رمان سارینا
چند دست لباس از کمدم کشیدم بیرون. شلوار برمودای تنگم رو با یک بلوز طلایی و سندل های طلایی ام رو پوشیدم. به طرف میز ارایشی ام رفتم و ارایش ملایمی کردم و خودمو توی اینه نگاه کردم. لباسم خیلی به رنگ چشمام میومد. موهامو دور شونه ام باز گذاشتم و به طرف عسل برگشتم. -نظرت چیه؟ -خیلی خوشگل شدی. همونطور که به طرفش میرفتم گفتم: -حالا نوبت توئه -نه من با همین لباسا میام. -همین که گفتم" به طرف کمدم رفتم و کت شلوار بنفش رنگم رو گرفتم جلوش و گفتم: -این چطوره؟ یه نگاهی به لباس کرد و گفت:خیلی قشنگه ولی..... نزاشتم حرفشو بزنه و گفتم:پس زود باش بپوشش که داره دیر میشه. و سریع از اتاق رفتم بیرون. واقعا تعجب کرده بودم . آخه چرا عسل اینجوری رفتار میکرد؟! انگار که باهام غریبه بود. به ساعت نگاه کردم. ساعت 6:45 بود. وای الان میرسن!! سریع وارد اتاق شدم ولی تا وارد شدم همونجا مات موندم این عسل بود؟؟!! مثل فرشته شده بود . -وای عسل چقدر خوشگل شدی!!! -مرسی -زود باش بریم پیش بقیه الان مهمونا میرسن. | |
|
|
بیخیالی!!!!) پا شدم و بدون اینکه منتظر ارسلان بمونم,به طرف اتاقم رفتم و روی تخت نشستم.