رمان فرشته من
اه لعنتی..حالا هی اینو میگه...سرمو تکون دادم..
گفت:خیلی خب..پس بذار باندو عوض کنم بعد برو..مطمئن باش کسی هم جلوتو نمی گیره...
مشکوک نگاهش کردم وگفتم:شما که تازه پانسمانش کردید فکرکنم هنوز زود باشه بخواید عوضش کنید...
نگام کرد وگفت:زخمت اگر زود به زود پانسمانش عوض بشه زودتر هم خوب میشه...حالا دراز بکش...
با پرخاش گفتم:نمیخواد...همین جوری راحت ترم...
با جدیت اخم کرد وگفت:من کاری به راحتی یا ناراحتیت ندارم..من کاره خودمو می کنم پس دراز بکش...
با شک نگاهش کردم ولی اون خیلی جدی نگام می کرد...چاره ای نداشتم...بنابراین به حرفش گوش کردم و اروم
روی تخت دراز کشیدم..
-بسیار خب..حالا دکمه هاتو باز کن...
گنگ نگاش کردم وگفتم:چی؟...اخه چرا؟
لبخنده نصفه نیمه ای زد وگفت:نمیدونم خودت چی فکر می کنی؟...
تازه یادم افتاد چی گفتم...ای وای فرشته از دسته تو...این خودش شکارچیه سوژه هست تو هم تند تند سوتی بده
دستش...
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشوندم و رومو ازش برگردوندم...
-بازش می کنی یا بازش کنم؟...
سریع نگاهش کردم:نخیر..خودم بلدم..لازم نکرده...
1 دکمه رو باز کردم...ولی یقه ام کامل باز نمی شد تا بتونه پانسمان رو عوض کنه..
گفت:یکی دیگه هم باز کن...
با شک و تردید نگاهش کردم..راستش اگر تا دوتای دیگه باز می کردم سینه ام کامل معلوم می شد..درسته دکتره
ولی من روم نمی شد...
1 دکمه ی دیگه باز کردم...خدا رو شکر انقدر باز شد که اون بتونه کارشو انجام بده...اونم دیگه چیزی نگفت.
دستکش دستش کرد و یقهمو باز کرد بعد با قیچی اروم اروم باند رو قیچی کرد...نگاهه خیره اش روی زخمام بود
ولی من مرتب مسیره نگامو منحرف می کردم تا یه وقت روی صورتش ثابت نمونه...
ولی با حسه سوزشی که روی شونه ام احساس کردم جیغ خفیفی کشیدم و ناخداگاه با دستام موچ دستشو گرفتم...
-ای..ای...چکار می کنی؟...خیلی می سوزه...
ولی اون همچنان مشغوله کارش بود گفت:اروم باش...دارم با محلول شست شوش میدم اینجوری زخمت زودتر
خوب میشه...
با ناله توی صورتش نگاه کردم و گفتم:تو رو خدا اروم تر....خیلی می سوزه...وای....
-الان تموم میشه صبر کن...
هنوز متوجه نشده بودم که با دستام دارم موچ دستشو فشار میدم...وقتی داشت با باند روی زخممو می بست تازه
متوجه دستام شدم...
فکرکردم متوجه نشده اخه تمامه مدت حواسش به کارش بود...بدونه اینکه ضایع بازی در بیارم دستامو
برداشتم....
همین که دستمو برداشتم نگاهه عسلیشو دوخت توی چشمامو لبخند زد...
صورتمو برگردوندم اون هم چسبه روی باندو زد و دستشو کشید عقب...
دستکششو در اورد و گفت:خیلی خب تموم شد...
روی تخت نشستم و دکمه ی لباسمو بستم:ممنون...
هنوز همون لبخند روی لباش بود:قابلی نداشت....حالا می تونی بری...ولی قبلش یه چیزی می خواستم بگم...
منتظر نگاهش کردم...
لوازمشو گذاشت توی کیفش و رفت روی صندلی نشست...دستاشو توی هم گره کرد و خیلی جدی نگام کرد...
-اول میخواستم بابت رفتارم و حرفایی که زدم...ازتون بخوام به دل نگیرید چون با قصد و قرض اون حرفا رو
نزدم...دوم اینکه...من حرفاتونو باور کردم و میخواستم بهتون بگم که اگر...فعلا جایی رو ندارید..می تونید اینجا
بمونید...ولی تا زمانی که تصمیمتونو بگیرید...
به هر حال خودتون تصمیم گیرنده هستید که بمونید یا برید...بیرون از اینجا اگر سرپناهی نداشته باشید برای دختره
جوانی چون شما هیچ مناسب نیست و من پیشنهاد می کنم تا وقتی تصمیمتونو نگرفتید که بر می گردید پیش
خانوادهتون یا قصده دیگه ای دارید اینجا بمونید...و برای راحتیتون هم می تونید توی همین اتاق بمونید...این
اتاق...
با حسرت نگاهش را دور تا دوره اتاق چرخوند و گفت:برای من پر از خاطره است...
بعد انگار که به خودش اومده باشه باز رنگ نگاهش جدی شد وگفت:به هر حال خودتون می دونید...من شما رو
مجبور به کاری نمی کنم...
داشتم به حرفاش فکر می کردم...پر بی راه هم نمی گفت...ولی من می خواستم برم پیشه شیدا...
ولی اون که مادربزرگش مریضه و خودش هم درگیره اونه و نمی تونه پیشه من باشه...
پس چکار کنم؟..
نگاهش کردم..منتظر چشم به من دوخته بود...
گفتم:میخوام روی این پیشنهاد فکر کنم...اشکالی که نداره؟
ابروشو انداخت بالا و گفت:نه...چه اشکالی؟...من تا شب ازتون جواب میخوام...باشه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه...
از جاش بلند شد وکیفشو برداشت و به سمته در رفت...
قبل از اینکه از اتاق بره بیرون گفت:به هر چی احتیاج داشتی به نسرین خانم بگو...فعلا...
سرموبه نشانه ی تایید تکون دادم و اون هم از اتاق رفت بیرون...
*******
شماره ای که سهیلا خانم بهم داده بود رو گرفتم..
بعد از چندتا بوق صدای شیدا رو از اونور خط شنیدم..
-الو بفرمایید...
-الو سلام شیدا منم فرشته...
شیدا با صدای بلندی گفت:فرشته تویی؟کجایی تو دختر؟میدونی چقدر نگرانت شده بودم؟...
-شرمنده ام خواهری...به خدا نتونستم..قضیه اش مفصله...
-بگو می شنوم..چی شده؟کجایی؟حالت خوبه؟
براش همه چیزو تعریف کردم وقتی حرفامو شنید گفت:حالا میخوای چکار کنی؟...ظاهرا مامانم همه چیزو بهت
گفته...اونا دنبالتن...باباتو که می شناسی؟
-میدونم..خودم هم خیلی نگرانم...
-میای اینجا؟...
-نه نمی تونم...
-چرا؟
-به دودلیل...اول اینکه مادربزرگت الان حالش خوب نیست و حضوره من مزاحمت ایجاد می کنه...دوم اینکه پدرم
حتما خونه ی مادربزرگت رو هم پیدا می کنه و اونجا هم میاد....
-چه مزاحمتی عزیزم؟میدونی که مادربزرگم چقدر دوستت داره؟ولی خب...با دلیله دومت موافقم...حالا میخوای
چکار کنی؟
-نمیدونم...دو راه بیشتر ندارم..یا اینکه برگردم که این هم غیره ممکنه چون نه میخوام بمیرم و نه زنه اون پیرمرد
بشم...و راهه دوم هم اینه که...فعلا همین جا بمونم.
شیدا کمی سکوت کرد وگفت:فرشته تو چطوری می تونی به اونا اطمینان کنی؟به هر حال اونا غریبه هستن و تو
هم نمی شناسیشون..درسته بهت کمک کردن ولی تو که شناختی روی اونا نداری...تو خوشگلی و اونجا هم دو تا
مرده جوون زندگی می کنه فکر نکنم اینم کاره درستی باشه...
-میدونم شیدا..به خدا دلیله دودلیم هم همینه...نمی تونم با وجوده اون دوتا اینجا بمونم....ولی چاره ی دیگه ای هم
مگه دارم؟..
به شوخی گفتم:درضمن اونا هم خوشگلن ...پس باید بیشتر مواظبه خودشون باشن و از من بترسن؟
شیدا خندید وگفت:نه ولی اگه خوشگلن پس تو باید ازشون بترسی چون اینجور پسرا خوشگل پسندن...
با نگرانی ادامه داد:فرشته حالا که میخوای اونجا بمونی پس خیلی مواظبه خودت باش...با من هم در تماس
باش..باور کن نگرانتم..
-میدونم عزیزم..در اینکه تو خیلی مهربونی و همیشه هوامو داشتی شکی نیست...باشه...ممنونم که به فکرمی...
-من همیشه به فکرت هستم..تو منوفراموش نکنی؟...
-نه خواهری...شیدا که فراموش شدنی نیست...
-ممنونم...پس باز هم سفارش نکنم...خیلی خیلی مواظبه خودت باش وسعی کن با اون دوتا هم تنها نباشی...بیشتر
برو پیشه همون خانم که گفتی اسمش نسرین خانمه...
خندیدمو گفتم:باشه مامان بزرگ...
اون هم خندید و گفت:اره به خدا یه لحظه همچین حسی بهم دست داد..حسه مامان بزرگا رو..
-خیلی گلی...کاری نداری؟...
-نه عزیزم...پس با من در تماس باش..خدا نگهدار..
-باشه شیدا جون...خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به فکر فرو رفتم...
از اینجا به بعدو باید چکار کنم؟
شیدا راست می گفت با وجوده پرهام و هومن من خیلی سخت می تونم اینجا بمونم...
به هر حال کاره درستی نبود...باید یه فکری هم برای این موضوع می کردم...
سر میز شام بودیم..پرهام و هومن هم اونطرفه میز با فاصله از من نشسته بودن و شامشونو می خوردن..
نسرین خانم کنارم نشسته بود و مرتب تو بشقابم غذا می ریخت و می گفت:بخور مادر یه کم جون بگیری....همه
اش دوپاره استخونی...اینجوری که نیمشه..بخور مادر...
هم خجالت می کشیدم و هم از اینکه پرهام بخواد ازم چیزی بپرسه و جواب بخواد استرس داشتم...
خدایش نمی دونستم باید چکار کنم تو دلم خد ارو صدا می کردمو ازش کمک می خواستم...
من زودتر از همه کشیدم کنار وبعد از من نسرین خانم و بعد پرهام و هومن...
خواستم به نسرین خانم توی جمع کردن ظرفا کمک کنم ولی مگه میذاشت؟اخرش هم حریفش نشدم و نشستم سره
جام...
پرهام دستاشو گذاشت رو میز و اول یه نگاه به هومن کرد و بعد رو به من گفت:فرشته خانم...فکراتونو کردید؟
داشتم با انگشتام بازی می کردم که با زدنه این حرف از جانبه پرهام سرمو بلند کردم و نگاهش کردم...
کمی مکث کردم و در اخر گفتم:بله...
هومن گفت:نتیجه؟...
بهش نگاه کردم..صورتش کاملا جدی بود ولی نگاهش...
گفتم:خب من...می دونید؟..من..چطور بگم؟...
پرهام گفت:تردید دارید؟
دستامو گذاشتم روی میزو بهشون خیره شدم وسرمو تکون دادم...
هومن گفت:چرا؟..تردیدتون از چیه؟...
نگاهه کوتاهی بهش انداختم و به پرهام نگاه کردم...اون هم خیلی جدی دستاشو روی میز توی هم گره کرده بود و
منتظر نگام می کرد...
دوباره به هومن نگاه کردم وگفتم:من...من یه دخترم و اخه...چطوری بگم؟...اینجا...
یه دفعه پرهام کلاممو برید وگفت:بله درسته..من درکتون می کنم...میدونم چی میخوای بگی...تو اینجا معذبی و اون
هم به خاطره حضوره من و هومنه درسته؟
هاج و واج نگاهش کردم..چه زود می گیره هاااااااا...افرین...خدا هر چی میخوای بهت بده کارمو راحت
کردی..نمی دونستم باید چطوری اینو بهشون بگم تا ناراحت نشن...
هومن با تعجب گفت:فرشته خانم..پرهام درست میگه؟یعنی شما به خاطره ما اینجا معذب هستید؟
با شرمندگی نگاهش کردم...اون برعکسه پرهام به نظرم اخلاقش بهتر بود و هیچ حس بدی هم نسبت بهش
نداشتم..نمی دونم چرا...
گفتم:بله درسته..ولی نه به اون منظور که چون شما و اقا پرهام توی این خونه هستید من مجبورم کنار بیام..من از
اینجا میرم..اینجوری مزاحمتون هم نمیشم..
همه سکوت کردن..حتی نسرین خانم هم ظرفا روتوی سینک ول کرد و اومد کنارم نشست...
دستشو گذاشت روی دستمو گفت:دخترم این چه حرفیه؟..باور کن این دوتا مثله پسرای خودم هستند فقط هومن
گاهی شیطنت می کنه ولی هیچی توی دلش نیست...دلش پاکه...حرفاشو به دل نگیر..
توی دلم پوزخند زدمو گفتم:من از هومن و حرفاش گله ای ندارم برعکس از این اخلاقش خیلی هم خوشم میاد ولی
از دسته پرهام حرصی هستم با این اخلاقه خشک و سردش...کلا از حضوره پسرا معذب بودم..چکار کنم؟دسته
خودم نبود دیگه..به هر حال این کار درست نبود که من با اونا توی این خونه بمونم...وای نه هیچ جوری تو کتم
نمی رفت...
فقط تونستم در جوابه نسرین خانم لبخند بزنم و سرمو بندازم پایین..چی بهش می گفتم؟خودم هم نمی دونم...
هومن خندید وگفت:دست شما درد نکنه نسرین خانم...حالا فرشته خانم فکر میکنن من از اوناشم..
نسرین خانم هاج و واج نگاهش کرد گفت:از کدوماش مادر؟من که چیزی نگفتم؟
هومن گفت:بی خیال نسرین خانم...ولی با نیمه ی دومه حرفت موافقم...
رو به من ادامه داد:به جونه پرهام نه به مرگش من انقدر مهربون و دل پاکم که نگو...میگی نه از نسرین خانم
بپرس..اون که دروغ نمیگه...
لبخند زدمو ومستقیم نگاهش کردم..یه کم توی چشمام زل زد و نمیدونم چی شد که لبخند از روی لباش کم کم محو
شد و بعد اروم از جاش بلند شد و با صدای گرفته ای گفت:با اجازه ی همگی..من برم اتاقم یه کم کار دارم...
دیگه نگام نکرد و سریع رفت توی اتاقش...
نسرین خانم به پرهام نگاه کرد وگفت:وا مادر..من که حرفی نزدم انگار بچه ام ناراحت شد ...
پرهام لبخنده ماتی زد و گفت:نه نسرین خانم..اون از حرف شما ناراحت نشد..می شناسیدش که...ازهیچ کدوم از
کاراش نمیشه سر دراورد...فعلا کاریش نداشته باشید..بعد خودم باهاش حرف می زنم.
-باشه مادر..به هر حال شما جوونا حرفه همو بهتر می فهمید.
من هم از این کاره هومن تعجب کرده بودم چرا وقتی به چشمام نگاه کرد حالتش عوض شد؟...یعنی از چیزه
دیگه ای ناراحت شد یا من ناراحتش کردم؟ولی من که چیزی نگفتم؟...ای بابا...
پرهام صدام کرد که با یه تکون به خودم اومدم...
-بله..
پرهام مشکوک نگام کرد وگفت:حالتون خوبه؟...
سرمو تکون دادمو نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:بله.من خوبم..ببخشید متوجه نشدم چیزی گفتید؟
پرهام گفت:شما از اینجا میرید...
بهت زده نگاهش کردم..یعنی داشت بیرونم می کرد؟..
پرهام ادامه داد:من شما رو می برم به یه جای امن...جایی که می تونید تا هر وقت خواستید اونجا بمونید.
این چی داره میگه؟...وای خدا میخواد منو کجا ببره؟ اصلا من چطوری بهش اعتماد کنم؟
من من کنان در حالی که از این حرفش متعجب بودم گفتم:شما ..یعنی...اخه چی دارید میگید؟منو کجا می برید؟
پرهام کی به جلو خم شد و چشمای عسلیشو کمی ریز کرد و گفت:مگه نمی خوای فعلا یه سرپناه داشته باشی تا
دسته نامادریت بهت نرسه؟
-خب..چرا...همینو میخوام..ولی چطوری؟
به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت:اونو بعد می فهمی..من شما رو می برم جایی که هیچ پسره جوونی اونجا نیست و
شما می تونی مدتی رو اونجا بگذرونی تا بعد تصمیمتو بگیری.فردا صبح حرکت می کنیم.
بعد از زدن این حرف از جاش بلند شد و نگاهی جدی ولی خاص وخیلی جذاب بهم انداخت و گفت:مسیرمون
طولانی نیست..درضمن می تونید به من اعتماد کنید..مطمئن باشید قصدم اون چیزی نست که شما دارید بهش فکر
می کنید...شب خوش..فعلا...
رو به نسرین خانم گفت:از بابت شام ممنونم نسرین خانم..شبتون بخیر...
نسرین خانم از جاش بلند شد و در حالی که ظرفای باقی مونده رو از روی میز جمع می کرد گفت:نوش جانت
پسرم...شبت بخیر..
پرهام نگاهه کوتاهی بهم انداخت و بعد پشتشو کرد به منو رفت سمته اتاقه هومن...
ولی من هنوز داشتم به اون نگاهه مغرور که پر از معنا بود فکر می کردم لحنش یه جوره خاصی بود...
وای خدا..یعنی از کجا فهمید من دارم به چی فکر می کنم؟
یه دستمو کشیدم به صورتم...یعنی انقدر ضایع بازی در اوردم؟نکنه قیافه ام زیادی تابلو شده؟..
یاده حرفاش افتادم..یعنی میخواد منو کجا ببره؟...خدا به خیر کنه...
فقط نمیدونم چرا به همین راحتی دارم بهشون اعتماد می کنم؟یعنی دلیله این کارم از چیه؟..
پرهام تقه ای به در اتاق هومن زد...در را باز کرد و وارد اتاقش شد..
هومن کلافه دستهایش را لابه لای موهایش فرو برده بود و سرش را در دست گرفته بود و روی تختش نشسته
بود...
با ورود پرهام سرش را بلند کرد...
پرهام نگاهش کرد ولی هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد..
کنار هومن نشست و نفس عمیقی کشید.
به روبه رو خیره شد وگفت:باز یادش افتادی؟تا کی میخوای بهش فکرکنی؟
هومن پوزخندی زد و کلافه از روی تخت بلند شد...
دستانش را به هم زد وگفت:د اخه چطوری؟تو بگو پرهام...الان چندسال می گذره ولی هر وقت یادش میافتم قلبم
اتیش می گیره..اون مرد ولی بهمون خیانت کرد..اون خائن بود...خدایا اخه من چی بگم؟...
پرهام با اخم گفت:باز تو یه جفت چشمه سبز دیدی یادش افتادی؟...د اخه نمیگی این وسط فقط خودتو نابود
می کنی؟چرا عاقلانه تصمیم نمی گیری؟...
هومن با خشم محکم روی میز زد وگفت:نمی تونم..نمیشه...اون لعنتی با اینکه مرده ولی بازم دست از سرم بر
نمیداره..هر شب کابوس می بینم ولی درد و غمامو میذارم توی دلم وبه کسی نمیگم...هر شب با ترس از خواب
می پرم ونمیدونی وقتی می فهمم همه اش خواب بوده چقدر خوشحال میشم و به خاطرش هزاران بار خدارو شکر
می کنم که همه اش خوابه...
اون شیطان بود پرهام تو که باهام بودی تو که میدیدش تو که دیده بودی با من چکار کرد؟...وقتی یادم می افته به
خاطرش معتاد شدم وقتی یادم می افته به خاطرش همه تحقیرم کردن...اقاجون چقدر از دستم حرص می خورد
مامان عطیه هر شب و روز نفرینش می کرد واز دستش حرص می خورد و میدید جگر گوشه اش داره جلوش پر
پر میشه و نمی تونست کاری بکنه...
هومن بغض کرده بود پرهام سرش را پایین انداخته بود و چیزی برای گفتن نداشت...
هومن اشک هایش را قبل از اینکه روی صورتش جاری شوند با دستش پاک کرد وبا بغض غلیظی گفت:من
همه ی اینا رو میدیدم...متوجه ی همه چیز بودم..ولی خودمو زده بودم به بی خیالی...اون زن با زندیگه من و
اقا جون و مامان عطیه وتو و همه ی اعضای خانواده ام بازی کرد...باعث شد اقاجون سکته کنه...اون یه زنه دیو
سیرت بود...به خاطرش..به خاطرش عزیزترین کسمو خدا ازم گرفت...
اشکهایش بی اراده روی صوتش جاری شدند..هیچ تلاشی برای پاک کردنشان نکرد و ادامه داد:وقتی به این دختر
نگاه می کنم معصومیتو توی صورتش می بینم...ولی چشماش برام اشناست..رنگه سبزه چشماش از جنسه اونایی
که دیدم نبوده و نیست..اون خاصه..احساسم میگه فرشته ...چطور بگم؟...اونی که ما فکر می کنیم
نیست...اون...نمی دونم چی بگم..نمی دونم پرهام...کلافه ام..
سرش را بلند کرد وگفت:خدایا..دردمو میذارم توی دلمو دم نمیزنم..ولی خودت شاهد بودی که با بدبختی تونستم از
چنگاله اعتیاد خودمو نجات بدم...مگه چند سالم بود؟...وقتی به زندگی برگشتم درسمو ادامه دادم...شدم یه
هومنه دیگه..اون هومنو کشتموشدم این...ولی حالا..بازهم..با اینکه مرده ولی باز کابوساش دست از سرم
بر نمیداره...اون مادر نبود...اون مادره من نبود...اون زن دیو سیرت بود...سیمین مادره من نبود پرهام اون زن
مادرم نبود...اون زن نابودم کرد..اون مادرم نبود..نبود...
به هق هق افتاده بود..پرهام بغلش کرد و در حالی که صدایش از زوره بغض می لرزید اروم زد پشته هومنو
گفت:اروم باش پسر...خیره سرت مردی..من همه ی اینا رو میدونم..باید بتونی باهاشون کنار بیای...اون رفته اون
دیگه توی زندگیت نیست..اره اون مادرت نبود...پس اروم باش..
هومن سرش را بلند کرد و در چشمانه پرهام خیره شد و گفت:من و تو از یه خونیم..برادرای خونی هستیم...همو
می فهمیم ولی اون زن....
پرهام گفت:ولش کن هومن....من اون هومنی رو میخوام که همیشه شاد بود و سربه سره اینو اون میذاشت...اون
هومن نه این...
هومن پوزخندی زد واز جایش بلند شد...
اشکهایش را پاک کرد و گفت:میدونم...ولی من دردای خودمو دارم پرهام...چکار کنم؟دسته خودم نیست..از وقتی
این دخترو دیدم حالم دگرگون شده...نمیدونم چرا ولی یه احساسی دارم...نه ..نه...
سریع به پرهام که مشکوک نگاهش می کرد نگاه کرد وگفت:نه اونی که تو فکر میکنی نیست پرهام...احساسم از
روی علاقه نیست..ولی نمیدونم چیه...یه حسی میگه اون دختر...توی زندگیم نقش داره..یه نقشه مهم...مسخره
است نه؟...لابد خل شدم..نمیدونم...
پرهام در سکوت نگاهش کرد و چیزی نگفت...ذهنش درگیره حرفهای هومن بود...
*******
امروز قرار بود هومن و پرهام منو ببرن اونجایی که دیشب پرهام درموردش بهم گفته بود...نمیدونم چرا بی دلیل
می ترسیدم...
توی ماشین نشسته بودیم...پرهام جلو بود و هومن هم رانندگی می کرد...نمیدونم چرا اخم کرده بود....پرهام هم
ساکت بیرونو نگاه می کرد..منم از زوره بیکاری به سقف ماشین نگاه می کردم وگاهی هم از پنجره اطرافمو نگاه
می کردم...
هومن اینه رو روی صورتم میزون کرد وگفت:چرا رنگت پریده؟...
پرهام با شنیدن این حرف برگشت سمتم و نگاهه خیرشو دوخت توی صورتم...نمیدونم چرا داغ شدم...اخه هم
هومن نگام می کرد هم پرهام...
گفتم:فکر نکنم..من که چیزیم نیست...
هومن لبخنده کجی زد و گفت:می ترسی؟...
سعی کردم صدام نلرزه:نه..از چی باید بترسم؟
هومن نیم نگاهی به پرهام انداخت و لبخند زد و باز مشغوله رانندگیش شد. در همون حال گفت:از
اینکه...اینجا..توی این ماشین...تنها..با دوتا پسره غریبه...که دارن می برنت ناکجا اباد...اوه اوه...راستشو بخوای
منم بودم می ترسیدم.
با اخم نگاهش کردم..راستش از درون داشتم از ترس پس میافتادما با شنیدن حرفاش حالم بدتر هم شده بود ولی
همه ی سعیمو کردم که به روم نیارم...
جوابشو ندادم ولی با اخم از توی اینه به چشمای قهوه ایه روشنش نگاه کردم اون هم تا اخمامو دید خندید وگفت:حالا
اخم نکن فرشته خانم...نترس من و پرهام از کبریت هم بی خطرتریم...داریم می بریمت یه جای خوب...وقتی
ببینیش ...یه دست مریزاد هم به ما دوتا میگی...
گیج و منگ نگاهش کردم:کی رو ببینم؟...
ابروشو انداخت بالا و گفت:دیگه دیگه...
پرهام با لبخند دوباره برگشت سمتم وگفت:نگران نباش...الان دیگه می رسیم..مطمئنم از اونجا خوشت میاد.
بهش توپیدم:من نگران نیستم...چرا اینطور فکر می کنید؟
پرهام لبخندش تبدیل به پوزخند شد وگفت:اینطور فکر نمی کنم از حرکاتت به راحتی میشه فهمید ..
نگاهی به هومن انداخت که هومن هم چشمکی بهش زد و هر دو با هم گفتن:رنگه رخساره خبر میدهد از سره
درون...
هومن خندید وگفت:بله خانم...رنگت پریده اینو که نمی تونی انکار کنی...ناسلامتی درجواره دکتره این مملکت
هستیم..اونم کارشو خیلی خوب بلده...یه نگاه بندازه تا تهشو می خونه...
از دسته هر دوتاشون حرصم گرفته بود شدیدددددددد...
اگه به من بود و می تونستم یه دستمو فرو می کردم تو موهای هومن و یه دسته دیگموهم فرو می کردم تو موهای
پرهامو کله هاشونو محکم می کوبوندم به هم...
منو تنها گیر اورده بودن و گذاشته بودنم سرکار...
نمی دونم چرا ولی دوست داشتم حالشونو بگیرم..
نسرین خانم یه دست مانتو و شلوار بهم داده بود که واقعا خوش دوخت بودن و رنگ جالبی هم داشتن...
وقتی تنم کردم درست اندازه ام بود...می گفت که اینا هم مال خانم کوچیکه ولی هیچ وقت تنش نکرده بود...
دیگه واقعا کنجکاو شده بودم بدونم این خانم کوچیکی که میگن کیه؟...
هومن ماشین رو درست جلوی یه خونه باغ نگه داشت...پرهام و هومن از ماشین پیاده شدن که منم پشت سرشون
پیاده شدم و درو بستم..
هومن دستاشو زده بود به کمرشو به اون خونه نگاه می کرد...پرهام هم به ماشین تکیه داده بود و اون هم محو
تماشای اونجا بود..انگار نه انگار که منم اونجا حضور دارم..
چند دقیقه گذشته بود که هومن برگشت سمتمو بعد رو به پرهام گفت:پرهام تو بگو...
پرهام تکیه اشو از ماشین برداشت و گفت:خب تو هم می تونی بگی...به هر حال تو بیشتر اینجا میای..تو بگو...
هومن به صورتش دست کشید وباز به خونه باغ نگاه کرد وگفت:باشه...من میگم...
برگشت و رو به من ایستاد و گفت:اینجا خونه ی مادربزرگه ماست..ما بهش میگیم خانم بزرگ...اون یه پیرزن
تنهاست که پرستارش خانم مستوفی ازش مراقبت میکنه و تا دلت هم بخواد خدم و حشم داره...درضمن...یه چیزی
که خیلی مهمه اینه که...
با لبخند برگشت و به پرهام نگاه کرد..منم بهش نگاه کردم ...پرهام خنده ی کوتاهی کرد و روشو برگردوند...
هومن با همون لبخند رو به من گفت:این خانم بزرگه عزیزه ما از یه چیزی توی دنیا خیلی خیلی بدش میاد و اون
موجوده دو پا هم هیچ حقی نداره وارده این خونه بشه...به هیچ وجه...و اون بنده های خدا هم کسانی نیستند
جز...اقایونه فلک زده...
خندید وادامه داد:خانم بزرگ کلا به مرد جماعت حساسیت داره...همین که یه مردو توی دوقدمی خونهش ببینه
تیربارونش می کنه...
با دهانی باز از تعجب و بهت زده داشتم نگاهش می کردم...اصلا حرفایی که می زدو نمی تونستم باور کنم...مگه
طرف دیوونه ست؟
لبامو جمع کردمو وگفت:واااااا اخه چرا؟؟؟؟؟ببخشیدا البته..جسارت نباشه..مادربزرگتون مشکل دارن؟...
اروم به سرم اشاره کردم که هومن زد زیره خنده و پرهام هم خنده ی کوتاهی کرد...
هومن گفت:نه...مشکلش اونقدرا هم حاد نیست...فقط از یه مرده خوشگله خوش تیپ رودست خورده اینجوری
شده...تو که دختری پس نگران نباش..با تو کاری نداره...
ناخداگاه از دهنم پرید وگفتم:با شماها چی؟...
پرهام نگاهم کرد ...
هنوز لبخند می زد گفت:توی نوه هاش فقط با من و هومن کاری نداره و فقط ما دوتا اجازه ی ورود به اینجا رو
داریم...
با تعجب گفتم:چطور؟...
هومن گفت:خانم بزرگ دقیقا 25 تا نوه داره که من و پرهام هم جزوشون هستیم...ولی پدر ومادره ما دوتا فوت
کردن و پسرش هم حاج اقا پدره ما بوده بعد از مرگش یه دفعه نمی دونم چی شد که خانم بزرگ گفت:پرهام و
هومن تنها مردایی هستن که حق ورود به این خونه رو دارن..بقیه ی پسرا چنین حقی ندارن...
هیچ کس هم نفهمید چرا اینجوری شد..من هم هر کاری کردم یه جوری از زبونش بکشم یا از خدمه ها بپرسم و
خلاصه ته و توشو در بیارم نشد که نشد...هنوزم خدایش تو کفش موندم که چرا خانم بزرگ این کارو کرد؟...
از حرفایی که می شنیدم همونطور هاج و واج مونده بودم...همه جورشو شنیده بودیم ودیده بودیم الا این
یکی...حتما دلیلی واسه این کارش داشته دیگه...
هومن رفت سمته در و زنگ رو زد..
صدای یه زن اومد که گفت:کیه؟
هومن جواب داد:منم خانم مستوفی...هومن...البته پرهام و مهمونمون هم هستند.
اون زن که فهمیدم همون خانم مستوفی پرستاره خانم بزرگه با لحنه سرد و خشکی گفت:بله..بفرمایید.
در با صدای تیکی باز شد ولی همین که قدمه اولو برداشتم تا بریم تو پرهام گفت:وایسا...
سرجام خشکم زد...با تعجب برگشتمو و نگاهش کردم..
اومد کنارم ایستاد وگفت:یادم رفت که بگم...خانم بزرگ یه سگ هم داره ...
هومن ادامه داد:اوه اوه اصله کاری یادم رفت بهت معرفیش کنم..گرگی سگه خانم
بزرگه و دویدنشو تیز بودنش در حده همون گرگه ولی قد وهیکلش....
لبخنده شیطونی زد وبه پرهام نگاه کرد...
پرهام شونهشو انداخت بالا و گفت:به هر حال اون یه زنه تنهاست و برای محکم کاری بهش نیاز داره...
گفتم :محکم کاریه چی؟...
هومن گفت:ورود اقایان ممنوع دیگه...
خندیدمو نگاهش کردم ولی هومن بلافاصله نگاهشو ازم گرفت و گفت:بهتره بریم تو..
اول خودش رفت و بعد هم من و پشته من هم پرهام بود..
تا نگام افتاد به حیاطه باغ چشمام گرد شد...
روی دیوارا دورتا دورش حصار کشیده شده بود و لبه ی دیوارا هم حصارهایی به صورته سرنیزه کار شده
بود...
بالای دیوارو نگاه کردم..بله...دوربینه مدار بسته هم داشتن...تجهیزاتی که این خونه داشت بانکه مرکزی
نداشت...به نظرم دیگه زیادی محکم کاری کرده بود...
هومن داشت جلوجلومی رفت منم قدمامو با پرهام هماهنگ کردم و کنارش قدم برداشتم..اروم بهش گفتم:اینجا چرا
اینجوریه؟...
جدی نگاهم کرد وگفت:چه جوریه؟...
به اطرافم اشاره کردم وگفتم:این همه حصارو قفل و دوربین اخه واسه چیه؟...
پرهام سرشو تکون داد وگفت:اهان..پس واسه همین تعجب کردی؟...اینا همه اش کاره خانم بزرگه...اون خیلی
محتاط عمل می کنه و در همه حال جانبه احتیاط رو داره...به قوله خودش کار از محکم کاری عیب
نمی کنه..میگه من تنهام و اینکارا هم لازمه...
سرجاش وایساد که منم ایستادم...نگاهم کرد وگفت:وقتی خودت ببینیش بیشتر باهاش اشنا میشی...
به اطرافم نگاه کردم وگفتم: من باید اینجا زندگی کنم درسته؟
سرشو تکون داد وگفت:درسته...
ادامه داد:مگه خودت نمی خواستی بیارمت یه جایی که هیچ اثری از مرد اونجا نباشه؟خب اینجا به نظرم بهترین
جاست...اینطور نیست؟
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت داره مسخره ام می کنه...به همین خاطر اخم کردم که گفت:چرا اخم
می کنی؟...اینجا با این همه تجهیزاته ایمنی از دسته هر چی مرده در امانی...دیگه نمی خواد نگران باشی..ولی
خب...من و هومن زیاد به اینجا سر می زنیم...
حالته نگاهش یه جوره خاصی بود...بهش نمی خورد شیطون باشه ولی چشماش دقیقا اینو نمی گفت...
با صدای هومن اونورو نگاه کردیم..
هومن داشت داد میزد:پس چرا اونجا وایسادید؟بیاید دیگه؟
پرهام بدونه اینکه نگاهم بکنه افتاد جلو منم پشت سرش بودم...
چند قدم ازم دور شده بود...
داشتم به قد و هیکلش نگاه می کردم...من تا شونه هاش بودم...
همینطور که داشتم از پشت ارزیابیش می کردم یه دفعه صدای پارس یه سگو از پشت سرم شنیدم...
سریع برگشتم و پشتمو نگاه کردم..
با دیدنش از ترس یه جیغ بنفش کشیدم و عقب عقب رفتم از ته باغ درست می اومد به طرفه من...
پرهام و هومن داد زدن:ندو..ندو...فرشته ندو...
ولی اون موقع این چیزا حالیم نبود از ترس داشتم میمردم...دقیقا احساس کردم یه لحظه روح کاملا از بدنم جدا شد
و باز برگشت به جسمم..
یه سگ سیاهه خیلی وحشتناک و بزرگ که به سرعته باد داشت می اومد سمتم...
دوتا پا که داشتم شکر خدا یه چندتایی هم قرض کردم و فرار کردم سمته بالای باغ...اون سگه هم انگار سرعتش
بیشتر شده بود...
همین طور می دویدم و جیغ می کشیدم خیلی ترسیده بودم..از بچگی از سگ می ترسیدم...مخصوصا این سگه که
سگ هم نبود هیولا بود...قلبم داشت از جاش کنده میشد و اون سگه هم پارس می کرد ودنبالم می دوید...
تا اینکه خودمو تو یه جای گرم و نرم حس کردم...تقلا می کردم بیام بیرون و فرار کنم ولی اونی که منو محکم تو
بغلش گرفته بود هیچ جوری ولم نمی کرد...
صداشوشنیدم:هیسس اروم باش...نترس...ای بابا...
تند تند نفس نفس می زدم ...صدای هومن بود..درسته خودش بود...
برگشتم تا ببینم سگه کجاست که دیدم کناره پرهامه و داره میاد سمته ما...یه جیغه خفیف کشیدم و رفتم پشته هومن
قایم شدم...
اخه سگ نبود که یه چیزی تو مایه های هیولا بود..خیلی گنده بود پاهای دراز و لاغر ولی جثه ی بزرگ و
قوی...مثله چی هم میدوید...خدایش هم سرعته گرگ رو داشت هم هیبته هیولا...اسمش بهش
می اومدااااااا...گرگی...
بی اختیار بلوز هومن رو توی مشتم گرفتم و هر طرفی که هومن می رفت منم می رفتم..
سگه که نزدیکه ما رسید منم سرمو دزدیدم.. اخه خیلی بد نگام می کرد...
هومن از اولش داشت می خندید وانقدر خندیده بود که اشکش در اومده بود...
با انگشتش اشکشو پاک کرد وگفت:دختر چرا در میری؟د اخه چرا دویدی؟تو نمیدونی اگر یه سگ بیافته دنبالت
تو هم بدوی اون بیشتر تحریک میشه؟...
با ترس ولرز گفتم:خ..خب من توی اون..موقعیت.. باید چکار می کردم؟سیخ وایمیسادم بیاد.. منو بخوره؟نکنه
هاری داره؟..اره از قیافه اش هم معلومه...وای خدا..تو..توروخدا بهش بگو به من نگاه نکنه...
پرهام هم همراهه هومن می خندید...
هومن بلوزشو از توی دستام در اورد و گفت:خب ترسیدی این زبون بسته هم نگاهت می کنه دیگه..اروم باش تا
دوباره نیافتاده دنبالت...اینبار اگه تحریک بشه دیگه نمیشه جلوشو گرفتا..
پرهام گفت:چندتا نفسه عمیق بکش تا حالت بیاد سرجاش...رنگت هم حسابی پریده...
راست می گفت حالم اصلا خوب نبود..با دیدن این سگه هم بدتر شده بودم..ای خدا...این دیگه چه سرنوشتیه من
دارم؟...چرا من با داشتنه خونه و پدر و سرپناه باید سر از اینجور جاها دربیارم؟...بابا هیچ وقت
نمی بخشمت..تو باعث و بانیه همه ی این مصیبتایی که داره به سرم میاد...
پرهام رو به اون سگه گفت:گرگی برو ته باغ...برو....افرین پسر..
سگ با اون صدای نکرش چندتا پارس بلند کرد و به طرفه ته باغ دوید..ای که بری دیگه برنگردی...این دیگه چه
جور سگی بود؟یعنی من با وجوده این سگ می تونستم به راحتی اینجا بمونم؟..این که از هفتاد تا مرده هیز و
اوباش خطرناکتره ...همین اول کاری داشت منو میخورد...
هومن برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:بهتری؟...
لحنش مهربون بود...
فقط سرمو تکون دادم که گفت:خوبه..بریم دیگه خیلی وقته خانم بزرگ منتظره..تا بیشتر از این معطلش نکردیم
بریم تو...
حالا که از شر سگه راحت شده بودم نمیدونم چرا یه جور حس پشیمونی وشرم داشتم..
.اصلا چی شد؟
هومن منو گرفت تو بغلش؟بعد من لباسشو گرفتم و پشتش قایم شدم؟...
ای وای دیگه چی؟..اخ اخ ابروم رفت..حالا اونو پرهام در موردم چی فکر میکنن؟...
بی اختیار و بی مقدمه بهش گفتم:ببخشید...
داشتیم می رفتیم سمته درخونه که با تعجب نگام کرد وگفت:چی؟چرا معذرت میخوای؟...
با شرم سرمو انداختم پایین..روم نمیشد بهش بگم ولی با تته پته گفتم:من..من ازتون معذرت میخوام..بابت کولی
بازی که راه انداختم..ولی باور کنید من از بچگی از دو چیز تا سرحد مرگ می ترسم..یکیش سگ و اون یکی هم
مار...بدبختانه با هردوتاش هم روبه رو شدم اینه که خیلی می ترسم..کوچیک و بزرگ هم نداره کلا وحشت
دارم..باز هم ببخشید...
پرهام سمته راستم بود و هومن هم سمته چپم..منم وسط راه می رفتم..رسیدیم جلوی در...
هومن ساکت بود نگاهش کردم که اونم همزمان نگام کرد...
لبخنده کمرنگی زد وبا لحن خاصی گفت:من اگر جلوتو نگرفته بودم اون سگ معلوم نبود چه بلایی سرت بیاره...تو
داشتی تحریکش می کردی..منم باید معذرت بخوام.تو دختره خوبی هستی...به خاطره یه کاره غیره ارادی داری
اینجوری ازم عذرمیخوای اونوقت...
منتظر بودم حرفشو ادامه بده ولی دیگه چیزی نگفت وسریع حالته صورتش عوض شد و یه لبخنده بزرگ زد و در
خونه رو باز کرد.
از همونجا داد زد:صاحبخونه...مهمون نمیخوای؟...کجایی خانم بزرگ؟بیا که نوه ی عزیزت اومده...همون که
عاشقشیااااا...
نمیدونم چرا ولی حس کردم توی لحنش یه غمی نهفته...ولی خب..دلیلشو نمی دونستم شاید هم من اینطور فکر
می کردم و در حقیقت اینجوری هم نبوده...
هر سه رفتیم توی خونه...پرهام درو بست.
با کنجکاوی از همون جلوی در داشتم به اطرافه خونه نگاه می کردم..یه خونه ی خیلی بزرگ ولی ساده با لوازمی
ساده تر...تعجب کرده بودم...این خونه به این بزرگی چرا اثاثیه اش انقدر ساده چیده شده بود؟
یه خانمه مسن همراهه یه خانمه تقریبا 35 36 ساله که زیر بغل اون خانم مسنه رو گرفته بود اومدن سمته ما...
پرهام و هومن رفتن سمتش..
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:سلام به روی ماهت پسرم..خوش اومدید...
پرهام هم سلام کرد وصورته خانم بزرگ رو بوسید خانم بزرگ هم پیشونیه هر دوتاشونو بوسید و لبخند زد...
نگاهش به من افتاد و لبخند از روی لباش محو شد...
رو به پرهام گفت:این دختر دیگه کیه؟...
هومن سریع به جای پرهام جواب داد:بهتون میگم خانم بزرگ...بفرمایید...
هومن زیر بغل خانم بزرگ رو گرفت و به پرهام اشاره کرد ...پرهام هم اومد سمته من و گفت:بریم توی سالن..اونا
هم الان میان...
هومن همونطور که خانم بزرگ رو به طرفه یکی از اتاقا می برد گفت:خانم بزرگ چرا روی ویلچرتون
ننشستید؟...اخه شما که میدونی راه رفتن براتون خوب نیست؟..
خانم بزرگ هم گفت:ای مادر...اگه همین دو قدم راه رو هم برندارم که پاهام خشک میشه...
بعد هم رفتن تو یکی از اتاقا و هومن در رو بست...
توی سالن روی مبل با فاصله از پرهام نشستم وبه تابلوهایی که به دیوارا زده شده بود نگاه می کردم...
واقعا زیبا بودن و از ظاهرشون معلوم بود خیلی قدیمی هستن...
پرهام گفت:اینا رو پدربزرگم کشیده...نظرت چیه؟...
بهش نگاه کردم...
-واقعا؟..خیلی خوشگلن..پس پدربزرگتون نقاش بودن؟...
سرشو تکون داد وپا روی پا انداخت و گفت:اره...حرفه اش همین بود...ولی خب تو سن جوونی فوت کرد..
با تاسف گفتم:متاسفم..خدابیامرزدشون. ..
-ممنونم...
یکی از خدمه ها که لباسه خدمتکارا هم تنش بود با ظرفه میوه اومد توی سالن و بعد از پذیرایی از سالن بیرون
رفت...
استرس داشتم و نگران بودم...یعنی هومن الان داره به خانم بزرگ چی میگه؟..خدایا اخر وعاقبته من چی میشه؟...
خانم بزرگ روی صندلی همیشگیش نشست وبه هومن نگاه کرد...
-خب..بگو ببینم این دختره کیه؟..اینجا چکار می کنه؟...
هومن صندلی اش را روبه روی خانم بزرگ گذاشت و روی ان نشست ...
انگشتانش را در هم گره کرد و گفت:باشه خانم بزرگ من همه چیزو براتون تعریف می کنم..ولی تا اخرش به
حرفام گوش کنید باشه؟..
خانم بزرگ دستش را توی هوا تکان داد وگفت:د اخه پسر چرا انقدر پیچ و تابش میدی؟بگو و راحتم کن دیگه...
هومن از اول ماجرای اشناییشان با فرشته را برای خانم بزرگ تعریف کرد...
وقتی حرفهایش تمام شد خانم بزرگ که سخت در فکر بود از جایش بلند شد و عصایش را از کنار دیوار برداشت و
لنگان لنگان به طرف تختش رفت و روی ان نشست...اخمهایش در هم بود ...
عصایش را کناری گذاشت و گفت:اخه پسر من چطور می تونم به اون دختر اطمینان کنم و اینجا نگهش دارم؟اون
کس و کار نداره؟...مگه میشه یه دخترو از تو خیابون برداشت و اورد تو خونه؟این دیگه چه کاریه اخه؟..
هومن از جایش بلند شد و کناره پای خانم بزرگ زانو زد و دستان چروکیده ی او را در دست گرفت و گفت:خانم
بزرگ من که همه چیزو براتون تعریف کردم..اون دختر بی دفاع بود و من وپرهام کمکش کردیم..و وقتی فهمیدیم
سرپناهی نداره خواستیم کمکش کنیم..اون مدت زیادی اینجا نمیمونه بعد از مدتی از اینجا میره...
خانم بزرگ با اخم گفت:نمی تونم اینجا نگهش دارم هومن..اون دختره مردمه این کار درست نیست...هزار بار هم
بگی اون خوب وپاک و معصومه و بی سرپناهه باز هم غریبه هست و جایز نیست اونو اینجا نگه دارم...
هومن کلافه از جایش بلند شد وگفت:خانم بزرگ چرا ایراده بنی اسرائیلی می گیرید؟اون بنده خدا به ما پناه اورده تا
مدتی از دسته نامادریش و اون پیرمرد در امان باشه ...شما که همیشه ادمه خیری بودید و به این و اون کمک
می کردید خب اینبار هم دسته خیرتونو بکشید روی سر این دختر...
خانم بزرگ مشکوک نگاهش کرد وگفت:ببینم هومن..تو چرا انقدر سنگه این دختره رو به سینه میزنی؟هان؟...
هومن کمی هول شد ولی خودش را کنترل کرد وگفت:من کی سنگشو به سینه زدم خانم بزرگ؟...من به خاطره
بی پناهیش میگم..اون شب زخمی شده بود و پرهام نجاتش داد وگرنه ممکن بود هر بلایی سرش بیاد...
-هومن تو میدونی من روی این چیزا خیلی سخت گیرم ولی با این حال این دخترو اوردی اینجا بمونه...نمیدونم
پیشه خودت چی فکرکردی...من غریبه ها رو به راحتی اینجا راه نمیدم..تو که اخلاقه منو میدونی؟...
هومن غمگین نگاهش کرد وگفت:پس..پس چرا سیمین رو به راحتی اینجا راه دادید؟...
خانم بزرگ نگاهش را از هومن گرفت و گفت:چون در موردش اشتباه فکر می کردم..نمیدونستم اون زنه مهربون
و پاک عاقبت یه مار خوش خط وخال از اب در میاد...
هومن به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد:اره اون یه مار خوش خط و خال بود ولی اگر شما نمی ذاشتید اون
پاش به این خونه باز بشه..الان..الان انقدر...
اه عمیقی کشید و سکوت کرد...
خانم بزرگ نگاهی پر محبت به قد وبالای هومن انداخت و گفت:هومن جان..مادر تو که هزار ماشاالله الان دیگه
28 سالته..مردی شدی واسه خودت..وقتشه که تشکیل خانواده بدی..دو روز دیگه میخوای مسئولیت قبول
کنی..باید روحیه ات رو قوی کنی..اخه اینجوری که نمی تونی به زندگیت برسی مادر...
هومن پوزخند زد و پرده را انداخت:هه...زندگی؟کدوم زندگی خانم بزرگ؟زندگیه من در روزش خلاصه میشه به
اون شرکت و کار و کار و کار... شبا هم کابوسای لعنتی دست از سرم بر نمیدارن...خودمو شاد نشون میدم تا مردم
پی به درده درونیم نبرن..فکر نکنن من اون هومنه سابقم که به خاطره اعتیادش گوشه ی خونه افتاده بود و امیدشو
از دست داده بود...من الان هم همه ی سعیمو می کنم روحیمو به دست بیارم..دیگه نمیخوام اینجوری باشم...به خدا
میخوام..از ته دلم میخوام حال وروزم درست بشه ولی حال جسمیم خوبه و از نظره روحی داغونم...چکار کنم
خانم بزرگ؟...
به طرف خانم بزرگ رفت و سرش را روی پای او گذاشت...
خانم بزرگ با مهربانی پشتش زد وگفت:گریه کن پسرم..تو خودت نریز..کی میگه مرد نباید گریه کنه؟...مردا هم
گاهی باید گریه کنن و خودشونو خالی کنن..گریه کن مادر...خودتو سبک کن...
با زدن این حرف هومن به گریه افتاد و صدای هق هق مردانه اش را روی زانوان خانم بزرگ خفه کرد..لبش را
گاز گرفت و چشمانش را به هم فشرد...
بعد از دقایقی سرش را بلند کرد وبدون انکه به خانم بزرگ نگاه کند سریع از جایش بلند شد واز اتاق بیرون رفت
و بی توجه به پرهام و فرشته به طرف در خانه دوید و از خانه خارج شد...
دلش پر بود...از این دنیا از نامردیایی که در حقش شده بود...دوران نوجوانی وجوانیش را به یاد اورد که بیخود و
بی جهت تباه شده بود..
لبه حوض نشست و با حرص چند مشت اب به صورتش پاشید..دستانش را لبه ی حوض گذاشت و به
تصویرخودش در اب خیره شد..
پوزخندی زد و از ته دل داده بلندی کشید و دستش را در اب فرو برد و مقداری اب به هوا پاشیده شد...
با خشم و عصبانیت مشت به درونه اب میزد و مرتب داد می زد...
با احساس دستی که روی شانه اش نشست سرش را بلند کرد..با چشمان به اشک نشسته اش برگشت و به پرهام
نگاه کرد...
پرهام شانه هایش را گرفت و بلندش کرد..
هومن خودش را در اغوش برادرش انداخت و گفت:پرهام به خدا دارم دیوونه میشم...ازاین زندگی خسته شدم..
پرهام او را به خود فشرد وگفت:هومن تو قوی تر از این حرفایی...من میدونم این کار سخته ولی اینو هم میدونم که
تو تواناییشو داری که باهاش مقابله کنی...سعی کن..من هم کمکت می کنم..
هومن خودش را از او جدا کرد وگفت:میدونم..تو هیچ وقت تنهام نذاشتی و همیشه باهام بودی..اینی که جلوت
وایساده رو تو خودت از نو ساختیش ...همیشه مدیونتم داداشی...
پرهام به بازوش زد و با چشمک گفت:چاکرتیم به مولا...
هومن خندید وگفت:خاکه زیره فرشتیم داداش...
بعد دستش را پر از اب کرد و به صورت پرهام پاشید..پرهام هم در حالی که با صدای بلند می خندید هر دو دستش
را از اب پر کرد و به طرف هومن پاشید ...
خانم بزرگ و فرشته هاج و واج روی ایوان ایستاده بودن و به کارهای بچگانه ی ان دو نگاه می کردن...
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:می بینی؟بچه شدن...از قد و هیکلشون خجالت نمیکشن دارن اب بازی می کنند...
اهی کشید وگفت:هیییییی ادم توی این دوره و زمونه هیچ جوری از کاره این جوونا سر در نمیاره.یه دقیقه داغونند
و شکست خورده ...ولی به ثانیه نمیکشه که شاد و شنگول میشن...
به ان دو اشاره کرد وگفت:درست مثل اینا...
بعد هم عصا زنان رفت داخل.. ولی فرشته همانجا ایستاده بود و از طرفی به حرفهای خانم بزرگ فکر می کرد و
از طرفی دیگر به پرهام و هومن خیره شده بود که با سر و صدا دنبال هم می کردند...
*******
پرهام دستش را دور گردن هومن انداخت و هردو با خنده رفتن توی خونه...
فرشته و خانم بزرگ توی سالن نشسته بودند و هر دو مشغول حرف زدن بودند...
یکی از خدمه ها با دو حوله جلوی پرهام و هومن ایستاد و هر کدام یکی از حوله ها را برداشتند و انداختند روی
سرشان و مشغول خشک کردن موهایشان شدند...
بهشون نگاه کردم..سرتاپاشون حسابی خیس شده بود..
هومن کنار خانم بزرگ نشست و پرهام هم روی صندلی کنار من نشست.
خانم بزرگ با لبخند به من نگاه کرد وبعد رو به هومن گفت:پسرم امروز عصر با فرشته برو خرید و واسش چند
دست لباس و وسایل مورد نیازشو بخر و بیار اینجا...
هومن بهت زده یه نگاه به من کرد و یه نگاه به خانم بزرگ وگفت:چی؟...یعنی...
خانم بزرگ سرشو تکون داد وگفت:اره پسر...فهمیدی که چی گفتم؟..یادت نره...
هومن از روی صندلی نیم خیز شد و گونه ی خانم بزرگ رو بوسید.
-الهی من قربونتون بشم خانم بزرگ...خیلی با مرامی ...دمت گرم...
خانم بزرگ صورتشو جمع کرد وگفت:پسر با مرام چیه؟دمت گرم یعنی چی؟...ناسلامتی مهندس این مملکتی...
پرهام خندید وگفت:از مهندسی فقط اسمشو یدک می کشه وگرنه این کجاش به مهندسا شبیهه خانم بزرگ؟
هومن گفت:پری جون تو هم؟...داداش بیا شرکت ببین کارمندام چطوری ازم حساب می برن...اینجوری به من نگاه
نکنا...به موقعش از سگ بهتر پاچه می گیرم.
به من نگاه کرد وبا لبخند گفت:حتی بهتر از گرگی سگ با وفای خانم بزرگ ...
از حرفاش خنده ام گرفته بود...
با یاداوری اون سگ و کولی بازی که توی حیاط راه انداخته بودم با شرم سرمو انداختم پایین که خانم بزرگ هم
خندید وگفت:تمومشو از پشت پنجره دیدم....
بهش نگاه کردم...
رو به من گفت:دخترم گرگی با غریبه ها اینجوری می کنه .. من جوری تعلیمش دادم که به مردا و ادمای
غریبه حمله کنه و امانشون نده ولی با پرهام و هومن کاری نداره چون خودم اینطور خواستم...
پس حرفایی که هومن و پرهام در مورده خانم بزرگ میزدند راست بود؟اخه چرا از مردا بدش میاد و اینجا
راهشون نمیده؟یعنی حتی با نوه هاش هم اینطوریه؟
پرهام گفت:خانم بزرگ چی شد که قبول کردی فرشته خانم اینجا بمونه؟
خانم بزرگ لبخند مهربونی زد وبه من نگاه کرد وگفت:من خودم حرفامو باهاش زدم...باور دارم که فرشته دختر
خوب ومهربونیه..دوست دارم تا هر وقت که میخواد اینجا پیشه من بمونه ولی ....
نگاهش کردم که ادامه داد:فرشته جان...دخترم هر چی فکر می کنم می بینم نه کارنامادریت درست بوده و نه کار
تو که از خونه فرار کردی...به هیچ جوابی هم نمیرسم.دخترم اگر اون شب یه بلایی سرت می اومد تو
می خواستی چکار کنی؟..
یه نگاهه کلی به هر 3تاشون انداختم و رو به خانم بزرگ گفتم:خانم بزرگ من همه ی حرفاتونو قبول دارم ولی
اون زن داشت با اینده ی من بازی می کرد...من این ازدواجه زوری رو نمی خواستم.من نمی تونستم ایندهمو به
پول بفروشم...میدونم اینکه فرار کردم هم درست نبوده ولی خب اگر تا 5 دقیقه ی دیگه اونجا می موندم همه چیز
تموم میشد و من به عقد اون پیرمرد در می اومدم..من حتی حاضر بودم بمیرم ولی زنه اون نشم.
همه سکوت کرده بودن ...پرهام و هومن با دقت به حرفام گوش می دادن..
خانم بزرگ اه کشید وگفت:هییییییی مادر هر چی خدا بخواد همون میشه...لابد تقدیرت اینجوریه...
هیچ کاره خدا بی حکمت نیست..حتما حکمتی توش هست...امیدت به خدا باشه...
سرمو به نشونه ی تاییده حرفاش تکون دادم و لبخند کمرنگی زدم.
*******
پرهام رفته بود مطبش وهومن هم قبول کرده بود که منو ببره خرید تا چیزهایی که نیاز دارمو بخرم..خودم به
اندازه ی کافی پول داشتم و نمی خواستم زیر دینشون باشم..
هومن جلوی یکی از پاساژا نگه داشت و هر دو پیاده شدیم. هومن جلو می رفت و منم اروم پشت سرش حرکت
می کردم..
یه بلوزجذبه مردونه ی سفید تنش بود که چهارشونه تر نشونش می داد و یه شلوار جین مشکی هم پاش بود...
واقعا خوش تیپ و جذاب بود و چهره اش هم خیلی شبیه پرهام بود فقط رنگ چشماشون و رنگ پوستشون کمی با
هم فرق می کرد.
هومن جلوی یه مانتو فروشی ایستاد ورو به من گفت:بریم تو.. هر کدومو انتخاب کردی رو برمیداریم.
قبول کردم...رفتیم توی مغازه...دور تا دورش پر بود از مانتو های زیبا و با طرحای زیباتر و صدالبته قیمتای
خوشگلتر...
دو تا انتخاب کردم یکیش مشکی بود که به نظرم رنگش وطرحش خیلی سنگین و زیبا بود ودومی هم به رنگ
سفید بود که از حالتش خیلی خوشم اومد بیشتر از همه از کمربنده بزرگی که دوره کمرش می خورد خوشم اومده
بود...
وقتی پروشون کردم دیدم واقعا بهم میاد...مخصوصا مانتو سفیده که خیلی جیگر بود..
از اتاق پرو اومدم بیرون که دیدم هومن درحالی که چند دست مانتو و شلوار دستشه پشت در وایساده با تعجب بهش
زل زدم که خندید ومانتو شلوارا رو ریخت توی بغلمو گفت:برو اینارم پرو کن...
وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم و همین طور دارم نگاهش می کنم...هولم داد توی اتاق و گفت:د زود باش
دیگه...پرو کردن همه ی اینا تا شب وقت می بره...من بیرون منتظرم..
در رو بست ...
رو به اینه ایستادم و به زور از پشته لباسا به خودم نگاه کردم... از قیافه ام خنده ام گرفته بود..انگار هر چی مانتو
و شلوار تو این مغازه بود رو جمع کرده بود وریخته بود توی بغل من...
ولی من که پول اینا رو ندارم بدم؟...ولی پوشیدنشون هم خالی از لطف نبود...میپوشم بعد میگم نپسندیدم..اره
اینجوری بهتر بود...
یکی یکی همشونو تنم کردم و واسه خودم جلوی اینه ژسته مانکنا رو می گرفت...خدایش سلیقه اش حرف
نداشت..یکی از یکی خوشگل تر بود...دروغ چرا؟از همشون خوشم اومده بود ولی پولشونو نداشتم که همه رو
بخرم...بالاخره کارم تموم شد و از اتاق اومدم بیرون...ولی هومن تو مغازه نبود..
رو به خانمی که مسئول فروش بود گفتم:فقط همین دوتا رو می برم..چقدر باید بدم؟...
اون خانم که دختر جوونی بود با لبخند گفت:اون اقایی که همراهتون بودن پول همهشونو حساب کردند..
بعد یکی یکی مانتوهایی که پرو کرده بودمو برام بست و داد دستم...
منم همونطورهاج و واج مونده بودم...
از این کارش هیچ خوشم نیومد..من که صدقه بگیر نبودم...
با اخم از مغازه رفتم بیرون که دیدم کمی اونطرف تر وایساده و داره با یه دختره جوون که تیپ امروزی هم داشت
میگه و می خنده..
همونجا وایسادم تا حرف زدنش با اون دختر تموم بشه ....
ولی یه لحظه برگشت و منو دید...بعد نمیدونم به اون دختر چی گفت که اونم با ناز خندید و با هومن دست داد و
رفت.
هومن به طرفم اومد و پلاستیکا رو از دستم گرفت...
بهش توپیدم:اقا هومن شما درمورد من چی فکر کردید؟...مگه من صدقه بگیرم؟
با تعجب سرجاش وایساد و نگاهم کرد:این حرفا چیه میزنی؟حالت خوبه؟...
-من خودم به اندازه ی کافی پول داشتم و می تونستم واسه خودم خرید کنم...چرا شما پول لباسا رو دادید؟اینکارتون
میشه گفت یه جور توهین به من بود.
لبخند زد وبا شیطنت گفت:میدونم پول داری ولی مگه به تو یاد ندادن که وقتی یه خانم با شخصیت با یه اقای
باشخصیت تر از خودش میاد بیرون حق نداره دست تو کیفش کنه و پول بده؟...خیره سرم منم مردم دیگه..غیرتم
بر نمی داره زن که باهامه دست تو کیفش بکنه ...
بعد از زدن این حرف افتاد جلو و منم سرجام وایساده بودم وهمونطور داشتم نگاهش می کردم...بابا خوش غیرت...
ایستاد و به طرفم برگشت و با التماس گفت:بیا دیگه...اونجا وایسادی حاجت بگیری؟...دختر داره شب میشه منم
کلی کار وبدبختی ریخته سرم...
سرشو بالا گرفت وبا ناله گفت:ای خدا...ما اگه نخوایم کار خیر بکنیم باید کی رو ببینیم؟...چه دردسری واسه خودم
درست کردما...
باز به من نگاه کرد و وقتی لبخند رو روی لبام دید گفت: د بیا دیگه....چیه خدا حاجتت رو داد یا معجزه شده که
داری می خندی؟...
رفتم طرفش وگفتم:هیچ کدوم دارم به شما می خندم...
بامزه نگام کرد وگفت:دست شما واقعا درد نکنه...تا امروز همه یه جورایی بهم میگفتن واسه خودم دلقکی هستما
ولی من باورم نمی شد ولی الان بهم ثابت شد...
جلوی ماشین ایستادم و گفتم:چطور اونوقت؟...
در ماشینو باز کرد وپلاستیکا رو گذاشت صندلی عقب و بدون اینکه نگام بکنه گفت:چون این دفعه یه فرشته اینو
بهم گفت...برای همین باورم شد.
بعد هم یه نگاه سریعی بهم انداخت و نشست پشت فرمون...
از حرفاش چیزی سر در نمیاردم ..یعنی منظورش ازاین حرف چی بود؟
با صدای بوق ماشینش از ترس پریدم هوا...
هومن با این حرکتم زد زیر خنده و اشاره کرد سوار بشم..
بهش چشم غره رفتم و نشستم توی ماشین...
اون روز چند جای دیگه هم رفتیم و وسایل مورده نیازمو خریدیم...
هومن نذاشت پول هیچ کدومو من بدم...یه جورایی از این کارش خوشم اومده بود ولی خب خیلی خیلی هم معذب بودم.من که با
اون نسبتی نداشتم که اونم بخواد واسم پول خرج کنه...
ولی چیزی هم نمی تونستم بگم..در هر صورت ..با این حساب من خیلی بهشون مدیون بودم.
2 روز از اومدنم به این باغ می گذشت...
توی حیاط زیر درختا نشسته بودم و به روبه روم زل زده بودم...
خانم بزرگ وقتی فهمیده بود از سگ می ترسم به سرایدار گفته بود اونو ببنده ته باغ...چه جالب..سرایداره اینجا
مرد بود اونوقت به جز پرهام و هومن مرد دیگه ای نمی تونست وارده این باغ بشه...ادم چه چیزایی که نمی شنوه
ها...
خدایش خیلی کنجکاو بودم دلیل این کار خانم بزرگ رو بدونم ولی خب نه روم می شد بپرسم و هم اینکه به من
ربطی نداشت..
به خودم تشر زدم: د اخه به تو چه دختر؟...خودت کم بدبختی و گرفتاری داری؟..
خانم بزرگ یکی از بهترین اتاقاشو در اختیارم گذاشته بود..به گفته ی خودش اون اتاق... براش پر از خاطره از
پسرش بود...پسرش مهرداد یا همون پدر پرهام و هومن...
یه لحظه فکرم رفت سمت پدرم و شراره...
یعنی الان دارن چکار می کنند؟لابد همه جا رو زیرپا گذاشتن...دلم برای بابام تنگ شده بود ولی وقتی یاد کتکاش و
حرفاش و بی مهریاش می افتادم قلبم تیر می کشید و اشک توی چشمام جمع می شد و تنها کلمه ای که می اومد
توی ذهنم چرا بود...واقعا چرا؟...
همونطور که توی فکر و خیالاته خودم غرق شده بودم صدای بوق ماشین شنیدم و بعد هم دیدم ماشین پرهام وارد
باغ شد و گوشه ی باغ ترمز کرد...از ماشینش پیاده شد...
با دیدنش از جام بلند شدم و به طرفش رفتم...
یه روزنامه ی لوله شده هم دستش بود...
با دیدن من عینک افتابیشو برداشت و به طرفم اومد...سلام کردم...
-سلام...خوبی؟..
سرمو تکون دادم و با بی حوصلگی گفتم:نه زیاد...حوصله ام حسابی سر رفته...
یه لبخند کج نشست روی لباشو گفت:جدا؟..خب میخوای ببرمت خونه ی خودتون ؟اونجا دیگه فکر نکنم حوصله
ات سر بره...
باز داشت می رفت رو اعصابما...
خواستم جوابشو ندم ولی دیدم اینجوری پررو تر میشه برای همین چشم توی چشمش دوختم و گفتم:اولا شما منو
اوردید اینجا که اینو هم باید بگم من اصلا از اینجا ناراضی نیستم و ازاینکه پیش خانم بزرگ هستم
خوشحالم...دوما ...
مشکوک نگاهش کردم و ادامه دادم:مثل اینکه شما خیلی دلتون میخواد من برگردم خونه ی پدرم...درسته؟
سرشو برگردوند و با بی خیالی شونهشو انداخت بالا و گفت:این که بخوای بمونی یا بری به من ربطی
نداره...خودت میدونی...
با حرص گفتم:پس میشه ازتون خواهش کنم توی مسائلی که بهتون ربطی نداره دخالت نکنید؟
نگاه بدی بهم کرد وبا اخم گفت:نیازی به خواهش نیست..من اصولا به چیزهایی که برام کوچکترین ارزشی ندارن
فکر هم نمی کنم و ساده از کنارشون می گذرم...
با تمسخر نگام کرد وادامه داد:که صدالبته این مسئله هم یکی از همون چیزاست که برام به هیچ وجه مهم نیست...
همچین اتیشی شده بودم که دوست داشتم دستامو محکم دور گردنش قفل کنم و تا می تونم فشاااااااار بدم تا جونش
دراد...
ولی از اونجایی که فکرام همه اش فقط یه مشت فکر بود و نمی تونستم انجامشون بدم فقط یه دستمو مشت کردم و
انگشت اشاره ی اون یکی دستمو هم گرفتم جلوی صورتشو با تهدید گفتم:لطفا حد خودتونو بدونید ... اگر هم
چیزی نمیگم به این خاطره که احساس می کنم بهتون مدیونم چون تا همین جاش هم خیلی کمکم کردید...ولی...
جفت پا پرید وسط نطقمو با صدای نسبتا بلندی گفت:ولی چی؟..اصلا مگه تو کی هستی که حد و حدود هم
داری؟..غیر از یه دختر فراری مگه ارزشه دیگه ای هم داری؟...
پوزخند بدی زد وبا نگاه خاصی که به سر تا پام انداخت گفت:لابد خودت بهتر میدونی که با دختر فراریا چکار
میکنند؟...
سرتاپام می لرزید از زور خشم و عصبانیت تمام وجودم اتیش گرفته بود...داغ کرده بودم حسابی...این عوضی به
چه حقی این حرفا رو به من می زد؟..خیلی بی شعور بود..خیلی...
درست سینه به سینه اش ایستادم و در حالی که چشمام پر از اشک شده بود فقط با خشم بی حد و اندازه ای زل زدم
توی چشماش...سعی کردم صدام کوچکترین لرزشی نداشته باشه ولی مگه می شد که ادم بغض بکنه وصداش
نلرزه؟...
خفه شده بود و فقط با اون چشمای عسلیش و اون اخم غلیظه روی پیشونیش داشت نگام می کرد...
- فقط...فقط اینو بدونید که نفهم تر و بی شعورتر از شما تا به حال توی عمرم ندیدم...من یه دختر فراری
نیستم...من از بیچارگیم فرار کردم..از زور بی پناهی...ای کاش ذره ای فهم و درکتون می رسید تا اینا رو
بفهمید..ولی حیف..براتون متاسفم و از اینجا به بعدش دیگه ساکت نمیشینم تا هر حرفی که برازنده ی خودتونه رو
به من نسبت بدید...
اخماش اروم اروم باز شد ...نگاه نمدارمو ازش گرفتم و به طرف خونه دویدم...وقتی وارد سالن شدم خانم بزرگ
رو دیدم که روی صندلی نشسته و داره با پرستارش حرف میزنه...نگاهش روی من ثابت موند ولی من واینستادم
و یه راست رفتم توی اتاقم...
درو محکم بستم و روسریمو از سرم کشیدم...هر وقت زیادی عصبانی می شدم یا کلافه بودم انگشتامو می کردم
لابه لای موهامو و سرمو می گرفتم توی دستام...اینبار هم با حرص نشستم روی تخت و سرمو گرفتم توی دستمو
و تا می تونستم فشار دادم...
ای خداااااا چرا من انقدر بدبختم؟..چرا باید زندگیه من اینجوری بشه که امثال پرهام همچین دیده بدی روی من
داشته باشن؟...
سرمو گرفتم بالا و با صدای نسبتا بلندی گفت:د اخه مگه من چیز زیادی ازت میخوام خدا؟...چرا هیچ کجا ازاین
دنیای بزرگ نمی تونم اسایشو پیدا کنم؟...چرا؟...چرا من؟...
یه دفعه در اتاق به شدت باز شد و پرهام اومد تو و محکم درو بست...
با این حرکتش شکه شدم و 3 متر که نه 10 متر توی جام پریدم هوا...
با چشمای گرد شده و در حالی که صورتم خیس از اشک بود بهش زل زده بودم...
اخماش حسابی توی هم بود و چشماش و حالت صورتش داد میزد که اومده ریز ریزم کنه...
انقدر ترسیده بودم و شکه شده بودم که اصلا حواسم نبود روسری روی سرم نیست...
روزنامه ای که توی دستش بودو پرت کرد اونور و با دوتا قدم بلند اومد سمتم..تا خواستم از جام بلندشم و یه طرفی
فرار کنم خودشو بهم رسوند و دوطرف بازومو محکم گرفت...
وای خدا این چه مرگشه؟..
با ترس بی حد و اندازه ای فقط زل زده بودم توی صورتش که با این اخمو عصبانیتی که توی صورتش بود به
نظرم خیلی جذاب تر شده بود...
یه تکون اساسی بهم داد که همه ی وجودم لرزید...
تقریبا داد زد:مگه نمیگی دختر فراری نیستی؟..مگه نمیگی پاکی؟..مگه نمیگی بدبخت تر از تو روی زمین وجود
نداره؟..هان؟..مگه نمیگی بی پناهی و اواره؟...مگه اینا حرفای خودت نیست؟..د جواب بده دیگه...
با تکون شدیدی که بهم داد و داد بلندی که سرم زد تند تند سرمو تکون دادم و با لکنت
گفتم:چ..چر..چرا...در..درسته...
بلندتر داد زد:پس چرا نمی جنگی؟.پس چرا میخوای فقط و فقط یه بازنده باشی؟..چرا از میدون رفتی بیرون
وداری توی گودو نگاه می کنی؟..تا کی میخوای فراری باشی؟اصلا از چی داری فرار می کنی؟از نامادریت؟از
این زندگی؟..از چی؟..
پرتم کرد روی تخت و کلافه توی موهاش دست کشید...
منم هاج و واج روی تخت نشسته بودم و نگاهش می کردم..کلا خفه شده بودم..
با حرص برگشت طرفم و بلند گفت:اگر میخوای اینقدر بدبخت نباشی که یکی مثل من بهت بگه فراری و بقیه هم
تورو به چشم یه دختره بدبخت و بیچاره نگاه نکنند..پس یه جا نشین و هی از خدا گله کن...خدا بهت عقل
داده..خدا این مسیرو توی زندگیت گذاشته تا تو بتونی توش امتحان پس بدی...می فهمی؟...
کلافه یه دور دوره خودش چرخید و بعد هم بدون اینکه نگام کنه به طرف در رفت...
ای وای این دیگه چرا این وسط جوش اورده؟...
دستش روی دستگیره ی در بود که برگشت و نگام کرد..
اینبار ارومتر از قبل گفت:اگر میخوای همیشه یه برنده باشی...ساکن نمون..مبارزه کن..برای رسیدن به
خوشبختیت مبارزه کن..با همه ی دنیا بجنگ...نذار زمونه بازیت بده تو باهاش بازی کن...تا...
نگاهش پر از غم شد و گفت:تا مثل الانه من پشیمونی نیاد سراغت...
بعد هم از اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش بست...
گیج و منگ به در بسته نگاه می کردم...تمومه حرفاش توی سرم صدا می کردن و من لحظه به لحظه بیشتر پی به
حقایق و واقعیتهایی که درشون نهفته بود می بردم...تمومه حرفاش درست بود...چرا من همیشه از خدای خودم گله
داشتم...چرا خودم همیشه ساکت و ساکن بودمو هیچ حرکتی نمی کردم؟..یعنی الان هر چی که داره به سرم میاد
باعث و بانیش خودم بودم؟
دوباره به در خیره شدم...پرهام شخصیت عجیبی داشت...همه ی حرفاش به یک طرف اون جمله ی اخرش هم یه
طرف...یعنی اون چه غمی توی زندگیش داره؟..
چشمم افتاد به روزنامه ای که پرهام انداخته بودش زمین..
از جام بلند شدم و روزنامه رو برداشتم..صفحه ی اول ودومو ورق زدم و چیزی ندیدم ولی نگام به گوشه ی سمت
راست صفحه ی سوم خیره موند..
با ترس بدون اینکه حتی پلک بزنم زل زده بودم بهش..
وای خدا...اطلاعیه زده بودن..بابام عکسمو داده بود توی روزنامه ها و برای پیدا کردنم جایزه هم گذاشته
بود...
پاهام سست شد وکف اتاق نشستم...
یعنی دیگه اینجا زندونی شدم؟..دیگه جرات ندارم برم بیرون...؟
یه دفعه یاد حرفای پرهام افتادم...(تا کی میخوای یه فراری باشی؟اصلا از چی داری فرار می کنی؟از نامادریت؟از
این زندگی؟..از چی؟..)درست می گفت..تا کی می خواستم خودمو مخفی کنم؟..اخرش چی؟...
باز با کلافگی دستمو کردم لای موهامو نالیدم:پس چکار کنم؟...یعنی راهی هم مونده؟...
با صدای باز شدن در سرمو بلند کردم..خانم بزرگ بود...
روی عصاش تکیه کرده بود و با اون چشمای مهربونش نگام می کرد...
اشکامو پاک کردم و به زور لبخند زدم ولی اگه نمی زدم سنگین تر بودم چون اصلا شبیه به لبخند نبود و بیشتر
انگار داشتم پوزخند می زدم...
خانم بزرگ درو بست و به طرفم اومد.
از جام بلند شدم و کمکش کردم تا بشینه روی صندلی...
خودم هم روی تخت نشستم و سرمو انداختم پایین...
صدای مهربونش توی گوشم پیچید:دخترم...تمومه حرفاتونو شنیدم..سرتو بلند کن مادر..
اروم سرمو بلند کردم و نگاهش کردم...با همون لبخند مهربون روی صورتش گفت:من هم به تو حق میدم هم به
پرهام...اون دلش از یه جای دیگه پر بود..وقتی وضعیته تورو می بینه یاده اون میافته و نمی تونه خودشو کنترل
کنه...تو ناراحت نباش دخترم...
اه کشید و ادامه داد:پرهام هم توی زندگیش یه مشکلاتی داشته...کلا غم و درد مخصوصه ما ادماست دخترم..ولی
اینو بدون..ادمی با همین درد و غمهاست که پخته میشه..این نیز بگذرد به اینده ات فکر کن که میخوای چطور
بسازیش؟...نذار زندگی بازیت بده و اخرش هم بازنده باشی و حسرته الان رو بخوری که چرا نتونستی کاری
بکنی؟...
با صدای اروم و گرفته ای گفتم:میدونم خانم بزرگ..همه ی حرفاتونو قبول دارم..ولی من بدجوری این وسط گیر
افتادم...نمی دونم باید چکار کنم؟نیاز به راهنمایی دارم...
خانم بزرگ خنده ی ارومی کرد وگفت:درسته عزیزم..تو الان نیاز به راهنمایی داری ولی باید خودت هم بخوای تا
بتونی..این اصله کاره توالان درست مثل کسی هستی که بین یه دوراهی ایستادی..یه راهه راست و باریک برای
رسیدن به خوشبختی و یه راه پر از شیب و پستی بلندی باز هم برای رسیدن به خوشبختی...در هر دو مقصد یکیه
ولی راهها و مسیرها با هم فرق می کنه...اگر از اون مسیری بری که راحت تره زودتر به خوشبختی می رسی
ولی اون یکی راه سخت تره و دیرتر بهش می رسی...ولی یه چیزی این وسط هست که تو باید اونو در نظر
بگیری که اون اصل کاره...اگر از اون راهی بری که راحت تره اون خوشبختی بعد از مدتی برات هیچ میشه و
جلوی چشمت بی ارزه..ولی اگر از پستی وبلندی هاش بگذری وبهش برسی برات جذاب تره و مطمئنا اون
خوشبختی ماندگارتره...عزیزم برای رسیدن به اسایش و خوشبختیت توی زندگی تلاش کن..ساکن نمون دخترم...با
فکر برو جلو...اینو هم بدون که اگر صبور باشی به همه چیز می رسی...
از جاش بلند شد و گفت:درضمن روی کمک من هم حساب کن...حرفای پرهام رو هم به دل نگیر عزیزم...اون
درد و مشکل خودشو داره..حتما یه روزی می فهمی..فقط کمی صبر کن..فقط صبر...
بعد هم اروم از اتاق بیرون رفت و در رو بست...
حرفای خانم بزرگ منو حسابی برده بود توی فکر...از طرفی دوست داشتم بدونم پرهام چه مشکلی تو زندگیش
داشته؟ و از طرفی هم به حرفای خانم بزرگ ایمان داشتم و دوست داشتم اون راهنمام باشه تا بتونم مسیر درست
رو انتخاب بکنم....
*******
روی تخت دراز کشیده بودمو دستمو گذاشته بودم زیر سرم و به کمد روبه روم زل زده بودم...
حسابی توی فکر بودم...از طرفی هم حوصله ام سر رفته بود...
از جام بلند شدم تا برم ببینم یه کتابی چیزی می تونم از تو کتابخونه پیدا کنم بخونم؟...از بیکاری و مگس پروندن
که بهتر بود...
کلی کتاب توی قفسه بود و حوصله ی مطالب علمی رو که اصلا نداشتم دنبال رمان می گشتم که یکی پیدا
کردم...جلدش که قدیمیه خب مال پسر خانم بزرگه دیگه انتظار نداشتم که مال امسال باشه...
صفحه ی اول رو باز کردم ...ولی ...
واااااااااا این که برگه هاش برگه های یه دفتره...اینور و اونورش کردم..نه اصلا شبیه کتاب نبود فقط جلدش..جلده
یه کتاب بود...
صفحه ی اول رو اوردم..با خط خیلی زیبا و درشتی نوشته شده بود..(مهرداد)...
این اسم پسر خانم بزرگ بود..پدر پرهام و هومن...
یه نگاه سرسری به کلش انداختم...ظاهرا خاطراتشو این تو نوشته بوده...چندجا چشمم به اسم هومن و پرهام
افتاد...دوست داشتم بخونمش ولی نمی دونستم کارم درسته یا نه...؟
مطمئنا درست نبود...ولی خب ازاونجایی که اصلا دختر فضولی نبودم...رفتم روی تخت نشستم و کتاب یا همون
دفتر خاطرات رو گذاشتم جلوم..
همچین بهش زل زده بودم که انگار قرار بود یه روحی چیزی از توش جلوم ظاهر بشه و منم داشتم با هیجان بهش
نگاه می کردم که ببینم کی این اتفاق میافته...
دستمو بردم سمتش که برش دارم ولی باز کشیدم عقب..
دو دل بودم که بخونمش یا نه؟...خب اون بنده خدا که فوت شده دیگه...نیست که برم ازش اجازه بگیرم...
سرمو بلند کردم و گفتم:اقا مهرداد روحت شاد...من این دفترتو می خونم خب؟...قول میدم هرچی از توش خوندم و
پیش خودم نگه دارم و به کسی هم نگم...فقط شما اون دنیایی یه وقت از دستم ناراحت نشیا؟...واقعا ازتون
سپاسگذارم...
یه لبخند بزرگ زدم و با هیجان دفتر رو برداشتم...
خب صاحب دفتر هم که اجازه رو صادر کرد پس بذار بخونمش ببینم چی توش نوشته؟...اصلا فضول نبودما؟..همه
اش محض کنجکاوی بود...
صفحه ی دوم رو اوردم..با شعری از حافظ شروع شده بود...خیلی زیبا بود...
(دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
اینکه می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کوبه قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چو سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیزهم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم)
...
دیگه نمی تونم طاقت بیارم ..دوست دارم همه چیزو روی این کاغذا بنویسم تا شاید اینجوری کمی از دردم تسکین
پیدا کنه...نمی تونم با کسی درد ودل کنم چون غمم یکی دوتا نیست ولی اینجوری شاید اروم بشم..
همه چیز از اون شبه سرد وبرفی شروع شد...جوون بودم و پرشور..بی خیال از درد وغم وغصه..با بچه ها رفته
بودیم بیرون تا با ماشین جدیدم یه دوری بزنیم...
وقتی جلوی خونه ترمز کردم دیدم یه دختر جوون که صورتشو با شال پوشونده بود پشت دیوار خونه نشسته و داره
از سرما می لرزه...
نمیدونم چرا ولی با دیدنش یه حالی بهم دست داد...حالا نمی دونم از روی دلسوزی بود یا چیزه دیگه ولی...
نمی دونم..برام ناشناخته بود..
با این حال نگاهمو ازش گرفتم و رفتم توی باغ...سرایدار درو بست ولی نگاه من هنوز از توی اینه ی جلوی
ماشین به پشت سرم و توی کوچه بود...
رفتم تو... مامان مهری روی صندلی پشت پنجره نشسته بود وبافتنی می بافت...
بدو رفتم جلوشو گفتم:سلااام به مادر عزیزتر از جانم...خوبی؟...
مثل همیشه لبخند مهربونی مهمون لباش شد و گفت:سلام پسرم...تو خوب باشی منم خوبم..خوش گذشت؟..
کاپشنمو در اوردمو گفتم:عالی بود...اقاجون کجاست؟...
اه کشید وگفت:کجا می خواستی باشه مادر؟...مثل همیشه سرش با تابلوهاش گرمه...
خندیدموچیزی نگفتم...
یه دفعه یاده اون دختر افتادم..رومو کردم سمت مامان مهری و تا خواستم حرف بزنم سرایدار سراسیمه اومد تو
وگفت:اقا یه خانمی دمه دره و میگه با صاحب این خونه کار داره..چکار کنم؟...
با تعجب به مامان نگاه کردم...
به سرایدار گفتم:کی هست؟..چکار داره؟
سرایدار سرشو تکون داد وگفت:نمی دونم اقا..هرچی هم بهش میگم میگه فقط میخواد صاحب این خونه رو ببینه...
کمی فکر کردم و گفتم:بگو بیاد تو...
-بله اقا...
وقتی دیدمش قلبم لرزید..این که خودش بود...
خیلی زیبا بود چشمان سبز و زیبا ولی مغرور و سرد...
مامان بهش گفت:تو کی هستی دخترجون؟..با ما چکار داری؟...
دختر سرشو انداخت پایین وحرفی نزد...
احساس کردم معذبه واسه همین رو به مامان گفتم:مادر من میرم تو اتاقم..یه چند تا کاره ناتموم دارم باید انجامشون
بدم..تا بعد...
مامان گفت:باشه پسرم...برو...
بهش نگاه کردم..هنوز سرش پایین بود..دوست داشتم سرشو بلند کنه و باز صورتشو ببینم..تا لحظه ی اخر که
داشتم از سالن بیرون می رفتم نگاهش کردم ولی سرشو بلند نکرد..
رفتم توی اتاقم و تنها کاری که ازم بر می اومد طی کردم طول وعرض اتاقم بود...
نیم ساعتی گذشته بود..دیگه طاقت نداشتم..از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان مهری اون دخترو بغل کرده و هر
دوتاشون دارن گریه می کنند...تعجب کرده بودم..
زمزمه وار و متعجب گفتم:چی شده مامان؟..چرا گریه می کنید؟..
مامان اشکاشو پاک کرد واون دختر هم از توی بغلش اومد بیرون...
مامان گفت:چیزی نیست پسرم..بعد برات میگم..فقط زیبا جان از این به بعد با ما زندگی می کنه...
اینبار بیشتر تعجب کردم...
گفتم:چی؟...
مامان بدون اینکه جوابمو بده پری خانم خدمتکارمونو صدا زد...پری خانم اومد توی سالن...
مامان بهش گفت:پری خانم اتاق بالا همونی که انتهای راهروست سمته چپی رو برای زیبا جان اماده کن..زیبا از
این به بعد با ما زندگی می کنه...درضمن توی کارهای خونه هم بهتون کمک می کنه...
پری خانم اطاعت کرد و رفت تا اوامر مامان رو اجرا کنه..نمی دونم چرا...ولی وقتی فهمیدم می خواد اینجا بمونه
اخمام رفت تو هم..حس خوبی نداشتم..دلیلش رو هم نمی دونستم...
اون دختر که فهمیدم اسمش زیبا ست همراه پری خانم رفت بالا...
رو به مامان با اخم گفتم: د اخه مامان چرا قبولش کردی؟مگه می شناسیش؟...
مامان گفت:نه پسرم..اون بنده خدا هیچ کسو توی این دنیای بزرگ نداره...پدر ومادرش هر دو فوت شدن و صاحب
خونه هم انداختتش بیرون..این بنده خدا هم هیچ سرپناهی نداره...به ما پناه اورده پسرم...
حرصم گرفته بود..اخه چرا مامان مهری انقدر ساده فکر میکرد؟
گفتم: اخه مادره من مگه میشه هر کی رو که از راه رسید رو دستشو گرفتو اوردش توی این خونه؟..شاید داره
دروغ میگه..شاید نقشه ای چیزی داره...شما چطور به همین راحتی حرفاشو قبول کردید؟...
مامان اخم کمرنگی کرد وگفت:اینا رو نگو پسرم..خدارو خوش نمیاد..اون طفلک میخواد اینجا کار کنه...جای کسی
رو که تنگ نمی کنه...هم کار می کنه و هم یه سرپناهی داره...تو چرا انقدر حرص می خوری اخه؟...
با عصبانیت گفتم:چرا نباید بخورم؟..اخه چرا انقدر به قضیه ساده نگاه می کنید؟اصلا چرا نظر اقاجونو
نمی پرسید؟
مامان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:اقا جونت که اصلا به این چیزا توجه نمی کنه...اون تموم زندگیش خلاصه شده
توی اون اتاق ونقاشی ها و تابلوهاش..کاری به این کارا نداره...درضمن من قبول کردم این دختر اینجا بمونه دیگه
هم نمی خوام حرفی بشنوم...
کلافه بودم..نمی دونم چرا ولی نمی تونستم قبول کنم اون دختر اینجا بمونه...
دیگه حرفی نزدم و رفتم توی حیاط..سرایدار داشت برفا رو پارو می کرد.
نگام روی پاروش ثابت موند..چیز خوبی بود تا تمومه حرصمو باهاش خالی کنم..
پارو رو از دستش گرفتم و شروع کردم به پارو کردن برفا..محکم میزدم زیر برفا و پرتشون می کردم
اونور..تمومه حرص وعصبانیتمو سره اونا خالی می کردم...انقدر این کارو تکرارکردم تا به نفس نفس افتادم
وپارو رو انداختم کنار...
رفتم تو که اون دختر یا همون زیبا ... با یه لیوان شیر کاکائوی داغ جلوم وایساد.
فقط زل زدم بهش..اخمام حسابی تو هم بود.
وقتی دید حرکتی نمی کنم نگام کرد و با صدای ریز وظریفی گفت:بفرمایید..اینو بخورید تا یه وقت خدایی نکرده
سرما نخورید..
بدون اینکه تشکرکنم لیوانو ازش گرفتمو تا ته سر کشیدم..
داغ بود ولی من حسش نکردم..بدون اینکه نگاهش کنم لیوانو دادم دستشو رفتم توی اتاقم..
*******
1 هفته از ورودش به این خونه می گذشت ...من مرتب ازش دوری می کردم ولی حس می کردم اون دوست داره
یه جوری بهم نزدیک بشه...
یک بار.. حالا نمیدونم خواسته یا ناخواسته داشت ظرف میوه رو میاورد بذاره جلوم کسی هم توی سالن نبود..ظرفو
گذاشت روی میز و برام تو بشقاب میوه گذاشت.. سیب از دستش افتاد روی زمین کج شد تا سیب رو برداره که
روسریش سر خورد و افتاد روی شونه اش...
نگاهم ناخداگاه روی موهای مشکی و زیبا و بلندش خیره موند...بدون اینکه تلاشی برای سر کردن روسریش بکنه
زل زد توی چشمامو لبخند زد..
بعد هم اومد سمتم و سیب رو گذاشت توی بشقابم و از سالن رفت بیرون...ولی من..من...
من مثل مجسمه ها سرجام خشکم زده بود و فقط به مسیری که رفته بود نگاه می کردم...روی پیشونی وکمرم عرق
سردی نشسته بود و دستام هم لرزش نامحسوسی داشت...
چشمامو بستم تا اون لحظه رو فراموش کنم ولی وضع بدتر شد..چون با چشم بسته اون لحظه بهتر جلوی چشمام به
تصویر کشیده شد...
خدایا این دختر داره با من چکار می کنه؟...قصدش از این کارا چیه؟..
به خاطر این کاراش ازش دوری می کردم ولی بی فایده بود..چون اون باز خودشو می کشید جلو و جلب توجه
می کرد...
شده بود دستیار پری خانم ولی همیشه اماده بود ببینه من به چی نیاز دارم تا برام فراهم کنه...
از این کاراش حرصم می گرفت..
درسته خیلی زیبا بود و چشماش افسونگر بود ولی یه چیزی توی وجودش بود که سرگردونم می کرد...
یه حس مبهمی بهش داشتم..
*******
کم کم فهمیدم عاشقش شدم..یعنی اگر نمیشدم جای تعجب داشت..با دلبری هایی که زیبا می کرد و توجه های بیش
از حدش به این روز افتادم و وقتی به خودم اومدم دیدم دوستش دارم..
ولی هیچ وقت این علاقه رو بروز نمی دادم...رفتارم باهاش فرق کرده بود و دیگه بهش گیرای بیخود نمی دادم و
اون هم انگار یه بوهایی برده بود چون بیش از پیش بهم توجه می کرد...
تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل برم المان...البته این پیشنهاده یکی از دوستام بود و من هم با کمی فکر کردن
قبولش کردم چون اینجوری می تونستم به هدفی که داشتم برسم...اون هم پیشرفت توی درس و کارم بود...
خانواده ام از این پیشنهاد استقبال کردن ولی تنها کسی که می شد به راحتی از چهره اش نارضایتی رو خوند کسی
نبود جز... زیبا...
دوست داشتم قبل از رفتنم بهش بگم دوستش دارم ولی هیچ وقت نه موقعیتش جور شد و نه توانایی بیانش رو در
خودم دیدم...
تا لحظه ی اخر که می خواستم برم نگاه زیبا غمگین بود..
ولی باز هم سکوت کردم وحرفی نزدم....