رمان فرشته من
پرهام با سرعت زیادی رانندگی می کرد..هومن نیم نگاهی به او انداخت و گفت:پرهام یواشتر برو..می خوای به کشتنمون بدی؟
اما پرهام جوابی نداد..به رو به رو خیره شده بود وحالت صورتش نشان می داد که سخت در فکر است..
هومن اروم زد به بازوش و گفت:با تو هستما...پرهام ..
پرهام به خودش امد و با اخم نگاهش کرد :چی میگی تو؟
هومن نگاهش کرد وگفت:چیز خاصی نمیگم..فقط میگم اگر اعصاب معصابه درست و حسابی نداری بذار من بشینم پشت فرمون..
پرهام با حرص گفت:لازم نکرده..بشین سرجات و هیچی نگو..
هومن خواست حرف بزند که پرهام دستش را به نشانه ی سکوت بلند کرد وگفت
:هیسسسسسس..گفتم هیچی نگو هومن..اگر یه کلمه..فقط یه کلمه از دهنت بیرون
بیاد عواقبش پای خودته...پس ساکت باش.
هومن با تعجب نگاهش کرد..پرهام بیش از اندازه عصبی بود..
با حرص فرمان را فشار می داد و تمام عصبانیتش را روی گاز خالی می کرد..
*******
در خانه را به شدت باز کرد وارد شد..نسرین خانم با ترس نگاهش کرد..
هومن پشت سرش وارد شد و به پرهام که کلافه دور خودش می چرخید نگاه کرد..
پرهام با قدم های بلندی به طرف پله ها رفت که نسرین خانم جلوشو گرفت وبا نگرانی گفت :پسرم چی شده؟چرا انقدر اشفته ای؟..
پرهام بدون هیچ حرفی با قدم های بلند از پله ها بالا رفت و بعد از چند لحظه صدای کوبیده شدن در اتاقش به گوش رسید..
هومن نگاهش به پله ها بود که نسرین خانم پرسید :هومن پسرم چی شده؟چرا پرهام اینجوری کرد؟
هومن لبخند کمرنگی زد وگفت:مریض شده نسرین خانم..
نسرین خانم با ترس و نگرانی نگاهش کرد و گفت :وای خدا مرگم بده..چیش شده مادر؟
هومن به طرف پله ها رفت ومیان راه ایستاد..
رو به نسرین خانم گفت :نترس نسرین خانم..خیلی زود خوب میشه..
نسرین خانم با تعجب گفت :مگه مریضیش چیه پسرم؟
هومن نگاهش کرد وبا لبخند گفت:نمی تونم بگم دردش چیه ولی دوای دردش پیش
خانم بزرگه..نگران نباش..ممکنه تب بکنه هذیون هم بگه ولی اینا توی مریضیش
طبیعیه..
نسرین خانم گفت :خب مادر خودش دکتره حتما میدونه چش شده...
هومن در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت : د نه د مشکل اینجاست که خودش
هم نمی دونه چه مرضی گرفته...ولی کم کم می فهمه..شما نگران نباش نسرین
خانم.شب بخیر.
نسرین خانم که چیزی از حرف های هومن سر در نیاورده بود با تعجب به پله ها نگاه کرد...
*******
هومن حاضر و اماده پشت در اتاق پرهام ایستاد..تقه ای به در زد ولی جوابی
نشنید..اینبار بلندتر به در زد..ولی باز هم پرهام جواب نداد...
در را باز کرد..پرهام بی خیال روی تخت خوابیده بود..
به طرفش رفت و صداش زد:پرهام بلند شو دیگه چقدر می خوابی؟
پرهام تکانی به خودش داد و زیر لب گفت:هومن بذار بخوابم..یه امروز که جمعه ست هم دست از سرم بر نمی داری؟..
هومن به پهلوی پرهام زد وگفت: کی بود دیشب می گفت من فردا توی مطب کلی کار دارم..پاشو مریضات منتظرن.
پرهام همونطور که چشمانش بسته بود خواب الود زیر لب گفت :خفه ...
هومن خندید وگفت :بلند شو دیگه..مگه قرار نیست با فرشته بریم کوه..پس پاشو دیگه.
پرهام خواب الود چشمانش را باز کرد و نگاهش کرد..زمزمه کرد :فرشته؟..
هومن خنده گفت :اره..از این همه کلمه فقط فرشته رو شنیدی؟..
پرهام خمار نگاهش کرد وگفت :منظور؟..
هومن لباشو کج کرد وگفت:بی منظور...پاشو دیر شد..راستی دیگه پاچه نمی گیری؟
پرهام چپ چپ نگاش کرد که هومن هم با خنده از جاش بلند شد واز اتاق بیرون رفت..
پرهام کش وقوسی به بدنش داد و از تخت پایین امد..
*******
صبح از زور هیجان ساعت 5 از خواب بیدار شدم ..رفتم توی باغ و کمی قدم زدم..هوا کمی سرد شده بود...
نیم ساعت توی باغ موندم .. اومدم تو خونه و رفتم توی اشپزخونه..خانم بزرگ
همون دیشب به خدمتکار سپرده بود برام چند تا ساندویچ درست کنه تا امروز با
خودم ببرم کوه..
توی یخچال رو نگاه کردم..2 تا بسته ساندویچ تو یخچال بود.هر دوتا رو اوردم
بیرون..توی هر کدوم از بسته ها 3 تا ساندویچ بود..دوباره گذاشتمشون تو
یخچال..صبحونه ام رو اماده کردمو خوردم...هنوز تا اومدن پرهام و هومن 45
دقیقه وقت داشتم..
رفتم توی اتاقم ودر کمد رو باز کردم.یه مانتوی مشکی که بلندیش تا بالای
زانوم بود..یه شلوار جین ابی تیره و یه شال ابی که با رنگ شلوارم می اومد
برداشتم و پوشیدم..کوله پشتی که توی کمد بود رو هم برداشتم و از اتاق زدم
بیرون..
ساندویچ ها رو چیدم توی کوله و یه یادداشت هم برای خانم بزرگ گذاشتم که من
با پرهام و هومن رفتم کوه..البته خودش در جریان بود ولی با این حال درست
نبود همینطوری بی خبر برم.
یادداشت رو چسبوندم به در یخچال و از خونه رفتم بیرون..توی باغ قدم می زدم
که صدای ترمز ماشینشون رو از پشت در شنیدم..با هیجان لبخند زدم و به طرف در
دویدم..
سریع درو باز کردم ..سرجام خشکم زد...پرهام دستشو گرفته بود بالا که به در
بزنه ولی با دیدن من دستش تو هوا مونده بود..نگاهمو از نگاه متعجبش گرفتم
..اون هم دستشو اورد پایین..
با لبخند گفتم:سلام..صبح بخیر.
پرهام اخم کمرنگی کرد و همونطور که نگاش رو من بود گفت:سلام..
داشتم نگاش می کردم که صدای هومن رو از پشت سرش شنیدم :فرشته حاضری؟
پرهام با همون اخم رفت کنار که چشمم به هومن افتاد..هر دوتاشون اون روز
حسابی تیپ زده بودن..نمی شد بگی هومن خوش تیپ تر شده یا پرهام..هر دو خیلی
خیلی جذاب شده بودن..
با لبخند به هومن سلام کردم و صبح بخیر گفتم...اون هم در جواب من لبخند
جذابی زد وگفت:سلام علیکم خانم..صبح شما هم بخیر وشادی..حاضری؟بریم؟
سرمو تکون دادم :اره بریم..
پرهام جلوتر از ما رفت وپشت فرمون نشست..هومن هم کنارش و من هم عقب نشستم..پرهام حرکت کرد هر 3 سکوت کرده بودیم..
تا اینکه هومن گفت: فرشته تا حالا کوه رفتی؟..
-اره رفتم..چند بار با پدرم و یکی دوبار هم با دوستم..
هومن خندید وگفت:امیدوارم امروز که با مایی بهت خوش بگذره..فقط اگر بعضی ها
یه امروز رو دست از اخم کردن بردارن فکر نکنم دیگه بهمون بد بگذره...
کاملا متوجه منظورش شده بودم..منظورش به پرهام بود که با اخم غلیظی پشت فرمون نشسته بود..
پرهام نگاش کرد و بهش توپید :با منی؟...
هومن نیم نگاهی بهش انداخت و جواب داد :کی؟من؟..مگه جراتشو دارم؟..
پرهام به جاده نگاه کرد و با لحن سردی گفت :پس اون کیه که قراره امروز با اخم کردنش روزتون رو خراب کنه؟...
هومن خندید وگفت:بی خیال پری جون..مگه به خودت هم شک داری؟..
پرهام تقریبا داد زد :مگه هزار بار بهت نگفتم به من نگو پری جون؟..کاری می کنی برم اسممو عوض کنم بذارم..بذارم..
هومن با خنده گفت :بذاری چی؟...جون من بگو چی می خوای بذاری؟
پرهام با این حرف هومن لبخند کمرنگی زد و زیر لب گفت: مرض..پسره ی دیوونه...
هومن با ذوق گفت :ایول چه اسم پر معنا و دلنشینی...
پرهام نگاه گنگی بهش انداخت :چی میگی تو؟..کدوم اسم؟..
هومن با شیطنت گفت:جون من نزن زیرش بذار همین باشه..جناب اقای دکتر مرض خان
بزرگ نیا...وای که چقدر هم بهت میاد...جون میده وسط خیابون با صدای بلند
صدات کنی...مرض کجا میری؟..اونوقت قیافه ی مردم دیدن داره...
پرهام اروم خندید ..من هم با خنده یه نگاه به هومن انداختم و یه نگاه به پرهام..
پرهام از توی اینه نگام کرد من هم نگاش کردم..دوست نداشتم چشم ازش
بردارم...وقتی می خندید فوق العاده جذاب می شد..ولی حیف که بیشتر اوقات اخم
روی پیشونیش بود.
پرهام کمی نگام کرد و اروم اروم لبخند از روی لباش محو شد..اخم نکرد ولی نگاهش همچنان سرد بود..
با صدای داد هومن هر دو به خودمون اومدیم..
هومن :مواظب باش پرهام..جلوتو نگاه کن..
پرهام پیچید سمت چپ..پژویی که از رو به رو می اومد به
سرعت از کنارمون رد شد..پرهام سرعت ماشین رو کم کرد ونفس عمیقی کشید..قلبم
تند تند می زد..خیلی ترسیده بودم..خدا بخیر کردا..حالا چه وقت دید زدن
بود...نزدیک بود هر 3تامون تشریف فرما بشیم اون دنیا...
هومن نفسشو داد بیرون و رو به پرهام گفت:چته تو؟داشتی دستی دستی به کشتنمون
می دادی...تو جونتو دوست نداری من که عاشقشم..جون من حواستو جمع کن
دیگه...
پرهام با لحن گرفته ای گفت:بسه دیگه..چقدر غر میزنی؟..
هومن چیزی نگفت..همون موقع رسیدیم و ماشین رو یه گوشه پارک کرد و هر 3 پیاده شدیم..
یه نفس عمیق کشیدم..واقعا هوای دلذتبخشی بود..هومن وپرهام به ماشین تکیه داده بودن و به اطراف نگاه می کردن..
بعد از چند لحظه پرهام حرکت کرد ومن و هومن هم پشت سرش بودیم..با حسرت بهش
نگاه کردم..اخمی که روی پیشونیش بود باعث می شد بیش از پیش مغرور نشون داده
بشه و با اون نگاه عسلی و پر معناش جذاب تر شده بود..احساس می کردم با
تمام وجودم عاشقشم..عاشق غرورش که هیچ جوری شکسته نمی شد..عاشق اون اخم
غلیظی که همیشه مهمون صورتش بود..عاشق تیکه انداختناش..حتی عاشق این بودم
که باهاش کل کل کنم و تا می تونم حرصش بدم..
دیوونه شده بودم ولی اینها همون چیزایی بودن که باعث شدن من عاشق پرهام
بشم..چون اون خاص بود..فوق العاده بود..چنین مردی با یه همچین غروره شکست
ناپذیر و زیبایی به نظرم از هزاران مرد جذاب ولی لوس وفرصت طلب که اطرافم
زیاد بودن ارزشش بالا تر بود..برای همین چیزهاش بود که می خواستمش..عاشقانه
دوستش داشتم و تو حسرت یه نگاه هر چند مهربون و خواستنی ازش بودم که با بی
انصافی ازم دریغش می کرد..
هومن کوله ام رو ازم گرفت وگفت:بده به من برات میارم..توی سربالایی خسته میشی...
با لبخند ازش تشکرکردم :ممنونم..ولی خسته میشیا..
هومن خندید وگفت:نترس خستگی اینجوریش هم شیرینه..در ضمن قابلتو نداشت..می زنم پای حسابت..
بهش لبخند زدم..پرهام برگشت و نگامون کرد...
رو به هومن پوزخند زد وگفت :هه.. هنوز که اتفاقی نیافتاده اینطوری زن ذلیل شدی وای به حال بعدش..
از این حرفش ناراحت شدم...یعنی اون منو به عنوان زن هومن قبول داشت وبه من
به چشم زن داداشش نگاه می کرد؟..نباید میذاشتم اینجوری پیش خودش فکر کنه.
رفتم سمت پرهام وبا لحن محکم و جدی گفتم:من قرار نیست برای همیشه همسر هومن
بمونم..این ازدواج صوریه وبعد از مدت کوتاهی همه چیز تموم میشه..نه خانی
اومده و نه خانی رفته...
پرهام خنده ی عصبی کرد وگفت :به همین اسونی دختر جون؟..این یه مورد رو بد
اومدی..شاید بعد از مدتی همه چیز تموم بشه وبره پی کارش ولی اون موقع تو یه
مطلقه ای..اینو فراموش نکن..
این چی داشت می گفت؟حرفاش برام یه زنگ خطر بود...یعنی اینایی که می گفت..می تونست حقیقت داشته باشه؟..
با حرص نگاش کردم و گفتم:ولی قرار نیست هیچی بین ما اتفاق بیافته..این کار
هم واسه اینه که پارسا دست از سر من برداره..چون راه دیگه ای نداشتم.
نگاه پر از خشم پرهام یه دفعه اروم شد..نگاهش دیگه طوفانی نبود..ولی حس می کردم سرگردونه..یه دفعه چش شد؟..
زل زد توی چشمام...نگاه من هم توی عسلی چشماش غرق شده بود که زمزمه کرد:داشتی..یه راه دیگه داشتی..ولی..صبر نکردی.
کمی نگام کرد وبعد هم پشتشو کرد به من و از کوه بالا رفت...
سر جام خشکم زده بود..منظور پرهام از این حرف چی بود؟..یعنی چی؟مثلا اگر
صبر می کردم قرار بود چی بشه؟..که پارسا هم پیدام کنه ومنو به زور بنشونه
پای سفره ی عقد؟..
صدای هومن رو کنار گوشم شنیدم..برگشتم و نگاش کردم پشتم وایساده بود..
گفت:به حرفای پرهام فکر نکن..من و تو کار خودمونو می کنیم..پس محکم باش.
لبخند اطمینان بخشی زد و اروم چشماشو باز و بسته کرد...من هم لبخند کمرنگی تحویلش دادم...
هر دو راه افتادیم..هومن جلو می رفت و منم پشت سرشون حرکت می کردم..خیلی از
راه رو رفته بودیم پیشنهاد دادم یه جا بشینیم وساندویچ بخوریم..اونا هم
موافقت کردن...ساندویچا رو در اوردم و هر 3 مشغول خوردن شدیم..
پرهام با بی میلی ساندویچشو می خورد ولی هومن با اشتها می خورد و هرازگاهی
با لبخند به من نگاه می کرد.من هم سرمو انداخته بودم پایین و سکوت کرده
بودم ..
یه دفعه یه مارمولک به چه گندگی از جلوی پای هومن رد شد و اومد سمت من..من
هم که مارمولکو با گودزیلا در یه سطح می دیدم یه جیغ فوق بنفش کشیدم که چون
لقمه توی دهنم بود پرید تو گلوم و به شدت به سرفه افتادم...
اون مارمولکه هم اومده بود رو کفشم و منم از جام پا شده بودم نمی دونستم
جیغ بزنم یا سرفه کنم..پرهام و هومن با چشمای گرد شده نگام می کردن..خب حق
هم داشتن نمی دونستن من واسه چی دارم جیغ می زنم و جلوشون اینطور بال بال
می زنم.. لابد فکر کردن دیوونه شدم..
دیگه داشتم خفه می شدم هومن متوجه شد سریع اومد سمتم وبا یه سنگ مارمولک رو
از رو پام انداخت اونطرف..عجب مارمولکی بودا سفت چسبیده بود و ولم نمی
کرد..
حالا که اون مارمولکه رفته بود ..من از زور سرفه داشتم خفه می شدم..لقمه توی گلوم مونده بود و پایین نمی رفت..
خدارو شکر اون سمتی که ما بودیم زیاد شلوغ نبود وگرنه الان مردم دورمون جمع شده بودن ببینن اینجا چه خبره..
افتادم روی زمین و دستامو به گلوم گرفتم..نفس کشیدن برام سخت شده بود که یه
دفعه یکی محکم بغلم کرد و با دستش خیلی محکم زد پشتم...درست بین
کتفام..ولی هنوز داشتم سرفه می کردم و به خودم می پیچیدم..
بطری اب رو گرفت جلومو تقریبا داد زد:یه ضرب سر بکش...زود باش دختر...
با دستای لزون در حالی که از زور سرفه اشکم در اومده بود بطری رو از دستش گرفتم ولی شدت سرفه انقدر زیاد بود که نمی تونستم بخورمش..
از دستم کشید وسرمو بلند کرد : دهنتو باز کن فرشته..زود باش.
سرفه می کردم..نمی تونستم..داشتم خفه می شدم..
دهنمو باز کرد وبطری اب رو توی دهنم خالی کرد..تند تند اب رو می خوردم..نفس کم اورده بودم که بطری رو کشید کنار..چند تا سرفه کردم...
وای خدا..لقمه رفت پایین...اشکم در اومده بود..هنوز سرفه می کردم ولی دیگه
لقمه توی گلوم نبود..نفس نفس می زدم..وحشت کرده بودم و قلبم داشت از سینه
ام می زد بیرون...متوجه شدم داره پشتمو ماساژ میده..دیگه راحت تر می تونستم
نفس بکشم..صدای هومن رو شنیدم :فرشته خوبی؟..
سرمو بلند کردم و با چشمای پر از اشکم نگاش کردم..رو به روم نشسته بود و با نگرانی نگام می کرد..
پس..پس اونی که داره پشتمو ماساژ میده...اروم برگشتم ..پرهام بود..صورتش
سرخ شده بود و عرق کرده بود..هنوز تو بغلش بودم..انگار هنوز متوجه موقعیت
نشده بود .. با تکونی که به خودم دادم فهمید و دستاشو از دورم برداشت و
کشید عقب..
حالا چرا منو چسبیده بود؟..لابد پیش خودش فکر کرده از ترس فرار می کنم.
پرهام نگام می کرد..نگاهش جور خاصی بود..هم نگران بود و هم سرگردون..کنارم
نشسته بود..با کلافگی بین موهاش دست کشید و نگام کرد..زمزمه کرد:خوبی؟..
ناخداگاه با شنیدن صداش لبخند زدم و سرمو تکون دادم..نمی دونم چی شد ولی
باورش برام سخت بود...ولی پرهام..همون لبخند نادرش رو که خیلی کم می شد رو
لباش دید رو تحویلم داد...هیچی نمی گفت فقط همون لبخند بود..اون لبخند برام
یه دنیا ارزش داشت..
داشتم نگاش می کردم..چنین صحنه ای شاید سالی 1 بار صورت می گرفت و نباید از دستش می دادم...
هومن دستمو گرفت ...با تعجب نگاش کردم..داشت لبخند می زد :دختر تو که مارو کشتی..
بی توجه به هومن به پرهام نگاه کردم.. لبخندش اروم اروم محو شد و به دست هومن نگاه کرد..
یعنی از حرکت هومن ناراحت شد؟..یعنی من..یعنی من امیدوار باشم که اون...نه
خدایا نمی تونم به خودم امید بدم تا چند دقیقه بعد هم با کلامش بهم نیش
بزنه و حالمو بگیره..با نگاه سردش به تنم سرما ببخشه..نمی تونم..فقط وقتی
باورش می کنم که بهم بگه...در کمال صداقت حرف دلشو بهم بزنه..
می خواستن به خاطر من برگردن ولی من قبول نکردم..کمی جلوتر رفتیم که متوجه شدم یه زن و مرد دارن دعوا می کنند و سر هم داد می زنند..
پرهام و هومن با هم جلو می رفتن و منم با فاصله ی کمی پشت سرشون
بودم..رسیدیم به اون زن و مرد..ظاهرا زن وشوهر بودن..نمی دونم سر چی ولی با
صدای بلندی با هم دعوا می کردن..
یکی نبود بهشون بگه اخه کوه هم جای دعواست؟خب خونه رو که ازتون نگرفتن چرا
جلوی این همه ادم دارید دعوا می کنید؟..نگام افتاد به یه دختر بچه ی 4 ، 5
ساله ی خیلی ناز..ظاهرا بچه ی همین زن وشوهر بود..خدایا اخه کوه هم جای بچه
ست؟اینجا پر از پرتگاه و صخره ست اخه چرا بعضی از پدر ومادرا انقدر بی
فکرن که بچه های کوچیکشون رو میارن یه همچین جاهایی؟..
اونا بگو مگو می کردن و به هیچ وجه هم حواسشون به اون بچه نبود..یه توپ
بادی کوچولو هم دستش بود..نگام به اون دختر بچه بود..داشتم با لبخند نگاش
میکردم..خیلی ناز بود..
توپ از دستش افتاد زمین و قل خورد..دختر بچه هم دنبال توپ دوید..توپ رفت
سمت پرتگاه..با ترس نگاش کردم..نگام فقط بین دختر بچه و پرتگاه در رفت وامد
بود..خدایا..
بچه بی توجه به پدر ومادرش که هنوز داشتن دعوا می کردن به طرف پرتگاه دوید..
ناخداگاه شروع کردم به دویدن رو به دختر بچه داد زدم: کوچولو صبر کن..نرو جلو خطرناکه..
ظاهرا صدامو نشنید..همین طور داد می زدم وصداش می کردم..دختر بچه توپشو
برداشت وبرگشت نگام کرد..ولی همون موقع باز توپ از دستش افتاد و همین که
برگشت تا بره دنبال توپش پاش لیز خورد و...
جیغ کشیدم و خودمو پرت کردم جلو..دستم به شدت خورد به یه تخته سنگ و درد شدیدی توی دستم پیچید..
از پشت داشت می افتاد که با اون یکی دستم دستشو گرفتم..زد زیر گریه..کشیدمش توی بغلم..بلند بلند گریه می کرد ومامانشو می خواست.
مادرش به طرفم دوید و بچهشو بغل کرد..اون هم اشک می ریخت و دخترشو نوازش می
کرد..از جام بلند شدم..هنوز وحشت چند لحظه پیش تو تنم بود..چه صحنه ی بدی
بود..خدایا شکرت.
مادر دختر بچه مرتب دختر رو هستی صدا می کرد و نوازشش می کرد..پس اسمش هستی
بود؟..اسمش هم مثل خودش خوشگل بود..فقط حیف که چنین پدر ومادر بی مسئولیتی
داشت.
مادر هستی سرشو بلند کرد وگفت:واقعا ازتون ممنونم خانم..نمی دونم اگر شما نبودید چه اتفاقی میافتاد.
از کارشون حرصم گرفته بود با لحن جدی گفتم:خانم محترم نیازی به تشکر
نیست.چرا انقدر در مقابل دخترتون بی مسئولیت هستید؟نمی خوام توی کارتون
دخالت کنم .ولی اخه کوه که جای مناسبی برای بچه ها نیست..شما نمی دونید
اینجا برای بچه ها خیلی خطرناکه؟
مادر هستی سکوت کرده بود...نمی تونستم خودمو کنترل کنم..واقعا اگر من متوجه
هستی نشده بودم قرار بود چه اتفاقی بیافته؟اون موضوعی که سرش دعوا می کردن
انقدر براشون مهم بود که جون بچهشون اینطور به خطر بیافته؟..
اون مرد که احتمال می دادم پدر هستی باشه اومد جلو وگفت:شما درست میگید
خانم ..بی توجهی از ما بود. من هم ازتون ممنونم.امروز مجبور شدیم هستی رو
بیاریم وگرنه هیچ وقت اینکارو نمی کردیم.
توی دلم گفتم من مطمئنم باز هم همچین بی توجهی هایی در قباله این بچه انجام
دادید..وگرنه انقدر براتون عادی شده که توی کوه با هم دعوا می کنید وانگار
نه انگار..
چیزی نگفتم واز کنارشون رد شدم..چی باید می گفتم؟..وقتی انقدر بی مسئولیت هستن مگه حرفی هم می موند که بزنم؟
هومن وپرهام کناری ایستاده بودن وبه من نگاه می کردن..
هومن لبخند زد وگفت:ایول بابا .. باور کن وقتی دویدی سمت بچه یه لحظه هنگ
کردم که چی شد؟بعد که دیدم جون بچه رو نجات دادی تازه فهمیدم چرا اونجوری
داشتی می دویدی..در ضمن خوب جوابی بهشون دادی..واقعا من هم در عجبم که چرا
بچه ی به این کوچیکی رو با خودشون اوردن کوه؟..ولی خیلی باحالی تو دختر.
لبخند زدم وچیزی نگفتم..دستم تیر کشید..تازه متوجه درد شدید دستم شدم..سر
تا پام خاکی شده بود..خواستم استین مانتومو بزنم بالا تا ببینم دستم در چه
حاله که دستی نشست روی دستم..
سرمو بلند کردم..پرهام بود..لبخند خیلی کمرنگی روی لباش بود ..نمی تونستم
نگاهم رو ازش بردارم..کنترلی روشون نداشتم.پرهام دستمو کشید و با لحن جدی
گفت:بیا اینجا بشین..
دستمو اروم کشیدم وگفتم:واسه ی چی؟..
برگشت ونگام کرد :می خوام دستتو معاینه کنم..
با تعجب گفتم:از کجا فهمیدی دستم اسیب دیده؟من که چیزی نگفتم...
اخه ظاهرم نشون نمی داد دستم اسیب دیده نه اخ و اوخ می کردم و نه جایی از لباسم پاره شده بود..
باز اخم کرد و اینبار لحنش جدی تر از قبل بود :لازم هم نبود چیزی بگی...من
یه دکترم وبا یک نگاه می تونم بفهمم چیزیت هست یا نه..بیا اینجا بشین.
لحنش انقدر سرد وجدی بود که نتونستم جوابی بدم ورفتم و روی همون تکه سنگی که گفته بود نشستم..
رو به هومن گفت:برو ببین می تونی اب گیر بیاری؟
هومن گفت :مگه تو کوله نیست؟
پرهام نگاه کوتاهی به من انداخت وگفت :نخیر نیست..همهشو ایشون خوردن..
منظورش به من بود..درسته عاشقشم و تیکه هاشو دوست دارم ولی اینجوری که
باهام حرف می زد ناراحت می شدم..اخه خیلی جدی اینارو می گفت که یه جورایی
به ادم بر می خورد.
با اخم نگاش کردم وگفتم:اون لحظه داشتم خفه می شدم..شما بطری رو تا اخر خالی کردی تو دهنه من؟
بی توجه به من رو به هومن گفت : تو برو اب گیر بیار..زود هم برگرد..
هومن سرشو تکون داد و رفت..
پرهام برگشت وابروشو انداخت بالا و نگام کرد :وقتی با زبون خوش دهنتو باز
نمی کنی منم مجبور میشم به زور متوصل بشم..د اخه اگر تا اخرشو نخورده بودی
که خفه شده بودی...
پوزخند زدم وگفتم :پس اگر خفه می شدم خوب بود تا بطری ابتون تموم بشه درسته؟
سکوت کرد ودستشو اورد جلو تا استینمو بزنه بالا که دستمو کشیدم عقب..
با حرص نگام کرد وگفت:چرا لج می کنی دختر؟..بذار دستتو معاینه کنم.
عاشق حرص خوردنش بودم..نمی دونم چرا ولی دوست داشتم حرصش بدم و بعد هم
بشینم نگاش کنم..اخه وقتی حرص می خورد واخم می کرد جذاب تر می شد..منم
دیوونه ای بودم واسه ی خودما...
ابرومو انداختم بالا و گفتم:برگشتیم میرم پیش دکتر دستمو معاینه کنه..شما نمی خواد زحمت بکشی.
لباشو به هم فشرد وبا خشم نگام کرد..یه دفعه همچین دستمو گرفت و کشید سمت خودش که از زور درد جیغ کشیدم..
اسیتنمو اروم زد بالا...هر کار می کردم دستمو از توی دستش بکشم بیرون زورم بهش نمی رسید..تقلا بی فایده بود..
از بس تقلا کردم عصبانی شد وسرم داد زد:اگر یه بار دیگه تکون بخوری ونذاری
کارمو انجام بدم.. خودم یه کاری می کنم تا اون یکی دستت هم ناقص بشه..شنیدی
چی گفتم؟
از دادی که سرم زد اخمام رفت تو هم..درسته داشتم الکی باهاش لج می کردم ولی به چه حقی سرم داد می زد؟..
زل زده بود توی چشمام ..من هم با اخم نگاش کردم وسعی کردم لحنم مثل خودش
سرد باشه :این دسته منه و من هم نمی خوام شما معاینه ش کنی..ای
بابا..اختیار دست خودم هم ندارم؟ولش کن دیگه...
دستمو محکم تر چسبید و همونطور که کارشو انجام می داد زیر لب غرید :نه مثل
اینکه خیلی دوست داری تا 1 ماه با دو تا دست کچ گرفته اینور و اونور بری
اره؟..
بعد سرشو بلند کرد وبا پوزخند گفت:عروس خوب نیست با دست شکسته بشینه پای سفره ی عقد..
این حرفش دیگه هیچ جوری تو کتم نمی رفت..دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم..
سعی کردم لحنم کاملا بی تفاوت باشه وسرد :قرارهم نیست من پای سفره ی عقد
بشینم..یه صیغه ی محرمیته ساده ست..همین.درضمن شما نمی خواد نگران من باشی
که چطوری می خوام برم وعقد کنم..اینش دیگه به خودم مربوطه.
سرشو بلند کرد ونگاه پر از خشمی بهم انداخت...ولی منم کم نیاوردم وبا اخم زل زدم توی چشماش.
با حرص استینمو زد بالا..کمی دردم اومد ولی چیزی نگفتم...دستم از قسمت ارنج
کبود شده بود ودور تا دورش هم قرمز شده بود..خداروشکر زخم نشده بود ولی
حسابی کوفته شده بود ودرد می کرد..
پرهام دستشو گذاشت روی همون قسمتی که درد می کرد وفشار داد..
جیغ خفیفی کشیدم و گفتم:چکار می کنی؟..درد داره...
با بی خیالی شونهشو انداخت بالا وگفت:می دونم..
با حرص گفتم :می دونی واینجوری فشارش میدی؟
نگام نمی کرد..سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد...
اینو به خوبی می دونستم که می خواد اذیتم کنه..دستشو روی قسمت کبودی گذاشت واروم اروم فشار می داد ومثلا داشت معاینه اش می کرد..
دستش که با پوست دستم برخورد می کرد دمای بدنم هم از اون طرف درجه به درجه
می رفت بالا..حس شیرینی بود..پر از شور وشرم..قلبم دیوانه وار می تپید..به
عشق پرهام..کسی که درست رو به روم نشسته بود و دستمو گرفته بود توی دستاش..
سرش پایین بود..ولی اگر سرشو بلند می کرد ونگام می کرد بدون شک از نگاهم می
تونست بفهمه که چه مرگمه..اختیار کارام دست خودم نبود..خدایا چرا وقتی به
پرهام میرسم نمی تونم خودمو کنترل کنم؟چرا هر لحظه و هر ثانیه که پیشش هستم
ارزوی یه نگاه مهربون ونوازشگر..یه کلام پر ازعشق ویک حرکت هر چند پرغرور
ولی عاشقانه هستم؟..
ولی حیف..حیف که هیچ کدوم از اینا به جز غرور در پرهام پیدا نمی شد..شاید
اینی که نشون می داد فقط یه تظاهر بیشتر نباشه ولی چرا تظاهر؟..حالا چون از
زن ها بدش میاد که نباید به همه ی عالم و ادم سخت بگیره و مغرور بشه..یعنی
از همون اول یه ادم مغرور و سخت بوده؟یا به خاطر خیانت سارا اینطور
شده؟..اون دلیل که به خاطرش نمی خواست منوقبول کنه چی بود؟چرا هیچی نمی گفت
وبا کاراش سرگردونم می کرد؟..چرا حرفشو نمی زد و راحتم نمی کرد؟..اخه کدوم
رو باید باور کنم؟گیج شدم..کلامه نیش دار وپر از غرورش رو باور کنم یا
نگاه های گاه و بی گاهش رو که کاملا بر خلاف چیزی که نشون می داد بود..
گاهی حس خواستن و گاهی نفرت..گاهی مهربونی و گاهی خشم..گاهی غرور و..وباز
هم غرور..چرا پرهام اینطور بود؟با اینکه به خاطر این خصوصیاتش عاشقش شدم
ولی باز هم هیچی از کارها و رفتارش سر در نمی اوردم..
هنوز بهش زل زده بودم..پس چرا هومن نمیاد؟..با درد بدی که توی کل دستم
پیچید به خودم اومدم و نگاهمو ازش گرفتم..از زور درد ابروهامو کشیدم تو هم.
سرشو بلند کرد ونگام کرد :نشکسته..فقط ضرب دیده که این هم یه مدت کوتاه طول می کشه تا کاملا خوب بشه.
چیزی نگفتم..همون موقع سر وکله ی هومن هم پیدا شد..با لبخند اومد جلو بطری اب رو گرفت طرف پرهام..
پرهام نگاش کرد وگفت :رفتی از سر کوه اب بیاری؟..چرا انقدر طولش دادی؟
هومن کنار من نشست وهمین طورکه داشت به دست من نگاه می کرد گفت :ای بابامگه
این اطراف تونستم اب پدا کنم؟همینو هم از یکی از همین کوهنوردا گرفتم..
پرهام کمی از اب داخل بطری رو داد به منو خوردم..کمی هم روی دستم ریختم ودستامو شستم وبا دست سالمم لباسامو تکون دادم..
هومن :اوه اوه فرشته دستت که داغون شده دختر..شکسته؟
دستشو اورد جلو که دست اسیب دیده ی منو بگیره که پرهام با صدای بلندی گفت :بهش دست نزن...
من و هومن با تعجب سرمونو بلند کردیم و نگاش کردیم..
پرهام با اخم و با لحن کاملا بی تفاوتی رو به هومن گفت:اسیب جدی ندیده فقط کمی ضرب دیده..بهش دست نزن ممکنه وضعشو بدتر کنه.
هومن سرشو تکون داد وچیزی نگفت..ولی من چشمامو ریز کرده بودم و نگاش می
کردم..عجب ادمی بودا..خودش 1 ساعت داشت دستمه بدبخته منو با تمومه زورش
فشار می داد و صدای جیغمو در اورده بود حالا به هومن میگه دست بهش نزن وضعش
بدتر میشه؟..
پرهام نیم نگاهی به من انداخت ورو به هومن گفت :بهتره دیگه برگردیم..
هومن موافقت کرد و رو به من گفت :حالت خوبه؟می تونی راه بیای؟..
خواستم جوابشو بدم که پرهام با لحن سردی گفت :دستش اسیب دیده پاش که چیزیش نیست.. از من و تو هم بهتر می تونه راه بیاد..
داشت جلو می رفت وبرگشت و یه نگاه به من و هومن انداخت و با پوزخند گفت :می خوای کولش کن یه وقت خسته نشه؟..
هومن با شیطنت نگام کرد وچشمک زد :ایول...فکر بدی هم نیستا..
پرهام با تعجب نگاش کرد..هومن رفت طرفشو و کوله رو داد دست پرهامو گفت :پس قربونت تو اینو کول کن منم فرشته رومیارم..
پرهام خشکش زده بود..من هم این وسط نمی دونستم به قیافه ی پرهام بخندم یا
از کارای هومن تعجب کنم..یعنی هومن جدی جدی می خواست منو کول کنه؟..
هومن اومد طرفم و همین که خواست بغلم کنه صدای داد پرهام توی کوه پیچید :پسره ی دیوونه هیچ معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟..
من و هومن برگشتیم نگاش کردیم..صورتش از زور خشم سرخ شده بود ..
هومن با تعجب گفت :چی میگی تو؟خودت گفتی کولش کنم خسته نشه..
پرهام کوله رو پرت کرد سمت هومن و دستشو مشت کرد و با حرص گفت :دیوونه
شدی؟بین این همه ادم می خوای بغلش کنی؟..اینجا که جای اینکارا نیست..
هومن با شیطنت خندید وگفت :پس کجا جای این کاراست؟..
پرهام چپ چپ نگاش کرد که هومن هم با خنده رفت جلو کوله رو برداشت وگفت :خیلی خب بابا از خیرش گذشتم..بیاید بریم دیر شد...
پرهام بدون اینکه به من نگاه بکنه افتاد جلو و من هم وسط بودم هومن هم پشت من می اومد..
از پشت داشتم نگاش می کردم..شیب کوه زیاد بود و با قدم های بلند راه می رفت..
خدایا یعنی من براش مهمم؟..چرا حرفی نمی زنه؟یا اگر هم می زنه همه ش گوشه و کنایه ست...
همونطور داشتم نگاش می کردم که نمی دونم چی شد یه سنگ از زیر پام در رفت و
سرخوردم و پرت شدم جلو..پرهام جلوم بود..یه جیغ کشیدم واز پشت خوردم بهش
اون هم به خاطر سرازیری نتونست خودشو کنترل کنه و در حالی که شکه شده بود
پرت شد روی زمین..
روی زمین قل خورد و من هم در حالی که دستم حسابی درد میکرد قل خوردم ورفتم
طرفش..به پشت افتاد رو زمین..من هم درست چسبیده بهش افتادم کنارش..
از زور درد چشمام پر از اشک شده بود..خدایا امروز چقدر بلا سر من میاد؟..ای کاش نمی اومدم کوه..
اروم ناله می کردم و از درد به خودم می پیچیدم..هومن اومد جلو وکمک کرد بلند شم..ولی من تعادلی رو خودم نداشتم..
پرهام از روی زمین بلند شد..سر تا پاش خاکی شده بود..از زور درد چشمامو به
هم فشار می دادم و ناله می کردم و اشک می ریختم..درد دستم خیلی زیاد شده
بود..هومن از کنارم بلند شد تا بره از تو کوله برام اب بیاره..پرهام در
حالی که لنگ می زد اومد کنارمو وگفت :تو هیچ معلوم هست امروز چته؟..چرا
حواستو جمع نمی کنی؟..
ای خدا من دارم از درد میمیرم این اومده منو ارشاد می کنه..
سرمو بلند کردم و با چشمای پر از اشکم زل زدم بهش..از زور درد صورتم جمع
شده بود..با دیدن صورتم اخماش باز شد ..جلو نشست و گفت :چت شد تو؟..جاییت
درد می کنه؟..
فقط با بغض زمزمه کردم :دستم..
نگاهشو به دستم دوخت..دستمو گرفت تو دستشو اروم استینمو زد بالا..وای خدا
روی همون کبودی زخم شده بود ..ظاهرا همون موقع که افتادم زمین و پرت شدم
مانتوم پاره شده و باعث شده دستم رو سنگا کشیده بشه وزخم بشه...
دردش خیلی زیاد بود خیلی.
اون یکی دستمو گذاشتم رو صورتمو اروم گریه می کردم..
پرهام گفت :باید بریم خونه..دستت باید ضد عفونی وپانسمان بشه..فکر نکنم نیازی به بخیه داشته باشه..
هومن بطری اب رو گرفت طرف پرهام وگفت :از این اب بهش بده بخوره..
پرهام اب رو گرفت جلوم..:کمی از این بخور..باید هر چه زودتر بریم..
با صدای گرفته ای گفتم :نمی خوام..فقط بریم..تورو خدا هر چه زودتر بریم دارم از درد میمرم..
پرهام سریع از جاش بلند شد وگفت :می تونی راه بیای؟..
هومن اومد جلو گفت :من کمکش می کنم.
پرهام با اخم نگاش کرد وگفت :برو ماشینو روشن کن..زود باش.
هومن نیم نگاهی به من انداخت و سرشو تکون داد..
همین که هومن رفت پرهام زیر بازومو گرفت و کمکم کرد بلند شم..به طرف ماشین
رفتیم..حالم اصلا خوب نبود..دستم هم می سوخت و هم درد می کرد..
پرهام در عقب رو بازکرد ونشستم..هومن پشت فرمون بود..
پرهام نشست کنارش وگفت :زود باش برو..
هومن نگاش کرد وگفت :برم خونه ی خودمون یا خونه ی خانم بزرگ؟
پرهام :برو خونه ی خانم بزرگ..
هومن سرشو تکون داد وماشین رو به حرکت در اورد..
دستمو چسبیده بودم و از زور درد لبامو به هم می فشردم..دستم که کبود شده
بود وضربه خورده بود حالا همون قسمت زخم هم شده بود دیگه دردم دوبرابر شده
بود.
نصف راه رو رفته بودیم که صدای هومن رو شنیدم :پرهام اون ماشین پشت سری رو می بینی؟یه جوری نگاه کن که متوجه نشه..
پرهام با تعجب به هومن نگاه کرد وبعد اروم عقب رو نگاه کرد :کدوم؟همون سمند مشکیه؟
هومن سرشو تکون داد وگفت :اره همون..
پرهام نگاش کرد وگفت :خوب؟مگه چیه؟..
هومن نیم نگاهی بهش انداخت و در حالی که نگاش از اینه ی جلو عقب رو می
پایید گفت :الان خیلی وقته داره پشت سرمون میاد..فکرکنم داره تعقیبمون
میکنه...
حالم انقدر خوب نبود که برگردم و عقبو نگاه کنم..
ولی ناخداگاه یه ترس مبهمی نشست تو دلم..
درد دستم بیشتر شده بود.
پرهام رو به هومن گفت:مطمئنی که داره تعقیبمون می کنه؟..
هومن سرشو تکون داد :اره..الان چند دقیقه ای هست .
پرهام نیم نگاهی به عقب انداخت وگفت:اروم حرکت کن..ولی همین که رسیدی به چهارراه سرعت بگیر وبپیچ..یه کاری کن گممون کنه..فهمیدی؟
هومن خندید وگفت:بابا دمت گرم..تو که میدونی دست فرمونه من چطوریه؟اینارو نگو کلاسمو میاری پایین..
پرهام لبخند ماتی زد وگفت:پس حالا اون دست فرمونت رو نشون بده..
هومن گفت :چشم..فقط بشین وتماشا کن..
با اینکه دستم خیلی درد می کرد ولی تمومه حواسمو جمع کرده بودم تا ببینم هومن می خواد چکار کنه تا اونا بهمون نرسن..؟نمی دونم چرا ولی یه ترس بدی افتاده بود توی دلم و اذیتم می کرد..
هومن سرعتشو کم کرد..یه چند دقیقه بعد رسیدیم به یه چهار راه..نرسیده به چهارراه هومن پاشو گذاشت روی ترمز وتا اخرین حد ممکن فشار داد چشمام از زور ترس گشاد شده بود..خیلی تند می رفت..مطمئن بودم پلیس جلوشو می گیره..
رسیدیم به چهارراه هومن با یه حرکت فرمونو چرخوند سمت راست و پیچید..
پرهام :هومن بنداز از کوچه پس کوچه ها برو..
هومن :باشه..
پرهام عقب رو نگاه کرد :هنوز دارن میان....
یه دفعه هومن گفت :وااااااای همینو کم داشتیم.
پرهام با تعجب نگاش کرد..همون موقع صدای ایست پلیس رو شنیدیم..مرتب می گفت که ماشینو نگه داریم..ظاهرا هم به ما بود هم به سمند مشکیه..
پرهام :هومن سرعتت رو کم کن..
هومن با تعجب گفت :اخه چرا؟می خوای بهمون برسن؟
پرهام جدی گفت :بهت میگم سرعتتو کم کن...خودت می فهمی چرا..
هومن از سرعت ماشین کم کرد..سمند با سرعت از بغلمون رد شد...دو تا مرد جلو نشسته بودن که وقتی از کنارمون رد شدن نگاه بدی به ما انداختن..هیچ کدوم رو نمی شناختم..
ماشین پلیس هنوز داشت بهمون اخطار می داد وایسیم..
پرهام :هومن نگه دار..
هومن با تعجب گفت :واسه چی؟تا سر و کلشون پیدا نشده باید بریم.
پرهام گفت :اونا تا متوجه ماشین پلیس شدن ازمون جلو زدن و فرارکردن..حالا تا وضع بدتر نشده نگه دار..
هومن گفت :دیوونه نگه دارم ماشینو می خوابونن پارکینگ..اونوقت با کلی دنگ و فنگ باید درش بیاریم.
پرهام با جدیت تمام گفت :نگه داراونش با من..
هومن سرشو تکون داد وگفت :خیلی خب..بفرما ببینم می خوای چکار کنی...
ماشینو یه گوشه نگه داشت..پرهام تمومه مدارک ماشین رو برداشت و پیاده شد..
هومن رو به من گفت :تو همین جا باش تا ما برگردیم باشه؟..
صورتم هنوز از اشک خیس بود..سرمو تکون دادم..
از ماشین پیاده شد ودنبال پرهام رفت.
با اینکه دستم درد می کرد اروم خودمو کشیدم جلو و برگشتم عقبو نگاه کردم..پرهام و هومن داشتن با مامور راهنمایی رانندگی حرف می زدند.. یه 5 دقیقه ای طول کشید..مامور به طرف ماشین اومد واروم به شیشه زد..شیشه رو کشیدم پایین..
نگاهی به من کرد وگفت:خانم شما چه نسبتی با این اقایون دارید؟
نمی دونستم اونا چی بهش گفتن ولی ناخداگاه گفتم :خواهرشون هستم..
مامور سرشو تکون داد وگفت :حالتون خوبه؟..زخمی شدید؟..
سرمو تکون دادم وگفتم:بله..توی کوه این اتفاق برام افتاد..الان هم..داشتیم می رفتیم درمانگاه که..
دیگه ادامه ندادم..
ماموره هم انگار بی خیال شد چون رو به پرهام و هومن گفت :بسیار خب..حرکت کنید.
پرهام و هومن ازش تشکرکردن و اینبار پرهام نشست پشت فرمون و هومن نشست کنارش.
هومن رو به من گفت:از کجا فهمیدی باید بگی خواهرمونی؟..
نگاش کردم وگفتم:همینجوری..
هومن خندید وگفت :ماموره ازمون پرسید اون خانم چه نسبتی با شما داره؟پرهام گفت خواهرمونه..انقدر جدی این حرفو زد که ماموره که هیچ منم داشت باورم می شد تو خواهرمونی..بعد مدارک ماشین و گواهی نامه رو خواست که نشونش دادیم.
گفت :چرا با این سرعت رانندگی می کردید؟
پرهام هم گفت: یه ماشین مزاحم افتاده بود دنبالمون مجبور شدیم با سرعت رانندگی کنیم..
ماموره:می شناختینشون؟
پرهام گفت :نه..گفتم که مزاحم بودن..
ماموره سرشو تکون داد و گفت:ماشین منتقل میشه پارکینگ..یه مقدار هم جریمه می شید..
اینبار من سریع گفتم:جناب نمیشه جریمه رو بیشتر کنید از خیر پارکینگ بگذرید؟
طرف هم جدی گفت :نه منتقل میشه پارکینگ.
پرهام یه نگاه به من کرد وبعد رو به ماموره گفت :میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
ماموره یه نگاه بهش کرد ودنبالش رفت..حالا انگار من نامحرم بودما..
نمی دونم پرهام چه وردی زیر گوشش خوند که اونم گفت: باشه نمی خواد منتقلش کنید فقط جریمه رو بپردازید.
بعدش هم که اومد پیش تو و ازت سوال کرد وخداروشکر بخیر گذشت.
رو به پرهام گفت :جونه من بگو چی تو گوشش خوندی طرف سریع قبول کرد؟
پرهام نیم نگاهی بهش انداخت وگفت :چیز خاصی نگفتم.
هومن :حالا همونوبگو ..خیلی دلم می خواد بدنم..بگو دیگه.
پرهام از توی اینه نگام کرد وبعد هم نگاهشو به خیابون دوخت :هیچی فقط گفتم ادمای توی اون ماشین مدتیه مزاحم خواهرم شدن..امروز تو کوه هم برامون مزاحمت ایجاد کردن که منو برادرم کمی باهاشون درگیر شدیم واونا هم تهدید کردن که تلافی می کنند..وقتی هم ما دیدیم افتادن دنبالمون خواستیم یه کاری کنیم گممون کنن..چون برای ابرومون ارزش قائل بودیم.
هومن دهانش باز مونده بود :همین؟..اینو گفتی قبول کرد؟
پرهام با اخم نگاش کرد وگفت :چرا نباید قبول می کرد؟..خودش دیده بود که اون ماشین وقتی ما سرعتمنو کم کردیم ازمون جلو زد و رد شد و نگه نداشت..پس یه کاسه ای زیر نیم کاسه ش بوده دیگه..
هومن خندید وگفت :خب اره درسته..ولی خدایش اگر با این لحن با ماموره حرف زده باشی که حتما قانع شده..
پرهام لبخند کمرنگی زد وچیزی نگفت..
از توی اینه بهش نگاه کردم..اخم کمرنگی مثل همیشه مهمون صورتش بود..زل زده بود به جاده..سنگینیه نگاهمو حس کرد.نیم نگاهی از توی اینه به من انداخت و وقتی دید دارم نگاش می کنم نگاهشو به من دوخت..ولی سریع نگاهشو دزدید وبه رو به رو خیره شد..
من هم از پنجره بیرونو نگاه کردم..دستم هنوز به شدت درد می کرد..توی این مدت هم از زور درد لبامو گاز می گرفتم که لااقل اخ و اوخ نکنم..
*******
رسیدیم خونه ی خانم بزرگ..سرایدار درو باز کرد وما هم رفتیم تو..پرهام ماشینو پارک کرد وهر 3 پیاده شدیم.
خانم بزرگ با دیدنم با نگرانی گفت :وای خدا..فرشته جان چی شده؟چرا زخمی شدی؟
پرهام به جای من جواب داد:اول بذارید زخمشو پانسمان کنم..بعد خودم همه چیزو براتون توضیح میدم.
رو به هومن گفت :برو وسایل کمک های اولیه رو بیار..زود باش.
هومن رفت و من هم به طرف اتاقم رفتم..با همون لباسا افتادم رو تخت ..
خانم بزرگ گفت: میرم واسه ت اب قند درست کنم.
لبخند کمرنگی زدم و تشکر کردم.
پرهام کمک کرد روی تخت دراز بکشم..دستمو نمی تونستم تکون بدم با هر تکون درد بدی توی دستم می پیچید ..
پرهام رو به من گفت :برای پانسمانت باید مانتوت رو در بیاری..استینت نمیذاره پانسمان کنم.
با شرم نگاهمو ازش گرفتم..اخه زیر مانتوم فقط یه تاپ تنم بود..درسته دکتره ولی باز هم روم نمی شد جلوش با تاپ باشم.
وقتی دید کاری نمی کنم..دستشو اورد جلو تا دکمه هامو باز کنه..یاد روز اولی افتادم که نجاتم داده بود و می خواست دکمه هامو باز کنه تا زخممو معاینه کنه..
دستشو که گذاشت روی دکمه ام ناخداگاه دستشو گرفتم تا پسش بزنم ولی ..
نگام کرد..اخم نکرده بود ولی همچنان نگاهش بی تفاوت بود..سرد نبود بی تفاوت بود..نگاهش مثل نگاه یه پزشک به بیمارش بود..
نمی دونم چرا..شاید همون نگاه باعث شد دستمو بکشم عقب تا کارشو انجام بده..فقط نگاش می کردم..ولی اون سرشو انداخته بود پایین و داست یکی یکی دکمه هامو باز می کرد..وقتی دکمه هامو باز کرد اروم کمرمو گرفت و بلندم کرد..
اگر بگم داغ نشدم دروغ گفتم..اگر بگم اون لحظه بهترین لحظه ی عمرم نبود دروغ گفتم..از این همه نزدیکی بهش هیجان زده شده بودم..قلبم دوباره دیوانه وار توی سینه ام می تپید..خواهانش بودم..حتی یک نگاه..برام همه چیز بود..فقط عشقشو می خواستم..همین.
کمرمو گرفته بود..مانتومو اروم از روی شونه ام رد کرد..شرمم می شد مستقیم نگاش کنم..ولی زیر چشمی هواشو داشتم و می دیدم که داره چکار می کنه..
همین که نگاش به بازوهام افتاد..دستش از حرکت ایستاد..نگاهشو ازم گرفت ونفسشو محکم داد بیرون..نفس گرمش با پوست بازوم برخورد کرد..درجه به درجه داغ تر می شدم..
زیر چشمی نگام کرد و دوباره دست شو اورد جلو اروم اروم مانتومو از تنم در اورد..به دست راستم تکیه کرده بودم تا مانتومو در بیاره..ولی هنوز دستش دور کمرم حلقه شده بود..حس می کردم دستاش می لرزه..نمی دونم شاید واقعا اینطور نبود ولی وقتی دقت کردم کاملا متوجه لرزشه دستاش شدم..نفسش داغ بود..گرمی دستاش لذتبخش بود..از روی همون تاپ هم می تونستم گرماشو حس کنم.
مانتو رو از تنم در اورد..حالا زخمم به خوبی دیده می شد..شال روی سرم بود ..جلوی تاپم زیادی باز بود واسه ی همین سریع جلوشو با شالم پوشوندم..
با اینکارم توجهش جلب شد ونیم نگاهی بهم انداخت و لبخند ماتی زد..من هم سرمو انداختم پایین و لبخند زدم.
هر دو سکوت کرده بودیم نه من حرفی می زدم نه اون..ولی سکوت من معناگره هزاران حرف نگفته بود ولی..ولی سکوت اون رو نمی تونستم معنی کنم..برام گنگ و مبهم بود..ولی حضورش..حضورشو با تمامه وجود حس می کردم و از اینکه پیشم بود و من هم عاشقش بودم حس خاصی داشتم.
پرهام تو صورتم نگاه نمی کرد ولی من زل زده بودم بهش..چکار کنم؟گفتم که دسته خودم نبود..وقتی پیشم بود دوست داشتم ساعتها بهش نگاه کنم..مخصوصا به عسلی چشماش که دیوونه م می کرد..تقه ای به در خورد.
صدای هومن اومد :پرهام..
پرهام سریع مانتومو از کنارم برداشت و انداخت رو بدنم ..
پرهام :بیا تو..
از این کارش خنده ام گرفته بود..چقدر تعصب داشت..توی دلم داشتم قربون صدقه ش می رفتم..با اینکه مغرور بود ولی تعصبش رو نمی تونست پشت غرورش مخفی کنه..این هم برام دنیایی ارزش داشت.
در اتاق باز شد وهومن اومد تو..جعبه ی کمک های اولیه دستش بود..پشت سرش خانم بزرگ اومد تو..اون هم یه لیوان اب قند دستش بود که محتویاته توشو هم می زد..
پرهام جعبه رو از هومن گرفت وگفت :تو بیرون باش..
هومن با لبخند پر از شیطنتی گفت :چرا؟..خب منم باشم مگه چی میشه؟
پرهام چپ چپ نگاش کرد وگفت :مگه نمی بینی به خاطره تو روی دستشو پوشوندم؟اینجوری که نمی تونم کارمو انجام بدم..
هومن نگاش کرد وبا لبخند گفت :به هر حال اون تا چند وقته دیگه به من محرم میشه اینکه الان ببینم چه اشکالی داره؟..
متوجه شدم که دست پرهام داره می لرزه...محکم مشتش کرده بود ..از جاش پرید .. ترسیدم و تو جام پریدم..
رو به روی هومن وایساد وبا صدای بلندی داد زد :خفه شو هومن..حالا که بهت محرم نیست پس برو بیرون بذار به کارم برسم..برو بیرون.
اما هومن اصلا به روی خودش نیاورد وبا لبخند تو چشمای پرهام نگاه می کرد...
اینبار پرهام بلندتر داد زد:بهت میگم برو بیرون ..
هومن نیم نگاهی به من انداخت و با همون لبخند گفت :خیلی خب برادره من..انقدر به حنجره ت فشار نیار رفتم..
هومن که از اتاق رفت بیرون خانم بزرگ رو به پرهام گفت :چکارش داری پسرم؟..چرا انقدر جوش می زنی؟..
پرهام سکوت کرد ونشست کنارم..با حرص در جعبه رو باز کرد و وسایل مورد نیازشو اورد بیرون..
وای وای خدا بخیر کنه..این که همینجوریش اعصاب نداشت حالا به خاطر هومن قاطی هم کرده بود..الان حتما همه ی عصبانیت و حرصشو سر دسته ناقصه منه بدبخت در میاره..خدا بهم رحم کنه..
خانم بزرگ گفت :بذار یه کم ازاین اب قند بخوره..بعد دستشو پانسمان کن..
تو جام نیم خیز شدم ..نصف لیوان رو خوردم وگذاشتمش رو میز..
خانم بزرگ اروم خندید وگفت :فرشته جان من برم تا پرهام منو هم بیرون نکرده...
پرهام لبخند کمرنگی زد وگفت :اختیار دارید خانم ..
خانم بزرگ لبخند زد واز دررفت بیرون.
پرهام دستشو جلو اورد ومانتومو برداشت..با برداشتن مانتو شالم کمی کنار رفت..یقه ام زیادی باز بود..اخه اینم لباس بود یه امروز من پوشیدم؟همه ی دار وندارمو که این دید...
با دست سالمم شالمو درست کردم..دوباره نگام کرد ولی اینبار مستقیم توی چشمام زل زد وهمون لبخند مهمون لباش شد..ای جان وقتی می خنده خیلی جذاب تر میشه..
شاید به خاطر لبخندش بود که روی لبای من هم لبخند نشست.. وقتی لبخندمو دید اروم اروم لبخند از روی لباش محو شد وباز اخم کرد..ای بابا..باز چش شد؟..انگار به لبخنده من الرژی داره..تا من می خندم اخماش میره تو هم..
زخمم رو شست وشو داد و پانسمان کرد..تموم مدت سرش پایین بود و فقط به دستم نگاه می کرد..منم از فرصت استفاده می کردم وخوب نگاش می کردم..
بعد از اینکه کارش تموم شد یه قرص گرفت جلومو گفت :اینو بخور وبخواب..دردت رو اروم می کنه.
زیر لب تشکرکردم و قرصو ازش گرفتم وبا همون اب قندی که رو میز بود خوردم..
دراز کشیدم..پتو رو کشید روم و با لحن جدی گفت :اگر به چیزی نیاز داشتی می تونی بهم بگی..
سرمو تکون دادم...
داشت وسایلشو جمع می کرد.. بعد از اون هم بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون..
ولی نگاهه بی قراره من هنوز به در بسته بود...