رمان عاشق بودیم
- بیدار شو... بیدارشو.... تنبل خان!! چند روزیه که دیوونه شدی اومدم عاقلت کنم...
بهرام چشمانش را مالید و در روشنایی خفیف اتاق خواب ، دلربا را دید که کنارش روی تخت نشسته بود ، با بغض خاموشی گفت :
- مهربون شدی...عذاب وجدان گرفتی؟
- بگو چی شده؟ چی از من دیدی که هی طعنه و کنایه می زنی؟!
بهرام
چشمهایش را بست و سعی کرد تمام خیانت هایی که دلربا در این یک ماه بهش
کرده را مجسم کند ولی برایش غیر قابل باور بود ، دوست داشت توان این را
داشته باشد تا داد بزند و بگوید : دلربا... دلربا تو با اون مرد غریبه چه
سر و سری داری ؟ چی توی اون بچه دانشجوی آس و پاس دیدی که من...کسی که
عاشقت بود و هست رو فراموش کردی؟؟ ولی نمی توانست... همیشه اینطور بود ،
وقتی دو چشم عسلی دلربا را می دید جادو می شد و نمی توانست حتی لحظه ای او
را آزرده خاطر کند مانند همیشه تسلیم چشمان زیبای دلربا شد و دستانش را باز
کرد و گفت : میشه بغلت کم؟ دلم برات تنگ شده...
که دلربا دستانش را گرفت و گفت : این چه حرفیه؟ مگه ما دو تا غریبه ایم که اجازه می گیری...
و با مهربانی بی سابقه ای کنار بهرام خوابید و او را غرق بوسه کرد ...
صبح...صبح
دردناک و سوت و کوری بود ... بهرام درد شدیدی در پاهایش حس می کرد شاید
قدرت عشق بود که بار دیگر باعث تحریک اعصاب پاهایش شده بود آنچنان که با یک
تمرکز خیلی ساده ، انگشتان پایش را به آرامی تکان داد و توانست حسشان کند ،
لبخندی از سر شوق زد و سعی کرد روی ویلچر بنشیند سپس از اتاقش خارج شد و
به سمت سالن آمد و دلربا را صدا زد ، صدای دلربا را از درون آشپزخانه شنید :
بهرام...من اینجام.
بهرام به سمت آشپزخانه حرکت
کرد و متوجه دلربا شد که مشغول درست کردن نهار بود ، خواست جلو برود و
مانند گذشته به غذاهای خوشمزه او ناخنک بزند که باز در پشت آن برآمدگی بی
خاصیت کف آشپزخانه متوقف شد ، اگر می توانست راه برود پنج قدمی با زنی که
دوستش می داشت بیشتر فاصله نداشت ولی پاهای مفلوجش عامل تمام این جدایی ها
بود. بهرام خسته و درمانده به دلربا نگریست که با چه ذوق و سلیقه ای تدارک
غذا را می دید لحظه ای با خود گفت : یعنی اون با من خوشبخته...؟
که نگاه تیرانداز عاشقش به قلب دلربا برخورد کرد و او هم متوجه نگاه سنگین بهرام شد ، بسویش نگریست و خندید :
- چی شده؟ ماتت برده...
- دارم به زنم نگاه می کنم...
-خب از این نگاه چی کشف کردی...؟
- آشفتگی...مخفی کاری...دودلی...
دلربا
دست از کار کشید و با ناراحتی به چشمان متورم بهرام نگریست و گفت : اشتباه
کشف کردی... همه اینهایی که گفتی تو چشمهای خودت پیدا میشه... تو که حسود
نبودی؟ چی باعث حسادت تو شده که ...
صدای زنگ
تلفن صحبت دلربا را ناتمام گذاشت ، با عجله از آشپزخانه بیرون و به سمت میز
تلفن رفت و شماره روی آیدی کالر تلفن را نگریست سپس بی آنکه گوشی را
بردارد با عجله از پله ها بالا رفت تا در اتاق کتابخانه به تلفن پاسخ بدهد و
همین کار او آتش کنجکاوی را در وجود بهرام بیشتر شعله ور کرد و او را به
سمت میز تلفنی که در سالن بود کشاند ، بهرام دستش را به سمت گوشی دراز کرد ،
لبش را گاز گرفت و اندکی تامل کرد سپس به آرامی گوشی را برداشت و کنار
گوشش برد ، صدای دلربا را شنید:
- کی؟ کی میای....باید بببینمت...دلم برات تنگ شده ... .
و بعد صدای مرد جوانی را شنید:
- فردا...فردا شاید برم کافی شاپ نزدیک دانشگاه...دل و دماغ درس رو ندارم...خسته ام و بهت نیاز دارم دلربا...منو تنها نذار...
-چه جوری می تونم تنهات بذارم...تو عزیز دل منی...اگه اتفاقی واست بیفته من می میرم...
بهرام
با عجله گوشی را سر جایش گذاشت و سعی کرد مانع فروریختن اشک هایش شود ، از
اینکه دلربا با مرد غریبه ای قرار بگذارد متنفر بود ، چقدر دلش می خواست
همانجا به دلربا بگوید که همه چیز را می داند و میان صحبتشان و حرف های
محبت آمیزشان آنها را رسوا کند ولی می خواست بعد از بهبودی انتقام بی وفایی
دلربا را بگیرد ، دیگر دلش با دلربا یکی نبود ، تنفر تمام آن قلب عاشقش را
پر کرده بود ، نمی دانست که چند مدت گذشت ولی بعد از انتظاری طولانی دلربا
با چهره ای گرفته و معصوم به سالن بازگشت و بی آنکه به او بنگرد به سمت
آشپزخانه رفت...
صبح فردا همین که بهرام صدای ویراژ ماشین دلربا را در کوچه
شنید بلند شد و روی ویلچر نشست و باعجله به سعید تلفن زد ، چند بوق کوتاه
شنیده شد تا سعید پاسخ دهد :
- جانم چیه بهرام جان...؟
- کجایی...؟ دلربا همین الآن رفت...
- نزدیک خونتون...یه خیابون فاصله دارم...
- زود بیا...من منتظرم.
- باشه.
بهرام گوشی را گذاشت و به سمت آیفون رفت ، در را برای ورود سعید باز گذاشت
سپس به سمت ایوان خانه رفت و منتظر دیدن سعید شد ، تا آمدن سعید زیاد طول
نکشید و خیلی سریع با کمک او درون ماشین نشست ، سعید کمربندش را بست و به
بهرام که گرفته و ناراحت به نظر می رسید گفت :
- حالا واسه چی می خوای بری اونجا...؟
- می خوام ببینم طرف چی داره که دلربا اونو بمن ترجیح میده...
- هیچی نداره...تو از اون خیلی سرتری...ولش کن منم نمی برمت به اون کافی شاپ...
- نذار بهت التماس کنم...می دونی که می خوام ببینمش....بذار باور کنم که اون از اول دوستم نداشته!!
سعید آهی کشید و بدون اینکه چیزی بگوید پایش را روی گاز گذاشت ، نزدیک کافی
شاپ که رسیدند سعید گفت : من آوردمت اینجا...حالا تو هم باید بمن یه قولی
بدی...
-چی؟
- باید با من بیای فیزیوتراپی...
- باشه حالا تو اینجا نگه دار...
سعید کنار درختی درست روبروی کافی شاپ پارک کرد طوریکه از آنجا کاملا درون
کافی شاپ دیده می شد ، نگاه بهرام روی صندلی ها چرخید ولی دلربا را ندید با
آشفتگی گفت : چرا اینجا نیس؟ نکنه رفته...
که سعید با دست روی شانه او زد و به سمت دیگر خیابان اشاره کرد ، بهرام به
سویی که سعید گفته بود نگریست و دلربا را دید که دست در دست مرد جوانی بسوی
کافی شاپ می آمدند ، بهرام با ناباوری زیر لب گفت : چرا...چرا...
سعید گفت : دیدی پسره مالی نیس...
- چرا...اون خیلی از من بهتره... دو تا پای سالم داره...می تونه دلربا رو توی خیابونها و پارکها بگردونه...ولی من...
سعید که متوجه حال بد بهرام شده بود ، دستش را به سمت سوئیچ برد و گفت : دیدنی ها رو دیدی بهتره حالا بریم...
که بهرام مانع شد و گفت : نه صبر کن...بذار می خوام نگاش کنم...
- آخه دیدن پسره چه نفعی برای تو داره....هان؟
- اون پسره رو نمیگم...می خوام دلربا رو نگاه کنم...
بهرام این را گفت و به دلربا که پشت میزی کنار آن پسر نشسته بود نگریست ، سعید گفت : واسه چی اون زن بی وفا رو نگاه می کنی...؟
- چشمهاش...مث چشمهایی که روزهای اول دیدمشون نیس... حالت نگاش عاشقونه نیس...
- نکنه می خوای اینجا همدیگه رو ببوسن تا تو باورت بشه...؟
-یعنی من دلربا رو نمی شناسم...؟
- نمی شناسی...
سعید این را گفت و با حسرت به سمت میزی که دلربا و آن مرد نشسته بودند نگریست....
***
دکتر مجد از پنجره اتاق به قسمتی که بهرام در آن جا ورزش می کرد نگریست و
به سعید که گوشه اتاق نشسته بود و پرونده دوستش را می خواند نگریست و گفت :
نمی دونم چی شده که آقای آریایی اینقدر حالش خوب شده؟ از کسالت در
اومده... انگار که به بهبود امیدوار شده...
سعید نیشخندی زد و پرونده را روی میز دکتر گذاشت و گفت : چون می خواد زودتر خوب بشه...
دکتر مجد لبخند کمرنگی زد و به حرکات پای بهرام نگریست که چه با حوصله سعی
می کرد قدم بردارد و روی آنها بایستد و در این فکر بود که چه اتفاقی افتاده
که بهرامی که به حرف او و پزشک یاران گوش نمی داد اکنون اینقدر با حوصله و
دقت به حرفهای پزشک یار گوش می دهد و حرکات را انجام می دهد با کنجکاوی
گفت : چرا قبلا نمی خواس خوب بشه...؟
سعید کنار پنجره مشرف به سالن آمد وگفت : نمی تونم بگم...ولی اینو بدونید که می خواد زودتر خوب بشه...
دکتر سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت ، سعید به بهرام نگریست و زیر لب گفت : می خواد خوب بشه تا حق دلربا رو کف دستش بذاره...
و بعد به حرف خودش خندید...