ به نیلوفر نگریست ، از او انتظار نداشت که طرف آن دختر افسونگر را بگیرد ، روی به بهرام کرد و گفت :
- اگه میخوای به زندگی باهاش ادامه بدی از فردا برو سر خونه و زندگیت..اگه هم که نه پس زودتر طلاقش رو بده...مهریه اش هم آماده س!
بهرام با ناراحتی گفت : مامان لطفا تحت فشارم نذار...بخدا من زنم رو خیلی دوس دارم...
فرخنده از جای بلند شد و گفت : باشه...اگه فکر می کنی اون دختر هم تو رو دوس داره ...من خیلی هم خوشحال میشم !
و
بدون اینکه لحظه ای معطل کند از اتاق بیرون رفت ، نیلوفر هم از جای بلند
شد و گفت : پس فردا برو دیدن دلربا...باشه؟ من مطمئنم که اون چشم براهته...
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : واقعا...؟
نیلوفر
سرش را تکان داد و بی آنکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت ، بهرام فنجان
چای را برداشت و جرعه ای از آن نوشید ، گویی گرمای عشق بود که بار دیگر
در رگ هایش می جوشید...
ادامه دارد...
- قربونت...یه جوری قشنگ درستش کن!
بهرام این را گفت و شاخه گلهایی را که انتخاب کرده بود به مرد گل فروش داد
تا برایش تزیین کند ، مرد همانطور که مشغول تزیین دسته گل بود نگاهی به سرو
وضع مرتب بهرام کرد و گفت : ببینم دامادی؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : نه...
مرد با کنجکاوی گفت : واسه خواستگاریه؟
بهرام همانطور که پول در می آورد گفت : واسه آشتی میخوام...
مرد خندید و سرش را تکان داد :
- که اینطور...
بهرام دسته گل را گرفت و پولش را پرداخت کرد سپس سوار ماشینش شد ،آن روز
سعی کرده بود زودتر از شرکت بیرون بیاید تا دلربا را ببیند، در تمام طول
راه تا بیمارستان در این فکر بود که وقتی دلربا را ببیند چگونه دلخوری این
چند روز را از دلش بیرون بیاورد با خودش گفت :
- اگه فرنگیس خانم اینبار هم مانع شد برم داخل...به زور وارد میشم...دلربا زن منه و حق دارم که ببینمش...حتی اگه خودش نخواد!
وقتی به بیمارستان رسید ، بدون کوچکترین معطلی به سمت اتاق دلربا رفت ،
خوشبختانه کسی در راهرو نبود که جلویش را بگیرد ، چند ضربه به در زد و وارد
شد ولی در کمال تعجب با تخت خالی که در اتاق بود مواجه شد ، با نگرانی به
سمت جایگاه منشی بخش رفت و درباره بیمار آن اتاق سوال کرد ، که در جواب گفت
امروز صبح با صلاح دید پزشک مرخص شده است...
تمام شوقی که بهرام داشت با شنیدن این حرف از بین رفت ، دسته گلی که در دست
داشت را با ناامیدی پایین گرفت و سر به زیر و ناراحت به سمت انتهای راهرو
قدم برداشت، وقتی از بیمارستا بیرون امد و سوار ماشین خود شد ، موبایلش را
از داشبورد بیرون آورد و شماره خانه دلربا را گرفت ، بعد از چند بوق کوتاه
صدای گرفته فرنگیس را شنید :
فرنگیس: بله بفرمایید...
بهرام: الو سلام...منم...
فرنگیس: سلام پسرم...
بهرام : مامان...دلربا مرخص شده؟
فرنگیس: آره پسرم...دکترش گفت ضربه طوری نبوده که باعث شکستگی بشه...فقط...
بهرام : می دونم...فقط باعث شد که اون جنینش رو سقط کنه...
فرنگیس: دلربا خیلی ناراحته...
بهرام : می تونم باهاش صحبت کنم؟
فرنگیس: نه...نمیشه...
بهرام : چرا؟!
فرنگیس : آخه الان خوابیده...وقتی بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه...!
بهرام : مامان...من خیلی دلربا رو دوس دارم...من بهش خیانت نکردم...نمی دونم چرا اینقدر حساس شده...
فرنگیس: اون تنها علت برگشتش به تو رو اون بچه می دونس...شاید به این خاطر اینقدر نا امیده...
بهرام : من بدون بچه هم هنوز خواهان برگشتنش هستم...ولی این دلربا هس که
نمیخواد برگرده...همش بمن میگه قاتل...اگه برگرده دوباره می تونیم خوشبخت
باشیم...بهش ثابت می کنم که چقدر دوسش دارم...ما می تونیم دوباره بچه دار
بشیم و...
فرنگیس: بهرام جان...دلربا خیلی بهت نیاز داره...تو باید باهاش حرف بزنی...
بهرام : منم همینو میخوام...
بهرام موبایلش را روی صندلی کناری انداخت و ماشین را روشن کرد وقتی به خانه
رسید بسیار عصبی بود تمام شوقی که امروز داشت را ازدست داده بود احتیاج
شدیدی به هم صحبتی با نیلوفر داشت ، وارد سالن که شد نیلوفر را آنجا ندید ،
صدای پایی از سمت پله ها شنید ، به آن سمت برگشت ، مادرش بود ولی مثل
همیشه شاداب به نظر نمی رسید ، در نگاهش بهت و ناباوری موج می زد ، بهرام
نگران شد و حالش را پرسید ، فرخنده بی آنکه چیزی بگوید روی یکی از کاناپه
ها نشست و سرش را میان دستانش گرفت ، نگاهش به سرامیک های کف سالن بود...
بهرام گفت : نیلو خوابه؟
فرخنده سرش را بالا آورد ، آهی کشید و گفت : نه...
- پس کجاس؟
فرخنده با ناراحتی به بهرام نگریست و گفت : تو چیزی بهش گفتی که ناراحت شده باشه؟
بهرام با تعجب گفت : چی شده؟!
فرخنده با حسرت گفت : نیلو رفت...
بهرام جلو آمد و گفت : رفت؟! کجا رفت...؟
فرخنده آب دهانش را فرو داد و گفت : رفت خارج...برگشت پیش فریده...!
- آخه چرا؟!...یکدفعه...اینجور بی خبر؟!
فرخنده با ناراحتی گفت : خیلی اصرار کردم که دلیلش رو بگه...ولی نگفت...
نیلو اینجا نمونده بود که زود بره... می خواست خیلی بمونه...نمی دونم چطور
شد که تصمیم به رفتن گرفت...
بهرام روی کاناپه نشست و با ناراحتی گفت : حتی از منم خداحافظی نکرد...
فرخنده اخمی کرد و گفت : مطمئنی چیزی بهش نگفتی؟!
- آره مامان...ما دیشب هم با هم خوب بودیم...
-قلبش شکسته بود...
فرخنده این را گفت و به بهرام خیره شد ، بهرام چشمانش را ریز کرد و گفت : شما هم خبر داشتید از یکی خوشش اومده؟
- من خیلی وقته می دونم...
بهرام با اعتراض گفت : پس چرا بمن نگفتید...باید اون پسره رو ادب کنم...اون کیه مامان؟
فرخنده آهی کشید و همانطور که درچشمان بهرام خیره شده بود گفت : تو....!!!!!
و با عصبانیت از جای بلند شد و به آشپزخانه رفت تاکمی بابونه دم کرده
بنوشد، بهرام برای مدتی از تعجب بی حرکت شده بود اصلا نمی توانست باور کند
مردی که نیلوفر آنقدر بدان علاقه داشته خودش باشد ، ناگهان یاد نامه ای که
نیلوفر دیشب بدستش داده بود افتاد ، امروز آنقدر مشغله داشت که اصلا وقت
نکرده بود آن را بخواند ، از جای بلند شد و با عجله به سمت اتاقش رفت ،
کشوی میز را بیرون کشید و پاکت نامه را برداشت ، دستانش می لرزید و قلبش به
تندی در حال تپیدن بود ، در پاکت را باز کرد و کاغذی که در آن بود را
بیرون کشید و با صدایی لرزان مشغول به خواندن شد :
سلام بهرام عزیزم
وقتی این نامه را می خوانی ، من کیلومترها از اینجا دورم...
معذرت میخواهم که بدون خداحافظی تو را ترک کردم...ولی در واقع من تمام خوشبختی ام را ترک کردم...
اعتراف به عشق برای بعضی ها خیلی سخت است ولی من با افتخار می گویم که عاشقت هستم...
نه آنطور که تو همیشه فکر می کردی ، من چیزی بیشتر از یک علاقه معمولی نسبت
به تو داشتم، خیلی سعی کردم دلت را بدست بیارم ولی فهمیدم دل ساده تو در
پیچ و خم کوچه های بچگی جای مانده است...
توهنوز هم مرا به چشم همبازی دوران کودکیت می بینی و گویی این سرنوشت من است که در حسرت یک نگاه عاشقانه از تو بمانم...
ظلم است که بخواهم قلب تو راکه متعلق به زن دیگری است تصاحب کنم ...اگر هم بخواهم می دانم که شکست می خورم...
من فهمیدم تو عاشقانه نه...بلکه دیوانه وار دلربا را دوست داری و می خواهم به دوست داشتنت ادامه بدهی...
دیدن خوشحالی ات مرا خوشحال می کند و اندوهت مرا در بین دیوارهای غم و ناراحتی اسیر می کند...
پس به دنبال عشقی که از ان توست برو...
و من چقدر خوشحال می شوم که تو و دلربا باز هم کنار هم باشید ...
شال گردنی که برایت بافتم را وقت تنهایی هایت به دور گردن بیاویز...هر رج
آن با عشق به تو بافته شده است پس مطمئن باش گرمای عشق در زمستان های
ناکامی و اندوه تو را از گزند بلایا و ناراحتی ها دور می کند...
هرگز برایم دلتنگ مشو ...چون من نیز برایت دلتنگ نمی شوم...جسم بی ارزش و
فانی ام از تو دور می شود ولی می دانم قلبم به تو نزدیک و نزدیک تر می
شود...
من از راه قلبم به آشیانه احساس تو سرک می کشم و برایت دعا می کنم که همیشه سلامت باشی...
حس می کنم از تو اشباع شده ام...از خاطراتت...از نگاهت و از هر چیزی که به تومنتهی می شود ...
به خاطر من هم شده به دلربا برگرد...عشقتان آنقدر زیباست که من دلگیر می شوم اگر حرمت آن را بشکنی...پس قوی باش و مبارزه کن...
با اینکار مرا خوشحال می کنی...
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بدوم درمیان صحراها
سربکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری...آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست....
بهرام با ناراحتی روی تخت دراز کشیده
بود و به نیلوفر فکر می کرد ، خدا می دانست چند بار ندانسته ، قلب او را با
حرف هایش شکسته است ، موبایلش را برداشت و شماره نیلوفر را گرفت ولی
موبایلش خاموش بود ، با کلافگی روی تخت نشست و سرش را میان دستان حلقه کرده
اش فرو برد، صدای زنگ موبایل به گوشش رسید ، خم شد و بدون توجه به شماره
ای روی آن افتاده بود جواب داد :
بهرام : بله...؟
- سلام...
صدای دلربا بود ، لبخند دلنشینی روی صورت بهرام نقش بست ، با نگرانی گفت :
- حالت خوبه؟
صدای گرفته دلربا را شنید : مگه واست فرقی هم می کنه...؟
بهرام :- معلومه که برام مهمه...این چه حرفیه؟!
دلربا :- باهام چکار داری؟!
بهرام :- چرا اینطوری باهام صحبت می کنی...؟! من شوهرتم...
دلربا :- من که فکر نمی کنم...
بهرام :- دلربا تو چت شده؟! شیطون رفته توی جلدت؟
دلربا :- من مثل همیشه ام...
بهرام- نه...تو بهونه گیر شدی...
دلربا- من بهونه نمی گیرم بهرام...
بهرام- پس این رفتارت واسه چیه؟!
دلربا- واسه اینکه دو بار تا حالا بهم خیانت کردی...من دیگه تحمل خیانت رو ندارم...می فهمی؟
بهرام- باشه...باشه دلربا...آروم باش...من میخوام سوءتفاهم ها رو برطرف کنم...
دلربا- سوء تفاهم؟!
بهرام- باید ببینمت دلربا...
دلربا- این چیزی رو تغییر نمیده مطمئن باش...میخوام که از تو جدا بشم!
بهرام- دیگه این حرف رو نزن ...باشه؟
دلربا- چیه؟! نکنه حقی ندارم واسه زندگی خودم تصمیم بگیرم...؟
بهرام- دلربا...من نمی خوام باهات جرو بحث کنم...می دونم الان تو شرایطی
هستی که خیلی حساس شدی...پس اجازه بده همدیگه رو ، روی در روی ببینیم و حرف
بزنیم...
دلربا- باشه...ببینیم...کجا؟
بهرام- فردا شب...توی خونه مون!
دلربا- فردا شب؟! چرا اینقدر دیروقت؟
بهرام- بخاطر اینکه میخوام شام رو مهمون من باشی...
دلربا- می ترسم مهمونی ت رو تلخ کنم...
بهرام- این چه حرفیه...آخه؟ فردا شب میای؟
دلربا- میام...!
بوق قطع به گوش بهرام رسید ...چقدر فکرش مشوش شده بود...
***
دلربا تلفن را سرجایش گذاشت و بلند شد تا به ایوان برود که فرنگیس دستش را
گرفت و از او خواست به داخل آشپزخانه بروند ، دلربا متعجب از رفتار مادرش
به همراه او رفت ، فرنگیس از او خواست پشت میز بنشیند سپس همچنان که مشغول
درست کردن شام شب بود به دلربا گفت :
- دخترم...زندگی فقط هر روز بهم دیگه دوستت دارم گفتن نیس...گاهی اوقات هم
دلخوری پیش میاد... من و پدر خدابیامرزت هم یه روز با هم قهر بودیم و یه
روز دیگه آشتی...
دلربا به تلخی خندید و گفت : ولی مامان ...کار من و بهرام دیگه از قهر و آشتی گذشته...
فرنگیس قاشق راچند بار به دیواره ماهیتابه زد سپس درحالیکه پیازهای خرد شده را داخل ماهیتابه می ریخت گفت :
- اشتباهات همینجاس...مگه تو و بهرام چقدر از زندگی مشترکتون می گذره؟ اگه
پدرت زنده بود الان بیست و هفت سال از ازدواج ما می گذره...نگاه کن...دو
سال زمانیه که دیگه زن و شوهر باید خوب همدیگه رو شناخته باشن...
- منم فکر می کردم بهرام رو شناختم...
فرنگیس شعله زیر ماهیتابه را کم کرد و کنار دلربا نشست ، دستان ظریف او را در دست گرفت و گفت :
- من دارم از چشمات می خونم که چقدر بهرام دوس داری...
- اشتباه می کنی مامان....دیگه دوسش ندارم...
دلربا این را گفت و سرش را پایین انداخت ، فرنگیس خندید و دستش را زیر چانه دلربا برد ، سر او را بالا آورد و گفت :
- منو نمی تونی گول بزنی...من مادرم...خوب می فهمم بچم چه حالی داره!
دلربا آهی کشید و درحالیکه به تدریج هاله اشک دور چشمانش وسیع تر می شد به
مادرش نگریست ، فرنگیس با مهربانی موهای او را نوازش کرد و گفت :
- وقتی کسی رو دوس داری...باید بخاطرش با مشکلات بجنگی...
دلربا زمزمه کنان گفت : نتیجه دوست داشتنم این شد که خیلی راحت با یه زن دیگه رفت بیرون...با دخترخاله ش اونطور راحت شوخی کرد ...
- مگه اون حق نداره زنهای دیگه رو ببینه؟
دلربا با ناراحتی گفت : من زن حسودی نبودم مامان...بهرام طوری رفتار می کنه که من حساس شدم!
- اگه بهرام اشتباهی کرده...اونو ببخش ذخترم...اینو بدون بهرام هم به اندازه تو ازبین رفتن اون بچه ناراحته...اون بچه هر دوتون بود!
دلربا آهی کشید و درحالیکه چانه اش می لرزید سرش را به آرامی روی میز گذاشت
، یک قطره چکید و قطرات بعد همانطور پشت سرهم از دریای چشمانش سرازیر
شدند..
فرنگیس بوسه ای بر سر دخترش زد و بلند شد تا به غذا نگاهی بیاندازد...
***
دلربا تمام شب را به زندگی خودش و بهرام فکر کرد ، تصمیم گرفت به بهرام
فرصتی دوباره بدهد ولی هر وقت که از تصمیمش مطمئن می شد یاد آن روزی که
بهناز را با بهرام رو به رو کرده بود می افتاد و ناراحتی ها دوباره بسویش
هجوم می آوردند...
آنقدر روی تخت این سمت و آن سمت شد که بالاخره پلک هایش سنگین شد و به خواب
فرو رفت ، صبح با صدای جبغ آلود دلبر از خواب بیدار شد ...
- اه...مامان چند بار بگم شال قرمزه منو بشور...از هفته پیش که شربت روش ریخته نشستی؟
دلربا آهی کشید و روی تخت نیم خیز شد ، گوشش را تیز کرد تا صداهایی که از
هال می آمد را بهتر بشنود، صدای غر غر کردن دلبر تمام خانه را پر کرده بود
دلربا لبخند تلخی زد و زیر لب گفت :
- بچه...خودت باید لباس هاتو بشوری...اونوقت میخواد واسه من شوهر کنه...
و درحالیکه خمیازه می کشید بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، صبح بخیر بلندی
گفت و به دلبر که مشغول زدن رژ لب بود نگاه کرد ، فرنگیس درحالیکه شال زردی
در دستش بود به هال آمد و گفت : اینو سرت می کنی؟
دلبر نگاهش را از آیینه جیبی اش برگرفت و نگاهی گذرا به شال کرد و گفت : باشه...همین خوبه!
دلربا به سمت او رفت و گفت : بسه دیگه چقدر می مالی...!
دلبر نیشخندی زد و به سمت فرنگیس رفت ، شال را از دست او گرفت و درحالیکه آن را به سر می کرد گفت :
- هر چقدر بیشتر آرایش کنم...بیشتر می تونم نظر مشتری ها رو جلب کنم...
دلربا با حرص گفت : اونو باید از لباس توی تنت خوششون بیاد نه از جمال و قیافه تو...
دلبر چیزی نگفت و با بی اعتنایی کیفش را برداشت و از خانه خارج شد ، دلربا پنجره هال را باز کرد و گفت:
- اه...اول صبحی همه خونه بوی عطر و ادوکلن گرفته...نفسم گرفت...
فرنگیس سر سفره صبحانه که هنوز پهن بود نشست و گفت : پنجره رو ببند دلربا...هوا سرد شده ..دارم می لرزم...
دلربا سرش را تکان داد و گفت : مامان من صبحونه رو بخورم برم...
فرنگیس درحالیکه مشغول چای ریختن بود گفت : کجا بری؟!
دلربا پنجره را بست و کنار مادرش نشست سپس گفت : میخوام برم دنبال کار...
- آخه واسه چی؟ من باید همش نگرانت باشم...
- اصلا دوست ندارم دلبر بره به اون مزون...به خاطر اینکه الان اون داره
خرجی ما رو میده نمی تونم زیاد بهش گیر بدم...باید دستم توی جیب خودم
باشه...اونوقت دیگه نمی ذارم بره مزون...
- آخه چیزی بلدی؟
دلربا خندید و گفت : از دلبر که بیشتر درس خوندم...اگه هم کاری نبود دیگه منشی میشم....
فرنگیس سرش را تکان داد و استکان چای را مقابل دلربا گذاشت ، دلربا همانطور که در چای اش شکر می ریخت گفت :
- شاید شب دیرتر بیام خونه...
فرنگیس با تعجب گفت : چرا؟!
دلربا لبخندی زد و گفت : بهرام منو شام دعوت کرده...
فرنگیس خندید و گفت : می دونستم...می دونستم که بهرام دوستت داره!
دلربا با صدای خاموشی گفت : منم دوستش دارم...
آنقدر تن صدایش آرام بود که خودش هم به سختی چیزی که گفته بود را شنید...
وقتی که صبحانه اش را خورد با عجله لباسش را پوشید و از خانه بیرون زد ،
هوا ابری بود و هر از گاهی چند قطره باران از دل ابرهای زخمی و دل تنگ به
پایین می چکید، دلربا صفحه نیازمندی های روزنامه را باز کرد ، چند جایی بود
که شرایط مناسبی داشت بنابراین دور آنها خط قرمز کشید و یکی یکی مشغول
تماس با شرکت ها شد ...
اول از همه به یک شرکت تولیدات بهداشتی رفت ،کمی آنجا معطل شد تا بتواند با
مدیر عامل صحبت کند ، بعد از آن همه انتظار با دیدن مدیر عامل که مرد جوان
و چشم ناپاکی بود پشیمان شد که چرا به این شرکت قدم گذاشته است ...
مدیر عامل بعد از خواندن فرم استخدامی او سرش را با حیرت به بالا و پایین تکان داد و گفت :
- دانشجوی انصرافی مدیریت هستید...؟
دلربا با صدایی خاموش جواب داد : بله...
مدیر عامل نیشخندی زد و گفت : انوقت میخواید منشی بشید؟
- بله...
- می دونستید منشی های ما باید لیسانسه باشند...
- حالا نمیشه استثنا قائل شید...من به این کار احتیاج دارم...
مدیر عامل به سر تا پای دلربا نگاهی انداخت و گفت : مشکل مالی دارید..؟
دلربا با شرم گفت : بله...
- خب همین الان می تونم مشکلت رو برطرف کنم عزیزم...
دلربا با تعجب گفت : چه جوری؟
- با پول...
مرد این را گفت و چند بسته اسکناس از کشوی میزش درآورد و روی میز گذاشت سپس درحالیکه نیشش باز بود گفت :
- خب ...یالا دیگه...
دلربا اخمی کرد و گفت : بله؟
مرد خندید و بسوی او آمد دستش را به طرف شال دلربا دراز کرد و خواست آن را
از او پایین بکشد که دلربا معطل نکرد و سیلی محکمی به گوش او نواخت سپس
درحالیکه ترسیده بود با عجله از اتاق خارج شد ، می توانست صدای خشمگین مدیر
عامل را بشنود که پشت سرش بد و بیراه می گفت...
وقتی از آن شرکت بیرون آمد توانست نفس راحتی بکشد ، در طول راه تا شرکت
بعدی احساس می کرد هر رهگذری که از کنارش می گذرد با تاسف و ملامت به او
نگاه می کند ، در شرکت بعدی هم وضع چندان بهتر نبود ، آنها می خواستند منشی
شرکت دارای روابط عمومی بالا باشد که به قول آنها رو بوسی و دست دادن با
نامحرم ها ، حجاب کم و صورت آراسته و با آرایش از مصادیق آن بود...
دلربا به چند جای دیگر هم سر زد ولی همه آنها یک طور مشکل داشتند یا اصلا
به فکر کار نبودند یا اگر شرکت خوبی بود سر دستمزد به توافق نمی رسیدند ،
گشت و گذار دلربا تا نزدیک غروب به طول انجامید عاقبت خسته از آن همه تلاش
یک تاکسی گرفت و به سمت میعادگاه براه افتاد...
بهرام هم تمام روز را به بیکاری نگذرانده بود ، بعد از فارغ شدن از کار
شرکت ، خانه را تمیز کرد سپس در آشپزخانه مشغول تدارک شام شده بود.میز شام
را با سلیقه تمام چیده بود و روی آن را با گلدانی که از چند شاخه گل رز
قرمز پر بود زینت داده بود ، دو شمعدانی بلند هم در دو طرف میز گذاشته بود و
با چیدن بشقاب ها اماده بود تا دلربا زودتر بیاید و شمع های روی میز را
روشن کند تا بار دیگر باهم سر یک میز شام بخورند و ضمن آن بتوانند صحبت
کنند.
این انتظار دیری نپایید که به پایان رسید ، زنگ خانه دو بار به صدا درآمد ،
بهرام سر و وضع خودش را در آیینه برانداز کرد به نظر خودش که عالی بود. به
سمت درب رفت و آن را باز کرد ، دلربا با نگاهی گذرا به بهرام وارد خانه شد
، صدای موزیک آرامی در سالن به گوش می رسید ، بهرام او را به سمت میز
راهنمایی کرد و گفت :
- لطفا بشین...
دلربا پشت میز نشست و گفت : چرا اینقدر خونه رو تاریک کردی؟
بهرام رو به روی دلربا نشست و به چشمان تیله ای او خیره شد سپس با لبخندی که بر لب داشت گفت : میخوام رمانتیک بشه...
دلربا شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت سپس به مرغ بریانی که روی میز
بود نگریست ، هرگز به یاد نداشت بهرام دست به آشپزی بزند.بهرام جعبه
کبریتی که روی میز بود را برداشت و شمع های طرف خودش را روشن کرد سپس آن را
به سمت دلربا هل داد و گفت :
- شمع ها رو روشن کن...
- فکر کنم قرار بود حرف بزنیم؟
- بله...حرف می زنیم...هم حرف می زنیم و هم شام می خوریم...
بهرام این را گفت و بلند شد تا تکه ای از مرغ در بشقاب دلربا بگذارد ،
دلربا شمع های طرف خودش را روشن کرد ، حالا چهره هر دویشان به وضوح در
روشنایی شناور نور شمع ها دیده می شد ، دلربا متوجه اشکی که روی گونه بهرام
سر می خورد شد ، سرش را پایین انداخت و مشغول خوردن شد که بهرام گفت :
- من هرگز بهت خیانت نکردم دلربا...
دلربا دست از خوردن کشید ، سرفه ای کرد و گفت : پس چرا همه چیز نشون میده که بهم خیانت کردی؟
بهرام با درماندگی گفت : من نمی دونم...واقعا گیج شدم...
دلربا با التماس گفت : - بهرام منو بازی نده...به کار زشتت اعتراف کن...
بهرام غرید و گفت : اگه این راضیت می کنه...آره من اون کار زشت رو انجام دادم...فقط میخوام که منو ببخشی و برگردی خونه...
دلربا با کنایه گفت : شاید جای نیلوفر جونت توی این خونه تنگ بشه...
- بس کن...من اصلا حسی به نیلوفر ندارم...فقط تو واسم مهمی...التماس می کنم که برگردی...
دلربا چشمهایش را به آرامی بست تصور خیانت بهرام یک لحظه هم او را رها نمی
ساخت با آشفتگی بلند شد و خواست برود که بهرام مانع اش شد و درمیان بازوان
قدرتمندش او را اسیر کرد...
دلربا با التماس گفت : بذار برم...ولم کن...
بهرام نگاه عاشقانه اش را به عمق چشمان دلربا پرتاب کرد و گفت : نمی ذارم بری...تا نگی بخشیدی نمیذارم بری...
دلربا می توانست نفس های گرم بهرام را که به صورتش میخورد حس کند ، احساس
کرد چقدر دلش میخواهد تا خود صبح درآغوش گرم و پرامنیت بهرام باشد ، به
ناگاه احساس کرد ضربان قلبش شدت یافته ...
صورت بهرام نزدیک تر آمد و لبهایشان به هم آویخت، تمام بدن دلربا از حرارت این بوسه گر گرفت...
این آخرین شامه
شمع ها رو روشن کن...
نبضت توی دستامه
شمع ها رو روشن کن...
این آخرین شامه
با تو سر یک میز...
این آخرین مهره
از اخرین پاییز...
این آخرین لبخند
این آخرین بوسه
بعد از تو این شب ها
تکرار کابوسه...
شمع ها رو روشن کن
شب ،دلهره داره...
باید برم اما
عطرت نمی ذاره
فردای من بی تو...
تلخ و غم انگیزه...
شمع رو تماشا کن
چه اشکی می ریزه...
این آخرین لبخند
این آخرین بوسه
بعد از تو این شب ها
تکرار کابوسه...
ناگهان دلربا خودش را از بهرام جدا کرد ، چشمانش اشک آلود بود بدون اینکه
کوچکترین توضیحی بدهد با عجله خانه را ترک کرد، بهرام ماند و سینه ای پر
عطش که از عشق او می سوخت...
ادامه دارد...
قسمت سی و سوم :
فرنگیس به تنهایی در هال نشسته بود و در تاریک روشن آنجا مشغول خواندن
قران بود با شنیدن صدای به هم خوردن در بلند شد و به ساعت دیواری نگریست ،
ده و نیم شب بود ، قرآن را روی طاقچه گذاشت و به سمت در رفت ، دلربا وارد
خانه شد و با دیدن مادرش به اغوش او پناه برد و شروع به گریستن کرد ،
فرنگیس که از دیدن گریه دلربا آشفته شده بود با نگرانی گفت :
- چی شده مادر؟!
دلربا
چیزی نگفت در واقع بغضی که گلویش را می فشرد اجازه صحبت به او نمی داد ،
فرنگیس دستش را در گودی کمر او گذاشت و مشغول نوازشش شد ، دلربا کمی آرام
تر شد ، فرنگیس با ناراحتی گفت :
- نمی خوای بمن بگی چی شده؟!...ببینم بهرام رو دیدی؟
دلربا درحالیکه سرش را که روی شانه مادرش بود به آرامی تکان می داد و گفت : مامان...من خیلی بهرام رو دوس دارم...!
فرنگیس لبخند کمرنگی زد و گفت : خب...اینکه گریه نداره!
دلربا دوباره به هق هق افتاد :
- ولی نمی تونم بی وفایی هاشو از یاد ببرم....
فرنگیس
او را از خود جدا کرد و دستانش را زیر چانه او برد سپس با مهربانی گفت :
می تونی....می تونی دخترم...حالا که دوستش داری می تونی بدی هاش رو فراموش
کنی...
قطره ای اشک از گوشه چشم دلربا به پایین سرازیر شد ، فرنگیس دستش را جلو برد و آن را پاک کرد سپس گفت :
-
برای بدست آوردن اول باید از دست داد و یاد گرفت...تو اعتمادت رو نسبت به
اون از دست دادی ولی حالا دوباره می تونی باورش کنی...چون مطمئنم عشقی که
توی قلبته هزاران بار نیرومند تر از قبله...
دلربا سرش را پایین انداخت و گفت : می خوام برگردم به بهرام مامان...من باید ازش معذرت بخوام...خیلی اذیتش کردم...
- همین کار رو بکن...
فرنگیس
این را گفت و از دلربا خواست که برود و استراحت کند ، از صمیم قلب خوشحال
بود که دلربا به عشقی که هنوز در قلبش بود اعتراف می کرد...
***
فردای
آن روز دلربا مانند دیروز صبح زود از خانه بیرون رفت ، روزنامه ای خرید و
نیازمندی های آن را باز کرد چشمش به دو آگهی خورد ، یک شرکت تبلیغاتی بود
که طراحی بنر و آگهی تصویری انجام می داد ، به نظرش جای بدی نبود سعی کرد
خودش را زود به آنجا برساند تا شانس بیشتری برای پیدا کردن کار داشته باشد.
وقتی
مقابل در شرکت رسید ، ساختمان بزرگی را پیش رویش دید که طبقات زیادی داشت
،نفس عمیقی کشید و با اعتماد به نفس وارد شد ، دفتر مدیرعامل طبقه سوم بود
بنابراین سوار آسانسور شد ، تابلوی دفتر مدیر عامل را دید ، به آن سمت رفت و
به در نیمه باز آنجا کوبید ، خانمی محجبه و سنگین پشت میز نشسته بود با
دیدن او لبخندی زد و گفت : بفرمایید عزیزم...
دلربا وارد شد و سلام کرد سپس گفت :
- ببخشید من برای آگهی که داده بودید اومدم...
خانم جوان اسم او را پرسید ...
- دلربا شکوری هستم...
خانم
جوان نگاهی به کاغذی که در دستش بود انداخت و گفت : بله...خانم شکوری...یه
متقاضی داخل هستند ...ایشون بیان بیرون شما می تونید با مدیر عامل صحبت
کنید...تا اون موقع می تونید این فرم رو پر کنید...
دلربا
فرم را از خانم جوان گرفت و روی یکی از صندلی ها نشست تا آن را پر کند ،
هنوز مدتی از حضور او نمی گذشت که مرد جوانی به داخل امد و با منشی مشغول
خوش و بش شد ، دلربا نیم نگاهی به جوان کرد خیلی مرتب و تمیز لباس پوشیده
بود ، جوان متوجه نگاه دلربا شد ، دلربا تا نگاه جوان را روی خود دید سرش
را پایین انداخت و خود را مشغول پر کردن فرم نشان داد ولی می توانست زمزمه
مرد را با منشی بشنود...
مرد : خیلی عجیبه...
منشی: چی؟!
مرد: چه شباهتی...باور کردنی نیس...
دلربا سنگینی نگاه آن دو نفر را روی خود حس کرد خیلی معذب شده بود ، سرش را بالا آورد و به فرم اشاره کرد:
- من پرش کردم...
خانم منشی لبخند دلنشینی زد و گفت : باشه عزیزم ...میشه بیاری ببینم...
دلربا
سرش را تکان داد و بلند شد فرم را به دست منشی داد و خودش رفت تا بنشیند
در کمال تعجب دید که مرد جوان با بی ملاحظگی ، برگه فرم را از میان دستان
منشی بیرون کشید و با نگاه جستجوگر تمام فرم را از دیده گذراند...
دلربا
از این حرکت او اصلا خوشش نیامد ولی نمی توانست اعتراضی هم کند ، بنابراین
همانطور ساکت سر جایش نشست ، وقتی متقاضی که در اتاق بود بیرون آمد ، مرد
جوان درحالیکه فرم دلربا هنوز در دستش بود سراسیمه وارد اتاق مدیرعامل شد ،
دلربا نگران شد رفتار مرد به نظرش خیلی مشکوک بود ، خانم منشی که متوجه
نگرانی دلربا شده بود با خنده گفت :
- خوب جایی اومدی...
دلربا با تعجب به او نگاه کرد و گفت : چی؟
خانم منشی خندید و گفت : منظورم این بود که صاحب این شرکت خیلی مرد خوبیه...
دلربا به سمت اتاق اشاره کرد و گفت : این آقاهه بود...؟ خانم منشی لبخند کمرنگی زد و گفت : نه...ایشون پسر آقای صمدی هستن...!
-آقای صمدی؟!
- بله...منظورم صاحب شرکت هستند....
-آهان...
دلربا
سرش را با تعجب تکان داد ، خانم منشی لبخند گرمی زد و گفت : من فریماه
هستم....دو سالی هست اینجا استخدام شدم...شرکت خیلی خوبیه!
- خوشبختم...منم دلربا هستم...
- بله ...می دونم...اسمتون رو دیگه یاد گرفتم...
دلربا
لبخندی زد و خواست در جواب چیزی بگوید که در اتاق باز شد و مرد جوان همراه
مردمسنی که چهار شانه و پهن بود بیرون آمدند ، مرد مسن با تعجب به دلربا
خیره شده بود ، دلربا با ناراحتی از جای برخاست و گفت : ببخشید...چیزی شده؟
اشک
در چشمان مرد مسن نقش بست و شانه های پهنش شروع به لرزیدن کرد ، با قدم
هایی شمرده دوباره به داخل اتاق برگشت ،مردجوان پرونده ای که در دست داشت
را روی میز منشی گذاشت و گفت :
- خانم نیکخواه..لطفا اینو کامل کنید...
فریماه
سرش را به نشانه اطاعت از امر او تکان داد و مشغول بررسی پرونده شد ، مرد
جوان با نگاهی عمیق به دلربا از آنجا بیرون رفت ، دلربا با پریشانی سرجایش
نشست و به فریماه که مشغول یادداشت کردن چیزی بود نگریست ، رفتار مدیر عامل
و پسرش خیلی عجیب بود...
ادامه دارد...
تلفن به صدا درآمد ، فریماه همانطور که مشغول یادداشت کردن بود به تلفن جواب داد ، سپس نگاهی به دلربا انداخت و گفت :
- می تونید برید داخل خانم شکوری...
دلربا سرش را به آرامی تکان داد سپس بلند شد و با قدم هایی شمرده به سمت
اتاق مدیرعامل رفت ، خیلی اضطراب پیدا کرده بود و علت ان هم رفتارهای عجیب
آقای صمدی و پسرش بود ، چند ضربه با پشت دست به در زد و داخل شد ، آقای
صمدی مشغول نگاه کردن به برگه ای روی میز بود و عینکی به چشم داشت که دور
قاب سیاهش به وضوح دیده می شد ، دلربا سلامی کرد و منتظر شد تا آقای صمدی
به او اجازه نشستن بدهد . آقای صمدی متوجه دلربا شد و درحالیکه لبخند
مهربانی بر لب داشت گفت :
- خواهش می کنم بشینید خانم...
دلربا روی مبل اداری که آنجا بود نشست و با کنجکاوی به چهره آقای صمدی
نگریست ، بیشتر موهای سرش ریخته بود و فقط در کناره ها کمی مو داشت ، روی
شقیقه هایش بیشتر خاکستری بود ، لب های باریکی داشت و خط اخمی روی پیشانی
اش بود که دلربا تا وقتی که لبخند او را ندیده بود فکر می کرد حتما خیلی
بداخلاق است ولی وقتی به رفتار او دقت کرد ، دیگر مطمئن شد که درباره او
اشتباه قضاوت کرده است...
آقای صمدی نگاه دیگری به برگه رو به رویش انداخت سپس گفت :
- شما خانم شکوری هستید؟
دلربا سرش را تکان داد و گفت : بله...دلربا شکوری هستم...
- ازدواج کردید؟
دلربا با تعجب گفت : فکر کنم همه اینها رو توی فرم جواب دادم....
آقای صمدی لبخندی زد و عینکش را از روی چشم برداشت سپس با متانتی که در صدایش مشهود بود گفت :
- می دونم...ولی می خوام یک بار هم از زبون خودتون بشنوم...
- باشه...هر طور صلاح می دونید...
دلربا این را گفت و منتظر ماند تا آقای صمدی سوال دیگری بپرسد ، همانطور هم
شد و آقای صمدی درباره کوچکترین جزئیات زندگی اش پرسید حتی تعداد خواهر و
برادرانش و اینکه پدرش مشغول به چه کاری است را نیز پرسید و دلربا با حوصله
به تک تک این سوالات جواب داد ، در آخر هم آقای صمدی با گفتن "شما از فردا
می تونید بیاید سر کار "به این دیدار خاتمه داد...
وقتی دلربا از اتاق خارج شد ، آقای صمدی از منشی خواست داخل شود ، فریماه هم خیلی سریع وارد شد و با تعجب گفت :
-بله...امری داشتید؟
آقای صمدی لبخند مهربانی زد و گفت : خانم شکوری استخدام شدند و من میخوام از فردا بیان پشت میز شما بنشینند...
فریماه آزرده خاطر شد و گفت : ولی من چی؟
که آقای صمدی به سمت در اشاره کرد ، فریماه به پشت سرش نگریست ، پیمان پشت سرش ایستاده بود ...
- خانم ...شما از این به بعد منشی من خواهی بود...
پیمان این را گفت و خندان داخل اتاق شد و به پدرش گفت : با من کاری داشتید بابا؟!
آقای صمدی تکه کاغذی برداشت و چیزی در آن نوشت ، آن را به پسرش داد و گفت : اینارو بخر و به این آدرس ببر...
- مطمئنید کار درستی می کنید؟
آقای صمدی به سوال پسرش فکر کرد و گفت : اون دختر منو یاد پریسا می اندازه...تو که می دونی چقدر واسم عزیزه...
پیمان با اعتراض گفت : ولی ما هنوز او نو نمی شناسیم بابا...یه شباهت ساده نباید باعث بشه که براش اینقدر دست و دلباز بشید!
- لطفا این کار رو بکن...
پیمان آهی کشید و گفت : هرچی شما بگید بابا...به روی چشم!
و با یک چشمک به فریماه از اتاق خارج شد...
***
بهرام با کلافگی وارد کافی شاپ شد و در میان افراد حاضر در آنجا به دنبال
سعید گشت ، سعید که متوجه او شده بود با حرکت دست ، جایش را به بهرام نشان
داد ، بهرام با عجله به سمتش آمد و گفت :
- خیلی داغونم سعید...کمکم کن...
سعید خندید و گفت : این چند وقته هر وقت تو رو دیدم داغون بودی...داری با خودت چکار می کنی بهرام؟!
- دلربا ...فکر کنم اون...
- بیا بشین ...بعد بگو!!
سعید این را گفت و به صندلی رو به رویی اشاره کرد تا بهرام بنشیند.بهرام
درحالیکه بسیار پریشان بود صندلی را بیرون کشید و نشست ، آهی کشید و
درحالیکه دو آرنج اش روی میز بود دستانش را روی پیشانی گذاشت ، سعید
ابروانش را با تعجب بالا برد و گفت :
- خب داشتی می گفتی...دلربا چی؟
بهرام با چشمان غمناکش به سعید نگریست و گفت : فکر کنم اون دیگه هیچوقت نمیخواد منو ببینه...
سعید نیشخندی زد و گفت : اونوقت چرا؟! ... نکنه دوباره بهش خیانت کردی؟
بهرام اخمی کرد و گفت : بی مزه نشو...
سعید خندید و گفت : منو ببخش...ولی باور کن قیافت خیلی خنده دار شده...چشمهای باد کرده...موهای ژولیده...نگاه کن...یقه ی کج...
و دستش را دراز کرد و یقه کج پیراهن بهرام را مرتب کرد ، بهرام دست او را
کنار زد و گفت : الان سر و وضع من مهم نیس...تو یه راهی جلوی پام بذار...
- من چی باید بهت بگم....؟
- بگو چکار کنم که دلربا سر عقل بیاد و برگرده سر خونه و زندگیش...؟
سعید به اطراف نگریست سپس به جلو خم شد و درحالیکه تن صدایش را پایین آورده بود گفت :
- با چوب بزن به فرق سرش شاید عقلش اومد سر جاش!
بهرام با درماندگی گفت : بس کن...
سعید با ناراحتی گفت : بذار یه چیزی رو بهت بگم بهرام...نمی دونم چرا ولی
دلربا از تو خسته شده و دلیل اینکه هر کاری می کنی دیگه جذبت نمیشه
همینه...
بهرام دستش را بالا آورد و با پریشانی مشغول جویدن ناخن اش شد ، سعید نگاه ملامت باری به او انداخت و گفت :
- چرا خودت رو گول میزنی؟ زندگی شما خیلی وقته از هم پاشیده...از همون موقع
که دلربا با اون پسره می گشت...ولی تو نخواستی بی مهری اون رو باور
کنی...حالا هم بمون و رنج بکش...
قطره اشکی از گوشه چشم بهرام سرازیر شد ، سعید با عصبانیت از جای بلند شد و بدون توجه به حال او ، کافی شاپ را ترک کرد...
***
فرنگیس ظرف میوه را مقابل دلربا گذاشت و گفت : خب مامان جان...تعریف کن ببینم...چه جور جایی بود؟
دلربا درحالیکه مشغول پوست کندن میوه بود گفت : خیلی شرکت بزرگیه...مدیر
عاملشم مرد خوبیه...با منشی اونجا دوست شدم...خیلی دختر ماهیه!
فرنگیس لبخندی زد و گفت : خیلی خوشحالم که قبولت کردن...
دلربا به خواهرش که مقابل آیینه ای که روی دیوار نصب بود ، خود را آرایش می کرد نگریست و با کنایه گفت :
- دیگه لازم نیس کسی به بهونه کار از خونه بره بیرون...
دلبر دست از پنکیک زدن برداشت ، نیم نگاهی به دلربا انداخت و گفت : منظورت منم؟
دلربا چیزی نگفت و به مادرش نگریست ، دانیال از اتاق بیرون آمد و به دلربا گفت:
- امسال دبیر ریاضی مون خیلی سخت گیری می کنه...می تونی بهم کمک کنی؟ توی چند تا مسئله مشکل دارم...
دلربا لبخند مهربانی زد و گفت : حتما داداشی...برو کتابت رو بیار...
دانیال خواست به اتاقش برود که صدای زنگ خانه توجه همه را به سمت حیاط جلب
کرد ، فرنگیس بلند شد و نگاهی به ساعت کرد ، پنج و نیم بعد از ظهر بود و
انتظار آمدن کسی را نداشتند ، فرنگیس همانطور که به سمت ایوان می رفت زیر
لب گفت :
- یعنی کی می تونه باشه؟
دلبر به سمت پنجره رفت و گفت : خداکنه خواستگار باشه...
دلربا اخمی کرد و گفت : مثل دخترهای ترشیده حرف می زنی دلبر...!
دلبر همانطور که نگاهش به بیرون بود خندید و گفت : اینا دیگه چیه؟ فکر کنم واسمون سوغاتی آوردن...
دلربا با تعجب گفت : سوغاتی؟! کی؟
دلبر صورتش را به پنجره چسباند و گفت : این پسر جوونه کیه؟ از قیافش معلومه که از اون بچه مایدار هاس...
دلربا که با شنیدن حرف های دلبر کنجکاو شده بود بلند شد و به ایوان رفت ،
چند کارتن مقوایی گوشه حیاط گذاشته بود ، نگاه دلربا به طرف در کشیده شد ،
باورش نمی شد که مرد جوانی که کارتن به دست وارد حیاط شده بود پسر آقای
صمدی باشد ، دمپایی های پلاستیکی اش را پوشید و گفت :
- شما اینجا چکار می کنید ؟ اینها چی هستن؟!
فرنگیس جلو آمد و گفت : تو این آقا رو می شناسی دلربا؟!
دلربا نیم نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت : آره مامان...ایشون پسر رئیس شرکتی هستن که اونجا استخدام شدم...
فرنگیس با تحسین نگاهی به سر و وضع مرد جوان انداخت و گفت : که اینطور...
دلربا به کارتن ها اشاره کرد و گفت : اینها چی هستن؟!
مرد جوان خندید و گفت : یه سری لباس و از این جور چیزها...
دلربا اخمی کرد و گفت : آقای محترم ما صدقه نمی خوایم...
مرد جوان که شرمنده به نظر می آمد ، لبخند کمرنگی زد و گفت : اینها وسایلی هستن که پدرم به همه کارمند هاش میده...
- خیلی عجیبه...آخه واسه چی؟!
مرد جوان خندید و گفت : اینو دیگه باید از پدرم بپرسید...منو ببخشید اگه باعث مزاحمت شدم..فعلا خدانگهدار...
و خیلی سریع رفت. فرنگیس به کارتن ها نگریست و گفت :
- چه شرکت خوبی...
دلربا اخمی کرد و گفت : من مطمئنم که اون درباره اینها دروغ گفت...
دلبر که تا آن موقع از پشت پنجره همه چیز را مشاهده می کرد به حیاط آمد و با خوشحالی گفت :
- چه باحال...صاحب کلی لباس شدم...!!
و با عجله در یکی از کارتن ها را باز کرد ، چند مانتو زیبا و مد روز در ان
قرار داشت ، دلبر آنها را برداشت و با عحله به سمت ایوان دوید ، دلربا با
اعتراض گفت : ما نمی تونیم از اینا استفاده کنیم...
دلبر ایستاد و با حالت طلبکارانه ای گفت : واسه چی؟!
نگاه دلربا به دانیال افتاد که از گوشه در منتهی به ایوان آنها را نظاره می
کرد ، زبانش بند آمد و نتوانست چیزی بگوید ، دلبر جیغی از خوشحالی کشید و
به داخل رفت تا لباس ها را امتحان کند بلکه لباس زیبایی برای آنکه آن شب در
مزون بدرخشد ، پیدا کند...
***
- مهشید جون بذار منم امشب یه خودی نشون بدم...
دلبر این را گفت و همانطور پشت سر مهشید از پله ها مزون بالا رفت ، مهشید
موهای سیاه و پر پشت خود را که از زیر شال بیرون آمده بود مرتب کرد و
همانطور که نگاهش به اطراف بود که همه وسایل پذیرایی از مهمانان درست باشند
با عصبانیت به دلبر که هرجا می رفت پشت سر می آمد گفت :
-نه یعنی نه...چند بار بگم امشب مهمون های مهمی دارم.....نمی خوام لباس هام روی دستم بمونه...
دلبر با ناراحتی گفت : ولی مهشید جون ...مگه من تاحالا کارم بد بوده؟
مهشید به سمت اتاق مخصوص خودش رفت و گفت : نه...ولی بهتر از تو هم اینجا داریم...
- قول میدم بهترین باشم...
- نمی خواد قول بدی...
مهشید ایت را گفت و وارد اتاقش شد تا یکسری از لیست ها که روی میزش جای
گذاشته بود را بردارد که با دیدن سایه ای که در تاریک روشن اتاق کنار پنجره
، تکان می خورد جیغ کوتاهی کشید سپس با عصبانیت گفت : تو اینجا چکار می
کنی؟! فکر کردم دیگه رفتی...
سعید از گوشه تاریک اتاق بیرون آمد و گفت : خب اشتباه فکر کردی خواهر عزیزم...
مهشید لیست را برداشت و با کلافگی گفت : امشب همه دارن اعصاب منو خرد می کنند...
و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت ...
- مهشید جون گوش کن آخه...
دلبر خواست به دنبال مهشید از اتاق بیرون برود که سعید با لحن دلنشینی او
را به اسم خواند ، دلبر احساس کرد ضربان قلبش به ناگهان شدت یافت ، سر جایش
ایستاد و با چشمانی مشتاق نزدیک شدن سعید را به خود تماشا کرد ، سعید
درحالیکه نیشش باز بود به لباس های زیبایی که دلبر پوشیده بود نگریست و گفت
:
- امشب چه خوشگل شدی....
دلبر پوزخندی زد و گفت : من همیشه خوشگل بودم...
و خواست برود که سعید بازوی او را در دست گرفت و به سمت خود کشید سپس درحالیکه سعی می کرد او را به خود نزدیک تر کند گفت :
- پس لابد من کور بودم که این همه قشنگی رو نمی دیدم...
دلبر با پریشانی گفت : تو چت شده؟!
سعید سرش را جلو برد و خواست گردن ظریف او را ببوسد که دلبر خود را کنار کشید و هراسان از او فاصله گرفت ، سعید خندید و گفت :
- ترسیدی؟!
دلبر با غروری که در نگاهش بود گفت : نه...واسه چی باید بترسم؟
سعید به پشت میزرفت و گفت : این لباس های خوشگل رو دلربا واست خریده...؟
دلبر با حسادتی آشکار گفت : دلربا؟! آخه اون بدبخت پولش کجا بود که واسم از اینا بخره...
بهرام خندید و با بدجنسی گفت : پس حتما یه مرد پولدار رو تور کردی...!
دلبر پوزخندی زد و گفت : من نه...ولی دلربا خانم آره!
سعید از پشت میز بیرون آمد و درحالیکه بسیار عصبی شده بود فریاد زد : چی گفتی؟!
دلبر با ناراحتی گفت : همین که شنیدی...نه تو...نه بهرام...دلربا یکی از شما ها بهتر واسه خودش دست و پا کرده!
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند از اتاق بیرون رفت ، سعید با عصبانیت مشت
گره کرده اش را به دیوار کوبید و نعره ای زد ، اینکه مرد دیگری بخواهد
دلربا را تصاحب کند او را واقعا عصبانی می کرد ولی بعد که بیشتر فکر کرد
فهمید که می تواند این موضوع را به بهرام بگوید تا او خودش دلربا را تنبیه
کند بنابراین با این نیت به سمت تلفنی که روی میز بود رفت و شماره بهرام را
گرفت و بعد از چند بوق که صدای بهرام را شنید ، بدون مقدمه گفت :
- بهرام می خوام چیزی رو بهت بگم...درباره دلربا...آره...یه لحظه گوش
کن...می دونی چرا دلربا ازت خسته شده؟ می دونی چرا تو رو پس می زنه؟ من
دلیلش رو خیلی خوب می دونم...پای یه مرد دیگه توی زندگی اش باز شده...!!!!!
ادامه دارد...