رمان فرشته من
صدای اون مردی که رییسشون بود رو شنیدم..
داد زد :یکی این دختره رو خفه کنه..
یکی ازاون مردا که کنارم نشسته بود اسلحه شو گرفت طرفمو با خشم داد زد :خفه میشی یا خودم خفت کنم؟..
با ترس به اسلحه ش نگاه کردم و دستمو محکم گرفتم جلوی دهنم..نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم..از زور ترس می لرزیدم..نمی دونستم داریم کجا می ریم..ولی فکر کنم حدودا 1 ساعتی بود که تو راه بودیم..
نگه داشت..اول اون دوتا مرد که منو گرفته بودن پیاده شدن و با خشونت منو کشیدن بیرون..اون یکی هم زیر بغل پرهامو گرفته بود و می کشیدش..با چشمای پر از اشکم به اطرافم نگاه کردم..دور تا دورمون درخت بود..شبیه باغ بود..
اون دوتا که منو گرفته بودن به طرف جلو هلم دادن..کمی جلوتر یه کلبه ی چوبی بود...یکیشون با پا زد به درو بازش کرد و منو پرت کرد تو..
جیغ کشیدم و افتادم زمین..دستم درد گرفته بود..اون یکی هم پرهامو پرت کرد کف کلبه..
به طرف پرهام رفتم که یکیشون از پشت منو گرفت وکشیدم عقب..یه ستون چوبی درست وسط کلبه بود..تقلا می کردم تا از دستش فرار کنم ولی هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو نجات بدم..اون مرتیکه زورش زیاد بود ومن هم از پسش بر نمی اومدم..
با گریه داد زدم :تورو خدا بگید چی از جونم می خواید؟..چرا منو دزدیدید؟..
اونی که اسلحه دستش بود با خشونت داد زد: خفه شو..
همچین نعره کشید وگفت خفه شو که با ترس تو جام پریدم و نگاش کردم..قیافه ی ترسناکی داشت..چهارشونه و قوی هیکل با قد بلند..چهره ی خشن و سرسخت..وای خدا غولی بود واسه خودش..البته اون دوتای دیگه هم دسته کمی از این یارو نداشتن ولی این زیادی هیکلش گنده بود..
محکم دستامو از پشت بستن به ستون..پاهامو هم با طناب بستن ..در حالی که از ترس به خودم می لرزیدم وهق هق می کردم به مردی که پرهامو گرفته بود و داشت دست وپاشو می بست نگاه کردم..
دست وپای پرهامو با طناب بست وانداختش کناره دیوار..بعد هم بدون هیچ حرفی از کلبه رفتن بیرون..
خداروشکر دهنمو نبستن..فایده ای هم نداشت حتما منو اوردن یه جایی که اگر داد و فریاد هم بکنم صدام به گوش هیچ کس نمی رسه..
با چشمای نمناکم زل زده بودم به پرهام..یه تکون کوچیک خورد..کنار دیوار افتاده بود وسرش پایین بود..اروم اروم با ناله سرشو بلند کرد..چشماش بسته بود..اروم بازشون کرد..انگار هنوز گیج و منگ بود..به اطرافش نگاه کرد و نگاش روی من ثابت موند..
مات و مبهوت گفت :ما کجاییم؟..چرا دست وپامون بسته ست؟..
با گریه گفتم :ما رو دزدیدند..
پرهام با تعجب گفت :چی؟..کیا؟..اخه واسه چی؟..
سرمو تکون دادموگفتم :نمی دونم..فقط 3 تا مرد بودن که..
پرهام :اره اره..یادم اومد..با یکیشون درگیر شدم ولی یه دفعه نمی دونم چی شد یکی با اسلحه زد تو گردنم وبیهوش شدم..
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و چیزی نگفتم..
پرهام دستاشو که از پشت بسته بودنو تکون داد..هر چی تقلا می کرد نمی تونست بازشون کنه..یه نگاه به من کرد وخواست به طرفم سینه خیز بیاد که در کلبه باز شد و یه مرد نسبتا جوون وارد شد..
با ترس نگاش کردم..قیافه ی خشن ولی در عین حال جذابی داشت..چشمای سبز وحشی..با اخم غلیظی زل زده بود به من و پرهام..اومد تو و درو بست..تمومه تنم می لرزید..
پوزخند زد ویه دور دوره من چرخید بعد به طرف پرهام رفت..خدایا این مرد کیه؟..با ما چکار داره؟..
پرهام با اخم تو چشماش زل زده بود..اون مرد جلوش نشست وبا لحن خشنی گفت :به به ..جناب دکتر پرهام بزرگ نیا هم که اینجاست..چه سعادتی..بهتر ازاین نمیشه..
با صدای بلندی زد زیر خنده..
پرهام با اخم نگاش کرد وبا لحن جدی گفت :تو کی هستی؟منو از کجا می شناسی؟..
از جاش بلند شد..از صداش تونستم بفهمم که این مرد همون رییسشونه..
با پوزخند رو به پرهام غرید:به زودی می فهمی اقای دکتر..فقط بذار برادرت هم بهتون ملحق بشه بعد..هنوز زوده..
پرهام سرش داد زد :خفه شو اشغال..با برادرم چکار داری؟اصلا تو کی هستی؟..
خنده ی وحشتناکی کرد وگفت :من؟..خیلی مشتاقی که بدونی اره؟..ولی باید صبر کنی..همه چیز به موقعش اقای دکتر..منتظر برادرت باش..به زودی بهتون ملحق میشه..
یه دور دور خودش چرخید وسرخوش داد زد :جمعتون جمع میشه..یه جمع خانوادگی و به یاد موندنی..به به..چه شود..
نگاهشو دوخت به من..به طرفم اومد..با ترس نگاش کردم..جلوم زانو زد..در حالی که تو چشمام زل زده بود با لبخند گفت :این خوشگله هم دعوته..براش برنامه ها دارم..
دستشو اورد جلو که با ترس چشمامو بستم..دستشو کشید رو صورتمو زمزمه کرد :مگه نه عزیزم؟..
با دادی که پرهام زد چشمامو باز کردم..
پرهام :دست کثیفتو بهش نزن اشغال..
از جاش بلند شد وبا خشونت غرید :انقدر جوش نزن اقای دکتر..واسه شب کم میاری ها..واستون برنامه چیدم..با کلی شوق وذوق ردیفش کردم..پس یه کم تحمل کن..چیزی نمونده..بذار برادر عزیزت..مهندس هومن بزرگ نیا هم تشریفشو بیاره..بعد ازتون به نحو احسنت پذیرایی می کنم..نترس.. نمیذارم بهتون بد بگذره..
با صدای بلند زد زیر خنده و به طرف در رفت..در حالی که بلند بلند می خندید درو باز کرد ورفت بیرون..
از حرفایی که می زد ترسیده بودم..منظورش از اینکه شب می خوان ازمون پذیرایی کنند و قراره هومن هم بهمون ملحق بشه چیه؟..نکنه میخوان بلا ملایی سرمون بیارن؟
به پرهام نگاه کردم..زل زده بود به من..گفتم :پرهام تو این مردو می شناختی؟..
پرهام نفس عمیقی کشید وگفت :نه..اصلا نمی شناسمش..ولی ..
-ولی چی؟..
نگام کرد وگفت :ولی از حرفایی که می زد معلوم بود فکرای خوبی تو سرش نیست..حتما یه برنامه هایی برامون چیده..
با ترس نگاش کردم :یعنی چی که فکرایی خوبی تو سرش نیست؟.چه برنامه ای؟..پرهام اونا می خوان چکار کنن؟..
پرهام کلافه گفت :من چه می دونم..میشه انقدر سوال نپرسی؟..
با بغض نگاش کردم..توقع نداشتم توی این موقعیت اینطوری باهام حرف بزنه..سکوت کردمو و سرمو انداختم پایین..
اون هم چیزی نمی گفت..زیر چشمی نگاش کردم..داشت تقلا می کرد که بیاد سمت من..خودشو روی زمین می کشید..نگاش کردم..ولی چیزی نگفتم..سینه خیز به طرفم اومد وبه سختی خودشو کشید بالا و پشتشو چسبوند به ستون..
نفس نفس می زد..پشتش به من بود..دستاشو روی دستام حس کردم..
با تعجب گفتم :چکار می کنی؟..
با لحن جدی گفت :می خوام دستاتوباز کنم..تکون نخور تا کارمو انجام بدم..
نمی تونستم دستامو تکون ندم..اخه طنابو می کشید دستم درد می گرفت منم مجبور می شدم تکونشون بدم..
-اخ دستم..یواشتر..مگه بلدی؟..خیلی محکم بسته شده..
با حرص گفت :اگه انقدر تکون نخوری اره می تونم بازش کنم..
با درد نالیدم :خب دردم میاد..نمی تونم..دست خودم نیست..
پرهام:پس دسته منه؟..مگه نمی خوای دستاتو باز کنم؟..
-خب چرا..
پرهام :پس انقد وول نخور..بذار کارمو بکنم..
ترجیح دادم دردشو تحمل کنم..
انقدر دستمو فشار داد و طنابا رو کشید که منم از زور درد گریه می کردم و صورتم از اشک خیس شده بود.
ولی فقط ناله می کردم وتا اونجایی که می تونستم سعی می کردم دستمو تکون ندم..یه نیم ساعتی طول کشید تا تونست طناب رو باز کنه..ولی به سختی..
هم دستم درد می کرد هم اون از سرو صورتش عرق می ریخت..معلوم بود خیلی تلاش کرده..ولی با این حال کارشو خوب بلد بودا..
دستامو اوردم جلو روی قسمت موچمو مالیدم..کبود شده بود و هم درد می کرد وهم می سوخت..
پرهام :حالا بیا دستای منو باز کن..
با تعجب نگاش کردم و گفتم :پاهامو چکار کنم؟..اونو هم بستن..نمی تونم تکون بخورم..
زل زده بود بهم...
-چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟..
پرهام :ببینم تو کلا گیجی..یا الان از زور ترس گیج می زنی؟..
با اخم نگاش کردمو گفتم :مواظب حرف زدنت باشا..به من میگی گیج؟..
پوزخند زدو گفت :پ نه پ با خودم بودم..د اخه من که دستاتو باز کردم با همون دستات نمی تونی طنابایی که به پاهات بسته شده رو باز کنی؟..
ای وای راست میگه ها..چه سوتی دادم..ولی با این حال به روی مبارک نیاوردم و بدون اینکه نگاش کنم مشغول باز کردن طنابا شدم..
خب تو این موقعیت که من از زور ترس داشتم قبض روح می شدم توقع داشت حواسم سرجاش باشه..؟
ولی خدایش خیلی خیلی محکم بسته شده بود نمی تونستم بازشون کنم..هم طنابا ضخیم بودن وهم اینکه گره ش خیلی محکم زده شده بود..هر کار کردم نشد..
با حرص رو به پرهام گفتم :اه..نمیشه..خیلی سفته..نمی تونم..
پرهام نفسشو داد بیرونو گفت :حتی نمی تونی از پس باز کردنه یه طناب بر بیای؟..پس تو چی بلدی؟..
بهش توپیدم :اگر خودت می تونی بفرما..
پوزخند زد و به سختی خودشو کشید جلو..پشتشو کرد به من وگفت :اینجوری که می تونی..طنابه دستمو باز کن..
10 دقیقه داشتم بهش ور می رفتم ولی خیلی محکم بود..هم دستم درد می کرد ونیرویی توش نداشت وهم اینکه گره ی طنابا رو محکم بسته بودن..
خب چکار کنم نمی تونستم دیگه..می دونستم باز یه تیکه مهمونم می کنه و هران بهم می ندازتش..ولی بی خیال من عاشق همین تیکه انداختناش بودم دیگه..
از بیرون صدای پا شنیدیم..
پرهام سریع گفت :دستاتو ببر پشت..زود باش..
-چی؟!..
با تشر گفت :بهت میگم دستاتو ببر پشت ستون..نباید بفهمن دستاتو باز کردم..زود باش دیگه الان میان تو..
سریع دستامو بردم پشتمو پرهام هم ازم فاصله گرفت..
همون موقع در کلبه باز شد ویه نفر اومد تو..
بهت زده نگاش کردم..
خانم بزرگ رو به هومن گفت :به نظرت فرشته و پرهام دیر نکردن؟..
هومن نگاهی به خانم بزرگ انداخت وگفت :حتما تو حیاطن..
به طرف حیاط رفت..از روی بالکن چند بار پرهام را صدا زد ولی جوابی نشنید..کل باغ را گشت ولی اثری از ان دو پیدا نکرد..
زیر لب با خود گفت :ماشینش که اینجاست..پس خودشون کجان؟
رفت داخل..خانم بزرگ و ویدا و نسرین خانم توی سالن نشسته بودند..
خانم بزرگ :چی شد هومن؟..کجا رفتن؟..
هومن :نمی دونم والا..همه جا رو گشتم ولی نبودن..الان به موبایل پرهام زنگ می زنم ..
شماره را گرفت :دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..
هومن :ای بابا..موبایلشم که خاموشه..
خانم بزرگ :حتما رفتن بیرون..صبر کن بالاخره پیداشون میشه..
هومن سرش را تکان داد و کنار ویدا نشست..
*******
2 ساعت گذشته بود ولی هنوز خبری از پرهام و فرشته نشده بود..
خانم بزرگ با نگرانی گفت :نکنه خدایی نکرده تصادف کردن؟..اصلا چرا موبایل پرهام خاموشه؟..
نسرین خانم :وای خدا نکنه..نگران شدم..هومن جان مادر یه بار دیگه شماره ی پرهامو بگیر..
هومن کلافه از جایش بلند شد وشماره ی پرهام را گرفت:دستگاه مشترک م..
-اه..خاموشه..
همگی با نگرانی به هم نگاه کردند..همان موقع تلفن هومن زنگ خورد..شماره ی پرهام بود..
سریع جواب داد :الو پرهام..کجایی؟..
-...
هومن :الو..پرهام..چرا جواب نمیدی؟
صدای مرد ناشناشی را از پشت خط شنید:سلام اقای مهندس..احوال شریف..
هومن با تعجب به بقیه نگاه کرد...بدون هیچ حرفی رفت توی حیاط..
هومن :الو..شما کی هستید؟موبایل برادر من دست شما چکار می کنه؟
مرد ناشناس خندید وگفت :بعد می فهمی من کی هستم..عجله نکن..برادرت پیش ماست البته اون خانم خوشگله هم باهاشه..
هومن که از حرف های ان مرد چیزی سر در نیاورده بود تقریبا با صدای بلندی
گفت :بهت گفتم تو کی هستی؟..یعنی چی که برادره من پیش شماهاست؟..
ناشناس :اونش مهم نیست..فقط اگر برادرت و اون خانم خوشگله رو صحیح و سالم
می خوای باید همین امروز عصر راس ساعت 6 با 100 میلیون پول بیای به ادرسی
که بهت میدم..اگر بخوای پای پلیس رو بکشی وسط جنازه ی برادرتو تحویلت
میدم..گرفتی چی گفتم؟
هومن با عصبانیت داد زد :خفه شو مرتیکه..تو به چه جراتی برادره منو دزدیدی؟..
مرد ناشناس با صدای بلند خندید وگفت :کم داد وبیداد کن جناب مهندس..فقط
کاری رو که گفتمو انجام بده..پولو اماده کن ..منتظر تماسه من باش.
تلفن قطع شد..
هومن :الو..الو..
تماس قطع شده بود..کلافه و نگران دستی بین موهایش کشید..برگشت و پشت سرش را
نگاه کرد..خانم بزرگ و بقیه توی بالکن ایستاده بودند و با نگرانی به هومن
نگاه می کردند..هومن بی توجه به انها برگشت وبه فکر فرو رفت..هر چی فکر می
کرد به نتیجه ای نمی رسید..
شماره سرگرد پناهی را گرفت..بعد از چند بوق تماس برقرار شد..
سرگرد پناهی :الو بفرمایید..
هومن :الو سلام جناب سرگرد..بزرگ نیا هستم..هومن بزرگ نیا..برادر پرهام..
سرگرد پناهی با خوشحالی گفت :به به سلام جناب اقای مهندس..یادی از ما کردید..پرهام چطوره؟..
هومن لبخند ماتی زد وگفت :در رابطه با مشکلی که برای پرهام پیش اومده مزاحمتون شدم..الان اداره هستید؟..
سرگرد پناهی :اره هستم..چی شده؟..
هومن :بسیار خب..من الان میام اونجا همه چیزو براتون میگم..
سرگرد پناهی :باشه..منتظرت هستم..
هومن :خداحافظ..
سرگرد پناهی: خدا نگهدار.
*******
هومن همه چیز را برای سرگرد پناهی توضیح داد..
هومن :حالا من باید چکار کنم؟..اصلا نمی دونم اونا کی هستند..فقط گفتن 100 میلیون پول می خوان..
سرگرد کمی فکرکرد وگفت :من به این قضیه مشکوکم..گفتی که اون شخص ناشناس تورو مهندس خطاب کرد درسته؟
هومن :درسته..
سرگرد پناهی :پس با این حساب اون شخص شما رو می شناسه..من مطمئنم قصدش تنها
گرفتن پول نیست..شما دشمن خانوادگی یا یه کسی که باهاتون خوب نباشه وازتون
کینه داشته باشه اطرافتون نمی شناسید؟
هومن به فکر فرو رفت..بعد از چند لحظه گفت :یه زن به اسم زیبا بود که الان
چند ساله مرده..اون دشمن خونی خانواده ی ما بود..مرگ پدر و مادرم هم به طرز
مشکوکی انجام شد که همه ی ما مطمئنیم کار زیبا و پسرش بوده..ولی خب
تحقیقات پلیس به هیچ نتیجه ای نرسید.زیبا که مرد دیگه خبری از پسرش
نشد..الان چند ساله که از اون قضیه می گذره ودیگه..نه کسی نبوده که با ما
دشمنی داشته باشه..
سرگرد پناهی که با دقت به حرف های هومن گوش می داد سرش را تکان داد وگفت :بسیار خب..
هومن :حالا من باید چکار کنم؟اونا گفتن راس ساعت 6 باید برم سر قرار..
سرگرد پناهی از جایش بلند شد وگفت :همراه من بیاید..
هر دو از اتاق خارج شدند..سرگرد پناهی انتهای راهرو رفت و در یکی از اتاق ها را باز کرد وهر دو وارد اتاق شدند..
به طرف یکی از میزها رفت و با کلید قفل یکی از کشوها را باز کرد..جعبه ای را از ان بیرون اورد ودرش را باز کرد..
هومن :اینا چیه؟..
سرگرد پناهی:اینها فرستنده و ردیاب و میکرفون هستن..مخصوص ماموریته..راس
ساعتی که بهت گفتند تو پول های تقلبی رو که ما در اختیارت میذاریم رو با
خودت می بری..اما..یکی ازاین فرستنده ها رو زیر کمربندت و یکی رو هم توی
ساعت موچیت و یکی دیگه رو هم زیر لباست جاساز می کنیم..تو از اینجا که میری
بیرون دو تا از مامورای من تعقیبت می کنند..فقط خداکنه اونها ردت رو
نگرفته باشن و بفهمن که اومدی اینجا..با این حال عمل مشکوکی انجام
نده..انشاالله که همه چیز بخیر می گذره..بچه های ما کارشونو بلدن..
هومن با دقت به حرفهای سرگرد پناهی گوش می داد..
*******
با دهان باز به پارسا نگاه کردم..اون اینجا چکار می کرد؟یعنی همه چیز زیر سر پارساست؟
پارسا درو بست وبا لبخند بدی نگام کرد..
به طرفم اومد و کنارم نشست:به به ببین کی اینجاست..چطوری عزیزم؟..اهوی گریزپای من..بالاخره پیدات کردم..خیلی وقته منتظرتم..
شاید به خاطر اینکه الان خیالم راحت بود زن پرهام هستم و اون نمی تونه هیچ
غلطی بکنه و اینکه عقده ی این همه بدبختی که ازجانب پارسا کشیدم رو دلم
مونده بود که باعث شد کمی شجاع بشم .. داد زدم:خفه شو عوضی..هر چی می کشم
به خاطر وجود نحس تو.. توی زندگیمه..از کدوم قبرستونی پیدات شد و اومدی تو
زندگیه من؟..تو یه اشغالی که..
کشیده ی محکمی که خوابوند زیر گوشم باعث شد نتونم حرفمو ادامه بدم و گوشه ی لبم پاره بشه..احساس می کردم سرم داره گیج میره.
تعجب کرده بودم که چرا پرهام هیچی نمیگه..انگار نه انگار که من زنشم واون عوضی داره منو می زنه..
پارسا داد زد :نه مثل اینکه تو این مدت زبونتو خوب تقویت کردی..فکر نمی
کردم دختر اروم وساده ای که اونشب دیدم اینطور پرخاشگرباشه و زبون درازی
کنه..
بی توجه به کشیده ای که خورده بودم تقریبا با صدای بلندی سرش داد زدم
:زبونه من برای امثال تو همیشه همین قدره..به خاطر تو من الان به این روز
افتادم..دربه در شدم..چی از جون من می خوای کثافت؟..
چونمو با دستش گرفت و صورتشو به صورتم نزدیک کرد..هرم نفساش می خورد
توصورتم..چندشم شده بود..نگاهشو دوخت توی چشمامو وبا لحن پر از هوسی گفت
:خودتو می خوام عزیزم..من با تو خیلی کارا دارم..
هنوز چونم توی دستش بود..زیر چشمی به پرهام نگاه کردم..چشماشو بسته بود
وفکش منقبض شده بود و می لرزید..پس چرا کاری نمی کرد؟چیزی نمی گفت؟..
رو به پارسا غریدم:این همه دختر..چرا من؟..مگه قحطی دختر اومده؟..برو سروقته یکی دیگه..تورو خدا دست از سرم بردار..
خندید وچونمو بیشتر فشار داد..دردم گرفته بود..از زور درد ابروهامو کشیدم تو هم..
پارسا :نه عزیزم..من فقط تو رو می خوام..می دونی چرا؟من اگر چشمم یه چیزی
رو بگیره تا به دستش نیارم ول کنش نیستم.حتی اگر مجبور بشم تا پای جونم
میرم تا به دستش بیارم..تو برای من تکی..
صورتشو اورد جلو ..خدایا نه..نه..
سرشو کشید عقب.. کاری نکرد..وای خدا ..
گفت :نه..الان زوده..میذارم به وقتش..اون موقع برام جذابیتش بیشتره..
چونمو ول کرد واز جاش بلند شد..به طرف پرهام رفت..پرهام چشماشو باز کرد وبا اخم غلیظی زل زد تو چشمای پارسا..
پارسا پوزخند زد وگفت :من با تو کاری ندارم..یعنی طرف حسابم تو نیستی..یکی دیگه ست..خودش می دونه چطور از خجالتت در بیاد..
خنده ی بلند و وحشتناکی کرد وبه طرف در رفت..
جلوی در ایستاد ورو به پرهام گفت :منتظر برادرت باش اقای دکتر..امشب اینجا مهمونیه..خوشحال باش..
با خنده از در رفت بیرون و درو پشت سرش بست..خدایا چقدر من بدبختم..حالا که
داشتم طعم عشق رو می چشیدم..حالا که مال پرهام شده بودم چرا باید این
اتفاقات بیافته؟ چرا من یه روز خوش ندارم؟..
پرهام خودشو کشید رو زمین واومد کنارم ..اصلا نگاش نمی کردم..
با نگرانی گفت :حالت خوبه؟..
وای چقدر رو داشت..اون موقع که نیاز داشتم ازم دفاع کنه هیچ کاری نکرده بود حالا اومده احوال پرسی..
جوابشو ندادم و با اخم رومو برگردوندم..
دستمو اوردم جلو به گوشه ی لبم دست کشیدم..همون موقع یه دست دیگه نشست روی
لبام..با تعجب سرمو برگردوندم و به پرهام نگاه کردم..دستش باز بود؟..
لبخند زد وگفت :چیه تعجب کردی؟..گره ی طناب رو شل کرده بودی..همون موقع که اون مرتیکه حواسش نبود تونستم دستمو باز کنم..
با دلخوری نگاش کردم..خواستم سرمو برگردونم که دستشو گذاشت زیر چونمو و سرمو برگردوند سمت خودش..با لبخند نگام می کرد..
خدایا با این لبخند چقدر جذاب میشه..
داشتم نگاش می کردم که گفت :ازم دلخوری درسته؟..ولی من برای این کارم دلیل داشتم..
با تعجب زل زدم تو چشماشو گفتم :چه دلیلی؟..اون عوضی داشت..
انگشتشو گذاشت رو لبامو گفت :می دونم..نمی خواد تکرار کنی..همون موقع هم به
اندازه ی کافی حرص خوردم..می دونی چرا در مقابل کاراش هیچی نگفتم؟چون نمی
خواستم تحریکش کنم..اون هنوز نمی دونه من و تو زن و شوهریم..اگر می فهمید
چیزی بین ماست مطمئنا برخورد بدی می کرد..اگر من عکس العمل نشون می دادم
اون بدتر رفتار می کرد..نمی خواستم تحریکش کنم..حالا فهمیدی دلیل سکوتم چی
بود؟..
تمومه مدت بهش خیره شده بودم..وقتی خوب فکر می کردم می دیدم درست میگه..اون
اگر کاری می کرد یا حرفی می زد مطمئنا پارسا بیشتر تحریک می شد و وضع بدتر
می شد..
به روم لبخند زد که من هم با لبخند جوابشو دادم..
هومن همه چیز را برای خانم بزرگ و بقیه توضیح داد..نسرین
خانم با شنیدن حرف های هومن غش کرد و خانم بزرگ هم رنگش پریده بود..ویدا
با دست نسرین خانم را باد می زد..هومن هم با خانم بزرگ حرف می زد و سعی در
ارام کردن او داشت..
بالاخره انقدر برایشان توضیح داد ودلیل اورد تا توانست راضیشان کند که سرقرار با ادمرباها برود..
منتظر توی سالن نشسته بودند که موبایل هومن زنگ خورد..شماره ناشناس بود..
-الو..
ناشناس با لحن خشنی گفت :پولا رو جور کردی؟
هومن نفس عمیقی کشید وگفت:اره پولا حاضره..کجا باید بیام؟..
ناشناس :خوبه..بیا به این ادرسی که بهت میگم..فقط یادت باشه اگر کلک تو
کارت باشه وبخوای پای پلیسا رو بکشی وسط هیچ وقت برادرتو نمی بینی..شنیدی؟
هومن با عصبانیت دستش را مشت کرد: خیلی خب ادرس بده..
ناشناس: (...)راس ساعت 6..
تلفن قطع شد..هومن موبایلش را پایین اورد و با خشم به ان خیره شد..
خانم بزرگ با نگرانی گفت :چی شد هومن؟..
هومن از جایش بلند شد وگفت :باید برم سرقرار..
ویدا با ترس از جایش بلند شد وگفت :نه توروخدا..نرو.اگر بلایی سرت بیارن چی؟..
هومن با لبخند نگاهش کرد وگفت :نترس ..من با سرگرد پناهی صحبت کردم و کارایی که اون بهم گفته رو هم انجام دادم..احتیاط می کنم..
رو به جمع کرد واز همه خداحافظی کرد..خانم بزرگ و نسرین خانم و ویدا..هر 3 با چشمان پر از اشک نگاهش کردند و زیر لب جوابش را دادند..
هومن رفت تو باغ..ویدا طاقت نیاورد ودنبالش رفت..
ویداصدایش زد :هومن..صبر کن.
هومن سرجایش ایستاد و ارام به طرف او برگشت..
ویدا رو به رویش ایستاد و با چشمان نمناکش زل زد تو چشمای هومن و گفت:مواظب خودت باش..اگر اجازه می دادی منم باهات می اومدم.
هومن اخم کمرنگی کرد وگفت:عمرا اجازه بدم .این کار خطرناکه ویدا..
ویدا با اعتراض گفت:فقط برای من خطر داره؟..پس تو چی؟..
هومن لبخند زد و نزدیکش شد..دستش را بالا اورد و روی گونه ی ویدا گذاشت..ویدا فقط نگاهش می کرد و سکوت کرده بود..
هومن :عمه مهناز بهت احتیاج داره ..نمی تونی تنهاش بذاری..می دونی که قلبش ناراحته .. مطمئن باش من امشب بر می گردم.
ویدا بغض کرده بود..قطره اشکی روی صورتش چکید..منتظر بود هومن یه حرفی بزند
و اگر هنوز دوستش دارد به زبان بیاورد..خیلی دوست داشت خودش پیش قدم شود
وجبران اشتباه گذشته را بکند..ندایی در قلبش می گفت شاید دیگه نتونی ببینیش
پس بهش بگو..ولی هر بار با سماجت ندا را نادیده می گرفت و می گفت نه اون
بر می گرده من مطمئنم..ولی..ولی اگر برنگشت چی؟..
این افکار مزاحم باعث شد به گریه بیافتد..اشک بی محابا از چشمانش جاری
شد..سرش را پایین انداخت..هومن دستش را زیر چانه ی او گذاشت وسرش را بلند
کرد..
مات و مبهوت نگاهش کرد وگفت:ویدا چت شده؟..چرا گریه می کنی؟..
ویدا با هق هق گفت:هومن..توروخدا مواظب خودت باش..
هومن که طاقت دیدن اشک های ویدا را نداشت و به خوبی می دانست دلیل ان اشک
ها چیست با لحن ارامی گفت:به یه شرط بهت قول میدم مواظب خودم باشم وگرنه
نمی تونم بهت قولی بدم..
ویدا با دست اشک هایش را پاک کرد وبا صدای گرفته ای گفت:چه قولی؟..باشه بگو..
هومن در چشمان او خیره شد وبا لحن ارامی گفت:بهم بگو..دوستم داری؟..
ویدا بهت زده نگاهش کرد..باروش نمی شد..
هومن که راز ان نگاه را به خوبی خوانده بود..دستش را دور کمر ویدا حلقه کرد
واو را در اغوش کشید..ویدا هنوز متعجب بود..سرش را روی سینه ی هومن
گذاشت..
هومن کنار گوشش زمزمه وار گفت:ویدا..نمی خوای جوابمو بدی؟..بهم بگو که..دوستم داری یا نه؟..
ویدا بغضش را خورد ودستانش را دور کمر هومن محکم حلقه کرد..
سرش را به سینه ی او فشرد وگفت:دوستت دارم..
هومن ارام او را از خودش جدا کرد و نگاهش کرد..ویدا زیر ان نگاه طاقت نیاورد وسرش را پایین انداخت..
هومن با لبخند گفت:تو چشمام نگاه کن و اون جمله ای که الان گفتی رو یه بار دیگه تکرار کن..
ویدا سرش را بلند کرد..قلبش بیش از پیش بی قراری می کرد..
نگاه عاشقش را در چشمان هومن دوخت و گفت:من..دوستت دارم.
هومن با لبخند نگاهش کرد وناگهان او را محکم در اغوش کشید:عزیزدلم..خیلی دوستت دارم..خیلی.
ویدا محکم او را به خود فشرد ودرحالی که از زور هیجان می لرزید گفت:پس بهم قول بده مواظب خودت هستی.. باشه؟
هومن سرخوش او را از خود جدا کرد و گفت:تو الان هر امری کنی من برات انجام میدم..بهت قول میدم عزیزم.قول میدم.
ویدا لبخند زد..هومن سرش را پایین اورد.. ویدا با تعجب نگاهش کرد..هومن
نگاهش را به چشمان او دوخته بود ارام نگاهش را سر داد روی لبهای ویدا..کمرش
را محکم چسبیده بود و به خود می فشرد..قلب ویدا محکم خود را به سینه ش می
کوبید..درست زمانی که هومن خواست لبهایش را روی لبهای ویدا بگذارد ویدا
انگشتش را روی لبانه او گذاشت.
.هومن با تعجب نگاهش کرد..ویدا لبخند شیطنت امیزی زد وگفت:هر وقت به قولت عمل کردی ..باشه؟..
هومن لبخند بزرگی زد وسرش را کشید عقب وگفت:ای شیطون..اینجوری می خوای محکم کاری کنی که من حتما به قولم عمل کنم اره؟..
ویدا خندید وگفت:افرین..همینه..
هومن خندید وسرش را تکان داد :باشه من تسلیم..هر چی شما امر کنی..خب دیگه من باید برم..مواظب خودت و عمه مهناز باش ..
ویدا با لحنی غمگین گفت:باشه..
هومن با نوک انگشته اشاره ش به بینی او زد وگفت:خداحافظ..
ویدا لبخند ماتی زد وگفت:قولت یادت نره..خدانگهدار.
هومن سرش را تکان داد وبه طرف در رفت..
ویدا تا لحظه ی اخر که هومن از در خارج شد نگاهش به او بود..
با بسته شدن در چشمانش را بست..
زیر لب زمزمه کرد:منتظرت می مونم هومن..توروخدا زود برگرد..
*******
هومن به ساعتش نگاه کرد..عقربه های ساعت نشان می داد که هران سروکله ی ادم رباها پیدا می شود..
به اطرافش نگاه کرد..تا چشم کار می کرد بیابان بود..نقطه ی دورافتاده ای
خارج از شهر..سرگرد پناهی گفته بود 2 تا از مامورای ما تعقیبت می کنند ولی
اثری ازانها نبود..بدون شک یک جایی که دید نداشته باشد مخفی شده بودند.
یک ماشین مدل بالای مشکی از دور نمایان شد..جلوی پای هومن ترمز کرد ودو مرد
قوی هیکل در حالی که در دستانشان اسلحه بود از ماشین پیاده شدند..
هومن با اخم نگاهشان کرد و کیف را به طرفشان گرفت وگفت:بیاید اینم پول..برادرم و فرشته کجان؟..
یکی از مردها نزدیکش شد وکیف را از او گرفت و اون یکی مرد هم درست پشت هومن قرار گرفت..هومن تمام حرکات انها را زیر نظر داشت..
کیف را پرت کرد تو ماشین وجلوی هومن ایستاد:افرین..خیلی حرف گوش کنی اقای مهندس..
هومن داد زد:به جای گفتن این اراجیف بگو برادرم وفرشته کجان؟..پولا رو که گرفتید..
اون مرد بلند زد زیر خنده وگفت:پول؟..هه..جناب مهندس از پول باارزش ترش اینجا هست ..
به طرف هومن رفت وبا خشونت داد زد :برو تو ماشین..زود باش.
هومن با تعجب ولی در حالی که هنوز اخم به پیشانی داشت گفت:ولی قراره ما این
نبود..قرار بود پولا رو بگیرید وبرادره منو ازاد کنید..مگه غیر از اینه؟
اون مرد غرید:خفه شو.. زیاد داری حرف می زنی..اینجا من میگم که کی چه کار می کنه..برو بالا تا مجبورت نکردم.
هومن با عصبانیت داد زد:عوضی..هیچ غلطی نمی تونی بکنی..
اون مرد با خشم به طرفش خیز برداشت که هومن هم جاخالی داد واز پشت گردنش را
گرفت و با ارنجش به پشت کمرش زد..صدای ناله ی مرد بلند شد ..
خواست گردنش را بشکند که سردی اسلحه را روی گردنش حس کرد:از جات جم بخوری با یه شلیک فرستادمت اون دنیا..ولش کن.
هومن هیچ حرکتی نکرد..
داد زد:بهت گفتم ولش کن..
هومن ارام دستش را از دور گردن ان مرد برداشت..تا هومن خواست برگردد با اسلحه محکم به پشت گردنش زد و او هم بیهوش افتاد روی زمین..
هومن را بردن تو ماشین..همان موقع یک ماشین دیگر درست کنار ماشینشان ایستاد..
دو نفر که هم تیپ و قیافه ی خودشان بودند از ماشین پیاده شدند..
همان مردی که هومن را بیهوش کرده بود گفت:چی شد؟..
-قربان یه ماشین که ظاهرا سرنشینانش پلیس بودن زیر پل مخفی شده بودند که دست به سرشون کردیم..فکر کنم یکیشون هم زخمی شد..
-خوبه..مطمئنید فقط همونا بودن؟
-بله قربان..
سرش را تکان داد وگفت:بسیار خب..حرکت کن.یکیتون هم ماشینشو بیاره.
ماشین ها پشت سر هم حرکت کردند و از ان محل دور شدند..
هوا کم کم داشت تاریک می شد ..پرهام پاهای منو خودشو باز کرده بود ولی یه دور با طناب دور پاهامون پیچیده بود که اونا شک نکنن..
رو به روم به دیوار تکیه داده بود و زل زده بود به سقف..داخل کلبه نیمه
تاریک بود..به ستون تکیه داده بودم و نگاش می کردم که سنگینی نگاهمو حس کرد
وسرشو برگردوند ونگاهشو به من دوخت..
با نگرانی گفتم:به نظرت اونا میخوان با ما چکار کنن؟..من که دیگه مجرد
نیستم که پارسا بخواد باهام ازدواج کنه بالاخره که اینو می فهمه..ولی نمی
فهمم این وسط با تو و هومن چکاردارن؟
پرهام نفسشو داد بیرون وبه طرف من اومد و روبه روم نشست..زانوهاشو بغل کرد
وگفت:من هم نمی دونم اونا کی هستن..و اینکه بفهمن من و تو زن وشوهریم هم
هیچ خوب نیست..درسته بالاخره متوجه میشن ولی من نگران اون موقع هستم..اصلا
برای خودم نگران نیستم..بیشتر..
نگاهشو دوخت تو چشمامو با لحن جدی گفت:بیشتر نگران تو هستم..من مطمئنم ازاین جماعت هر کاری بر میاد..
بهت زده نگاش کردم و با ترس گفتم:مگه تو می شناسیشون؟..
پرهام سرشو تکون داد وگفت:نه...لازم هم نیست بشناسمشون..از تیپ و قیافه و
رفتارشون واین دم ودستگاه و تشکیلاتشون کاملا مشخصه خلافکارن و ادمای درستی
نیستن.
با این حرفا بیشتر نگران شدم..خب اگر بگم ترسیدم اون هم خیلی زیاد حق
داشتم..من یه دختر بودم که دزدیده شده بودم و نمی دونستم قراره چه اتفاقی
برام بیافته و اونا چه خواب هایی برام دیدن..
پرهام سکوت کرده بود..نگاش کردم وبا تردید گفتم:ممکنه اونا...به من..
با شرم سرمو انداختم پایین..روم نمی شد بقیه ی حرفمو بزنم..می ترسیدم بهم
تجاوز کنن..از نگاه پر از هوس پارسا می ترسیدم..از نگاه جدی و خشنه اون مرد
چشم سبز می ترسیدم و هراس داشتم..
پرهام دستشو اورد جلو وانگشت اشاره ش رو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد..
اشک تو چشمام جمع شده بود..از اخر وعاقبته این ماجرا می ترسیدم..
نگاه عسلی و جذابشو دوخت تو چشمای نمناکه من..بغض کرده بودم..
پرهام با لحن محکمی گفت:چرا گریه می کنی؟..می دونم چی میخوای بگی ..اونا
غلط کردن که بخوان همچین کاری رو با تو بکنن.تو الان زن منی وهیچ احدی هم
نمی تونه به تو دست درازی کنه..همونطور که بهت گفتم تا پای جونم وایسادم و
ازت حمایت می کنم.پس نگران نباش.
بغضم شکست و با گریه گفتم:ولی پرهام اونا خیلی خطرناکن..هر کاری از دستشون بر میاد..اگر اتفاقی بیافته چی؟..
دستشو اورد جلو وگذاشت رو گونه م..گرمیه دستاش که روی صورتم نشست چشمامو
بستم..بهم ارامش می داد ولی ترس رو نمی تونست از دلم دور کنه..با شنیدن
صداش چشمامو باز کردم..
پرهام :اروم باش و نگران هیچ چیز نباش..سعی کن نترسی..چون اگر بترسی و کنار
بکشی اونها هم زودتر به مقصودشون می رسن.فرشته محکم باش..یادته قبلا چی
بهت گفتم؟گفتم اگر محکم نباشی نمی تونی با مشکلاتت مقابله کنی..پس قوی باش و
با مشکلاتت بجنگ..
دستمو گرفتم جلوی صورتموبا گریه گفتم:ولی پرهام تو جای من نیستی که بتونی
درکم کنی..من یه دخترم..از بلاهایی که امکان داره سرم بیارن می ترسم..اونا
به راحتی می تونند بهم اسیب برسونند...من تنهام ..تنهام..
هق هق می کردم..به تمومه بدبختیام..به اینکه هیچ پشتوانه ای نداشتم..با
اینکه پرهام همسرم شناخته می شد ولی به اجبار بود..به اینکه اگر ازم حمایت
می کرد از روی علاقه نبود بلکه فقط رو این قضیه تعصب داشت.
احساس کردم دستی دور کمرم حلقه شد..حضورشو از فاصله ی خیلی نزدیک حس می
کردم..دستامو از روی صورتم برداشتم و با تعجب نگاش کردم..منو کشید تو بغلش و
سرمو گرفت به سینه ش..انگارداشتم خواب می دیدم..یعنی من..الان تو اغوش
پرهام بودم؟..اغوشه اون کسی که با تمام غرورش عاشقش بودم؟..
از زور هیجان گریه م بند اومده بود ولی هنوز هق هق می کردم..دستشو کشید
پشتمو وبا لحن اروم وگیرایی گفت:چرا داری خودتو اذیت می کنی؟..من که گفتم
باهاتم و تنهات نمیذارم پس چرا میگی تنهایی و هیچ کس رو نداری؟..
به لباسش چنگ زدمو با هق هق گفتم:ولی من تنهام..تو همسرمی ولی به اجبار و
اون هم به صورت موقت..توی این دنیای به این بزرگی فقط یه پدر دارم که اونم
داشت با زندگیم واینده م بازی می کرد..داشت بدبختم می کرد والان اگر بمیرم
هم براش مهم نیست.اینو به شیدا گفته بود..که من باعث شدم بی ابرو بشه و
مرگم براش هیچ اهمیتی نداره..
سرمو به سینه ش فشار دادم و با گریه ادامه دادم :پرهام من از همه
تنهاترم..یادته؟خوده تو هم بهم گفتی چون از زنا متنفری اگر جلوی چشمات منو
بکشن هم عین خیالت نیست وبرات هیچ ارزشی ندارم..می بینی؟جونه من برای هیچ
کس اهمیت نداره..نه برای پدرم نه حتی تو که به اصطلاح همسرمی..همه ی همایتت
به خاطر غیرت و تعصبته..
منو از خودش جدا کرد وزل زد تو صورتم..اخم کمرنگی رو پیشونیش بود :پس چه
توقعی از من داری؟من و تو ازدواج صوری کردیم اونم خواسته ی خودت بوده یادت
که نرفته؟..
سرش داد زدم :نه یادم نرفته..همه چیز خیلی خوب یادمه..لازم نیست بهم یاداوری کنی..فقط تنهام بذار.. بذار به درد خودم بمیرم..
بازوهامو گرفت و خواست حرف بزنه که صدای درو شنیدیم..هر دو به در نگاه کردیم..
پرهام سریع خودشو کشید کنار ودستاشو برد پشتش وکنار دیوار نشست..من هم در
حالی که با نگرانی به درنگاه می کردم به ستون تکیه دادمو دستاموبردم
پشتم..از زور ترس واسترس گریه م بند اومده بود..
در با صدای بدی باز شد ویکی پرت شد تو..وقتی بهش نگاه کردم..با تعجب دیدم هومنه که بیهوش افتاده کف کلبه..
پرهام با دیدنش داد زد:اشغالای عوضی..باهاش چکار کردید؟..
یکی از مردا اومد تو زیر بغل هومن رو گرفت وکشیدش سمت دیوار و در حالی که دست وپاشو می بست با لحن خشنی داد زد:خفه شو..
پرهام با خشم نگاهش کرد..می دونستم منتظره اونا برن بیرون تا بره سراغ هومن..
همین که اون مردا رفتن بیرون پرهام رفت سمتش..هومن بیهوش افتاده بود رو زمین..
پرهام شونه شو گرفت وصداش زد:هومن..هومن صدامو می شنوی؟..
فقط صدای ناله ش شنیده می شد..پرهام دست وپای هومن رو باز کرد..خوابوندش روی زمین واروم گردنشو ماساژ داد..
هومن کم کم چشماشو باز کرد وبا دیدن پرهام با صدای بی حالی گفت:پرهام..
پرهام لبخند کمرنگی زد وکنارش نشست...هومن با ناله نشست رو زمین ویه نگاه
به من وپرهام انداخت ویه نگاه هم به اطرافش وبا تعجب گفت:اینجا دیگه
کجاست؟..
پرهام :ما خودمون هم نمی دونیم..فقط یه طرف این قضیه پارساست..همونی که دنبال فرشته بود..
هومن با تعجب نگام کرد وبعد رو به پرهام گفت:فقط یه طرف قضیه؟پس ..
پرهام سرشو تکون داد وگفت:اره..دست شخص دومی هم تو کاره که فقط با من و تو
دشمنی داره..ولی من نشناختمش..نمی دونم ..شاید تو بشناسیش..
هومن سکوت کرده بود و حالت صورتش نشون می داد که سخت تو فکره..
*******
شب شده بود..دقیقه به دقیقه بیشتر استرس می گرفتم..پرهام پاهای منو هومن و
خودشو بسته بود..می گفت امکان داره بهمون مشکوک بشن..ولی دستامون باز
بود..پرهام تاکید کرده بود به هیچ وجه نباید بذاریم اونا بفهمن دستای ما
بازه..
تا اینکه در کلبه باز شد و4 تا مرد قوی هیکل وارد شدن..یکشون به طرف هومن
رفت واز رو زمین بلندش کرد..یکیشون هم پرهاموبلند کرد..یکی دیگه شون هم به
طرف من اومد وبا لبخند بدی نگام کرد واز رو زمین بلندم کرد.
پاهامون رو باز کردن..اون نفر چهارم هم که اسلحه به دست کنارمون ایستاده
بود به اون 3 نفر دستور داد که برن جلو خودش هم از پشت دنبالمون اومد..
ما رو از کلبه بردن بیرون..اون 3 نفر هولمون می دادن جلو..کمی جلوتر یه عمارت بزرگ نمایان شد..
درو باز کردن وما رو بردن تو..از همون جلوی در کل سالن و محیط اطراف عمارت
پیدا بود..واااااای خدا..یه سالن پر از مجسمه های گرون قیمت و عتیقه
جات..یعنی صاحب اینجا کیه؟..
بردنمون تو سالن وهر سه تامون رو روی زانو نشوندن رو زمین..من وسط بودم و پرهام و هومن هم کنارم بودن..
سرمو بلند کردم..پارسا و اون مردی که چشمای سبز گیرایی داشت و بهش می گفتن
رییس بالا روی مبل های گرون قیمتی نشسته بودن و یه لبخند کج که بیشتر شبیه
به پوزخند بود هم روی لباشون بود..
سعی کردم از نگام پی به ترس ونگرانیم نبرن ..به پرهام نگاه کردم با خشم به
پارسا خیره شده بود..سرمو چرخوندم و به هومن نگاه کردم..با دهان باز از
تعجب زل زده بود به رییس..اون مرد هم با نگاه بدی به هومن خیره شده بود..
شنیدم که هومن زیر لب داره یه چیزایی میگه..یه دفعه صداش رفت بالا وداد زد:کثافته حرومزاده..پس همه ی اینا زیر سر تو بود؟..
رییس به یکی از مردا اشاره کرد اون هم محکم با ارنجش کوبید پشت هومن..با
نگرانی نگاش کردم..هومن از زور درد ناله کرد وسرشو انداخت پایین..
خدایا اینا دیگه کی هستن؟یعنی هومن این مرد رو می شناسه؟..
رییس از جاش بلند شد واومد جلو..رو به هومن با لحن خشنی گفت:به به ببینید
کی اینجاست..جناب مهندس هومن بزرگ نیا..پسر مهندس مهرداد بزرگ نیا...امروز
از همه طرف سوپرایز میشم..این خیلی عالیه..
بلند زد زیر خنده..هومن داد زد:خفه شو عوضی..تو هنوز دست از سر من وخانواده م بر نداشتی؟اون مادره..
رییس به طرف هومن خیز برداشت و کشیده ی محکمی خوابوند توصورتش و غرید :خفه شو عوضی..اسم مادره منو به زبونت نیار..
هومن سرشو بلند کرد وپوزخند زد :هه..همچین میگه مادرم که انگارداره از یه
الهه ی اسمونی حرف می زنه..مادره تو زندگیه منو خانواده مو سیاه کرد..باعث
مرگ پدر ومادرم شد..همه می دونند تنها عاملی که باعث مرگ پدر ومادرم شد تو
ومادرت واون دایی کثافتت بودید..حالا اومدی که مثلا چکار کنی اشغال؟..
من و پرهام مات و مبهوت به گفته گوی اون دوتا نگاه می کردیم..
رییس با پوزخند نگاش کرد وگفت:نه می بینم که دلت حسابی پره..
جلوی هومن زانو زد وبا لحن خاصی گفت:باشه..می خوای بیشتر حرصت بدم؟..پس گوش
کن..اره من باعث مرگ پدر ومادرت شدم..خوده من..با چشمام جون دادنشونو
دیدم..نمی دونی چه صحنه ی لذت بخشی بود..
یه دفعه پرهام داد زد:خفه شو مرتیکه..به چه حقی این حرفا رو می زنی؟..
رییس نگاهشو دوخت به پرهامو گفت:کمتر حرص بخور اقای دکتر..می خوای بدونی
چرا پدر ومادرتونو کشتم اره؟..ولی هنوز زوده بفهمید چرا..همین امشب بهتون
میگم فقط صبر کنید..
با صدای بلند و حشتناکی خندید و از جاش بلند شد و رفت رو مبل نشست..با
حرفایی که می زدن معلوم بود این مرد همون کامبیز پسر زیباست..پس دشمنی این
ها با خانواده ی بزرگ نیا هنوز تموم نشده بود؟..نقش پارسا این وسط چیه؟
پارسا از جاش بلند شد و اومد جلو..انگار حالا نوبت اون بود..
جلوی من ایستاد وگفت:فرشته ی زیبای من چطوره؟..فکرکنم خیلی دلت بخواد بدونی که من با این مرد چه نسبتی دارم درسته؟..
به پرهام و هومن اشاره کرد وگفت: من با این دوتا پسر کاری ندارم..طرفم تو هستی..ولی خب..
به رییس اشاره کرد وگفت:این مرد پسر عمه ی منه..پسر عمه زیبای من..قصد اون انتقام بود وقصد من پیدا کردنه تو..ولی..
جلوم زانو زد ودستشو اورد جلو..با نفرت صورتمو برگردوندم ولی اون با خشونت چونمو گرفت و صورتمو برگردوند سمت خودش..
نگاهشو دوخت تو چشمام :ولی می بینی چه شانسی اوردم؟دیگه بهتر از این نمی شد
که تو ناخواسته وارد خانواده ی بزرگ نیا بشی ومن به همین راحتی بتونم
پیدات کنم..
بلند خندید و ادامه داد:بالاخره تونستم به دستت بیارم..همین امشب تو مال من میشی عزیزم..همین امشب..
خنده ی سرخوشی کرد و از جاش بلند شد..
درمانده و با بغض به پرهام نگاه کردم..نگاهش به من بود..چشماش سرخ شده بود واز خشم به خودش می لرزید..
صورتشو برگردوند و به پارسا نگاه کرد ویه دفعه داد زد:توی کثافت هیچ غلطی نمی تونی بکنی چون فرشته زن منه..
پارسا پشتش به ما بود ..سرجاش خشک شد..همه سکوت کرده بودن..خدایا ..بهت زده
به پرهام نگاه کردم..ولی اون محکم و جدی به پارسا خیره شده بود..
پارسا برگشت و با چشمان گرد شده از تعجب به پرهام خیره شد..
زمزمه کرد:چی؟توی عوضی چی گفتی؟..
پرهام با پوزخند نگاش کرد وبا لحن جدی گفت:من و فرشته همین امروز عقد
کردیم..درست قبل از اینکه دزدیده بشیم..فرشته الان زن منه..تو هم هیچ غلطی
نمی تونی بکنی..
پارسا با قدم های بلندی خودشو رسوند به پرهام و یقه شو گرفت وکشیدش بالا و
با خشم سرش داد زد:ساکت شو اشغال..چرا چرت وپرت میگی؟..فرشته بدونه اجازه ی
پدرش نمی تونه عقد کنه..
پرهام با همون لحن گفت:می تونی زنگ بزنی به همون محضری که ما رو عقد کرده
وبپرسی تا مطمئن بشی..تمومه کاراش هم قانونی انجام شده..من و فرشته الان زن
وشوهریم..
تا پرهام اینو گفت پارسا دستشو مشت کرد ومحکم کوبید توصورت پرهام..
داد زد:بهت میگم خفه شو..این امکان نداره..می کشمت اشغال..
پرهامو پرت کرد رو زمین وخواست بهش حمله کنه که با شنیدن صدای رییس سرجاش وایساد..
-بس کن..ما هنوز باهاشون کار داریم..تسویه حساب رو بذار برای بعد..
پارسا کتشو مرتب کرد وبا خشم به پرهام نگاه کرد..
یکی از اون مردا زیر بغل پرهامو گرفت و نشوندش..پرهام با خشونت دستشو پس زد..
داشتم نگاش می کردم..هم خوشحال بودم هم ناراحت..از اینکه پرهام به پارسا
گفت شوهره منه و اینطور ازم دفاع کرد خوشحال شده بودم..ولی با مشتی که
پارسا کوبونده بود تو صورت پرهام گوشه ی لبش پاره شده بود وازش خون می
اومد..این منو ناراحت کرده بود که اون به خاطر من کتک خورده بود..
سنگینی نگاهمو حس کرد وسرشو برگردوند ونگام کرد..نمی دونم تو نگام چی دید که لبخند زد وسرشو تکون داد..
فکر کنم وقتی لبخند زد لباش درد گرفت چون با درد اخماشو جمع کرد و لبخندشو خورد..ولی نگاهش هنوز مهربون بود وامیدوار کننده..
خدایا..یعنی راز این نگاه چی بود..؟
کامبیز به 4نفراز افرادش اشاره کرد.. به طرف پرهام و
هومن رفتند و انها را بلند کردند..هر دو تقلا می کردند ولی دستانشان را
محکم گرفته بودند..ان دو را به اتاقی بردند..
فرشته با ترس و نگرانی به در اتاق خیره شده بود..احساس تنهایی می کرد و از پارسا و نگاه ان مرد می ترسید.
پرهام و هومن را روی صندلی نشاندند و پاهایشان را بستند..در اتاق باز شد وکامبیز در حالی که لبخند شیطانی به لب داشت وارد شد..
رو به افرادش گفت:شماها بیرون باشید وتا صداتون نکردم حق داخل شدن ندارید..فهمیدید چی گفتم؟
هر 4 نفر اطاعت کردند و از در خارج شدند..
در حالی که هنوز همان لبخند را بر لب داشت به طرف میزی که گوشه ی اتاق بود رفت و کشویش را باز کرد..
یک سرنگ..یک چاقو..و یک اسلحه از ان بیرون اورد و روی میز گذاشت..
تمام مدت پرهام و هومن با خشم به او نگاه می کردند..
هومن داد زد:عوضی برای چی ما رو گرفتی اوردی اینجا؟..چی از جونه ما
میخوای؟همون مادرت زندگیمونو سیاه کرد وباعث مرگ پدر ومادر وخواهر
وخواهرزاده م شد بس نبود که حالا تو سر و کلت پیدا شده؟..
کامبیز پوزخند زد وبه طرفش رفت...دستانش را دو طرف صندلی هومن گذاشت و
صورتش را جلو برد با خشم گفت :نه..اینا هم برای شماها کم بوده..شماها حق
مادر منو ازش دزدیدید..اواره ی کوچه و خیابوناش کردید..پدر تو باعث مرگ
مادر من شد..می بینی؟منم کم دلیل برای نابودیتون ندارم..
دستش را برداشت و با خوشحالی داد زد:حالا وقت انتقامه..انتقام از اون کسایی که برای کشتنشون تمامه این مدت لحظه شماری می کردم..
پرهام با خشم غرید:مردن مادر تو بعد از مرگ پدر ومادر ما بود..پس مرگش هیچ
ربطی به ما نداشته..اون زن با حیله وارد زندگی پدر ما شد و برای نابودیمون
هم همه کاری کرد..این ماییم که باید انتقام بگیریم..از تو که پدر ومادرمونو
کشتی از تو که مادرت باعث مرگ خواهر وخواهرزاده م شد..هه..تازه اومدی واسه
انتقام؟..انتقام از چی عوضی؟..
کامبیز به طرف پرهام رفت ومحکم توی صورتش زد..صورت پرهام به طرف راست چرخید..
کامبیزداد زد:ساکت شو اشغال..
پرهام دستانش را از پشت مشت کرد و سعی کرد خودش را کنترل کند..هومن با
نگرانی به پرهام خیره شد..می دانست که اگر پرهام عصبانی شود هیچ کس جلودارش
نیست و از این می ترسید که پرهام نتواند خودش را کنترل کند وکامبیز بلایی
سر او بیاورد..
کامبیز جلوی میز ایستاد وبا همان لبخند شیطانی گفت:خب خب..این مرحله رو به خودتون واگذار می کنم..دوست دارین چطوری بمیرین؟..
سرنگ را گرفت بالا :با یه سرنگ پر از هوا..یا با چاقو و یا شاید هم..
اسلحه را به طرفشان گرفت وگفت: به نظر من اسلحه بهترین گزینه ست درسته؟..ولی خب..
به طرفشان رفت و در حالی که دور صندلیشان می چرخید ادامه داد :من منصفانه
عمل می کنم..هر کدوم رو که خودتون بخواین..من با همون کارتونو تموم می
کنم..
بلند خندید وپشت صندلی هومن ایستاد و اروم صورتش را پایین اورد ..
زیر گوش هومن گفت:قول میدم زیاد دردتون نیاد و خیلی اروم برین اون دنیا...
به طرف پرهام رفت و زد رو شونه ش و ادامه داد :پدر ومادر عزیزتون اونجا انتظارتونو می کشن..نباید بیشتر ازاین منتظرشون بذارید..
با صدای بلند زد زیر خنده و جلوی انها ایستاد :خب..بگید دیگه..کدوماش؟..
پرهام با خشم لبهایش را به هم فشرد ودر حالی که از چشمانش خشم وعصبانیت
کاملا پیدا بود داد زد :قسم می خورم که خودم بکشمت..زنده ت نمیذارم عوضی..
کامبیز ابروشو انداخت بالا و با خنده گفت:تو؟..هه..نگو اقای دکتر به گروه خونیت نمیاد..
جلوش زانو زد و ادامه داد :دوست دارین بدونین چطوری پدر ومادرتونو کشتم؟..واقعا لذت بخش بود..
لبخند بدی زد وبه هومن نگاه کرد..
هومن با خشم گفت:تو یه حرومزاده ای .. یه ادمه رذل و اشغال که از بدبخت کردنه دیگران هیچ ابایی نداره..
کامبیز از جایش بلند شد وگفت:نه مثل اینکه خوب منو شناختی..خوبه..
یک صندلی کشید جلو و روی ان نشست وبه ان دو خیره شد..
کامبیز: قبل از کشتنتون می خوام یه داستان براتون تعریف کنم..
زیبا تو یه خانواده ی خیلی پولدار به دنیا اومد ..تا اینکه پدرش ورشکست
میشه و به گفته ی خودش باعث این ورشکستگی هم کسی نبوده جز جمشید بزرگ نیا
..پدربزرگ شماها..پدر زیبا سکته می کنه و قبل از مرگش به زیبا میگه که اگر
اون با ثروت زیادش و اعتبار بی حد و اندازه ش تو تجارت از من جلو نمی افتاد
هیچ وقت این اتفاق برام نمی افتاد..زیبا در کمال زیبایی مغرور هم بوده
ونمی تونسته ببینه پدرش به این روز افتاده..بعد از مرگ پدرش حس انتقام در
اون بیشتر میشه..تا اینکه تصمیم می گیره وارد خانواده ی بزرگ نیا بشه
وازشون انتقام بگیره..اون سعی می کنه به مهرداد پسر بزرگ نیا نزدیک بشه و
اونو عاشق خودش بکنه تا سر فرصت نقشه شو اجرا بکنه که همینطور هم میشه ولی
زیبا هم واقعا عاشقش میشه..
مهرداد میره خارج برای ادامه تحصیل..تو این مدت زیبا تصمیم می گیره عشق
مهرداد رو از بین ببره..به پدر مهرداد نزدیک میشه میخواد نابودش
بکنه..بالاخره موفق میشه وجمشید بزرگ نیا شیفته ی زیبا میشه.. ولی مادر
مهرداد زن زرنگی بوده و از همه چیز مطلع میشه اما دیگه دیر شده بود و جمشید
به دام زیبا افتاده بود..
هر روز جنگ و دعوا بین زن وشوهر ادامه داشته..جمشید همسرشو از خونه بیرون
می کنه و می خواد زیبا رو به همسری بگیره..همسر جمشید ساکت نمیشینه..اون هم
از یه خانواده ی ثروتمند بوده وبا کمک چند نفر دست زیبا رو ..رو می کنه..
جمشید زیبا رو میندازه بیرون وهمسرش بر می گرده ولی دیگه همسرش هیچ وقت نمی
تونه بهش اعتماد بکنه..جمشید هم توقعی ازش نداشته فقط تنها درخواستش این
بوده که پسرشون چیزی از این موضوع نفهمه واون هم قبول می کنه و به مهرداد
میگن که زیبا یه زن بدکاره ست واز خونه انداختیمش بیرون..زیبا تو این مدت
یه معشوقه داشته..از اون باردار میشه..می خواسته بگه جمشید همچین کاری رو
کرده ولی با ازمایش مشخص میشه اینطور نیست.
.معشوقه ش تو یه تصادف می میره و وقتی مهرداد بر می گرده زیبا با دیدن
خوشبختی این خانواده کینه ش بیشتر میشه می خواد به مهرداد نزدیک بشه ولی
مهرداد دیگه ازش متنفر شده..مهرداد ازدواج می کنه وصاحب بچه میشه ولی تمومه
این مدت زیبا داشته کینه وحس انتقامی که تو دلش داشته رو تقویت می کرده تا
به موقعش ارامش این خانواده رو بگیره..
رو به هومن با خشم ادامه داد :زیبا تورو دزدید و اوردت پایین شهر و تو مثل
یه بچه ی بدبخت بزرگ شدی..ولی باز به اینجا ختم نشد وپدرت پیدات
کرد..اینبار نوبت خواهرت بود..قصد زیبا کشتنش نبود فقط می خواست به پدرت
نشون بده که می تونه ولی اون کسی که از طرف زیبا اجیر شده بود خواهرتون رو
می کشه و بچه ش هم ناخواسته این وسط کشته میشه..این برای زیبا مهم نبود اون
فقط به فکر انتقام بوده..ولی با همه ی این ها اون خانواده هنوز محکم
پابرجا بود..یه پسر دکتر..یکی دیگه مهندس..خانواده هم در کنار هم..
اینبار هومن رو می دزده و عذابه روحی وجسمیش میده..هومن معتاد میشه و به
خانواده بر می گرده ولی ترکش میدن و اون دوباره به درسش ادامه میده..زیبا
وقتی می بینه با هیچ کدوم از این کارا نمی تونه این خانواده رو ویران کنه
تصمیم می گیره زن و شوهر رو بکشه..جنون پیدا کرده بود و هیچ چیز براش مهم
نبوده..به پسرش میگه این کارو براش انجام بده..توی تمامه این کارها چه کشته
شدن دختر مهرداد و چه اعتیاد هومن.. پسر زیبا وبرادرش همراهش بودن..
هومن وپرهام از زور خشم به خود می لرزیدند..چشمان پرهام سرخ شده بود و تمام سعیش را می کرد که خودش را کنترل کند..
هومن با یاداوری گذشته و کابوس های شبانه ش از زور خشم وعصبانیت فکش منقبض شده بود و با چشمان سرخ شده به کامبیز خیره شده بود..
کامبیز خنده ی وحشتناکی کرد وگفت:از اینجا به بعدش ماجرا جذاب تر هم
میشه..مهرداد و زنش تصمیم به مسافرت می گیرن..حال زنش خوب نبوده وبرای
تغییر اب و هوا میخوان برن شمال..من خیلی وقت بود که منتظر چنین لحظه ای
بودم..براش لحظه شماری می کردم..تو راه برگشت 2 تا از افرادمو اجیر کردم که
کارشونو بسازه..شب بارونی..خیابون لغزنده..دیگه از این بهتر نمی شد..همه
چیز دست به دست هم داده بود برای اون اتفاق..تصادف بدی کردن..خودم بالا
سرشون بودم..مهرداد تا لحظه ی اخر به من خیره شده بود...خودم دیدم..جون
دادنشون رو دیدم..
خنده ی بلندی کرد ورو به ان دو ادامه داد :ماشینی که بهشون زده بود رو
انداختم ته دره..همه چیز طبق نقشه انجام شد..بالاخره شر مهرداد از زندگی
زیبا کنده شد..ولی بعد از چند ماه زیبا مرد..اون سرطان گرفته بود و مرگ اون
هم تقصیر خانواده ی بزرگ نیاست..اگر اونها نبودن و باعث عذاب مادرم نمی
شدن مادر من هم بیمار نمی شد ونمی مرد..
از جاش بلند شد وداد زد:حالا من اینجام..پسر زیبا..خودم با دستای خودم تنها
بازمانده های بزرگ نیا رو از بین می برم..شما دوتا تنها وارث جمشید بزرگ
نیا هستید..اگر شماها هم نابود بشین دیگه خانواده ی بزرگ نیا برای همیشه از
بین میره..
اسلحه را برداشت وبه طرف ان دو نشانه گرفت وفریاد زد :اگه شما هم بمیرین دیگه همه چیز تموم میشه..شما دوتا باید کشته بشید..باید..
جنون امیز خندید و ادامه داد :حالا که حق انتخاب رو رد می کنید خودم دست به کار میشم..نفری یه گلوله کافیه..
به سرش اشاره کرد وادامه داد :اینجا..همینجا کارتونو می سازه..
اسلحه را به طرف هومن گرفت وگفت:از تو شروع می کنم..
هومن چشمانش را بسته بود..پرهام نگاهش کرد و با خشم صورتش را برگرداند وبه کامبیز نگاه کرد..
تمام حواس کامبیز به هومن بود..جلو رفت واسلحه را روی سر هومن گذاشت..
کامبیز: اماده باش اقای مهندس..پدر ومادرت منتظرت هستن..
پرهام با دیدن این صحنه دیگر طاقت نیاورد واز جایش بلند شد وبا فریاد صندلی را بلند کرد وبه طرف کامبیز حمله کرد..
کامبیز اسلحه را به طرف پرهام گرفت و شلیک کرد..
*******
از زور ترس به خودم می لرزیدم..تا لحظه ی اخر نگام رو پرهام بود..وقتی می
خواست وارد اتاق بشه یه لحظه برگشت ونگام کرد..توی نگاهش نگرانی موج می
زد..می دونستم نگران منه..ولی من بیشتر نگران اونا بودم..از اون ادما می
ترسیدم..می ترسیدم بلایی سرشون بیارن..
کامبیز هم بعد از چند لحظه رفت تو اتاق..
پارسا از جاش بلند شد وبا لبخند بدی نگام کرد وبه طرفم اومد..
با یه حرکت زیر بازومو گرفت وبلندم کرد و گفت:بلند شو خوشگله
من..چیه؟نگرانه شوهرتی؟..نمی خواد نگرانش باشی..بهت قول میدم به بهترین نحو
ازش پذیرایی بشه..
بلند و ترسناک خندید..وقتی می خواست بگه شوهرت با مسخرگی اینو می
گفت..انگار این چیزا اصلا براش مهم نبود..یعنی باورش نشده که من زن پرهام
هستم؟..
سرشو اورد جلو زیر گوشم گفت:من با این حرفا خام نمیشم کوچولو..با این دروغات نمی تونی سر پارسا رو شیره بمالی..
نفساش که می خورد به گوشم حالمو بد می کرد..سرتاپام می لرزید..دستاشو
انداخت دور شونه م ..منو محکم گرفته بود ..تقلا می کردم ولی نمی تونستم از
دستش خلاص بشم..
به طرف یکی از اتاقا رفت وبا لحن سرخوشی گفت:بیا عزیزم..من هم بلدم ازت
پذیرایی کنم..ولی قول میدم پذیرایی که من ازت می کنم از اون پسره لذت بخش
تر باشه..
به گریه افتاده بودم..خدایا چی در انتظارمه؟..پارسا میخواد با من چکار کنه؟..
خودمو کشیدم عقب و با لحن التماس امیزی گفتم:نه ...تورخدا دست از سرم بردار..با من چکار داری؟..
پارسا بدون هیچ حرفی فقط می خندید..
منوبرد تو اتاق ودرو هم بست..
پرتم کرد رو زمین..
خودمو کشیدم عقب وبا چشمای پر از اشکم بهش زل زده
بودم..به طرفم اومد که جیغ کشیدم و رفتم عقب..پشتم چسبید به دیوار..وای خدا
به دادم برس..
داد زدم :تو رو خدا کاری با من نداشته باش..من شوهر دارم چرا نمی خوای باور کنی؟..
با خشونت دستمو گرفت وبلندم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد و زل زد تو
چشمام..دهنش بوی تند الکل می داد..خدایا همینو کم داشتم..مثل اینکه مشروب
خورده بود ومست کرده بود..
از زور ترس داشتم سکته می کردم..بدنم یخ بسته بود ومی لرزیدم..
منو به خودش فشار داد وبا خشم گفت:چون داری دروغ میگی..فکرکردی اینجوری می
تونی از دستم فرار کنی؟من به راحتی با پول تونستم دهن پدرتو ببندم تو رو هم
به روش خودم رام می کنم..دیگه هر چی باهات راه اومدم بسه..
پرتم کرد رو تخت که جیغ کشیدم و داد زدم:نه ..توروخدا ولم کن..به ارواح خاک مادرم من زن پرهام هستم..به خدا دارم راست میگم..
اومد رو تخت و در حالی که بهم خیره شده بود و لبخند چندش اوری هم رو لباش
بود گفت:باشه عزیزم..من باور کردم..ولی من می خوام کار خودمو بکنم..برام
مهم نیست که اون پسره شوهرته یا نه..
بلند زد زیر خنده و ادامه داد :نگران این موضوع نیستم عزیزم..چون کامبیز کارشو خوب بلده و تا اخر شب دخله به اصطلاح شوهرتو میاره..
به طرفم خیز برداشت ومنو کشید تو بغلش..جیغ می زدم و با دستام به سرو صورتش چنگ می زدم..
ولی اون مست بود وبلند بلند می خندید ..گفت: از فردا تو ماله منی..دیگه
بهانه ای نداری عزیزم..اسون به دستت نیاوردم که همینجوری بذارم بری..
منو خوابوند رو تخت ..با هق هق گفتم:تو یه اشغالی..تو که زن وبچه داری پس دست از سرم بردار..
با صدای وحشتناکی زد زیر خنده وگفت:زن وبچه؟..کی همچین مزخرفاتی رو بهت
گفته؟..من تورو در قبال پول به دست اوردم عزیزم..کم خرجت نکردم..اون پدر
پول پرست ونامادری طماعت کلی از کنارم سود کردن..
دستشو کشید رو صورتمو و ادامه داد :می بینی خوشگلم؟..من برای به دست اوردنت
حاضرم همه ی داراییمو هم بدم اگر زن وبچه هم داشتم فدات می کردم..تو ماله
منی..ماله من..
خودشو پرت کرد روم..داشتم خفه می شدم..توی اون موقعیت نمی تونستم به حرفاش
فکر کنم..تمامه فکر وذهنم پیش ابرویی بود که داشت ازم می رفت..به اینکه
پارسا می خواد باهام چکار کنه؟..
با دستام به بازوش چنگ زدم ولی اون هر دوتا دستامو گرفت وبرد بالای سرمو تو
دستاش قفل کرد..نمی تونستم کاری بکنم..هیکلش سنگین بود..سرشو فرو کرده بود
تو موهامو ونفسای تندش می خورد به گردنم و حالمو بیش از پیش بد می کرد..
با تمام نیروم جیغ کشیدم و گفتم:تو یه حیوونی عوضی..ازت متنفرم..ولم کن..
دستشو برد بالا و محکم خوابوند تو صورتم :خفه شو..اگه اروم نگیری با خشونت
باهات رفتار می کنم..اونجوری ممکنه برات گرون تموم بشه..پس ساکت شو..
سرم داشت گیج می رفت..احساس کردم داره دکمه هامو باز میکنه..چشمامو باز
کردمودستامو گذاشتم رو دستاش و مانعش شدم :نکن عوضی..چرا دست از سرم بر نمی
داری؟..
دستمو محکم پس زد ومانتومو کشید..همه ی دکمه هام کنده شد..با دستام جلوی
بدنمو گرفته بودم..با خشونت دستامو پس زد وبا لذت به بدنم نگاه کرد..از
چشماش هوس وشهوت می بارید..
دست وپام یخ بسته بود..می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه همه چیزمو توسط پارسا
از دست میدم..تو دلم قسم خوردم که اگر پاکیمو از دست دادم خودمو بکشم..
خدایا الان پرهام در چه حاله؟..داره چکار می کنه؟..پارسا دستامو محکم گرفت وصورتشو اورد جلو..
*******
گلوله از کنار پرهام گذشت.. پرهام صندلی رو به طرف کامبیز پرت کرد..صندلی
را تو هوا گرفت وبهش برخورد نکرد..ولی اسلحه ش روی زمین افتاد..هومن از جاش
بلند شد وبا مشت محکم زد تو شکم کامبیز ..کامبیز از زور درد خم شد وشکمش
را چسبید..
در همین موقع که هومن با او در گیر بود پرهام پاهایش را باز کرد و به طرف
کامبیز رفت..او را برگرداند ویقه ش را گرفت و هلش داد و او را به دیوار
چسباند.
هومن پاهای خود را باز کرد واسلحه را از روی زمین برداشت و به طرف کامبیز نشانه گرفت..
پرهام با خشم غرید: اشغاله عوضی با همین دستای خودم می کشمت..
کامبیز پوزخند زد وگفت: هه..به همین خیال باش..تازه اگر بتونی منو هم بکشی باز جون سالم از این عمارت به در نمی برین..
پرهام محکم زد تو شکم کامبیز وپرتش کرد رو زمین..کامبیز با درد ناله کرد
ومچاله شد..پرهام روی کمرش زانو زد واز پشت موهای او را گرفت وکشید وسرش را
بلند کرد ..
با حرص داد زد: کثافته عوضی..من حاضرم بمیرم ولی جونه تو رو بگیرم..انتقام
خواهرم وخواهر زاده م..انتقام پدر ومادرم وتمومه بدبختیایی که توی این همه
سال کشیدیمو ازت می گیرم..مادرت تقاص پس داد تو هم باید پس بدی عوضی..
سرش را محکم به زمین کوبید..کامبیز از زور درد فریاد زد..گوشه ی پیشانیش شکست وخون جاری شد..
پرهام بلندش کرد..از سرش خون می رفت ولی همچنان نگاهش پر از کینه بود..
با لحن نیش داری گفت: بکش..من هیچ ترسی ندارم..منو از مرگ نترسون اقای
دکتر..می دونی چیه؟بذار یه چیزی بگم تا خیلی بیشتر از اینا حرص بخوری..می
دونی الان خانم خوشگله ت در چه حاله؟..
پرهام با عصبانیت مشت محکمی توی صورتش زد وگفت:خفه شو..اگر بلایی سرش بیاد هیچ کدومتونو زنده نمی ذارم..
کامبیز با درد خندید وگفت: نترس اقای دکتر بهش بد نمی گذره..پارسا خوب باهاش تا می کنه..حتما تا الان کارو تموم کرده..
پرهام چاقوی روی میز را برداشت وبرد بالا :بگو کجا بردنش؟..بگو تا با همین چاقو تیکه تیکه ت نکردم..بگو..
کامبیز با لبخند شیطانی نگاهش کرد و چیزی نگفت..پرهام دستش را بالا برد و همین که خواست پایین بیاورد..
هومن داد زد:نه پرهام..اینکارو نکن..اون همینو می خواد.
پرهام با چشمان سرخ شده از خشم به هومن نگاه کرد..
هومن :باید بریم دنبال فرشته..نباید معطل کنیم.. زودباش.
پرهام نگاهش را چرخواند وبه کامبیز نگاه کرد..دسته ی چاقو را در دست فشرد و بعد از چند لحظه او را روی زمین پرت کرد..
کامبیز همچنان با لبخند نگاهش می کرد..پرهام او را چرخواند وضربه ی محکمی پشت گردنش زد..کامبیز بیهوش روی زمین افتاد..
هومن به طرف او رفت و به کمک پرهام اورا روی صندلی نشاندند وبا طناب بستند..
وقتی کارشان تمام شد..پرهام به طرف همان میز رفت ودر کشو را باز کرد..چند
اسلحه و چاقو داخل کشو بود..یکی از اسلحه ها را برداشت واز پر بودن ان
مطمئن شد..
رو به هومن گفت:شانس اوردیم اسلحه ش صداخفه کن داشت وگرنه تا الان همه ی
افرادش ریخته بودن اینجا..با یه چیزی دهنشو ببند..ممکنه بهوش بیاد وسر وصدا
کنه..
هومن سرش را تکان داد وبه طرف کامبیز رفت..گوشه ی پیراهن او را پاره کرد وبا ان دهانش را بست..
پرهام ارام در اتاق را باز کرد وبه بیرون سرک کشید..کسی تو سالن نبود..به هومن اشاره کرد وهر دو ازاتاق بیرون رفتند..
پرهام :من جلو میرم تو هم پشت سرم بیا..مراقب باش..
هومن سرش را تکان داد..پرهام نگاهی به سالن انداخت..2 نفر روی صندلی نشسته بودند وبا هم گپ می زدند ولی اثری از فرشته وپارسا نبود..
ارام از کنار دیوار گذشت و وارد راهرو شد..چند تا در انجا بود که ارام یک به یک انها را باز کرد..ولی همه ی انها خالی بودند..
صدای جیغ شنید..
رو به هومن گفت:تو هم شنیدی؟..صدای جیغ اومد..
هومن :نه من که چیزی نشنیدم..
همان موقع صدا واضح تر به گوش رسید..هر دو به هم نگاه کردن..
هومن به انتهای راهرو اشاره کرد وگفت:انگار صدا از اونجا بود..
پرهام بی معطلی به همان سمت رفت هومن هم پشت سرش رفت..یکی از ان مرد ها از
توی یکی از اتاق ها بیرون امد وبه انها نگاه کرد..تا اسلحه ش را بالا اورد
پرهام بهش شلیک کرد..ان مرد را به داخل اتاق پرت کردند ودر را بستند..
صدای جیغ همچنان به گوش می رسید..پرهام به همان سمت دوید..پشت در
ایستاد..صدای فرشته می امد که اسم پرهام را صدا می زد وکمک می خواست..
هومن :صدا از توی همین اتاق میاد..بازش کن..
پرهام دستگیره را گرفت وکشید ولی در باز نشد..با اسلحه نشانه گرفت وشلیک کرد..قفل در شکسته شد..
رو به هومن گفت:تو هوای بیرونو داشته باش..
هومن :باشه..مراقب باش..
پرهام با پا به در ضربه زد وارد اتاق شد..
از صحنه ای که دید بدنش به لرزه افتاد..
فرشته زیر دست وپای پارسا تقلا می کرد وجیغ می کشید..پارسا هم برای بوسیدن او صورتش را جلو برده بود..
*******
صورتشو اورد جلو..خواستم برای اخرین بار شانسمو امتحان کنم..داشت شونمو می
بوسید.جوری وانمود کردم که فکر کنه دارم لذت می برم..هر وقت منو می بوسید
اه می کشیدم..
سرشو بلند کرد وبا چشمای خمارش نگام کرد..من هم فقط زل زدم بهش لباشو اورد
جلو گذاشت رو گونه م..احساس کردم دستامو شل کرده..اروم کشیدمشون بیرون ودور
کمرش حلقه کردم..انگار بیشتر مشتاق شد چون با هیجان به کارش ادامه داد..
هه..ذوق مرگ شده بود..
همه جای صورتمو می بوسید ولی هر وقت می خواست لبامو ببوسه اروم صورتمو بر می گردوندم..
مرتیکه ی عوضی..
اروم هلش دادم رو تخت ونشستم رو پاهاش..چشمامو خمار کردم و نگاش کردم..فقط تا حدی رفتار می کردم که باورش بشه دارم لذت می برم..
دستاشو کشید به بازوم..هنوز مانتوم تنم بود..یه گلدون کریستال بالای سرش بود..همینه..با همین کارش ساخته ست..
خودمو کشیدم بالا و رو صورتش خم شدم..دستامو بردم بالا وگلدونو گرفتم تو
دستام وهمین که بردم بالا و خواستم صورتمو بکشم عقب دستمو تو هوا گرفت..
با پوزخند نگام کرد وگفت :درسته مستم..ولی حواسم سرجاشه خوشگله..
با اینکه ترسیده بودم ولی بازم کم نیاوردم وبا زانو کوبیدم زیر شکمش..از در
ناله ی بلندی کرد وداد زد..سریع از روش اومدم پایین ..رفتم سمت در ولی هر
چی دستگیره رو بالا پایین می کردم بی فایده بود و در باز نمی شد..
یه دفعه موهام از پشت کشیده شد..جیغ کشیدم..
منو محکم گرفت وپرتم کرد رو تخت :کجا عزیزم..من که هنوز کارم باهات تموم نشده..
صورتش هنوز از درد مچاله بود ولی به هیچ وجه دست از سرم بر نمی داشت..لبه
های مانتومو گرفت واز هم بازکرد و خودشو کشید روم..صورتشو اورد جلو و خواست
لبامو ببوسه ولی تقلا می کردم ونمی ذاشتم..دیگه شانسی نداشتم..قلبم داشت
از سینه م می زد بیرون..
فقط جیغ می کشیدم و گریه می کردم..
-ولم کن کثافته حیوون..پرهام..پرهام ..خدایا کمکم کن..
یه دفعه در با صدای بلندی باز شد و وقتی سرمو چرخوندم دیدم پرهام با چشمای
گشاد شده از تعجب جلوی در وایساده و داره نگام می کنه..تا پارسا خواست سرشو
بچرخونه پرهام به طرفش حمله کرد وبا پا زد تو پهلوش..پارسا افتاد کنارم..
سریع از جام بلند شدم ودر حالی که لبه های مانتومو با دست محکم گرفته بودم وجلوم جمعش کرده بودم رفتم پشت پرهام وایسادم..
پرهام با خشم داد زد و رفت سمت پارسا یقه شو گرفتو کشیدش بالا..
پارسا حسابی مست بود وبا چشمای خمار به پرهام زل زده بود..پرهام مشت محکمی زد تو صورتش وباهاش درگیر شد و توی درگیری بیهوشش کرد ..
از بیرون صدای تیراندازی می اومد..یعنی چه خبر بود؟..
همون موقع من برگشتم سمت در که با دیدن هومن جیغ بلندی کشیدم..
-پرهام..
پرهام برگشت ونگام کرد..نگاه منو دنبال کرد وبه هومن زل زد..
هومن غرق خون افتاده بود رو زمین وچشماشو بسته بود..
ادامه دارد...