تا وارد اتاقم شدم خودمو به طرف اینه رسوندم. خیلی استرس داشتم.نگاهی به خودم انداختم اولین چیزی که توی صورتم جلب توجه میکرد,چشمای عسلی ام بود.
من و سرونازچشمای همرنگی داشتیم. موهای من لخت و خرمایی ولی رنگ مو های سروناز مشکی بود. مامان میگفت هر دوتامون خوشگلیم ولی دختر عمه ام عسل، میگفت من خوشگل ترم.
عسل دوست صمیمی و دختر عمه ام بود خیلی دوستش دارم.
توی خانوادمون عسل از همه خوشگل تره.
همه ی پسر های خانواده خاطر خواهش هستند.
حتی امیر!!!!!!
امیر؟؟!! یعنی امیر عسل رو دوست داشت؟؟!
خودمو روی تخت انداختم . کلافه شده بودم.
اینو خوب میدونستم که هر وقت عسل، امیرو میدید خودشو گم میکرد. پس هردوتاشون همدیگر رو دوست داشتند؟
با خودم فکر کردم پس چرا امیر ازم خواستگاری کرده.
به ساعت نگاهی کردم ساعت 5 بود.
دیگه طاقت نیاوردم و شماره ی عسلو گرفتم بعد از چند بوق صداش توی گوشی پیچید:
-سلام ساری جون چی شده یادی از ما کردی؟
-وای عسل نمی دونی چی شده!
-چی شده سارینا زود باش بگو!
دیدم ممکنه هر آن از فوضولی بترکه. گفتم:امیر...
حرفمو قطع کرد و با صدای بلندی گفت:سارینا امیر چی؟ بگو چی شده؟
واقعا امیر اینقدر براش مهمه؟! پشیمون شدم بهش زنگ زدم. وای اگه می فهمید چکار میکرد؟!!!
با صدایی اهسته گفتم:امیر.... امیر  ازم خواستگاری کرده.

دیگه صدایی ازش نیومد.چند دقیقه گذشته بود ولی چیزی نمیگفت.
داد زدم:عسل اونجایی؟؟
- بهت تبریک میگم سارینا.
- هنوز که هیچی معلوم نیست . عسل میشه امشب بیای اینجا؟ دارم از استرس میمیرم.
- نه سارینا خیلی درس دارم.
-خیلی بدی. یه شب که هزار شب نمیشه. توروخدا فقط امشب بیا اینجا.
-باشه الان راه میافتم.   و قطع کرد.
وای چرا بهش گفتم اون بهترین دوستم بود. آخه چرا دلشو شکوندم!!!!!!!!
از روی تخت بلند شدم و رفتم توی حموم.

با صدای زنگ در سریع لباس پوشیدم و از حموم بیرون اومدم و در خونه رو باز کردم .
عسل بود.
-سلام بیا تو.
از جلوی در کنار رفتم
-عسل زود باش بیا توی اتاقم . اصلا نمی دونم باید چی بپوشم.
دستشو گرفتم و بدون اینکه بزارم هیچ حرفی بزنه کشوندمش توی اتاقم.
-- حالا چی بپوشم؟
-نمی دونم .

ادامه دارد...........