رمان گمشده در زمان
نگاهم به در خیره شد. یه پسر جوان و برازنده حدودا سی ساله و خورده ای با سری پایین وارد شد.
طبیب یا ا... گفت و رو به عزیز کرد و گفت: سلام عزیز خانم. حال شما؟
نگاهی به سر تا پاش انداختم. کت و شلواری قهوه ای پوشیده بود. مدلش قدیمی بود اما معلوم بود برای خودش آخرِ مده.
عزیز-علیک سلام پسرم. خدارو شکر ما هنوز زنده ایم. مادر خوبه؟
طبیب- خدارو شکر خوبه. ایشالا همیشه سایتون بالا سر ما باشه.
عزیز با دست اشاره ای به من کرد و گفت: برای این دخترم پی ات فرستاده بودم.
بعد
نگاهی با افتخار به پسره کرد و بعد روش رو به من کرد و گفت: این آقا بیژن
طبیب حاذقیه. از همسایه های ما هستند. از بچگی عین پسرهای خودم دوستش
داشتم.
آقا بیژن با لبخندی گفت: حق مادری به گردنم دارید. همینطور که تعارف تیکه پاره می کردن منم راحت زل زده بودم بهش. پسر
برای اولین بار نگاهم کرد. برای یه لحظه نگاهم رنگ شرم گرفت. ولی اون با
چشمانی جدی که آدم رو تحت تاثیر قرار می داد به من خیره شد.
آقا بیژن-سلام خانوم
همینطور نگاهش کردم و آروم سرم رو تکون دادم. پسر با تعجب یکی از ابروهایش رو بالا انداخت.
عزیز-
پسرم این دختر نمی تونه حرف بزنه. من ماجرای آوردنش به خونم رو هم برای
خانم والده ات تعریف کردم. فکر می کنم این دختر مادرزادی نمی تونه حرف
بزنه. ای خدا شکرت ، دختر به این مقبولی همچین عیبی داره. . .
دکتر رنگ نگاهش عوض شد و لبخندی به روم زد. اومد کنارم نشست .عزیز و ملیحه از اتاق رفتند بیرون تا برای پذیرایی از دکترشون وسیله بیارن. دکتر- لطفا دست چپت رو بده به من. دستمو از زیر چادر درآوردم و گرفتم سمتش. خیلی آروم دو انگشتش رو گذاشت روی نبضم. فاصله ی بینمون کم بود.سرم رو گرفتم بالا و شروع کردم به دید زدنش. قیافه ی خوبی داشت. آخ آخ باز اون ذات پنهونی من داشت بیدار می شد.چادرم روی سرم کمی عقب رفته بود و چون دستم بیرون بود جلوش هم باز شده بود. پیرهن و قسمتی از یقه و گردن سفیدم از زیر معلوم بود. منم هیچ تلاشی برای کشیدن به جلوش نکردم. پسرِ سرش پایین بود. ناغافل سرش رو بالا گرفت و با نگاهش غافلگیرم کرد. با اینکه کلا دختر نترس و جسوری بودم ، اما یهو جا خوردم. قلبم شروع کرد به تند تند زدن. اونم همینطور که زل زده بود توی چشمام گفت : فشارت هم خوبه البته غیر از الان. . . خون به صورتم دوید. . . مسخره . .که چی اصلا ! دکتر دستش رو برداشت و نگاهی دقیق به صورتم که کمی از موهای جلوم هم ریخته بود بیرون کرد. از نگاهش معذب شدم و چادرم رو کشیدم جلو. دکتر- هااا کن و زبونتم بیار بیرون. همیشه از اینکار بدم میومد، با اکراه دهنم رو باز کردم. سرش رو بیشتر کرد سمت دهن نیمه بد بوی من. کمی نگاه کرد. کمی بالا پایین و نگاه کرد بعد اخماش یهو رفت تو هم. -ای خاک بر سرم،حتما از بس دهنم بو میده حالش به هم خورده.اصلا به درک. مریضا که نباید دهنشون بوی گلاب بده که . . . دهنم رو اروم بستم. هنوز به دهن نیمه بستم نگاه می کرد. بعد مسیرش و تغییر داد و با اخم خیره شد به چشمهام. همون موقع عزیز و ملیحه با هم وارد اتاق شدند . دکترِ هم یهو خودش رو جمع کرد و اون طرف تر از من نشست. ملیحه جلوی دکتر چایی و قندون ، عزیز هم بشقابی از میوه گذاشت. دکترِ استکان چایی اش رو برداشت. عزیز-آقابیژن حال این دختر چطوره؟ یادم رفت که بگم دیشب تب کرده بود منم تا نزدیکای سحر پاشویه اش کردم تا تبش بخوابه. دکتر چایی اش رو نزدیک دهنش گرفت و گفت: حالش خوبه ، فقط کمی ضعیف شده که باید حتما استراحت کنه . . . کمی مکث کرد،چایی اش رو سر کشید اما از بالای استکان چشمهاش رو ریز و یه نگاه تیزبینانه بهم کرد. جوری نگاه می کرد که انگار بخواد دست یکی را رو کنه. از نگاهش دلهره بدی بهم دست داد. . . . و استکان رو گذاشت روی نعلبکی و دوباره ادامه داد . . و همینطور غذاهای مقوی و خوشمزه ی شما رو هم بخوره دیگه هیچ مشکلی نداره. -از خود راضی فکر کرده کیه، همچین نگاه می کنه انگار اجدادش باباقوری بوده . . . آخه یه بوی دهن ناقابل که اینقدر نگاه نداره . . . با اینکارش حرصمو درآورد شدید. . دیگه سرم رو انداختم پایین و به بقیه حرفهای معمولی و تعارفاتشون گوش کردم. کمی که گذشت دکتر قصد رفتن کرد و با بدرقه ی دیگران رفت سمت در. لحظه ی آخر که اومد با من خداحافظی کنه من با چهره ای درهم سرم رو به نشونه خداحافظی تکون دادم. تعجب رو دیدم تو چشمهاش اما محلی ندادم. حتما فکر کرده با یه لبخند مکش مرگما بدرقه اش می کنم. بچه پرووو . .
بعد از رفتن دکتر ، تو اتاق تنها شدم. تنها بودن مصادف بود
با فکر و خیال.از وقتی اومدم به این محیط عجیب بس که افکار درهم و برهم
کرده بودم ، دیگه مغزم کار نمی کرد. از توی اتاق موندن دیگه خسته شده بودم.
دیگه باید از این حالت بیرون میومدم. تصمیم گرفتم بیشتر از اوضاع اطرافم سردر بیارم.
حواسم رو پرت محیط کردم.سرم رو گرفتم سمت پنجره. از بیرون صداهای درهم و
برهم زنونه میومد.از جام بلند شدم ، کمی رخت خوابم و مرتب کردم و رفتم داخل
راهرویی شدم که متصل به چندین اتاق بود. در ورودی هم باز بود. هوا این
موقع روز عالی بود. آفتابی که به چشم می خورد نشون دهنده ی دم دمای ظهر
بود.
وارد ایون شدم. یه نفس عمیق کشیدم. یهو دلم خواست حالا که حالم امروز بهترِ دیگه فکر نکنم.
چشمامو بستم و با اراده تو دلم گفتم:
-افکار منفی ممنوع . . فردا به همه چیز فکر کن.یه امروز رو آرامش داشته باش سر جدت.
چشمهامو باز کردم و بازدمم رو محکم فوت کردم بیرون. با این کار حالم خیلی بهتر شده بود.
با دقت به اطرافم نگاه کردم. توی ایوانی که ایستاده بودم، با چند تا پله می
رفت توی حیاط. عزیز و ملیحه با دو تا خانم دیگه مشغول پخت و پز بودند. زیر
نور خورشید رخوتی خاصی بهم داده بود.نگاهم رو از اونا گرفتم، تا همه جا رو
هم یه دیدی بزنم . آروم رفتم جلوتر و روی اولین پله نشستم.
یه باغ بزرگی روبروم بود پر از دارو درخت. به غیر از این خونه که توش بودم،
دو تا خونه دیگه یکی سمت راست خونه عزیز و دیگری سمت چپ بنا بود. خونه
هایی تقریبا بزرگ اما با مصالحی بسیار ساده و قدیمی. .
-خدایا چقدر تفاوت !!
سرم رو گرفتم سمت آسمون، تنها شباهتی که در حال حاضر به چشم می خورد آسمون
صاف و همیشه آبی بالای سرم بود که بهم امید و نویدی شیرین و دلچسبی می داد.
بعد چند دقیقه ای عزیز منو دید.
عزیز-دختر جان کی آمدی اینجا ؟
با انرژی که از آسمون گرفتم، با لبخندی رومو کردم سمت عزیز.
ملیحه-شربت می خواهی برایت بیاورم؟
سرم رو با همون لبخند به علامت نه تکون دادم.
ادامه دارد . . .
**** قدم زنون رفتم سمتشون. اون دو تا خانم دیگه هم ، همزمان سرشون رو به سمتم گرفتن و منو نگاه کردند. منم برای ادای احترام سرم رو به سمتشون تکان دادم. یکیشون تقریبا لاغر بود و چهره خوبی داشت و دیگری تپل با قدی کوتاه که اونهم صورت گرد و پف دارش مهربون می زد. هردو روسری سرشون بود که از پشت گره زده بودن و پیرهن و شلوار نخی گشاد پوشیده بودند. هردو با خوشرویی جواب سلام من رو دادن و با کنجکاوی سر تا بالای من رو نگاه کردن. از طرز نگاه خیره شون خوشم نیومد، یه جورایی معذبم می کرد. البته باید بهشون حق بدم چون من غریبه ، مهمون ناخونده ی خونشون شده بودم. عزیز که انگار فهمید من معذب شدم گفت: ملیحه سفره را پهن کن که وقت آمدن مردهاست. ملیحه- چشم عزیز. اون دو تا خانم هم دست از نگاه کردن برداشتن و دوباره مشغول کارشون شدن. عزیز سر حوض نشسته بود و به من گفت: چرا دختر جان از جات بلند شدی ؟ البته بهتر که آمدی بیرون، حال و احوالت هم عوض می شود. بیا کنار من بنشین. خدا را شکر رنگ صورتت هم دیگر زرد نیست. با دست کنار خودش روی لبه ی حوض رو نشونم داد. نگاهم افتاد به حوض. یه حوض تقریبا بزرگ با عمقی کم. حوض خیلی تمیز بود و معلوم بود که تازه آبش رو عوض کردن . یه هندونه ی بزرگ هم توش انداخته بودن که داشت وسط حوض قل می خورد. نشستم رو لبه ی حوض و دستم رو کردم تو آب. یاد خونه ی مادر جونم مادر مامانم افتادم. خدا بیامرزتش بچه بودم که می رفتم خونشون. یه خونه کوچیک با یه حوض نقلی. حوضی که همیشه خالی از آب بود. تابستون ها که می رفتیم اونجا، من و فرشید دریچه اش رو می گذاشتیم و شیرش رو تا ته باز می کردیم تا پر از آب بشه، بعد با دو تا کاسه ملامین کوچیک به جون هم میوفتادیم و مراسم آب پاشی رو اجرا می کردیم و حسابی هم رو خیس می کردیم. اینقدر بازی می کردیم که شرت هامون هم خیس خالی می شد چه برسه به بلیز و شلوارامون. . یادش بخیر، بعدش هم صدای مامان در میومد هم صدای زن دایی. اما خدابیامرز مادر جون پشت ما در میومد و نمی گذاشت مامانینا زیاد دعوامون کنن. همیشه می گفت عاشق صدای خنده ی بچه هاست. عشق می کرد وقتی صدای خنده و جیغ ما رو می شنید. صدای خنده های کودکانه ی فارغ از دنیام ، چشمهای مهربون مادر جون و نگاه نگران مامان جلوی چشمام جون گرفت. دلم خیلی گرفت. یه آهی از ته دلم کشیدم و روم رو از حوض گرفتم. . .
اما دیدم کسی پهلوم نیست! اینقدر رفتم بودم تو فکر که نفهمیدم بقیه کجا رفتن !! یه
نگاهی به روبروم کردم، سمت چپ پله های ایون دو تا تخت چوبی بود که به هم
چسبونده بودنش تا بزرگتر شه، روش هم یه گلیم ساده بود و یه قلیون کهنه با
دوتا ظرف حصیری خالی بود. مشخص بود که شب های تابستون همگی اینجا دور هم
جمع می شن و شب نشینی دارن. یهو دلم غنج رفت. من
همیشه آرزو داشتم با خانواده ام و فامیلام از این شب نشینی ها داشته باشم.
گاهی دوستام از این دوره همی ها رو با آب و تاب برام تعریف می کردن. منم
وقتی می شنیدم همش به مامانم غر می زدم که چرا ما با فامیلامون از این
برنامه ها نداریم؟! نمی دونستم این چیزها، که
دست مامانم نبوده، فامیلی که کم جمعیت و سرد باشه هیچ جوره نمی شه اینجوری
جمعشون کرد. همین جوری هم سالی یکی دوبار به زور هم رو تحمل می کردن چه
برسه به دوره های هفتگی. خدابیامرز تا زمانیکه مادر جون زنده بود همه به
خاطر اون ماهی یکبار به زور جمع می شدن بعد اون خدابیامرز دیگه دیدار ها شد
سالی یکبار اون هم موقع عید دیدنی فقط به صرف عصرونه !! ملیحه-خانم.. خانم.. سرمو سریع گرفتم سمتش. روی ایون ایستاده بود. ملیحه-چند
بار صداتون کردم متوجه نشدین.سفره را انداختیم. عزیز گفتند صداتون کنم.
دیگه کم کم مردها برای ناهار پیداشان می شود. بفرمایید داخل. از
جام بلند شدم و رفتم دنبال ملیحه. نرفتم توی اتاقی که بودم چون هم گشنه ام
بود و هم کنجکاو شده بودم و دلم می خواست جاهای دیگه خونه رو دید بزنم .کل
خونه از در ورودی یک راهرو بود که چند تا در بهش باز می شد، یکیش اتاقی
بود که من توش بودم ولی درهای دیگرو ندیده بودم. برای همین پشت ملیحه وارد
اولین اتاق شدم. ملیحه وارد شد و رفت به کمک اون دو تا خانم برای چیدن
سفره. قبل از اینکه وارد بشم توی درگاهی ایستادم
و نگاهم افتاد به دور تا دور اتاق. . یه اتاق بسیار بزرگ که می شد اسمش رو
گذاشت پذیرایی. دور تا دور فرش بود و پشتی. با چند تا طاقچه که روش پر از
شمعدونی های بزرگ بود. یه سفره بزرگ هم روی زمین انداخته بودن و وسایل غذا
هم روش گذاشته بودن. عزیز هم اون بالا سر سفره نشسته بود. عزیز که راحت به پشتی که معلوم بود مخصوص خودشه تکیه داده بود گفت: به
چی نگاه می کنی دختر؟ چرا دم در ایستادی ؟خجالت نکش بیا بشین با ما غذا
بخور.مردها دیگه میان الان.زود برو چادر رو بپوش بیا سر سفره .وقتی با گیجی
نگاهش کردم گفت: -چادر ؟!! تو اتاق برات چادر گذاشتم برو سرت کن. -ای
بابا اینقدر بدم میاد زوری بهم بگن حجاب بذار !! لباسم به این گشادی
روسریم سرم هستش . . . اصلا بلد نیستم چادر سرم کنم اون هم موقع غذا خوردن ! لبم ناخودآگاه کمی جمع شد.خدارو شکر کسی قیافمو ندید. - انگار فعلا نمی شه با این ها یکی به دو کرد. سرم
رو بی حوصله انداختم پایین و رامو کج کردم و رفتم تو اتاقم. نگامو انداختم
دور اتاق. روی زمین تو گوشه ی اتاق یه پارچه ی سرمه ای تیره تقریبا کهنه
بود. برش داشتمش و رو سرم انداختم. -این دیگه چیه آخه. از این زشت تر نبود بدن به من که بپوشم. چرا یه بویی می ده؟ ! ای خدا می دونم که داری مجازاتم می کنی !! نشستم روی زمین و خیره شدم به پارچه ی بدترکیب چادرِ.
**** ساناز- رژین یادته که فردا مهمونیه تولد لاله ست ، میای که ؟! -آخر نگفتی کیا میان؟ چه ساعتیه؟ ساناز-
مهمونی قاطیه، فامیلا و دوستاشن، به هر کی هم رسیده گفته، دوستای زبان هم
همه هستن ، اونام خیلی باحالن. . .خودش گفت 5 شروع می شه تا 12. به خدا
خیلی خوش می گذره . بریم رژین ؟ -ایـــــول ، پایه ام حسابی. فقط دو تا مشکل دارم. یکی اینکه نمی دونم چه جوری دایی رو بپیچونم دومیشم لباسه . لباس ندارم! ساناز-دایی رو وِلش اون که اصلا کاری بهت نداره،بیخودی نگران نباش! -چرا
پرت و پلا می گی؟ دایی به این چیزا حساسه! باید خودم یه بهونه خوب جور کنم
تا بتونم تا اون موقع شب بیرون باشم. . . راستی یادم رفته بود بهونه رو
دارم . . . می دونی که مثل همیشه بهونه ی خوب من چیه؟! ساناز چشمکی زد و گفت: پس فردا تو موسسه امتحان زبان دارم و چون تو زبانت خوبه میای به من کمک می کنی برای امتحانم! -خدایی خیلی ضایعست . . اما هر بار اینقدر خوب بازی می کنم که بدون هیچ سوالی اوکی میدن. ساناز-خوبه
حالا . . همچین می گی هر بار انگار 100 بار گفتی! فقط دو سه بار گفتی !
شبم زودتر با آژانس میایم خونه ما تا ایشالا آقا فرشید که میاد دنبالت
مشکوک نشه! -نیشتو ببند، صابون به دلت نزن ممکن نیادش. ساناز-بی خیال دیگه من رفتم، راستی خیلی خوشگل نکن می خوام من بدرخشم تو مهمونی! -باشه عسیسم، تو همیشه خوشگلی! بعد
از قطع تلفن شروع کردم به فکر کردن در مورد مهمونی لاله. لاله یکی از
دوستای کلاس زبان ساناز دوستم بود و چون ساناز تو بیرون رفتناش با اونها
منم با خودش می برد برای همین باهام آشنا شده بودن و هر چیزی که می شد
دعوتم می کردن .
*** عصرش رفتم خرید تو پاساژ
تندیس. اینقدر گشتم تا تونستم یه پیرهن شب خوشگل و کفش و کیف ستش رو بخرم.
قیمت ها سرسام آور بود اما اصلا برام اهمیت نداشت ، مهم این بود که بهترین
باشم. برای لاله هم یه ست مارک خیلی خوشگل جواهرات بدلی گرفتم. وقتی
برگشتم خونه بعد از سلام به دایینا رفتم تو اتاقم.از ذوقم خریدا رو گذاشتم
رو تختم و با سلیقه همرو چیدم . بعد از نیم ساعت شیده جون صدام کرد برای
شام. رفتم سر میز شام. باید همونجا مسئله رفتنم و
به دایی می گفتم. بهترین موقع برای گفتن زمان صرف شام بود. چون همه دور هم
جمع بودیم . بعد شام اصولا یا می رفتن تو اتاقاشون یا پای تلویزیون. بعد حدود یک ربع رومو کردم به دایی و با لحنی بی تفاوت گفتم: دایی فردا عصر من میرم خونه ساناز دوستم. پس فردا امتحان زبان داره می رم که بهش درس بدم. دایی ظرف سالاد رو برداشت و گفت: مگه بلد نیست خودش، این همه پول کلاس می ده که برای امتحانش تو بری کمکش؟ این قدر حرصم می گیره دایی اینقدر تیز بازی در میاره !! کمی از دوغم رو خوردم و با لحنی خیلی عادی گفتم: -منم
زیاد حوصله ندارم، اما خیلی اصرار کرد. زبان هم دوست نداره به خاطر
مامانشه که به زور میره. گفت اگه امتحانش رو نمره کم بیاره مجبوره دوباره
اون سطح رو بگذرونه. گناه داره، سخته واسش. دایی که همین طور سالاد می خورد گفت: -باشه برو، فقط چرا صبح نمیری؟ اینقدر کفری شدم که اگه الان لیوان دوغم رو بکوبم زمین حالم سرجاش نمیاد!! آخه چرا اذیت می کنی؟! با آرامش ساختگی گفتم: -صبح با مامانش می ره بیرون. یعنی
اگه دایی باز بخواد بامبول دربیاره و بگه چرا روز قبل امتحان می ره بیرون،
دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم و یه چیزی می پرونم که همه چیز خراب می شه
!! دایی کمی مکث کرد و گفت: -برو ولی برای شام برگرد خونه. تو دلم قند آب شد از اوکی دادنش. اما باز حفظ ظاهر کردمو گفتم: -مامانش به زور نگهم می داره.بعدشم نمی شه که مجانی به دخترش درس بدم بعد گشنه و تشنه بیام خونه! دایی خندید و گفت: حقا که به خودم رفتی. برو ولی شب دیر نیا، به فرشید هم زنگ بزن بگو بیاد دنبالت. -چشم دایی جون.
ادامه دارد . . .
صبح دیر از خواب پا شدم. شب قبلش از هیجان رفتن به مهمونی
دیر خوابم برده بود.وقتی رفتم پایین، دایینا خونه نبودن. شیده جون رو یخچال
زده بود رفته عیادت دوستش عصر برمی گرده.فرشید هم صبح زود رفته بود
دانشگاه. بعد خوردن چند تا لقمه ی به اصطلاح صبحونه ، سریع جستم تو حموم.
یه عالمه کار داشتم، باید یه حموم حسابی می رفتم. . .
بعد
چهل و پنج دقیقه ، حوله لباسیم رو پوشیدم و از حموم اومدم بیرون. وسایلی
که می خواستم بردارم برای مهمونی رو ، از تو کمدم برداشتم. شروع کردم به چک
کردن وسایلی که می خوام ببرم. لباس . . کفش . . جوراب ساپورت . . کیف . .
لوازم آرایش . . بدلیجات . . عطر . . کادوی لاله . .
از خستگی نشستم روی پاتختیم، نیم ساعت برای جمع کردن این وسایل، دور خودم می چرخیدم !!
همینطور که چشمام رو وسایلم دور میزد:
-فکر
کنم همه چیزو برداشتم.دلم نمی خواد وقتی می رم چیزی رو جا گذاشته باشم. .
اینجور که معلومه باید کامیون کرایه کنم! تختم دیگه جای سوزن انداختن
نداره!
تنها کیفی که جادار بود کیف کولیم بود.همه رو با نهایت دقت گذاشتم تو کیف کولیم. . .
دیگه
خیلی داشت دیر می شد و من هنوز ناهارم نخورده بودم. با همون حوله ای که
تنم بود رفتم آشپزخونه. تنها بودن تو خونه این مزیت رو داره که هر چی دوست
دارم می تونم بپوشم!!
ناهارم که شام دیشب بود رو گذاشتم تو ماکرو ویو. تا گرم شدن غذام نشستم روی زمین. شروع کردم به طراحی ناخن های سرمه ای خوشگلم .
***
بعد از ناهار سریع لباسام رو پوشیدم و یه آژانس گرفتم به مقصد خونه ساناز.
توی ماشین موبایلم زنگ خورد. سریع جواب دادم :
-جانم ساناز. . . نزدیکم دارم میام . .
-علیک سلام عزیزم. . هول نشو . . اومدی زنگ بزن منم بیام پایین، با همین ماشین بریم آرایشگاه. وقت گرفتم. ممکنه دیر شه
***
محبوبه خانم - عزیزم حالا می تونی خودت رو ببینی.
چشمهامو باز کردم، از روی صندلی خوابیده مخصوص آرایش بلند شدم و رفتم سمت آینه.
از تو آینه به خودم نگاه کردم.
. . . wow- مرسی . . .
نمی
تونستم چشم بردارم از خودم. پوست روشنم می درخشید . . پشت چشمهامو سایه
دودی زده بود و انتهای سایه رو کشیده بود ، واسه همین چشمهای درشتم به جالت
گربه ای دراومده بود . . لبای کوچولو و قلوه ایمو با یه رژ کالباسی خیلی
براق به شدت خوش فرم کرده بود. در وهله اول وقتی کسی به صورتم نگاه می کرد
اولین چیزی که می دید جادوی چشمهای کشیده ام بود اما وقتی به لبم می رسید
دیگه دلش نمیومد از نگاه کردن به لبام دل بکنه. . . چی شده بودم. .
البته
با آرایشی که کرده بود روی صورتم، سنم رفته بود بالا. اما خدایی خیلی محشر
شده بودم. قبلش به محبوبه خانم آرایشگر گفته بودم با دست باز آرایشم کنه.
از آرایش دخترونه اصلا خوشم نمیومد.
ساناز با مادرش همیشه میومد این آرایشگاه. با دیدن صورتم فهمیدم تعریفهای ساناز بیخود نبوده، محبوبه خانم کارش حرف نداشت !
ساناز لباس پوشیده و آماده کنارم وایستاد و با خنده گفت:
-بی شرف چقدر خوشگل شدی !
برگشتم
سمتش . . ساناز بغلم دستم واستاده بود و از تو آینه نگام می کرد. موندم رو
صورتش!محبوبه خانم پشت چشمهاشو طلایی سیر کرده بود که به رنگ لباس کرم
طلاییش بیاد. خدایی خیلی تغییر کرده بود و واقعا جذاب شده بود.
رومو کردم سمت آینه و از تو آینه بهش نگاه کردم و گفتم:
-بخواب بابا ، تو که از من خوشگل تر شدی !
ساناز-تو ولی یه چیز دیگه شدی، خدایی تو خوشگل هستی اما الان یه پا شهر آشوب شدی.
با خنده لبامو غنچه کردم و براش بوس هوایی فرستادم. با این رژ نمی شد هیچکیو ماچ کرد!
ساناز-بسه جوگیر نشو ! برو تو اتاق لباستو بپوش. منم میرم به آژانس زنگ بزنم که بریم، دیگه داره دیر می شه. . ترافیکم هست.
کیفم رو برداشتم و رفتم تو اتاقی که ساناز آماده شده بود.