دلربا کتاب داستانی که در دست برادرش بود را قاپید و گفت : بذار ببینم...داری داستان می خونی؟ مگه بهم قول نداده بودی واسه کنکور خوب درس بخونی؟ دانیال با شرمندگی به خواهرش که بالای سرش ایستاده بود نگریست و گفت : آجی فقط همین یه بار... دلربا کتاب را به دست او داد و گفت : همیشه وقت داری از اینا بخونی... -باشه...بذار اینو که تموم کردم دیگه می چسبم به درس هام... -ببینیم و تعریف کنیم... دانیال خندید و گفت : مطمئن باش...قول مردونه میدم... دلربا لبخندی زد و درحالیکه روی سر برادرش دست می کشید گفت : باشه... -آخه تو رو چه به درس ؟ دلربا به سمت صدا برگشت و با ناراحتی به خواهرش که وارد هال شده بود نگاه کرد ، دلبر متوجه ناراحتی او شد ولی بی توجه به حال او جلو آمد و محکم بر سر دانیال کوبید طوریکه دانیال آخ بلندی گفت و سرش را مالید ، دلربا با عصبانیت به سمت آنها رفت و دلبر را به گوشه ای هل داد سپس در حالیکه با نگرانی به سربرادرش نگاه می کرد خطاب به دلبر گفت : -هیچ معلومه داری چکار می کنی؟! دلبر دست به سینه شد و گفت : تو به این کارها کار نداشته باش...!! دلربا با عصبانیت گفت : تو چکار به کار این بچه داری؟ -به این خرس گنده میگی بچه؟ خواهرشم ...هر جور که دلم بخواد باهاش رفتار می کنم... دلربا بی آنکه چیزی بگوید ، دانیال را از جایبلند کرد و از او خواست تا به اتاقش برود سپس به دلبر گفت : -فقط تو خواهرشی؟! -آره...فقط من خواهرشم...تو از اول هم خواهرش نبودی...الانم اینجا اضافه ای... -دلبر بس کن...تو مشکلت چیه؟ -هیچی... دلبر این را گفت و آدامسی را که در دهانش بود ترکاند سپس تنه محکمی به دلربا زد و خانه را ترک کرد ، فرنگیس که از سرو صدای آنها متوجه ماجرا شده بود از آشپزخانه بیرون آمد و با شرمندگی گفت : -به دل نگیر دلربا...نمی دونم چرا اینقدر عوض شده؟ همش به این بچه گیر میده...تو که نبودی خیلی بدتر بود ...از دیشب که اومدی یه کم آروم تر شده... دلربا نیشخندی زد و گفت : الان به نظرت این آروم بود؟ فرنگیس خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در بلند شد ، هردو با تعجب به ساعت دیواری که ده صبح را نشان می داد نگریستند ، دلربا درحالیکه به سمت حیاط می رفت گفت : -مهمون داشتی؟! -نه... فرنگیس این را گفت و از دلربا خواست همانجا بنشیند تا او برود و ببیند چه کسی پشت درب است ... مدتی کوتاه تا برگشتن فرنگیس گذشت وقتی از در وارد شد چهره اش کمی پریشان به نظر می رسید ، دلربا متوجه حالاو شد و با عجله بلند شد و خودش را به او رساند سپس درحالیکه نگران بود گفت : -چی شد مامان؟ کی بود؟! فرنگیس لبخند کمرنگی زد و گفت : با تو کار دارن... -با من؟! فرنگیس سرش را تکان داد ، دلربا به سمت پنجره رفت و داخل حیاط را نگریست سپس گفت : کیه؟ فرنگیس جلوتر آمد و با خوشحالی گفت : بهرام... دلربا با ناراحتی سمت مادرش برگشت و گفت : بگو بره... -یعنی چی که بره؟! اون شوهرته... -من اینجور شوهر نمیخوام... دلربا این را گفت و دوباره بغض کرد ، فرنگیس او را در آغوش گرفت و گفت: -بخاطر تو اومده... -من باهاش کاری ندارم... -گفت تا وقتی که نیای از اینجا نمیره... دلربا پوزخندی زد و با عصبانیت گفت : اینقدر اونجا وایسه تا علف زیر پاش در بیاد... -دخترم...عصبانی نباش...توی زندگی اینجور چیزا پیش بیاد...تو باید صبور باشی... -چرا همش من باید فداکاری کنم ؟ هان؟ فرنگیس آهی کشید و بی آنکه چیزی بگوید او را تنها گذاشت ، دلربا خیلی با خودش کلنجار رفت واقعا دلش میخواست بهرام را ببیند ولی غرورش جریحه دارشده بود ، نمی خواست ضعف خود را آشکار سازد ، سعی کرد بی تفاوت باشد و خودش را با چیزی سرگرم کند ولی نتوانست ، خودش هم نفهمید که چه شد به جلوی در رفت تا بهرام را ببیند...
ادامه دارد...دلربا در را به آرامی باز کرد و داخل کوچه را نگریست ، کسی را آنجا ندید ، صدای بهرام در گوشش طنین انداخت : -دلربا...؟ به سمت صدا برگشت ، بهرام از روی جدول کناری بلند شد و مشتاقانه به سمت او آمد ، دلربا نگاهش را از او برگرفت و به آسفالت کف کوچه نگریست، بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : سلام... دلربا چیزی نگفت ... بهرام با مهربانی گفت : جواب سلام واجبه... دلربا نگاه سردش را به او انداخت و گفت : واسه چی اومدی؟ بهرام با ناراحتی گفت : خب معلومه...واسه تو... دلربا با بغض گفت : من نمیام ...تو برو... بهرام با تعجب گفت : هیچ معلوم هس داری چکار می کنی؟! دلربا من بهت خیانت نکردم...چرا باور نمی کنی؟ دلربا چشمهایش را بست ، قطره ای اشک از گوشه چشمش سرازیر شد ، بهرام جلو تر آمد و سعی کرد دست دلربا را که روی در قرار داشت در دست بگیرد ، موفق هم شد ، دلربا هم هیچ اعتراضی نکرد ، بهرام صورتش را نزدیک تر آورد به راحتی می توانست گرمی نفس های دلربا را که روی صورتش می خورد حس کند ، دست او را در دست فشرد و با التماس گفت : -برگرد...بخدا بدون تو نمی تونم...دلربا بخاطر هرکاری که کردم معذرت میخوام...منو ببخش فقط برگرد...خیلی سخته بدون تو...نمی تونم دووم بیارم... دلربا چشمهایش را به آرامی گشود ، چشمهای بهرام هم خیس بود ، با ناراحتی گفت : -بهم وفادار می مونی؟ بهرام با مظلومیت سرش را تکان داد و به لب های دلربا چشم دوخت ، دلربا تکانی خورد و سعی کرد دستش را از دست بهرام جدا کند ولی بهرام آنقدر محکم دستش را گرفته بود که نتوانست ، دلربا آهی کشید و گفت : -باید فکر کنم...الان خیلی ناراحتم... بهرام پریشان شد و گفت : فکر کنی؟ من شوهر تو هستم...ازت میخوام که برگردی...به حرفم گوش کن باشه؟ دلربا از لحن دستوری بهرام خوشش نیامد با اینکه در دل آرزو داشت همان لحظه همراه اوبرود ولی باز همان غرور مسخره در وجودش رشد کرد ، همیشه از اینکه کسی به کاری مجبورش کند متنفر بود برای همین هم عصبانی شد و گفت : -نه...من نمیام...یه مدت تنهایی واسه هردومون بهتره... -چرا داری اذیت می کنی؟ من که می دونم خیلی دوسم داری...بیا بریم دیگه...! بهرام این را گفت و دست دلربا را کشید تا با خود ببرد ولی دلربا دستش را پس زد و از او فاصله گرفت سپس در برابر چهره متعجب بهرام با ناراحتی گفت : -نه...من دوست ندارم...فهمیدی؟ باهات هم هیچ جا نمیام... و بدون کوچکترین حرفی در را به روی او بست ، پاهایش سست شد وبا دردمندی پشت درب نشست و بی صدا گریست ... در دلش غوغایی بود...تشنه عشق بود ولی بی دلیل خود را از آن محروم می کرد ، شانه هایش از دردی غریب تیر کشید ، خواست ضجه بزند و غمی که روی سینه اش سنگینی می کرد را با یک نفس بیرون دهد ولی صدایش بیرون نمی آمد ، خسته از عشق و باز حریص عشق...بی نیاز یک نگاه و باز محتاج نگاهی که دلش را بلرزاند ... فرنگیس با ناراحتی به ایوان آمد و دلربا را درحال گریه دید ، فهمید که هیچ چیز تغییر نکرده است ، سرش را با افسوس تکان داد ، دلربا زیر لب گفت : -خیلی دوسش دارم...خدایا ..من خیلی دوسش دارم... و نگاه غمبارش را به آسمان دوخت... ولی آنطرف در ، بهرام هم حال بهتری از او نداشت ، مدام صدای دلربا در گوشش تکرار می شد : " نه...من دوست ندارم...فهمیدی؟ " شانه های بهرام لرزید و اجازه داد ابرهای غمگین آسمان نگاهش ، شروع به باریدن کنند ، دسته گلی که تمام مدت پشتش پنهان کرده بود بیرون آورد و با ناراحتی به آن نگریست ، چه گل های رز قشنگی بود ... همیشه اینطور ناامید می شد و دیگر تلاش نمی کرد ، مار سیاه ناامیدی دستش را گزید، دسته گل از دستش رها شد و روی آسفالت کوچه افتاد ، نگاهش را به گل هایی دوخت که با شوق فراوان انتخاب کرده بود ، چقدر دقت کرده بود که هیچ کدام از گل ها پژمرده نباشند... و حالا دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت ، احساس کرد که دیگر برای دلربا ارزشی ندارد حتی ارزش بخشیده شدن... با گام هایی سنگین به سمت ماشینش رفت ، نگاهش را برای بار آخر به در خانه آنها دوخت شاید هنوز هم امیدوار بود که دلربا در را باز کند و به سمتش بدود ... 5 دقیقه...10 دقیقه...یک ساعت گذشت...در هیچ تکانی نخورد...چند بچه که در حال بازی بودن دسته گل را روی زمین دیدند و آن را برداشتند و با شیطنت آن را پرپر کردند... بهرام زیر لب گفت : دلربا...خیلی ظالمی...! و بی آنکه بخواهد ثانیه ای دیگر را در آنجا معطل کند سوار ماشین شد و با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، چند ساعتی در خیابانها رانندگی کرد ، همش در فکر این بود که چطور عشقشان آنطور رنگ باخته بود... در بهت بود و نیاز به سیلی محکمی برای بیداری داشت...شاید گذر روزها کمک می کرد تا بتواند این جدایی ناخواسته را باور کند ...دلش برای گرمای آغوش مادرش تنگ شده بود....همیشه وقتی به او احتیاج داشت یادش می افتاد و الان دقیقا زمانی بود که باید مادرش را می دید ، جلوی خانه مادرش پارک کرد و به سمت در رفت ، لحظه ای ایستاد ...بعد از گذشت دو سال چه چیز برای گفتن داشت؟ اینکه از عشق سر خورده شده است؟ شاید مورد تمسخر قرار می گرفت و بارها شماتت می شد ولی برایش مهم نبود... فقط میخواست از خانه ای که پر از خاطرات دلربا بود رهایی یابد و اینجا بهترین مکان برای آرامشش بود ...بنابراین بدون کوچکترین معطلی در را به صدا درآورد ، به داخل آیفون تصویری که مقابلش بود خیره شد ، منتظر بود تا صدای پیروزمندانه مادرش را بشنود که بگوید : " خب...می بینم که سرت به سنگ خورده و به حرفهای من رسیدی...حالا بگو ببینم از اینکه دوسال از جوونیت رو بیخود هدر دادی چه حسی داری؟!" ولی بدون اینکه کوچکترین صدایی بشنود ، در خانه برایش باز شد ، با تعجب به داخل رفت از مادرش بعید بود که بدون گوشه و کنایه اجازه دهد داخل شود ، به سالن که رسید ، از تعجب سرجایش خشک شد ، نیلوفر در گوشه ای از سالن ایستاده بود و به او لبخند می زد ... بهرام با تعجب گفت : نیلو؟! تویی؟ نیلوفر جلو آمد و گفت : معلومه که خودمم...نکنه شک داری...؟ ادامه دارد...-اینجا چکار می کنی؟! نیلوفر لبخند گرمی زد و گفت : من اینجا موندم... -با خاله نرفتی؟ نیلوفر سرش را راست و چپ تکان داد و گفت : نه... بهرام با تعجب گفت : واسه چی؟! نیلوفر آهی کشید و گفت : بخاطر اینکه... -بهرام؟! نیلوفر با شنیدن صدای متعجب خاله اش سکوت کرد ، نگاهش را به او که تازه وارد سالن شده بود انداخت و گفت : آره خاله...بهرام اومده! فرخنده نگاه خیره اش را از بهرام برگرفت و نیم نگاهی به نیلوفر که با خوشحالی به او می نگریست انداخت سپس خطاب به بهرام گفت : راه گم کردی... بهرام شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت : می تونم برم... فرخنده خندید و با تمسخرگفت : بری؟ پس برای چی اومدی؟ سپس جلوتر آمد و همانطور که به چشمان قرمز و متورم بهرام می نگریست گفت : می تونم همه چی رواز چشمات بخونم ... حالا فهمیدی که گفتم اون دختر بدرد تو نمی خوره...یعنی چی؟ بهرام برآشفت و گفت : هنوزم داری اشتباه می کنی...اگه من بدون دلربا اینجام فقط بخاطر اینه که بزرگتری نداشتم که برامون پادرمیونی کنه ... فرخنده آهی کشید و گفت : پس هنوز سرت به سنگ نخورده... -نه...من هیچوقت از ازدواجم پشیمون نبودم و نیستم...الان هم که اینجام بخاطر اینه که با دلربا دعوام شده...اون رفته خونه مامانش...نخواستم تنها باشم... نیلوفر با ناراحتی گفت : با زنت دعوات شده؟! آخه واسه چی؟ بهرام بی توجه به او رو به فرخنده کرد و گفت : حالا میزاری امشب روتوی خونت بمونم؟ -اینجا خونه تو هم هست... فرخنده این را گفت و با دلسوزی مادرانه اش به چهره خسته و دردمند بهرام نگریست ، بهرام نیشخندی زد و گفت : -خونه من؟! یادمه دوسال پیش گفتی دیگه پسری نداری... فرخنده برآشفت و گفت : از ته دل نگفتم...همیشه برات نگران بودم... سپس دست بهرام را در دست خود و گذاشت و گفت : فقط میخواستم از اون دختره دل بکنی... بهرام دست او را رها کرد و گفت : هیچ می دونی توی این دوسال چقدر دلم برات تنگ شد؟ ولی تو بی عاطفه بودی... حتی یه خبر ازم نگرفتی ...تصادفی بدی داشتم...تقریبا فلج شده بودم...اون روزها تو پیشم نبودی... - درسته که بهت سر نزدم ولی بی خبر از حالت نبودم...هر روز و هر ساعتی که دکتر بودی من خبر داشتم ... خودم نتیجه درمانت رو از دکتر مجد می پرسیدم...پس یه لحظه هم فکر نکن بی عاطفه بودم!! فرخنده این را گفت و با ناراحتی به سمت دیگر سالن رفت ، نیلوفر توانست صدای گریه اش را بشنود ،با پریشانی به سمت بهرام آمد و از او خواست که کمتر مادرش را سرزنش کند ولی بهرام که روز بدی داشت بی توجه به خواسته نیلوفر به سرزنش فرخنده ادامه داد: -اصلا برات مهم نبودم...تو اگه منو دوس داشتی باید زنی که واسه همسری انتخاب کردم رو هم دوس میداشتی...ولی حتی یه لحظه نخواستی غرور مسخره تو کنار بذاری...آره مامان ، اگه من الان از دلربا جدا شدم همش تقصیر تویه... بهرام این را گفت و با پریشانی از پله های منتهی به اتاق خواب ها بالا رفت ، فرخنده با ناراحتی روی مبل نشست و به نیلوفر که با نگرانی به او خیره شده بود گفت : -به نظرت من مقصرم...؟! نیلوفر کنارش رفت و سعی کرد با مالیدن شانه هایش کمی او را آرام کند ولی فرخنده عصبی تر از آنی بود که نیلوفر گمان می کرد... *** فرنگیس دستکش ظرفشویی را از دستش بیرون آورد و با خستگی از آشپزخانه بیرون آمد ، دانیال رختخوابش را گوشه هال پهن کرده بود و از آب دهانی که از گوشه دهان نیمه بازش سرازیر شده بود به خوبی معلوم بود که در خواب عمیقی فرو رفته است ، فرنگیس پتویی روی او انداخت و به سمت پنجره رفت ، در تاریکی حیاط به در چشم دوخت ، دلبر هنوز به خانه نیامده بود ، هر طور که شده باید می فهمید که علت این دیرآمدن های دلبر چیست ، در همین فکر بود که صدای گریه ای به گوشش رسید ، به سمت صدا قدم برداشت از اتاقی که دلربا در آن می خوابید بود ... نگران شد و سراسیمه وارد اتاق شد ، دلربا را دید که روی تخت نیم خیز شده بود و گریه می کرد ، با تعجب گفت : -دلربا؟! چی شده...؟ دلربا که تازه متوجه حضور مادرش شده بود ، روی تخت نشست و اشک هایی که گونه هایش را تقریبا خیس کرده بود با پشت دست پاک کرد ، فرنگیس در را پشت سر خود بست ، کنار او نشست و گفت : -بمیرم مادر...چی توی دلته؟ گفتم از ظهر تابحال توی خودتی... دلربا درحالیکه بغض اجازه نمی داد درست کلمات را اداکند گفت : -مامان...من...من میخوام برم خونه...من میخوام برم پیش بهرام... فرنگیس با مهربانی دستی بر موهای او کشید و گفت : تو که صبح یه چیز دیگه می گفتی... دلربا آهی کشید و گفت : الان دلم خیلی واسه بهرام تنگ شده...مامان...مامان من خیلی باهاش بد حرف زدم...! -عیبی نداره دخترم...تو عصبانی بودی... دلربا با ناراحتی گفت : حالا من چکار کنم؟! فکر نکنم بهرام دیگه بخواد منو ببینه... فرنگیس دستش را زیر چانه دلربا گذاشت و گفت : بهرام خیلی تو رو دوس داره...من می دونم که داره لحظه شماری می کنه تا تو برگردی... -بعد از اون حرفهایی که بهش زدم...؟ نه...بهرام حتما خیلی از دستم ناراحته...منو نمی بخشه... فرنگیس دستان لرزان دلربا را در دست گرفت و گفت : -توی زندگی همیشه یکی آبه...یکی آتیش...باید یکی از خود گذشتگی کنه تا همه چی بخاطر هیچی نسوزه... دلربا درحالیکه می گریست گفت : بهرام پاپیش گذاشت ...ولی من چکار کردم؟ خیلی احمقم... -اینجوری نیس...گفتم که تو عصبانی بودی...هیچکس نمی تونه موقع عصبانیت تصمیم درستی بگیره...ولی الان آرومی...حالا که فکر می کنی می بینی که تو هم باید کوتاه می اومدی... -حالا چکار کنم؟ -فردا برو خونه تون...بهرام خوشحال میشه... -واقعا؟! -آره... فرنگیس این را گفت و با مهربانی به دخترش نگریست ، دلربا با نگاه امیدوار مادرش حال بهتری پیدا کرد ، لبخندی هر چند کمرنگ بر صورتش نقش بست بلند شد و درحالیکه از اتاق بیرون می رفت گفت : -میرم دو تا چایی بریزم... فرنگیس بلند شد و روی تختی را کمی مرتب کرد، به هال آمد و به ساعت دیواری که 12 نیمه شب را نشان می داد نگریست ، امشب دیگر باید جلوی دلبر می ایستاد و او را وادار می کرد طبق خواسته او عمل کند و قبل از اینکه هوا تاریک شود به خانه برگردد در همین فکر بود که صدای عق زدن دلربا از توالت به گوشش رسید ، با عجله خودش را به پشت درب آن رساند و گفت : -دلربا؟ حالت خوبه؟ دلربا...؟ صدای کشیده شدن سیفون به گوشش رسید پس از چند لحظه در باز شد و چهره رنگ پریده دلربا در آستانه در ظاهر شد ، فرنگیس با نگرانی گفت : -یکدفعه چت شد دختر؟! دلربا لبخندی زد و بی رمق گفت : فکر کنم...فکر کنم حامله ام... فرنگیس چند لحظه ای مبهوت به دلربا نگریست سپس گویی تازه متوجه موضوع شده باشد خندید و با خوشحالی دخترش را درآغوش گرفت سپس گفت : -پس چرا زودتر بمن نگفتی؟ دلربا سرش را پایین انداخت و با شرم گفت : هنوز مطمئن نیستم... فرنگیس با لحنی دستوری گفت : همین فردا میری آزمایش بدی.... دلربا سرش را به آرامی تکان داد و گفت : چشم... فرنگیس درحالیکه سعی می کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد گفت :حالا همین بچه باعث میشه تو و بهرام دوباره با هم آشتی کنید... دلربا لبخندی زد و گفت : اینجوری فکر می کنی؟ فرنگیس خواست چیزی بگوید که صدای باز و بسته شدن درب حیاط به گوشش رسید ، با عصبانیت به سمت در خانه رفت و گفت : دلبره...!! دلربا با نگرانی به سمت هال قدم برداشت ، درهمین حال دلبر بی آنکه نگاهی به اطرافش کند ، درحالیکه سرش را پایین انداخته بود وارد خانه شد ، فرنگیس که چند ساعتی بود انتظار آمدنش را می کشید با عصبانیت به سمتش رفت و دست در بازوی نحیف او انداخت و گفت : -تا حالا کجا بودی؟ دلبر که تا آن موقع غرق در دنیای خود بود با تکانی که مادرش به او داد سرش را بالا گرفت و با ترس به چهره عصبانی او نگریست ، فرنگیس با ناراحتی به صورت رنگ پریده دلبر که سیاهی خط چشمی که کشیده بود تا زیر چشمانش سرازیر شده بود نگریست ، معلوم بود که گریه کرده است ... -این چه قیافه ایه؟ چرا چشمات رو اینقدر سیاه کردی؟ دلبر بازویش را از میان دستان مادرش بیرون کشید و با بی حوصلگی گفت : اَه...باز اومدم خونه ...گیر دادن هات شروع شد...! -تا الان داشتی چه غلطی می کردی؟ دلبر چشمانش را بست و نفسش را با عصبانیت بیرون داد ، سوال های مادرش مدام در گوشش تکرار می شد ، دلربا که عصبانیت مادرش را دید جلو آمد و گفت : -دلبر چرا اینقدر دیر اومدی؟! دلبر چشمانش را باز کرد و با عصبانیت خندید و گفت : این یکی کم نبود؟ تو هم اضافه شدی.... فرنگیس سعی کرد کمی آرام باشد ، با ملایمت گفت : آخه تاحالا داشتی چکار می کردی؟ نمیگی واست خطرناکه تا این موقع شب بیرون باشی ...؟ دلبر چشم غره ای به مادرش رفت و گفت : می خواستی کجا باشم؟...پیش مهشید جون بودم! دلربا به مادرش نگریست و با تعجب گفت : مهشید؟! مهشید دیگه کیه؟ فرنگیس با ناراحتی گفت : صاحب مزونی که دلبر اونجا کار می کنه... دلبر میان حرفش پرید و گفت : کار نه مادر من...!! من اونجا مدل هستم... دلربا خنده کوتاهی کرد و با ناباوری گفت : مدل؟! دلبر با عصبانیت گفت : آره...پس فکر کردی چی؟ دلربا کمی عقب رفت و سر تا پای خواهرش را خوب نگریست ، شلوار جینی که هر گوشه ش پاره بود ، مانتوی تنگی که تا روی باسنش بود و می شد گفت اصلا شباهتی به مانتو نداشت ، بدتر از همه شالش بود ...شبیه یک نوار نازک ِرنگی بود که به زحمت توانسته بود قسمت کوچکی از موهای فشن او را بپوشاند... ادامه دارد...دلربا با تمسخر گفت : همه مدل ها اینطوریند؟ دلبر بی آنکه جواب او را بدهد داخل اتاقش رفت و در را بست ، فرنگیس با ناراحتی گفت : -اولین باری که اومد گفت میخواد توی اون مزون کار کنه اصلا فکرش رو نمی کردم اینقدر تغییر کنه...کاش نمی ذاشتم بره اونجا... -بخاطر مزون نیست... فرنگیس جلو آمد و از دلربا خواست بیشتر توضیح دهد ، دلربا بی آنکه چیزی بگوید یک راست به سمت اتاق دلبر رفت و وارد آن شد ، دلبر درحال صحبت کردن با موبایلش بود تا متوجه حضور دلربا شد ، موبایل را روی تخت انداخت و با قیافه حق به جانبی گفت : ببینم واسه چی بی اجازه اومدی توی اتاقم...؟ دلربا بی آنکه جوابش را بدهد گفت : با کی حرف می زدی؟! دلبر پشت میز تحریرش نشست و گفت : به تو مربوط نیست... دلربا سرش را تکان داد و گفت : پس بمن مربوط نیست...هان؟ و با یک حرکت به سمت تخت خیز برداشت و گوشی دلبر را در دست گرفت ، دلبر هراسان از جای برخاست و گفت : داری چکار می کنی؟! دلربا از او فاصله گرفت سپس در حالیکه وارد لیست مخاطبین گوشی او شده بود گفت : -دارم چکت می کنم... دلبر برآشفت و گفت : گوشی رو بده....زودباش... دلربا سرش را بالا گرفت و به چهره عصبی دلبر نگریست ، صورتش از عصبانیت به سرخی گراییده بود بی توجه به او دوباره مشغول نگاه کردن لیست مخاطبین شد بیشتر آنها اسم دخترانی بود که دلربا حدس می زد در مزون به کار مدلینگ می پردازند فقط نام یک مخاطب عجیب بود ، دلربا زیر لب نام مخاطب را خواند : -شاهزاده رویاها...؟ دلبر با عصبانیت گفت : گوشی رو بده ببینم...با توام دلربا...گوشی ام رو بده وگرنه بد می بینی...!! دلربا با ناراحتی گفت : واقعا طرف اینقدر برات مهمه؟ دلبر که متوجه شده بود تهدید کارساز نیست به سمت دلربا حمله کرد و سعی کرد گوشی را از میان دستان او برباید ولی چون قد دلربا از او بلند تر بود موفق نشد عاقبت خسته از این همه تلاش بیهوده با عصبانیت گفت : گوشیم رو بده و گرنه یه بلایی سرت میارم که... و هنوز حرفش تمام نشده بود که دلربا با یک حرکت سریع دستان او را که سعی در چنگ زدن صورتش داشتند گرفت و کمی به پشت خم کرد طوریکه دلبر آخ کوتاهی گفت و بی حرکت در میان بازوان او اسیر شد ، دلربا با عصبانیت سر او داد کشید : -وگرنه چی؟ هان؟ میخوای خواهرت رو بزنی؟ خجالت نمی کشی... دلبر محکم خودش را تکان داد و سعی کرد دستانش را آزاد کند ولی بی فایده بود با تمام تنفری که در سینه اش نسبت به دلربا داشت گفت : -واسه چی خجالت بکشم ؟...تو که خواهرم نیستی...!! دلربا با ناراحتی نالید : خواهرت نیستم...ولی دختر عموت که هستم ...!! -ولم کن...وگرنه جیغ می کشم... دلبر این را گفت و شروع به جیغ کشیدن کرد طوریکه دلربا مجبور شد او را رها کند ، صدای فرنگیس از پشت درب به گوششان رسید : -دخترا چی شده؟ دلربا با کلافگی گفت : هیچی نیس مامان...برو بخواب. دلبر درحالیکه نفس نفس می زد روی تخت نشست و طولی نکشید که گریه بلندی سر داد ، دلربا جلو آمد و با نگرانی گفت : -ما خواهر خونی نیستم ...ولی وقتی بابای خدابیامرزم دست تو و دانیال رو گرفت و آورد توی ای خونه پنج سال بیشتر نداشتی...من مثل خواهر مراقبت بودم ،باور کن تو و دانیال رو خیلی دوس دارم و براتون نگرانم... دلبر رویش را به سمت دیگری برگرداند و گفت : لازم نیست نگرانمون باشی... دلربا گوشی او را که هنوز در دستش بود روی تخت گذاشت . - تو خیلی جوونی دلبر...به هر مردی اطمینان نکن....اگه کسی تو رو بخواد حتما میاد خواستگاریت... دلربا این را گفت و با ناراحتی اتاق را ترک کرد وقتی وارد هال شد مادرش را دید که گوشه ای نشسته و با پریشانی به او چشم دوخته بود ، از او یک کاغذ و قلم گرفت سپس شماره ای که روی گوشی دلبر افتاده بود را روی کاغذ یادداشت کرد ، فردا که برای آزمایش به بیرون می رفت باید با این شماره تماس می گرفت و متوجه هویت آن شخص غریبه می شد... *** بهرام از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره اتاقش رفت ، آن را گشود و همان جا ایستاد و به پارکی که رو به روی خانه شان بود نگریست ، بچه های قد و نیم قد مشغول بازی بودند ، چند نفری تاپ بازی می کردند ، یک نفر روی سرسره بود و بقیه هم دنبال هم می دویدند ، صبح زیبایی بود و دیدن شادی بچه ها به زیبایی و طراوت آن افزوده بود. صدای تقه ای که به در خورد باعث شد توجهش به آن سو جلب شود ، به سمت درب رفت و آن را باز کرد ، نیلوفر سینی به دست وارد اتاق شد و گفت : -چرا نیومدی صبحانه بخوری؟ بهرام آهی کشید و گفت : حوصله نداشتم... -قدیما میل نداشتن...حالا تو حوصله نداری؟! بهرام درب اتاق را بست و پشت میز کامپیوتری که در اتاقش بود نشست ، نیلوفر سینی صبحانه را روی تخت گذاشت و خودش هم آنجا نشست سپس لقمه ای برای بهرام درست کرد و بدستش داد . بهرام فنجان چای را برداشت و جرعه ای چای نوشید ، نیلوفر خندید و گفت : -هنوزم بچه ای... بهرام با تعجب گفت : چطور مگه؟! نیلوفر با تردیدی که در صدایش مشهود بود گفت : اینقدر خاله رو اذیت نکن...بخدا تموم مدتی که داشتیم صبحونه می خوردیم چشمش به راه پله بود که تو بیای... بهرام با ناراحتی گفت : اون باید بفهمه که چقدر با کارهاش منو اذیت کرده... نیلو فر با اعتراض گفت : مگه خاله چکار کرده؟ بد گفت که نمی خواد پسرش با یه دختر جنوب شهری ازدواج کنه... بهرام فنجان چای را روی میز کوبید و با عصبانیت گفت : تو هم که داری طرف اونو می گیری...! -من طرف کسی رو نگرفتم...ولی بهرام به این فکر کن که یه مادر هیچ وقت بد بچه ش رو نمی خواد... بهرام با کلافگی گفت : اون می دونست که من با دلربا چقدر خوشبختم ...با این وجود سر لجبازی با من راضی نشد توی مراسم ازدواجمون حاضر بشه...منم قید همه فامیل پدری م رو زدم...روز عروسی همه فکر می کردند داماد مادر و پدر نداره...بی کس و کاره... نیلوفر لبخند تلخی زد و گفت : گذشته رو فراموش کن...بهم بگو سر چی بادلربا دعوات شد؟ بهرام پوزخندی زد و گفت : هنوزم نمی دونم... -کار بدی کردی؟ بهرام با پریشانی گفت : دلربا فکر کرد من بهش خیانت کردم... -یعنی تو اینکار رو نکردی؟! بهرام برآشفت و گفت : نیلو من با تموم وجودم دلربا رو دوست دارم...اون همه چیز منه...هیچوقت حتی یه لحظه به این فکر نکردم که بخوام بهش خیانت کنم... -پس یه سوء تفاهم پیش اومده؟ بهرام با ناراحتی سرش را تکان داد و مشغول درست کردن لقمه ای برای خودش شد ، نیلوفر با مهربانی گفت : -میخوای من باهاش حرف بزنم؟ -با کی؟! -دلربا...!! -اون به حرف هیشکی گوش نمیده...میشه گفت تقریبا باور کرده که بهش خیانت شده!! بهرام این را گفت و با بی حوصلگی لقمه ای که در دستش بود را داخل سینی انداخت و بلند شد سپس گفت : وقتی بهش فکر می کنم دیوونه میشم... نیلوفر بلند شد و با التماس گفت : پس بهش فکر نکن...!! نگاه کن بهرام اگه اون دلربا دیگه بهت اعتماد نداره چه جوری میخوای باهاش زندگی کنی؟ -اعتمادش رو دوباره بدست میارم...!! بهرام این را گفت و با پریشانی روی تخت دراز کشید و آرام چشمهایش را بست ، نیاز به فکر کردن داشت... *** دلربا از آزمایشگاه که بیرون آمد چشمش به باجه تلفنی که آن سمت خیابان قرار داشت افتاد ، با عجله به آن سمت رفت ، خوشبختانه خانمی که مشغول صحبت کردن با تلفن بود خیلی زود به مکالمه اش پایان داد ، دلربا کاغذی که در کیفش بود را بیرون آورد و با دستانی لرزان شماره روی کاغذ را گرفت ، یک بوق ، دو بوق و سر سومین بوق بود که صدای مردی که آنطرف خط بود به گوشش رسید ، دستش را با تعجب مقابل دهانش برد تا کوچکترین صدایی از دهانش بیرون نیاید ، احساس کرد دنیا دارد دور سرش می چرخد ، با یک دست بدنه فلزی باجه تلفن را چسبید و خوب گوش داد ... حتی یک لحظه هم فکر نکرده بود که آن شاهزاده ای که قلب خواهرش را دزدیده است او باشد... دلربا گوشی را سر جایش گذاشت و با بیحالی کنار باجه تلفن نشست ، صدای رنجور دلبر در گوشش پیچید : - هرگز نفهمیدی من چی میخواستم... دلربا با چشمان اشکبارش به آسمان آبی چشم دوخت ،زیر لب آهی کشید و گفت : نه خدا...نمی تونه اون باشه...نمی تونه... چشمانش را آرام بست ولی بازهم صدای دلبر را شنید : -عشق من الکی نیست.............!!!!!!!!!!!!! ادامه دارد... صدای مکرر زنگ خانه باعث آشفتگی بیشتر فرنگیس شد همانطور که به سمت حیاط می رفت با اعتراض گفت : -چه خبره...اومدم دیگه!! انتظار هر کسی را پشت درب داشت جز دلربا... وقتی در را باز کرد و با چهره پریشان او مواجه شد با ترس گفت : -تویی؟! چی شده...؟ دلربا بی آنکه چیزی بگوید ، داخل شد و با عصبانیت به پنجره اتاق دلبر نگریست ، فرنگیس درب را پشت سر او بست ، جلو آمد و گفت : -چی شده مادر؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟ -دلبر هست؟ -آره...چطور مگه؟! فرنگیس این را گفت و منتظر جوابی از سوی دلربا شد ولی دلربا بی توجه به او ، سراسیمه به سمت ایوان دوید ، فرنگیس با تعجب گفت : -چی شده آخه ؟ آزمایشت رو دادی؟ دلربا لحظه ای ایستاد و به چهره نگران مادرش نگریست ، لبخند کمرنگی زد و گفت : آره مامان...آزمایش رو دادم.... فرنگیس با کنجکاوی گفت : پس واسه چی اینقدر عصبی هستی؟ دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد ،با دست به نرده های فلزی ایوان فشار آورد و با ناراحتی گفت : -مامان ....ازت یه چیزی میخوام... -چی عزیزم؟ -اگه احساس کردی منو و دلبر داریم دعوا می کنیم لطفا دخالت نکن... فرنگیس با نگرانی گفت : دعوا؟! واسه چی؟ -نپرس مامان... دلربا این را گفت و به سمت در خانه چرخید که فرنگیس گفت : -امروز صبح که نبودی بهرام دوباره اومده بود... دلربا سرش را به طرف دیوار چرخاند ولبخند کمرنگی زد، بدون اینکه چیزی بگوید وارد خانه شد ، فرنگیس با ناراحتی پشت سر او آمد نمی دانست که زندگی دخترش و بهرام به کجا خواهد کشید... *** دلربا با عصبانیت وارد اتاق دلبر شد و گفت : واقعا که؟ چطور تونستی...؟!! دلبر که روی تخت دراز کشیده بود با دیدن رفتار عصبی دلربا از جای بلند شد و با ترس گفت : -چی؟ چی میگی؟! دلربا محکم در را بست و جلو تر آمد ، درچشمان سیاه و درشت خواهرش خیره شده و گفت : -پس شاهزاده رویاهای تو این بود...! چطور تونستی؟ دلبر نفس عمیقی کشید و گفت : ببینم منظورت چیه؟ دلربا روی تخت نشست و با ناراحتی گفت : چطور تونستی با مردی که قبلا خواستگار من بوده ، دوست بشی؟! دلبر که تازه متوجه شده بود دلربا همه چیز را فهمیده ، لبخند پیروزمندانه ای بر لب آورد و با غرور گفت : -دیدم تو قدرش رو ندونستی...گفتم چرا پس خودم دست به کار نشم...!! -خیلی بی چشم و رویی... دلربا این را گفت و نگاه شماتت بارش را به دلبر که به حالتی عصبی عرض اتاق را طی می کرد انداخت ، دلبر آهی کشید و ایستاد، سپس رو به دلربا کرد و گفت : -نکنه حسودیت شده؟ دلربا خنده تلخی کرد و گفت : حسودی؟ به چی باید حسودیم بشه؟!! دلبر نیشخندی زد و جلو تر آمد سپس گفت : به اینکه من و سعید اینقدر با هم خوشیم... دلربا با عصبانیت از جای بلند شد و گفت : بدبخت...چطوری تونستی اینقدر زود فریب حرفهای اونو بخوری؟ -فریب؟! تو رو خدا از خودت قصه در نیار...تو یه زن بیچاره و تنهایی و به زودی از عشق زندگیت که همیشه بهم پزش رو میدادی جدا میشی... چشم نداری که خوشبختی منو ببینی...!! -دلبر خواهش می کنم عاقل باش...خوشبختی تو همیشه واسم مهم بوده...!! دلبر پشت میز نشست و محتویات کیف آرایشش را روی میز پخش کرد ، در حالیکه در ریمیل را باز می کرد گفت : -دروغ نگو...وقتی با بهرام جونت ازدواج کردی دیگه سراغی از ما نگرفتی...ما شام شب نداشتیم دلربا...می فهمی؟ من بودم که خرج خونه رو به عهده گرفتم... -با پولی که از مدل بودن و عشوه گری هات می گیری؟ دلبر خندید و گفت : فکر می کنی از این گوشه و کنایه هات ناراحت میشم و به خودم میام...؟ نه...من خیلی وقته دیگه واسم هیچی مهم نیس...فقط اینکه بتونم دل سعید رو بدست بیارم.... دلربا دستانش را با پریشانی روی پیشانی گذاشت و گفت : سعید مرد زبون بازیه...اون اجتماعی و آدم شناسه...راحت می تونه مخت رو بزنه...که فکر کنم موفق هم شده...ولی بدون که همه اینکار ها رو کرده که بمن ضربه بزنه!! دلبر با شنیدن این حرف دست از ریمیل زدن کشید و با تعجب به سمت دلربا برگشت چند لحظه ای بدون هیچ حرفی به او نگریست شاید می خواست در رنگ روشن چشمهای دلربا صداقت را پیدا کند ، گوشه لبش را گاز گرفت و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم سپرد ، زیر لب با صدایی محزون گفت : -واسه چی باید به تو ضربه بزنه؟! در چهره گرفته دلربا آثاری از امید نمایان شد ، امیدوار بود که خواهرش حرفهای او را باور کند و به سعید دل نبندد ، با هیجان بلند شد و به سوی او رفت ، دستان سرد و لرزانش را روی دو دست او گذاشت و گفت : -آخه...اون هنوز بهم علاقه داره...!! دلبر سرش را پایین انداخت و با بغضی که در صدایش کاملا مشهود بود گفت : چی؟! -گفتم که...اون هنوز بهم... هنوز حرف دلربا به پایان نرسیده بود که صدای جیغ دلبر اتاق را پر کرد ... -از اتاقم برو بیرون...ازت بدم می یاد... دلربا از ترس چند قدم عقب رفت و با تعجب به خواهرش نگریست که با عصبانیت وسایل روی میز را به اطراف پرت می کرد ، با اینکه برای او خیلی نگران بود ولی احساس کرد که بهتر است او را تنها بگذارد برای همین خیلی آرام از اتاق خارج شد ، فرنگیس با نگرانی پشت درب ایستاده بود با دیدن دلربا گفت : -چی شده؟! دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد اصلا نمی خواست مادرش را ناراحت کند ، او را به گوشه ای کشاند و گفت : مامان آدرس مزونی که دلبر اونجا میره رو داری؟ فرنگیس با نگرانی سرش را تکان داد ، خواست علت آن جیغ و فریادها را بپرسد که دانیال کتاب به دست از اتاقش بیرون آمد و با تعجب گفت : -چرا دلبر داره جیغ می زنه؟! دلربا لبخند کمرنگی زد و به سمت برادرش رفت ، دستش را به گرمی روی شانه های لاغر او گذاشت و همانطور که با او به اتاقش می رفت زمزمه کنان گفت : چیزی نیست...فقط یه کم عصبانیه... -از تو؟! -از خودش... *** نیلوفر در ورودی خانه را باز کرد و به بهرام که مقابلش ایستاده بود و می خندید گفت : -این چه وقته اومدنه؟ ساعتت رو نگاه کردی؟! -مگه ساعت چنده؟! بهرام این را گفت و دست چپش را بالا آورد تا به ساعت مچی اش نگاه کندولی یادش آمد که آن را در اتاق خواب خانه اش جای گذاشته ، با ناراحتی گفت : -ساعتم رو جا گذاشتم... -ساعت دو و بیست دقیقه بعد از ظهره... -خب؟ نیلوفر دست به کمر شد و با ناراحتی گفت : هیچ می دونی خاله چقدر سرمیز نهار چشم به راهت بود؟ -خب بیرون کار داشتم... نیلوفر با حرص گفت : خب...کارهاتو بعدا هم می تونی انجام بدی...!! -باشه...حالا من باید چکار کنم؟! نیلوفر اجازه داد تا بهرام داخل بشود ، در را پشت سر او بست و گفت : الان که دیگه از وقت نهار گذشته... -یعنی من باید گرسنه بمونم؟ نیلوفر نیشخندی زد و گفت : نگران شکمت نباش....خاله یه خدمتکار جدید استخدام کرده...اون غذات رو گرم می کنه! -به به...چه خوب...حالا اسمشون چیه؟ -کی؟! -همین خانم خدمتکار دیگه؟ نیلوفر با تعجب گفت : از کجا فهمیدی خانمه...؟ -آخه مامان هیچوقت با مردا میونه خوبی نداشته...!! بهرام این را گفت و به خودش اشاره کرد ، نیلوفر اخمی کرد و با میله بافتنی که در دستش بود محکم بر سینه او کوبید طوریکه بهرام آخ بلندی گفت ، نیلوفر چشمانش را درشت کرد و ملتمسانه گفت : هیسسسس!!! بهرام خندید و میله رابه سمت خودش کشید و گفت : این دیگه چیه...؟! نیلوفر میله را از دست او گرفت و گفت : میله بافتنی... -داری شال گردن می بافی؟! بهرام این را گفت و به رج هایی که مقدمه ای برای یک شال گردن سبز یشمی بودند نگریست ، نیلوفر خنده زیرکانه ای کرد و گفت : آره... بهرام با تعجب گفت : واسه خودت؟!! نیلوفر با مهربانی گفت : واسه خودم نه... -پس واسه کی؟ -بماند... -سر بسته بماند این راز؟!! نیلوفر خندید و گفت : فضولی موقوف... و بدون اینکه منتظر بهرام بماند وارد سالن شد و روی مبلی ، رو به روی خاله ش نشست و خودش را مشغول به شال بافتن نشان داد ولی تمام حواسش به بهرام بود ... بهرام با قدم هایی شمرده وارد سالن شد ، در همان اول نگاهش با نگاه خسته و ناراحت مادرش گره خورد ، لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بسوی او رفت ، سلامی داد و گفت : -حالت خوبه مامان؟ فرخنده روزنامه در دستش را کنارش گذاشت و گفت : -چه عجب...یه حالی از مادرت پرسیدی؟ بهرام با ناراحتی سری تکان داد و گفت : بیرون که بودم داشتم به این فکر می کردم که از دیشب فقط یکبار دیدمت ...اون بار همش دعوا کردیم...حالا میخوام بهت بگم اگه برات پسر بدی بودم منو ببخش...تو رو یه طرف قلبم جا دادم...ولی نمی تونم کل قلبم رو بهت بدم...واسه همینه که همیشه از حرفات پیروی نمی کنم...اون قسمت دیگه جای کسی هست که خیلی واسم عزیزه...میخوام هر دو نفر داشته باشم...طوریکه هیچکدوم اذیت نشید... فرخنده اخمی کرد و گفت : خب؟ این همه مقدمه چینی نکن...چی میخوای بگی؟ بهرام پوزخندی زد و گفت : میخوام به علایقم احترام بذاری...اگه دست روی چیزی گذاشتم لطفا نگو سهم تو نیس...لقمه اشتباهی برداشتی...الان دیگه علاقه ام به اسباب بازی نیس که بگی ارزونه...بدرد نخوره...یه رنگ دیگه بردار... واست بهتر می خرم...الان دیگه روی هر چی دست میذارم بدون کار این دله...دلم که حساب و کتاب حالیش نیس... -الان این حرفا چه توفیقی داره؟ تو که بی رضایت من دست اون دختره رو گرفتی و بردی خونت... -واسه همین میگم ببخشید...اگه واسه اولین با توی زندگیم طبق خواسته و سلیقه ت عمل نکردم منو ببخش...خواستم یه بار هم شده خودم انتخاب کرده باشم!! فرخنده آهی کشید و دستش را به سمت روزنامه دراز کرد که بهرام گفت : -واسه تویه...امیدوارم از سلیقه ام خوشت بیاد!! فرخنده با تعجب به جعبه کادویی که در دست بهرام بود نگریست و گفت : این؟ مال منه...؟! -قابلت رو نداره... بهرام این را گفت و جعبه را روی پاهای لرزان مادرش گذاشت ، خم شد و سر او را بوسید و درحالیکه زیر لب می گفت من گشنمه... به سمت آشپزخانه رفت ، نیلوفر میله بافتنی را کنارش گذاشت به فرخنده که با خوشحالی مبهوت جعبه کادو شده بود گفت : -حالا بازش کن ببینیم چی خریده... فرخنده در حالیکه ربان های جعبه را باز می کرد گفت : اصلا فکر نمی کردم رفته واسه من هدیه بخره... -حالا دیدی خیلی دوست داره...؟ فرخنده لبخندی زد و به نشانه تایید حرف نیلوفر سرش را تکان داد... *** دلربا ملافه ای روی برادرش که تازه به خواب رفته بود انداخت و روی لبه تخت نشست ، ظهر که خسته و عصبانی به خانه آمده بود مادرش گفته بود بهرام صبح دوباره به دنبالش آمده... احساس خوشحالی می کرد ، شوق غیرقابل وصفی در وجودش بود ، احساس یأس و پوچی که از دیروز گریبانش را گرفته بود حالا رهایش کرده بود چون می دانست بهرام با وجود حرفهای روز قبل هنوز هم امیدوار برگشت او به خانه است ... دستش را روی شکم قرار داد ، به جنینی که در رحمش در حال رشد بود فکر کرد ، می دانست که این بچه نگذاشته است ریسمان محبت بین او و بهرام از هم گسسته شود... لبخند رضایت بخشی روی لبانش نشست ، با اینکه هنوز جواب آزمایش را نگرفته بود ، ولی مطمئن بود که باردار است ، وجود آن بچه را که از گوشت و خون بهرام و خودش بود حس می کرد ، دلش می خواست هرچه زودتر به خانه برگردد و کارهایی که قبل از به دنیا آمدن بچه در نظر گرفته بود انجام دهد ... تقریبا هفت ماه وقت داشت تا خودش را برای به دنیا آمدن کودکی که معلوم نبود دختر است یا پسر آماده کند ، زیر لب گفت : - فقط سالم باشه...این مهمه!! و دوباره در رویاهای خود غرق شد ... با صدای کوبیده شدن در حیاط بود که به خودش آمد ، بلند شد و از اتاق خارج شد کسی در هال نبود چند بار مادرش را صدا زد ، فرنگیس درحالیکه چشمهای اشک آلودش را به گل های ریز فرش دوخته بود به هال آمد و گفت : رفتش... دلربا به سمت مادرش برگشت و با تعجب گفت : دلبر بود؟! فرنگیس به آرامی سرش را تکان داد، دلربا اخمی کرد و گفت : کجا رفت؟! - گفت میره تا جلوی مغازه... - چیزی می خواس بخره؟! - آره... - چی؟! دلربا این را گفت و نگاه منتظرش را به لب های مادرش دوخت ، فرنگیس سرش را بالاتر آورد ، حالا دیگر دلربا می توانست رد اشکی که از گوشه چشمانش به روی گونه ها سرازیر شده بود را ببیند ... - ای وای مامان...گریه کردی؟! فرنگیس اشک هایش را با پشت دست پاک کرد ، سپس آن یکی دستش را بالا آورد و گفت : - فکر کنم رفته از اینا بگیره... دلربا به پاکت سیگار مچاله شده ای که در دست لرزان مادرش بود خیره شد و گفت : مامان...میخوام همین الان برم اون مزون لعنتی...!! فرنگیس هراسان شد و گفت : نه ...اگه دلبر بفهمه عصبانی میشه... دلربا بی توجه به حرف مادرش شنلی که روی چوب لباسی آویزان بود را برداشت و به تن کرد سپس در حالیکه شالی روی سر می گذاشت گفت : - اگه دلبر اومد و سراغم رو گرفت بگو رفتم به یکی از دوستام سر بزنم... - آخه میخوای بری اونجا که چی؟! واسه خواهرت بد نشه... - میخوام برم ببینم همه مدل های اونجا اینجورین....تازه ، خیلی دلم میخواد این مهشید جون رو ببینم... دلربا به سمت در رفت و ادامه داد : باید ببینم سر و وضعش چه جوریه... و بدون اینکه لحظه ای معطل کند خانه را ترک کرد ، طبق آدرسی که مادرش روی کاغذ نوشته بود ساختمان مزون در یکی از محله های بالای شهر تهران قرار داشت پس حدود دو ساعتی در راه بود ، قدم هایش را تند تر کرد تا به سر خیابان برسد خیلی زود موفق شد یک تاکسی بگیرد ، در تمام طول راه به کسانی که قرار بود تا لحظاتی بعد در مزون با آنها رو به رو شود فکر می کرد و به این خاطر دچار اضطراب شده بود ولی دیری نپایید که این حس در وجودش خاموش شد و آن زمانی بود که مقابل در مزون قرار گرفته بود ، جلو رفت و زنگ آیفون را به صدا درآورد ، صدای نازکی در جواب با ناز گفت : - بله خانومم؟ دلربا صورتش را جلوتر آورد و گفت : با مهشید خانم کار داشتم... - براشون یه کاری پیش اومده بود رفتن بیرون... - یعنی نیستند؟ - نه ...گفتم که... دلربا آهی کشید و خواست برود که صدای درون آیفون او را به اسم خواند ، دلربا با تعجب به آن سمت برگشت نمی دانست که آن زن اسم او را از کجا می داند خواست در این مورد سوال کند که در ورودی را برایش باز کرد و دلربا بی آنکه لحظه ای تردید کند وارد شد ، حیاط وسیعی مقابلش بود که باید آن را طی می کرد تا به ساختمان اصلی برسد ، هوا تقریبا رو به تاریکی رفته بود و چراغ هایی که در دوسمت باغ اطراف حیاط بود ، راه را برایش روشن کرده بود ، وارد ساختمان که شد صدای موزیک تندی به گوشش رسید ، چراغ لوستر آویزان در آن سالن بزرگ توجهش را به خود جلب کرد چند دختر بدون حجاب و درحالیکه تاپ و شلوارک پوشیده بودند در گوشه ای از سالن همراه موزیک بدنشان را تکان می دادند و می خندیدند ، چند نفری هم مشغول آرایش بودند ، دختری روی راه پله نشسته بود و کتاب می خواند ، دلربا احساس صمیمیت بیشتری با او کرد جلو رفت و سلام کرد سپس از او خواست که اتاق مهشید خانم را به او نشان دهد، دخترک سرش را به اطراف برگرداند و بعد از اینکه داخل چند اتاقی که درشان باز بود را نگریست گفت : - خانم رسولی نیستش...فکر کنم یه نیم ساعت پیش رفت بیرون... دلربا با کلافگی گفت : می دونم...اگه اتاقش رو به من نشون بدی ممنون میشم... دختر سری تکان داد و بلند شد تا دلربا را به اتاق مهشید خانم ببرد که صدای نازک و پر عشوه ای که برای دلربا خیلی آشنا می آمد از بالای پله ها گفت : - دلربا جون...بیا اینجا عزیزم... دلربا به سمت زن لاغر اندام و خوش چهره ای که بالای پله ها ایستاده بود و با لبخند به او می نگریست ، برگشت و با تعجب به سمتش رفت چند پله ای با او فاصله داشت که یادش آمدصدای او را از آیفون شنیده است وقتی به زن رسید گفت : - سلام...شما منو از کجا می شناسید؟! زن خندید و موهای بلوندش را که از زیر شال بیرون ریخته بود کمی مرتب کرد و گفت : مگه شما خواهر دلبر نیستید؟ - بله...ولی... زن بی آنکه منتظر شود صحبت دلربا به پایان برسد در اتاقی را باز کرد و گفت : مهشید خانم نیستن...شما می تونید با برادرشون صحبت کنید... دلربا با نگرانی وارد اتاق شد ، زن جوان به بهانه آوردن قهوه او را تنها گذاشت ، دلربا خیلی معذب بود کمی سرش را بالا آورد تا بتواند چهره مردی که درست رو به رویش پشت میز نشسته بود را ببیند و ناگهان از تعجب خشکش زد ، اصلا فکرش را نمی کرد که مرد جوان و خوش لباسی که مانند گربه ای وحشی به چشمانش خیره شده بود سعید باشد... سعید روی صندلی مدیریتی اش جا به جا شد و درحالیکه نیشش باز بود گفت : سلام دلربا... ادامه دارد...- تو اینجا چکار می کنی؟ دلربا این را گفت و با خشم جلوتر آمد ، سعید نیشخندی زد و درحالیکه با روان نویسی که در دستش بود بازی می کرد گفت : - من باید اینو از تو بپرسم...نکنه اومدی حالم رو بپرسی...اینقدر دلت واسم تنگ شده بود؟! دلربا محکم بر میز کوبید و گفت : چرند نگو...!! سعید ابروانش را از تعجب بالا برد و درحالیکه با دقت به چهره پریشان دلربا می نگریست گفت : پس واسه چی اومدی اینجا؟! دلربا با بی میلی جواب داد : - اومده بودم مهشید خانم ، صاحب این مزون رو ببینم...ولی فکر نمی کردم یه مرد نامحرم اینجا رو بگردونه!! سعید خندید و گفت : من اینجا رو نمی گردونم...مهشید جون صاحبشه! - پس حتما طعمه جدیدته...! - نه...تا وقتی تو رو شکار نکنم دنبال آهوی دیگه ای نمی رم... سعید این را گفت و از جای بلند شد ، دلربا چند قدم عقب رفت ، رفتار سعید عادی نبود ، چشمانش مانند گرگی گرسنه به دنبال او می دوید، دلربا به سمت درب رفت و خواست از آن اتاق بیرون رود که متوجه شد در اتاق از بیرون قفل است با تعجب گفت : - چطور ممکنه؟! پس چرا من نفهمیدم... صدای قدم های سعید را از پشت سر شنید ، تمام بدنش از ترس می لرزید و جرئت نگاه کردن به پشت سرش را نداشت ولی در تاریک روشن اتاق توانست سایه او را که روی در افتاده بود و هر لحظه بزرگتر می شد ببیند ... - الان فقط یه قدم باهات فاصله دارم...خیلی جالبه...یه قدم با تموم آرزویی که این سه سال در حسرتش بودم... دلربا فریاد کشید : برو اونور...!! من شوهر دارم... - تو بودی از آرزوت دست می کشیدی؟ دلربا چشمهایش را بست و زیر لب گفت : خدا یا کمکم کن... و آرام چشمهایش را باز کرد ، سایه سعید دیگر پشت سرش نبود ، با ترس به عقب برگشت و اطراف را نگریست ، سعید در کنج اتاق درست در راستایی که او ایستاده بود ، به دیوار تکیه داده و به او زل زده بود ، دلربا شال روی سرش را جلو آورد و گفت : در رو باز کن... سعید آهی کشید و گفت : با مهشید چکار داری؟! دلربا با صدایی که از ترس می لرزید گفت : تو چکاره شی؟! با خودش کار دارم... - اون خواهرمه... دلربا با تعجب گفت : چی؟! سعید همانطور که به سمت میز می رفت گفت : چکارش داشتی؟ دلربا نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت : خواستم بگم دلبر دیگه اینجا نمیاد...فکر یه دختر بیچاره دیگه باشه که بدبختش کنه! سعید به سمت پنجره رفت ، آن را باز کرد و خطاب به دلربا گفت : شنیدم بهرام رو ترک کردی... - به تو هیچ ربطی نداره... - چرا ربط داره... میخوام بدونی من هنوزم منتظرم... - منتظر واسه چی؟ - آخه دیده بودی مردی اینقدر التماس کنه؟ دلربا با عصبانیت گفت : - من شوهر دارم و شوهرم رو خیلی دوس دارم...بهتره اینو بدونی که هیچوقت هم بهش خیانت نمی کنم...تو هم یادت باشه به خواهرم کاری نداشته باشی وگرنه بد می بینی!! -دیگه بدتر از این... سعید این را گفت و به سر و وضع خودش اشاره کرد سپس گفت : - من دنبال خواهرت نیفتادم...اونه که هی دور و بر من می پلکه....می دونم چی میخواد...چیزی که تو نمی ذاری با هم داشته باشیم...ولی شاید یکی از همین روزها باهاش نرم شدم آخه اون خیلی شبیه تویه...اونم می تونه منو به آرزوم برسونه... دلربا جلو آمد و با عصبانیت گفت : اگه دستت به دلبر بخوره...خودم می کشمت!! - باعث خوشحالیمه که با دستای تو کشته بشم...باور کن!! دلربا با ناراحتی به سمت درب رفت و درحالیکه به آن می کوبید فریاد زد : در رو باز کنید...یالا...در رو باز کنید... سعید خندید و گفت : واقعا فکر می کنی بهرام تو رو دوس داره؟ دلربا با خشم به طرف سعید برگشت و گفت : یه بار گفتم زندگی من و بهرام به تو هیچ ربطی نداره... و دوباره به در زدن ادامه داد... - تا وقتی نگم در رو واست باز نمی کنه... دلربا دست از در زدن کشید و گفت : بذار برم... سعید سیگاری روشن کرد و پنجره را گشود ، همانطور که نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخته بود گفت : - مادرم همیشه می گفت به ستاره ها که نگاه می کنی به چشمک زدنشون بخند...ولی بهشون دل نبند ...چون چشمک هاشون از روی عادته... دلربا اخمی کرد و گفت : منظورت چیه؟! سعید نگاهش را از آسمان برگرفت و درحالیکه به او می نگریست گفت : تو ممکنه عاشقانه بهرام رو دوس داشته باشی...ولی اون فقط بهت عادت کرده...واسه همین شبایی که تو خونه نبودی ازم خواست بیام پیشش تا تنها نباشه...اره دلربا...بهرام فقط عادت کرده که تو کنارش باشی...واسه همینم توی عرض دو روز اینقدر شکسته شده... - برام مهم نیس که چی میگی...دیگه نمی خوام حرفات رو باور کن...چون می دونم تو هر ثانیه که می گذره به این فکر می کنی که ما رو از هم جدا کنی... سعید لبخند تلخی زد و گفت : من فقط خواستم آگاهت کنم... دلربا با دستش محکم به در کوبید و با عصبانیت گفت : به اندازه کافی آگاه شدم...! گونه های سعید از خشم ، منقبض شد ، با بی میلی گوشی تلفن را برداشت و چیزی درون گوشی آن زمزمه کرد، طولی نکشید که در باز شد ، دلربا درب را هل داد و با عصبانیت به زن جوان مو بلوندی که پشت درب ایستاده بود نگریست و بدون اینکه چیزی بگوید از آنجا بیرون رفت ، دیروقت بود که به خانه رسید مادرش تا آن وقت شب بیدار مانده بود ، وقتی خیالش از سلامت برگشتن دلربا آسوده شد به آشپزخانه رفت تا غذای او را گرم کند ، دلربا تنها در هال نشست و به حرفهای سعید فکر کرد... با خودش گفت : واقعا بهرام فقط بهم عادت کرده؟! *** بهرام با شنیدن صدای ضربه به در اتاقش دست از نوشتن برداشت و گفت : بفرمایید تو... در به آرامی باز شد و نیلوفر را دید که به سمتش می آمد ، لبخندی زد و از نیلوفر خواست روی صندلی کناری بنشیند سپس گفت : کاری داشتی؟! نیلوفر به برگه هایی که روی میز بود نگریست و گفت : اینها چیه؟ بهرام خندید و گفت : باید اینا رو ترجمه کنم.... - پس هنوزم ترجمه می کنی؟ بهرام سرش را تکان داد و گفت : آره... و دوباره مشغول به نوشتن متن فارسی روی کاغذ رو به رویش شد ، نیلوفر در نیم رخ بهرام دقیق شد ، پسرخاله جذابی داشت بیشتر از جذاب بودن ، مهربانی را در وجود او حس می کرد و هر روزی که می گذشت احساس وابستگی بیشتری به او می کرد ، لبخند کمرنگی زد و بی مقدمه گفت : - میخوای با دلربا ادامه بدی؟ بهرام نگاهش را از برگه روی میز برگرفت و با تعجب گفت : چی؟! معلومه که ادامه میدم...دلربا زن منه...تازه اون بارداره... نیلوفر سعی کرد نفرتی که با شنیدن اسم دلربا از دهان بهرام پیدا می کرد را در حالت چهره اش بروز ندهد ، شمرده گفت : - من واست نگرانم بهرام... بهرام پوزخندی زد و گفت : نگران ؟واسه چی؟ همه چی درست میشه نیلو...خودت رو ناراحت نکن... نیلوفر سرش را پایین انداخت و گفت : من خیلی دوست دارم بهرام... بهرام درحالیکه به برگه های در دستش نگاه می کرد گفت : خب ...منم خیلی دوست دارم... - ولی من یه جور دیگه دوست دارم... بهرام خندید و گفت : می دونم...می دونم خیلی دوسم داری...همیشه مثل برادر ، مراقبت بودم...یادش بخیر...چه روزهایی بود....هر کی ما رو می دید باور نمی کرد دخترخاله و پسر خاله باشیم... نیلوفر با حسرت به بهرام نگریست و گفت : می دونی چرا با مامانم برنگشتم؟ بهرام با کنجکاوی گفت : چرا؟ نیلوفر در سیاهی چشمان بهرام خیره شد و گفت : چون عاشق شدم... - پس بگو داشتی واسه اون شال می بافتی... بهرام این را گفت و با تعجب به نیلوفر که چهره اش بسیار آشفته و پریشان به نظر می رسید نگاه کرد و بی اختیار به خنده افتاد... نیلوفر با اندوه گفت : به نظرت خنده داره؟ بهرام سعی کرد خودش را کنترل کند در حالیکه به اندام نیلوفر می نگریست گفت : دخترجون...تو کِی بزرگ شدی؟ نیلوفر اخمی کرد و گفت : فکر می کنی هنوز بچه ام؟ بهرام من بیست سالمه... - اوه ه ه....خب حالا!! نمی دونم چرا جوون های این دوره تا بیست سالشون میشه فکر می کنن دیگه خیلی می فهمن... نیلوفر نگاهش را از او برگرفت و گفت : من خواستم بگم واسه عاشق شدن بچه نیستم...خوب معنی عشق رو درک می کنم...می فهمم نگرانی چیه...عشق خیلی وقته قلبم رو در برگرفته...و هر روز که ازش دورتر میشم قلبم بیشتر درد می گیره... - پس بهتره یه اکوی قلب بری... نیلوفر با ناراحتی به بهرام نگریست و خواست چیزی بگوید که بهرام درحالیکه می خندید گفت : - خب...آخه می ترسم ناراحتی قلبی گرفته باشی...خود به خود که قلب آدم درد نمی گیره! نیلوفر که می دانست بهرام دوباره در دور لودگی افتاده است با عصبانیت بلند شد و قصد ترک کردن اتاق را گرفت که بهرام با جدیت گفت : - حالا اون مرد خوشبختی که قلب دخترخاله منو به یغما برده کیه...؟ ببینم سرش به تنش می ارزه...؟ نیلوفر درحالیکه لبخند می زد به سمت بهرام برگشت و گفت : اون خیلی مهربونه...خیلی خوشگل و جذابه...قد نسبتا بلندی داره...شونه های پهن...و دستای گرمی داره که من هر وقت توی دست می گیرمشون احساس امنیت می کنم... بهرام نیشخندی زد و گفت : اونجور که توصیفش کردی والا منم عاشقش شدم... نیلوفر خنده تلخی کرد و گفت : ولی فکر کنم اون منو دوس نداره... بهرام اخم کرد و گفت : چطور مگه؟ ببینم بهت محل نمی ده؟ میخوای برم یه گوشمالی حسابی بهش بدم؟پ - نه...اون یکی دیگه رو دوس داره... -اوه... بهرام سرش را با ناراحتی تکان داد و به چشمان اشک آلود نیلوفر نگریست سپس گفت : - حالا چرا گریه می کنی؟ - چون دلم شکسته... - دیگه به اون مرده فکر نکن...نیلو تو هم خوشگلی هم خوش اندام...حالا خیلی وقت داری تا ازدواج کنی...هر مردی که لایق اشک های تو نیست... نیلوفر سرش را با اندوه تکان داد و آرام به سمت در خروجی رفت ، بهرام با عصبانیت گفت : - دیگه هم حق نداری واسش شال گردن ببافی... نیلوفر به آرامی گفت : باشه... بهرام لبخند مهربانی زد و گفت : واسه من بباف....باشه؟ نیلوفر با دیدن لبخند بهرام جانی تازه گرفت ، لبخند به لبانش نشست و آرام از اتاق خارج شد... ادامه دارد...هنوز ساعتی به غروب خورشید باقی مانده بود که دلبر با عصبانیت وارد خانه شد و فریاد کنان دنبال دلربا گشت ، فرنگیس با تعجب از آشپزخانه بیرون آمد و به دلبر که صورتش از عصبانیت به سرخی گراییده بود نگریست و گفت : چی شده ؟ چه خبرته؟ دلبر کیف دستی اش را به گوشه ای از هال پرت کرد و گفت : دلربا کجاس؟ هنوز فرنگیس جواب نداده بود که دلربا از اتاق دانیال بیرون آمد و گفت : من اینجام... دلبر دست به کمر شد و با لحنی طلبکارانه گفت : ببینم کی بهت اجازه داد بری مزون؟ دلربا لبخند کمرنگی زد و درحالیکه کتاب در دستش را می بست گفت : فکر نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم... دلبر مانند کودکان به گریه افتاد و با ناراحتی گفت : چرا گفتی من دیگه مزون نمیام ؟! هان؟ دلربا جلوتر آمد و با خونسردی در چشمان سیاه و اشک آلود خواهرش خیره شد سپس گفت : - چون دیگه نمیری...! دلبر معترض گفت : یعنی چی؟! - همین که شنیدی...دیگه حق نداری بری اون مزون...من خودم از فردا دنبال کار می گردم! دلبر پوزخندی زد و گفت : کی بتو کار میده آخه؟ دلربا با ناراحتی گفت : مگه من چمه؟ فرنگیس که با نگرانی گوشه ای ایستاده بود و حرفهای آنها را گوش میداد گفت : - ولش کن دلربا... دلربا با عصبانیت گفت : بذار بگه مامان... و بلافاصله رو به دلبر کرد و گفت : مگه من چمه؟ هان؟ دلبر خندید و گفت : - تو هیچی بلد نیستی...هیچ کس بهت کار نمیده... دلربا با تعجب گفت : بعد اونوقت تومثلا چی بلدی؟! دلبر آدامسی که در دهانش نگه داشته بود را با ولع جوید و گفت : چیزی که واسه اینکه بهت کار بدن باید داشته باشی... صورت دلربا از خشم ، سرخ شد و بدنش به تدریج شروع به لرزیدن کرد ، خوب می توانست منظور دلبر را متوجه شود ، دلبر کیفش را از روی زمین برداشت و درحالیکه لبخندی موذیانه بر لب داشت به اتاقش رفت ، فرنگیس جلو آمد و به دلربا گفت : حالت خوبه؟ چی شد یکدفعه؟! - هیچی نیس مامان...برو به کارت برس... - مطمئنی؟ - اوهوم... دلربا سرش را به آرامی تکان داد سپس به گوشه ای رفت و نشست...فرنگیس متوجه شد که دلربا در فکر فرو رفته است ، خیلی نگران دخترش بود با این حال ترجیح داد او را تنها بگذارد... دلربا نگاهش را به گل های رنگی فرش دوخته بود ، با صدای تقه در به خودش آمد ، دانیال را دید که از نیمه باز در به او می نگرد ، لبخند تصنعی زد و گفت : - چیه داداشی؟ دانیال به سمت دلربا آمد و کنارش نشست در چشمان عسلی و غمناک خواهرش خیره شد و گفت : میشه یه چیزی ازت بخوام؟ دلربا خندید و گفت : باشه ...فهمیدم فردا ریاضی کار می کنیم...امشب خسته ام! - نه...! دلربا با تعجب به چهره پریشان برادرش نگریست سپس گفت : چی؟! دانیال سرش را پایین انداخت و گفت : میشه با آقا بهرام آشتی کنی؟ دلربا لحظه ای مات ماند سپس با مهربانی گفت : ما که قهر نبودیم... - منو گول نزن دلربا! خودم می دونم که با هم دعواتون شده... دلربا لبخند کمرنگی زد سپس دستش را به طرف دانیال دراز کرد و چانه او را بالا آورد ، به چشمانش خیره شد و گفت : - تو فقط به فکر درس هات باش...دوس دارم مهندس بشی...باشه؟ - من می دونم آقا بهرام خیلی دوست داره...! دلربا خندید و گفت : منم دوسش دارم... - پس چرا بر نمی گردی پیشش؟! دلربا که از حرف زدن با برادرش معذب شده بود ، از خجالت خندید و با عجله کتابی که به هال آورذه بود را بدستش داد و گفت : باشه... دانیال بلند شد و گفت : کِی؟! - خیلی زود... دانیال لبخند گرمی زد و به اتاقش رفت ، دلربا ماند و هزاران فکر در سرش... *** -مامان...؟ حوصلت سر نمیره توی خونه؟! فرخنده نگاهش را از کتاب در دستش بر گرفت و به بهرام و نیلوفر که کنار هم روی کاناپه نشسته بودند نگریست . - نه مادر...من عادت دارم خودم رو با کتاب و روزنامه سرگرم کنم... بهرام خندید و گفت : چه عجیب...! من اینجوری حوصله ام سر میره... فرخنده با جدیت گفت : خب پاشو یه دوری بیرون بزن... - آره اتفاقا باید اینکار رو هم بکنم.... بهرام این را گفت و به نیلوفر که مشغول بافتن شال بود نگریست سپس گفت : - تو با من میای نیلو؟ نیلوفر سرش را بالا گرفت و گفت : کجا؟ بهرام نیشخندی زد و گفت : بیرون... نیلوفر نیم نگاهی به خاله اش انداخت ، فرخنده با تحسین به او می نگریست ، بهرام دستش را روی مقدار بافته شده شال گذاشت و گفت : - بسه دیگه...نمی خواد ببافی...! فرخنده با کنجکاوی گفت : واسه کی داری می بافی خاله جون؟ نیلوفر سرش را با خجالت پایین انداخت و گفت : واسه بهرام... بهرام خندید و گفت : می بینی چه نیلویی دارم مامان... فرخنده لبخند رضایت بخشی زد و گفت : قدرش رو بدون...از اینجور ها زن ها کم گیر میاد! بهرام سرش را تکان داد و به نیم رخ دختر خاله اش نگریست و گفت : باید ترشی بندازمش... نیلوفر به سمت او برگشت و با ناراحتی گفت : خیلی بدجنسی...! سپس بی آنکه لحظه ای معطل کند به سمت پله ها دوید . فرخنده با عصبانیت گفت : این چه حرفی بود که زدی؟! بهرام کلافه شد و گفت : مگه من چی گفتم؟ فرخنده نگاه پر غضبی به او انداخت و اشاره کرد که بهرام برود و از دل او در بیاورد ... بهرام هم به ناچار بلند شد و به سمت اتاق نیلوفر رفت ، در اتاقش باز بود و آهنگ شادی از ضبط درون اتاق پخش می شد ، بهرام ضربه ای به در زد و به نیلوفر که روی تخت دراز کشیده بود نگریست ، نیلوفر با دیدن بهرام در آستانه در با عجله به حالت نشسته درآمد و گفت : چیه؟ - اجازه هست بیام تو؟! نیوفر خندید و گفت : چه با ادب... - من همیشه مودب بودم... بهرام این را گفت و پشت میزی که در اتاق بود نشست به ضبط ااشاره کرد و گفت : - مث اینکه حالت بهتر شده... - چی؟! - همین چند روز پیش بود که واسه یه مرد بی ارزش داشتی گریه می کردی... - اره... - حالا بهتری؟ فراموشش کردی؟! - کم کم فراموشش می کنم... نیلوفر این را گفت و سرش را پایین انداخت ، بهرام ضبط را خاموش کرد و با خنده گفت : بابا دیر وقته...همسایه ها میخوان بخوابن... نیلوفر لبخند کمرنگی زد و گفت : همسایه؟! منظورت خودته دیگه؟ بهرام نیشخندی زد و گفت : نیلو ناراحت شدی پایین اون حرف رو بهت زدم...؟ نیلوفر به آرامی گفت : نه...بی خیال... بهرام بلند شد و گفت : فردا میخوام یه سر برم خونه...با من میای؟ - واسه چی؟! بهرام آهی کشید و گفت : یه چیزی اونجا جا گذاشتم... - ساعتت؟! بهرام خندید و گفت : اونکه آره...ولی بخاطر یه چیز دیگه میخوام برم... نیلوفر با کنجکاوی گفت : واسه چی؟! بهرام درحالیکه از اتاق خارج می شد گفت : باهام بیا تا بفهمی... *** فردای آن روز نیلوفر بعد از اینکه صبحانه اش را خورد خیلی سریع آماده شد و به اتاق بهرام آمد و گفت که مایل است با او به خانه شان برود ، بهرام خوب می دانست که علت این همه اشتیاق نیلوفر، حس کنجکاوی است که از دیشب تحریک شده بود . بنابراین تا نیلوفر را آماده رفتن دید ، خودش هم لباس مناسب پوشید و همراه نیلوفر به سمت خانه براه افتادند . در طول راه سکوت سنگینی در فضای ماشین حاکم شده بود برای نیلوفر این سکوت عجیب بود همیشه هر وقت همراه هم بودند ، بهرام با او شوخی می کرد و باعث می شد حال و هوایش تغییر کند ولی امروز بهرام مانند همیشه بود ، نیلوفر نگاهش را ساختمان های بیرون گرفت و نیم نگاهی به بهرام که پشت فرمان بود کرد ، لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست احساس می کرد بهرام در این حالت خیلی جذاب تر به نظر می آید ، بهرام که متوجه نگاه خیره نیلوفر شده بود گفت : چیه؟ نیلوفر با صدای بهرام از فکر بیرون آمد و با حالت گیجی گفت : هان؟! - کجایی؟ بهرام به چهره متعجب او نگریست و خندید ، نیلوفر لبخند گرمی زد و گفت : حالا بگو چی از اون خونه میخوای برداری؟ بهرام نیشخندی زد و گفت : یه چیز خیلی مهم... - چی؟! بهرام درحالیکه در آیینه بغل می نگریست گفت : نگاه دلربا... نیلوفر با تعجب گفت : چی؟!! نگاه دلربا؟ - اوهوم...دلم خیلی واسه نگاش تنگ شده... - نگاه دلربا توی خونه س؟!! بهرام چیزی نگفت فقط با حرکت سر حرف او را تایید کرد ، نیلوفر پوزخندی زد و گفت : سر به سرم نذار... بهرام با جدیت گفت : من شوخی نمی کنم... نیلوفر تا رسیدن به خانه دیگر چیزی نگفت. وقتی بهرام کلید را در قفل در چرخاند و وارد خانه شدند ، نیلوفر با دیدن چیدمان خانه جیغ کوتاهی از حیرت کشید و گفت : - دلربا خیلی با سلیقه س... بهرام پشت سر او وارد خانه شد و گفت : اره... نیلوفر در حالیکه به چند مجسمه تزئینی دست می زد گفت : حالا نگاه دلربا خانم کجاس؟ - الان برات میارم... بهرام این را گفت و داخل اتاق خواب رفت ، نیلوفر با کنجکاوی جلوتر آمد و گفت : می تونم بیام تو... و هنوز وارد اتاق نشده بود که بهرام درحالیکه قاب عکسی از دلربا را در دست داشت بیرون آمد و گفت : ایناش...این چیزیه که دلم واسش لک زده بود... نیلوفر قاب عکس را از بهرام گرفت و به آن نگاه کرد... صورت زیبای دلربا در میان قاب عکس می درخشید... *** دلربا خندان وارد خانه شد و مادرش را که مشغول سبزی پاک کردن بود در آغوش گرفت ، فرنگیس با تعجب گفت : چی شده مادر؟ چه عجب من یه روز تو رو خندون دیدم... دلربا کنار مادرش نشست و گفت : وای...مامان خیلی خوشحالم!! نگاه فرنگیس به پاکت آزمایشگاهی که در دست دلربا بود ، افتاد با هیجان گفت : ببینم...کجا رفته بودی؟! دلربا خندید و گفت : من حامله ام... فرنگیس لبخند مهربانی زد و گفت : تبریک میگم دخترم... - می دونستم ...می دونستم که حامله ام...مامان من این بچه رو حس می کردم... فرنگیس لحظه ای مکث کرد سپس گفت :بببینم بهرام می دونه؟ دلربا گوشه لبش را گاز گرفت و با پریشانی گفت : نه...من بهش نگفتم... - پس معطل نکن... -چی؟! فرنگیس بلند شد و دلربا را نیز بلند کرد سپس گفت : این بچه باعث میشه همه کدورت ها رو فراموش کنید... دلربا با تردید گفت : یعنی میشه؟ - حالا بهترین موقع ست که برگردی خونت... - برگردم؟ - آره...واسه چی شک می کنی؟ برو و به بهرام بگو که حامله ای... دلربا از خوشحالی خندید و مادرش را در آغوش گرفت سپس از برادر و خواهرش خداحافظی کرد و آماده رفتن شد ، قرار شد که چمدان ها را بعدا با بهرام ببرد.. وقتی سوار تاکسی بود بارها برگه آزمایش را بیرون آورد و نگاه کرد و هر بار نگاهش روی positive ثابت می ماند ، به گذشته فکر کرد ، روزهایی که عاشقانه با بهرام زندگی می کردند و با اینکه بهرام توان راه رفتن نداشت باز خوشبخت بودند ، خودش هم نمی دانست از چه موقع زالوی شک و سوء ظن ، عشق و اعتمادی که بینشان جریان داشت را تا آخرین قطره مکید... می دانست که خودش هم در این بین بی تقصیر نبوده است ولی رفتارهای بهرام هم این اواخر واقعا شک برانگیز شده بود و برای زن حساسی مثل او ، تحمل این رفتار ها سخت بود و ناچار بود عکس العمل نشان دهد... وقتی از تاکسی پیاده شد با خودش عهد بسته بود دیگر به بهرام شک نکند و اجازه دهد چشمه خشکیده عشقشان دوباره بجوشد ، دلربا با لبخندی که بر لب داشت قدم زنان در کوچه منتهی به خانه جلو رفت وقتی در حیاط را باز کرد ماشین بهرام را در پارکینگ دید ، لبخندش بیشتر رنگ گرفت ، با اشتیاقی وصف ناشدنی پله ها را دو تا یکی بالا رفت آماده بود که زنگ بزند ولی همانکه به پشت درب خانه رسید صدای خنده زنی را از درون شنید ، گوشش را به در چسباند ، صدای بهرام هم می آمد ، تصمیم گرفت زنگ نزند ، کلید در دستش را در داخل قفل چرخاند و خیلی سریع در را باز کرد... چشمانش به چشمان نیلوفر گره خورد ، چه می دید؟ نمی توانست باور کند مردی که کنار نیلوفر روی کاناپه نشسته و دستش را به دور گردن او انداخته است بهرام باشد... تا متوجه دلربا شدند خنده هایشان خاموش شد... بهرام از جای بلند شد و با تعجب به دلربا نگریست ، باورش نمی شد که دلربا در چهارچوب در ایستاده باشد ... با هیجان به سمت دلربا آمد و گفت : دلربا....تو برگشتی... که دلربا چند قدم عقب رفت و با ناراحتی به نیلوفر اشاره کرد و گفت : واقعا که...چقدر ساده بودم که حرفات رو باور کردم! و ناگهان بغضش شکست و بی اختیار گریست ، بهرام خواست چیزی بگوید تا سوء تفاهم برطرف شود که دلربا مهلت نداد و با ناراحتی از پله ها پایین رفت ، بهرام با پریشانی به نیلوفر نگریست و گفت : من الان برمی گردم... و با عجله به دنبال دلربا دوید ، وقتی وارد کوچه شد می توانست دلربا را ببیند که در حال دویدن است ، با تمام توانش شروع به دویدن کرد حالا دیگر فاصله چندانی با او نداشت ، عاجزانه فریاد زد : - دلربا...وایسا... دلربا سرعتش را کم تر کرد به پشت سرش نگریست و گفت : ولم کن... بهرام همانطور که می دوید گفت : داری اشتباه می کنی...وایسا بهت توضیح بدم... دلربا جیغ کشید و گفت : - گفتم که راحتم بذار... و بار دیگر به عقب نگریست ، بهرام فاصله زیادی با او نداشت همین باعث شد بی آنکه متوجه شود به سر خیابان رسیده است جلو برود و با صدای ترمز شدید ماشینی که در خیابان عبور می کرد دلربا بی حرکت روی زمین افتاد... بهرام ایستاد و از آن فاصله به پیکر دلربا که وسط خیابان افتاده بود خیره شد ، راننده که مرد مسنی بود درحالیکه به شدت مضطرب به نظر می رسید از ماشین پیاده شد و درحالیکه بر سرش می کوبید گفت : وای...بدبخت شدم.... و با قدم هایی لرزان به بالای سر دلربا آمد ، بهرام زیر لب گفت : وای خدا....!! و درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود به آن سمت دوید... ادامه دارد....بهرام کلافه عصبی بود و با بی قراری طول راهروی بیمارستان را طی می کرد ، هنوز گیج بود و باورش نمی شد که دلربا تصادف کرده است ... خودش هم نفهمید چگونه دلربا را تا بیمارستان رساند وقتی تلفنی با مادر دلربا صحبت کرده بود هر دو پریشان بودند و با لحنی مضطرب با هم سخن می گفتند ،با بیرون آمدن دکتر از اتاقی که دلربا آنجا بستری شده بود ، قدم های بهرام به آن سمت کشیده شد ، جلو رفت و با نگرانی پرسید: - آقای دکتر...حالش چطوره؟ دکتر بادی به غبغب انداخت و با یک نگاه سر تا پای بهرام را نظاره کرد سپس گفت : - شما راننده ماشین هستید؟ بهرام با پریشانی گفت : نه نه...من شوهرش هستم... دکتر سرش را با تاسف تکان داد و گفت : لطفا همراه من بیاید... - چی شده؟ واسه زنم اتفاق بدی افتاده...؟ دکتر از شکاف شیشه ای روی در نگاهی به داخل انداخت سپس بهرام را آنطرف تر برد و گفت : خانم شما حامله بودن...درسته؟ بهرام لحظه ای در جواب دادن مکث کرد سپس با لحنی پر از تردید گفت : فکر کنم...چطور؟! - ضربه ای که به ایشون وارد شده متاسفانه باعث شده که جنین شون رو سقط کنن... بهرام با ناراحتی گفت : چی؟! یعنی... - بله...اون خانم جنین دو ماهشون رو از دست دادن... دکتر این را گفت و خواست برود که لحظه ای برگشت و با تردید به بهرام نگریست گویی می خواست مسئله دیگری را با او درمیان بگذارد ولی منصرف شد و به راهش ادامه داد ، بهرام خطاب به دکتر با صدای نسبتا بلندی گفت : می تونم ببینمش...؟ دکتر برگشت و انگشتش را به نشانه سکوت جلوی دهانش گرفت سپس با آرامشی که در نگاهش بود گفت : بله می تونید...ایشون به هوش هستند...! بهرام لبخند تلخی زد و آرام به سمت اتاق رفت ، از شکاف شیشه ای روی در به داخل نگریست ، فرنگیس روی تخت کنار دلربا نشسته بود و مشغول صحبت با او بود ، بهرام نفس عمیقی کشید و به آرامی چند ضربه به در زد و وارد شد ، در بدو ورود نگاهش با نگاه گریان فرنگیس گره خورد... چه دردناک است دیدن رنج کشیدن یک مادر... بهرام احساس کرد در همان چند لحظه چهره فرنگیس شکسته تر و رنجورتر از گذشته شده است با صدایی خاموشی گفت : حالش چطوره؟ که دلربا نگاهش را از پنجره به سمت او دوخت و با عصبانیت جیغ کشید : برو بیرون...برو ...قاتل...برو بیرون... بهرام با تعجب گفت : مگه من چکار کردم...؟! و جلو تر آمد ، بی تابی دلربا شدت یافت و همانطور که صورتش را با ناخن می خراشید رو به مادرش کرد و گفت : بگو بره بیرون مامان...اون بچه ام رو ازم گرفت...اون قاتله...بگو بره... بهرام از اینکه دلربا آنطور بی رحمانه او را متهم می کرد عصبانی شد و با تمام قدرتش دستان دلربا را گرفت و درحالیکه آنها را می فشرد گفت : - اون بچه منم بود...!! دلربا لحظه ای ساکت شد و در چشمان غمگین بهرام خیره شد ، زیر لب با اندوه گفت : بچه تو؟! تو اصلا احساس نداری....تو از عاطفه چی سرت میشه...توی خیانتکار و بی وفا مگه می دونی محبت چیه...؟ - من بهت خیانت نکردم دلربا..چند بار باید اینو بهت بگم.... بهرام نگاه خسته اش را به فرنگیس انداخت ، فرنگیس آهی کشید و به دلربا نگریست که اشک هایش یکی یکی روی گونه هایش سر می خورد ... - آخه تقصیر من چیه که یکطرفه به قاضی میری؟ بهرام این را گفت و به دلربا نگریست ، دلربا آب بینی اش را بالا کشید و با بغض گفت : - خیلی بدی بهرام...خودم نیلوفر رو توی بقلت دیدم....بازم میخوای انکار بکنی؟ بهرام با پریشانی گفت : من فقط اونو همراه خودم آورده بودم تا چیزی از خونه بردارم...همین... دلربا لبخند تلخی زد و گفت : تا امروز تنها چیزی که من و تو رو بهم وصل می کرد این بچه بود که دیگه نیست...پس برو و دیگه سراغم نیا... - تو دیوونه شدی؟! - آره...دیوونه بودم که هنوز عاشقت بودم...تو هم عشق رو توی قلبم کشتی...همه بچم رو... بهرام با عصبانیت فریاد زد : بچمون...!!! خانم پرستاری سراسیمه وارد اتاق شد و درحالیکه اخم کرده بود گفت : چه خبرتونه؟! صداتون رو بیارید پایین...اینجا بیمارستانه ها... فرنگیس بلند شد و عذرخواهی کرد ، بهرام هم سرش را به نشانه شرمندگی تکان داد ولی هنوز از حرف های دلربا عصبانی بود، وقتی پرستار از اتاق خارج شد بهرام خطاب به دلربا گفت : - راننده همینجاس...حالا که بچمون ازبین رفته باید... دلربا غرید و گفت : یادت باشه من هیچ شکایتی از اون ندارم...تو...تویی که قاتله بچه امی...من از تو شکایت دارم... بهرام اخم کرد و گفت : منظورت چیه؟ اون مرده به تو زده و اونوقت تو میگه من باعث سقط اون بچه شدم؟ دلربا آهی کشید و نگاه پر از نفرتش را از بهرام برگرفت و به گوشه ای دیگر نگریست سپس با حرص گفت : برو بیرون... - نمی رم...تو الان عصبانی هستی...ولی من درکت می کنم...ببینم خیلی درد داری؟ دلربا چشمانش را بست و گفت : دیگه نمی خوام ببینمت...حرف زدن با تو حالم رو بهم می زنه! شانه های بهرام از خشم لرزید ، شنیدن چنین حرف هایی از دهان دلربا او را بیش از پیش عصبی می کرد ، بلند شد و به سمت درب رفت ، فرنگیس که کنار در ایستاده بود به آرامی گفت : یه خورده ناراحته...اونو ببخش... دلربا که گویی صدای مادرش را شنیده بود ،جعبه دستمال کاغذی که کنارش بود را برداشت و به سمت بهرام پرت کرد و با فریاد گفت : - من دیگه باهات کاری ندارم...بهتره از هم جداشیم...فهمیدی؟ و گریه امانش نداد و دردمندانه ضجه زد ، بهرام نگاهش را به زنی که روی تخت خوابیده بود و می گریست انداخت ، حس کرد که چقدر با او بیگانه است ، صدای پر از خشم دلربا مدام در گوشش تکرار می شد : باید از هم جدا شیم... احساس کرد کوه غرورش به یکباره فرو ریخت...بدون اینکه لحظه ای معطل کند از اتاق بیرون رفت ، در راهروی بیمارستان مدام به دیگران برخورد می کرد ، در دلش غوغایی بود... طوفان غم و اندوه به سمتش وزیدن گرفته بود ، دیگر تحمل نداشت ، پاهایش سست شد و بی اختیار گوشه ای از راهرو روی زمین نشست، ضجه ای زد و به حرفهای بی رحمانه دلربا فکر کرد ، صدای اعتراض پرستاران به گوشش رسید: - آخه برید بیرون... - ساکت باشید لطفا... - اینجا که جای داد زدن نیس... -.... ولی بهرام فقط به یک چیز فکر می کرد به کابوسی که در آن گرفتار شده بود ... خود را نیشگون گرفت تا از این خواب بی پایان بیدار شود ولی گویی بیداری در کار نبود ، چشمهایش را بست و آرام باز کرد. نمی دانست خواب است یا بیدار ....دلربا درحالیکه لباس روز عروسی را پوشیده بود از انتهای راهرو به سمتش می آمد ... زجرم نده... من عاشقانه با تو هستم... تا لحظه های تلخ دلتنگی تموم شه با این دل تنها و محزون مهربون باش باید نذاریم این همه خواستن حروم شه زجرم نده... زجرم نده... این حق من نیست وقتی هنوزم عاشق ناز نگاهتم وقتی تموم سهم من از عشق هستی وقتی هنوزم بی قرار خنده هاتم...بهرام به آرامی از کف زمین بلند شد و به سمت دلربا که انتهای راهرو ایستاده بود و آغوشش را برای او باز کرده بود قدم برداشت ، پرستاران که رفتار او را زیر نظر داشتند پچ و پچی کردند و خندید... بهرام هرچه جلوتر می رفت لبخند دلربا عمیق تر میشد ، تقریبا به یک قدمی او که رسید دستش را جلو برد تا پوست سفید و نرم دلربا را لمس کند ولی همانکه دستش را به صورت دلربا زد ، تصویر او از هم پاشید و از نظرش محو شد... با تاسف سرش را تکان داد و با اینکه هنوز تلو تلو می خورد از راهرو عبور کرد ، پرستارجوانی که رفتار او را دقیق زیر نظر داشت روی به پرستار کنار دستی اش که مشغول تایپ در کامپیوتر بود کرد و گفت : مث اینکه مرده خل و چل بود... پرستار کناری با حرص گفت : تو چکار داری...؟ پرستار جوان آهی کشید و گفت : حیف...مرد به این جذابی...!! و با ناراحتی مشغول انجام کارهایش شد... بهرام به محوطه بیمارستان که رسید لحظه ای ایستاد و به پنجره اتاق دلربا که از آنجا به خوبی معلوم بود نگریست آهی کشید و به سمت راننده ماشین که روی نیمکت کنار یک مامور نشسته بود رفت و گفت : فکر کنم ازتون شکایتی نداره... راننده با خوشحالی از جای بلند شد و گفت : به هوش آمده... بهرام سرش را تکان داد و گفت : آره... - خدایا شکرت...!! راننده به مامور کناری اش نگریست و گفت : جناب ...پس ما می تونیم بریم؟ مامور با لحن جدی و خشکی گفت : کجا؟! من باید گزارش بدم.... بهرام خطاب به مرد راننده گفت : حواست کجا بود؟هان؟چطور اونو ندیدی؟ مرد پریشان شد و گفت : بخدا نفهمیدم چی شد...یکدفعه پرید جلوی ماشین...من همیشه حواسم هست ولی اون خانوم بود که وسط خیابون پرید... مامور عصبانی شد و گفت : بسه بسه...همه چی بعدا معلوم میشه...بیا بریم تو... و دست مرد را کشید و به سمت ساختمان بیمارستان برد .... بهرام دور شدن آنها را نگریست سپس با قدم هایی شمرده به سمت خروجی محوطه رفت ، یک تاکسی گرفت و یک راست به خانه رفت ، نیلوفر که تمام مدت را در نگرانی به سر برده بود با دیدن بهرام جلو آمد و طوریکه فرخنده متوجه ماجرا نشود حال دلربا پرسید و بهرام هم برای او همه چیز را تعریف کرد ، حتی بی توجهی دلربا را نیز به او گفت و بدون اینکه به مادرش سلام بدهد به سمتش اتاقش رفت ... نیلوفر که ناراحتی بهرام را کاملا حس کرده بود ، احساس گناه می کرد ، با خود گفت : - همش تقصیر منه...من باید با دلربا حرف بزنم...اگه من باهاش حرف بزنم حتما بهرام رو می بخشه و دست از لجبازی بر میداره...آره خودم باید درستش کنم... فرخنده با یک فنجان قهوه ازآاشپزخانه بیرون امد ، متوجه نیلوفر شد که گوشه سالن بدون حرکت ایستاده و در فکر فرو رفته است ، به سمتش رفت و دست بر شانه ظریف او گذاشت ، نیلوفر که اصلا متوجه خاله ش نشده بود از ترس ، تکانی خورد ، فرخنده با تعجب به چهره پریشان و عرق کرده نیلوفر نگریست و گفت : - چی شده خاله جون؟! ببینم تب داری...؟ و دستش را روی پیشانی نیلوفر گذاشت ، نیلوفر نفس عمیقی کشید و گفت : من خوبم... - بدجوری توی فکر بودی... نیلوفر به آغوش خاله اش پناه برد و گفت : خیلی دوست دارم خاله جون... فرخنده دست بر موهای بلند او کشید و گفت : من دوست دارم نیلوی عزیزم... - دلم براتون تنگ میشه...!! - وا...! این چه حرفیه که می زنی...؟! نیلوفر از آغوش خاله بیرون آمد و گفت : همیشه...احساس می کنم دلم براتون تنگ میشه... فرخنده با مهربانی لبخند زد و گفت: ما هم همینطور... و آرام به سمت کاناپه رفت تا آنجا بنشیند ولی لحظه ای ایستاد رو به نیلوفر کرد و گفت : راستی...بهرام بود؟ نیلوفر لبخند تلخی زد و گفت : آره...یکم خسته بود...رفت استراحت کنه! - تازگی خیلی کم می بینمش... فرخنده این را گفت و روی کاناپه نشست ، نیلوفر به سمت پنجره رفت و به بیرون نگریست ، پاییز فرا رسیده بود ولی نباید خزان عشق بهرام و دلربا فرا می رسید ... باید کاری می کرد... فردای آن روز نیلوفر به بهانه خرید لباس از خانه بیرون زد ولی در اصل می خواست به ملاقات دلربا برود و تمام سوءتفاهمات را برطرف کند، وقتی به بیمارستان رسید از بخش اطلاعات بستری شدگان توانست اتاق دلربا را پیدا کند ، دسته گلی که خریده بود را در دستش بالاتر گرفت و با چند ضربه به در وارد اتاق شد ، خوشبختانه دلربا تنها بود و طوری روی تخت دراز کشیده بود که گویی خواب است ، نیلوفر در جلو رفتن تردید کرد خواست از اتاق خارج شود که صدای دلربا را شنید : - چرا اومدی؟! نیلوفر با تعجب به سمت دلربا برگشت ، لبخندی زد و گفت : سلام... دلربا نگاهش را به پنجره بزرگ و نورگیر بیمارستان دوخت و گفت : اومدی خرد شدنم رو ببینی؟ نیلوفر با قدم هایی شمرده به سمت او آمد و لبه تخت نشست ، به چهره ناراحت و گرفته دلربا خیره شد و گفت : واقعا متاسفم...اگه می دونستم برمی گردی با بهرام نمی اومدم اونجا... دلربا با تلخی گفت : دیگه واسم مهم نیس...فقط به عشق بچه ای که توی وجودم بود می خواستم دوباره زندگی م رو بسازم...ولی با دیدن تو فهمیدم زندگیم خیلی وقته ویرون شده و هیچوقت هم دوباره درست نمیشه... نیلوفر آهی کشید و دستان دلربا را گرفت ولی دلربا دستانش را از میان دستان او بیرون کشید و گفت : می تونی با خیال راحت با بهرام زندگی کنی...من دیگه کاری با بهرام ندارم... نیلوفر به چشمان اشک آلود دلربا نگریست می توانست امواج پرتلاطم عشق را در دریای چشمان او ببیند ، فقط یک چیز را نمی فهمید با وجود این همه عشق و بی قراری چرا دلربا تظاهر می کرد از بهرام متنفر است و میدان را برای رقیبی همچون او خالی می گذارد؟! نیلوفر لبخند کمرنگی زد و گفت : من اومدم که بگم اون روز هیچ چیز بین من و بهرام نگذشت... دلربا پوزخندی زد و گفت : آره ...من باور می کنم...چه دخترخاله و پسرخاله خوب و مهربونی...! - من بهرام رو خیلی دوست دارم...من همیشه به چشم همسر آینده ام به بهرام نگاه می کردم... دلربا با حسادت به چهره زیبای نیلوفر نگریست ، با خودش گفت : نیلوفر خیلی خوشگله...اون خیلی آروم و باوقاره...حتما بهرام پشیمونه که با من ازدواج کرده...کیه که این همه امتیاز رو توی یه نفر ببینه و جذبش نشه...تازه...اون خیلی خوب پیانو می زنه...بهرام عاشق اون آهنگیه که نیلوفر می زنه...من دیگه واسه بهرام مهم نیستم...رفت و پشت سرش رو نگاه نکرد...حتی یه زنگ هم نزد...پس این بود دوس داشتنش...باید زودتر می فهمیدم... نیلوفر در چهره متفکر دلربا دقیق شد و گفت : داری به چی فکر می کنی؟! دلربا : اینکه...بهرام خیلی تو رو دوس داره... نیلوفر: کاش اینطور بود... دلربا : منظورت چیه؟! نیلوفر: میخوای باور کن...میخوای باور نکن...همیشه فکر می کردم می تونم دل بهرام رو بدست بیارم...ولی دلربا توی این چند روز بهم ثابت شد که بهرام هیچوقت به چشم یه زن ...که میشه عاشقش بود و ازش بچه داشت بمن نگاه نکرده...اون هنوز منو یه دختر بچه می بینه...یه دوست...فقط همین... دلربا نیشخندی زد و گفت : دوستش رو اونجوری بغل کرده بود؟! چرا منو تا حالا اینجوری بغل نکرده؟ چرا با من شوخی نکرده؟! نیلوفر نگاه ملامت باری به دلربا انداخت ، نمی دانست دلربا چرا می خواهد خودش را فریب دهد ؟ اسیر حسادت بود؟ محبوس قفس تنگ شک و تردید بود؟ یا در دور بی پایان لجبازی افتاده بود؟ چرا یک لحظه به این فکر نمی کرد که بازنده این بازی در هر صورت خودش است... - نمی خواد منو با حرفات گول بزنی نیلوفر خانم...دیگه به بهرام اعتماد ندارم...ما از هم جدا میشیم...شما هم می تونی به آرزوت برسی...مبارکه! دلربا این را گفت و با ناراحتی به چشمان درشت و افسونگر نیلوفر چشم دوخت. نیلوفر از لبه تخت بلند شد و گفت : - بهرام خیلی دوست داره...زندگیت رو خراب نکن...دلم میسوزه وقتی این همه عشق رو می بینم که خواهانی نداره... -نمی خواد دلت واسه من بسوزه...من دلم واسه تو میسوزه که میخوای با یه همچی مرد خوشگذرونی زندگی کنی...حتما عشق چشات رو کور کرده...منم مث تو بودم...منم کور بودم ولی حالا بینا شدم...تازه دارم می بینم که تویه چه چاه عمیقی افتادم...دیگه بسه مه....میخوام نفس بکشم... - تو خیلی بی انصافی...بهرام هنوز شوهرته و اینجوری درباره ش حرف می زنی... دلربا با عصبانیت گفت : اون باعث شد بچم بمیره...!! - نه....دلربا...تو باعث شدی...اگه فقط یه کم بچت رو دوس داشتی...بیشتر به زندگیت می چسبیدی!! نیلوفر این را گفت و به سمت درب رفت لحظه ای ایستاد سپس با جدیت گفت : - به هر حال...میخوام بدونی که من واسه فردا بلیت دارم...دارم برمی گردم...الان میدون خالی شده...تا کس دیگه ای نیومده پرش کنه به بهرام برگرد... دلربا آهی کشید و گفت : برنمی گردم... نیلوفر با تاسف سری تکان داد و از اتاق خارج شد... ادامه دارد...