. فصل سوم (شنبه شب ها) قسمت اول دو ماه از اون روزي که چشمامو تو اين خونه باز کردم ميگذره . حالا مي فهمم که به معني واقعي تنهام .......... ازاون روز به بعد افتادم رو غلطک . باداريوش کنار اومدم و اونم بامن .. صبحها قبل از بيدارشدنش صبحانه رو آماده ميکنم و وميرم تو اطاقم تا آقا صبحانشونو ميل کنن وبرن سرکار . تا ظهر به کاراي خونه ميرسم اما چه رسيدني ........... مگه يه آپارتمان نودمتري که تازه دريکي از اطاقاش هم قفله چقدر کار داره که انجام بدم . داريوش کلا آدم تميزي بود وخوب از عهدهءخودش برمي اومد هروقت که قرار بود اطاقشو مرتب کنم کاري نداشت جز يه جارو و يه گردگيري . تموم تلفنهاي خونه رو جداکرده بودو تنها گوشي اي که تو خونه بود موبايلش بود که بارفتنش اونم باخودش ميبرد. لب تابشم که ديگه جاي خود داشت ................ احساس مي کردم از تکنولوژي عقب افتادم ودرحسرت يکم آزادي مي سوختم . کاري ازدستم برنمي اومد . مرغ داريوش يه پاداشت ومن واقعا از يه کلفتم توي خونش کمتر بودم . چون وقتي بود که بايد خودمو تو اطاقم حبس ميکردم يابايد تو آشپزخونه سر خودمو گرم ميکردم . وقتايي هم که نبود بااينکه کليد خونه روداشتم جرات نمي کردم ازخونه به تنهاي بيرون برم . تنها دلخوشيم ديکشنري داروهايي بود که بهش علاقه داشتم و از کتاباي داريوش کش رفته بودم . هرچند داريووش به نعمت دوربيناي مدار بسته اي که همه جاي خونه کار گذاشته بود از اب خوردن منم خبر داشت... واما..... چيزي که بيشتر از همه باهاش حال مي کردم تراس قشنگ ودلباز خونه بود که عصر به عصر زير اندارو يه فلاکس چاي وکتابمو میزدم زیر بغلمو وبساطمو توش ولو ميکردم وميرفتم تو حال خودم . غروب خورشيد وبالذت تماشاميکردم واجازه ميدادم باد توي موهام بپيچه . نيويوک شلوغ بود وپرسروصدا،،،،،ولي آسمونش تنها بود مثل همهءآسمونهای جاهاي ديگه . خورشيد که غروب ميکرد بعد ازکلي دلتنگي وحسرت روزهاي گذشته رو خوردن وچشماي سرخ و خيس ،باروبنديلمو جمع ميکردمو ميرفتم سراغ شام . بعد هم چيدن ميزو آماده کردن سيني غذاي خودم .باچرخيدن کليد،،،،در اطاق منم بسته ميشدو هر دومون شام و تو سکوت محض ميخورديم . با شنيدن صداي تلوزيون يادر اطاق داريوش منم سيني مو برميداشتم و راهي آشپزخونه ميشدم خودمو باشستن ظرفا يادرست کردن غذاي فرداي داريوش سرگرم ميکردم . داريوش به شدت روي اصول اوليه اي که برام گذاشته بود مقيد بود ويه قدمم از مواضع خودش کوتاه نمي اومد. غول مخوف تنهايي به سراغم اومده بودومن هرروز افسرده تر از قبل ميشدم. کارم شده بود اشک وآه وصداي وز وز تلوزيون ....که براي دراومدن از تنهايي روشنش ميکردم. داريوش آب شدن لحظه به لحظهءمنو ميديد وبه روش نمي اورد . بعضي وقتها فکر ميکردم از قصد منو زندوني کرده که دل داغديدش باديدن رنج من آروم بشه. بعدازدوهفته روز جمعه شب بود که صدام کردوگفت؛....فرداشب مهمون داره . گفت ؛خونه زندگي رو مرتب کنم وشامم روزودتر بخورم ودراطاقمم آخر شب قفل کنم. ازحرفاش سردرنياوردم ولي سرمو به معني باشه تکون دادم . صبح فردا طبق معمول کارهامو کردم وباشنيدن صداي کليد پريدم تو اطاقم و دروپشت سرم قفل کردم . گوشمو چسبوندم به در.. خيلي دوست داشتم دوستهاي داريوشو ببينم . تواين چند وقته دلم لک زده بود براي يه مهموني ...... ده دقيقه از اومدن داريوش گذشته بود که زنگ در وزدن وباباز شدن در ،،،،،،خونه پرازهياهو وصداي خنده شد. اي کاش منم اونور در بودم ....آخه چرانخواست منم تو اين مهموني باشم ؟؟؟ يعني نمي خواست حتي به عنوان يه خدمتکارهم منو به بقيه معرفي کنه ؟؟ صداي خنده هاي زن ومرد از پشت در ميومد ومنو ميبرد به گذشته. انگليسي وفارسي باهم قاطي شده بود . کم کم از صداي زياد سرسام گرفتم .صداي بلند ضبط_خنده و قه قه _جملات انگليسي نامفهوم ...اونقدر بلند بود که فقط تونستم براي خلاصي ازشون خودمو بندازم تو حموم وبرم زير دوش. شخصيتهاي مختلف داريوش منو آزار ميداد . چندين سال باشخصيت مقيد ...منضبط .....وسر به زير داريوش آشنا بودم و حالا نمي دونستم اين داريوشي که هرروز يه پردهءجديد وروميکنه کيه؟؟ اصلا مي تونم بهش اعتما دکنم يا بايد ازش فرار کنم؟ ولي کجا بايد ميرفتم؟؟ من که جايي رو برای فرارنداشتم . يادخونمون افتادم ........ اون حياط کوچولو وباغچهءقشنگش ....ياد محمد واينکه ديگه نميتونستم ببينمش ...دلم رو لبريز ازغم کردوهق هقم بلند شد . زير دوش روزمين نشستمو تکيم ودادم به ديوار پشت سرم . دستمو گرفتم زير آب و زل زدم به بارش قطره هاي آب . نميدونم چقدر گذشت که از حال خودم بيرون اومدم .سردم شده بود واشکام خشک شده بودن . خودمو شستمو همونجا لباسامو تنم کردم. مهموني هنوز ادامه داشت ولي من ديگه جوني تو تنم نمونده بود . روي تخت دراز کشيدم و خودمو آزاد کردم از قیدو بند هر چی فکر وخیالِ . يه وقتايي باخودم فکر ميکنم کاش هيچ وقت با دنيا آشنا نمي شدم تا زندگي ما چهار نفر اينجوري تو هم گره بخوره. بعد از رفتن مهموناي کلي ،چند نفری موندن که خونه رو مرتب کنن... هرچه قدر داريوش خواهش کرد که خودشونو به زحمت نندازن ،حرف گوش نميدادن. انگار همشون ايراني بودن .چون باهم فارسي حرف ميزدن وباهم شوخي مي کردن. خونه ساکت شد وتازه داشت چشماي من گرم ميشدکه باصداي مشت روي دروهق هق داريوش از جاپريدم . خداياباز چي شده؟؟ _باز کن درو .مريم ميگم اين در وبازکن که مي خوام انتقاممو ازت بگيرم .ميخوام دستمو بذارم روي گلوتو وخفت کنم! ميخوام نيستت کنم ،تا اون برادر بي همه چيزت از درد وغم دق کنه .در وباز کن لعنتی ....... آخه چه طور تونست ؟تو که ميشناختيش .چرا خودشو کشت ؟ يعني اينقدر داداشِ نامردت ودوست داشت ؟پس من چي ؟ جاويد چقدر خاطرشو مي خواست ....آخه چطور تونست .؟؟؟چطور تونست ؟؟؟؟ دلم براش تنگ شده . ميشنوي مريم ،دلم براش تنگ شده.) هميجور گريه ميکرد وزار ميزد .جمله هاش تو هم قاطی میشدو صداش مدام کشیده تراز قبل میشد باپاهاي بي جون خودمو به پشت در رسوندم ومنم مثل اون شروع کردم به گريه .از خدا اين چه درديه که هر دومونو ميسوزونه .... _يادته باهات مي اومددانشگاه .همش از تو ميگفت .ميگفت خدا دوستم داشته که مريم و سر راهم قرار داده... نمي دونست که همين تو ...باعث بدبختي اش ميشي . یه مکث وصدای دادش _چيییه؟ داري گريه ميکني؟براي من ...يا دنيا.... يا اون داداش بيشرفت ؟کدومش ؟ باز کن .دِ باز کن لعنتي .دلم دنيامو ميخواد .خواهر کوچولوي خوشگلمو میخوام که وقتي از سرکار مياومدم خونه با بوسيدن لپاي تپلش خستگي از تنم در مي اومد . با وجوش هميشه خونم گرم وروشن بود .مريم دلم براي اون روزا تنگ شده .براي اون داداش گفتناش .براي شيرين زبونياش.کي چشممون زد ؟ با مشت به در کوبید.... _آخه چطور تونست اينکارو بامن وخودش بکنه ؟من کم گذاشتم براش ،هر چي که ميخواست فراهم بود ماشين ،خونه ،پول وزندگي راحت .ديگه از خدا چي مي خواست؟؟؟ دلم مي خواد بميرم .دلم ميخواد نباشم .فرار کردم واومدم اينجا ،ولي آسايشم کو ، راحتيم کو ؟؟؟ دلم داره ميترکه .سرمو گرم مي کنم ولي بازم يه چيزي کم دارم ..همش چشمم دنبال دنياست .بازم حرفاش و داداش داداش گفتناش تو گوشامه .بگو چيکار کنم؟؟ هرکاري مي کنم از يادم نميره .تو ميدوني چقدر دنيا رو دوست داشتم .تو ميدوني وگذاشتي از من بگيرتش . بهم برش گردون .توربه مولا علي قسمت ميدم. من دنيامو ميخوام ،زندگي مو ميخوام .آبجي کوچولومو مي خوام . هق هقش ادامه داشت ومن از زور گريه وخستگي خوابم برد . دم دماي صبح بودکه از سوز وسرمايي اول صبح که از پنجرهءباز اطاق مي اومد بيدارشدم . هيچ صدايي از بيرون نمي اومد .دروآروم باز کردم . طلفک پشت در خوابش برده بود واز سرما خودشو يه گوشه جمع کرده بود . به ضرب وزور آوردمش تواطاق خوابش و باهزار بدبختي انداختمش روتخت .تنهاکاري که تونستم بکنم ،کفش وجوراب و پيرهنشو دراوردم وپتو رو اانداختم روش ............. تو گرگ وميش هوا نشستم و زل زدم به صورتش . اينم بخت ما چهار نفر بود که مثل يه زنجير به هم وصل شده بوديم . هواروشن شده بود که يه صبحانهءجانانه درست کردم وقشنگ ازخودم پذيرايي کردم . ولي چه پذيرايي !!!!!به لقمهءپنجم نرسيده سيرِ سير شدم . ميدونستم حالا حالاها بيدار نميشه ... وسائلمو جمع کردم ويه ليوان شربت عسل درست کردمو وگذاشتم روي سماور آشپزخونه . اين سماورم تواين کشور فن آوري وتکنولوژي براي خودش پديده اي بود. ساعت هشت نشده بود که از خونه زدم بيرون .يه يادداشت گذاشتم که ............. (طبق قرارمون ،امروز روز مرخصيمه .برات شربت عسل گذاشتم روي سماور ،بخور سردردت خوب ميشه. چون مي دونم تو آشغال تو خونت نگه نمي داري قبل از تاريکي برمي گردم خونه.) تموم طول روز وتو پارک نزديک خونه نشستم وزل زدم به آبي آسمون و سبزي درختا . دلم خيلي گرفته بود . واقعا دوست داشتم به داريوش کمک کنم ولي اگه من يه قدم جلو ميزاشتم اون ده قدم عقب ميرفت ومن سرخورده تر از اون بودم که تنهايي بخوام اين مشکلو حل کنم. نزديک پنج عصر بود که برگشتم خونه بااين تصميم که بايد يه کاري براي خودم جور کنم وگرنه به زودي راهي تيمارستان ميشدم. نزديکاي غروب رسيدم خونه .بي رحم حتي يه دلارم به من پول نداده بود تا بتونم براي ناهارچيزي بخرم . گرسنه وتشنه برگشتم خونه .کسي نبود! معلوم نيست باز کجارفته .؟؟؟ دربخچالو باز کردمويه ساندويج مشتي ژامبون براي خودم درست کردم.ولي نه،،،،،، مثل اينکه به من نيوومده يه شکم سير غذا بخورم . صداي کليد منو دومتر پروند ولي با اين فکر که امروز مرخصيم و حق دارم از اطاق بيرون باشم ،سر جام نشستم .وسرمو به ساندويج دست سازم که ديگه ميلي به خوردنش نداشتم گرم کردم. با سرسلام کردم واونم همينطور جوابمو داد .اي خدا حالا چه جوري بااين الههءسکوت صحبت کنم ؟؟ ولي همينکه ياد سکوت خونه وبي کاريم افتادم عزممو جزم کردمو روبرگه نوشتم ؛ _مي خوام باهات حرف بزنم . به در اطاق زدمو برگه رو بهش نشون دادم.گفت؛ _باشه ،بذار لباسامو عوض کنم الان ميام. روي مبل نشستم ومنتظر شدم بياد . بعداز ده دقيقه بالباس راحتي اومد وبا فاصله ازم نشست . واقعا از بعضي حرکات اين آدم لذت ميبردم از قديم فاصلشو از هرنوع جنس مونثي حفظ ميکرد هرچقدر بيشتر باهاش دم خور ميشدي تازه تعجبت بيشتر ميشه چون به شدت مراقب حرکاتشه... جوري که بعضي وقتها فکر ميکني نکنه جزام داري که طرفت نمياد مثلا اگه تو آشپزخونه بودم محال بودپاشو تو آشپزخونه بذاره يا وقتايي که تو خونه بود بااينکه هوا گرم بود وميتونست زير پوش بپوشه ولي هميشه با شلوار گرم کن و تي شرت ميگشت . حالا ميفهميد چرا روز اول اينقدر از کاري که ميخواست بکنه تعجب کرده بودم !! شايد هرکس ديگه اي جاي داريوش بود باور ميکردم ولي داريوش ....محال بود . هر چند بهش حق ميدادم ...مرگ دنيابراي داريوش از فاجعه ام بدتر بود ...خيلي به دنيا وابسته بود يه وقتايي دنيا ميگفت (داريوش عين بچه هابه مادرشون بهش وصله ) پس بعد از اون جريان، بعيد نبود که دست به همچين ديوونه گي هايي بزنه . رو برگه نوشتم ؛ ميخوام برم کلاس زبان . پوزخند داريوش اونقدر ناجور بود که اصلا پشيمون شدم اين حرفو زدم ولي بعد باخودم گفتم من که تا اينجا گفتم بقيشم ميگم مرگ يه باروشيونم يه بار. _نه! نوشتم؛ _بزار برم... تو خونه حوصلم سرميره .تا حدودي بلدم ولي لهجهءمردم اينجا رو نمي فهمم .ميخوام بيشتر ياد بگيرم بازم گفت ؛جوابم نه ،تمومش کن . عصباني شدم آخه چرا؟نوشتم ؛ _فکر کن دنيا ازت مي خواد . باخوندن برگه شد همون شير غرّان . _غلط ميکني خودتو بادنيا يکي ميکني .اگه خيلي ناراحتي هررررري .راه بازه وجاده دراز .شرررت کممممم عصباني شده بود ...کاش حرف دنيا رو نميزدم .خواست پاشه ،بازوشو گرفتم .نشست سرجاش . عصباني تر از اون بود که باالتماس تو چشمام نرم بشه ولي گفت ؛ توي کتابخونهءاطاقم کتاب مکالمات وگرامر انگليسي هست .ميتوني از اوناستفاده کني .بيشتر از اينم کاري برات نميکنم . سرتکون دادم ؛باشه قبوله .باز کاچي به از هيچي . اين شد زندگي من تواين دوماه. اوايل بعدازهر مهموني مست ميکردوپشت در اطاقم خيمه ميزد.... نميدونم يعني از همون دوربيناي مداربستش نمي تونست بفهمه بعد ار مست شدن چي کار ميکنه ؟؟ بعد از دوهفته ديدم نمي تونم تحمل کنم ................ همينکه مهموني شروع ميشدمنم دوتا مسکن ميخوردم و تا ساعت هشت روز بعد يه کله ميخوابيدم . بعدم جنازهءداريوش واز پشت در اطاق جمع ميکردم واز خونه ميزدم بيرون، تا دم غروب توي پار ک ميشستمو زل ميزدم به مردم. قبل از تاريکي ام خودمو ميرسوندم خونه ودوباره روز ازنو وروزي ازنو. تو طول هفته اگر جايي ميخواستم برم حتما بايدبهش ميگفتم؛ هرچند چه گفتني، ازشب قبل روبرگه براش مينوشتم کجا ميخوام برم و کي مي يام .از بي کاري حتي خريد خونه رو هم خودم مي کردم . دو ماه تو بدترين حالت گذشت حالا ميفهمم که واقعا تنهام فصل چهارم مزاحم . زندگي ام شده بود تلوزيوني که به زور سر از حرفاش درمياوردم ويکشنبه ها............. که با وجود سردي هوا مي زدم بيرون ومي ررفتم همون پارک هميشگي . چند وقتي بود که پارک خلوت شده بود وتعداد ادمايي که براي وقت گذروندن مي اومدن انگشت شمار . بعضيا رو ديگه از روي چهره میشناختم وبعضيا روهم سعي ميکردم که اصلا نبينم تا نشناسمشون . ازجمله دو تا پسري بودن که از ديدن قيافه وطرز صحبت کردنشون ميشد حدس زد ازاون ادماي مزخرفي هستن که حاضرنيستي حتي تو هوايي که اونا توش نفس ميکشن ،نفس بکشي . کاري به کار کسي نداشتم ولي اينا................... يه جورايي مَشنگ ميزدن . هوا سرد بود وسوز بدي مييومد .نزديکاي 5عصر بود که راه افتادم بيام خونه پشت سرم صداي قدمهايي روشنيدم .ميخواستم بي اعتنا باشم ولي مگه ميشد... صداي قدمها رو نِروم بود .انگار که يکي باناخوناش روي سرم خط ميکشيد . رسيدم به گوشه ءخيابون .پنج ،شش تاکوچه تا خونه مونده بود.... راست خيابونو گرفتم وراه افتادم .از سرما پرنده هم تو خيابون پر نميزد . صداي قدمها همچنان رو اعصابم بود . چرا نميرفت ؟؟؟؟صداي کوبش قلبم تو سرم ميپيچيد.... تويه لحظه صداي قدمها تند شدواز طرف ديگه داريوشو ديدم که به سمتم ميدوئيد. صداي ترمز يه ماشين بيخ گوشم منو شيش متر پروند.اينجا چه خبره ؟؟؟ نگاهمو با گنگي به داريوش دوختم که داد زد ؛؛ _پشت سرت مريم .... يه لحظه برگشتم که پشتمو ببينم که يه مرد به هم تنه زد وبا صورت خورد زمين ..... نگاهم به مرد اول بود که بازوم بوسيله ءيه مرد ديگه کشيده شد .خودش بود ،، همون اشغال توي پارک . منو کشون کشون به سمت ماشيني که کنارم پارک بود وحالا همه درهاش باز شده بود کشوند . مرد اول از جاش بلند شدو اومد سمتمو اون يکي بازومو که باهاش داشتم مرد غريبه روميزدم گرفت . تا اونجا که ميتونستم تقلا ميکردم که بازوهامو رها کنم وخودمو به سمت عقب ميکشيدم ولي زوراونا بيشتر از من بود...................... استرس وترس وسرماي هوا وضعف ونگراني باهم بهم فشار اورده بود وکم توانم کرده بود تو همين حين مرد اول که معلوم بود حواسش جمع تره پرتم کرد تو ماشين . خواست سوار شه که يه دست کشيدش بيرون وصداي فرياد داريوش به گوشم رسيد . _فرار کن... مريم فرارکن ........ از درِديگه زدم بيرون وشروع کردم به دوئيدن چشمم که به ماشين پليس افتاد خودمو انداختم جلوي ماشين که اگه به موقع ترمز نزده بود الان جنازم زير ماشين بود . با بدبختي ومصيبت بردمشون به هموم خيابون که داريوش با اون مردا گلاويز شده بود......... سروصورتش خون خالي بود ...ولي بازم معلوم بود که زورش به اونا چربيده ................. بالاخره مرد ايراني وغيرت مزخرف ايراني چنان نيرويي بهش داده بود که تا خورده بودن کتکشون زده بود . باديدن ماشين پليس مردا فرار وبر قرار ترجيح دادن وداريوش وخونين ومالي ولش کردن. باديدن صورتش يه لحظه حالم بد شد . امبولانس اومد وداريوش وسر پايي معاينه کرد .نه اينکه هيچيش نشده باشه...نه.. اونقدر سرخود وقد بود که هر چي ازش خواستن تا براي عکس از سروصورت بره قبول نکرد . انگار نه انگار که کتک خورده .... فقط منو فرستاد تو ماشين وخودشم بعداز کلي معطلي که پليسا به خاطر گزارش واقعه ازش پرس وجو ميکردن ،نشست پشت فرمون . قيافش درب وداغون بود... مونده بودم با اون همه کتکي که خورده چه نايي داره که رانندگي کنه ؟؟ تا پامو گذاشتم تو خونه وپالتومو دراوردم .فرياد داريوش رفت هوا........... _هرزهءخيابوني مگه بهت نگفته بودم گند وکثافت کاري نميکني؟؟؟؟مگه نگفته بودم مثل ادم زندگي ميکني ؟؟ _مگه نگفته بودم مثل يه دختراصيل ايراني سرتو مياندازي پائين وکاري به کار کسي نداري ؟؟ يه گوشه جمع شده بودم وباهر بار سوال درحاليکه گوله گوله اشک ميريختم سرتکون ميدادم . يقمو گرفتو پرتم کرد وسط پذيرايي وغريد.... _پس چه غلطي ميکردي ؟؟؟؟چه نخي بهشون دادي که ميخواستن بدزدنت ؟؟ _هاننننن،دحرف بزن .......چه گوهي خوردي ؟؟ همون جور که نشسته بودم عقب عقب ميرفتم واونم باهربار عقب رفتن من جري ترميشدو جلوتر مي اومد _چيه ميترسسسسي ؟اون موقع که داشتي عشوه مي اومدي ونازوادادرمياوردي چرانميترسيدي ؟حالا ازمن ميترسي؟؟ _دبگوووووو چه غلطي کردي ؟؟؟؟؟هان ..... فقط سرمو به معني هيچي چپ وراست ميکردم .گريه هام به هق هق تبديل شده بود بعدازاينکه کلي کلفت بارم کرد وهرچي ازدهنش دراومد نثارم کرد ساکت شدو نشست رومبل وسرشو گرفت تو دستاش نميدونم چقدر تو اون حالت بوديم هق هق من اروم شده بود ولي هنوز دست وپاهام از اتفاق افتاده ميلرزيد . سرشو بلند کرد وباچشماي خوني وسرخ وهمون قيافهءدرب وداغون زل زد بهم . با چشماي اشکي نگاش ميکردم که به ارومي وبا لحني که اصلا فکرشو نميکردم گفت ؛ _ميدوني چيههه؟؟؟؟ پوزخندي زد وادامه داد؛ _من اشتباه کردم که درگير شدم وخودمو لت وپار کردم . _اصلا بايد ولت مي کردم به امون خدا . حتما کاري کرده بودي که دست گذاشته بودن روت .وگرنه اين همه ادم که در عوض ِيه جاي خواب يا يکم مواد هر کاري براشون ميکنن . _واقعا عجب احمقي بودم من، اخه يکي نيست بگه الاغ توروسننه ،،،،،،،،،،،،حتما اين جوري دوست داره ديگه. _راستشو بگو ديگه چي کاراکردي ؟؟ _تا حالا با کيا بودي ؟؟؟چرا خفه خون گرفتی ؟؟ انگشت سبابشو به عنوان تهدید بلندکردوادامه داد، _بهت گفته باشم مريم .... به خداوندي خدا اگه ببينم بي ابروشدي ويا با يه بچه تو شکمت برگشتي خونه ،به ولاي علي قسم. به جون همون دنيا که برام عزيزترين کسِ...، خونتو حلال ميکنم وسرتو گوش تا گوش ميبرم . _اين پنبه رواز گوشت دربيار که من زن هرزه نگه دارم واشغال تو خونم راه بدم . پس خوب گوشاتو بازکن ومواظب باش خط قرمز تو پاکدامني ونجابتته ...که اگه غيراز اين باشه چشممو رو همه چيز ميبندم ودماراز روزگارت درميارم . تا حالام اگه نگه داشتمت و ازخونه بايه اردنگي پرتت نکردم بيرون ...به خاطر اون دنياي خدا بيامرزواون محمدنامرد بود هر چند ميخوام سر به تنش نباشه ولي يه زماني پاي سفرتون نشستم و نون ونمکتون و خوردم . دارم بهت اولتماتوم ميدم پاتو از گليمت بيشتر دراز کنی من ميدونم وتو .................. بعدم باهمون وضعيت خراب وداغون زد از خونه بيرون . قسمت دوم مزاحم داشتم اتيش ميگرفتم .پيش خودش چه فکري کرده بود که ميگفت بهشون خط دادم . آخه من کدوم دفعه همچين کاري کردم که باردومم باشه ؟؟. خوبه که خودش اخلاق منو ميدونست ..من اصلا تو فاز اين حرفا نبودم . هميشه آسه رفتم وآسه اومدم... اونموقع داره به من برچسب هرزگي ميزنه............. اونقدر از شنيدن حرفاش عصباني بودم که ميخواستم کلشو بکنم . گلدونو ازروميز کنارم برداشتم وپرت کردم پشت سرش .... هرچي فحش زبالای 18سال بود بارش کردم البته اونايي که بلد بودم . عصبانيتم نميخوابيد .مثل مار به خودم ميپيچيدم . من که هرچي گفته بود گوش داده بودم... پس دیگه دردش چي بود؟ اخه کدوم قدمم رو کج گذاشته بودم که اين حرفا رو بهم ميزد؟؟ نميتونستم حرف بزنم ولي جيغ که ميتونستم بکشم . رفتم سمت اطاقم وهرچي رو که سر راهم ديدم خُرد وخاکشير کردم .توي آئينه ءاطاقم به خودم خيره شدم . واقعا اين من بودم ؟؟اين دختر عصباني با چشماي خوني وصورت قرمز من بودم .؟؟؟؟ مني که يه لحظه خنده از رولبم کنارنميرفت.......... مني که ازخوشحالي وطراوت وسرزندگي اشباع بودم وهيچي نميتونست اخم به صورتم بياره اوني که دنيا ميگفت ادم بي درد وعار،،،به تو ميگن . اين واقعا مريم بود ؟؟يا يه دختر سرخوردهءداغون که ديگه رمقي براي جنگيدن نداشت؟؟. از ياداوري حرفاي داريوش يه حس جنون بهم دست داد .کلمهءهرزه واشغال تو سرم ميچرخيد . جا قلمي رواز روميز برداشتم وپرت کردم سمت اينهءميز توالت . آئينه بايه صداي بد هزار تيکه شدو هر تيکه يه طر ف پرت شد. تو به تصميم آني يه تيکه رو برداشتم .گذاشتمش رو رگ دست چپم . ميخواستم خودم وخلاص کنم ولي چشماي گريون محمد .................نذاشت . نمي تونستم بدون ديدن محمد برم .اي خدا چرا نميتونم .؟چرا بهم جرات نميدي ؟؟ ناخوداگاه لبمو گاز گرفتم .من از خدا چي مخواستم ؟؟؟؟.ميخواستم کمکم کنه خودم وبکشم ......... کمکم کنه ائينه رو رو دستم بکشم .واقعاچه جوري روت ميشه مريم يه همچين چيزي رواز خدا بخواي ...... لبه هاي تيز ائينه دستمو بريده بود وخون قطره قطره از لا به لاي انگشتام ميريخت . ائينه رو پرت کردم يه طرف وبلند شدم .دلم هواي تراس وديدن شهرو ازروي تراس کرده بود . قدم اول وکه گذاشتم يه تيکه آئينه کف پامو جِرداد .چشمام خود به خود بسته شد ودرد تو پام پيچيد ولي بدون اينکه پامو بردارم پاي بعدم وگذاشتم روزمين . يه تيکهءديگه ويه درد ديگه . ولي من نميفهميدم .انگار گيج بودم .گنگ بودم .اصلا تو اين دنيا نبودم . سوزش دستم وپام شروع شد ولي اهميت ندادم .انگار ميخواستم از خودم انتقام بگيرم. باهمون پاهاي خوني رفتم سمت تراس وخودمو آويزون نرده ها کردم وزل زدم به شب نيويورک . چراغاي شهر يکي درميون چشمک ميزدو ادم وتو خودش حل ميکرد . کي ميدونست کسي هم تو اين شهر هست که از غصه داره دق ميکنه ودم نميزنه ؟ نميدونم چقدر توحال خودم بودم که در باز شدو صداي قدمهاي داريوش که روي خرده شيشه ها راه ميرفت وبه تراس نزديک ميشد اومد . چند دقيقه گذشت نميدونم ولي سنگيني نگاهشو نفسهاي عميقشو حس ميکردم وبازم از جام حرکت نکردم . _به به چه به موقع رسيدم .مثل اينکه قصد کردين به سلامتي خودکشي کنيدويه لطف بزرگ درحقم کني ؟ خوب چرا اينجوري ؟؟؟ چند قدم جلو اومد وکنارمن درحالي که پشتشو به نرده ها تکيه ميداد ودست به سينه ميشد... ادامه داد؛ _توکه ميخواي خودتو بکشي خوب بيا ويه لطفي کن... به جاي اينکه خودتو از اينجا پرت کني ،بروپائين و خودتو بنداز جلوي يه ماشين . اينجوري منم ميتونم يه خسارت توپ از قِبَلت دربيارم ويه ماشين درست و حسابي باهاش بخرم ميدوني که... تمام سرمايه ام رو زدم تو کارو پولي دربساط ندارم تا اين لکنته رو عوض کنم . هان ،،،،،اين فکر بهتري نيست .؟ تو که ميخواي بميري حداقل يه کار خيرم انجام ميدي ومنم به يه نون ونوايي ميرسم .چطوره ؟؟؟ايده ءباحاليه نه ؟؟ زهر نيشش اونقد قوي بود که احساس ميکردم يه خنجر وتا دسته تو قلبم فرومي کنه . برگشتم وزل زدم تو چشماش که براي جواب به صورتم نگاه ميکرد . دلم نميخواست ضعيف باشم ولي تو اون لحظه داريوش قلبمو شکست . قطره هاي خشک شدهءاشک دوباره از چشمام سرازير شد . نميدونم چرا ولي پوزخندش کم کم جمع شدو جاي خودشو به غصهءتوي چشماش داد . نگام به کبودي کنار لبش افتاد دلم اتيش گرفت ببين بي پدر مادرا باهاش چي کار کرده بودن نامردا تموم صورتشو کبود کرده بودن يکي از چشماش جمع شده بود وروپيشونيش يه خط بزرگ افتاده بود دوباره نگام رو صورتش چرخيدو رو کبودي کنار لبش نشست . بدون اينکه کنترلي روي کارام داشته باشم دستمو بالابردم وبا نوک انگشت کبودي رو لمس کردم . اين کبودي ها براي من بود، براي نجات من .............. براي نجات ابروم .............. اينا واقعيت بود... نه حرفاي شرّووّر داريوش . اگه براش مهم نبودم ....اگه براش ارزش نداشتم ...اينجوري کتک نميخورد . تمام حرفاش از حرصش بود... اينو ميفهميدم .ميدونستم نگرانمه ديگه تو اين چند وقته دستم اومده بود که وقتي بخواد حرص وعصبانيتشو خالي کنه کلفت بارم ميکنه وازام ميده..... انگار اونم تو چشماي من غرق شده بود وحرف چشمام روميفهميد چون هيچ عکس العملي نشون نميداد وتو چشمام خيره شده بود. بدون اينکه حتي يه لحظه به نتيجه ءکارم فکرکنم کف دستمو گذاشتم رو گونشو رو پنجه پا بلند شدم وگوشهءلبهاشو بوسيدم . شايد چند ثانيه طول کشيد که تمام قلبم پراز مهر به داريوش شد.... انگار هردومون به يه روياي شيرين رفته بوديم . دست ديگمو بالا اوردم وروي شونش گذاشتم وخودمو کشيدم به سمتش . يه محبت ،يه لذت، يه عطش ،يه تمنا ...................... همه باهم به سمت قلبم که باسرعت ميکوبيد سرازير شده بود . حس دستهاي داريوش که روي کمرم نشست .منو به خودم اورد. من داشتم چي کارميکردم ؟؟؟؟ تو يه آن ازش جدا شدم وبه سمت پذيرايي رفتم ولي دستهاي داريوش بازومو گرفت وبرم گردوند تو اغوشش . لبهاشو گذاشت روي لبهامو وشروع کرد با ولع بوسيدن . بوي داريوش،دستها وآغوش گرمش ،لذت بوسش ،تو تموم تنم پيچيد وهوس بودن باهاش تو وجودم زبونه کشيد . دست چپشو گذاشت رو گردنمو دست راست شو گذاشت رو کمرمو منو کشيد تو خودش . ضربان قلبم رفته بود روهزار .عطش خواستن تو وجود هردومون فرياد ميزد ،که صداي موبايل داريوش بلندشد. انگار هردومون ازاون خلسهءشيرين دراومديم .................. باچشماي گيج ...زلزده بودم بهش ...اونم دسته کمي ازمن نداشت .ماداشتيم چي کارميکرديم ؟؟ انگار پرده هاي احساسمون کشيده شده بود وحالا ميدونستيم که چه حسي بهم داريم . صداي موبايل داريوش قطع شدو من به خودم اومدم .امروزبه حد کافي گند کاري کرده بودم... براي امروز دیگه کافي بود . برگشتم وبه سمت اطاقم رفتم که صداي پوزخند داريوش وسط پذيرايي ميخکوبم کرد. _ههههههه،فکر ميکردم اينکاره باشي ولي نه تا اين حد ...بابا دست خوش . صداش بلند وبلندتر ميشد...... _چرا تو اين چند وقته رونکرده بودي، خوب زودتر يه ندا ميدادي که تو اين چند وقته خودمو اذيت نکنم........ نه خوشم اومد معلومه که ............ تودهني من باعث شد جملش نيمه کاره بمونه . درسته که امشب همه چي دست به دست هم داده بود تا اين اتفاق بينمون بيفتته .ولي محبتي که ناخواسته تودلم نسبت بهش داشتم ريشهءاين اتفاق بود . اگه دوستش نداشتم يا برام ارزش نداشت حتي بهش نزديکم نميشدم ..ولي داريوش با حرفاش منو درحد يه زن روسپي پائين آورده بود. چشماي گشاد داريوش بعدازچند لحظه تنگ وخوني شد......... _چه گوهي خوردي؟؟؟؟تودهن من ميزني اشغال ؟ از هيبتش ترسيدم ودوئيدم سمت اطاقم ،که ازپشت موهامو کشيد وپرتم کردتو اطاق خواب خودش . دروبست وتکيه داد به در ............ _نه مثل اينکه قصد کردي امشب ورواعصاب من پياده روي کني .به چه جراتي دست رومن بلند ميکني زنيکه ؟؟ بلندشدم وعقب عقب رفتم ولي چون تخت پشت سرم بود افتادم روش . چشماشو ريز کردوگفت ؛ _خودت خواستي، خودت ميخواي تحريکم کني ،اخه لعنتي من که تواين مدت دست از پا خطا نکردم پس .........خودت تحريکم کردي ،خودت دست برد وشروع کرد به بازکردن دکمه هاي پيرهنش . سِّرشدم .................... تمام حادثه هاي شب اول مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد شد. دزديدن من ،جاويد ،حمله کردن داريوش به من ،بوي تند نفسش ،،،ديگه ظرفيت نداشتم ...ديگه بريده بودم ....ديگه طاقت نداشتم چشمامو بستم ودستامو گذاشتم روگوشمو شروع کردم به جيغ کشيدن .جيغ جيغ جيغغغغغغغغغغغغ خودمم نميفهميدم چرا دارم اينکاروميکنم ................. مثل يه حملهءعصبي بود... صداي دستپاچه وناراحت داريوش توگوشم پيچيد . _مريم ،مريم ،آروم باش با دست پسش ميزدم وبامشت به هر جايي که ميتونستم ميکوبيدم .سرمو به سرعت ميچرخوندم وباز جيغ ............... حنجره ام ميسوخت ولي نميتونستم ساکت شم، نميتونستم . تمام دردهاي اين چند وقته باهم بهم فشار اورده بود وراه ديگه اي براي خلاصي ازش نداشتم . مگه يه دختر چقدر ميتونه تحمل کنه .؟؟؟ نه مرگ دنيا ،نه دوري از محمد وايران ،نه مزاحمت اون اشغالا ،هيچ کدوم به اندازه ءحرفاي نيشدار داريوش ومقايسهءمن از طرفش با يه زن هرزه برام غير قابل تحمل نبود. _بسه ،بسه،باشه کاريت ندارم، بس کن .مريم جان بسه غلط کردم .جيغ نکش .تروخدا جيغ نکش . دستهامو مهار کردو منو گرفت توآغوشش .هنوز داشتم جيغ ميزدم وباهاش کلنجار ميرفتم . _آروم ،آروم،کاريت ندارم ،آروم باش ،ببين کاريت ندارم ،هييشششش ،هييششش،اروم خانم ...اروم کم کم انرژي م داشت کم ميشد ونيروي داريوش بهم غلبه ميکرد . دلم ميخواست بخوابم ...ديگه بسم بود... امروز به حد کافي کشيده بودم.. ديگه نميتونستم . کم کم صدام قطع شددوهمه چي تو نظرم تار شد وازحال رفتم .