مدتی که نشستم، خستگی پاهام کمی دراومده بود. بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن..
صداهایی بود که از دور و اطرافم می شنیدم..
گالش دارم . . . گالش . . . بیا اینطرف بازار ارزون کردم. . .
مردی توی دکه که پارچه ای تافته دستش بود تا منو دید گفت: پارچه های اعلا دارم.خانوم بفرمایید..
موقعی که از خواب پا شده بودم اینقدر از این طرف به اون طرف رفته بودم که زمان از دستم در رفته بود.اما معلوم بود که بعداز ظهر هستش.
با استرسی که داشتم و انرژی ای که از دست داده بودم و شب قبل هم شام نخورده بود باعث شد بود شدیدا احساس گرسنگی کنم. بوی نون تازه ای که می یومد به هوسم انداخته بود. و تنها چیزی که حس می کردم بوی خوش نون بود.
مردی گوشه ای ایستاده بود و یک نون دستش گرفته بود و بقیه نون های تازه را درون سبدی گذاشته بود و رویش پارچه ی نازکی انداخته بود و مرتبا فریاد می زد: نون تازه داریم. . . بدو بدو بیا نون تازه داریم
تا جایی که دیده بودم رستوران و اغذیه فروشی نبود. برای همین رفتم سمت مرد نون فروش. لااقل از هیچی بهتر بود.باید یه چیزی می خوردم تا پی یه راه حل باشم.
-ببخشید آقا ...
مرد گفت: بله خانم چند تا می خواهی؟
-یکی کافیه..
اینقدر خسته و گرسنه بودم که دوست داشتم شکمم سیر شد بعد تازه به بدبختی که توش گرفتار شده بودم و نمی دونستم چیه برسم. حداقل این نون ته دلم رو می گرفت.
نون رو از تو سبد درآورد .یه نونی که خوشگل بود و من تا حالا ندیده بودم و اسمشم نمی دونستم ولی مطمئنا از نونهای محلی بود.
نون رو به دستم داد و گفت پنج دینار میشه.
اخمی کردم و با ناباوری گفتم : چی ؟!!
نون فروش -مگر نمی شنوی ضعیفه گفتم که پنج دینار..اگر نداری نون را پس بده..
-این چه طرز حرف زدن با منه؟!
نون فروش:نون را بده به من تو مشتری نیستی
نون سفید و گرد رو از دستم کشید. از عصبانیت داشتم می مردم
با حسرت به نون نگاه کردم و گفتم : به درک
پشتمو کردم و شروع کردم به راه رفتن. . .
-فروشنده نیست الکی بهونه میاره. . .
کم کم مخم شروع کرد به کار کردن. . . .
چـــی گفت ؟! دینار؟! یعنی من یه کشور دیگه ام ؟! حتما اینجا کشور عربیه.. اما پس چرا فارسی حرف می زنن؟ ای خدا مخم هنگ کرده!!
دویدم سمت پارچه فروشی بغل دستم.
-آقا این پارچه چنده؟
فروشنده:کدوم خانم؟
-این،همین آبیه؟
فروشنده:متری بیست و پنج دینار..
مونده بودم چه جوری بپرسم سوالمو.یه سوالی که اگه کسی از من می پرسید به عقلش شک می کردم.اما الان خودم لنگ این سوال بودم.روم نمی شد. بالاخره خجالت رو گذاشتم کنار و گفتم:
-ببخشید آقا، اسم این شهر چیه؟
مرد با تعجب یه نگاه بهم کرد و گفت: وقتی در این شهر هستی چطور اسمش را نمی دانی؟
منم سریع گفتم: با خانواده ام اومدم مسافرت.قرار بود از این شهر بگذریم. الانم اینجا برای خرید گمشون کردم.خواستم کمکم کنید.
خودمم تعجب کردم که چه سریع همچین دروغی ساختم .
مرد با لبخند گفت: اینجا تهران هست. ایشاا... زود پیداشون کنی. چون هوا کم کم تاریک می شود.
-ممنون آقا.
پشتمو بهش کردم تا متوجه استیصال و وحشت من نشه. و شروع کردم از بغل مغازه به سمت راست راه رفتن. فکرم خیلی درگیر شد.
تموم اتفاقات مثل پرده سینما از جلو چشمم گدشت... لباس ساده مرد ها... چادر عجیب زنان ... روبنده .... زمین خاکی... دینار... و تیر خلاص، تهران
طی مدت زمانی که برام مثل قرن گذشت.به همه چیز فکر کردم اما باز نمی تونستم باور کنم.اخه کیه که باور کنه.منم یه دختر عادی بودم.عادی از نظر هوش که هیچ وقت استعدادی توش نبوده.حالا چه توقعی بود تو این موقعیت اسفبار من زود همه چیز دستگیرم بشه.
اما واقعیت خودشو ظالمانه بهم نشون داد. و من تازه به عمق بدبختی ام پی بردم.
از بین دندون های کلید شدم گفتم:لعنت به تو ساحره..
و چشمام سیاهی رفت و دنیا دور سرم چرخید....

 

افتادم روی زمین و از هوش رفتم.کمی بعد، از سرو صدای اطرافم چشمام رو کمی نیمه باز کردم اما همه جا رو تیره و تار می دیدم.
خانم پیری سر من رو تو بغلش گرفته بود و مدام صدام می کرد. اما باز من از هوش رفتم.
هر از گاهی به هوش میومدم و دوباره ضعفم باعث می شد از هوش برم .وقتی هوشم اومد سرجاش احساس کردم که درون جایی مثل کالسکه هستم. اینبار با حرکات منظمش من به خوابی عمیق رفتم.
بعد یه مدت زمانی که نمی دونم چقدر بود خوابیده بودم.اونم یه جای گرم و نرم .
صدای پچ پچی شنیدم.بیدار شده بودم اما هنوز چشمام بسته بود. صدای یک زن مسن میومد با یک دختر جوان.
پیرزن: ملافه را که از رویش کنار رفته، رویش بکش.شب هوا سردتر می شود این هم ضعف دارد ممکن ست حالش بد شود.
دختر جوان: عزیز هوا که گرم ست ؟! خودش رویش را زده کنار. حتما گرمش بوده است.الان هم رویش را بندازم دوباره پس می زند.
پیرزن:بنداز به تو می گم.من یه چیزی می دانم که می گم دختر جان!
دختر جوان:چشم.
صدای آروم نزدیک شدنش رو شنیدم.اومد بالا سرم و ملافه رو تا زیر گلوم بالا کشید.
دختر جوان:عزیز یک چیزی بگم؟
پیرزن: بگو.
دختر جوان:این دختر شبیه عمه نرگس نیست؟
کم کم داشتم کلافه می شدم.گیج و گرسنه بودم.اما دلم نمی خواست حالا که بالا سرم وایسادند ، چشمامو باز کنم. کمرم خشک شده بود و احساس ترس داشتم. اما با توجه به صداها و لحن صحبتشون جایی برای نگرانی برام نبود.فقط می خواستم تنها باشم.
صدای پیرزن از بالا سرم اومد: نه ننه این کجایش شبیه نرگس من ست؟ولی دختر مقبول و ملیحی ست.
دختر جوان: عزیز باور کن خیلی شبیه عمه است.به خدا آدم فکر می کند اوست !!
بعد از کمی مکث پیرزن گفت: شاید کمی از دماغ به پایین شبیه اش باشد.
بعد یه آه دلسوزی کشید و گفت: دلم هوای نرگسم را کرد ست.
بعد با صدای بغضی ادامه داد: به خدا هر روز سر نماز برایش دعا می خوانم. همه چیز را هم توی دلم می ریزم و صدایم در نمیاید. خیلی سخته برای یک مادر که خودش باشد ولی بچه اش نباشد.
صدای فین فین پیرزن اومد. منم بغضم گرفت. صدای بلند شدنشون اومد.
پیرزن: بیا برویم مادر.بالا سرش حرف می زنیم ممکن ست بیدار شود. پاشو برویم بیرون.
دختر جوان: چشم .

 ******

وقتی فهمیدم از اتاق رفتند بیرون چشمامو باز کردم. حالم خیلی بد بود . . . سرم خیلی سنگین بود و کمی حالت تهوع داشتم. برای اینکه بتونم راحت تر تحمل کنم سعی کردم حواسمو پرت کنم. من روی تشک روی زمین خوابیده بودم. چادرم هم نبود. با همون پیرهن بیریخت من رو خوابونده بودند. نگاهمو دور اتاق چرخوندم . اتاق نیمه روشن بود. یه اتاق حدودا 16 متری. سه تا پشتی دور تا دور اتاق چیده شده بود. یه فرش معمولی هم کف اتاق افتاده بود. دور اتاق روی زمین برای جای نشستن پتو و ملافه تا شده انداخته بودند.
روبروی من یه طاقچه روی دیوار بود، که داخلش چند تا شمعدونی کوچولو بود که همشون روشن بودند. کمی دور تر از من یه شمع بزرگ روشن بود. و درمجموع روشنایی اتاق از این چند تا شمع تامین می شد. اینجوری با اینکه هوا خیلی روشن نبود اما فضایی آرامش بخش به وجود آورده بود. من همیشه عاشق شمع بودم و حتی کلاس شمع سازی هم رفته بودم و شمع های خوشگلی یاد گرفته بودم درست کنم. اما طبق معمول چند تا شمع که درست کردم دیگه ولش کردم.
سرم رو چرخوندم سمت پنجره کوچک اتاق. دم غروب بود. یه لحظه دلم گرفت. من اینجا چیکار می کردم. اگه خواب بودم دوست داشتم زودتر از خواب بیدار شم. محکم یه بشگون از دستم گرفتم.
متاسفانه بیدار بودم. ملافه رو چنگ زدم. دلم شور زد. هزار تا فکر اومد تو سرم. حس بی کسی و رها شدن تو اعماق زمان به حدی بود که احساس خفگی بهم دست داد. قلبم شروع کرد به تند تند زدن.من باید چیکار کنم؟
تو این اوضاع صدای ضعیف قاروقور شکمم باعث شد توجهم به گرسنگیم جلب بشه.لعنتی . . .
از شب قبل هیچی نخورده بودم.اعصابم ضعیف شده بود. برای همین همون جا دستمو بردم بالا و از حرص محکم کوبیدم رو زمین.
با این کارم صدای گورپ پیچید تو اتاق.
دختر جوان سریع اومد دم در اتاق و وقتی چشمهای باز من رو دید اومد داخل.
دختر جوان: سلام .
و من فقط نگاهش کردم. اومد کنارم رو زمین نشست.
دختر جوان:اسمت چی هست؟حالت خوبه؟ . . . چرا جواب نمی دهی؟ خوانوادت کجا هستن؟
تند تند و بدون اینکه نفس بکشه سوال می پرسید. و من فقط خیره به دهانش بودم که باز و بسته می شد. وقتی هیچ عکس العملی از من ندید بلند شد رفت بیرون از اتاق.

تند تند و بدون اینکه نفس بکشه سوال می پرسید. و من فقط خیره به دهانش بودم که باز و بسته می شد. وقتی هیچ عکس العملی از من ندید بلند شد رفت بیرون از اتاق.
صدای دخترِ از دور میومد که عزیزشو صدا می کرد. بالاخره باید باهاشون روبرو می شدم.نفس سنگینم رو فوت کردم و چشمم رو دوختم به در.
پیرزن و دخترِ با هم از در اومدن داخل. و اومدن دو طرف من نشستن.
پیرزن کمی منو نگاه کرد و گفت: خدارو شکر دخترم به هوش اومدی.خیلی ضعف داشتی تا الانم خواب بودی. حالت چطوره؟ بهتر هستی؟
همینطور که نگاهش می کردم دهنم رو باز کردم که جواب بدم. اما در کمال تعجب دیدم زبونم اینقدر سنگین شده که قادر به حرف زدن نیستم.
با نگرانی نگاهشون کردم اما اون ها همینطور صبورانه من رو نگاه می کردن.
لحظه ای نگاه من کشیده شد سمت چپ و ذهنم پر کشید به چند سال قبل.
به یاد خاطرات تلخم افتادم. خاطراتی که سعی می کنم فراموششون کنم اما تا ابد جزوی از زندگی من هستند و فراموش کردن شون هم غیر ممکن. . .
وقتی یاد گذشته ام میوفتم تمام فضای خاطراتم تلفیقی از دو رنگ س