سعید با حیرت به بهرام نگریست و گفت : باید فکر کنی؟! چرا...؟
بهرام سرش را بالا آورد و در چشمان متعجب سعید خیره شد و گفت : یه چیزی رو درک نمی کنم...
-چی؟!
-اینکه چرا دلربا اصرار داره بگه تو داری دروغ میگی...؟!
-وای بهرام بس کن... نکنه میخوای بگی به من شک داری؟
-نه نه...ولی دلربا...
-لازم نیست چیزی بگی...می دونم که فکر می کنی بهت دروغ گفتم و حرفهای دلربای عزیزت کاملا درست بوده و...
-بس کن سعید...!!
سعید متوجه حالت عصبی بهرام شد ، سرش را به علامت تایید حرف او تکان داد و گفت :
-باشه...باشه ...معذرت میخوام...ولی به من بگو...چرا هنوز امید داری که دلربا بهت خیانت نکرده، هان؟
چشمان بهرام اشک آلود شد ، نگاه نگرانش را به سعید دوخت و زیر لب با صدایی خاموش گفت :
-چون...چون دوسش دارم...خیلی دوسش دارم...
سعید آهی از سر ناامیدی کشید و گفت : خب ؟ دوست داشتن دلیل نمیشه که تو روی خطاهای اون سر پوش بذاری؟
بهرام به نقطه ای نامعلوم خیره شد و گفت : می دونی سعید ، اونقدر دوسش دارم که حاضرم ببخشمش...میخوام با هم زندگی کنیم...شاید بچه داربشیم...و اونوقت چه خانواده خوشبختی میشیم...
سعید خنده تلخی کرد و گفت : ولی خطای اون خیلی بزرگه...
-درسته...می دونم...من می بخشمش فقط اگه خودش به گناهش اعتراف بکنه...ولی چیزی که منو عصبانی میکنه اینه که دلربا اصرار داره بگه بی گناهه...چرا؟
-از من می پرسی؟!
-سعید...راستش رو بگو...آیا تو واقعا دلربا رو با یک مرد غریبه دیدی؟ آره؟
-بله...اون همش با اون مرتیکه سهیل راد می گشت...
-یعنی این رفت و آمد ها نقشه نبود که تو ازش با خبر باشی؟
سعید دستش را محکم روی میز رو به رویش کوبید و با ناراحتی گفت : من دروغ نگفتم...
و بلند شد که برود ...
-سعید...سعید...وایسا...
لحظه ایستاد و به بهرام که به حالت خمیده کنار کاناپه ها ایستاده بود نگریست و گفت : چیه؟ دیگه میخوای چه تهمتی بهم بزنی...؟
بهرام نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد سپس گفت : منو ببخش...باشه؟
سعید لبخند کمرنگی زد و گفت : من چیزی نشنیدم...خداحافظ.
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند از خانه بیرون رفت ، بهرام دستش را محکم روی کاناپه گذاشت و خودش را راست کرد سپس با قدم هایی کوتاه سعی کرد خودش را به پشت دری که دلربا خودش را آنجا حبس کرده بود برساند وقتی به پشت درب رسید می توانست به وضوح صدای گریه دلربا را بشنود.
خواست داخل اتاق برود و او را در آغوش بگیرد که غرور مانع اش شد ، همانجا پشت در اتاق نشست و چشمهایش را بست ، زیرلب گفت :
-دلربا گریه نکن...دلم می گیره...گریه نکن خانمم...
لحظه ای سکوت برقرار شد سپس صدای گرفته دلربا از پشت درب به گوشش رسید ، گویی صورتش را به در چسبانده بود و زمزمه میکرد:
-من بهت وفادار بودم بهرام...باور کن...
بهرام دستش را روی دیواره چوبی در گذاشت و گفت : باورش سخته...
-می دونم...ولی ...تو باور کن...
-بعدش چی؟ زندگیمون چی میشه؟ وقتی اطمینانم رو نسبت بهت از دست دادم...
-عشق ، اطمینان میسازه بهرام...تو اگه هنوز عاشقم باشی بهم اطمینان می کنی...
-من عاشقتم دلربا...
-پس ...پس بهم اطمینان کن.... من بهت ثابت می کنم بی گناهم...
بهرام آهی از سر دردمندی کشید و گفت : بذار امروز هر دومون استراحت کنیم ...فردا درباره ش حرف می زنیم...
و بلند شد و با قدم های شمرده و محکم به سمت کاناپه رفت ، سرش پر از فکرهای مختلف بود ، برای گرفتن یک تصمیم درست احتیاج به زمان داشت...

ادامه دارد...



صبح شده بود ولی از شب پیش خواب به چشمان دلربا راه نیافته بود ، عصبی بود و به شدت از آینده ای که انتهای آن نا پیدا بود می ترسید ، تمام شب را یا گریه کرده بود یا از شدت اضطراب به قدم زدن در آن اتاق نه متری گذرانده بود و اینک با طلوع خورشید بی صبرانه منتظر بود تا لباس مناسبی بپوشد و به امید تولد دوباره عشق در آن خانه به دیدار بهرام برود ، به همین خاطر از کف سرد اتاق بلند شد و به طرف کمد لباس هایش رفت ، یک لباس قرمز حریر نسبتا کوتاه پوشید و گیره سفتی که موهای خرمایی رنگش را در خود حبس کرده بود از پشت سرش بیرون کشید ، موهای بلندش را با دست به روی برجستگی سینه سفید و بلوری اش انداخت و عطر دل انگیزی به گردن و سینه اش زد ، یک رژ قرمز جیغ برداشت و لبان قلوه ای اش را با آن جلا داد سپس با نگاه غمگینش به تصویر زن درون آیینه نگریست ، چقدر ترحم برانگیز بود...
دلربا با قدم هایی آهسته به طرف در اتاق رفت و آرام آن را گشود ، نگاه گذرایی به سالن انداخت و سعی کرد نشانه ای از حضور بهرام بیابد و طولی نکشید که بهرام را دید که آنجا روی کاناپه ای به خواب فرو فته بود ، نفس عمیقی کشید و نزدیک تر شد با هر قدم که به جلو برمی داشت احساس می کرد قلبش با شدت بیشتری می تپد و زمانی که بالای سر بهرام قرار گرفت به وضوح صدای قلبش را می شنید که دیوانه وار می تپید ، دو زانو روی زمین نشست و به چهره جذاب بهرام خیره شد ، وقتی که میخوابید خیلی خواستنی می شد ، دلربا انگشتانش را به آرامی میان موهای سیاه بهرام فرو برد ، احساس دلنشینی به او دست داد مانند این بود که بعد از چند ماه دوباره وجود همسرش را حس کرده بود ، بی اختیار دستش روی پیشانی بهرام کشیده شد ، پیشانی اش داغ بود و گویی در تب می سوخت ، دلربا با نگرانی دستش را روی گونه ها و چانه بهرام گذاشت ، درست حدس زده بود او حال خوبی نداشت ، خواست بلند شود و دستمالی را برای پایین آوردن تب او خیس کند که بهرام تکانی خورد و زیر لب طوریکه به سختی می شد تشخیص داد اسم او را صدا کرد ، دلربا بی اختیار گفت :
-من اینجام...
-دوستت دارم...خیلی دوست دارم...
دلربا بی اختیار سرش را جلو آورد و بوسه ای بر لبان بهرام زد طوریکه بهرام چشمهایش را باز کرد و با تعجب به دلربا که روی او خم شده بود نگریست پس از چند لحظه که چشمانشان از دیدن همدیگر سیر شد بهرام با پریشانی گفت :
-کاشکی همیشه اینجوری بودی...
-همیشه بودم...
-نه نبودی...
دلربا بلند شد و با اندوهی که در صدایش موج می زد گفت : همیشه عاشق بودم...هر کاری هم که کردم بخاطر عشقمون بوده...
-این دقایق زیبا رو واسم جهنم نکن...کاش همه این اتفا ق ها یه خواب بود و من با یه بوسه گرم تو از شر همه این کابوس ها خلاص می شدم...
دلربا که متوجه ناراحتی بهرام بود زیر لب گفت :
-ولی خواب نیس...باید خودت تصمیم بگیری...به نظرت من خیانت کردم؟!
بهرام چیزی نگفت و با تردید به دلربا نگریست ، دلربا به تلخی خندید و گفت : خب....دارم میرم صبحونه آماده کنم...خیلی وقته با هم پشت یه میز ننشستیم...
و با اندوهی که در نگاهش موج میزد از بهرام فاصله گرفت و به طرف آشپزخانه رفت ، بهرام مدتی همانجا روی آن کاناپه نرم نشست و به حرف های دلربا خوب فکرکرد ، هر طور که به قضیه می نگریست نمی توانست جواب صحیح را پیدا کند و همه شواهد بر علیه دلربا بود ...
اگر دلربا و سعید با هم نقشه اینکار را چیده بودند پس چرا حالا سعید منکر همه چیز می شد ، چرا هر کدام حرف های دیگری را نقض می کرد...؟
بهرام به آرامی از جایش بلند شد و با قدم های شمرده به سمت آشپزخانه رفت وقتی مقابل آشپزخانه قرار گرفت می توانست دلربا را ببیند که مشغول چیدن میز صبحانه بود ، صدای قل قل آب جوش آمده درون کتری به گوش می رسید ، بهرام پای راستش را جلو تر گذاشت و وارد آشپزخانه شد ، نگاه پیروزمندانه ای به برآمدگی جلوی در آشپزخانه انداخت و در دلش گفت : حالا دیگه نمی تونی مانع داخل شدن من بشی...
و با اشتیاق به سمت میز آمد و گفت : لازم نبود اینقدر زحمت بکشی...
دلربا که تازه متوجه حضور او شده بود درحالیکه ظرف عسل و کره را از یخچال بیرون می آورد گفت : می دونی خیلی وقته با هم پشت این میز ننشستیم ؟
بهرام صندلی را از پشت میز بیرون کشید و روی آن نشست سپس درحالیکه به اقسام مربا ها روی میز صبحانه می نگریست گفت : آره...خیلی وقت بود دلم میخواس بیام اینجا و پشت این میز بشینم و صبحم رو اینجوری آغاز کنم...
دلربا آهی کشید و مشغول چای ریختن در استکان ها شد بهرام سر تا پای او را نگریست و محو تماشای نیم رخ زیبای او که در زیر پرتو طلایی خورشید،دلبری می کرد ؛ شد با خودش گفت : چقدر خوشگل شدی...
دلربا خندید و گفت : ممنون...
بهرام با تعجب گفت : ببینم چی گفتی؟!
-گفتم ممنون...
-بابت چی؟
-خب...تو گفتی خوشگل شدم...
-ولی من...من یادم نمی یاد با صدای بلند گفته باشم...
دلربا نگاه مهربانی به او انداخت و با سینی چای به سمتش آمد ، سینی را روی میز گذاشت و خودش پشت میز نشست و گفت : تو هر جور بگی...من می شنوم...
-چی؟!
دلربا خندید و گفت : من واسه فهمیدن احساست ، نیاز به گوش ندارم...من با یه نگاه می فهمم داری به چی فکر می کنی...
بهرام درحالیکه مشغول بهم زدن شکر درون چایی اش بود گفت : خب ، الآن به چی فکر می کنم...؟!
دلربا شکر را برداشت و گفت : به اینکه حقیقت چیه؟
-خب...؟
- من بهت وفادار بودم بهرام...تو اگه منو می شناختی و بهم اطمینان داشتی هیچوقت به خودت اجازه نمی دادی لحظه ای به صداقتم شک کنی...ولی...ولی مث اینکه تو به سعید بیشتر اطمینان داری...
بهرام با ناراحتی گفت : نه... دلربا اشتباه می کنی...من بهت اطمینان دارم...ولی ...ولی تو هم باید کاری کنی که من بتونم حرفاتو باور کنم...باید این شک توی دلمو از بین ببری...
-همین امروز اینکار رو می کنم...
-چه جوری؟
-میریم پیش سهیل راد...
-سهیل راد؟! که چی بشه...
-اون در جریان همه این ماجرا بود...من ازش میخوام حقیقت رو بهت بگه...اگه اون بگه همه این رفت و آمد ها و تلفنی صحبت کردن ها الکی بوده و من و سعید ازش خواستیم نقش بازی کنه ...اونوقت تو باورت میشه؟
بهرام لحظه ای مکث کرد سپس گفت : آره...اگه اون بگه که هیچ چیزی بین شما نبوده....آره...من باور می کنم...
-و سعید چی؟ اونوقت دروغ گویی اون برملا میشه...باهاش چکار می کنی؟
-خب...می دونی دلربا...اون بهترین دوستمه...
-بهرام ، همین بهترین دوستت با دروغ هاش قصد خراب کردن زندگی ما رو داره...
-آخه چرا...؟ چرا می خواد زندگی ما رو خراب کنه...؟! هیچ نفعی نمی بره...
-چون اون قبلا...
هنوز صحبت دلربا به پایان نرسیده بود که صدای ترمز وحشتناکی از خیابان به گوشش رسید ، صدا آنقدر ناگهانی و ترسناک بود که آن دو مدتی بی آنکه حرکتی کنند به همدیگر خیره شدند سپس این بهرام بود که گفت : این دیگه چی بود ؟!
دلربا با پریشانی از جای بلند شد و به سمت پنجره آشپزخانه رفت واز آنجا بیرون را نگرسیت ، در صورتش رگه هایی از ترس نمایان شد ، بهرام که هر لحظه به کنجکاوی اش بیشتر افزوده می شد با نگرانی گفت : چی بود؟
دلربا دوباره به سمت میز آمد و سرجایش نشست ، بهرام متوجه حالت عصبی او شد خودش را کمی به جلو خم کرد و گفت : چی شد؟ صدای چی بود؟
دلربا سرش را بالا آورد و با بغض گفت : یه عابر رو ماشین زد...
-می شناختیش؟
-نه...ولی ...خیلی جوون بود بهرام...
صدای جیغ و سرو صدای مردم از بیرون شنیده می شد ، بهرام دستش را دراز کرد و سعی کرد دستان لرزان دلربا را که روی میز بود در دست بگیرد ، سپس گفت :
-عیبی نداره...ناراحت نباش...
-می ترسم بهرام...
-از چی می ترسی؟ من پیشتم...
-از اینکه دیگه مثل سابق نتونیم با هم زندگی کنیم...
و بدون اینکه چیز دیگری بگوید بغضی که از صبح گلویش را می فشرد شروع به شکستن کرد و آرام آرام چشمانش را هاله اشک پوشاند...
بهرام نگاه مهربانش را به دلربا دوخت و از او خواست آرام باشد...

زجرم نده...
من عاشقانه با تو هستم...
تا لحظه های تلخ دلتنگی تموم شه
با این دل تنها و محزون مهربون باش
باید نذاریم این همه خواستن حروم شه
زجرم نده...
زجرم نده...
این حق من نیست
وقتی هنوزم عاشق ناز نگاهتم
وقتی تموم سهم من از عشق هستی
وقتی هنوزم بی قرار خنده هاتم

این لحظه ها،
لبریزند از بغض و گلایه
با یک اشاره قلبمو دیوونه تر کن
خاموشم و خاکسترم با یک نگاهت
این عشق خاموش رو دوباره شعله ور کن...

ادامه دارد...


نزدیک ظهر بود که دلربا و بهرام به دانشگاه رسیدند ، دلربا از بهرام خواست درماشین بماند تا او برود و سهیل راد را پیدا کند ، بهرام خودش را روی صندلی ماشین پهن کرد و به محوطه سرسبز دانشگاه نگریست ، نظرش به دختر جوانی که به سمت ماشین می آمد جلب شد ، دختر نسبتا زیبایی بود ، چشمان درشت و مشکی رنگی داشت و ابروانی پرپشت وکمانی که چهره اش را معصوم و زیبا جلوه میداد ، دختر تقریبا به نزدیک ماشین رسیده بود که با دست به بهرام اشاره کرد پنجره ماشین را پایین بکشد ، بهرام با تعجب از اینکه دخترک با او چکار دارد شیشه را پایین کشید و منتظر شنیدن صدای او شد ، دختر نفس زنان گفت : سلام...خوب هستید؟
بهرام متعجب گفت : سلام ممنون...ببخشید شما؟!
دختر که تمام مدت محو چهره جذاب و مردانه بهرام بود با شیرینی خاصی گفت : من بهنازم...بهناز یوسفی...
بهرام یکبار دیگر به چهره دخترک دقیق شد هرچه سعی کرد او را به یاد بیاورد نتوانست با کلافگی گفت :
- فکر می کنم اشتباه گرفتید خانم ...
بهناز خندید و گفت : نه...اشتباه نگرفتم...مگه شما بهرام نیستید؟
بهرام با تعجب به چهره خندان او نگریست و گفت : بله...ولی شما منو از کجا می شناسید؟
- خب قبلا عکستونو دیده بودم...
- عکس منو؟ کجا؟
- دلربا بهم نشون داده بود...
- شما کی هستین؟
- من...من همکلاسی دلربا هستم...دیدم که از ماشین پیاده شد و رفت...گفتم بیام و یه عرض ادبی کرده باشم و یکم بیشتر با آقای متشخصی مث شما آشنا بشم...
بهرام که از رفتار جلف او اصلا خوشش نیامده بود با بی حوصلگی گفت :
- از آشنایی با هاتون خوشبختم...
بهناز سرش را جلو آورد و گفت : می تونم یه سوالی بپرسم؟
بوی عطری که بهناز روی مقنعه اش خالی کرده بود باعث سردرد بهرام شده بود با این حال گفت : تا چی باشه؟
بهناز خندید و گفت : دلربا چرا اینقدر رنگش پریده بود؟!
بهرام با بی میلی جواب داد : یه کمی خسته ست فقط همین...
بهناز با شیطنت گفت : بودن با آقای خوشتیپی مث شما نباید خسته کننده باشه...
بهرام که متوجه قصد و منظور بهناز شده بود بدون توجه به او شیشه ماشین را بالا برد و چشمانش را بست ، چند بار صدای برخورد انگشتان او با شیشه را شنید ولی توجهی نکرد پس از چند دقیقه که چشمانش را گشود متوجه شد که دختر رفته ست با حیرت زیر لب گفت :
- این دیگه چه جور دختری بود؟! توی خونه چی یادشون میدن؟
و با کلافگی به ساعت مچی اش نگریست ، به نظرش دلربا دیر کرده بود...
و اما دلربا در این مدت تمام کلاس ها و راهرو ها را به دنبال سهیل راد گشته بود و اینک امیدش تنها به سالن غذا خوری بود از پشت شیشه های سالن سهیل راد را دید که کنار یکی از دوستانش نشسته بود و غذا می خورد ، نگاه خیره دلربا توجه سهیل را به خود جلب کرد و او هم متوجه حضورش شد ، سهیل قاشقش را درون ظرف انداخت و به دوستش گفت :
- بمن گوش کن امیر...میخوام یه سوالی ازت بپرسم...
امیر لحظه ای دست از غذا خوردن کشید و گفت : چی؟! سوال؟ ببین فقط سوال درسی نباشه که اصلا حوصله ندارم...
سهیل جدی گفت : ببینم اگه قرار باشه بین حقیقت و دروغ یکی رو انتخاب کنی...کدوم رو انتخاب می کنی؟
امیر لحظه فکر کرد و گفت : خب معلومه حقیقت رو...مگه آزار دارم به کسی دروغ بگم...؟
سهیل پریشان گفت : حتی اگه گفتن حقیقت به ضرر خودت تموم شه...؟
- حرفهای مشکوک میزنی!!! ببینم مگه میخوای توی دادگاه شهادت بدی که اینجوری حرف میزنی؟
- جواب سوالم رو بده...
- خب...من ترجیح میدم که حقیقت رو بگم...می دونی چرا؟
- نه...
سهیل این را گفت و به دلربا که آرام و باوقار میان جمعیت به سمت آنها می آمد نگریست . امیر جرعه ای از بطری نوشابه نوشید و گفت :
- واسه اینکه اگه دروغ بگم دیگه باید پشت سر هم اینقدر دروغ بگم تا دروغ های قبلی ام برملا نشه...و من نه اعصابشو دارم و نه اینکه اینقدر بی وجدانم...
سهیل بار دیگر به دلربا نگریست ، بیشتر از 5 قدم با هم فاصله نداشتند ، امیر خندید و گفت : حالا واسه چی اینو پرسیدی؟
و هنوز سهیل جوابی نداده بود که صدای نازک و لطیف دلربا در غذاخوری آقایان پیچید :
- سلام باید با هم حرف بزنیم آقای راد...
امیر با ته کفش به پای سهیل زد و اشاره کرد که موضوع از چه قرار است ولی سهیل بی آنکه جوابی به او دهد بلند شد و به دلربا گفت :
- بله...بیرون منتظر باشید...الآن میام...
دلربا سرش را به آرامی تکان داد و از سالن خارج شد ، امیر با تعجب گفت : ببینم خانم شکوری با تو چکار داشت؟
- چیز مهمی نیس...
امیر دست سهیل را که قصد رفتن کرده بود گرفت و گفت : تازگی ها خیلی باهاش می پری...اون یه زن متاهله....سهیل حواست هست داری چکار می کنی؟
- ما فقط همکلاسی هستیم...
سهیل این را گفت و با عجله از سالن خارج شد...
***
- بالاخره اومدی...
بهرام در جایش تکانی خورد و پنجره ماشین را پایین آورد ، به دلربا و سهیل که با فاصله ای کوتاه پشت سرش می آمد نگریست و با خود گفت :
- یعنی حرفهای اون پسره رو باور کنم؟ چرا نباید باور کنم؟! اگه اونم بگه که این رفت و آمدها همش ساختگی بوده اونوقت با دلربا میشن دو نفر که این حرفو می زنن...
بهرام نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد ، احساس خفگی می کرد ، دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد و گفت : باید آروم باشم...
در های ماشین باز شد و سهیل کنارش در صندلی جلو نشست و دلربا صندلی عقب ماشین را برای گوش دادن به حرفهای آن دو انتخاب کرد. سهیل نیم نگاهی به چهره عرق کرده و سرخ بهرام کرد و با صدایی گرفته گفت : سلام...
سپس دست راستش را به سمت بهرام گرفت و منتظر شد تا با او دست بدهد ، بهرام نگاه عصبی اش را به او انداخت و با بی میلی دست او را به نشانه سلام فشرد.سهیل لحظه ای برگشت و به دلربا نگریست سپس با سرفه ای کوتاه شروع به صحبت کرد :
- خب آقای آریایی...اونطور که من متوجه شدم شما نسبت به خانمتون دچار شک شدید و البته حق هم دارید ...هر کسی جای شما بود و زنش رو با یه مرد غریبه توی...
بهرام میان حرف او پرید و با عصبانیت گفت : فقط یه کلمه بگو...رفت و آمدهایی که با زن من داشتی از سر عشق و دوستی بوده ؟
دلربا نگاه نگرانش را به لبان سهیل دوخت ، سهیل در جواب دادن کمی مکث کرد سپس با تحکم گفت : نه...
اکنون چهره بهرام کمی آرام تر به نظر می رسید ، دستانش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت : پس میخوای بگی همه اون صحبت هاتون پای تلفن ساختگی بوده؟
- بله...
سهیل این را گفت و به دلربا نگریست ، دلربا با بغض گفت : حالا باورت شد من بهت خیانت نکردم؟
بهرام به پشت برگشت و گفت : باورم شد...
دلربا نفس آسوده ای کشید و گفت : حتی سعید هم از این موضوع با خبر بود...اون خودش به ما یاد می داد چطور رفتار کنیم تا تو شک کنی...
سهیل در ماشین را باز کرد و گفت : خانمتون یکی از سنگین ترین دانشجویان کلاس ماست اقای آریایی...دخترایی به اسم دانشجو سر کلاس ها نشستن که در مقایسه با اونها خانم شما یه فرشته ست...نذارید دیگران با دروغ هاشون این فرشته رو از شما بگیرن...
سهیل این را گفت و از ماشین خارج شد و رفت . دلربا به صندلی جلو آمد و گفت : حالا چی میگی؟
- چی باید بگم...
- نمی خوای سعید رو بخاطر دروغ هاش تنبیه کنی؟
بهرام به سمت دلربا چرخید و گفت : آخه چرا اون باید دروغ بگه؟!
دلربا نگاه غمگینش را به بهرام دوخت و گفت : آخه سعید از من کینه به دل داره...
- اونوقت چرا؟!
- چون...چون...
دلربا در جواب دادن تردید کرد نمی دانست باید حقیقت را درباره گذشته به بهرام بگوید یا نه...
بهرام کنجکاوانه به دلربا نگریست و گفت : چرا حرف نمی زنی؟
دلربا آهی کشید و گفت : چون...چه جوری بگم...
بهرام تقریبا سرش فریاد کشید : چرا از تو کینه داره؟!!
تمام بدن دلربا با شنیدن فریاد بهرام از ترس لرزید ، من من کنان گفت : چون من ...من به خواستگاریش...جواب رد دادم...
نگاه بهرام روی چهره شرمسار دلربا خیره ماند ، گویی هضم این مسئله برایش سخت بود با تعجب گفت : چی ؟ چی گفتی؟! خواستگاری...؟ کِی؟!
دلربا با صدایی که رو به خاموشی می رفت گفت : قبل از اینکه تو رو ببینم....
- میخوای بگی...سعید قبل از من خواستگار تو بود؟!!
دلربا به چهره پریشان بهرام نگریست و چیزی نگفت...

ادامه دارد...

- جواب بده دلربا...
دلربا با اندوه خاصی گفت : اره...اون خواستگار من بود...چشمش دنبال من بود...ولی من...هیچوقت بهش علاقه نداشتم...من دوستش نداشتم...
- چرا بمن نگفتی؟
- چی رو باید بهت می گفتم؟ اینکه عزیز ترین دوستت هم خواهان منه؟ واقعا دوست داشتی اینو بشنوی...؟!
بهرام با ناراحتی گفت : با اینکه هیچوقت از شنیدنش لذت نمی بردم...با اینکه عصبی و دمدمی مزاجم می کرد...ترجیح می دادم این موضوع رو زودتر بهم می گفتی...
- حالا که فهمیدی...
- آره...ولی نفهمیدم چرا شخصی مث سعید که با یک اشاره هر دختری حاضره به همسری ش دربیاد باید بخاطر جواب رد تو کینه به دل بگیره...
- چون...چون...هنوزم بمن علاقه داره...
بهرام با عصبانیت خندید و گفت : مسخره س...
- واقعیت داره...اگه هم باورت نمیشه می تونی بری و از خودش بپرسی...برای اینکه خیلی از چیزهای دیگه واست روشن بشه...بهتره بدونی که همین دوست شما موقعی که تصادف کرده بودی و باید همراه و یاور تو می بود جلوی منو توی دانشگاه گرفت و با بی شرمی ازم خواست از تو جا بشم و با اون...
- بسه دلربا...نمی فهمم، چرا میخوای سعید رو پیش من خراب کنی؟!!!
- حرفهای من عین واقعیته...
- متاسفم نمی تونم باور کنم که سعید ازت خواسته زندگیتو با من تموم کنی...
- آره...باورش واسه تو سخته...می دونی چرا بهرام؟ من بهت میگم...چون همه چی تو توی اون خلاصه میشه....واسه رفاقتت با اون بیشتر از من ارزش قائلی...حتی...حتی حرفهای اون رو راحت قبول می کنی ولی وقتی نوبت من میرسه برای اثبات حرفام باید شاهد و دلیل و مدرک بیارم...
- دلربا متوجه ای داری چی میگی؟
دلربا گریه کنان گفت : موضوع اینه که متاسفانه سعید روی تو نفوذ داره....افسار اختیار تو رو اون بدست گرفته...
- این حقیقت نداره...هیچکس روی من نفوذ نداره...
- پس چرا وقتی که زنگ زد و بهت گفت دارم بهت خیانت می کنم...راحت پذیرفتی...؟!
-چی؟!
دلربا اشک هایش را پاک کرد و گفت : اون روز که برای اولین بار سعید به خونه زنگ زد و گفت که دارم بهت خیانت می کنم...منم پیشش بودم و گوشی رو روی آیفون گذاشته بود...تو خیلی راحت حرفاش رو پذیرفتی...چرا؟ فقط واسه اینکه تابحال ندیده بودی دروغ بگه...چون اون در نظر تو مظهر صداقت و وفاداریه...ولی باید بگم متاسفانه این دوست تو ، پست ترین موجودیه که تا بحال دیدم...
- بسه دلربا...
- چرا بذار بگم...نکنه تحمل شنیدنشو نداری؟
بهرام دستان لرزان دلربا را در دست گرفت و گفت : باشه...باشه دلربا...من میرم پیش سعید و ازش میخوام واسه اینکارها و دو بهم زنی هاش یه جواب قانع کننده بهم بده...اگه تو راست میگی حتی دیگه باهاش رفت و آمد نمی کنم...فقط بخند...باشه؟ توی این چند مدت کارمون فقط گریه و دعوا بوده...مگه ما چند سالمونه؟ من و تو خیلی جوونیم...پس بهتره از زندگی لذت ببریم...حالا هم همه چی رو فراموش کن...بهتره بریم خونه...
دلربا دستان گرم بهرام را فشرد و برآنها بوسه زد سپس ماشین را روشن کرد و به سمت خانه راهی شدند...
وقتی به خانه رسیدند ، دلربا به بهرام کمک کرد تا روی کاناپه بنشیند سپس به آشپزخانه رفت و دو تا شربت خنک درست کرد و دوباره به سالن برگشت ، یکی را بدست بهرام داد و دیگری را خودش برداشت ،جرعه ای از شربت نوشید و گفت : بهرام...پات چطوره؟
بهرام نگاهی به پاهایش انداخت و گفت : خیلی بهتره...
- وقتی دیدم روی دو تا پات وایستادی...خیلی خوشحال شدم...بهرام کی مثل قبل میتونی راه بری؟
بهرام آهی کشید و گفت : نمی دونم...الآن یه چند قدم می تونم بردارم....ولی زود خسته میشم....
- فکر کنم باید جلسات فیزیوتراپی رو منظم بری...
- تنها برم...؟!
- خودم می برمت...
- نمی خواد...همینکه منو توی رویا می بری کافیه...
دلربا خندید و از جای بلند شد و کنار بهرام نشست ، بهرام دست در خرمن موهای روشن دلربا کرد و صورت او را به صورتش نزدیک کرد زمزمه کنان گفت :
- دلربا...دلم واست تنگ میشه...حتی وقتی پیشمی...
دلربا سر بهرام را بالاآورد و گفت : پس یادم باشه همیشه پیشت باشم...چون من دوس دارم مرد خوشتیپی مث تو دلتنگم باشه...
بهرام خندید و بوسه ای شیرین از لبان قلوه ای دلربا گرفت ، دلربا دستش را پشت گردن بهرام حلقه کرد و بوسه هایی کوتاه بر گردن او زد خواست او را محکم تر در آغوش بکشد که صدای زنگ تلفن آن ها را از آن حالت عاشقانه بیرون آورد...

ادامه دارد...

- کی می تونه باشه؟!
بهرام این را گفت و به تلفن نگریست.دلربا از بهرام جدا شد و به سمت میز تلفن رفت ، گوشی را برداشت و گفت : بله...بفرمایید...
صدای سوت زدن مردی را شنید ، اخمی کرد و جدی گفت : کیه؟ با کی کار داری؟!
صدای سوت زدن رو به خاموشی رفت و بعد گویی کسی در آنطرف خط کاغذی را مچاله کرد ، آنقدر صدا واضح و شفاف بود که دلربا با عجله گوشی را سرجایش گذاشت و با ترس به بهرام نگریست ، بهرام که متوجه حال او شده بود با تعجب گفت :
- چیه؟! چی شده؟
دلربا یکبار دیگر به تلفن نگریست سپس آرام به سمت بهرام آمد و گفت : مزاحم بود...
بهرام با تعجب گفت : مزاحم؟! ما که مزاحم تلفنی نداشتیم...
دلربا روی کاناپه روبروی بهرام نشست و دستش را زیر چانه گذاشت سپس با شکایت گفت :
- از این آدمهای بیمار بود...کاغذ مچاله می کرد...
- کاغذ؟!
- آره...خیلی ترسیدم...انگار یکی داشت گلوی منو فشار میداد...
- دلربا...بی خیال...گریه نکن...
دلربا چشمانش را بست و سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد ولی واقعا عصبی بود کوچکترین چیزی باعث رنجش خاطرش می شد و در این میان تنها نیاز به حمایت و عشق بهرام داشت . بهرام که وضعیت او را درک کرده بود ، لبخند مهربانی زد و گفت :
- دلربا...؟
دلربا با چشمان متورم و خون آلودش به او نگریست و بی حوصله گفت : چیه؟
بهرام خندید و گفت : میشه بگی جانم...؟
دلربا با تعجب گفت : چی؟!
- هر وقت اسمتو صدا کردم بگو جانم...
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : جانم...
بهرام به جلو خم شد و گفت : دوس داری بریم مسافرت؟
دلربا خندید و گفت : من که از خدامه...
- بریم شمال؟

توی هتل بمونیم...؟!
-میریم ویلا... ویلای خودمون...
- منظورت ویلای مامان ایناته؟
بهرام ابرویی بالا انداخت و گفت : من و مامانم چه فرقی داریم...؟
- خیلی فرق داره...مامانت منو دوس نداره...
بهرام با شیطنت خندید و گفت : من که دوست دارم...
دلربا لبخند ملیحی زد و بلند شد و بسوی بهرام رفت ، زیر پای او نشست و گفت : ببینم چه فکری توی سرته ؟
بهرام خندید و گفت : هیچی...از این خونه خسته شدم...میخوام یه مدت با هم بریم بگردیم...
- تا وقتی خوب نشدی لازم نکرده...
- چیه؟ می ترسی مجبور بشی کولم کنی؟
دلربا خندید و گفت : آخه تو هیکل رو من چه جوری روی کولم بگیرم...؟!
- باشه...نمی خواد کولم کنی...من قول میدم پسر خوبی باشم و روی پاهای خودم بایستم...
- نمی خواد قول بدی...تو جلسه فیزیو تراپی رو برو...اونوقت فکر سفر رفتن باش...تازه ، تو که کلید اون ویلا رو نداری....چه جوری می خوای بری؟ نکنه میخوای از دیوار بپری...
بهرام با غرور گفت : نه...مثل یه جنتلمن وارد ویلا میشم...
- اونوقت چه جوری؟!
- با کلید...
دلربا محکم بر پیشانی اش زد و گفت : تو که کلید رو نداری...
بهرام خندید و گفت : مش سلیمون رو که دارم..!!
دلربا از اینکه بهرام آنقدر روی سرایدار پیر ویلا حساب باز کرده بود خنده اش گرفت و گفت :
- واقعا که...
و بلند شد تا به آشپزخانه برود که بهرام دستش را محکم گرفت و با نگاهی عاشقانه گفت :
- کمکم می کنی برم توی اتاق خواب...؟
دلربا لبخند مهربانی زد و زیر بقل او را گرفت و کمکش کرد تا به اتاق خواب برود ، وقتی بهرام روی تخت نشست دلربا تقریبا از خستگی روی تخت دراز کشیده بود ، بهرام کنارش دراز کشید و مشغول نوارش موهای خرمایی رنگش شد سپس با کنجکاوی گفت :
- دلربا...؟
دلربا همانطور که چشمانش را بست بوده ، لبخند کمرنگی زد و در جواب با ناز گفت : جانم...؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : تو دوستی به نام یوسفی داری؟
دلربا چشمانش را گشود و با تعجب به بهرام نگریست سپس گفت : بهناز؟ بهناز یوسفی منظورته...؟!
بهرام سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد و منتظر شد تا دلربا چیزی بگوید ، دلربا به سمت بهرام برگشت و گفت :
- ببینم....تو بهناز رو از کجا می شناسی؟!
بهرام مکثی کرد سپس در پاسخ گفت : اتفاقی امروز با هم آشنا شدیم...
- ازش خوشم نمی یاد...
- چطور؟
- هیچی...فقط یه خورده جلف و لوسه...
- ولی به نظر می اومد خیلی با تو صمیمیه...
- آره...اوایل با هم صمیمی بودیم...ولی یه مدت که حرکاتشو زیر نظر گرفتم...فهمیدم که...
- چی فهمیدی؟
دلربا دستش را لای موهای سیاه بهرام فرو برد و پشت موی او را در دست گرفت سپس با نفرتی که در صدایش موج می زد گفت :
- فهمیدم که اون یه اغواگره...
بهرام با تعجب گفت : اغواگر؟!
- آره دیگه...از این زنایی که واسه مردا عشوه و غمزه میان تا تصاحبشون کنن...
- یعنی واقعا اینطوریه؟!!
دلربا اخمی کرد و گفت : ببینم بهت چی گفت ؟
بهرام خندید و گفت : چیز خاصی نگفت...
دلربا با دلخوری گفت : اصلا چرا باهات حرف زده؟
بهرام دردمندانه گفت : نکنه حسودیت شده؟
دلربا نگاه نگرانش را به چشمان سیاه و وحشی بهرام دوخت و گفت : آره...خیلی حسودیم شد...