با سرفه چشمهامو باز کردم.موقع خواب آب جسته بود تو گلوم. حالا مگه این سرفه قطع می شد!! اینقدر سرفه کردم که چشمام پر از اشک شده بود.
-نه دیگه با این سرفه ی بی موقع بازم خوابم نمی بره .
یک کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم روی تختم.همیشه خدا عادتمه وقتی از خواب پا میشم میشینم رو تختم بعد که خستگیم در رفت پا میشم می رم دست و رومو میشورم. بعد مرتب کردن تختم یه راست رفتم پایین آشپزخانه. زن دایی شیده داشت با آهنگ رادیو، بلند بلند می خوند..
زیر لبی گفتم:اینم صبحی چه حوصله ای داره.
- سلام شیده جون...صبح بخیر.
شیده جون- سلام..صبح توام بخیر دختر..
-دایی رفته؟
شیده جون-اره رفت سرکار.. فرشید هم خوابیده.. دیشب تا کی درس می خوند... بیا چاییتو بریز .. منم میرم خونه سیهلا خانم مهمونیه دوره است.ناهار اونجام. توام میای؟
-نه قربونت ..من بیام بین زنهای سن بالا چیکار!!
شیده جون:باشه هرطور راحتی اما از من به تو نصیحت اینجوری که تو کنجه خونه ای کسی نمیبینتت.واسه همینه کسی در این خونه رو نمی زنه.. حالا مهم نیست، تو یخچال ناهار هست گرم کن با فرشید بخور. من رفتم آماده شم..
در حالیکه لقمه می گرفتم : باشه .خوش بگذره..
هیچ وقت حوصله گوش کردن به حرفهای پندانه رو ندارم..من همینم که هستم..سرم هم کمی درد می کرد ،دیشب چراغ اتاق فرشید رو مخم بود.بیچاره شدم تا خوابم برد..
صبحانمو که خوردم میزو جمع کردم و رفتم تو اتاقم. اتاق من آخر راهرو بود. کنار اتاق من اتاق فرشید پسردایی ام و اتاق سومی متعلق به دایی اینا بود.
من با خانواده دایی ام زندگی می کردم.بدترین و تلخ ترین قسمت زندگی من مرگ همزمان پدر و مادرم در یک تصادف بود.
اونها برای کار پدرم رفته بودند مشهد و در راه بازگشت در اثر خواب آلودگی پدرم با یک کامیون تصادف کردند.
این ماجرا بر میگرده به سه سال پیش زمانیکه من پونزده سالم بود و همین طوریم درسخون نبودم چه برسه با اون اتفاق ناگوار.. که بعد امتحانامو کج دار مریز با کمک فرشید پسر داییم گذروندم...
 
بعد از مرگ پدر و مادرم چون تک فرزند خانواده بودم و چون خانواده پدریم ایران نبودند ، زندگی با داییمو انتخاب کردم و داییم به اجبار سرپرستی منو به عهده گرفت.منم چون حوصله خونه خالمو نداشتم دایی رو ترجیح دادم چون خالم خیلی مذهبی بود و این برای من زندگی با اعمال شاقه محسوب میشد.
داییم خیلی مرد بداخلاقی بود، یک مرد نچسب که از صبج تا شب سرکار بود و فقط به خاطر مادر خدابیامرزم قبول کرد از من نگهداری کنه و من می دونستم که علاقه ای به من نداره و تمام کارهاش برای من فقط برای حفظ آبروشه.  
البته دل به دل راه داشت و منم هیچ علاقه ای بهش ندارم.از حق هم نگذرم زندایی خوب بود بامن .اما فقط به عنوان زن دایی و همه جوره جای پدر و مادرم خالی بود تو زندگیم.
فرشید پسردایی ام هم دانشجوی رشته مهندسی عمران بود و همش سرش به درسش بود و کاری به من نداشت. درنتیجه من یک دختر آزادم..
رسیدم به اتاقم و نشستم پای لپ تاپم.
-خب اول از همه فیسبوک میریم!! بعد از فیس واجبترین جا ایمیل هامه.
دوستم ساناز یه ایمیل فرستاده بود. با عنوان عکس های نایاب از دوران قاجار.... عکس ها دونه دونه load میشد.. اولین عکس 4 تا خانم بودند با هیبتی بی مثال مردانه!! و الی آخر...
- آخه شما دیگه چی هستین؟؟! مردا چه جوری نگاتون می کردن؟! هه...شما از زندگی چی می فهمیدین... اصلا از زندگی لذت می بردین... ایش ..واقعا از ته دلم براتون متاسفم... حالم بد شد !!
میلشو سریع پاک کردم.رفتم میله دیگه ای که اومده بود رو ببینم..یه ایمیل عجیب... تمامش انگلیسی بود...با ترجمه گوگل ترجمش کردم.. نوشته ای با این مضمون :
-من ساحره الماجد هستم.اگر مایلی این ایمیل را بخوانی باید با اعتقاد کافی به من، مبلغ 10 دلار به این شماره حساب بریزی تا من یک گره گشا بفرستم تا با استفاده از آن یک اتفاق غیره منتظره برایت بیفتد که همیشه منتظرش بودی...
 مردم چه زرنگن ... این دیگه چه مدل پول درآوردنه ...
احساس کردم یه کک افتاد تو تنبونم...
-بریزم ببینم چی میشه.. حالا نکنه کلاهبرداری باشه.. اه ه ه همش 10 دلاره دیگه .. جهنم و ضرر ،پولی نیست می ارزه به ریسکش فوقش فالمو میگیره دیگه.
احساس یکنواختی تو زندگیم منو وادار به چه کارایی نمی کنه !!!
مبلغ 10 دلار به وسیله ویزا کارد به اون شماره حساب ریختم و براش میل کردم و شماره تراکنش رو بهش دادم..
-ساحره جون فرستادم برات،بدو هر چه زودتر یه کاری کن برام... به خدا اگه اسکولم کرده باشیا پولم حرومت
بعد 2 ساعت گشت زنی تو نت بلند شدم .کمرم خشک شده بود.رفتم سمت حموم.
بعد از حموم ساعت یک و نیم ظهر شد.سریع بدو بدو رفتم سمت آشپزخانه و زودی میزو چیندم و غذاهارو کشیدم تو بشقاب و گذاشتم تو ماکرو.رفتم تو راهرو و از همون جا داد زدم:
-فـــــــــــــرشید بیا ناهارو آماده کردم بدو تا یخ نکرده .
رفتم داخل آشپزخانه و شروع کردم به خوردن.نگام به فرشید افتاد که ژولیده اومد تو.
- به سلام شازده.چرا اینجوری شدی؟
همینطور که می شست گفت:سلام.چطوری رژین؟مگه چه جوریم؟
با لبخند گفتم: اینقدر چرکولکی ...
فرشید:هیچی . امتحان دارم.هیچی نخوندم.باید تو این دو سه روز یه پروژه هم تحویل بدم.هنگ کردم به خدا.
نگاهی به چشمهای تیره مهربونش کردم که زیرش گود افتاده بود و گفتم:بی خیال .میای عصر بریم بیرون؟
فرشید:نه بابا دلت خوشه ها.هزار تا کار دارم می گی برم بیرون؟!
غذامون که تموم شد ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و آشپرخونه رو تمیز کردم و رفتم تو اتاقم.
با موبایلم شماره ساناز گرفتم.ساناز تنها دوستی بود که باهاش در ارتباط بودم .البته ارتباطی که این اواخر، در حد اس ام اس بود..
-الو، سلام عسیسم .کوجایی؟
ساناز:سلام گلم.چه عجب یاد من کردی.. اومدم آرایشگاه.امشب عروسی پسر داییم. چه خبر؟کاری داری؟
- هیچی خواستم ببینم چی کاره ای؟باشه.برو به کارت برس. خوش بگذره.خدافظ
ساناز:باشه.مرسی.نری دیگه پیدات نشه.بای
رفتم یک کم دراز بکشم.خواب بعد از ناهار می چسبه. .. بعد یک ساعت از خواب پا شدم. بی حوصله نشستم رو تخت.
-اه گندت بزنن ساناز.هیچ وقت نیستی.حوصله ام سر رفته.چی کار کنم خوب؟ مگه چمه می رم یه دوری می زنم بیرون. حالم بد شد همش خونه پای کامپیوتر نشستم.
پا شدم دست و رومو شستم .بعد رفتم سراغ کمد لباسام.مانتوی کوتاه قهوه ای تیره با شلوار لی رو برداشتم و با شال کرم قهوه ای ست کردم و پوشیدم.بعد رفتم جلو آیینه. خودمو تو آینه برانداز کردم. همیشه برای بیرون رفتن آرایش می کنم و عاشقه آرایش کردنم.همه بهم می گن خوش آرایشم.
با خط چشم یک خط مشگی پررنگ کشیدم.چشمهام خیلی درشت تر و کشیده تر شد.بعد با ریمل افتادم بجون مژه های پرپشتم،همینطور رژگونه و بعد یک رژ لب صورتی حجم دهنده.
سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت اتاق فرشید.
-فرشید جان من رفتم بیرون.
فرشید:کجا؟تنهایی؟
-آره ،می رم با ماشین یه دور بزنم حوصله ام سر رفته.
فرشید:باشه.فقط سعی کن زود بیای.اون رژت هم پاک کن. چه خبره ... هر سری باید بهت بگم؟!
-اوکی.حرص نخور.بابای
فرشید:خداحافظ.مواظب باش.آروم هم برون.
رفتم سوار 206 سفیدم شدم.این تنها چیزی بود که داشتم.
چون پدرم یک کارمند ساده بود ،نیمی از نقدینگی اش صرف هزینه خیرات و خاکسپاریشون شد . .و با مابقی پول با کمک فرشید یه ماشین 206 خریدم. . خونه رو هم دایی به یه خانواده معتمد اجاره داد. یه حسابم برای من باز کرد ، که ماه به ماه اجاره به حسابم ریخته می شد. منم از اون پول استفاده می کردم..
ماشین رو روشن کردم و پامو گذاشتم رو گاز. برو که رفتیم..
توی خیابان صدای ضبطمو بلند کردم و خودمم شروع کردم به خوندن..
نه ، نرو
تنهام نذار ، من عاشقتم ، دیوونه وار .... (آهنگ نه نرو از سیروان)
بغلم ماشین موسو اومد، دوتا پسر هم توش نشسته بودند.
پسره بغل راننده گفت:هی خانومی،یواش تر.
با یک نگاه مکش مرگما بهش زل زدمو و پامو بیشتر گذاشتم رو گاز و صدای ضبطمو کم کردم.
ازشون جلو زدم. اما باز اون ها اومدند کنارم.
پسره:جیگر چرا ترش می کنی؟آروم تر برو.ببین باهات کار دارم.... ببین چرا اینجوری میری می خوای من بیام برات برونم ؟
-وقتی جوابتو نمیدم یعنی برو گمشو فهمیدی جوجه؟!
راننده:ولش کن ایکبیریو فکر کرده کیه..
دیگه کارد می زدن خونم در نمی اومد:حرف دهنتو بفهم کــثافت..
تو یک حرکت راهنما زدم و پیچیدم تو اولین خیابون سمت راست و برای اینکه دورتر شم از ماشین جلوییم سبقت گرفتم. از آینه جلو دیدم که پشتم هستن که یهو صدای ناهنجاری پیچید تو