بهرام به چهره گرفته دلربا نگریست و با ناراحتی گفت : چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟

دلربا نفس عمیقی کشید و گفت : عطر نزده بودی؟! پس این عطر مال چیه؟

- من نمی دونم...

دلربا خم شد و دوباره کت بهرام را بویید ، سپس زیر لب گفت : یه عطر زنونه س...

- منظورت چیه؟!

بهرام با ناراحتی به دلربا نگریست و منتظر جواب او شد ، اما دلربا که همیشه محتاط و صبور بود چیزی نگفت ،بلند شد و آرام به سمت آشپزخانه رفت ، بهرام با عصبانیت از جای بلند شد و در حالیکه پشت سر او با احتیاط قدم بر می داشت گفت :

- دلربا حرفتو کامل بزن...

دلربا سر جایش ایستاد و پس از اینکه به سمت بهرام برگشت گفت :

- من که چیزی نگفتم...

بهرام که هنوز از برهم خوردن دوستی اش با سعید عصبی بود با لحن تحقیر آمیزی گفت :

- نکنه میخوای منو هم با خودت مقایسه کنی...؟

دلربا با ناباوری به چهره پریشان بهرام نگریست و گفت : چی داری میگی...؟ بهرام تو هنوز فکر می کنی من بهت خیانت کردم...؟!!

بهرام پوزخندی زد و گفت : چرا که نه...من از کجا بدونم که حرفهای سهیل راد راست بوده؟ هان؟

چشمان دلربا را هاله ای از اشک پوشاند ، باورش نمی شد مردی که آنچنان راحت و بی ملاحظه به او این ها را می گفت بهرام باشد ، با صدای لرزانی که با بغض همراه بود گفت :

- بهرام تو رو خدا...چرا این فکر رو می کنی؟ خیلی بی انصافی...

بهرام صدایش را بلند کرد و گفت : من؟ من بی انصافم؟! من که بخاطر تو جلوی بهترین دوستم وایستادم...؟ من که بخاطر کاری که شایدواقعا کرده باشی رفاقتم با سعید رو بهم زدم؟ خوبه...کدوم مردی این حرفایی که تو گفتی رو باور می کنه هان؟

دلربا لحظه ای چشمهایش را بست و سعی کرد آرام باشد ولی بهرام همانطور به او بد و بیراه می گفت سرانجام دیگر طاقتی برای دلربا باقی نماند و با تمام وجود جیغ کشید ، بهرام که انتظار چنین واکنشی را از دلربا نداشت لحظه ای متعجب و بی حرکت او را نگریست ، دلربا در حالیکه می گریست خطاب به بهرام گفت :

- حالا که اینجوره ...بهتره بدونی منم هیچکدوم از حرفاتو باور نکردم...

بهرام با تعجب گفت : چی؟ کدوم حرفها...؟!

دلربا جلوتر آمد و گفت : اینکه یکدفعه ای با بهناز آشنا شدی و تا بحال نمی شناختیش و حالا با اینکه لباس هات بوی عطری که اون همیشه می زنه رو میده.... تو اصرار داری بگی امروز اصلا عطر نزده بودی...نه آقا بهرام من بچه نیستم که گولم بزنی....فکر کردی من نمی فهمم که امروز با اون...

و هنوز حرفش تمام نشده بود که بهرام سیلی محکمی در گوشش زد ، گُر گرفت... و از درد و سوزشی که در گونه اش پیچیده بود ،ساکت شد و دستش را روی گوشش گذاشت ، بهرام با چشمان متورم و خون آلودش به چشمان عسلی و گریان دلربا خیره شد و با فریاد گفت :

- می فهمی داری چی میگی؟!! دلربا تو داری منو به خیانت متهم می کنی؟ آره؟؟؟ فقط بخاطر این عطر لعنتی...

و با عصبانیت کتش را از تن بیرون آورد و با تمام قدرت به گوشه ای پرتاب کرد، دلربا با بغض گفت :

- چیه ؟ بهت بر خورد؟! سخته حقیقت رو بشنوی؟

- من شوهرتم...تو حق نداری منو اینجوری متهم کنی؟

دلربا جلو رفت و یقه بهرام را محکم چسبید و گفت :

- پس من چی؟ منم زنتم.. تو چرا منو متهم می کنی؟تو چرا حرفهای منو باور نمی کنی؟!

بهرام با این سوال دلربا به فکر فرو رفت ، هر دو برای مدتی کوتاه با عشقی که هر لحظه در نگاهشان کمرنگ تر می شد به همدیگر نگریستند ، چانه دلربا شروع به لرزیدن کرد در دلش خیلی حرف ها بود که می خواست به شوهرش بگوید ولی بغض راه گلویش را سد کرده بود و دیگر توانی برای صحبت نداشت ، بهرام سرش را پایین انداخت و گفت :

- چرا من و تو اینجوری به هم می پریم؟! هان؟ دلربا...چرا به همدیگه شک می کنیم؟

دلربا سرش را روی سینه ستبر بهرام گذاشت و چشمهایش را آرام بست ، قطره ای از گوشه پلک اش به پایین سرازیر شد با صدای خاموشی گفت :

- دیگه خسته شدم...

بهرام سرش را خم کرد و بوسه ای بر موهای خرمایی رنگ دلربا زد و گفت : منو ببخش...خیلی درد داشت؟

دلربا در حالیکه از ناراحتی بریده بریده سخن می گفت خودش را محکم تر به بهرام چسباند و گفت :

- تو... هم منو ببخش...

بهرام با دستش چانه دلربا را بالا آورد و گفت : ببینم خیلی محکم زدم؟

دلربا با ناراحتی گفت : دیگه منو نزن...باشه بهرام؟

بهرام او را محکم در آغوش گرفت و گفت : دستم بشکنه...

ادامه دارد...






دلربا جلوی آیینه ایستاد و شال رنگارنگی را که روی سر گذاشته بود ، مرتب کرد ، به چهره خود در آیینه خیره شد ،با اینکه آرایش زیادی نداشت ولی خیلی زیبا شده بود ، لبخند دلنشینی زد و کیفش را در دست گرفت، صدای بوق ماشین از پارکینگ خانه به گوشش رسید ، دسته کلید را برداشت و با عجله از خانه خارج شد ، وقتی به پارکینگ رسید بهرام با کلافگی از درون ماشین به او می نگریست ، سوار ماشین شد و درحالیکه کمربند ایمنی اش را می بست با شرمندگی گفت :
- ببخش اگه طول کشید...
بهرام به سمت او برگشت و گفت : هنوزم از دستم دلخوری؟
دلربا که انتظار نداشت بهرام آنطور بی مقدمه درباره دعوای دیشب صحبت کند ، با دستپاچگی به بهرام نگریست ولی چیزی نگفت فقط نفس عمیقی کشید و ماشین را روشن کرد . در طول راه هم چیزی نگفت ولی بهرام تا لحظه ای که به مقابل خانه مادرزنش رسیدند در انتظار شنیدن جواب دلربا بود ، و دلربا هم این را از نگاه های خیره بهرام دریافته بود ولی توانایی جواب دادن به چنین پرسشی را نداشت خودش هم نمی دانست هنوز از بهرام ناراحت است یا نه فقط دلش می خواست برای یک روز هم که شده آرامش داشته باشد و نمی خواست روزش را با فکر کردن به حرفهای بیهوده ای که دیشب باعث دعوای آنها شده بود خراب کند بنابراین تصمیم گرفته بود پرسش بهرام را هر چند بار که تکرار می شد ، بی پاسخ بگذارد.
- می دونی چقدر دلم واسشون تنگ شده بود...؟!
دلربا این را گفت و از پنجره ماشین به در قهوه ای رنگ خانه اشان نگریست ، بهرام به جلو خم شد و اطراف خانه را نگریست ، تقریبا در آن وقت روز کوچه پر از جمعیت بود از کودک و جوان گرفته تا پیر و سالمند ...تعجبی هم نداشت ، آنجا یکی از محله های جنوب شهر تهران بود و اگر در آن ساعت کسی در کوچه دیده نمی شد ، عجیب بود ...
دلربا جعبه شرینی که سر راه گرفته بودند از صندلی عقب برداشت و به بهرام که هنوزمحو تماشای صمیمیت و سادگی که در کوچه جریان داشت ، بود ؛ گفت :
- می تونیم بریم ...؟
بهرام نگاهش را از کوچه برگرفت و به چشمان عسلی و جذاب دلربا نگریست ، زیرلب با تعجب گفت : هان...؟ چی گفتی...
دلربا با بی حوصلگی گفت : بریم...؟
- اوه...آره.
و همراه دلربا از ماشین پیاده شدند و با قدم هایی شمرده درحالیکه دست در دست هم گذاشته بودند به سمت در قهوه ای بزرگ انتهای کوچه به راه افتادند...
وقتی زنگ را زدند ، صدای مادر دلربا - فرنگیس- بلند شد :
- کیه....؟ اومدم...
دلربا در حالیکه می خندید انگشت اشاره اش را زیر بینی گرفت و از بهرام خواست ساکت باشد و چیزی نگوید بهرام هم از خواسته او اطاعت کرد و چیزی نگفت وقتی فرنگیس در را باز کرد ، دلربا با خوشحالی او را درآغوش گرفت و در حالیکه چشمهایش اشک آلود شده بود نجوا کنان کنار گوش مادرش گفت :
- خیلی دلم واست تنگ شده بود عزیزم...خیلی دوست دارم مامان.
بهرام که گوشه تر ایستاده بود و این لحظه زیبا و احساسی را نظاره گر بود ، لبخند تسحین آمیزی زد و در همان حال که از دیدار خوشحال بود ناگهان به یاد مادر خودش افتاد، چقدر دوست داشت بعد از یک سال قطع رابطه با خانواده اش دوباره آنها را ببیند و مانند قبل تمام خانواده دور هم جمع شوند.
- بهرام کجاس مادر؟
فرنگیس این را گفت و با تعجب به دلربا نگریست ، دلربا نگاهش را به سمت راست خود متمایل کرد و بهرام را نشان مادرش داد ، فرنگیس جلو آمد و در حالیکه چادر گل دار خودش را روی سر جلوتر می کشید به سمت بهرام رفت ، سر تا پای داماد باوقار و زیبایش را نگریست و گفت :
- سلام بهرام جان...خدای من، روی پاهات وایستادی...
بهرام که تازه متوجه حضور فرنگیس شده بود جلو آمد و بوسه ای بر سر مادر زنش زد و گفت : سلام مادر جان...خوب هستید؟
فرنگیس دوباره به پاهای بهرام نگریست و گفت : خدا رو شکر...
بهرام لبخندی زد و گفت : ببخشید که اینقدر دیر خدمت رسیدیم...باید زودتر از اینا می اومدیم...
فرنگیس نگاه مهربانش را به چهره شرمسار بهرام دوخت و گفت : این چه حرفیه...با وضعیتی که تو داشتی این من بودم که باید بهتون سر می زدم...ولی مادر چه کنم که تنهام و این دو تا بچه نمی ذارن یه لحظه آروم باشم...
بهرام با تعجب گفت : چطور....؟!
فرنگیس خندید و گفت : واستون میگم...حالا تشریف بیارید داخل...همینجوری که نمیشه سر پای وایسید...
بهرام حرف او را تایید کرد و همراه دلربا به داخل خانه رفتند ، خانه آنها حیاط باریکی داشت که از سمت مشرق یک باغچه تزیینی کوچک در گوشه آن به چشم می خورد و در گوشه دیگر چند گلدان کنار هم روی زمین قرار داشت و یک تشت قرمز که مخصوص شستن لباس ها بود آنطرف تر درفضای مرده زیر پله های سنگی قرار داشت ، بعد از سه پله ای که حیاط را به ایوان وصل می کرد ، در اصلی خانه وجود داشت که به اتاق ها راه پیدا می کرد ، در کل یک خانه ساده و نقلی بود که با وجود کوچک بودن فوق العاده تمیز و مرتب به نظر می رسید ، در سالن هم هیچ مبل یا کاناپه ای وجود نداشت و فقط پشتی دیواری های نسبتا بزرگی در چند کنج آن گذاشته شده بود.
وضعیت خانواده دلربا از نظر مالی چندان نرمال نبود ، وقتی دلربا کودکی بیش نبود پدرش را که به پارکینسون مبتلا شده بود از دست داد و تمام بار زندگی بر دوش مادر جوانش فرنگیس افتاد و با این وضع همانکه فرنگیس توانسته بود بواسطه خیاطی برای همسایه ها و گاهی رخت شویی، گلیم خود را از آب بیرون بکشد و این سه بچه را بزرگ کند جای تحسین داشت ، وقتی بهرام و دلربا چایی دارچینی و خوش رنگی که فرنگیس برایشان آورده بود را خوردند بهرام از فرنگیس خواست که مشکلش با دو فرزند دیگرش را بگوید ، فرنگیس ابتدا از جواب دادن طفره رفت و خواست حل این مشکل را به دلربا بسپارد ولی اصرار بهرام باعث شد که بالاخره سفره دلش را نزد آنها بگشاید :
- بیشترین نگرانی من واسه دلبره....آخه می دونی آقا بهرام ، دلبر یه جوری شده...دیگه درس نمی خونه...میگه نمی خواد دانشگاه بره...اگه خونه باشه کارش اینه که از صبح تا شب پای آیینه ست و قیافش رو دست کاری میکنه...اگه هم که...که مزون باشه...وقتی میاد خونه روی صورتش پر از آرایشه و گاهی وقت ها...چه جوری بگم...حس می کنم لباس هاش بوی سیگار هم میدن...
فرنگیس جمله آخر را که گفت ، سرش را از خجالت پایین انداخت ، بهرام نگاهی به دلربا که پریشان به نظر می رسید ، انداخت و بعد خطاب به فرنگیس گفت :
- شما چرا جلوشو نمی گیرید؟!!
فرنگیس با ناراحتی گفت : خدا شاهده که چقدر خواستم ...ولی...مگه میشه جوونای امروز رو به کاری مجبور کرد؟ دلبر دیگه اون دختر ساده و مهربون نیس...
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : اجازه دارم باهاش صحبت کنم....
رنگ چهره فرنگیس تغییر کرد ، با نگرانی گفت : نه نه....بهرام جان....
- چرا؟!
فرنگیس به دلربا نگاهی انداخت و با خجالت گفت :
- خیلی بی تربیت شده...اصلا حرمت بزرگتر رو نگه نمیداره....من می ترسم که خدای نکرده به شما هم....
- بی احترامی کنه....؟
فرنگیس چیزی نگفت و با شرمندگی سرش را پایین انداخت . دلربا که تا آن لحظه ساکت مانده بود و به حرفهای آنها گوش می داد با عصبانیت گفت :
- غلط کرده دختره پر رو....یعنی چی...خجالتم خوب چیزیه...
بهرام دست روی شانه لرزان دلربا گذاشت و از او خواست آرام باشد ، سپس رو به فرنگیس کرد و گفت :
- خب مشکل آقا دانیال چیه...؟!
فرنگیس لبخند کمرنگی زد و گفت : بچم کاری نداره....فقط یه کم سر به هواست...اصلا به درس هاش نمی رسه...هر چی هم من میگم گوش نمی کنه...خواستم یکی باشه باهاش حرف بزنه شاید به حرفاش گوش کرد و سر به راه شد...
بهرام خندید و گفت : فرنگیس خانم منم که به سن آقا دانیال بودم...همینطور بودم...با این تفاوت که همه وقت من به تماشای فیلم های زبان خارجی می گذشت ولی آقا دانیال با فوتبال خودش رو سرگرم می کنه...
دلربا با مهربانی به مادرش نگریست و گفت : نگران نباش مامان...من خودم با دانیال صحبت می کنم...
هنوز حرف دلربا به پایان نرسیده بود که صدای بسته شدن در مشرف به کوچه به گوش رسید ، فرنگیس بلند شد و گفت : دانیاله...بهش نگفتم شما امروز اینجایید...اگه ببینتتون حسابی خوشحال میشه...
و به سمت در رفت تا از او استقبال کند...

دلربا از در نیمه باز اتاق می توانست برادرش را ببیند که خم شده بود و بندهای کتونی آجری رنگش را باز می کرد ، لبخند دلنشینی روی صورتش نقش بست بهرام متوجه این حالت شد و گفت :
- چی شده خانوم؟ لبخند می زنی...
دلربا نگاهش را از در برگرفت و با متانت به بهرام نگریست ولی چیزی نگفت ، بهرام خودش را به او نزدیک تر کرد و درحالیکه سعی می کرد دستان ظریف و مشت کرده او را در دست بگیرد زیر لب گفت :
- میگم خوبه با من آشتی کنی ها...
دلربا سرش را به طرف دیگری برگرداند و گفت : من که قهر نبودم...
بهرام دست مشت کرده دلربا را بالا آورد و بوسه ای بر آن زد سپس گفت : پس چرا دستت رو نمی دی به من؟
دلربا دوباره به بهرام نگریست ، در نگاه پرتمنای او غرق شد ، و احساس کرد تمام بدنش از نگاه عاشق بهرام گر گرفته ، بی اختیار دستان بهرام را در دست گرفت و منتظر شد تا او چیزی بگوید ، بهرام دستان او نوازش کرد و صادقانه گفت :
- من خیلی دوستت دارم دلربا...
دلربا از این اعتراف بهرام حسابی خوشحال شد ولی چون هنوز بابت دعوای دیشب ناراحت بود چیزی نگفت ، اگر غبار ناراحتی از صفحه دلش پاک می شد شاید او پیش دستی می کرد و جمله ای که روز و شب در وجودش تکرار می کرد به زبان می آورد:
- من عاشقتم بهرام...
ولی مثل همیشه خاموش و تو دار بود ، شاید چون بهرام برای اولین بار روی او دست بلند کرده بود آنقدر ناراحت و دلگیر شده بود با این وجود قدرت عشق باردیگر بر او چیره شد و با وجود اینکه هنوز از بهرام ناراحت بود ، دستانش را روی دستان مردانه او گذاشت و سعی کرد آنها را لمس کند ، صدای اعتراض فرنگیس از ایوان به گوشش رسید :
- کجا میخوای بری بچه؟ گفتم که مهمون داریم...حق نداری جایی بری....
و بعد صدای دانیال آمد :
- مامان گفتم که امروز با یاسر میخوایم گل کوچیک بزنیم...
فرنگیس بار دیگر غر زدن را سر او شروع کرد و دانیال هم حرف خودش را تکرار کرد تا اینکه صدای عصبی دانیال درحالیکه هر لحظه نزدیک تر می شد به گوش رسید :
- اَه...همش گیر میدی....دیگه خسته شدم...
و با باز شدن در ، نگاه عصبی دانیال به دلربا و بهرام که گوشه ای نشسته بودند و با لبخند به او می نگریستند افتاد ، دانیال با دیدن آنها ، سرجایش ثابت ماند و با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند به آنها نگریست ، فرنگیس وارد اتاق شد و دستی بر موهای شلخته و درهم دانیال کشید سپس گفت :
- سلامت کو؟ ببینم سلامت رو خوردی...؟
دانیال با تعجب به مادرش و سپس به دلربا نگریست و زیر لب گفت : دلربا...؟!!
که دلربا دیگر طاقت نیاورد بلند شد و با مهربانی برادر کوچکش را در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد ، دانیال که هنوز متعجب بود در حالیکه از آغوش خواهرش بیرون می آمد گفت :
- کی اومدی؟
دلربا خندید و گفت : تازه اومدیم...شما خوبی آق داداش؟
دانیال لبخند کمرنگی زد و رو به مادرش کرد و گفت : دلربا که مهمون نیس...
فرنگیس سرش را به نشانه تایید تکان داد و به آشپزخانه رفت ، دانیال به سمت بهرام رفت و با او دست داد سپس گفت :
- آقا بهرام ممنون که دلربا رو آوردید...راستی ....
بهرام با نگاه منتظرش به او خیره شد ، دانیال سرش را پایین انداخت و به پاهای بهرام نگریست سپس گفت :
- پس...ویلچرتون کو؟
بهرام خندید و گفت : انداختمش دور...
- چی؟! چرا...؟! حالا چه جوری ...
و هنوز حرف دانیال تمام نشده بود که بهرام بلند شد و در مقابل نگاه متعجب دانیال با قدم هایی شمرده به سمت دلربا رفت و او را در آغوش گرفت ، دلربا که در مقابل دانیال خجالت کشیده بود نجوا کنان گفت :
- اِ ...بهرام برو کنار....زشته...
بهرام بوسه ای بر گونه ملتهب دلربا زد و گفت : چی چی رو زشته؟ میخوام زنم رو بغل کنم دیگه...
دانیال جلو آمد و با تعجب گفت : چه جوری؟! مگه پاهاتون ....
بهرام سخن او را قطع کرد و گفت : دیگه خوب شدن آقا دانیال...واسه همین آبجیت رو آوردم...از این به بعد زود به زود میایم خوبه...
دانیال با اینکه هنوز از خوب شدن پاهای بهرام مطمئن نبود ولی با خوشحالی خندید و گفت :
- خیلی خوب میشه...واقعا؟
بهرام به دلربا نگریست و گفت : آره واقعا...سعی می کنیم زود به زود بیایم اما...
دانیال با تعجب گفت : اما چی؟!
- اما یه شرط داره...
دلربا این را گفت و منتظر شد تا بهرام سخن او را ادامه دهد ، بهرام به سمت ایوان رفت و توپ چهل تیکه ای که گوشه ای افتاده بود را برداشت و از آنجا گفت :
- اینکه توپ بازی و گل کوچیکو و سوباسا شدن رو تا بعد از کنکور کنار بذاری...قبوله؟
ابروان دانیال در هم گره خورد و با ناراحتی گفت : چی میگید آقا بهرام مگه میشه؟
دلربا خندید و گفت : چرا نمیشه...؟
دانیال عاجزانه گفت : آخه من نمی تونم فوتبال رو کنار بزارم...من توپم رو دوست دارم...
بهرام توپ را روی کف ایوان گذاشت و از انجا به سمت حیاط شوت کرد سپس درحالیکه به اتاق برمی گشت گفت :
- کی گفت فوتبال رو کنار بذاری؟ این خیلی خوبه که به توپ اینقدر علاقه داری ولی...
و به دلربا نگریست ، دلربا با مهربانی دست بر شانه برادرش گذاشت و گفت : ولی درست الان خیلی مهم تره...
بهرام به سمت فرنگیس که از چهارچوب آشپزخانه به آنها می نگریست رفت و گفت :
- تازه...اگه واقعا فوتبال رو دوست داری من اسمت رو توی باشگاه می نویسم...اینجوری می تونی حرفه ای تر به علاقه ت بپردازی...
دانیال لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :
- یعنی میشم سوباسا؟!!
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : سوباسا دیگه کیه...میشی رونالدو...میشی مارادونا...کاکا...چه بدونم...تو هم یکی از همین فوتبالیست های معروف میشی دیگه...
- یعنی میشه...
بهرام خندید و گفت : نشد نداره...
دانیال لحظه ای تمام حرفهای آنها را در ذهن حلاجی کرد سپس درحالیکه از چهره اش پیدا بود که خیلی خوشحال و راضی است رو به مادرش کرد و گفت :
- باشه...پس اگه کاری ندارید من برم درسم رو بخونم...
و به سمت یکی از اتاق ها قدم برداشت که دلربا بازویش را گرفت و گفت :
- حالا نمیخواد از الآن بری توی اتاق و درس بخونی...ما هممون گشنه ایم نکنه نمیخوای به ما نهار بدی آره؟
هنوز دانیال چیزی نگفته بود که فرنگیس گفت :
- نهار اماده س...الآن میرم میارم...
دلربا لبخندی زد و درحالیکه به سمت آشپزخانه می رفت تا به مادرش در چیدن سفره کمک کند به بهرام اشاره کرد تا باز هم با دانیال صحبت کند ...
بعد از صرف نهار و خوردن چای ، دانیال به اتاقش رفت تا درس بخواند ، دلربا و بهرام هم مشغول صحبت با فرنگیس بودند و در کل همه چیز آرام بود تا اینکه صدای باز و بسته شدن در کوچه به گوش رسید ، فرنگیس هراسان گفت : دلبر اومد....

ادامه دارد.




- وای.... مامان چرا اینجوری می کنی؟! دلبر مگه ترس داره؟
دلربا این را گفت و با تعجب به مادرش نگریست ، فرنگیس خواست علت رفتارش را توضیح دهد که با ورود ناگهانی دلبر نگاهش به در کشیده شد ، دلربا از دیدن دلبر با آن سر و وضع تعجب کرد ، موهای فشن و ابروهای باریکی که در بدو ورود دلبر متوجه آن شد واقعا متعجب و ناراحتش کرد ، دختر رنگ پریده و بد حجابی که در چهارچوب در ایستاده بود و با نگاه عصبی اش به دلربا می نگریست هیچ شباهتی به دلبر ی که در ذهن دلربا بود نداشت ، دلبر لبش را غنچه کرد و ابروانش را بالا انداخت سپس درحالیکه صدایش را نازک و لوس کرده بود رو به فرنگیس کرد و گفت :
- دختر خانمتون تشریف آوردند....؟
فرنگیس پریشان شد و به سمت دلبر رفت سعی کرد با ایما و اشاره از او بخواهد مقابل بهرام حرفی نزند و آبرو داری کند ولی دلبر لجباز بود و حرمت کوچک و بزرگ را نگاه نمی داشت ، دلبر آدامسی که در دهانش بود را باد کرد و ترکاند سپس به خواهرش که با تعجب به او می نگریست خیره شد و گفت :
- چیه؟ آدم ندیدی...؟
صورت دلربا از عصبانیت سرخ شد نگاهی به بهرام انداخت که از خجالت سرش را پایین انداخته بود سپس دوباره به دلبر نگریست و گفت :
- این چه طرز صحبت کردنه؟!
دلبر نیشخندی زد و گفت : نکنه بهت برخورده خانم ....؟
- تو چته؟
دلربا این را گفت و منتظر جواب خواهرش شد ولی دلبر بی توجه به حرف او به سمت اتاقش رفت و در را محکم بست ، بهرام که تا آن لحظه چیزی نگفته بود ، بلند شد و با ناراحتی گفت :
- این چه وضعه لباس پوشیدن بود؟....خیلی عذر میخوام مامان...ولی شبیه زنای خیابونی شده بود...
فرنگیس سرش را با شرمندگی پایین انداخت و گفت : بخدا نمی دونم توی اون مزون لعنتی با چه آدمهایی...
دلربا حرف او را ناتمام گذاشت و با عصبانیت گفت :
- مامان...بس کن!! دلبر اگه درست و حسابی بود توی خونه فسادم قدم میذاشت نباید اینجوری می شد...
بهرام با ناراحتی گفت : دلربا...خواهش می کنم...!
دلربا خطاب به بهرام گفت :
- مگه ندیدی سر و وضعش رو؟ همه جای شلوارش پاره بود...صورتش رو بگو...صاف و اصلاح کرده...آرایشش مثل زنای...
دلربا دستش را بر پیشانی گذاشت و گفت : آخه این دیگه چرا اینجوری شده...؟!
و با ناراحتی نشست و سرش را با دستانش محکم گرفت و از دردی که در سرش پیچیده بود ناله کرد ، بهرام به سمت فرنگیس رفت و گفت :
- مامان...می تونم برم باهاش صحبت کنم؟
دلربا با عصبانیت گفت :
- نه...نمیشه...اون بی حیا شده...
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : پس تو برو دلربا...اون خواهرته...باید باهاش صحبت کنی...
دلربا سرش را بالا آورد و به چشمان غمگین مادرش نگریست ، باید متوجه می شد که علت این همه تغییر دلبر چیست ، زمانی که تازه با بهرام ازدواج کرده بود دلبر دختر سنگین و محجوبی بود ولی اکنون پرخاشگر و بی حیا شده بود و این موضوع دلربا را نگران کرده بود...
- میرم باهاش صحبت کنم...
دلربا این را گفت و بلند شد تا به اتاق دلبر برود که فرنگیس مانع شد و گفت :
- نمی خواد بری...دلبر دیوونه شده...از همه آدمها بدش میاد...حتی...حتی از تو...
دلربا با تعجب گفت : چی؟! از من بدش میاد....؟ چرا؟
- چه بدونم مادر...میگم که انگار زده به سرش...می ترسم دعواتون بشه...
- نمی خواد نگران باشی مامان جون...من دلبر رو بزرگ کردم...خیلی خوب می شناسمش...
دلربا این را گفت و با امیدی که در نگاهش بود از بهرام و فرنگیس دور شد و به سمت اتاق رفت...

ادامه دارد...

دلربا به آرامی در را باز کرد و درون اتاق را نگریست ، دلبر روی تخت دراز کشیده بود و با موبایل صحبت می کرد :

- آره عزیزم...باشه...تو که به ما محل نمیدی...آره جون خودت...من تو رو می شناسم...ولی ...چی؟

صدای خنده دلبر بلند شد ، دلربا وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست ، نگاهش به لباس های رنگارنگی افتاد که کف اتاق افتاده بودند ، خم شد و یکی از آن ها را برداشت ، همه مارک دار و گران بودند نگاه کنجکاوش را به دلبر دوخت هنوز مشغول صحبت کردن بود ، دلربا به آرامی روی تخت نشست و به موهای کوتاه و بی نظم دلبر که مانند پسرها کوتاه شده بود نگریست ، نمی دانست چرا دلبر چهره زیبا و دلنشینش را به این چهره عجیب تغییر داده بود ، نگاه دلربا به گردنبند طلایی افتاد که در گردن دلبر بود خواست به آن دست بزند که دلبر تکانی خورد و با شیطنت خندید ، خوشبختانه نگاهش به سمت دیوار بود و مشخص بود که هنوز متوجه حضور دلربا نشده وگرنه آنچنان راحت و بی خیال با شخصی که مطمئنا یک مرد بود آنطور صحبت نمی کرد.

- هی...من خیلی دوست دارم...ولی تو...ساکت شو! عجب چرب زبونی هستی...من که می دونم تو کی رو دوست داری...آره؟ جون خودت...

لحظه ای سکوت خاصی بر فضا حاکم شد ، دلربا از این سکوت متعجب شد و به دلبر نگریست متوجه شد گوش های او سرخ و ملتهب شده ، ناگهان صدای فریاد دلبر در اتاق پیچید:

- دیگه نمی خواد بمن دروغ بگی...گفتم که بسه!! می دونی چیه...؟ فکر می کنی زرنگی ...هیسس...وایسا بذار من حرف بزنم....

و بعد از چند لحظه مکث ، دوباره صدای خنده دلبر در اتاق پیچید ، دلربا با خودش گفت :

- این چرا اینجوری شده؟

صدای ناراحت دلبر او را از فکر بیرون آورد :

- هی...فکر نکنی من بچه ام ها...می دونی از کجا فهمیدم اونو دوست داری؟ ....از اونجایی که همش جلوی خونه ما می پلکیدی...آره...تو خیلی بدی...می دونم داری دروغ میگی دوسم داری.... تو همیشه به اون فکر می کنی...

دلبر موبایلش را روی تخت پرت کرد ، کمی خودش را جمع کرد ، صدای ساییده شدن شی به گوش دلربا رسید و بعد بوی تند گوگرد در اتاق پیچید ، دلبر به آرامی بلند شد و خواست از تخت پایین بیاید که نگاه متعجبش به نگاه عصبانی دلربا گره خورد، ناگهان سیگاری که در دست داشت را رها کرد و با ناراحتی گفت :

- از کی اومدی تو اتاقم؟

دلربا با دستش چند بار روی سیگار که هنوز روشن بود کوبید و گفت :

- از کی تا حالا سیگار می کشی؟!

دلبر خندید و گفت :

- نکنه بدت اومد...؟

- درست حدس زدی...

دلربا این را گفت و با عصبانیت به چهره زنانه و شکسته دلبر نگریست ، دلبر او را کنار زد و از تخت بیرون آمد سپس درحالیکه بسیار عصبی به نظر می رسید گفت :

- اومدی اینجا که چی بشه؟ هان؟ تو که شوهر کردی و خوشبخت شدی...دیگه ما رو میخوای واسه چی؟

دلربا از جایش بلند شد و به سوی دلبر رفت در چشمان سیاه و جذاب او خیره شد و با ناباوری گفت :

- باورم نمیشه...خواهرم ، کسی که همه زندگی منه این حرفا رو بهم بزنه...

دلبر نیشخندی زد و با گستاخی به چشمان دلربا خیره شد و گفت :

- مگه دروغ میگم؟ الان چند ماهه که یه خبر از مامان پیرت نگرفتی...هان؟

دلربا با پریشانی گفت :

- خیلی عوض شدی دلبر...تو که اینجوری نبودی؟ یعنی واقعا فکر کردی فراموشتون کردم...؟!

- ازت بدم میاد دلربا...

- چرا؟!

دلربا تقریبا فریاد زد ، دلبر نفس عمیقی کشید و گفت :

- واسه اینکه عشقم رو ازم گرفتی...

ادامه دارد...