رمان عاشق بودیم
بهناز سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : من و شوهرت باهم بودیم...
بهرام با عصبانیت به سمتش آمد و خواست سیلی محکمی به گوش او بزند که دلربا باز هم مانع شد ،بهرام با عصبانیت گفت :
- اون داره دروغ میگه...
دلربا یقه لباس بهرام را با دو دست محکم چسبید و گفت : چه جوری باور کنم؟ هان؟
بهرام دستان ظریف او را در دست گرفت و بوسه ای برآن زد و گفت : باور کن ...به خاطر عشقی که توی قلبمونه...
دلربا با پریشانی گفت : کدوم عشق؟!
بهرام با ناباوری گفت : انکارش می کنی؟
دلربا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ولی سنگینی نگاه بهرام را روی خودش حس می کرد ، صدای بهناز در سالن پیچید :
- دلربا من نمی خواستم که با...
بهرام حرفش را قطع کرد و با عصبانیت گفت :ساکت شو...
دلربا به سمت بهناز رفت و گفت : تو چی نمی خواستی؟
- دلربا به حرفاش گوش نده...!
- بهرام یه لحظه صبر کن...
دلربا این را گفت و از بهناز خواست تا حرفش را کامل بزند ، بهناز با
شرمندگی به دلربا نگریست و درحالیکه صدایش از ناراحتی می لرزید گفت :
- بهرام منو مجبور کرد که...وای دلربا ...من سادگی کردم...منو ببخش...
بهرام نیشخندی زد و گفت : ببین داره چه فیلمی بازی می کنه...دلربا یه ذره از حرفاش رو باور نکن!!
دلربا آهی کشید و به بهناز گفت : تو میگی با شوهرم بودی...میگی بهرام به من
خیانت کرده... ولی واسه حرفات مدرکی هم داری؟ چه جوری بدونم که داری راستش
رو میگی؟!
بهرام با شنیدن این حرف ها از دهان زنش خوشحال شد ، لبخند کمرنگی روی لبانش
نقش بست و منتظر شد تا بهناز جواب قانع کننده ای بدهد ، بهناز به سمت
دلربا آمد و به آهستگی گفت :
- می ترسم... می ترسم اگه بگم شوهرت منو بزنه...!!
دلربا نگاهی به بهرام کرد و با اخم گفت : هیچ کسی تو رو نمی زنه...فقط تو بمن راست بودن حرفات رو ثابت کن باشه؟
بهناز سرش را به آرامی تکان داد و به بهرام نگریست ، بهرام زیر لب گفت : چه دروغی میخوای بگی؟
بهناز با عصبانیت گفت : من دروغ نمیگم...!!خودتم خوب می دونی اون شب بین ما چی گذشت...
بهرام با عصبانیت خندید و گفت : کدوم شب؟! خواب دیدی خیر باشه...
دلربا با نارحتی به بهرام نگاه کرد و گفت : بذار حرفش رو بزنه...
بهرام با عصبانیت جلو آمد و گفت : حرفی نداره که بزنه...!!
بهناز خندید و گفت : دلربا ...شوهرت هنوز هم نمیخواد اعتراف کنه بهت خیانت کرده!
دلربا با پریشانی به بهرام نگریست ، بهرام که طاقت دیدن نگاه های آشفته
دلربا را نداشت با قدم هایی آرام به سمت دیگری رفت هنوز چند قدم بیشتر جلو
نرفته بود که با شنیدن صدای بهناز سرجایش میخکوب شد.
- زیر سینه شوهرت ...سمت چپ یه اثر سوختگیه...
بهرام با تعجب به سمت آنها برگشت و گفت : تو از کجا می دونی؟!!
دلربا با ناباوری به بهرام نگریست و گفت : بهرام تو...
و گریه اجازه نداد تا حرفش را کامل بزند ، بهرام با عصبانیت به سمت آنها آمد و گفت :
- من با این هیچ شبی رو نگذروندم دلربا...
دلربا با ناراحتی گفت : پس اون از کجا می دونه زیر سینه ت یه زخمه...؟ هان؟
بهرام با کلافگی گفت : من نمی دونم...بخدا نمی دونم...فقط اینو می دونم که من باهاش نبودم...!!!
بهناز پوزخندی زد و گفت : داره دروغ میگه دلربا...
بهرام به سمت بهناز آمد و با صدای بلندی گفت :
- آخه چرا داری زندگیمون رو بهم میزنی؟!
بهناز با ترس پشت دلربا پنهان شد و گفت : اون موقع که داشتی با من خوش می گذروندی باید فکر این روزم می بودی آقا...
بهرام با مشت محکم به دیوار کناری اش کوبید و گفت :
- آخه لعنتی...چرا نمی خوای قبول کنی که من اصلا با تو نبودم؟!
بهناز دهانش را به گوش دلربا نزدیک کرد و گفت :
- تازه...میخوای یه دلیل دیگه هم بیارم ؟...روی زانوی سمت راستش یه خال داره...مگه نه دلربا؟
قطره اشکی از گوشه چشم دلربا سرازیر شد ، با ناراحتی سرش را به نشانه تایید
حرف او تکان داد و به سمت بهرام رفت ، با مشت های کوچکش به سینه او کوبید و
گفت :
- آخه چرا؟ چرا بهرام؟ مگه من زن بدی بودم برات؟! چرا اینکار رو کردی؟ چرا؟!
بجای او بهناز جواب داد :
- بخاطر اینکه هوسبازه...
بهرام با خشم به بهناز که موذیانه می خندید نگریست و گفت : دهنت رو ببند لعنتی...
- خیلی هم بد دهنه...!!
بهناز این را گفت و روی کاناپه نشست و به جر و بحث آنها نگاه کرد ، از
اینکه مثل سگ و گربه به هم می پریدند لذت می برد و احساس رضایت می کرد ...
بهرام : من بهت خیانت نکردم...دلربا...تو رو خدا حرفام رو باور کن...
دلربا : بهرام چطور تونستی؟ خیلی بدی...منو بگو چقدر ساده بودم...همش فکر می کردم تو نمی تونستی اینکار رو بکنی...
بهرام : من این کار رو نکردم...!!
دلربا : پس چه جوری خصوصی ترین چیزهای تو رو می دونه؟ هان؟
بهرام : من نمی دونم...واقعا گیج شدم...
دلربا : چقدر ساده بودم...وای خدای من...اون شبی که لباسات بوی عطر جدیدی می داد...آره...اون شب بود که تو به همه چیز پشت کردی...
بهرام : نه نه...این درست نیس...دلربا این منصفانه نیس...منو به کاری که نکردم متهم نکن...!
دلربا نتوانست چیزی بگوید و با ناراحتی شروع به گریستن کرد ، بهرام با
کلافگی دست بر موهایش کشید و سعی کرد خوب فکر کند ، او مطمئن بود که هیچ
شبی را با آن زن نگذرانده است مگر اینکه دچار فراموشی عجیبی شده باشد...و
این هم برای جوانی به سن او بعید به نظر می آمد ، در همان حال ناخودآگاه
نگاهش به بهناز افتاد که با خوشحالی به آن دو می نگریست ، آتش عصبانیتی که
در وجودش بود بیشتر شعله کشید ، به سمت او هجوم برد و درحالیکه موهای بیرون
آمده از شالش را با دست می کشید او را به سمت درب خروجی کشاند و گفت :
- از خونه من گم شو بیرون...آشغال...
و با قدرت دستش او را به بیرون هل داد و در را سریع بست...
بهناز از روی پاگرد بلند شد و شالش را
جلوتر آورد ، آرنجش درد گرفته بود کمی آن را مالید و درحالیکه زیر لب به
بهرام فحش می داد از پله ها پایین رفت ، در ورودی به کوچه را باز کرد و با
قدم هایی شمرده جلو تر رفت ، اطراف را خوب نگریست ، برای راننده ماشینی که
آن طرف تر بود دست تکان داد و منتظر شد تا او ماشین را روشن کند و به آن
سمت بیاید.
وقتی سوار ماشین شد بی آنکه چیزی بگوید دستش رابه نشانه خواستن پول تکان
داد و منتظر ماند تا سعید بسته اسکناسی در کف دستش بگذارد ولی وقتی این
انتظار طولانی شد با تعجب به او نگریست و گفت :
- اِ...چرا اذیت می کنی؟ پولمو بده میخوام برم...
سعید عینک دودی که بر چشم داشت را درآورد و گفت : اول بگو چی شد...
بهناز خندید و گفت : چی میخواستی بشه؟! همونجور که خودت میخواستی شد...
- دلربا باور کرد؟
- آره...چه جورم!!.. دلم واسه این بهرام بیچاره سوخت...مونده بود من از کجا فهمیدم زیر سینه ش زخم سوختگیه...
- خوبه...
سعید این را گفت سپس خم شد و از داشبورد ماشین یک بسته اسکناس بیرون آورد و روی پای بهناز انداخت ، بهناز جیغ کوتاهی کشید و گفت :
- اینکه زیادتر از قرارمونه...
- بردارش و برو...
بهناز بسته اسکناس را برداشت و داخل کیفش گذاشت خواست از ماشین پیاده شود که ناگهان چیزی به فکرش رسید ، به سمت سعید برگشت و گفت :
- یه سوالی واسم پیش اومده...
سعید با جدیت گفت : بپرس...
بهناز نیم نگاهی به سعید انداخت و گفت : تو از کجا می دونستی زیر سینه بهرام زخمه؟ هان؟
سعید نیشخندی زد و گفت : نمیگم تا بمونی توی خماری...
بهناز اخم کرد و گفت : بگو دیگه...وگرنه امشب خوابم نمیره...!!
سعید پوزخندی زد و گفت : جالبه...بین اون دو تا رو بهم زدی... اونوقت اگه
من فقط اینو نگم خوابت نمی بره؟ ببینم اصلا چیزی به اسم وجدان داری؟!
بهناز از خنده ریسه رفت و گفت : ببینم ...مثلا الان تو خیلی عذاب وجدان داری؟
- نه...من ندارم.
- پس چرا من داشته باشم...هان؟
سعید آهی کشید و گفت : چرا عذاب وجدان داشته باشم؟ ! من فقط میخوام چیزی که حق منه رو از بهرام پس بگیرم...
- حالا نگفتی...از کجا جای اون سوختگی رو می دونستی؟
- اون موقع که بهرام دچار سوختگی شد...من باهاش بودم...ما تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم!
- ایول...خیلی زرنگی ...ها...
- می دونم...حالا برو بیرون.
سعید این را گفت و با ناراحتی سرش را روی فرمان گذاشت ، بهناز با کنجکاوی پرسید :
- راستی...استاد چرا دیگه نمی یای سر کلاس هات؟
سعید سرش را بلند کرد و با ناراحتی به بهناز که در ماشین را باز کرده بود نگریست سپس گفت :
- استاد؟ چند روزی بود کسی منو اینجوری صدا نزده بود...آره...من استاد یار بودم...ولی الان دیگه نیستم!
- چرا؟!! دیگه نمیای دانشگاه؟
سعید سرش را پایین انداخت و گفت : استاد بودن فداکاری ، گذشت وصداقت رو می خواد که...من هیچکدومشون رو ندارم!!
-ایول...ایول...اینو راست گفتی!!
بهناز این را گفت و بعد با صدای بلند خندید ، سعید عصبانی شد و گفت : از ماشین من برو بیرون...
بهناز ساکت شد و گفت : باشه...حالا چرا داد می زنی؟
و از ماشین پیاده شد و رفت ، سعید احساس می کرد قلبش در حال ایستادن است ، رمقی نداشت ، نمی دانست از اضطراب است یا نه...
دست و پاهایش مور مور شد ، به زحمت توانست بوق ماشین را به صدا درآورد ،
بهناز که چند قدمی از ماشین دور شده بود با شنیدن صدای بوق ، هراسان به سمت
ماشین برگشت و خم شد تا از پنجره نیمه باز آن ، داخل را ببیند . چهره سعید
مانند گچ سفیده شده بود ، بهناز با نگرانی گفت : ای وای...چی شد یکدفعه؟
حالت خوبه؟
سعید سرش را به آرامی تکان داد و با رنجی که درصدایش کاملا مشهود بود گفت : دلربا....دلربا خیلی گریه کرد؟!
بهناز آهی کشید و گفت : آره...دلم براش سوخت...بیچاره نمی تونست باور کنه...
سعید نگاهی به در خانه آنها انداخت و گفت : وقتی از اون خونه واسه همیشه بیرون بیاد...مال منه!!
بهناز نیشخندی زد و گفت : یه نصیحت دوستانه بهت می کنم...از دلربا دست بکش...!!
سعید با عصبانیت به بهناز نگریست و گفت : دست بکشم؟!! واسه چی؟
بهناز آهی کشید و گفت : اون دو تا خیلی همدیگه رو دوست دارن...به همدیگه عشق می ورزن...تو هم می تونی مثل بهرام به اون عشق بورزی؟
سعید بادی در غبغب انداخت و با لحنی از خود راضی گفت : من بیشتر از بهرام
دوستش دارم...بهرام فقط عاشق چشمهای اونه...ولی من همه چیز دلربا رو دوس
دارم...می فهمی؟ همه چیز...
بهناز با بدجنسی خندید و گفت : حتی سادگی ش؟
سعید بدون آنکه چیزی بگوید با حرکت سر از بهناز خواست عقب برود ، سپس پایش
را روی پدال گاز گذاشت و با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، بهناز دور شدن
ماشین را نگریست وقتی ماشین در انتهای کوچه از نظرش ناپدید شد زیر لب گفت :
- این دیگه چه مدل دوست داشتنه...
سپس همانطور که به سمت خیابان قدم بر می داشت با خود زمزمه کرد :
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی...
آن کس را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد...
***
- دلربا خواهش می کنم...اینکار رو نکن.
بهرام این را گفت و با ناراحتی به دلربا که لباس های روی تخت را در چمدان
اش می گذاشت نگریست ، از موقعی که بهناز رفته بود حتی یک کلمه هم با بهرام
سخن نگفته بود ، یک راست به اتاق خواب رفته بود و مشغول بستن چمدانش شده
بود ، بهرام دستش را روی در چمدان گذاشت و با التماس گفت :
- بچه نشو دلربا...!!
- راحتم بذار بهرام...
دلربا این را گفت و دست بهرام را پس زد ، بقیه لباس هایش را برداشت و در
داخل چمدان گذاشت سپس مانتویی پوشید و درحالیکه روسری به سر می گذاشت گفت :
- من دارم میرم...
بهرام با ناراحتی روی تخت نشست و گفت : کجا داری میری؟!
- خونه مامانم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : دلربا بس کن...واسه موضوع پیش پا افتاده ای مث این مامانت رو ناراحت نکن...
دلربا برآشفت و گفت : پیش پا افتاده؟! بهناز با حرفاش ثابت کرد که...
و از ناراحتی و شرم صدایش روی به خاموشی رفت ، نگاه ملامت باری به بهرام
انداخت و به سمت چمدانش رفت تا آن را بردارد که بهرام زودتر از او چمدان را
به دست گرفت .
بهرام : دلربا نرو...
دلربا : دیگه نمی تونم با یه خیانتکار زیر یک سقف بمونم...
بهرام : من بهت خیانت نکردم...دلربا من همیشه بهت وفادار بودم...من دوستت دارم...عشق من الکی نیس...بهم اطمینان کن...
دلربا : دیگه نمیشه...فهمیدی بهرام؟ دیگه کوچکترین اعتمادی بهت ندارم...حالا هم از سر راه من کنار برو...
بهرام : نمی ذارم بری...چون باید اینجا بمونی...اون کسی که باید بره منم...پس بمون.
بهرام به سمت در اتاق خواب رفت و خواست بیرون برود که بغضی که گلوی دلربا
را تاکنون می فشرد ، شکست و صای هق هق گریه اش اتاق را پر کرد ، بهرام با
پریشانی به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت سعی کرد آرامش کند ولی دلربا او
را از خودش جدا کرد و با ناراحتی گفت :
- برو اونور...دیگه هم به من دست نزن!
بهرام با ناباوری به زن عصبی و دل شکسته ای که رو به رویش نشسته بود و با
نفرت به او خیره شده بود نگریست ، هرگز فکر نمی کرد با چند جمله ، زندگی
مشترکشان آنطور در خطر بیفتد ، ناراحت بود ولی نه بخاطر حرفهایی که بهناز
به او نسبت داده بود بلکه به این خاطر که دلربا دیگر او را باور ندشت و
تمام ذهنش از حرفهای آن زن فریبکار پر شده بود ، بهرام که متوجه حال دلربا
شده بود دیگر برای نگه داشتن او مقاومتی نکرد و خیلی راحت اجازه داد تا او
چمدان ش را بردارد و از اتاق بیرون برود ، دلربا وقتی که داشت می رفت سوئیچ
ماشین را روی عسلی کنار در گذاشت و گفت :
- نگاه کن...چیزی که مال تو باشه نبردم...فقط...
و خیلی آرام دستش را روی شکمش گذاشت و کمی فشرد ، بهرام که سرش را پایین
انداخته بود متوجه منظور او نشد ،دلربا بی آنکه چیزی بگوید خانه را ترک
کرد.
بهرام آنقدر ناراحت بود که فکرش درست کار نمی کرد ، نمی دانست که باید چکار
کند ، همانجا در سالن نشست و به در خانه خیره شد ، شاید مهربانی ای که از
دلربا سراغ داشت آنطور او را به خواب غفلت فرو برده بود طوریکه حتی برای یک
لحظه هم فکر نکرد شاید دلربا با قدم هایی شمرده در کوچه براه افتاده به
این امید که او به دنبالش بیاید و دستان سردش را دوباره در دستش بگذارد و
باز با همان ندامت بگوید : دلربا نرو...
بهرام در جایش کوچکترین تکانی نخورد مانند عروسک خیمه شب بازی شده بود که
عروسک گردانش را گم کرده بود و بی او اراده کوچکترین حرکتی نداشت .زمان
گذشت وهیچ صدای پایی در سکوت راه پله طنین ننداخت ، باد وزیدن گرفت و خود
را به پنجره ها کوباند ، گویی کسی با مشت به قلب بهرام می کوبید...
ادامه دارد...
سالن در تاریکی شب فرو رفته بود ،
بهرام گوشه ای از سالن نشست و اجازه داد اشک هایی که به ندرت کسی آنها را
می دید یکی یکی از چشمانش سرازیر شود ، دلش برای دلربا تنگ شده بود ، چند
بار خودش را ملامت کرده بود که چرا اجازه داد دلربا به همین راحتی خانه را
ترک کند ، به پاهای لرزانش نگریست ، ضربه محکمی برآنها زد و گفت :
- حالا که خوب شدید چرا ...چرا تکون نخوردید؟
و با ناراحتی چشمهایش را بست ، صدای زنگ تلفن در سالن پیچید ، بهرام
چشمهایش را گشود و با اشتیاق به سمت آن رفت ، گوشی را برداشت و با هیجانی
که در صدایش بود گفت :
- دلربا؟؟....می دونم تویی...منو ببخش...برگرد خونه...باشه؟ بگو که برمی گردی...
و منتظر ماند تا صدای دلربا را از آنطرف بشنود ولی هر چقدر منتظر ماند
صدایی نشنید ، چند لحظه بعد صدای بوق آزاد به گوشش رسید ، با نا امیدی گوشی
را سر جایش گذاشت و بلند شد تا کمی در بیرون قدم بزند ، خیابانها نسبتا
خلوت بودند ، بی هدف راه می رفت و فقط به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر
کرد ، نمی دانست که چقدر مقصر است ولی می دانست که دلربا بی تقصیر است...
چیزی که خیلی ناراحتش می کرد این بود که دلربا اطمینانش را نسبت به او
ازدست داده بود و این دردمندانه ترین ضربه ای بود که بهناز به زندگیشان
وارد کرده بود ...
بهرام آهی کشید و با کلافگی دستی بر پشت گردنش کشید ، نگاهش به کیوسک
روزنامه فروشی که هنوز داخلش روشن بود افتاد ، با قدم هایی خسته خودش را به
آنجا رساند ، مرد مسنی که داخل کیوسک نشسته بود با دیدن چهره پریشانش جلو
آمد و با تعجب گفت :
- چیزی شده جوون؟!
بهرام شانه هایش را بی تفاوتی بالا انداخت و با چشمان قرمز و پف کرده اش
داخل کیوسک را برانداز کرد سپس اشاره ای به پاکت سیگاری که دیده بود کرد و
گفت :
- یکی از اینها بهم بده...
مرد بی آنکه چیزی بگوید ، پاکت سیگار را به دست بهرام داد و منتظر شد تا او
پولش را پرداخت کند ، بهرام بی توجه به نگاه منتظر مرد ، سیگاری بیرون
آورد و روشن کرد، پک محکمی به آن زد ناگهان نفسش گرفت و دچار سرفه های پی
در پی شد ، مرد که رفتار او را زیر نظر داشت گفت :
- جوون ، یه لحظه بیا اینجا...
بهرام درحالیکه اشک از چشمانش راه افتاده بود جلوتر آمد و درحالیکه هنوز سرفه می کرد گفت : بله حاجی؟ چی شده؟!
مرد نگاهی به پاکت سیگار در دست او انداخت و گفت : اونو بده من..
- واسه چی؟!
- بده من...کار دارم...
بهرام پاکت را به مرد برگرداند و منتظر شد تا او علت کارش را توضیح دهد ، مرد تا پاکت را گرفت آن را در یکی قفسه هایش گذاشت و گفت :
- حالا برو...
بهرام با تعجب گفت : سیگارم؟! سیگارم رو بده...
مرد نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت : برو...
بهرام برآشفت و گفت : یعنی چی؟! سیگارم رو بده ببینم...
مرد خندید و گفت : سیگارت؟! تو که واسش پولی ندادی...
بهرام سرش را تکان داد و دست به جیب شد تا پول سیگار را بپردازد ،چند
اسکناس از جیبش بیرون آورد و به سمت مرد گرفت ، سپس با کلافگی گفت :
- بیا اینم پول...حالا سیگارم رو بده...
مرد ابروانش را بالا انداخت و گفت : نمیدم....پولت هم واسه خودت نگه دار...
بهرام عصبانی شد و گفت : یعنی چی که نمیدی؟ تو سیگار داری اونجا و من میخوام...
مرد با تحکم گفت : به تو نمی دم...
بهرام با عجز گفت : اذیت نکن...بده دیگه...
مرد با ناراحتی گفت : مشکلت چیه؟
بهرام سرش را بالاتر گرفت و مستقیم در چشمان مرد خیره شد سپس گفت : من مشکلی ندارم...
- معلومه که تابحال سیگار نکشیدی...الانم نکش...آرومت می کنه ولی دردت رو دوا نمی کنه...
بهرام فریاد زد : تو به اینکارها چکار داری؟! سیگار میدی یا نه...؟
مرد اخم کرد و گفت : گفتم که ...واسه تو سیگار ندارم...
بهرام زیر لب چیز نامفهومی گفت سپس با ناراحتی از آنجا دور شد ، مرد درحالیکه مشغول جمع آوری مجلات درون کیوسک بود با خود گفت :
- یه روز بخاطر همین ازم تشکر می کنی...
بهرام یک ساعتی را در خیابانها گشت و وقتی که به خانه رسید بسیار خسته و
کلافه بود ، چراغ ها را روشن کرد و به آشپزخانه سر زد ، در یخچال را باز تا
چیزی بخورد بلکه گرسنگی را فراموش کند ولی چیزی که بتواند جای یک وعده
غذای گرم را بگیرد پیدا نکرد ، دوباره به سالن برگشت ، پریشان به نظر می
آمد ، با تردید به سمت تلفن رفت وشماره ای گرفت ، با شنیدن صدای سعید بی
آنکه یک لحظه به حرفهایی که در آخرین دیدارشان به او زد فکر کند گفت :
- سعید...منم...
سعید : چی؟! بهرام...؟ چطور شد یاد من افتادی؟ فکر کردم دیگه دوستیمون تموم شده...
- می دونم...می دونم اونروز باهات بد حرف زدم...
سعید : نکنه چیزی رو از قلم جا انداختی؟ هان؟ خب آخرین حرفت رو هم بزن و راحتم بذار...
- تو رو خدا...این حرف رو نزن...واقعا متاسفم...شرمنده ام...اونروز عصبی بودم...
سعید : هر تهمتی که تونستی بهم زدی...حالا میگی شرمنده ای؟! می دونی چقدر سخت بود اون حرفها رو از دهن تو بشنوم...
- گفتم که...واقعا شرمنده ام...ولی الان تو باید همه چی رو فراموش کنی...باید...
سعید : اونوقت چرا؟!!
- من بهت احتیاج دارم سعید...
سعید : می دونی چیه بهرام ؟! منم خیلی شرمنده ام ، چون الان اصلا وقت ندارم که در اختیار یکی مث تو بذارم...
- سعید ...خواهش می کنم...من خیلی تنهام!!
سعید : تنها؟! ببینم مگه همسر عزیزت پیشت نیس؟
- نه...اون منو ترک کرده...
صدای خنده سعید در گوش بهرام پیچید و باعث شد بیشتر ناراحت شود ، با التماس گفت :
- تو رو خدا بس کن...
سعید : پس بگو...دلربا ولت کرده که یاد من افتادی آره؟
- سعید بیا اینجا...دارم دیوونه میشم...باید با یکی حرف بزنم...
سعید : چقدر بهت گفتم اون دختره بدرد تو نمی خوره؟ هان؟...حالا می بینی ...به یکسال نکشید که ولت کرد و رفت...
بهرام آهی کشید و گفت : نه نه...تقصیر منه...من باعث شدم بره...
سعید : چی؟! تقصیر تو؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
- فقط بیا اینجا ...باشه؟
سعید : باشه...
- ممنونم...واقعا ممنونم...
سعید : ما مث برادریم...بردارها باید هوای هم دیگه رو داشته باشن...
بهرام حرف او را با حرکت سر تایید کرد سپس گوشی را گذاشت ...
***
دانیال دست از غذا خوردن کشید ، به بشقاب مادرش نگریست ، غذایش دست نخورده مانده بود .
با ناراحتی گفت :
- مامان ...دلربا چرا تنها اومده؟!
فرنگیس آهی کشید و بی آنکه ناراحتی اش را بروز دهد لبخند گرمی زد سپس گفت :
- آقا بهرام رفته ماموریت...دلربا چون تنها بود اومد پیش ما...
دلبر نیشخندی زد وگفت : ماموریت...!!
سپس از سر سفره شام بلند شد ، فرنگیس با ناراحتی خطاب به او گفت : تو چته؟!
دلبر دست به کمر ایستاد و گفت : چرا به این بچه دروغ میگی؟
فرنگیس با حرکت چشم و ابرو از دلبر خواست چیزی نگوید ولی دلبر بدون توجه به
اشاره مادرش رو به دانیال که با تعجب آنها را می نگریست کرد و گفت :
- می دونی چرا تنها اومده؟ واسه اینکه با بهرام جون دعواش شده...فکر کنم بخوان از همدیگه جدا بشن...
فرنگیس با عصبانیت گفت : بسه دیگه...!!!
دلبر پوزخندی زد و گفت : ممنون مامانی...شام خوشمزه ای بود!
و بی آنکه متوجه تاثیر حرفش روی دانیال باشد به اتاقش رفت ، دانیال بغض
کرده بود و فرنگیس علت ناراحتی او را می دانست ، دانیال به قدری بهرام را
دوست داشت که جدا از اینکه شوهر خواهرش بود ، او را به چشم برادر بزرگش
می دید و حالا که خواهرش با بهرام دعوا کرده و به حالت قهر به خانه برگشته
، ناراحت بود ، فرنگیس کنار او نشست و دستی بر موهایش کشید و با مهربانی
گفت :
- دلربا فقط یه کم خسته بود...
دانیال با تعجب گفت : خسته؟! از آقا بهرام ...؟
فرنگیس لبخند تلخی زد و گفت : گاهی وقتا آدمها از هم خسته میشند...اونوقت
سعی می کنند یه مدت از هم دور باشن...تا بتونن راحت فکر کنند و درست تصمیم
بگیرند...
- چه تصمیمی؟!
دانیال این را گفت و نگاه منتظرش را به لب های مادرش دوخت ولی فرنگیس چیزی
نگفت ، آرام از جایش بلند شد و از هال بیرون رفت ، دلربا روی ایوان نشسته
بود و گریه می کرد ، فرنگیس به آرامی به سمتش رفت و کنارش نشست ، شانه هایش
را نوازش کرد و گفت :
- امشب برمی گردی؟
دلربا اشک هایش را پاک کرد و گفت : نه...واسه چی برگردم؟! می بینی که ...
حتی یه زنگ نزد ببینه من سالم رسیدم یا نه...وقتی من نباشم بهرام خیلی راحت
تره...
فرنگیس با ناراحتی گفت : این حرفو نزن دخترم...بهرام تو رو خیلی دوست داره...
دلربا بغض کرد و گفت : آره...منو خیلی دوس داره...همونجور که کسای دیگه رو هم خیلی دوس داره....
ادامه دارد...
فرنگیس از اینکه دخترش را در این وضعیت
می دید بسیار ناراحت بود، دلربا از زمانی که به آنجا آمده بود کلمه ای هم
درباره مشکلش صحبت نکرده بود و هر چقدر فرنگیس از او علت ناراحتی اش را می
پرسید دلربا یا گریه می کرد یا چیزی نمی گفت . فرنگیس سعی کرد از زیر زبان
او حرف بکشد با مهربانی به موهای بلند او دست کشید و گفت :
- سر چی دعواتون شده ؟ به من بگو دخترم...
دلربا چشمهایش را بست و با صدایی لرزان گفت : دیگه همه چی تموم شد مامان....دیگه نمی خوام پیش بهرام برگردم...
فرنگیس برآشفت و گفت : آخه واسه چی؟! نیگاه کن دخترم توی زندگی هر زن و
شوهری از این دعواها پیش میاد...تو نباید با کوچکترین ناراحتی چمدون بدست
بیای خونه ما...اگه پدر خدابیامرزت زنده بود حتما ناراحت می شد...
دلربا اهی کشید و گفت : ولی مامان دیگه اون زمون گذشت که زن با لباس سفید می رفت خونه شوهر و با کفن می اومد بیرون...
- تو چت شده دلربا؟! پس اون همه علاقه ای که به بهرام داشتی چی شد؟
دلربا نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخت ، ماه در آسمان می درخشید، فرنگیس
دوباره سوالش را پرسید ، دلربا در چشمان نگران مادرش خیره شد و گفت :
- هر چیزی یه روز تموم میشه مامان...عشق بین ما هم تموم شد!
- آخه چرا؟!
دلربا درحالیکه می گریست گفت : چون بهرام بمن خیانت کرده مامان...
- از کجا فهمیدی؟
- مهم اینه که فهمیدم...
دلربا این را گفت و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت ، خیلی دلش گرفته بود ،
دلش می خواست دوباره به بچگی اش برگردد ، دوست داشت هرگز معنی واژه خیانت
را نمی فهمید و عشق را در نگاه هیچ مردی پیدا نمی کرد ، دستان مادرش را
محکم گرفت و چشمانش را بست ، دلش برای قصه های بچگی تنگ شده بود ، صداقت و
پاکی بچگی را دوباره می خواست ولی می دانست که هرگز دوباره به آن دست
پیدا نمی کند...یادش آمد خیلی وقت پیش ، کودکی اش را در پیچ و خم جاده
زندگی کم کرده است...
***
بهرام در را برای سعید باز کرد ، صدای قدم های او را در راه پله شنید ، به سمت پاگرد رفت و درحالیکه نگاهش به پایین پله ها بود گفت :
- اومدی سعید؟
صدای خنده سعید در راه پله پیچید ...
- دارم میام دیگه...
و بعد از چند لحظه بهرام توانست او را ببیند که از آخرین پاگرد هم گذشت ، سعید همانطور که از پله ها بالا می آمد ، گفت :
- نیگاه کن...قیافشو...چرا اینجوری ماتم گرفتی؟
بهرام لبخند تلخی زد و او را به گرمی در آغوش گرفت سپس با اندوه گفت : سعید خیلی حالم بده...تو رو خدا کمکم کن...
- چکار می تونم بکنم ؟!
بهرام از او جدا شد و درحالیکه او را به داخل خانه راهنمایی می کرد گفت : بهم بگو چکار کنم...دلربا باهام قهر کرده و رفته...
سعید سرش را به اطراف برگرداند و سالن را خوب نگریست سپس پوزخندی زد و گفت :
- پسر ...تو الان توی بهشتی...زن میخوای چکار؟
بهرام روی کاناپه نشست و با ناراحتی گفت : این حرفو نزن سعید...من بدون دلربا می میرم...
- تا حالا که نمردی...
- ولی به زودی می میرم...
سعید خندید و مقابل بهرام روی کاناپه نشست ، به چهره آشفته او نگریست ،
متوجه رنج زیادی که می کشید ، شد ، با اینکه همیشه او را به چشم رقیب خود
می دید ولی دلش واقعا برایش سوخت ، با مهربانی نگاهش کرد و گفت :
- بهم بگو چی شد...گفتی تو مقصر بودی؟ آره؟
بهرام سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت : آره...همه چی تقصیر من شد...
سعید با تعجب گفت : مگه چکار کردی؟!
- من کاری نکردم...
سعید نیشخندی زد و گفت : واسه کار نکرده مقصری؟!!
بهرام نفس عمیقی کشید و با کلافگی گفت :
- همش تقصیر اون دختره شد...
سعید : دختره؟! کدوم دختره...؟
بهرام : بهناز...بهناز یوسفی...
سعید : چقدر اسمش واسم آشناس...
بهرام : فکر کنم شاگردت باشه...
سعید بشکنی زد و با هیجان گفت : آها...آره...حالا یادم اومد...ولی چرا اون؟!
بهرام : باحرفای الکی ش دلربا رو بهم ریخت...
سعید : چه حرفهایی...؟!
بهرام : مدعی بود که من باهاش...
سعید : چی؟ چرا حرفتو خوردی...؟
بهرام با کلافگی خم شد و دستانش را پشت گردنش گذاشت و گفت : دلربا فکر کرد من بهش خیانت کردم...
سعید : چطور؟
بهرام : اون دختره خصوصی ترین چیزهای منو می دونست...حتی جای سوختگی که روی
بدنم مونده...می دونی چیه سعید ؟ خودم هم کم کم داره باور میشه به دلربا
خیانت کردم...
سعید : اون دختره چه جوری اینو فهمیده ؟!
بهرام : همینه که باعث ترسم شده...اگه من واقعا...
سعید حرف او را ناتمام گذاشت و گفت : بچه نشو بهرام...مگه میشه آدم کاری بکنه و یادش بره؟
سپس با بدجنسی ادامه داد : مخصوصا کار به این بزرگی...
بهرام براشفت و گفت : سعید...اذیت نکن...
سعید خندید و گفت : ببخشید...ولی آخه خیلی غیر منطقیه که تو با اون دختره بوده باشی و الان یادت نیاد...
- نمی دونم...شاید دچار یه جور فراموشی شدم...
سعید آهی کشید و گفت : بس کن .. .مگه تو چند سالته؟ اگه بخاطر نمی یاری خب بخاطر اینه که حتما اون کار رو نکردی...
- پس اون دختره از کجا فهمیده بود زیر سینه ام یه زخمه؟!
- نمی دونم چی بگم...
بهرام روی کاناپه جا به جا شد و گفت : دلربا خیلی ناراحت بود...هر چقدر ازش خواستم نره...گوش نکرد...
- نازشم کشیدی؟!
بهرام با تعجب گفت : چی؟!
سعید نیشخندی زد و گفت : مگه نمی دونی زنا اینو دوس دارن....
بهرام چیزی نگفت و در فکر فرو رفت...
سعید بلند شد و کمی در سالن قدم زد سپس با کنجکاوی پرسید :
- الان دلربا کجاس؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : نمی دونم...
- نمی دونی؟!
- خب...حتما خونه مامانش رفته....آخه اون که کسی رو اینجا نداره....
سعید جلو تر آمد و با تعجب گفت :
- یعنی میخوای بگی یه زنگ نزدی خونه مادرزنت و خبر بگیری؟!
بهرام با صدای خاموشی گفت : نه...
سعید با تمسخر گفت : منم جای دلربا بودم ولت می کردم...
بهرام ملتمسانه گفت : سعید...نمک رو زخمم نپاش...یه راهی جلوی پام بذار...بگو چکار کنم؟
سعید متوجه عکس هایی که روی میز کنارش بودند ، شد ، آنها را برداشت و نگاه کرد سپس گفت :
- معلومه که حسابی قلب زنت شکسته...چطور تونستی بهرام؟
بهرام تقریبا فریاد کشید :
- من کاری نکردم...!!!!
سعید خندید و گفت : باشه... یه کم آروم باش...ببینم تو چرا اینقدر عصبی شدی؟
بهرام با ناراحتی گفت : دلربا رفته...به نظرت باید چه جوری باشم؟ دارم دیوونه میشم...
سعید عکس ها را سرجایش گذاشت و گفت : فردا برو دنبالش...یه دسته گل قشنگ هم سر راه بخر...باید هر جور که می تونی دلشو بدست بیاری...
بهرام : فکر نکنم حتی بخواد منو ببینه...
سعید مقابل بهرام نشست و گفت : تو از کجا می دونی؟ دلربا خیلی دوست داره...فکر کنم تابحال منتظر بوده که بری دنبالش...
بهرام : اینطور فکر می کنی؟!
سعید : تو چرا اینقدر بی عرضه ای بهرام...؟ واقعا دارم شک می کنم که سر سوزنی به زنت علاقه داشته باشی...
بهرام با آشفتگی گفت : ولی من خیلی دوسش دارم...
سعید با تحکم گفت : پس بهش ثابت کن...
بهرام سرش را به نشانه تایید حرف سعید تکان داد سپس بلند تا برای او چایی بیاورد ، سعید دستش را گرفت و گفت : کجا داری میری؟
- میرم دو تا چایی بیارم...
- نمی خواد من دارم میرم...
سعید این را گفت و بدون کوچکترین حرفی از آنجا رفت ، بهرام دوباره روی
کاناپه نشست سپس به ثانیه شمار ساعت دیواری نگریست ، تا فردا چند دور
مانده بود....؟