فصل سيزده( بازگشت ) تا صبح نفهميدم چه جوري خوابيدم از ذوق زيادم ده دفعه از خواب پريدم صبح باصداي بسته شدن در چشمامو بازکردم داريوش رفته بود ومن حتي صبحونه شو هم نداده بودم عذاب وجدان گرفتم از حالا زده بودم زير همه چي ازيه طرف ذوق ديدن محمد قلبمو به تپش مي انداخت واز طرف ديگه خبر مريضي محمد قلبمو از تپش ميانداخت محمد، محمد ،دارم مي يام... فقط صبر کن وزنده بمون سوال داريوش تو دالون هاي ذهنم رنگ باخته بود نميخواستم به روي خودم بيارم پس اون چي ؟؟؟؟ نميخواستم فکرم ومشغول کنم الان وقت فکر کردن به داريوش نبود بايد ميرفتم ............. داداشم ،تنها کسم، رو تخت بيمارستان بود ومن حتي نميدونستم که يه بار ديگه هم ميتونم ببينمش يا نه ؟؟؟ براي شب همه ءکارا روکردم ///يه خونه تکوني اساسي // حالا که دارم ميرم وجدانم قبول نميکرد که خونه زندگيشو بزارم به امان خدا حداقل ميتونستم تا لحظه ءاخر کارامو انجام بدم وزندگي رو مرتب کنم که تا چند وقت ترو تميز باشه يه خورشت کرفس توپم درست کردم وميز وقشنگ چيدم واقعا که ذات خبيثي داشتم/// حالا که اجازه داده بود برم ،خونه رو براش مرتب ميکردم وبراش خورشت کرفسي رو که ميدونستم عاشقشه وتا حالا يه بار درست کرده بودم وميزاشتم از وقتي که فهميده بودم کرفس دوست داره بااينکه خودمم عاشق اين غذا بودم ولي سمتشم نميرفتم باخودم ميگفتم به من چه ؟؟؟؟؟ وقتي ادم کلفت بي جيره مواجب ميگيره بايد فکر اينجاهام باشه +++++++++++++++ کليد که تو در چرخيد جلو دوئيدم وبانگراني پرسيدم _سلام .داريوش بليط پيدا کردي ؟؟؟ نگاهش برام عجيب بود فقط به معني اره سرتکون داد وبه سمت اطاقش راه افتاد _بيا غذا امادست ........شام يخ ميکنه ........خوشت کرفس درست کردم . همون جور که پشتش بهم بود گفت _نميخورم ميخوام بخوابم فردا ساعت 11صبح بليط داري وسايلتو اماده کن راس 9ميزنيم بيرون ) دست توي جيبش کردو يه مکث کرد برگشت به سمتم دستشو ازجيبش دراورد ................. يه پلاک زنجير بود به اسم ايراني مريم _اينو خيلي وقته که گرفتم ميخواستم ........... يه مکث کرد وادامه داد نشد....ميخواستم روز تولدت بدم که نشد ...حالا بهت ميدم زیر لب زمزمه کردم _داريوش _ميدونم که بري ديگه نميبينمت...........حلالم کن مريم، فقط حلالم کن.......... خيلي در حقت ظلم کردم ولي قبول کن که طول ميکشيدآروم شم تواون برهه هم ازار تو ارومم ميکرد حالا که اروم شدم وميتونم اون چيزي رو که مي خواي برات مهيا کنم تو داري ميري شرمندتم يازده ماه ازعمرتو تلف کردم منو ببخش دست خودم نبود .) دستشو جلو اوردوگفت ؛ _ بگيرش مريم... که بدونم بخشيديم دستمو جلو اوردم ولي بعد برگردوندم _خودت برام بندازش موهامو از پشت سرم جمع کردم بالا .گردنبند وانداخت بغض تو گلومون نشسته بود کم چيزي نبود ...يازده ماه کنارهم بوديم شب وروز...وروز وشب يازده ماه باهم کلنجاررفتيم وباهم بحث کرديم وخاطره ساختيم چه خوب ...چه بد چه زشت وچه زيبا جداييي به اين اسوني نبود حالامعني حرفش تو ذهنم بود پس من چي ؟؟؟؟؟ داريوش تنها چي ؟؟؟؟ برگشتم وخيره شدم به چشماش برق اشک چشماش و دريايي کرده بود يه حسي باعث شد دست روي گونش بزارم ورو پنجهءپا بلندشم و گونهءچپشو ببوسم عطر تن داريوش توي تنم پيچيد وقد کشيد خودمو ازش جدا کردم نميتونستم بيشترازاين بهش نزديک بشم وجلوي خودمو بگيرم که دست نندازم گردنش داریوش چشماشو بست وعقب گرد کرد دراطاقش بسته شد تو لحظه اخر دلم اتيش گرفت چشماش ميباريد بغضم شکست وتو خودم جمع شدم صداي اهنگ من به جاي تو از رضا شيري تو کل خونه پيچيد شکستم ولي تکيه گاه توام ببين بيکس اما پناه توام يه عمره که از غصه وغم پرم به جاي توبازم شکست ميخورم صداي هقهقم تو صداي نالهءرضاشيري گم شده بود همون وقت که از زندگي خستها م برات باز نشد هردربستهاي ميخوام توي نقش توبازي کنم به هرسختي تقدير روراضي کنم تمام صحنه هاي اين چند وقت مثل يه فيلم جلوي چشمام حرکت ميکرد زمان برام وايستاده بودو باهر خوشي ميخنديدم وبا هر سختي اي گريه ميکردم اگه خاطراته تورودوشمه به جاي توغصه تو اغوشمه يه حسي منو سمت تو ميکشه ميگه اين عذاب عين ارامشه ياد اولين بار که تواين خونه چشم بازکردم يادلجبازي ها وغيرتي شدن هاي بيخود داريوش ياد روزايي که باتنهايي شبشون ميکردم ياد شنبه شبها ياد کتکايي که ميخوردم همه برام زجراوربود ولي نميدونم چرا دوست داشتم مرورشون کنم توهيچ وقت کنارت نديدي من و جلوترازت رفتم اين جاده رو مبادا که غم راهت و سد کنه به جاي تو دنيا به من بد کنه با گريه ميزشامو جمع کردم و همه رو گذاشتم تو يخچال برقار وخاموش کردم ودراطاقم وبستم رضاشيري هنوز ميخوند همه خنده و شاديم مال تو تورفتي وقلبم به دنبال تو هواي تورو دارم هرجا بري بازم پيشتم حتي تنهابري اون شب طولاني ترين شب اون مدت شد =========================== قسمت دوم برگشت صبح فردا که چشمامو باز کردم غم عالم ريخت تودلم صداي در مانع فکرم شد _مريم پاشو ....ساعت هشته بايد يه ساعته ديگه راه بيفتيم بدون اينکه نايي براي بلندشدن داشته باشم بيرمق وبي جون پاشدم تموم طول شبو زار زده بودم وبه خودم دلداري ميدادم که هميشه ازخدا ميخواستم تا برم گردونه پيش محمد دست وصورتم وشستم وصبحونه اي رو که داريوش تو اين مدت دومين بارش بود که درست کرده بودو بابغض فرستادم پائين تو فرودگاه وقتي که شماره پروازمو اعلام کرد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم واشکام رو گونم سرازير شد داريوش هم بهترازمن نبود _برات غذا درست کردم تو فريزرِ... گرم کن بخور فست فود نخوري ها معده درد ميگيري يخچال احتياج به سرويس داره يادت نره ها اگه مريض شدي به علي بگو هواتو داشته باشه داريوش به فکر خودتم باش تنها نمون اگه تونستي بيا ايران اونجا ميتوني بري سرخاک دنيا داريوش قول ميدي مواظب خودت باشي؟؟؟؟ اخه تنهايي ميخواي چيکار کني؟؟؟ ميمونم وباهم برميگرديم باشه؟؟؟؟؟ داريوش تو تنهايي دق ميکني ....نميتوني دووم بياري ........) اروم منو بقل کردوچونه شو گذاشت رو سرم دستامو دورش حلقه کردم دلم براش تنگ ميشد يعني اگه غيرازاين بود تعجب داشت خودمو تو بقلش جمع کردم وبراي اخرين بارصداي ضربان قلبشو گوش دادم گرمي اغوشش وحس کردم دلم نمي اومدازش جدا شم اشکام به هق هق تبديل شده بود _برو به اميد خدا ...مواظب خودتو محمد باش همين ............. تنها چيزي که اززبونش شنيدم همين بود ................. بي انصاف حتي نگفت دلش برام تنگ ميشه پروازشمارهء862........... اه چرا انقدر زود حالا هميشه پروازا تاخير دارنا يه امروز همه چي طبق روال داره انجام ميشه يه نگاه به چشماي قرمزش که مثل يه غروب خورشید بود انداختم يه بوسه روگونش گذاشتم ودستهءچمدونمو کشيدم وباگفتن يه خداحافظي ،بدون نگاه کردن بهش راه افتادم اگه نگاش ميکردم ديگه نميتونستم جلوي خودمو بگيرم نامرد حتي ازم خداحافظي هم نکرد دلم براش تنگ ميشه براي همهءاخلاقاي گندش براي اخماي بازنشدش و سگرمه هاي هميشه توهمش براي غيرتي شدنهاي بيخودو گيردادناي راه وبيراهش و.........................براي اغوش گرمش که هميشه گرمم ميکردو اروم خداحافظ داريوش قلبم پيشت موند مراقبش باش ========== فصل چهارده(بیمارستان) پامو که رواولين پله گذاشتم هوا رو تو ريه هام پر کردم انگار به اندازه ءسالها از ايران دور بودم محمد دارم می يام... فقط صبر داشته باش از سالن که خارج شدم هيکل درشت و قد بلند جاويدتوچشمم زد خودشه ..............دست وپام لرزيد هنوز همون فکرا راجع بهش توسرم بود....... همون کسي که منو دزديد همون که باداريوش دستش تو يه کاسه بود همون که باعث مرگ دنيا شد اومد به سمتم و تويه قدميم ايستاد يه قدم عقب گذاشتم _سلام مريم خانم خيلي وقته نديدمتون اين چرا اينقدر مودب شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه همين نبود که سرم داد وقال میکرد حالا ميگه خيلي وقته نديدمتونننننننن نکنه داداش جاويده؟؟ اخه اوني که من ميشناختم اينقدر درست وحسابي حرف نميزد اها اون موقع من زنداني شون بودم خوب معلومه که باکلاس باهام حرف نميزنه _بدين من چمدونتونو دستموکشيدم عقب _نه خودم مييارم _بفرمائيد ماشين ازاين وره حتي تو زبونم نميچرخيد سلام کنم وبگم ممنون دو به شک دنبالش راه افتادم اگه صحبتهاي داريوش راجع به اينکه دقيقا از وضع محمد خبرداره وميتونه کمکم کنه نبود اصلا ادم حسابش نميکردم تو ماشين پرسيد _داريوش چطوره ؟؟ اي کور بشه اون دو تا چشمات من که ميدونم مدام باهم رابطه دارين اونموقع داره ازمن حالشو ميپرسه به روي خودم نياوردم که اصلا چي پرسيدي ولي خودشو زد به اون راهو ادامه داد؛ _شنيدم دم ودستگاهي بهم زده با برندگي گفتم _والله ما که چيزي نديديم... تا بود تو يه خونهءنود متري زندگي ميکردو يه هيونداي لکنتم زير پاش بود حتما دم ودستگاهش و ول خرجياش براي دوست جون جونياش بوده بدون اينکه از حرفي که زده بودم ذره اي ناراحت باشم پرسيدم ؛ _حال محمد چطوره ؟؟؟ مکثي کرد ...انگار که داره حرفشو مز مزه ميکنه از تو ائينه يه نگاهي به من کرد که بند دلم پاره شد ...چرا اينجوري نگاه ميکنه؟؟؟ _حالش بد نيست ولي چند روزه بيمارستان بستري شده ايشاالله زودتر خوب مي شه _مريضيش چييه؟؟؟ اسمش به زبونم نمي اومد هنوز اسم جاويد برام عذاب اور بود _ بهتره برين با دکترش صحبت کنيد من زياد تو جريان نيستم _داريوش که ميگفت شما تو جريان همه چيز هستيد چه طور ميگيد نميدونيد تروخدا بگيد چشه ؟؟؟؟ نه شما، نه داريوش، درست به من حرف نميزنيد نکنه بلايي سرش اورديد ومن وگذاشتين سرکار .......... حتي از فکر شم موهاي تنم سيخ شد _تروخدا بگيد فقط زندست ؟؟ _مريم خانم اروم باشيد معلومه که زندست درسته که داروش ومن حرف زياد زديم ولي خدا شاهده همش قوپي بوده خداروبه سر شاهده من وداريوش تواين مدت سمت محمدم نرفتيم داريوش به حساب قولي که به شما داده بود ومنم خوب............. زندگي خودم وداشتم بعداز يه مدتم محمد وفراموش کردم نه اينکه فکر کنيد از فکر دنيا دراومدم نه .....دنيا همه چيز من بود ولي حالا ديگه به نبودش عادت کردم باخودم ميگفتم حتما قسمت منم اين بوده ديگه مثل اينکه من ومحمدتقديرامون شبيه همه وتنهايي وبي کسي تو پيشوني نوشتمونه من نميدونم تواين مدت چي سر محمد اومده دورادور حواسم بهش بود ولي ديگه از تو خونش خبرنداشم چند روز پيش هم تصادفي فهميدم که تو بيمارستان بستريه مثل اينکه يکي از کليه هاشو از دست داده واون يکي هم عفونت کرده بايد با دکترش صحبت کنيد بازم زياد در جريان نيستم ) يا امام زمان جفت کليه هاش داغون شده اخه چرا ؟؟؟؟؟؟ باخودت چي کارکردي داداشِ من؟؟؟ صداي زجم بلند شد ...محمد بميرم الهي... اين چه بدبختي اي بود که گريبانتو گرفت ؟؟؟ الهي بگردم داداشم تنهايي چي کشيدي ؟؟؟ يه دفعه اي به جاويد توپيدم _همش تقصير شما وداروشِ... ببينيد با زندگي ما چيکارکرديد؟؟ اخه مرگ دنيا چه ربطي به من وداداشم داشت اخه مگه ما ميخواستيم همچين اتفاقي بيفته اين از من که چند ماه آزگار صم ون بکم ولال شده بودم وکلفتي خونهءداريوش خان وميکردم هيچ ميدونيد تا حالا چند بار کتک خوردم ؟؟؟؟ميدونيد چند بار تا پاي مرگ رفتم؟؟؟ اونم از داداش نازنينم که بعد از يه سال افتاده گوشه ءبيمارستان .....خداازتون نگذره ) هيچي نميفهميدم دهنم وباز کرده بودم وعقده هاي اين چند وقته رو ميريختم بيرون حالا ديگه برام مهم نبود که داريوش کيه ومن چند ماه تمام باهاش کنار اومده بودم وساخته بودم الان برام مهمترين چيز زندگي داداشم بود... تنها کسم بود مخصوصا که محمد قبل از رفتن من سالم بود وحالا جفت کليه هاشو از دست داده بود همش باخودم ميگفتم معلومه ديگه وقتي ادم هم تنها خواهرشو هم عشقشو باهم از دست بده وعذاب وجدان داشته باشه که بخاطر اون خواهرشم کشته شده ديگه حتي به سلامتي خودشم فکر نميکنه شايد اصلا اونقدر به محمد فشار اومده بود که ديگه براش مهم نبوده زنده باشه وزندگي کنه منم بودم همين گزينه رو انتخاب ميکردم _مريم خانم.. تروخدا نفرينمون نکنيد ...به نظر شما من وداريوش داريم زندگي ميکنیم؟؟؟؟؟؟ نه....... به خداوندي خدا که نه ...... من زندگيم يه جورِ وداريوش يه جور من يه پدر ومادر عليل موندن رو دستم ودارم عقوبت پس ميدم داروش هم که تک وتنها مونده اون سردنيا وحتي نميتونه يه سر... سرخاک خواهرش بره حالا خودتون بگيد اين انصافِ من وداريوش تواون برهه ءزماني اونقدر عصباني وناراحت بوديم که ديواري کوتاهتر از شما پيدا نکرديم خدا شاهدِ... بعد از دوماه مثل سگ پشمون شدم ولي پشيموني ديگه سودي نداشت داریوش يه ذره هم کوتاه نمي اومد ميگفت الا وبلا نميزام مريم برگرده وبايد همينجا بمونه فکر کنم به نحوي بهتون عادت کرده بود خوب خواهرشو از دست داده بود وبعد از چند وقت شما همون کاراي دنيا رو با يکم تغيير انجام ميداديد خوب مسلمه که بهتون وابسطه ميشه هر چي ميگفتم داريوش اَه مريم خانم اخر سر دامنمونو ميگيره قبول نمیکرد ميفهميدم وابسطتون شده خدا وکيلي کلي باهاش حرف زدم بااون ناراحتي که داريوش داشت ميدونستم زندگي راحتي نداريد ولي چي کار کنم دست و پام بسته بودشما اون سر دنیا بودید ومن این سر دنیا اخر سر هم که ديدم راه به جايي ندار م قضيه رو ول کردم همون موقع هم مادرو پدرم يه تصادف بد کرد ن وزمين گير شدن . ازان وقت يه جورايي احساس شرمندگي به شما ومحمد رو شونه هام سنگيني ميکنه نميخواستم اينجوري بشه... باور کنيد ...حالام فقط براي جبران مافا ت درخدمتتون هستم وگرنه ميدونم دل خوشي ازم نداريد که بخواييد جلوي چشمتون باشم ) گريم به هق هق تبديل شد دلم براش سوخت راست ميگفت هرچهار نفرمابه نحوي حق داشت وخودشو محق ميدونست ======================== قسمت دوم بیمارستان راست ميگفت هرچهار نفرمابه نحوي حق داشت وخودشو محق ميدونست اي دنيا ..........اي دنيا به بيمارستان که رسيدم حتي صبر نکردم ماشين وايسه......پريدم بيرون صداي جاويد از پشت سر مي اومد _ مريم خانم بخش مراقبتهاي ويژه ..........من اينجا منتظر ميمونم تا برگرديد مراقبتهاي ويژه؟؟ خدايا ديگه چي رو بايد تحمل کنم؟؟؟؟ ++++++++++++++++++++++++++ از پشت شيشه زل زدم به صورتش حالش اونقدر وخيم بود که بادستگاه زنده بود دکترش ميگفت بايد زودتر عمل پيوند انجام بگيره اونقدر حال ندار بود که وقتايي هم که بهوش مياومد حتي نميتونست چشماشو بازکنه تا من وببينه وضعش واقعا وخيم بود ازمايش هارودادم ودنبال پول بيمارستان سگ دو میزدم ده مليون پول کمي نبود اخه از کجا مياوردم؟؟ به هر دری بود زده بودم پیش خاله هام تنها عموم رفته بودم ولی ..... خاله های نامردم اول از همه یه دور کامل سین جین میکردن که کجا بودی کی دزدیدتت ؟؟؟ چطوری دزدیدتت؟؟؟ کی ازادت کرد ؟؟؟؟ باهات چی کارمی کرد؟؟؟؟ از قبلت پولم در میاورد ؟؟ کارت اونجا چی بود ؟؟؟ با ابنکه همه رو راست وحسینی جواب دادم ولی نگاهشون میگفت که عمرا باور کنن ............ وای بعضی از حرفاشون اونقدر فجیع وغیر قابل تحمل بود که عرق شرم رو تنم میشست واز اینکه پامو تو خونشون گذاشته بودم از خودم حالم بهم میخورد جلوی پسرخاله هام که با چشمای ریزو لبخندای موزیانشون نگام میکردن اب شدم انگار که من هرزه هستمو وحالا خیالشون راحت شده که میتونن اونام یه دلی از عزا در بیارن شوهر خاله هام چنان با تحقیر بهم زل زده بودن که انگار همین الان وجلوی روشون دارم تن فروشی میکنم ای خدا ...داداشم داره میمیره اینا داره ازمن اصول دین میپرسن بعدم که قشنگ تخلیه اطلاعاتی کردن اب پاکی رو ریختن رو دستامو ودست خالی بیرونم کردن شوهر خاله کوچیکم که اونقدر شاکی بود که اگه میتونست همون اول خفم میکرد عمومو که دیگه نگوووووووو اول قشنگ چپ وراستم کردو ازحیثیت وابروش داد سخن گفت بعدم منو با کمال فضاحت از خونش پرت کرد بیرون و گفت که اصلا همچین برادر زاده هایی نداره اخه یکی نیست بهشون بگه بی انصافا سرگذشت من ...... زندگی من ...... ابروی من ...... چه ربطی به داداش مریضم که رو تخت بیمارستان افتاده داره آخه اون چه گناهی کرده ؟؟؟؟؟ اینم از فامیل ... آخه همچین فامیلی رو اصلا ادم نداشته باشه راحت تر نیست ؟؟؟ بی وجدان ها غریبه پرست ها بی شرف ها دلم میخواست همشونو دونه دونه خفه کنم خدا هیچ کس ومحتاج خلق الله نکنه که همه تو ظاهر خوبن وازپشت به ادم خنجرمیزنن برام قابل تحمل نبود خاله وعمویی که یه عمر به چشم فامیل میدیدمشون وفکر میکردم اگه خدای نکرده بلایی سرهرکدوم ازمابیاد زودی خودشونو میرسونن حالا با این سنگدلی ما دوتا رو ول کنن به امون خدا ومارو ازخودشون برونن بیشرفها نامردا کثافتها باخودم فحش میدادم وراه میرفتم اخه چه طوری میتونستن به خدا اگه داداشم نبود حتی پامو تو خونشون نمیزاشتم ولی چی کار کنم ؟؟تنها کسم رو تخت بیمارستان افتاده بود وهر لحظه به مرگ نزدیک تر میشد به پای عمووم افتاده بودم وزجه زده بودم (تورو به همون خدایی که میپرستی عمو،،،، داداشم داره میمیره رحم کن .تورو به همون کعبه ای که رفتی قسم، به خداقسم، ندارم،،،،،،،،،،،،،،،، کم اوردم ،،،،،،،بهم کمک کن ،،،،خودم میام کلفتی تونو میکنم عمو... داداشم داره از دستم میره یه کاری کنید ) بی رحم تو چشمام براق شد وگفت _اون موقع که جیک جیک مستونت بود با ید به فکر الانت میبودی اون داداشتم یکیه بدتر ازخودت اگه من بودم که تاحالا صد دفعه پیدات کرده بودم وخونتو ریخته بودم وخودم از زیر این بی ابرویی بیرون کشیده بودم حالا گورتو از خونم گم کن تا خون جلوی چشمامو نگرفته وناقصت نکردم من مونده بودم ومحمممممد به کي رو ميزدم که رومو بگيره ؟؟؟ دو میليونو دويست هزار تومن جمع کرده بودم ولي براي بقيش........ دست به دامن کي ميشدم ؟؟؟ جاويد ميگفت خودشم دست وبالش به خاطر پدرومادرش تنگه وگرنه خودش ميداد همين که تو مدت نبود من خرج بيمارستان وداده بود کلي برام ارزش داشت از دوستاي محمدم نزديک سه مليون قرض کردم کلي دعا به جون خودشون و خونوادشون کردم که تو اين هاگير واگير هم يه باري از دوش من برداشتن و هم کاراي مغازهءمحمد وانجام ميدادن محمد جلوي چشمام پرپرميشدو حتي نميدونستم به کي پناه ببرم دفعهءاولي که پامو تو خونه گذاشتم موج عظيم خاطره هاي خوب وبد به ذهنم هجوم اورد دلم براي آجراجر اين خونه تنگ شده بود اطاق محمد وکه ديدم طاقت نياوردم يه عکس بزرگ ازمنو دنيا که همديگه رو بغل کرده بوديم وپشت به باغچه روبه دوربين ميخنديدم رو زده بود به ديوار روبه روي تختش دلم براش کباب شد داداشم تو اين مدت چي کشيده بود ومن نميدونستم تمام خونه رو زير وروکردم ولي به جز يه حساب بانکي که همش توش پونصد هزار تومن بود پولي پيدا نکردم دوتا النگوهم داشتم که هم يادگاري بود وهم قيمتي نداشت زار ونزار ازبیمارستان برمیگشتم وحرص میخوردم خدايا از کجا بيارم ؟؟ازکی قرض کنم ؟؟ حتی به فکر نزول کردنم افتاده بودم داداشم زنده بمونه....فقط زنده بمونه ...پای گناهشم میمونم واقعا که ادم وقتی بی پول میشه ومحتاج دیگه به این نگاه نمیکنه که کاری که انجام میده درسته یا نه فقط میخواد احتیاجش بر طرف بشه خدایا دیدی که همه کاری کردم به همه رو انداختم چیکارکنم دستم بسته ست حتی همون گردنبند داریوشو هم میخواستم بفروشم ولی نه فاکتور داشت نه دلم میاومد مگه چقدر پولش بود خدایا کمکم کن ...خودت گره از کارم باز کن نميدونم چرا يه هو دلم هواي خاک مامان وبابا رو کرد رفتم ودوساعت تموم زار زدم اونهاهم تنها شده بودن ...ديگه دخترو پسري نموند ه بود که شب جمعه اي براشون خيرات کنه ويه آبي روسنگشون بريزه نصفه شب بود که بابدبختي خودمو رسوندم بيمارستان... حالم خيلي خراب بود پرستار تا منو ديد گفت _از صبح تا حالا کجايي؟؟؟؟ با حالي نزار گفتم _ رفته بودم دنبال پول ....نيست ،نداریم، دستم خاليه چهارمیليونووهفتصد هزارتومنشو ندارم ) _پولت جور شده ...يه نفرهمه رو ريخته به حساب... دکتر بهنامي ميگفت زودتر ازمايشها رو تجديد کنيم که بري براي عمل ...بروامشبو استراحت کن چشمام گشاد شد... ريخته به حسا ب؟؟؟؟؟؟؟ اخه کي؟؟؟؟؟ ما که کسي رو نداريم؟؟؟؟؟ _کي پرداخت کرده ؟؟ _نميدونم بايد از حسابداري بپرسي که اونم اين وقت شب کسي جوابتو درست نميده برو بخواب وصبح اول وقت ناشتا بيا... يادت نره ها بايد ازدوازده ساعت قبلش چيزي نخوري فردا منتظرم خداحاظ اونقدر خوشحال بودم که دلم ميخواست گونه هاي لاغر مردني خانم رحمتي رو بوسه بارون کنم _ممنونم خانم رحمتي ايشاالله هميشه خوش خبر باشي خانم رحمتي يه خندهءخسته واز ته دل زد دستي تکون دادو رفت خدایا جور شد دمت گرم قسمت سوم بیمارستانقبل از اينکه چشم باز کنم فکر محمد ذهنم رو پر کرد خيز برداشتم که برم ببینمش ولي بخيه هاي پشتم و جاي عملم چنان تير کشيد که سر جام ميخکوب شدم _آي خانم!! چي کار ميکني با خودت ؟صداي پرستار بود که نديده بودمش _خوبي ؟؟؟؟ارهءضعيفي گفتم وولو شدم _همه چیت نرماله عمل خوبي داشتي_داداشم خانم کريمي ؟؟داداشم چه طوره ؟؟؟؟_اونم خوبه... تو بخش مراقبتهاي ويژه ست ولي دکتر بهنامي ميگفت عمل خوبي داشته مراقب ببخيه هات باش يه موقع پاره ميشه وشرّش دامن خودتو ميگيره يه باشهء زير لب گفتم ودوباره پرسيدم _کي میبينمش ؟؟؟؟_فعلا که تو تازه بهوش اومدي... بزاريکم بهترشي وداداشتم منتقل بشه به بخش اونوقت مي برمت _ولي من دلم طاقت نمي ياره ...تر وخدا يه کاري کنيد ببينمش _همين که گفتم فعلا هر دوتاتون نياز به استراحت داريد تو که گفتي چند ماهه ازش دوري اين چند روزم روش ++++++++++++++++++++++++++دوروز گذشت ومن مثل مرغ پرکنده اين ور واونور ميرفتم هنوز به بخش منتقلش نکرده بودن مرخص شده بودم ولی محمد هنوزحال نداربود اون لحظه اي که محمد وديدم برام باور نکردني بود اورده بودنش تو بخش و خواب بوددستم وگذاشتم رو گونش و با پشت دست شروع کردم به نوازش صورتش هنوزم که هنوزه باورم نميشد بعد از اون همه در به دري ومشکلات بتونم محمدو ببينم چشماشو باز کردو با همون چشمايي مشکي ومهربون که من عاشقشون بودم بهم زل زد زير لب اسممو برد_مريم _جان مريم _کجا بودي تا حالا _اون سر دنيا ........محمدم. _تنهام گذاشتي _نميخواستم.......... به زور بردنم چشماش گشاد شد انگار که تازه به هوش اومده باشه _توتوتو اين جا ..........توکه مرده بودي؟؟؟ يه ليخندي زدم وگفتم_ نه من زنده ام از اون دنيا برگشتم _ولي من خودم ....خودم عکسا تو ديدم دسشو اورد جلو وگونمو لمس کرددستاشو تو دستم گرفتمانگار منتظر بود که يه جوري براش واقعيت پيدا کنم دستامو سفت تو دستاش گرفت _اره خودتي ......مريمي........ ابجي کوچيکه ........تنها کس محمد.........ولي اخه چطوري؟؟؟؟توهمون حالت دستاشو دراز کردو منو تو اغوشش گرفت عمل کرده بود وتا الان جلوي خودمو گرفته بودم که نپرم تو اغوششولي ديگه نميتونستم.... دلم اغوش گرمشو میخواست خودمو تو بقلش جاکردم ولپاشو ماچ بارونهر دو هم گريه ميکرديم وهم ميخنديديم _کجا بودي مريم ؟؟؟؟؟؟خانم ........عزيزم..........دلم برات تنگ شده بود ....دنيا که رفت دلم به تو خوش بوداون نامرد چي کار که بامن نکرد ؟؟ميدوني چندماهه که فکر ميکنم مردي ؟؟؟؟؟؟؟؟ميدوني چقدر زار زدم والتماس اون نامردو کردم که حداقل بزار جنازشو ببينم ولي نامرد از سنگ ساخته شده بودپيش پليس رفتم وشکايت کردم ولي دستم به جايي بند نبود همه چي رو فروخته بود وخونه رو هم رها کرده بود به امان خدا هيچ مدرکي جز عکسا نداشتم که اونم توش قيافت خون خالي بوود وهيچ ردي رو نشون نميداد حتي تمام پروازا رو چک کردن اسمت بينشون نبود من موندم و خونهءخالي از عطر تو تواين چندماه چي کشيدمممممم) _ميدونم ميدونم الهي دورت بگردم گريه نکن تازه عمل کردي _بدون تو ..........بدون دنيا ........دق کردم خونه بي تو صفا نداشت هر جا رو ميدیدم تو بودي وخاطره هات اخ مريم چي کشيدمفکر ميکردم من باعث مرگت شدم فکر ميکردم اگه من عاشق دنيا نشده بودم وتو هم واسطهءبين مانبودي هنچ وقت اين بلا سرت نمي اومد _تروخدا گريه نکن حالت بديمشه هااونقدرگريه کردو گلايه کرد که صداي پرستارادراومد بهش حق ميدادم اينکه فکر کني خواهرت مرده وبه خاطر اعمال توهم کشته شده خيلي سخته بيچاره محمد ..........بيچاره من......... بيچاره داريو ش ..........بيچاره جاويد ..........تو اين مدت چه به روزمون اومدمنو بيرون کردن ولي مگه محمد گذاشت!!!!!!!!!!!!ميخواست دنبالم راه بيفته بياد بيرون اونقدر چشمش ترسيده بود که حتی حاظر نبود يه لحظه هم ازم جدابشهاخرسرم برنده شد وباکلي شرطو شروط از طرف پرستارا قرار شد بمونم ==============فصل پانزدهم (جاويد)سه هفته اي بود که محمد مرخص شد ه بود وتو خونه استراحت ميکردهر لحظه برامون عزيز بود وکنار هم بودن برامون لذت بخش ازهمون لحظه اي که خوب شد با سوالاش کلافم کردمنم هر چي رو که بود به استثناءکتکاوزجرايي که کشيدم وبراش گفتممدام براي داريوش خط و نشون ميکشيد وپشت سرش فحش ميداداز يه طرف ...بهش حق ميدادم که هر چي دلش ميخواد بگه ازطرف ديگه قلبم به درد مياومد وناراحت ميشدم خاک تو سرم کنن که ادم بشو نبودم اون همه اذيتم کرد بازم خاطرش برام عزيز بودبعداز سه هفته هنوز نفهميده بودم اون کسي که پول وريخته بود به حساب کي بود جاويدم که اب شده بود ورفته بود تو زمين......... هرچند اینجوری بهتربوداگه محمد ميديدش خون به پا ميکرد جرات نکرده بودم بهش بگم جاويد حواسش بهش بوده وتو اين مدت مراقبش بوده مي ترسيدم که حالش بدشه ودوباره راهي بيمارستان بشه چون پاي پليس وکلانتري واگاهي تو محل باز شده بود همه از سر تا ته کوچه ميدونستن که دزديدنم نگاه ها شماتت کننده ومتاسف و رنج اور بود و زخم زبونا سنگ وهم اب ميکرد با اينکه محمدپشتم بود بازهم ..................نيش وکنايه هاي زنا که مدام ميگفتن يه دختر دست خوردهءبي ابروام وتقصير کارخودم بودم که دزديدنم.. امونمو بريده بود از دست همشون شاکي بودم تمام مدتي که محمد بيمارستان بود حتي يکيشون يه سرنيومد دم خونه که مرديد يا زنده ايد بي وجدانهاادم واقعا تو سختيها همه رو ميشناسههمون جور که جاويد وشناختم....فاميلو شناختم همسايه هايي که تا سرشون درد ميگرفت براي کمک همیشه حاظر بوديم رو شناختم واي چه روزايي بود... يه وقتايي هم کم مياوردم وجوابشونو ميدادم ودونه دونه پرشون ميدادم طول وتفسير نميدم اوضاع داشت کم کم اروم ميشد که يه روز...........................+++++++++++++++++++تقريبا يه ماه ونيم از برگشت من وچهار هفته اي از عمل محمد ميگذشت محمد دو سه روزي بود که برگشته بود سرکارومنم روزا رو بدون انجام دادن هيچ کار مفيدي سر ميکردم تصميم گرفته بودم برم سراغ درس و دانشگاه وهر جورشده ادامش بدم يکسال تموم عقب افتاده بودم واين برام خيلي سخت بود صداي زنگ بل بلي حياط بلند شد _بله اومدم درو که باز کردم جاويد وبا يه دسته گل تو دستش پشت د ر ديدم _سلام مريم خانم _سلام از ماست احوال شما؟؟؟؟؟ بفرمائيد تو دم در بدهجاويد با کمکهايي که تو اين چند وقته برام انجام داده بود به نحوي منو نمک گير کرد..ديگه اون جوري ازش نميترسيدم وبدم نمييومد دسته گل و گرفت سمت منو گفت _قابل شما رو نداره بفرمائيد _ممنون چرا زحمت کشيديد .......بفرمائيد چاي تازه دمه رو کاناپهءزهوار دررفته ءخونه نشست ومنم رفتم سراغ چايي وگلدون گل پيش دستي ميوه رو جلوش گذاشتم وقندون روهم کنار دستش _پدرومادر چطورن؟؟ بهتر شدن الحمدالله غبار غم صورتشو پوشوند.. ريه هاشو پراز هوا کردو گفت _شکرخدا....نه همون طورين ،بدتر ميشن که بهتر نمي شن خود شما چه طوريد ميبينم که سر پا شديد شنيدم محمدم برگشته سر کارش )_بله يه چند روزي هست که برگشته دوستاش تا الان جورشو ميکشيدن حالا هم سرحال اومده وهم بهتر شده... برگشته سرکارش ..خدا خيرشون بده کلي اين چند وقته کمک دست محمد بودن )چائيم و به لب بردمو سوالم و مزمزه کردم وگفتم _راستي اقا جاويد ......شما ميدونيد کي پول بيمارستان وواريز کرده ؟؟؟؟هنوز که هنوزه نميدونم کي تمام پولو ريخته به حساب ..........ليوان نيمه خوردشو گذاشت روميز ومکثي کرد _هرچند گفته به شما نگم ولي............... داريوش داده _داريو ش؟؟ اون ازکجام ميدونست؟؟_بعد از اومدن شما مدام باهام تماس داشتمنم تا حدودي که زياد نگران نشه جريانو گفته بودم ميدونست دنبال جورکردن پولي هستید تا اينکه دوروز قبل از عملتون کلهءصبح زنگ خونهءماروزد من تازه بيدار شده بودم کل پولو داد دست من و گفت که همون اول وقت همه رو واريز کنم )داريوش کل پولو داده؟؟؟؟؟اخه چرا؟؟ اون که چشم نداشت محمد وببينه پس .............اصلا چرا برگشته ؟؟؟مگه نگفته بود که ديگه برنميگرده ...پس اينجا چيکارميکرد؟؟يعني به خاطر عمل محمد اومده؟؟؟_چرا به من نگفتين اقا جاويد ...حقم بود بدونم ...ميدونيد اگه محمد بفهمه شر به پا ميکنه _ميدونم به خاطر همين هم اين چند وقته اصلا افتابي نشدم با شک پرسيدم_ الان ايرانه _اره... ازاون موقع تو خونهءپدريشه _پس شرکت چي شد؟؟ اونهمه سرمايه خوابونده بود اونجا!_علي مراقبِ... من وداريوش بهش اطمينان داريم ...الانم به خاطراصرارداريوش اومدم يه حالي از تون بپرسم _تو غلط ميکني مرتيکهءبي شرفت++++++++++++++++++++قسمت دوم جاويد_تو غلط ميکني مرتيکهءبي شرفتنميدونم محمد از کجا وکي پيداش شد که مثل اوار رو سر جاويد خراب شد جاويد که شوکه شده بود با مشت محمد به خودش اومد _محمد چي کار ميکني ؟؟ولش کن .._تو به اجازه ءکي پاتو تو اين خونه گذاشتي اشغال جاويد با اون هيبت وقدوقواره فقط ضربه هاي محمد ودفع ميکردومنتظر بود تا يکم ارومتربشه ولي مگه محمد اروم ميشد........مثل يه اتشفشان خاموش داشت ميغريد وفوران ميکرد_ولش کن محمد بزار توضيح بدم _تو گوه ميخوري ،برو گورتو گم کن تا بعدابه حساب توهم برسم مرتيکه خجالت نيمکشي بعد ازاون همه مصيبت پاتو تو خونهءمن ميذازي اومدي تادوباره بدزديش و بندازيش تو بغل اون داريوش نامرد ديگه ميخواين چه بلايي سرش بيارين اگه مردي بيا باخودم دربيفت زورتو به يه زن نشون ميدي ..........دداخه تو مرديیییییییییییییی) مشت بعدي ازکنار گوش جاويد گذشت جاويد يقشو از دست محمد کشيد وگفت _ميدونم شاکي هستي... ولي به مريم خانم هم گفتم من اشتباه کردم وتا اينجا هم هر کاري تونستم انجام دادم که اون اشتباه و پاک کنمبه سمت من چرخيد وادامه داد _مريم خانم حلالم کنيد تا قيامت شرمندهءبزرگواريتون هستم ...خداحافظتون باشه وقبل از اينکه به خودمون بيايم در حياط بسته شد _تو به چه حقي اين مرتيکه رو توخونه راه دادي زد زير ميز و همه چي رو ولو کرد_تازه براش ميوه وچايي هم مياري_ بس کن بزار توضيح بدم _توضيح بدي ؟؟چه توضيحي ؟؟مگه چيزي هم مونده که بگي؟؟ يه سال تموم معلوم نيست پيش اون نره خر چه غلطي کردي وچه سروسّري داري که جلوي اين بيشرف چايي ميزاري وخوش خدمتي ميکني نکنه دلت براي اون داريوش بي همه چيز تنگ شده .........جريان اين پول چيه که ميگفت داريوش ريخته به حسابت؟؟نکنه براش کارميکردي وحالا اومده باهات تصفيه حساب کنه ؟؟عجب نامرديه خوب معلومه ديگه ...........حتما کلي از قِبَلت در اورده که حالا داره برات پول واريز ميکنه) با تو دهني من چشماش گشاد شد دلم شکست... اينکه برادرم بود اين فکرش بود واي به حال بقيه _خفه شو... فقط خفه شو... اصلا شنيدي اون چي گفت يا فقط اون چيزايي رو که دوست داشتي شنيدي؟؟ اون به قول تواشغال پول عمل تورو جور کرد که توي بي چشم ورو زنده بموني ونري سينهءقبرستون چهار روز تموم دنبال پول ميدوئيدم و بازم لنگ بودم اگه اون پولو نداده بود که بايد سرخاکت مي اومدم براي فاتحه خوني اونوقت داري ميگي ....بغضم شکست _دلمو شکستي داداش چه طور ميتوني بهم تهمت بزني به من........... به کسي که تواون غربت لعنتي صبح تاشب تويِ یه خونهءنودمتري کارميکردم ومثل يه کلفت زندگي ميکردم روزا روميگزروندم تا تورو فقط براي يه بار ديگه ببينم اونوقت...........هق هقم بلند شد_مگه من ازت خواستم ؟؟؟؟مگه من بهت گفتم ازش قرض بگيري؟؟؟ چرا گرفتي؟ اصلا من اين کليه رو نميخوام!!!! نميخوامششششششروع کرد با مشت به کليش زدن_ نميخوامش شنيییی سعي کردم دستاشو مهار کنم ...ولي ديوونه شده بود _نکن باخودت... اينجوري نکن ديوونه _اره ديوونم..... نميخوام .........من چيزي رو که باپول اون نارفيق باشه رو نميخوام بسه.... بسه ........بسه....... باشه فقط اروم باش توروبه جون دنيا ،توروبه خاک مامان وبابا ،بس کن ،بس کن......... از دردتاشدم روزمين اون همه دوندگي .........اون همه حرص........ حالا که بايد استراحت ميکردم وفکرمو ازاد میزاشتمبازم داشتم تاوان پس ميدادم نالیدم ؛_نميدونستم .......به خداي احد وواحدقسم که نميدونستم اون پولو داده ولي حتي اگه هم ميدونستم بازم قبول ميکردم حتي اگه با اين پول زندگي مو ميخريدهم قبول ميکردم داشتي از دستم ميرفتی ....داشتم پرپرشدنت وبا چشمام ميديدم هيچ کس نبود که به کمکم بياد... هيچ کس ...دکتر ميگفت اگه زودتر عمل نشي مرگت حتميه خودتو بزار جاي من........ چيکار ميکردي ؟؟ميزاشتي بميرم؟؟ يا حاظر بودي براي سلامتيم حتي از جونت مايه بزاري برادرمي...... نميتونستم نبودت وببينممهم نبود کي اين پولو داده ..مهم زندگي وزنده موندن تو بود نشست رومبل وسرشو تو دستاش گرفت _فرداپولو جور ميکنم ........هر جور که شده جور ميکنم وميبرم مثل سگ ميندازم جلوش بلند شد همون جور که به زمين زل زده بودم گفتم _پاتو سمت خونهءداريوش نميزاري برگشت... انگار يه لحظه بهش شوک دادنچشماشو ريز کردو پرسيد _تو چي گفتني؟؟؟اونقدر اروم بودم که خودمم تعجب ميکردنزهر حرفاي محمد برنده ترازاون بود که بشه تحمل کرد خودموزدم به بي غيرتي ...اينجوري حداقل پذيرشش برام راحت تر بود _همون که شنيدي... پولو بيار خودم بهش برميگردونم شورید؛؛؛؛؛؛؛؛تو غلط ميکني ديگه بس بود ...هر چقدر شنيده بودم بس بود باصداي ارومي که خودمم فکر نميکردم تا اين اندازه ملايم باشه گفتم _دهنتو ببند وگوش بده برخلاف توکه مثلا داداشمي وبايد پشتم باشي وحالا تو روم داري بهم تهمت ميزني همين اشغال يکسال تمام کنارم زندگي کرد ودست از پا خطا نکرد پس حواست وجمع کن ....با داريوش در بيفتي بامن در افتادي) _به به چيزاي جديد ميشنوم =========ادامو دراورد........._با داريوش دربيفتي بامن درافتادي ديگه چي ؟؟نه بگو ،خوشم اومد همينم مونده بود که تو يه نفر جلوي من از داريوش دفاع کني نه خوشم اومد خواهر خودم از پشت داره بهم خنجرميزنه) _ساکت شو ...فقط ساکت شو داريوش مردتراز اونيه که تو وبقيه راجع بهش ميگيد دارم بهت اخطار ميدم محمد برادر بزرگمي احترامت سر جاش............. ولي پاتو از تو کفش داريوش در بيار) _پس حدسم درست بود يه چيزايي بين شما ها بوده آآآآآآآره دِددبنال سرمو نزديکش بردم واز لاي دندوناي بهم فشرده شده غريدم __هر چي که ميخواي فکر کن مثل کوه پشت سرشم نميزارم انگشتت بهش بخوره محمد اينو بدون اگه يه روزي بفهمم بلاي سرش اوردي همون روز بارو بنديليم و جمع ميکنم واز اين خونه ميرم... برامم مهم نيست چي پشت سرم ميگن ...اب ازسرم گذشته ديگه به چيزي اهميت نميدم فراموش نکن که تو اين دنياجز من هيچ کسي رو نداري واين من بودم که تو رو ازاون دنيا برگردوندم من وتو تنهاي تنهاييم... فاميلو ديدي ؟؟دوست ورفيق وهمسايه روديدي ؟؟؟؟؟؟فقط منو داريپس کاري نکن برم وپشت سرمم نگاه نکنم ......اخطا رمو جدي بگير محمد تو چشماي عصبانيم نگاهي کرد وبدون هيچ حرفي راشو کشيد ورفتواقعا مونده بودم اون حرفا چيه که گفتم.... اگه واقعا بيرونم ميکرد چي؟؟؟ مرد بود وغرور داشت... اگه ميگفت هرجهنم دره اي که ميخواي بري برو ...چي کارميکردم ؟؟؟من واقعا با چه قدرتي اون حرفا رو زدم ؟؟شکرخدا که حرفي نزد ..........يعني حرفامو جدي گرفت ؟؟؟خداکنه اونشب محمد اصلا پاشو تو خونه نذاشت... ديگه برام مهم نبود مهم اين بود که به داريوش نزديک نشه صبح فردا يه چک ده مليوني روي کابينت بودتهديدم عمل کرد