رمان فرشته من
کنارش زانو زد:هومن..هومن..
مرتب صداش می کرد ولی هومن چشماشو بسته بود..پرهام با یه حرکت از رو زمین بلندش کرد ..
رو به من داد زد :پشت سر من بیا..مواظب باش..
سرمو تکون دادمو در حالی که چشم از هومن بر نمی داشتم گفتم:باشه..
توی راهرو چشمم افتاد به یکی از همون ادما که تیر خورده بود وافتاده بود رو زمین..انگار یکی بهش شلیک کرده بود..
از بیرون صدای تیراندازی می اومد پشت سر پرهام حرکت کردم..تو قسمت سالن هیچ کس نبود از در زدیم بیرون و وارد باغ شدیم..بهت زده به رو به رومون نگاه کردیم..
ماشینای پلیس و پلیسا و تیراندازی و افراد پارسا وکامبیز که داشتن به طرفشون شلیک می کردند..مات ومبهوت وایساده بودمو نگاه می کردم که پرهام دستمو کشید:به چی نگاه می کنی؟..زود باش ..باید از اینجا بریم..
دیدم داره میره پشت باغ..دیوار انتهایی باغ خیلی کوتاه بود..ولی پرهام نمی تونست درحالی که هومن پشتش بود ازاونجا بیاد بالا..
رو به من گفت:تو برو بالا..برو پیش پلیسا وکمک بیار.. زود باش..
به حرفش گوش کردمو از دیوار رفتم بالا و پریدم اونور..بدون معطلی به طرف در باغ دویدم..ماشینای پلیس جلوش ایستاده بودن وچندتا مامور هم اونجا بودن..با شنیدن صدای پام سرشونو برگردوندن..
نفس نفس می زدم..جلوشون وایسادمو گفتم:بیاید کمک..پشت باغ نیاز به کمک داریم..
همون موقع یه مرد تقریبا سی وچند ساله از دراومد بیرون و پشت سرش هم چند نفر دستبند به دست اومدن بیرون..
به مامورا اشاره کرد که اونا رو ببرن داخل ماشین..نگاهش به من افتاد ..
با تعجب گفت:شما کی هستید؟..
با لحن التماس امیزی گفتم:توروخدا یکیتون بیاد کمک..پرهام و هومن پشت باغ گیر افتادن..هومن تیرخورده حالش خوب نیست.. تورو خدا کمک کنید..
اون مرد رو به مامورا گفت:همینجا منتظر باشید تا برگردم..هر اتفاقی افتاد با بی سیم بهم گزارش بدید..
مامورا اطاعت کردن..شروع کردم به دویدن اون مرد هم دنبالم اومد..
*******
هومن رو با امبولانس بردن ..من و پرهام و سرگرد پناهی هم پشت سر امبولانس بودیم..هنوز نمی دونستم پلیسا چطور سر رسیدن..سرگرد پناهی بهمون گفت که توی اداره همه چیزو برامون توضیح میده..
هومن رو سریع منتقلش کردن اتاق عمل..سرگرد پناهی برگشت اگاهی و من و پرهام منتظر چشم به در اتاق دوخته بودیم..از همونجا یه روپوش گیر اوردم وپوشیدم..دکمه های مانتوم کنده شده بود ونمی تونستم باهاش راحت باشم..هیچ جوری هم حاضر نبودم از کنار پرهام جم بخورم..
پرهام کلافه وسردرگم طول راهرو رو طی می کرد واه می کشید..می تونستم درکش کنم..هومن برادرش بود واینکه برادرشو تو یه همچین وضعیتی ببینه براش سخت بود..بالاخره بعد از چند ساعت دکتر از اتاق اومد بیرون..
من وپرهام به طرفش رفتیم..
پرهام :چی شد اقای دکتر؟..حال برادرم چطوره؟..
دکتر به پرهام نگاه کرد وگفت:برادرتون حالش اصلا خوب نیست..خون زیادی ازش رفته..ما تمومه تلاشمون رو کردیم..این که زنده بمونه یا نه..
شونه شو انداخت بالا وادامه داد :بستگی به علائم حیاتی بیمار داره..الان خیلی پایینه..معلوم نیست کی بهوش میاد..شاید 1 ساعت دیگه شاید هم..فقط می تونم بگم براش دعا کنید.
بعد هم بدون هیچ حرفی با قدم های بلند از کنارمون رد شد..بهت زده به پرهام نگاه کردم..چشماش سرخ شده بود..معلوم بود خیلی داره جلوی خودشو می گیره تا اشکش در نیاد..
سرشو چسبید وروی صندلی نشست..من هم فقط سکوت کرده بودم ونگاش می کردم..از اینکه هومن حالش خوب نبود وتو یه همچین وضعیتی گیر افتاده اشکم در اومده بود..واقعا مثل برادرم دوستش داشتم..وقتی یاد شیطنتاش وسر به سر گذاشتناش می افتادم بیشتر دلم براش می سوخت..
هومن رو در حالی که روی برانکارد گذاشته بودنش از اتاق اوردن بیرون..من وپرهام دنبالش رفتیم..
پرهام رو به خانم پرستار گفت:کجا می برینش؟..
پرستار :بخش مراقبت های ویژه..
*******
پرهام به خانم بزرگ و ویدا و نسرین خانم هم اطلاع داد ..اونا هم سریع خودشونو رسوندن..حال خانم بزرگ ونسرین خانم اصلا خوب نبود..ویدا هم رنگش پریده بود ونگاهش پر از اشک بود..خانم بزرگ حالش بد شد وهمونجا بهش سرم وصل کردن..هیچ کس حق ورود به اتاق رو نداشت..
همراه ویدا رفتیم تو محوطه..ویدا اروم اشک می ریخت..بغلش کردم وگفتم:اروم باش عزیزم..
ویدا با هق هق گفت :نمی تونم فرشته..چرا اینجوری شد؟چرا حالا که به عشقمون اعتراف کردیم این اتفاقا افتاد؟..
چیزی نگفتم وپشتشو نوازش کردم..
ویدا :هیچ وقت نگاه اخرشو فراموش نمی کنم فرشته..وقتی از در باغ رفت بیرون قلبم بیشتر بی قراری می کرد..
اشکامو پاک کردم وگفتم:فقط براش دعا کن ویدا..من مطمئنم اون خوب میشه..
*******
سرگرد پناهی رو به پرهام گفت:من تو لباس هومن ردیاب و فرستنده کار گذاشتم..و دوتا از مامورامو هم دنبالش فرستاده بودم..ولی ظاهرا اون ادما خیلی حرفه ای بودن ..با وجود احتیاطی که بچه ها کرده بودن باز هم پیداشون کردن واین وسط یکی از مامورای من هم زخمی شد..وقتی می فهمن پلیسا تعقیبشون کردن هومن رو می گردن..ساعت و کمربندشو که ما توی اون ها فرستنده کار گذاشته بودیم وازش می گیرن..ولی سومین فرستنده رو گیر نمیارن..اونو تو لباس هومن گذاشته بودم..طبق همون فرستنده ما تونستیم ردتون رو پیدا کنیم ولی یه جایی خارج از شهر بود که چند ساعتی تا اونجا راه بود..برای همین دیر وارد عمل شدیم..الان هم کامبیز وپارسا ودارو دسته ش رو دستگیر کردیم..کامبیز سابقه داره و همراه پارسا تو کار قاچاق عتیقه هستن..البته کامبیز اوایل تو کار قاچاق مواد مخدر بود ولی وقتی گیر افتاد و جون سالم به در برد رفت سمت عتیقه جات..ولی پارسا هر دوتا کارو انجام میده..اونا همنیجوری هم جرمشون سنگینه وای به حال الان که ادم ربایی هم کردن..
پرهام :قراره چی به سرشون بیاد؟..
سرگرد:با این پرونده ی درخشانشون..بی برو برگرد اعدام میشن..راستی پرهام یه سوال ازت دارم..
پرهام نگاهش کرد وگفت:چه سوالی؟..
سرگرد:اون دختری که باهاتون بود..رابطه ت با اون چیه؟..چرا اونو گرفته بودن؟..
پرهام نفس عمیقی کشید وسکوت کرد..بعد از چند لحظه رو به سرگرد پناهی همه چیز را توضیح داد..
وقتی حرف هایش تمام شد..سرگرد متعجب گفت:یعنی شماها اون دخترو اوردید تو خونتونو حالا هم داری میگی زنته؟..
پرهام سرش را تکان داد..
سرگرد :اخه این چه کاری بود که تو کردی پرهام؟من فکر می کردم تو خیلی فرق می کنی..درضمن اون دختر پدر داره می تونه از دستتون شکایت کنه..
پرهام اخم کرد وگفت:چرا شکایت؟..
سرگرد نفسش را بیرون داد وگفت:چون بدون اجازه ی پدر دختر رو عقد کردی..چون دخترشو این همه مدت پیش خودت نگه داشتی..بازم بگم؟..
پرهام با لحن جدی گفت:اون دختر از دست همین پارسا فرار کرده بود..به ما پناه اورد..اون این مدت پیش من نبود پیش خانم بزرگ بود..خانم بزرگ در جریان همه چیز هست..اینکه عقد کنیم هم برای این بود که اگر گیر پارسا افتاد اون نتونه کاری بکنه ..چون فرشته الان دیگه متاهله..واینکه به اجازه ی پدرش نیاز داشتیم هم کاملا قانونی انجام شد خود خانم بزرگ در جریانه..
سرگرد چشمانش را ریز کرد وگفت :اینها بهانه ی خوبی نیستن پرهام..تو هم در جریان قانونی بودن عقدتون هستی؟..
پرهام نگاهش کرد واروم سرش را تکان داد:اره..
سرگرد:که اینطور..میشه دلیلشو بگی؟..
پرهام همه چیز را گفت.
سرگرد با تعجب نگاهش کرد وگفت:خیلی جالبه..اینجوریشو ندیده بودم..
پرهام سرش را تکان داد وگفت:حالا باز هم به نظرت من کار خلافی انجام دادم؟..
سرگرد کمی فکر کرد وگفت:اگر اینایی که تو میگی راست باشه نه..هیچ کار خلافی انجام ندادی..
پرهام چیزی نگفت و تنها نگاهش کرد..
*******
هومن بعد از 2 روز علائم حیاتیش نرمال شد..اون هم یه معجزه بود..هنوز هم تو شوک بودم..چون هومن برای مدت 5 دقیقه میشه گفت علائمش کاملا قطع شد..حتی با شوک هم بر نگشت..پرهام با خشونت رو به دکتر داد می زد که بهش شک بده..تا اینکه دکتر مجبور شد اینکارو بکنه..تو اون لحظه منم از پرهام ترسیدم چه برسه به دکتر..
با شک دومی که دکتر به هومن داد قلبش به کار افتاد..انگار دنیا رو به ما داده بودند..
تو این مدت ویدا درست مثل ادمای افسرده شده بود..یه گوشه می نشست وگریه می کرد..
ولی حالا همه خوشحال بودن..
*******
پرهام ماشینو نگه داشت..هومن اروم پیاده شد..من و ویدا هم از ماشین اومدیم بیرون..
نسرین خانم اسپند به دست اومد جلو ودور سر هومن چرخوند..خانم بزرگ با لبخند به ما نگاه می کرد..جلوی پای هومن گوسفند قربونی کردن..
هومن با دیدن این همه استقبال خندید وگفت :خدا از این لطفا زیاد بهم بکنه..چه تحویلی می گیرن..بابا دمه همتون گرم..
خندیدیم..پرهام با لبخند نگاش کرد وگفت:بذار برسی بعد شروع کن..
هومن نگاش کرد ابرشو انداخت بالا وگفت :مگه هنوز نرسیدیم؟..
پرهام خندید و نگاش کرد..
خانم بزرگ با لبخند گفت:بیاید تو بعد شروع کنید به کل کل کردن..
هومن با لبخند رو به خانم بزرگ گفت:ای به چشم..من چاکر خانمی خودم هم هستم..احوال شریف..
خانم بزرگ با نگاه مهربونش به هومن و پرهام خیره شد وگفت:خدا هردوتون رو حفظ کنه..
هومن و پرهام با لبخند نگاش کردن..
همه به سمت در رفتیم وخواستیم بریم تو که صدای اشنایی به گوشم رسید..
-فرشته..
سرجام خشکم زد..خدایا این صدا..
تمام توانمو جمع کردم و برگشتم..خودش بود..خواب نمی دیدم..
زمزمه کردم :بابا..
بابا اخماش تو هم بود وبا خشم نگام می کرد..به طرفم اومد
که ناخداگاه رفتم عقب..پشتم خورد به یکی که وقتی برگشتم دیدم پرهام پشتم
وایساده..نگاهمو برگردوندم.. بابام رو به روم بود..نمی دونم چرا انقدر از
نگاه بابا ترسیدم..نگاهش جور خاصی بود..تا به حال اینطور ندیده بودمش..
بابا داد زد:تو اینجا چه غلطی می کنی؟..
با تته پته گفتم:من..من اینجا..
داد زد:خفه شو دختره ی خودسر..با ابروی من بازی می کنی اره؟..نشونت میدم..
دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم ولی دستش تو هوا موند..سرمو چرخوندم..پرهام دستشو محکم گرفته بود..
بابا با حرص به پرهام نگاه کرد..من هم با نگرانی به دوتاشون نگاه می کردم..پرهام اخماش حسابی تو هم بود وفکش منقبض شده بود..
زیر لب غرید :به چه جراتی رو زن من دست بلند می کنی اقای مهندس سپهر تهرانی؟..
با دهان باز به پرهام نگاه کردم..اسم بابای منو از کجا می دونه؟..
بابا دستشو کشید وبا تعجب گفت:زنه تو؟..تو کی هستی؟..
پرهام فقط نگاش کرد..
خانم بزرگ گفت:بیاید بریم داخل..جلوی در و همسایه خوبیت نداره..
خودش جلو رفت ..
*******
توی سالن نشسته بودیم..بابام هنوز نگاه پر از خشمش به من بود..پرهام درست کنارم نشسته بود و با اخم زل زده بود به بابام....
بابا رو به پرهام غرید :تو کی هستی که میگی فرشته زنته؟..
پرهام با لحن جدی گفت:من شوهرشم..پرهام بزرگ نیا..به جا میارید اقای مهندس؟..اسم بزرگ نیا برات اشنا نیست؟..
بابا با دهان باز نگاش کرد..بهت زده زمزمه کرد:تو..تو پسر مهردادی؟..مهرداد بزرگ نیا؟..
پرهام فقط با پوزخند نگاش کرد..هیچ سر در نمی اوردم ..اینجا چه خبر بود؟..
بابا از بهت در اومد و یهو داد زد :هر کی میخوای باش..به من هیچ ربطی
نداره..من فقط اومدم اینجا دخترمو با خودم ببرم..هیچ شکایتی هم ازتون
ندارم..
هومن با پوزخند گفت:نه تورو خدا بیا شکایت هم بکن راحت شو..چرا انقدر ازخودگذشتگی اخه؟..واقعا از شما بعیده اقای مهندس؟..
با تعجب به هومن نگاه کردم..اینا چشون شده؟..چرا با بابام اینجوری حرف می زدن؟..
بابا با خشم نگاش کرد وچیزی نگفت..یه دفعه از جاش بلند شد وبه طرف من امد..
بی هوا دستمو گرفت وغرید:بلند شو بریم..زودباش..
پرهام با خشم داد زد :فرشته هیچ کجا نمیاد..تو حق نداری زن منو با خودت ببری..شنیدی؟..دستتو بکش..
بابا دستمو کشید و بلندم کرد :مگه بهت نمیگم بلندشو؟..اینا یه مشت دیوونه هستن..هه..زنه تو؟..خواب نما شدی اقای دکتر..
دیگه داشتم شاخ در می اوردم..بابا پرهامو از کجا می شناخت..ای خداااااااا اینجا چه خبر بود؟..
دستمو از تو دست بابا کشیدم بیرونو داد زدم :توروخدا یکی به من بگه اینجا چه خبره؟گیج شدم..شماها مگه همدیگرو می شناسید؟..
پرهام و هومن و بابا با خشم به هم نگاه کردن..
هومن با پوزخند گفت:اره خیلی خوب هم می شناسیمش..چرا براش نمیگی مهندس تهرانی؟..براش تعریف کن..
بابا داد زد:خفه شو..هیچ کدومتون حق ندارید چیزی به فرشته بگین..فهمیدید؟..
پرهام داد زد:چرا؟..چرا نباید بدونه؟..بذار بدونه باباش کیه..بذار همه چیزو همه کسو بشناسه..چرا نمی خوای چیزی بدونه؟..
خانم بزرگ داد زد:همه تون ساکت شید..این خونه حرمت داره..اگر نمی تونید حرمتشو نگه دارید برین بیرون..
همه سکوت کرده بودن..توی سرم هزاران هزار سوال بود که برای هیچ کدومشون
جوابی نداشتم..بزرگترین سوالم هم این بود که بابا از کجا پرهام و هومن رو
می شناسه؟..
خانم بزرگ:بشینید ومشکلتونو بدون جنگ و دعوا حل کنید..وگرنه از اینجا برین..
پرهام و هومن نشستن..بابا یه نگاه به جمع کرد و با حرص رو به روم نشست..
خانم بزرگ رو به بابا گفت:تا کی میخوای پنهون کنی؟بذار بدونه..فرشته دیگه
بچه نیست..بذار پدرشو بشناسه..بذار خانواده ی واقعیشو بشناسه..
بابا خواست حرف بزنه که خانم بزرگ گفت:هیچی نگو ..بسه دیگه..
رو به من گفت:عزیزم من همه چیزو برات میگم..می دونم سردرگمی..باید هر چه زودتر از همه چیز مطلع بشی..
گیج و منگ نگاش کردم که گفت:تو فرزند واقعی پدرت نیستی..یعنی سپهر تهرانی پدر واقعی تو نیست..
با شنیدن این حرف قلبم یه لحظه از حرکت وایساد..خدایا چی می شنوم؟..من ..اخه این حرفا یعنی چی؟..
بغضم گرفته بود..خانم بزرگ ادامه داد :پدر واقعی تو زنده ست ولی مادرت نه..
سرم داشت گیج می رفت..تمام توانمو جمع کردمو با بغض گفتم:پدر..پدرواقعیم..کیه؟..
خانم بزرگ :مهران..دکتر مهران سماوات..شوهر مریم خواهر شوهرمهناز دخترم..
کلمه به کلمه حرفای خانم بزرگ رو تو ذهنم باز کرد..گفت شوهر خواهر شوهر مهناز..مادر ویدا..با چیزی که تو ذهنم اومد چشمام گرد شد...
بهت زده گفتم:یعنی شروین...برادره منه؟..
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:نه عزیزم..اون پسر مریمه نه مهران..شروین پسر مهران نیست وبا تو نسبتی نداره..
سالها پیش وقتی تو هنوز به دنیا نیومده بودی3 تا دوست بودن ..مهران....شهاب
و سپهر..مهران پدر تو وسپهر هم همین کسی که به عنوان پدر می شناسیش..واما
شهاب..اون شوهر سابق مریم وپدر شروین بود..ولی همون سال ها تو یه تصادف مرد
و زنش با دوتا بچه بیوه شد..شروین وسارا..سارا تو مشهد گم میشه ..هیچ اثری
ازش نبوده..از این طرف مریم افسردگی می گیره..مهران دکتر روانشناس بوده و
اونو تحت معالجه قرار میده..حال مریم خوب میشه..
مهران زن وبچه داشته..تو تازه چند روز بود که به دنیا اومده بودی..یه شب
این 2 تا دوست تصمیم می گیرن برن مسافرت شمال..اون هم با خانواده..سپهر زن
داشته ولی بچه دار نمی شده واز این بابت زنش بیمار بوده..مهران همراه زن
وبچه ش وسپهر هم با زنش میرن سفر ولی تو راه تصادف می کنند..همون شب فرشته
گم میشه..هیچ اثری از بچه نیست..مهران همسرشو از دست میده..ولی حال سپهر و
زنش خوب بوده..مهران به خاطر گم شدن بچه ی 1 ماهه ش و مرگ همسرش کمرش می
شکنه وطاقت این همه غم رو نداشته..از اون تصادف به بعد سپهرو زنش میرن تو
یه شهر دیگه وهیچ خبری ازشون نمیشه..و دیگه هیچی..دیگه هیچ کس ازشون خبر
نداشته..
مهران روز به روز افسرده تر می شده..تو این مدت مریم کمکش می کنه تا جبران
زحمتاشو کرده باشه..1 سال می گذره وحال روحی مهران بهتر میشه ولی شکسته شده
بوده.. از مریم درخواست ازدواج می کنه مریم قبول نمی کرده..ولی انقدر
مهران اصرار می کنه تا اینکه قبول می کنه..مریم درد دوری از بچه ش سارا رو
داشته و مهران هم به همین درد دچار بوده..هر دو عزیزانشونو از دست دادن و
همدیگرو درک می کردند..سالها می گذره و می گذره ..تا اینکه سارا پیدا میشه
اون هم از طریق پرهام که به سارا علاقه مند میشه..
به اینجاش که رسید به پرهام نگاه کردم..سرشو انداخته بود پایین وسکوت کرده بود..
خانم بزرگ :سارا پیدا میشه و حالا کار به این ندارم که تو این مدت چطور
زندگی کرده وچه جور بزرگ شده بوده..اصل ماجرا مهمتره..تا اینکه فرشته
ناخواسته وارد خانواده ی بزرگ نیا میشه..از دست پدرش سپهر فرار می کنه و به
خانواده ی بزرگ نیا پناه میاره..همه ی این اتفاقات ناخواسته بوده وسرنوشت
اینچنین می خواسته..من همسر مهران رو دیده بودم وقتی فرشته رو دیدم به نظرم
اشنا اومد ولی نمی دونستم کجا دیدمش..یه روز هومن بهم گفت که قیافه ی
فرشته براش اشناست ولی هر چی فکر می کنه یادش نمیاد اونو کجا دیده ..اون
چشمان سبز واون صورت زیبا منو یاد شبنم مادرش انداخت..درسته.. اونجا بود که
شک کردم وتهو توشو در اوردم..وفهمیدم فرشته دختر سپهر تهرانیه..ولی سپهر و
زنش که بچه دار نمی شدن؟!..این باعث تعجبم شده بود..به کمک وکیلم تونستم
بفهمم هویت واقعی فرشته چیه؟..فهمیدم فرشته همون دختر گم شده ی مهران هست و
سپهر پدرش نیست..مهران رو در جریان گذاشتم..می خواست بیاد تا فرشته رو
ببینه ولی نذاشتم..الان زود بود..اون روز که رفته بودید کوه مهران هم اومده
بود واز دور فرشته رو دیده بود..باورش نمی شد که فرشته انقدر شبیه مادرش
باشه..
رو به من با لبخند گفت:عزیزم حالا فهمیدی چطور به صورت قانونی تونستی با
اجازه ی پدرت به عقد پرهام در بیای؟..من از طریق وکیلم همه ی کارا رو انجام
دادم..سختی زیاد داشت وثابت کردنش مشکل بود ولی بالاخره تونستم واینکارو
کردم..نیازی به اجازه ی سپهر نداشتی چون پدر واقعیت زنده بود..من از مهران
اجازه گرفتم..
مات و مبهوت مونده بودم..اصلا نمی تونستم باور کنم..خب یه دفعه یکی بیاد
بهت بگه تو دختر بابات نیستی واین همه مدت هویتت یه چیز دیگه بوده چه
احساسی پیدا می کنی؟..من هم گیج و منگ تو جام نشسته بودم و به خانم بزرگ
نگاه می کردم..
رو به خانم بزرگ گفتم :خب پس..بابا و پرهام و هومن همدیگرو از کجا می شناسن؟..
خانم بزرگ لبخند زد وبه پرهام اشاره کرد:چرا از پرهام نمی پرسی؟..اون همه چیزو برات میگه..
سرمو برگردوندم و نگاش کردم..به من خیره شده بود ولبخند کمرنگی رو لباش بود..
با تعجب گفتم:نکنه تو هم این وسط یه نسبتی با من داری؟اره؟..
با این حرفم سریع اخم کرد ولبخندشو خورد..زیر لب زمزمه کرد:عمرا......
ای بابا باز این شروع کرد..
عاشق این اخم کردنش بودم..اصلا تموم جذابیتش به این غرور و اخمش بود..
پرهام نگاهی به همه انداخت و گفت:پدر من سال ها پیش درست
چند ماه قبل از مرگش با مهندس تهرانی شریک میشه ..اونها با هم رابطه ی
صمیمی تری پیدا می کنند ولی فقط در حد همون شرکت و کارخونه بوده نه
بیشتر..پدر من یه چندتا کتاب خطی داشته که یادگار خانوادگیمون بوده این
کتاب ها نیاز به صحافی داشتند وباید ترمیم می شدند..یه روز تو شرکت بحثش
پیش میاد که مهندس تهرانی به پدرم میگه من یه نفرو می شناسم که از اشناهامه
و می تونه اینکارو برات بکنه..بابا میگه مورد اعتماد هست یا نه؟که مهندس
هم تاییدش می کنه..
پدرم کتاب هارو در اختیار مهندس میذاره چون بهش اعتماد کرده بوده..ولی بعد
از مدتی مهندس به پدرم میگه که اون مرد ناپدید شده واثری از کتابا
نیست..پدرم خیلی ناراحت میشه..اون کتابا علاوه بر ارزش معنوی که برای پدرم
داشته ارزش مادیش هم زیاد بوده برای همین همیشه احتیاط می کرد ولی اینبار
به مهندس اعتماد کرده بود واینطور شد..
پدرم به پلیس گزارش میده اونا هم گفتند پی گیری می کنند..از مهندس هم
بازجویی کردند ولی بی فایده بود و هیچ اثری هم از اون مرد پیدا نکردند..یه
روز من اتفاقی به شرکت پدرم رفتم..اتاق پدرم ومهندس درست کنار هم بود..وقتی
خواستم برم تو اتاق از توی اتاق مهندس صدای گفتگو شنیدم..خواستم توجه نکنم
ولی وقتی اسم کتاب های خطی به گوشم خورد کنجکاو شدم ببینم موضوع
چیه..درسته..کتابها رو مهندس برداشته بود وبه دروغ به پدرم گفته بود اونا
رو دزدیدند..
سریع رفتم تو اتاق وبهش گفتم اون کتابارو برگردونه ولی اون اصلا به روی
خودش نیاورد..درست همون موقع که من می خواستم به پدرم بگم موضوع چیه اونها
تصادف کردند وفوت شدند..دیگه درگیر کارهای فوت پدرم شدم واین موضوع برام
کمرنگ تر شد..زمان زیادی گذشت و دوباره پی گیر شدم..اون موقع برام یه سری
مشکلات پیش اومده بود ودرگیره اون بودم برای همین دیرتر اقدام کردم..
اینبار هومن رو هم در جریان گذاشتم بارها به مهندس تذکردادم که اون کتابا
رو برگردونه ولی به هیچ وجه گوش نکرد..بهش گفتم از دستت شکایت می کنم گفت
من کاری نکردم که بترسم..کلا هر دفعه می زد زیرش وانکارش می کرد..تا اینکه
هومن یه پیشنهاد داد.....
پرهام سکوت کوتاهی کرد..همه چشم به اون دوخته بودیم ببینیم اخر این ماجرا به کجا کشیده شده؟..
پرهام :هومن پیشنهاد داد که یه شب بریم واون کتابا رو از تو خونه ش
برداریم..من به کل این پیشنهادو رد کردم وگفتم اولا ما نمی دونیم اون کتابا
رو تو خونه مخفی کرده یا نه ..دوما اینکه بدون اجازه بریم تو خونه ی طرف
اسمش دزدیه وممکنه گیر بیافتیم..ولی هومن اصرار داشت که اینکارو بکنیم..می
گفت اون کتابا یادگار خانوادگیه ماست ونباید بذاریم دست اون نامرد بمونه که
اون هم بعد پولش کنه و دیگه اون موقع دستمون هیچ وقت بهش نمی رسه..
بالاخره مجبور شدم قبول کنم..می دونستم کارمون درست نیست ولی با این حال
چاره ی دیگه ای نداشتیم..البته اینو هم بگم من یه بار رفته بودم اگاهی
وشکایت تنظیم کرده بودم ولی اخرش این اقا جوری رفتار کرد که مجبور شدم برم
شکایتمو پس بگیرم..خیلی وارد بود حتی پلیسا هم نتونستند ازش مدرک گیر
بیارن..پس فقط می موند همین یه راه..ما 3 بار به اون خونه رفتیم تا تونستیم
اون کتابا رو پیدا کنیم..1 شب وقتی خانواده ی تهرانی رفته بودند مهمونی..1
شب وقتی رفته بودن مسافرت..و شب سوم هم همون شبی بود که......
روشو کرد سمت منو و در حالی که زل زده بود تو چشمام گفت:تو منو دیدی..اومده
بودی تو اشپزخونه که متوجه من شدی....اتفاقا همون موقع من کتابا رو پیدا
کرده بودم وداشتم از در می رفتم بیرون که تو از اتاقت اومدی بیرون من هم تو
اشپزخونه مخفی شده بودم..وقتی بیهوش شدی منم رفتم..هومن تو حیاط مراقب
بود..
چشمام از زورتعجب اندازه ی نعلبکی شده بودن..همیشه پیش خودم می گفتم اون
دزده کی بود که اون شب اومده بود خونه ی ما و منو بیهوش کرد حالا فهمیده
بودم اون دزد کسی نبوده جز پرهام..این یکی رو دیگه نمی تونستم باور کنم..
یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید ..رو به خانم بزرگ گفتم :هومن از کجا مادر منو دیده بوده که قیافه ی من براش اشنا بود؟..
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:عزیزم اون مادرت رو ندیده ..یه بار عکسشو خونه ی
ویداشون دیده بود..ظاهرا یه روز مریم زن مهران میاد اونجا و ویدا میگه خیلی
دوست داره عکس زن اول مهران رو ببینه مریم هم میگه اینبار با خودش میاره
تا اونو ببینه..مریم اون موقع هم که شبنم زنده بود رابطه ی خیلی خوبی باهاش
داشت..مثل خواهر دوستش داشت..ظاهرا اون روز هومن هم اونجا بوده و اون عکس
رو یه نظر وقتی دست ویدا بوده می بینه ولی بیشتر از همه زمانی شک می کنه که
تورو جلوی خونه تون می بینه..وقتی پرهام و هومن برای برداشتن کتابا می
خواستن بیان تو خونه..ولی خب اون دور بوده و کامل نتونسته صورتتو ببینه و
اینجوری براش اشنا میای..تا اینکه هومن وپرهام میان تو خونه و کتابا رو بر
می دارن..
اروم سرمو تکون دادم..
یه دفعه بابا با عصبانیت رو به پرهام و هومن گفت : شماها حق نداشتید بدون
اجازه ی من وارد خونه م بشید..همین الان هم می تونم از دستتون شکایت کنم..
پرهام با خشم و لحن کاملا جدی داد زد:مگه اون موقع که فرشته رو دزدیدی از
پدرش اجازه گرفتی که من برای پس گرفتن یادگار خانوادگیمون باید می اومدم
ازت اجازه می گرفتم؟..
بابا سکوت کرده بود وبا خشم به پرهام نگاه می کرد..انگار جوابی نداشت که بده..
بابا رو به من گفت:این چیزا برای من مهم نیست فرشته هنوز هم دختره منه..من
برای اون کم زحمت نکشیدم..درسته دختر واقعیم نبود ولی کمتر از بچه ی خودم
بهش توجه نکردم..
خانم بزرگ گفت:درسته..تو براش زحمت کشیدی ولی کسی مجبورت نکرده بود
بدزدیش..این حرفو زمانی باید بزنی که فرشته یه بچه ی سر راهی باشه واون
موقع تو می تونی بگی براش زحمت کشیدی وخیلی کارا انجام دادی..ولی تو اونو
از خانواده ش دزدیدی..این با اون چیزی که تو میگی فرق می کنه..فرشته
خانواده داره..پدرش هنوز زنده ست..از یه خانواده ی بی شخصیت هم نیست..الان
هم 20 سالشه ومی تونه برای خودش تصمیم بگیره..تصمیم با فرشته ست که به کی
بگه پدر وبا کی بمونه..
همه ی نگاه ها به طرف من برگشت..نگاه مستقیم بابا روی من بود..
نیم نگاهی به همه انداختم و رو به بابا گفتم:من هنوزم شما رو پدر خودم می
دونم و از اینکه توی این همه سال برام زحمت کشیدید واقعا ممنونم..الان
واقعا گیج شدم..با این همه اتفاق که برام افتاده سرگردونم..هنوزم باورم
نمیشه من این همه سال هویتم یه چیز دیگه بوده وخانواده م یه کسای دیگه
بودن..ولی شما رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم..به هر حال این همه سال نقش
پدرمو داشتید ومن بهتون می گفتم پدر..نمی تونم فراموشتون کنم..هرگز..ولی..
به همه نگاه کردمو و ادامه دادم :می خوام از این به بعد پیش پدر واقعیم
باشم..میخوام جبران این همه سال رو که ازش دور بودم واون منو در کنارش
نداشته رو بکنم..
همه سکوت کرده بودن..بابا سرشو انداخته بود پایین وچیزی نمی گفت..
تا اینکه خانم بزرگ رو به بابا گفت:خب این هم از تصمیم فرشته..من امشب زنگ می زنم مهران بیاد اینجا و دخترشو ببینه..تو هم می تونی..
بابا از جاش بلند شد وگفت: نه..من دیگه اینجا جایی ندارم..من میرم..نمی خوام چشمم تو چشم مهران بیافته و شرمنده ش بشم..
به طرف در رفت که از جام بلند شدم و صداش کردم :بابا.....
اروم برگشت و نگام کرد..با اخم گفت:دیگه چرا به من میگی بابا؟..من که پدرت نیستم..
اروم وبی صدا گریه می کردم..با صدای گرفته ای گفتم:درسته که پدر واقعیم
نیستین ولی من هنوزم شما رو مثل پدرم دوست دارم..هیچ وقت محبتاتون رو
فراموش نمی کنم..هیچ وقت اون روزهای خوشی که در کنار شما و مامان داشتم رو
فراموش نمی کنم..و از اینکه این مدت رنجوندمتون وناراحتتون کردم
متاسفم..فقط همین.
نگاهش نمناک شده بود..اروم سرشو تکون داد وگفت:منو بیشتر از این شرمنده نکن دختر..من در حقت بد کردم..حلالم کن..خداحافظ.
با قدم های بلند از در رفت بیرون..
دستمو گرفتم جلوی دهنم..بدون اینکه برگردم وبه بقیه نگاه کنم به طرف اتاقم دویدم ورفتم تو ودرو بستم..
روی تخت نشستم وصورتمو گرفتم تو دستام..تموم خاطرات گذشته اومده بودن جلوی
چشمامو اذیتم می کردند..وقتی مامان زنده بود رفتار بابا با الان زمین تا
اسمون فرق می کرد..واقعا خوشبخت بودیم ولی وقتی شراره وارد زندگیمون شد
خوشبختیمون هم از بین رفت..
روی تخت دراز کشیدم..بی صدا اشک می ریختم..دلم خیلی پر بود..از همه چیز واز
همه کس..از سرنوشت که چه بازی هایی با من کرد..از پدرم که منو از خانواده م
جدا کرد که الان به این روز افتادم..حتی از پرهام که شوهر دائمی من نیست
واز روی اجبار باهام ازدواج کرده اون هم موقت..
خدایا اون موقع که داشتی شانس رو بین بنده هات تقسیم می کردی من کدوم گوری
بودم؟..خوب به منم یه کوچولو شانس می دادی تا به این روز نیافتم..اگه بابا
منو نمی دزدید اینجوری نمی شد..ولی نمی تونم ازاون هم دلگیر باشم..اه..دارم
دیوونه میشم..
انقدرگریه کردم وروتختی رو چنگ زدم که نفهمیدم کی چشمام گرم شد وخوابم برد..
*******
حس کردم یکی داره صورتمو نوازش می کنه..اولش فکرکردم دارم خواب می بینم ولی وقتی هوشیارتر شدم دیدم نه خواب نیست واقعیته..
یه ضرب تو جام نشستم..وای خدا..
با تعجب زل زده بودم به پرهام..همچین دستشو کشید انگار می خوام گازش بگیرم..
با اخم گفت:چته تو؟..
بهت زده گفتم :تو بودی داشتی رو صورتم دست می کشیدی؟..
اخماش باز شد وگفت:نه......
مشکوک نگاش کردم وگفتم:نه؟..پس کی بود؟..
ابروشو انداخت بالا وگفت:حتما خواب دیدی..
هنوز مشکوک نگاش می کردم..مطمئن بودم خودش بود..خودم دیدم سریع دستشو کشید عقب..حالا داشت می زد زیرش..
نگاش کردم وگفتم:تو اینجا چکار می کنی؟..
جدی گفت:اومدم تو اتاق زنم موردی داره؟..
کلافه نگاش کردم وگفتم:میشه انقدر به من نگی زنم زنم؟..من که زن دائمی تو
نیستم..چند وقت دیگه مدتش تموم میشه و منو بخیر و شما رو به سلامت..پس
انقدر روی این موضوع تاکید نکن..
اخم غلیظی کرد وگفت:من هم از خدام نیست تو زن دائمی من باشی..اینکه بهت
میگم زنم برای اینه که توی این مدت کوتاه چه بخوای چه نخوای همسرمی ومن نمی
تونم اینو ندید بگیرم..
پوزخند زدمو گفتم:میشه ازت خواهش کنم ندید بگیری؟..اخه دیگه کم کم داره میره رو اعصابم..
بهم توپید:مثلا عصبی بشی چکار می خوای بکنی؟..
زل زدم تو چشماشو گفتم: هه..مگه همه مثل تو هستن که تو عصبانیت یه کاری
بکنن؟..منم روش خودمو دارم..پس بهتره انقدر به من گیر بیخود ندی و هی زنم
زنم نکنی..چون اینا همه ش توهمه..فهمیدی؟..
نمی دونم چرا باهاش اینجوری برخورد می کردم..ولی از یه چیز مطمئن
بودم..دیگه خسته شده بودم..از این بلاتکلیفی خسته شده بودم..بس بود دیگه هر
چی کوتاه می اومدم وهیچی نمی گفتم اونم بیشتر دور بر می داشت..دیگه در
برابرش کوتاه نمیام..درسته عاشقشم ولی اینکه بخوام خودمو کوچیک کنم هم برام
گرون تموم می شد..
دیگه اخم نکرده بود به جاش با تعجب نگام می کرد..
باورش نمی شد اینجوری بهش بپرم..هه..دیگه کوتاه نمیام..یا عاشقم میشی و
اینو به زبون میاری ودست از غرورت بر می داری یا کلا بی خیال من میشی ومی
کشی کنار .. من که عروسکش نبودم که هر طور بخواد باهام بازی کنه..
من هم ادمم و احساس دارمم..ولی احساسم داشت دست این ادم مغرور نادیده گرفته می شد..پس نباید کوتاه می اومدم..
کمی اومد جلو ولی من از جام جم نخوردم..چون مطمئن بودم اگر عکس العملی نشون بدم اون بدتر می کنه..فقط با اخم زل زده بودم تو چشماش..
هیچ اخمی رو صورتش نبود ولی نگاهش کاملا جدی بود..درست کنارم نشست..
تو چشمام خیره شد وبا لحن خاصی گفت:چشمات وقتی عصبانی میشی وحشی تر میشه..یه سبز وحشی که نمونه شو هیچ جا ندیدم..
تعجب کرده بودم ولی به روم نیاوردم..همین طور زل زده بودم بهش..قلبم هم تو سینه م تند تند می زد..دیگه کم مونده بود بپره بیرون..
با همون لحن ادامه داد :بهت پیشنهاد می کنم هیچ وقت به هیچ مردی اینجوری زل نزنی..چون..معلوم نیست بعد چی پیش بیاد..
از جاش بلند شد وبدون اینکه نگام کنه از اتاق رفت بیرون..
منم مات و مبهوت به در خیره شده بودم..
خانم بزرگ به بابام یا همون مهران زنگ زده بود که امشب بیاد اینجا..دل تو دلم نبود که بدونم چی میشه..
حس می کردم پرهام مرتب دنبال فرصته تا باهام حرف بزنه..اخه چندبار رفتم تو اشپزخونه دیدم اونم بلند شد دنبالم اومد ولی من کاملا بهش بی توجه بودم.. اونم این رو خوب فهمیده بود..
با شنیدن زنگ در از جام پریدم..وای خدا یعنی خودشه؟..اروم وقرار نداشتم ودست وپام از زور استرس می لرزید..
تا اینکه..
با باز شدن در همه ی نگاه ها چرخید سمت در..قامت مردی حدودا 50 ساله..قدبلند وبسیار شیک پوش تو درگاه در نمایان شد..
یعنی..این مرد پدره منه؟..نگاه سرگردونش روی ما چرخید تا اینکه رو من ثابت موند..بهت زده نگام کرد منم مات و مبهوت زل زده بودم بهش..با قدم های بلند اومد سمتم..ناخداگاه رفتم عقب..وسط سالن ایستاد..هر دو تو چشم هم خیره شده بودیم..همه سکوت کرده بودن..قلبم داشت از جاش کنده می شد..
چشمام پر از اشک شده بود..قدرت هیچ کاری رو نداشتم نه حرف زدن نه حتی حرکت کردن..فقط نگام روی اون بود..نگاهی که گویای هزاران حرف که تو دلم بود..اشک نشسته بود تو چشمای مشکیش و نگاهش سرگردون بود..
زمزمه وار گفت:دخترم..عزیزم..
با یه خیز به طرفم اومد ومحکم بغلم کرد..ولی من نمی تونستم هیچ کاری بکنم..ذهنم قفل شده بود..
منو به خودش فشرد وزیر گوشم گفت:عزیزبابا..بالاخره پیدات کردم..دخترم..
صداش گرفته بود واز لرزش شونه هاش فهمیدم داره گریه می کنه..صورت من هم خیس از اشک بود..اروم و بی صدا گریه می کردم..
بالاخره به خودم اومدم وزمزمه وار زیر لب گفتم:ب..بابا..
منو از خودش جدا کرد..با بغض گفت:جان بابا..عزیزدلم..کجا بودی تو دخترم؟..کمرم شکست باباجان..چرا این همه مدت تنهام گذاشتی؟..چرا دخترم؟..
انگار اصلا متوجه اطرافش نبود وچشماش فقط منو می دید..اروم دستشو گذاشت رو سینه ش و اه کشید..
پرهام سریع اومد سمتشو زیر بغلشو گرفت ونشوندش رو مبل..با نگرانی نگاش کردم..
پرهام :اقای سماوات حالتون خوبه؟..
اروم سرشو تکون داد و زیرلب گفت:خوبم پسرم..خوبم..
چشماش بسته بود..بازشون کرد ونگاه مهربونشو به من دوخت..
لبخند زدم که اون هم با لبخند جوابم رو داد..
*******
همگی توی سالن نشسته بودیم..حال بابا بهتر شده بود و داشت از خاطرات اون زمانش واینکه چطور گم شده بودم می گفت..همه ی اون چیزایی رو که خانم بزرگ برامون گفته بود بعلاوه ی دوستی واعتمادی که به سپهر داشته..
بابا رو به من با لبخند گفت:از امشب میای خونه ی من دخترم..یعنی خونه ی خودت.. اونجا تمام و کمال متعلق به خودته..دوست دارم این عمر باقی مونده رو در کنار تو بگذرونم..میخوام دخترمو درکنارم داشته باشم..
لبخند زدم و سکوت کردم..همون موقع پرهام از جاش بلند شد و رو به من گفت:فرشته چند لحظه بیا ..
با تعجب نگاش کردم..خیلی جدی بود..از جام بلند شدم ودنبالش رفتم..
پرهام رو به همه عذرخواهی کرد و گفت تا چند دقیقه ی دیگه بر می گردیم..
داشت می رفت سمت اتاقم..درو نگه داشت تا من برم تو..هر دو وارد اتاق شدیم و درو بست..روی تخت نشستم..اون هم روی صندلی رو به روم نشست..
جدی نگاش کردم وگفتم:چیزی می خواستی بگی؟..
سرشو تکون داد وگفت:اره..
-خیلی خب بگو..
کلافه نگام کرد..سرشو انداخت پایین وتو موهاش دست کشید..
بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد وگفت:تو واقعا می خوای بری خونه ی پدرت زندگی کنی؟..
با تعجب گفتم:معلومه..پس کجا برم؟..قبلا هم گفتم می خوام از این به بعد با پدر واقعیم زندگی کنم..
پرهام :اخه چرا؟..
بیشتر از قبل تعجب کردم:منظورت چیه؟..خب این حقه منه که از این به بعد با پدر واقعیم باشم..اون سالها منو در کنارش نداشته ومن هم ازش دور بودم..درسته هیچ وقت نمی دونستم سپهر پدرم نیست ولی حالا که فهمیدم می خوام در کنار پدرم باشم..به هیچ وجه حاضر نیستم با وجود شراره دوباره برگردم تو اون خونه..
پرهام کلافه از جاش بلند شد وگفت:من هم نگفتم برگردی تو اون خونه..منظور من یه چیز دیگه ست..
دست به سینه نگاش کردم وبا لحن جدی گفتم:میشه دقیقا بگی منظورت چه چیزه دیگه ست؟..
نگام کرد وچیزی نگفت..
ابرومو انداختم بالا وگفتم:پس چی شد؟..بگو دیگه..منتظرم..
پرهام نگام کرد وگفت :من شوهرت هستم یا نه؟..
شونه مو انداختم بالا وگفتم:در این یه مورد اصلا از من سوال نکن که خودم هم نمی دونم تکلیفم چیه...
چشماشو ریز کرد وگفت:یعنی چی که نمی دونی تکلیفت چیه؟..دارم ازت می پرسم تو شرایط فعلی تو زنه قانونی من هستی یا نه؟..
سرمو تکون دادم وگفتم:ظاهرا که اینطوره..
دستشو تکون داد وگفت:خیلی خب..منم همینو میگم..پس تو زنه منی و منم بهت میگم که نمیخوام بری خونه ی پدرت زندگی کنی..
گیج و منگ نگاش کردم..این چی داره میگه؟..
-معلوم هست چی داری میگی؟..یعنی چی که من نباید برم خونه ی پدرم زندگی کنم؟..
با لحن جدی گفت:همین که گفتم..من شوهرتم و بهت میگم که با وجود شروین صلاح نیست بری توی اون خونه ..همینجا می مونی..
با چشمای گشاد شده نگاش کردم..
اهاااااااااااان..پس بگو دردش چیه..به خاطر شروین داره اینقدر حرص می خوره..یه دفعه یه فکری زد به سرم..این میشه نقطه ضعفش..بهترین راه برای به حرف اوردن پرهام..البته اگر حرفی برای گفتن داشته باشه..که مطمئنم داره ولی از بس مغروره به روی خودش نمیاره..
اصلا به روی خودم نیاوردم وگفتم:ولی من کاری به شروین ندارم من میرم خونه ی پدرم وبا اون زندگی می کنم..
با حرص گفت:ولی شروین هم داره توی اون خونه زندگی می کنه..من این اجازه رو بهت نمیدم..
دیگه داشت پررو می شدااااااا..
از جام بلند شدم وجلوش وایسادم :کسی هم به اجازه ی تو نیاز نداره..من پدر دارم اون می تونه برام تصمیم بگیره..
پوزخند زد وگفت:هه..قابل توجه شما که منم شوهرتم واجازه ت دسته منه..
با مسخرگی گفتم:هه شوهر؟..نگو توروخدا خنده م می گیره..چه خیال خامی..پس بذار روشنت کنم ..من اگر پیشنهاد دادم این ازدواج صوری انجام بشه تمامش به خاطر وجود پارسا تو زندگیم بود که خداروشکر شرش کم شد پس دیگه لازم نیست این صیغه ی محرمیت بین ما باشه..همونطور که خودت می خواستی از هم جدا میشیم..می دونم که از خداته چون کاملا در جریان نفرتت از زن ها هستم..پس بیا یه کاری کن ..همین فردا بریم واین عقد رو باطل کنیم..شما رو بخیر و مارو به سلامت..
ابرومو انداختم بالا وادامه دادم :چطوره؟..بهترین پیشنهاد و دادم درسته؟..خیلی خوشحالی؟..اره دیگه شر یه دختر مزاحم از تو زندگیت کنده میشه..این که عالیه..
نفس نفس می زدم..از بس تند حرف زده بودم..
تو چشمام خیره شده بود ومات و مبهوت نگام می کرد..دهانش باز مونده بود..هه..انگار توقع این حرفا رو از جانب من نداشت..
خب باید چکار می کردم؟بهش می گفتم تورو خدا بیا منو به عقد خودت در بیار تا بشم زن دائمیت؟..در حالی که هی داره بهم زخم زبون می زنه؟..پس منم کوتاه نمیام و جوری رفتار می کنم که فکر نکنه خبریه..بالاخره اون هم باید دست از این غروره بیجاش برداره ..اینجوری که نیمشه..
به خودش اومد و اخم کمرنگی نشست رو پیشونیش..همون اخم همیشگی که من عاشقش بودم..من هم همونطور جدی زل زده بودم بهش و تکون نمی خوردم..
یه دفعه دستشو اورد بالا و چونمو محکم گرفت تو دستشو فشار داد..چشمام از تعجب گرد شد..وای خدا باز چش شد؟..
منو هل داد و چسبوندم به دیوار..اخ کمرم خورد شد..هیچی نمی گفتم وفقط زل زده بودم تو چشمای عسلی و جذابش که الان از زور خشم سرخ شده بودن..
نزدیکم وایساد و در حالی که چونمو فشار می داد با خشم گفت:که اینطور..پس می خوای باطلش کنی اره؟..انگار فکر همه جاشو هم کردی...
تقریبا با صدای بلندی ادامه داد :فکرکردی دختر جون..عقد رو باطل کنم که بری زن اون پسره ی عوضی بشی؟..عمرا بذارم دستش بهت برسه..تو میدونی من از شروین خوشم نمیاد و داری به وسیله ی اون عذابم میدی درسته؟..ولی کور خوندی..شده باشه عقد دائمت می کنم ولی نمیذارم دست اون عوضی بهت برسه..شنیدی چی گفتم؟..
پوزخند زدمو گفتم:هه چه خوش خیال..فکر کردی..عمرا اگه زن دائمی تو بشم..حاضرم تا اخر عمرم ازدواج نکنم ولی زن تو هم نمیشم..با یه دیوونه که ملکه ی ذهنش نفرته به زناست..هرگز همچین اشتباهی رو نمی کنم اقای دکتر..
چونمو بیشتر فشارداد..وای خدا چونم خورد شد..
با خشم غرید :ولی چه بخوای چه نخوای باید این ادم دیوونه رو تحمل کنی..اون هم در کنارت.. فهمیدی؟..
دوست داشتم بیشتر حرصش بدم :ولی من با دیوونه ها هیچ کاری ندارم..تا ادمای عاقل اطرافم هستند چرا بیام سمت توی دیوونه؟..
دستشو اورد پایین ومحکم دوتا بازوهام وگرفت وفشارم داد به دیوار..ای دستم..این تا همه ی تن و بدن منو خورد وخاکشیر نکنه ول کن نیست..خب عزیز من اگه منو دوست داری یه کلام بگو و راحتمون کن دیگه چرا انقدر من و خودتو حرص میدی؟..اگرهم دوستم نداری که خدا اون روز رو نیاره بازم بهم بگو و تکلیفمو روشن کن..
صورتشو اورد جلو و زمزمه وار ولی با حرص گفت: همین الان که از اتاق رفتیم بیرون به پدرت میگی باهاش نمیری واینجا میمونی..فهمیدی؟..انقدر هم با اعصاب من بازی نکن..
با لجبازی گفتم: مثلا اگر بازی کنم چی میشه؟..
پوزخند زد وگفت:مطمئن باش اتفاقای خوبی نمیافته..
منم پوزخند زدم وگفتم: منو بیخود نترسون..من اینکارو نمی کنم..
با لحن محکمی گفت:می کنی..
-نمی کنم..اصلا..
پرهام :می کنی..چون من میگم..
-نمی کنم..اونم به خاطر اینکه تو میگی..
پرهام :اتفاقا چون من میگم می کنی..
-عمرا اگر بکنم..حالا ببین..
پرهام :ولی من مطمئنم اینکارو می کنی..
خواستم مخالفت کنم که نتونستم..اخه..
لبای پرهام نشسته بود رو لبام..سرجام خشک شده بودم..قدرت هیچ کاری رو نداشتم..انگار بهم شوک وارد کرده بودن..چشمام از زور تعجب گشاد شده بود ولی اون چشماش بسته بود و اروم منو می بوسید..تمام سعیم رو کردم که هیچ کاری نکنم..حسابی تحریک شده بودم که منم دستامو حلقه کنم دور گردنش و همراهیش کنم..خداییش سخت بود..ولی خیلی خودمو کنترل کردم..
اروم و نرم لبامو می بوسید ..دستاشو کشید رو بازومو دست راستشو اورد بالا وشال روی سرمو کشید..شال از روی موهام افتاد رو شونه م..دستشو کرد تو موهامو سرمو کشید جلو..لباشو به لبام فشارداد ..گرمی لباش داشت دیوونه م می کرد..واقعا جذبش شده بودم..
دست چپش رو حلقه کرد دور کمرمو منو به خودش فشرد..محکتر از قبل منو می بوسید..انقدر نرم و زیبا اینکارو انجام می داد که دیگه داشتم اختیارمو از دست می دادم ..چشمام خمار شده بود..برای اینکه تابلو نشم بسته بودمشون..نمی خواستم پی به احساسم ببره..دوست داشتم اون پیش قدم باشه..اگر من خودمو در اختیارش بذارم اون هم امکان داره از این طریق اذیتم کنه..پس اینجوری بهتر بود..شاید اینجوری می تونستم اونو به اعتراف وادار کنم..
دستامو مشت کرده بودم تا یه وقت اختیارمو از دست ندم و نندازم دور گردنش..به خودم می لرزیدم..این دیگه دست خودم نبود..
لباشو به لبام می کشید ومنو می بوسید ومن از نرمی وگرمی لباش داشتم اتیش می گرفتم..منو چسبوند به دیوار وهنوز هم دستش دور کمرم حلقه بود..
اروم لباشو از رو لبام برداشت..چشمامو باز نکردم که رسوا بشم..گرمی نفسهاشو زیر گوشم احساس کردم..
زمزمه وار در حالی که صداش لرزش خاصی داشت گفت:تو اینجا می مونی..من مطمئنم..
اروم روی لاله ی گوشمو بوسید وبعد یه دفعه ولم کرد و با قدم های بلند از اتاق زد بیرون..
اروم چشمامو باز کردم و بی حال سر خوردم و کنار دیوار نشستم..مغزم قفل شده بود..به هیچ وجه باورم نمی شد پرهام تا چند لحظه قبل اینجا بود و داشت منو می بوسید ..احساس رو به راحتی می شد تو بوسه هاش حس کرد..نوازش هاش یه جور خاصی بود..
یعنی باور کنم ؟..پرهام منو دوست داره؟..اگر دوست نداشت که اینجوری عکس العمل نشون نمی داد...خیلی راحت می گفت میریم وعقد رو باطل می کنیم ولی اون اینو نگفت..
خدایا باید چی رو باور کنم؟..سردرگمم..بالاخره منو دوست داره یا نه؟..چکار کنم تا اینو بفهمم؟..