رمان گمشده در زمان
نگاهم از کاسه آش به سمت هردوشون رفت و سرم رو به نشانه ی
خوشوقتی تکون دادم. عزیز و ملیحه یه لبخند گرم به روی من پاشیدند. عزیز هم
دیگر هیچی نگفت تا من بتونم غذام رو بخورم. وقتی که غذام تموم شد ملیحه
کاسه رو از دستم گرفت گذاشت تو سینی و بلند شد که بره. به عزیز نگاهی کردم و
لبخند زدم. اون هم منظورم رو فهمید و در جواب گفت نوش جانت دخترم.
جالب این بود که من همه ی حرفها رو فقط با تکون دادن سرم بهشون می فهموندم اوناهم می فهمیدن.
دوباره روی زمین دراز کشیدم. عزیز ملافه رو روم انداخت . بعد از گوشه اتاق تشک و ملافه اش رو کنار رخت خواب من پهن کرد. پارچ آب و لیوان هم گذاشت بالاسرمون.
عزیز-خوب بخوابی دخترم.
سرم رو تکون دادم به نشونه ی همچنین و اون هم رفت سمت دیگه ی اتاق و شمع بزرگ رو خاموش کرد و فقط شمعدونی های روی طاقچه رو دست نزد تا اتاق خیلی هم تاریک نشه. بعدش اومد کنارم روی رخت خوابش خوابید.
****
کمی توی تاریکی به اطرافم نگاه کردم. از بس خوابیده بودم دیگه خوابم نمی برد. برگشتم به پهلوی راستم. عزیز خیلی زود خوابش برده بود و آروم خروپف می کرد. دوباره طاق باز شدم و به سقف خیره شدم.
چه اتفاقی برام افتاده. . . من کجا اومدم . . . چی شد که اینطوری شد . . . همش از گور اون ایمیل و اون ساحره مسخره ست، الهی به زمین گرم بخوری که بدبخت و حیرون ناکجا آبادم کردی. ای بر خودم لعنت که خر شدم برای مسخره بازی اینکارو کردم. آخه من و چه به آرزو . ای خدا حالا چه جوری از این گرفتاری در بیام . . چیکار باید بکنم . .
فکری به ذهنم رسید.احتمالا باید وسیله ای چیزی همراهم باشه تا بتونم با کمکش از این وضعیت خلاص شم. سریع تو جام نیمخیز شدم و دست کشیدم به پیرهنم.
نه ، پیرهنم هیچ جیبی نداشت. بلند شدم رفتم سراغ چادرم. شروع کردم دست کشیدن بهش. اون هم فقط چادر ساده بود بدون هیچ درز یا جیب مخفی.
از گشتن دست کشیدم و ناامید دوباره تو جام خوابیدم.
اینطوری نمیشه . . حتما همینطور که من اومدم یه راهی برای برگشت هم هست. . حتما راهی هست . . فقط باید راهش رو پیدا کنم . . اما اگه نتونم پیدا کنم چی . . یا خدا . . اون وقت کجا برم ، من که هیچ جایی رو اینجا نمی شناسم . . نکنه از گشنگی اینجا بمیرم ، خدایا اگه قرار بود من جوانمرگ شم چرا نگذاشتی من تو زمون خودم پیش فامیلام بمیرم ، چرا گذاشتی تو بی کسی اینجا بمیرم . . اشک از چشمهام ریخت پایین.
از فکر مردنم غمی بزرگ رو دلم افتاد . من نمی خوام بمیرم . . هق هق گریه ام داشت بلند میشد. از ترس اینکه عزیز بیدار نشه دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدام خفه شه.
کمی که اشک ریختم ،یه نفس عمیق کشیدم و اشک هامو پاک کردم.حالم بهتر شده بود و احساس سبکی می کردم. . .الان باید به فکر راه حل باشم تا الکی برای خودم نوحه سرایی کنم.
وقتش یه فکری کنم اما تا زمانی که راه حل رفتن پیدا نکردم باید اینجا تو همین خونه بمونم. اینجوری درامانم. فقط باید برای اینکه بمونم یه دلیل بیارم. که البته برای موندن چند راه وجود داره ، یکی اینکه خودم رو همچنان بزنم به مریضی یا اینکه بگم خانواده ام رو گم کردم و تا وقتی پیداشون کنم می مونم که البته اونم سخته چون ممکنه پیگیر خونواده ی خیالیم شن و کافیه من یه سوتی بدم اونوقت که کارم تمومه و بابت دوروغم منو بیرون می کنن. هر دو راه خیلی سخته اما مجبورم یکی رو انتخاب کنم و فعلا تا مشخص شدن وضعیتم نقشمو خوب اجرا کنم. . . از بس فکر کرده بودم که دیگه کم کم خوابم گرفت . . الان خستم ، فردا انتخاب می کنم کدوم راه رو برم. . . خیلی وقت بود که با خدا حرف نمی زدم اما الان از ته دلم ازش یاری خواستم و یه حمد و سوره خوندم و از خدا خواستم فردا وقتی چشمام رو باز می کنم تو تخت خودم باشم . . .
نیمه های شب از خواب پریدم. از زور سرما لرزیدم و ملافه رو دور خودم پیچیدم اما باز کفایت نمی کرد. سرم به شدت درد می کرد و کمی هم حالت تهوع داشتم. هر چی سعی کردم که بخوابم نتونستم. به پهلوم نگاهی کردم. عزیز خوابیده بود. دلم نمیومد بیدارش کنم. اما هر چی می گذشت کلافه تر می شدم و تحملم کمتر میشد.
دستمو دراز کردم و عزیز رو تکونش دادم. چند بار که تکونش دادم چشمهاشو باز کرد. اول کمی گیج نگاهم کرد اما بعد که حواسش اومد سرجاش بلند شد از جاش اومد کنارم.
عزیز-چته دختر؟
وقتی چشمهای خمار و نفس ها ی بریده بریده شده ام رو دید دستشو گذاشت روی پیشونیم. دندون هام از سرما می لرزید.
عزیز-تو که تب کردی. همش از ضعفته. الان میرم لگن میارم پاشویت می کنم خوب می شی مادر.
پاشد از کنارم رفت بیرون. دوست داشتم تو خونه ی خودمون بودم. دلم مامانم رو می خواست. گریه ام گرفته بود.
کمی بعد از زور گرما ملافه رو پس زدم. عزیز با لگن و دستمال اومد پیشم. دستمال نمدار و کشید روی پیشونیم. کف پام رو هم گذاشت تو لگن آب. همینطور با دست آب رو برمی داشت روی پاهام می ریخت.آب از زانوهای خم شدم میومد پایین و ساق پام رو هم خنک می کرد. با یه دستمال نمدار دیگه روی دستهای داغم رو هم می کشید. حین انجام اینکارها زیر لب شعری می خوند. شعرش برام مشخص نبود اما من رو یاد مامانم می انداخت. اون هم موقع مریض داری من زیر لب برام دعا زمزمه می کرد. بعد از مدت زمانی تقریبا طولانی حالم خیلی بهتر شده بود. کم کم چشمهام بسته شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.
***
صبح چشمهامو به سختی باز کردم. با ناامیدی اطرافم رو نگاه کردم. بازم اینجام که !!
آفتاب همه جا رو روشن کرده بود . معلوم بود خیلی خوابیدم. تو جام نیم خیز شدم. کمی سرم گیج رفت. اما حالم بهتر از دیشب بود. احساس شدید گشنگی داشتم. رخت خواب عزیز هم جمع بود. صدای پای کسی رو شنیدم. سرم رو برگردوندم به سمت در.
ملیحه اومد تو اتاق. با دیدنم که نشسته بودم ،اومد داخل و لبخندی زد و گفت: سلام. حالت بهتره؟ صبح عزیز می گفت دیشب تب کرده بودی.
دستش رو گذاشت روی پیشونیم.
ملیحه-نه خدا رو شکر تب هم نداری. الان می رم عزیز رو صدا می کنم. خودمم می رم صبحانه ات رو برات میارم.
لبخندی زدم و اون هم پا شد رفت. پاهام رو تو سینه ام جمع کردم. دلم یه حموم داغ می خواست. دیشب خیلی عرق کرد بودم، خودم دیگه از خودمم بدم میومد.
ملیحه و عزیز همزمان با هم وارد اتاق شدند. دست ملیحه سینی صبحونه بود. سینی رو گذاشت بغل دستم. ملافه رو زدم کنار و سینی رو کشیدم سمت خودم.
توی سینی چند تا نون گرد تازه و پنیر و چایی بود. با اشتها یه لقمه بزرگ گرفتم و شروع کردم به خوردن. هیچی نمی دیدم الا سینی. وقتی که آخرین قلپ از چاییم رو هم خوردم، سرم رو آوردم بالا که تشکر کنم دیدم عزیز یه لبخند پهن رو لباشه و ملیحه هم داره آروم می خنده.با تعجب نگاهشون کردم که عزیز گفت: دختر جان یه نفس هم می کشیدی موقع خوردن !!
تازه فهمیدم چی میگه، پقی با هردوشون خندیدم.آخه اونا چی می دونستن خیلی وقته غذای درست و حسابی نخورده بودم. آش دیشب هم که هیچ جای دلم رو نگرفته بود. بذار دلشون خوش باشه.
یه نگاه دقیق به عزیز کردم. زنی میانسال بود اما معلوم بود توی جوانی خیلی زحمت کشیده. صورتش گرد و سفید و نگاهش مهربون بود. تقریبا هم چاق بود و قد کوتاهی داشت . نگاهی به ملیحه کردم. یه دختر کم سن و سال حدودا چهارده ، پانزده ساله با قد و هیکلی متوسط، پوست صورتش گندمی و قیافه ی خوبی داشت.
ملیحه سینی خالی رو برداشت و رفت.
عزیز-الان دیگه پیداش می شه ،چادرت رو صبح برداشتم شستم خیلی خاکی بود. یکی از چادر های خودمو برات آوردم که بپوشی.
ای بابا با این حال مریضم چادر می خوام چیکار. دکتر که به آدم محرمه دیگه. . .
عزیز چادر رو انداخت رو سرم. منم مجبوری چادر رو روی سرم مرتب کردم.خوب شد آیینه نداشتم وگرنه برای همیشه از خودم با این تیپ و قیافه سیر می شدم.
ملیحه- یاا... ، عزیز طبیب اومد.
عزیز چادرش رو سرش کرد.
ملیحه-بفرمایید از این طرف.
ملیحه با چادر داخل شد و کنار در وایستاد. عزیز هم از جاش بلند شد و گفت: بفرما پسرم.
جالب این بود که من همه ی حرفها رو فقط با تکون دادن سرم بهشون می فهموندم اوناهم می فهمیدن.
دوباره روی زمین دراز کشیدم. عزیز ملافه رو روم انداخت . بعد از گوشه اتاق تشک و ملافه اش رو کنار رخت خواب من پهن کرد. پارچ آب و لیوان هم گذاشت بالاسرمون.
عزیز-خوب بخوابی دخترم.
سرم رو تکون دادم به نشونه ی همچنین و اون هم رفت سمت دیگه ی اتاق و شمع بزرگ رو خاموش کرد و فقط شمعدونی های روی طاقچه رو دست نزد تا اتاق خیلی هم تاریک نشه. بعدش اومد کنارم روی رخت خوابش خوابید.
****
کمی توی تاریکی به اطرافم نگاه کردم. از بس خوابیده بودم دیگه خوابم نمی برد. برگشتم به پهلوی راستم. عزیز خیلی زود خوابش برده بود و آروم خروپف می کرد. دوباره طاق باز شدم و به سقف خیره شدم.
چه اتفاقی برام افتاده. . . من کجا اومدم . . . چی شد که اینطوری شد . . . همش از گور اون ایمیل و اون ساحره مسخره ست، الهی به زمین گرم بخوری که بدبخت و حیرون ناکجا آبادم کردی. ای بر خودم لعنت که خر شدم برای مسخره بازی اینکارو کردم. آخه من و چه به آرزو . ای خدا حالا چه جوری از این گرفتاری در بیام . . چیکار باید بکنم . .
فکری به ذهنم رسید.احتمالا باید وسیله ای چیزی همراهم باشه تا بتونم با کمکش از این وضعیت خلاص شم. سریع تو جام نیمخیز شدم و دست کشیدم به پیرهنم.
نه ، پیرهنم هیچ جیبی نداشت. بلند شدم رفتم سراغ چادرم. شروع کردم دست کشیدن بهش. اون هم فقط چادر ساده بود بدون هیچ درز یا جیب مخفی.
از گشتن دست کشیدم و ناامید دوباره تو جام خوابیدم.
اینطوری نمیشه . . حتما همینطور که من اومدم یه راهی برای برگشت هم هست. . حتما راهی هست . . فقط باید راهش رو پیدا کنم . . اما اگه نتونم پیدا کنم چی . . یا خدا . . اون وقت کجا برم ، من که هیچ جایی رو اینجا نمی شناسم . . نکنه از گشنگی اینجا بمیرم ، خدایا اگه قرار بود من جوانمرگ شم چرا نگذاشتی من تو زمون خودم پیش فامیلام بمیرم ، چرا گذاشتی تو بی کسی اینجا بمیرم . . اشک از چشمهام ریخت پایین.
از فکر مردنم غمی بزرگ رو دلم افتاد . من نمی خوام بمیرم . . هق هق گریه ام داشت بلند میشد. از ترس اینکه عزیز بیدار نشه دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدام خفه شه.
کمی که اشک ریختم ،یه نفس عمیق کشیدم و اشک هامو پاک کردم.حالم بهتر شده بود و احساس سبکی می کردم. . .الان باید به فکر راه حل باشم تا الکی برای خودم نوحه سرایی کنم.
وقتش یه فکری کنم اما تا زمانی که راه حل رفتن پیدا نکردم باید اینجا تو همین خونه بمونم. اینجوری درامانم. فقط باید برای اینکه بمونم یه دلیل بیارم. که البته برای موندن چند راه وجود داره ، یکی اینکه خودم رو همچنان بزنم به مریضی یا اینکه بگم خانواده ام رو گم کردم و تا وقتی پیداشون کنم می مونم که البته اونم سخته چون ممکنه پیگیر خونواده ی خیالیم شن و کافیه من یه سوتی بدم اونوقت که کارم تمومه و بابت دوروغم منو بیرون می کنن. هر دو راه خیلی سخته اما مجبورم یکی رو انتخاب کنم و فعلا تا مشخص شدن وضعیتم نقشمو خوب اجرا کنم. . . از بس فکر کرده بودم که دیگه کم کم خوابم گرفت . . الان خستم ، فردا انتخاب می کنم کدوم راه رو برم. . . خیلی وقت بود که با خدا حرف نمی زدم اما الان از ته دلم ازش یاری خواستم و یه حمد و سوره خوندم و از خدا خواستم فردا وقتی چشمام رو باز می کنم تو تخت خودم باشم . . .
نیمه های شب از خواب پریدم. از زور سرما لرزیدم و ملافه رو دور خودم پیچیدم اما باز کفایت نمی کرد. سرم به شدت درد می کرد و کمی هم حالت تهوع داشتم. هر چی سعی کردم که بخوابم نتونستم. به پهلوم نگاهی کردم. عزیز خوابیده بود. دلم نمیومد بیدارش کنم. اما هر چی می گذشت کلافه تر می شدم و تحملم کمتر میشد.
دستمو دراز کردم و عزیز رو تکونش دادم. چند بار که تکونش دادم چشمهاشو باز کرد. اول کمی گیج نگاهم کرد اما بعد که حواسش اومد سرجاش بلند شد از جاش اومد کنارم.
عزیز-چته دختر؟
وقتی چشمهای خمار و نفس ها ی بریده بریده شده ام رو دید دستشو گذاشت روی پیشونیم. دندون هام از سرما می لرزید.
عزیز-تو که تب کردی. همش از ضعفته. الان میرم لگن میارم پاشویت می کنم خوب می شی مادر.
پاشد از کنارم رفت بیرون. دوست داشتم تو خونه ی خودمون بودم. دلم مامانم رو می خواست. گریه ام گرفته بود.
کمی بعد از زور گرما ملافه رو پس زدم. عزیز با لگن و دستمال اومد پیشم. دستمال نمدار و کشید روی پیشونیم. کف پام رو هم گذاشت تو لگن آب. همینطور با دست آب رو برمی داشت روی پاهام می ریخت.آب از زانوهای خم شدم میومد پایین و ساق پام رو هم خنک می کرد. با یه دستمال نمدار دیگه روی دستهای داغم رو هم می کشید. حین انجام اینکارها زیر لب شعری می خوند. شعرش برام مشخص نبود اما من رو یاد مامانم می انداخت. اون هم موقع مریض داری من زیر لب برام دعا زمزمه می کرد. بعد از مدت زمانی تقریبا طولانی حالم خیلی بهتر شده بود. کم کم چشمهام بسته شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.
***
صبح چشمهامو به سختی باز کردم. با ناامیدی اطرافم رو نگاه کردم. بازم اینجام که !!
آفتاب همه جا رو روشن کرده بود . معلوم بود خیلی خوابیدم. تو جام نیم خیز شدم. کمی سرم گیج رفت. اما حالم بهتر از دیشب بود. احساس شدید گشنگی داشتم. رخت خواب عزیز هم جمع بود. صدای پای کسی رو شنیدم. سرم رو برگردوندم به سمت در.
ملیحه اومد تو اتاق. با دیدنم که نشسته بودم ،اومد داخل و لبخندی زد و گفت: سلام. حالت بهتره؟ صبح عزیز می گفت دیشب تب کرده بودی.
دستش رو گذاشت روی پیشونیم.
ملیحه-نه خدا رو شکر تب هم نداری. الان می رم عزیز رو صدا می کنم. خودمم می رم صبحانه ات رو برات میارم.
لبخندی زدم و اون هم پا شد رفت. پاهام رو تو سینه ام جمع کردم. دلم یه حموم داغ می خواست. دیشب خیلی عرق کرد بودم، خودم دیگه از خودمم بدم میومد.
ملیحه و عزیز همزمان با هم وارد اتاق شدند. دست ملیحه سینی صبحونه بود. سینی رو گذاشت بغل دستم. ملافه رو زدم کنار و سینی رو کشیدم سمت خودم.
توی سینی چند تا نون گرد تازه و پنیر و چایی بود. با اشتها یه لقمه بزرگ گرفتم و شروع کردم به خوردن. هیچی نمی دیدم الا سینی. وقتی که آخرین قلپ از چاییم رو هم خوردم، سرم رو آوردم بالا که تشکر کنم دیدم عزیز یه لبخند پهن رو لباشه و ملیحه هم داره آروم می خنده.با تعجب نگاهشون کردم که عزیز گفت: دختر جان یه نفس هم می کشیدی موقع خوردن !!
تازه فهمیدم چی میگه، پقی با هردوشون خندیدم.آخه اونا چی می دونستن خیلی وقته غذای درست و حسابی نخورده بودم. آش دیشب هم که هیچ جای دلم رو نگرفته بود. بذار دلشون خوش باشه.
یه نگاه دقیق به عزیز کردم. زنی میانسال بود اما معلوم بود توی جوانی خیلی زحمت کشیده. صورتش گرد و سفید و نگاهش مهربون بود. تقریبا هم چاق بود و قد کوتاهی داشت . نگاهی به ملیحه کردم. یه دختر کم سن و سال حدودا چهارده ، پانزده ساله با قد و هیکلی متوسط، پوست صورتش گندمی و قیافه ی خوبی داشت.
ملیحه سینی خالی رو برداشت و رفت.
عزیز-الان دیگه پیداش می شه ،چادرت رو صبح برداشتم شستم خیلی خاکی بود. یکی از چادر های خودمو برات آوردم که بپوشی.
ای بابا با این حال مریضم چادر می خوام چیکار. دکتر که به آدم محرمه دیگه. . .
عزیز چادر رو انداخت رو سرم. منم مجبوری چادر رو روی سرم مرتب کردم.خوب شد آیینه نداشتم وگرنه برای همیشه از خودم با این تیپ و قیافه سیر می شدم.
ملیحه- یاا... ، عزیز طبیب اومد.
عزیز چادرش رو سرش کرد.
ملیحه-بفرمایید از این طرف.
ملیحه با چادر داخل شد و کنار در وایستاد. عزیز هم از جاش بلند شد و گفت: بفرما پسرم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۳ ساعت 20:11 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|