صدای سعید در گوش بهرام تکرار شد : (( دلربا داره بهت خیانت میکنه ... خیانت میکنه....))

ناگهان سردرد عجیبی گرفت و گوشی تلفن را رها کرد ، آب دهانش به شدت خشک شد و چشمانش را هاله ای از اشک پوشاند ولی حتی یک قطره هم از آن دریای پرتلاطم بیرون نریخت ، به رفتار اخیر دلربا فکرکرد یعنی حرف سعید واقعیت داشت ؟ مگر می توانست دروغ باشد او سعید را از سالها پیش می شناخت و حتی سر سوزنی به حرفهایش شک نداشت ، در دلش آشوب بود ...خم شد و گوشی تلفن را از روی زمین برداشت ، صدای نگران سعید در گوشش پیچید:
- الو بهرام ، بهرام ... چی شده ؟ چرا ساکتی... بهرام صدامو میشنوی...؟
- از کجا فهمیدی؟!
- از نگرانی مُردم... چرا حرف نمی زدی...؟
- از کی فهمیدی...؟
- الان یه ماهه که می دونم ...
- یه ماهه و حالا بمن میگی...؟!
- نمی خواستم بهت بگم ولی امروز... امروز چیزی دیدم که مجبور شدم حقیقت رو بهت بگم...!
- چی ، چی دیدی؟!!
- دلربا دست توی دست اون... اون پسره... کرکر خنده شون خیابون پر کرده بود!!
- نکنه اشتباه دیدی؟ دلربا نبوده...
- حرفی میزنی ها بهرام ؟ من شاگرد خودم رو نمی شناسم...؟!
- شاید فامیلش بوده... آخه من که زیاد فامیلش رو نمی شناسم!
- زیاد نمی شناسی یا اصلا نمی شناسی ؟ خودت رو با این حرفها گول نزن بهرام .... چقدر بهت گفتم با یه نگاه که عاشق نمیشند... چقدر گفتم که این دختره به درد تو نمی خوره...چقدر گفتم یه کم صبر کن بهترین دخترها رو پیدا می کنی... ولی تو!!
- اون بهترین بود...
- بهترین بود که امروز با اون پسره بیرون رفت...؟
- کیه این شازده...هان؟
- یه بدبخت مثل تو...
- می شناسیش؟
- شاگردمه... سهیل راد.... سال آخر مدیریت مالیه...
- دلربا ازم خسته شده...!!
- خوب شد که منو به دلربا معرفی نکردی... وگرنه الآن نمی فهمیدیم که اون با کسی رابطه داره!!
- باورم نمیشه...
- باورت بشه...!! دو کلاس بعداز ظهر رو پیچوندن و رفتن پی خوشگذرونی....
- چرا... چرا دلربا اینجوری شد؟
- از من می پرسی ؟! ...منو ببخش بهرام جان ... زنگ زدم خیلی خوشحال بودی چیزی شده؟!
- ولش کن... اصلا حس و حالش نیست...می تونی امروز بیای اینجا؟
- شرمنده ام تا غروب کلاس دارم ولی فردا صبح زود میام پیشت...به روی دلربا نیاری...!!
- نه...
- کاری نداری...؟
-نه...
بهرام گوشی را گذاشت و به رفتار اخیر دلربا فکر کرد ، حالا فهمیده بود دلیل تمام آن سردی ها ، تمام آن گوشه گیری ها چیست؟ بهانه درس و امتحان آوردن و کلاس داشتن و...چیست ؟ قلبش شکست... طوری که صدای شکستنش را شنید ، دندانهایش را از درد به هم فشرد و بغضش ترکید ، ضجه ای از سر دردمندی زد ...

روز بدی را گذرانده بود و اینک فقط انتظار آمدن دلربا را می کشید گوشه تاریک سالن روی صندلی چرخ دار نشسته و نگاه خسته اش را به در دوخته بود تا اینکه صدای چرخیدن کلید در قفل به گوشش رسید و دلربا در حالیکه چند جزوه در دستش بود وارد خانه شد ، چراغ سالن را روشن کرد و جزوه ها را روی کاناپه انداخت سپس به سمت آشپزخانه رفت و یک شربت آلبالو برای خودش درست کرد و درحالیکه آن را سر می کشید به سالن برگشت ، سپس روی کاناپه دراز کشید و مشغول اس ام اس بازی شد ، گویی متوجه حضور بهرام نبود و گرنه آنچنان راحت روی کاناپه لم نمی داد تا با شنیدن صدای او آنطور از جا بپرد:
- خوش گذشت؟
دلربا با تعجب برخاست و متوجه بهرام شد که ازگوشه سالن با عصبانیت به او می نگریست ، لبخندی زد و گفت : اِ... تو اینجا بودی ...؟ ندیدمت...
- مثل اینکه خیلی روز خوبی داشتی...؟
- نه ... کلاسم طول کشید... خسته شدم...
- خسته نباشی...
- ممنون...
دلربا موبایلش را روی کاناپه گذاشت و بسوی بهرام رفت و خم شد تا بوسه ای بر لبان خشک او بزند که بهرام رویش برگرداند ، دلربا اخم کرد و گفت :
- بچه شدی؟ این اداها چیه...
- قرار بود ظهر با دوستای جون جونیت بری رستوران.... ساعت رو دیدی خانم؟ کجا بودی که الآن برگشتی....؟
- داری سین جیم می کنی؟
بهرام کمی عقب رفت و گفت : آره داره سین جیمت می کنم... چون اخلاقت خیلی عوض شده ...!! مث اون موقع که دیدمت نجیب نیستی... اونقدر روی خودت عطر و ادوکلن خالی کردی که دارم خفه میشم.... بگو ببینم دانشگاه بودی یا مهمونی...؟
دلربا چشم غره ای به او رفت و با ناراحتی موبایلش را برداشت و به سمت پله ها رفت که بهرام گفت :
- چرا جواب نمیدی ؟ هان ؟...آره برو... فرار کن ازم... برو به همون اتاق لعنتی...
دلربا ایستاد و با ناراحتی گفت : من ازت فرار نمی کنم... چون دوست دارم... فقط میخوام تنهات بذارم تا کمی بیشتر فکر کنی... الان خیلی عصبانی هستی...و من حوصله یه بحث جدید رو ندارم!!
- من فکرهامو کردم... بیا طلاق بگیر...
- واسه چی؟ من ازت جدا نمیشم...دیگه هم این حرفا رو نزن...
دلربا این را گفت و به سرعت از پله ها بالا رفت . بهرام با ناراحتی بسوی اتاق خوابش رفت زیر لب با خود گفت : ازم خسته شدی ولی چرا برام نقش بازی میکنی؟ من که اون همه مهرت کردم دیگه از جونم چی میخوای؟ چه فایده داره که اسمت توی شناسنامه امه ولی محبتی ازت ندیدم...
بهرام نفس عمیقی کشید و با پریشانی دستگیره تخت را چسبید و خودش را روی تخت انداخت ، به انگشت های پایش نگریست و سعی کرد آنها را تکان دهد ولی نتوانست ، عاقبت از آن همه تلاش بی حاصل خسته شد و آرام خوابید ولی حتی در خواب هم دلربا را دید...
صبح با صدای زنگ آیفون از خواب پرید ، نگاهی به اطراف کرد و دوباره چشمانش را بست ولی زنگ های پی در پی آیفون خواب آلودگی اش را با خود برد ، به سختی خودش را به صندلی چرخ دار رساند و وارد سالن شد ، چند بار دلربا را صدا کرد ولی جوابی نشنید بسوی آیفون رفت و چهره نگران سعید را درون مانیتور آن دید ، در را برایش باز کرد و به سمت در ورودی رفت و آن را هم گشود سپس در حالیکه به سمت سالن می آمد متوجه یاداشتی شد که روی آیینه قدی چسبیده بود آن را کند و خواند :
"سلام من رفتم دانشگاه...
غذات توی یخچاله بردارو بخور...غذای دیروزت رو هم نخوردی!"
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : آره رفتی پیش سهیل جونت...
- اونقدر هم جون جونی نیس...
بهرام متوجه سعید شد که با ناراحتی پشتش ایستاده بود ، سرش را پایین انداخت و گفت : هر چی هست از من بهتره...
- دیوونه...!!
سعید این را گفت و دسته های پشتی صندلی بهرام را گرفت و او را به سمت سالن برد و گفت : اون خبری که دیروز با او اون خوشحالی بی سابقه خواستی بهم بگی چی بود؟
بهرام نیشخندی زد و از سعید خواست که روی کاناپه بنشیند سپس بدون مقدمه گفت: دیروز پاهام به ضربه ای که دکتر بهشون وارد کرد واکنش نشون داد... من درد رو حس کردم...
سعید با شنیدن این خبر، فریاد بلندی از شادی کشید و محکم بهرام را در آغوش گرفت و گفت : می دونی چقدر خوشحالم کردی؟ می دونی این یعنی چی ؟ خودم می برمت فیزیو تراپی و زودی خوب میشی... دوباره راه میری و حق ... حق این دلربا نامرد رو کف دستش میذاری...
- آره زودی خوب میشم... ولی... دلربا رو تنبیه نمیکنم... اون جوونه و یه مرد مفلوج نمیخواد..
- چی؟ تنبیه نمیکنی؟ باید حسابش رو برسی... اگه اون واقعا دوست داشت نباید حالا که پاهاتو از دست دادی چیزی از دوست داشتنش کم بشه... ولی... ولی بذار ببینم چرا اینقدر رنگ پریده ای؟
- از دیروز چیزی نخوردم...
- برات غذا نذاشته..؟!!
- چرا... ولی...
- بذار الآن یه لقمه نو و پنیر برات درست میکنم تو باید قوی بشی و دوباره راه بری.. مثل قدیما!!

ادامه دارد...

تشکرها