چند دست لباس از کمدم کشیدم بیرون.
شلوار برمودای تنگم رو با یک بلوز طلایی و سندل های طلایی ام رو پوشیدم. به طرف میز ارایشی ام رفتم و ارایش ملایمی کردم و خودمو توی اینه نگاه کردم. لباسم خیلی به رنگ چشمام میومد.
موهامو دور شونه ام باز گذاشتم و به طرف عسل برگشتم.
-نظرت چیه؟
-خیلی خوشگل شدی.
همونطور که به طرفش میرفتم گفتم:
-حالا نوبت توئه
-نه من با همین لباسا میام.
-همین که گفتم"
به طرف کمدم رفتم و کت شلوار بنفش رنگم رو گرفتم جلوش و گفتم:
-این چطوره؟

یه نگاهی به لباس کرد و گفت:خیلی قشنگه ولی.....
نزاشتم حرفشو بزنه و گفتم:پس زود باش بپوشش که داره دیر میشه.
و سریع از اتاق رفتم بیرون.
واقعا تعجب کرده بودم . آخه چرا عسل اینجوری رفتار میکرد؟!
انگار که باهام غریبه بود.
به ساعت نگاه کردم. ساعت 6:45 بود. وای الان میرسن!!
سریع وارد اتاق شدم ولی تا وارد شدم همونجا مات موندم

این عسل بود؟؟!! مثل فرشته شده بود .

-وای عسل چقدر خوشگل شدی!!!
-مرسی
-زود باش بریم پیش بقیه الان مهمونا میرسن.

 

  
تا وارد هال شدیم,همه به طرفمون برگشتند.
بابا:سلام دخترا بیاین بشینین.
روی مبل روبروی بابا نشستم. عسل هم روی مبل دونفره ی کنار بابا نشست. سرمو به طرف سروناز برگردوندم. توی چشماش ناراحتی موج میزد.
نمی دونم چرا ولی چند روزیه اینجوری شده. سنگینی نگاهمو حس کرد و به طرفم برگشت.
من هم با سر گفتم: چیزی شده؟؟
ولی جواب اون فقط یک لبخند محزون بود.
توی فکر بودم که با صدای عمو 10 متر پریدم هوا:سلام.. حال عروس گلم چطوره؟؟
هنوز توی شوک بودم که با صدای بم و گیرای اردلان ایندفعه 30 متر رفتم هوا: سلام.
فکر کردم با منه ولی وقتی نگاهشو دنبال کردم دیدم به عسل نگاه می کنه.
عسل فقط سرشو انداخت پایین و سرجاش نشست.
ارسلان هم بدون اینکه
حتی یک نیم نگاهی بهم بندازه, دقیقا رود مبل دو نفره کنار عسل نشست.
وای چه رویی داشت این بشر!!!
خیلی حرصم گرفته بود. کم کم داشتم فکر میکردم خواستگاری عسله!!
آخه تو که عاشق عسلی چرا اومدی خواستگاری من؟؟؟؟!!!

با صدای عمو سرمو به طرفش برگردوندم که گفت:امیر جان خودت می دونی که اهل مقدمه چینی نیستم پس میرم سر اصل مطلب.
راستش میخواستم سارینا رو برای ارسلان خواستگاری کنم و میدونم که خود ارسلان هم راضیه."
با این حرف عمو پوزخندی روی لبم نشست که از چشمای تیز ارسلان و عسل دور نموند.
عسل دستپاچه بلند شد و رو به من گفت : سارینا بیا اینجا بشین من جای تو میشینم.
نگاهی به ارسلان انداختم که داشت با تعجب به عسل نگاه می کرد.
مطمئن بودم که دوست نداره من اونجا بشینم. بخاطر همین گفتم:
-مرسی عسل جان من همین جا راحتم و سرمو برگردوندم بطرف زن عمو و عمو که داشتند با مامان بابا حرف میزدند.
زن عمو نگاهی بهم انداخت و رو به جمع گفت:فکر کنم بهتره سارینا و ارسلان حرفاشونو بزنن.
با این حرف زن عمو,بابا گفت:
-سارینا دخترم پاشو ارسلانو به اتاقت راهنمایی کن.
به ارسلان نگاه کردم که بیخیال رود مبل نشسته بود و منو نگاه می کرد.
من هم برای اینکه نشون بدم بیخیالم (اره جون عمه ام .. منو
بیخیالی!!!!) پا شدم و بدون اینکه منتظر ارسلان بمونم,به طرف اتاقم رفتم و روی تخت نشستم.


به چند ثانیه نکشید که ارسلان وارد اتاق شد.
به صورتش نگاه کردم. خداییش خیلی جذاب بود چشماش مثل موهاش خرمایی رنگ بودند.قدش از من یک سر و گردن بلند تر بود.
به طرف میز کامپیوترم رفت و روی صندلی نشست.
توی چشمام نگاه کرد و گفت:
-قبل از این که از شروع کنم میخواستم یه پیشنهادی بهت بدم. اول خوب فکر کن بعد جواب بده.
بابای منو که میشناسی. وقتی به یه چیز گیر بده دیگه ولش نمیکنه.
حالا هم گیر داده که حتما باید با تو ازدواج کنم ولی خودت میدونی که هیچ علاقه ای بهت ندارم و مطمئنم که تا الان متوجه شده باشی که عسل رو دوست دارم.

هیچ چی از حرفاشو سر در نمی آوردم. با گیجی به چشماش نگاه کردم
که ادامه داد:
-ولی بابام گیر داده که با تو ازدواج کنم و نمی زاره خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.
از همه مهم تر اینه که من میخوام مستقل باشم و توی خونه ی خودم
زندگی کنم ولی تا وقتی که ازدواج نکنم همجین چیزی محاله!!

بخاطر همین تصمیم گرفتم که باهات صحبت کنم و بهت پیشنهاد بدم
که جواب مثبت بدی ولی 1 یا 2 سال بعد از ازدواج از هم دیگر طلاق بگیریم در عوض هر چقدر پول که خواستی بهت میدم .

تازه فهمیدم چی میگه. هه منه خوش خیالو رو بگو که فکر میکردم ارسلان منو دوست داره.
به اردلان نگاه کردم که منتطر جوابم بود.
احمق فکر کرده بخاطر پول زندگیمو تباه میکنم.
با اینکه دوستش دارم ولی نمی تونم همچین کاری کنم. در هر صورت اون منو دوست نداشت و عاشق عسل بود.
اگه من الان کنار میکشیدم عسل میتونست به عشقش برسه.
چند دقیقه داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صداشو شنیدم:
-حالا جوابت چیه؟
واقعا خیلی پر رو بود. با خیال راحت در مورد زندگیم حرف میزد و می گفت جوابت پیه؟
بدون اینکه بهش توجه کنم بلند شدم و در رو باز کردم و بهش گفتم:
-برو گمشو بیرون!!!!!!!!!!!!!
اون هم بدون اینکه چیزی بگه پوز خندی زد و رفت بیرون.


روی زمین زانو زدم. بغض داشت گلومو میفشرد.
نه نباید گریه میکردم.نباید بخا طر یک خود خواه عوضی گریه میکردم ولی بی نتیجه بود و اولین اشک روی گونه هام سرازیر شد.
دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم . هق هقم تمام فضا رو پر کرده بود.
با صدای مامان که می گفت:سارینا جان زود باش بیا " سریع اشکامو پاک کردم
و به طرف اینه رفتم.
خدا رو شکر ریمیل نزده بودم وگرنه الان صورتم سیا ه شده بود!
چند تا نفس عمیق کشیدم و ب ه طرف هال رفتم. تصمیممو گرفته بودم.
ی ک لحظه چشمم به زن عمو افتاد که داشت با تعجب نگاهم میکرد.
حتما فهمیده گریه کردم.
سرمو برگردوندم وسر جام نشستم.
عمو که تا اون موقع مشغول حرف زدن با بابا بود,به طرفم برگشت و گفت:
-خوب دخترم به نتیجه ای رسیدین؟؟
خیلی دلم برای عمو و زن عمو میسوخت
در جوابش گفتم:
-بله
ایندفعه زن عمو با خوشحالی نگام کرد و گفت:
خوب ن ظرت چیه؟
با خونسردی به ارسلان که خیلی مطمئن نگام میکرد ,نگاه کردم
و با صدای بلند و قاطعی گفتم:
- متاسفانه به تفاهم نرسیدیم!!
و ای خیلی قیافه هاشون دیدنی شده بود!!
اول از همه به ارسلان نگاه کردم که چشماش داشت از کاسه در می اومد
بعد از چند ثانیه که به خودش اومد با عصبانی ت نگام کرد. رگ گردنش متورم شده بود.
فکر میکردم الان خوش حال بشه ولی الان فهمیدم غرورش مهمتر از عشقشه!!
سرمو بطرف عسل برگردوندم که ا گه تا چند ثانیه دیگه کسی از گیجی درش نمی اورد,مطمئنا غش میکرد.
تا خواستم ب ه بلند بشم,دیدم سروناز زود تر از من پاشد و بطرفش رفت.
بخاطر همین هم سر جام نشستم. سنگینی نگاه بابا رو حس کروم. به طرفش برگشتم که دیدم داشت با عصبانیت تمام منو نگاه میکرد .
اوه اوه این که وضعش بدتر از ارسلانه!!!
تنها کسی که توی جمع تعجب نکرده بود مامان بود.
بعد از چند دقیقه,بابا خنده ای عصبی کرد و گفت:
-حالت خوبه ساری نا چی داری میگی؟؟!!
با اینکه اون موقع خیلی ازش ترسید ه بودم , گفتم:
- حقیقتو!!
بدون اینکه منت ظر جوابی باشم سریع به اتاقم پناه بردم.
کفشامو یک طرف پرت کردم و خودمو روی تخت انداخ تم.
هیچ صدایی نمی اومد.
نم یدونم چند دقیقه گشته بود که چشمام گرم شد و به خواب رفتم