با صداي موسيقي وحشتناکي چشمامو باز کردم ..دورو برم ونگاه کردم اتاق نا اشنا بود... پنجره باز بود وباد پرده سفيد نازک توري ميفرستاد داخل ...با سردرد،سرم واز بالشت بلند شدم ..از تخت اومدم پايين به لباسم نگاه کردم يه لباس توري خيلي نازک سفيد که تا پايين زانوها م ميرسيد پاهام لخت بود صداي خوردن امواج به ساحل مي شينيدم ...در و باز کردم صداي موسيقي بيشترشد ...به خونه يه نگاهي انداختم نه اينجا هم غريبه بود ..صداي همهمه جمعيت از پايين مي اومد...با قدمهاي شمرده از راه پله رفتم پايين ....وسط راه پله بودم که ديدم همه سياه پوشين ..وشمع هاي سياه دور تا دور خونه چيده شده رفتم پايين... يه خانم بخاطر فوت مادرم بهم تسليت گفت..رفتم جلوتر يکي بهم خرما تعارف کرد برنداشتم ... به همه نگاه کردم همه ميخنديدن وحرف ميزدن چرا گريه نمي کنن؟...چشمم افتاد به ديوار...کل ديوار خونه جاي دست خوني بود ...از سقف خون ميچکيداز تو اشپزخونه صداي چاقوي که به ميز ميخوردشنيدم ..دم در وايسادم دختري که تمام موهاش روي صورتش ريخته بود داشت تند تند گوشت قرمز که ازش خون ميچکيد تکه تکه ميکرد...خوب نگاش کردم اروم سرشو اورد بالا..ليلا ..دهنش پر خون بود جيغ کشيدم وفرار کردم ...مامانم جلوم وايساد سرد وبي روح وگفت:ليلا رو تو کشتي...نمي بخشمت...ترسيدم با گريه دويدم ..رفتم طرف در بابام جلوي در وايساده بود ...گفت:کجا ميخواي بري؟بايد تو رو بخاطر طلبم بدم به جمشيد..وگرنه منو ميکشن ..با ترس برگشتم مامانم وليلا وتمام مهمونا اروم اروم مي اومدن جلو...با جيغ وگريه فرار کردم رفتم طرف راه پله ....با سرعت از پله هاميرفتم بالا آراد بالا وايساده بود با اعصبانيت داد دزد:چرا فرار کردي؟....بر عکس از پله ها اومدم پايين يهو پام ليس خورد وافتادم تو بغل يکي نگاش کردم خاتون بود صدام ميزد:آيناز..آيناز...
چشمام وباز کردم ..نفس نفس ميزدم خاتون کنارم نشسته بود وگفت:چي شده مادر خواب بد ديدي؟
به خاتون نگاه کردم ....خاتون اينجا چيکار ميکرد؟اينجا کجاست؟به اتاق نگاه کردم ..اشنا بود همون روزي که دستمو بريدم همين اينجا بودم...يعني بازم برگشتم پيش آراد گفتم:من اينجا چيکا رميکنم؟کي من واورد؟اون گفت ميخواد منو بفروشه...چرا منو برگردوند؟
خاتون نگام کرد وگفت:بيا اين ابو بخور
گفتم:نميخورم...بگو اينجا چيکار ميکنم؟
-نميدونم...صبح که ويدا رفت اقا رو بيدار کنه بهش گفت تو اومدي...باور نميکني از صبح تا حالا هر پونزده دقيقه يه بار بهت سر ميزدم ببينم بيدار شدي يا نه...
نگاش کردم وگفتم:چرا اينقدر دوستم داري؟من که يه غريبم
- اين چه سوالي ميپرسي؟من تو رو جاي دختر نداشتم دوست دارم .. قبل تو اين خونه اينقدر سوت وکور بود که ادم دلش ميگرفت .. خدا شاهده از روزي که اومدي چقدر حال وهوامون عوض شده... اخه چرا فرار کردي؟نگفتي نگرانت ميشيم ؟به خدا خواستم برم کلانتري خبر بدم...اقا يه دادي سرم زد که تا اخر عمرم پام به کلانتري باز نمي شه
-تو نبايد منو دوست داشته باشي ..تو هم عين بقيه مسخرم کن...تو هم اذيتم کن وزخم زبونم بزن ...تو بگو زشت تو هم...
گريه اجازه حرف زدن وازم گرفت خاتون بغلم کرد وگفت:الهي قربون دل پرت بشم....اروم باش خودتت واذيت نکن
-خاتون چرا نمي ميرم؟
-بسه دختر اين حرفا نزن...(نگام کن)صبحونه برات بيارم ؟
-نميخورم ...سيرم
-نمي خورم سيرم که نشد حرف...مياي يا برات بيارم ؟
مي دونستم اگه بگم نه ميخواد به زور تو دهنم کنه بخاطر همين گفتم:باشه..الان ميام پايين
وقتي رفت دراز کشيدم ..يه فکر مسخره به ذهنم رسيد....يعني آراد منو دوست داره؟شايد!!...خيلي مسخرست اگه دوستم داشته باشه...بايد مطمئن بشم...رفتم پايين...به ساعت ديواري نگاه کردم يازده ونيم بود...يعني نيم ساعت ديگه پيداش ميشه رفتم اشپزخونه ويدا نشسته بود وبا خاتون سيب زميني خورد ميکردن ..تا منو ديد با اخم سرشو انداخت پايين وگفتم:سلام ويدا..
چيزي نگفت ...خاتون با چشم وابرو بهم اشاره کرد که کاريش نداشته باشم با لبخند گفتم:چطوري دختر؟از اومدنم خوشحال نيستي نه؟ اخ شرمنده نميدونستم اينجور ميشه وگرنه خودم وميکشتم...تمام نقشه هات نقش بر اب شد ؟
با اعصبانيت نگام کرد خم شدم تو چشماش نگاه کردم وگفتم:اگه ميخواي به آراد برسي بايد منو بکشي...
خاتون لبشو گاز گرفت واومد طرفم بازومو کشيد وبرد بيرون گفت:اين حرفا چيه داري ميزني ..دوروز رفتي پاک عقلتو از دست دادي؟
-اره عقلمو از دست دادم...خاتون ميدوني چرا من فرار کردم؟چون اقا قراره ويدا رو نگه داره ومنو بفرسته اسطبل..مطمئنم حرفش دروغ بوده ميخواسته منو بفروشه..
-اخه دختر خوب...اون اگه ميخواست بفروشتت که همون روز اول اين کارو ميکرد ونمي اوردت اينجا
-اره چون روز اول ويدا خوشکله پر عشوه وناز نيومده بود...اصلا اون از اذيت کردن من لذت ميبره ... آرادجنون اذيت کردن داره خاتون، ميفهمي؟
لبشو کاز گرفت و اروم زد به صورتش و گفت:خاک به سرم اين حرفا چيه ميزني؟
تلفن آشپزخونه زنگ خورد ويدا گفت:خاتون با تو کار دارن
نگام کرد ورفت به اشپزخونه...بايد امروز تکليفمو با اين لوک خوشانس مشخص کنم...تو حياط ومنتظر آراد نشستم ...بايد جوابمو بده چرا منو برگردوند؟يعني اون حرف تو ماشين زد همش کشک ؟ با اعصبانيت پامو ميزدم به زمين ..چشمم به در بود ..اين نيم ساعت شده بود براي من ده ساعت بالاخره در باز شد ...ماشين اومد تو..مختار جاي هميشه ماشين وپارک کرد بلند شدم..دوتاشون از ماشين اومدن پايين رو پله ها منتظرش بودم کتش رودستش انداخته بود وبا اخم وغرور راه ميرفت ..اومد طرفم نزديک پله شد جلوش وايسادم ..تو چشماش نگاه کردم گفتم:معني اين بچه بازيا چيه؟چرا منو تالب مرز بردي و برگردوندي؟مگه قرار نبود پيش مردادست به دست شم؟
بدون جواب يه پله اومد بالا دوباره رفتم جلوش وايسادم گفتم:جوابمو بده
آراد:دليلي نمي بينم بهت جواب بدم ...
از کنارم رد شد ورفت بالا گفتم:دوستم داري؟
پشتش به من بود سرشو برگردوند وگفت:باز خيالاتي شدي؟يه بار بهت گفتم تو کيس مورد نظرم نيستي ... قدتت که اندازه يه کوتوله هفت سانتيه ..نه خوشکلي نه اندام رو فرمي داري(به سينهام نگاه کرد)حتي از سايز معمولي هم کوچيک تره ...برو يه فکر به حالشون بکن
رفت بالا ....چشمام ودهنم سه متر باز شد ....اين چي گفت؟.به مختار نگاه کردم يه لبخند رو لبش بود سريع رفت بالا ..کثافت... بيشعور..نفهم ...به سينهام نگاه کردم...کجاش کوچيکن ؟بلند داد زدم :از تو که هيچي نداري که بهتره ..(اعصابم خورد شد با حرص پامو زدم رو زمين وبا صداي بلند تري گفتم )بايد بگي چرا منو برگردوندي؟
موقع نهار تو اشپزخونه نشسته بودم وبا حرص سالاد درست ميکردم ويدا هم نميدونم کجا گورشو گم کرده بود تلفن زنگ خورد خاتون گفت:قربون دستت تلفن وبرميداري؟
گوشي رو با اعصبانيت برداشتم :بله ...
جوابي نيومد ...گفتم:الو
بازم کسي چيزي نگفت ... پوزخندي زدم وگفتم:مُردي؟
بازم سکوت.... فقط صداي پچ پچ حرف مي اومد انگار داشت با کسي حرف ميزد ...بلند تر گفتم:هوي عمو کجا رفتي؟مگه ازار داري زنگ ميزني حرف نميزني ؟
آراد:باز که صداتو بلند کردي؟
سريع گوشي دادم دست خاتون که بغلم وايساده بود گفت:کيه؟
گوشي رو گذاشت دم گوشش وگفت:بفرماييد...
....
-بله..
...
چشم غره نگام کرد وگفت:شماييد اقا؟..
...
-ببخشيد...چشم حتما...
گوشي رو گذاشت وگفت:اين چه کاري بود کردي؟همين کارا ميکني که اعصابش خورش ميشه ديگه...
-ديگه نميخوام باش حرف بزنم...
-چه نازي هم ميکنه...باش قهري؟
-من کي با اين قوزميته دوست بودم که الان بخوام باش قهر کنم ؟
سالاد که تموم شد رفتم به اتاق خودم ديدم ويدا نشسته وداره ارايش ميکنه عين دوتا دشمن خوني به هم نگاه کرديم ...از اتاق اومدم بيرون رفتم اشپزخونه...خاک تو سر من کنن با اين فرار کردنم ..دختراي مردم جوري فرار ميکنن که تا ده سال ديگه هم رد پاشم پيدا نميکن اما من چي؟ به دور روز نکشيد که دوباره برگشتم سر خونه اولم بخاطر همينه هيچ وقت پيشرفت نکردم ...داشتم خيار ميخوردم که ويدا اومد تو....به چها رچوب در تکيه داد دستاشم به سينه زد وگفت:فکر کردم گورتو گم کردي رفتي؟
با لبخند گفتم:اول اينکه کسي که گور داره ديگه گم نميشه دوم اينکه ازاين به بعد من ميشم رقيب سرسخت تو وفرحنازو بقيه دختراي فاميل ودوست واشناي آراد جونم...چون تازگيا کشف کردم که آراد بد جور خاطر خوام شده وبخاطرعلاقه زيادي که به من داره نميتونه دوريمو تحمل کنه....
به خيار يه گاز زدم پوزخندي زد وگفت:فکراي قشنگ قشنگ ميکني... محض اطلاع جنابعالي بايد به عرضتون برسونم که امروز فرحناز خانم وخانوادشون تشريف ميارن براي قرار عقد وعروسي ...
-جدي ؟حالا تو چرا اينقدر به خودت مالوندي؟فکر نميکني ممکنه با عروس خانم اشتباهي بگيرنت ؟
با اعصبانيت دندوناشو به هم فشار داد وگفت:فرحناز گفته بعد اينکه عروس اين خونه بشه ...تورو از اين خونه پرت ميکنه بيرون
-تو غصه منو نخور جيگر ....ازهمين حالا پست جديد کهنه شوي بچه فرحناز وبهت تبريک ميگم
ديگه چيزي نگفت ورفت پوفي کردم وسرمو گذاشتم رو مييز که صداي باز شدن دراومد بلند شدم دم اشپزخونه وايسادم باديدن مش رجب يه لبخند به لب اوردم گفتم: سلام....مش رجبي چطوري مرد بزرگ؟
تا منو ديد اومد سمتم وگفت:سلام آني ..(اشک تو چشماش جمع شد)چرا رفتي؟نگفتي ما تنها ميشيم ..ميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود؟خيلي بي معرفتي
-ببخشيد ..نميخواستم ناراحت تون کنم..
-ديگه فرار نميکني که؟
-نه ...
-افرين چون قراره شوهرت بديم
با تعجب گفتم:چي؟شوخي ميکني؟
-نه ...پسر خواهرم دنبال دختر خوب ميگشت ما هم توروبهش معرفي کرديم ..خواستن بياين که فرار کردي ...شدي عروس فراري
يه لبخند تلخي زدم نميدونستم چي بگم ...يه حال عجيب داشتم خواستگار براي من؟...پس پدر ومادرم کجان؟کي مهريه رو تعيين ميکنه ؟خرج عروسي با کيه؟اگه بابامو خواستن بگم کجاست؟...به مش رجب نگاه کردم وگفتم:به خواهر زادتون بگيد من بدردش نميخورم
هواي داخل گرم وخفه کننده بود نگام کرد اومدم بيرون که يه يکي دادزد:سلام آيناز..
جلوم ونگاه کردم کامليا بودبا دو خودشو به من رسوند وپريد تو بغلم وگفت:سلام اينازخوبي؟وقتي شنيدم رفتي خيلي ناراحت شدم...گفتم حيف بود دوست به اين خوبي از دست دادم..
-حالا نگران من بودي يا پارچه اي که لباس نشد؟
-نه به خدا من اصلا به فکر لباسم نبودم....فوقش ميرفتم يکي ميخريدم هرچند به خوشکلي دوخت تو نميشد ..حالا کجا رفته بودي که به اين زودي برگشتي؟
-مگه قرار بود کجا باشم؟
شونشو انداخت بالا گفت:نميدونم ..خاتون گفت رفتي به يکي از فاميلات سر بزني؟خوش گذشت
بيچاره کامليا که از چيزي خبر نداره ..اخه من فاميلم کجا بود با لبخند مصنوعي گفتم:اره ..خيلي خوش گذشت جات خالي
با هم تا عمارت رفتيم ..اون رفت پيش خانم والده شون منم سريع رفتم به اشپزخونه ...خاتون گفت:کجايي دختر؟بيا کمک کن
-خاتون من تازه اومدما بزاريد عرقم خشک بشه بعد...تازشم من ديگه براي اين کار نميکنم
ويدا يه ديس برنج برداشت وبا لبخند مرموزي رفت بالا...نشستم رو صندلي خاتون گفت:نکن آيناز بلند شو اگه اقا بفهمه ...باز تنبهت ميکنه ها
-مهم نيست ...از انباري وتا لب مرز بردن وسکته دادن که بيشتر نيست
آراد:خدمتکار نيوردم بخوره وبخوابه ..
بلند شدم آراد با اعصبانيت نگام ميکرد ..ويدا بالبخند اومد تو..کثافت اين لوم داده گفتم:تا نگي من وبراي چي اوردي؟برات کار نمي کنم
-مگه دست خودته؟
-پس دست کيه ؟
با اعصبانيت اومد طرفم خاتون جلوم وايسادوگفت:اقا خواهش ميکنم..نزنيش...اين بچه است، نميفهمه داره چي ميگه
با اعصبانيت گفت:خاتون برو کنار
خاتون:تو به ارواح مادرتون کارش نداشته باش
آراد با چشماي قرمز به خاتون نگاه کرد وگفت:ديگه به مادرم قسمم نده
رفت بيرون..با شرمندگي سرم وانداختم پايين خاتون فقط نگام کرد ديس وداد دستم و با حالت قهري گفت:اينو ببر بالا
ديس وبرداشتم وگفتم:خاتون من..
پشتش به من بود گفت:هيچي نگو..من تو اين چند سال اسم مادرش ونيوردم بخاطر تو ...قسمش دادم (برگشت نگام کرد)چرا اعصابش وخورد ميکني؟حالا بهت گفت چرا اوردتت ..ميخواي چيکار کني؟اخرش مجبوري تا عمر داري اينجا بموني..اينقدر اذيتش نکن ايناز حرفش وگوش کن..به خدا اگه باش خوب باشي کارت نداره
رفتم جلو قيافمو مظلوم کردم وگفتم:ببخش اعصبانيت کردم...
صورتشو بوسيدم با لبخند گفت:خوبه.... خوبه خودتو اينقدر لوس نکن اينا روببر تا سرد نشده
-چشم ..هر چي شما بگيد
دوقدم رفتم برگشتم گفتم:راستي مش رجب چي ميگفت که خواستگار برام پيدا کردين ؟
با لبخند گفت:حالا بعد بهت ميگم
رفتم بالا کسي نبود ..حتما سالن پذيراي هستن چون صداي خنده فرحناز از اونجا مياومد...خواستم ميز وبچينم که ويدا گفت:دست نزن ...سليقت از قيافتم کج تره خودم ميزو تزيين ميکنم ..
-اگه مثل اشپزيته از منم کج تره
خواستم برم که سرو کلشون پيدا شد ...چشمم افتاد به مامان فرحناز..اَهههه....کپ دخترش .. پس چش رنگياشون به خانم والدشون رفته ..کامليااز دور برام بوس فرستاد. .. منم با چشم بسته يه بوس براش فرستادم چشممو باز کردم ديدم جاي کامليا آراد واين کامليا ورپريده داره دم گوش باباش يه چيزي ميگه اي بترکي دختر الان چه وقت جاخالي دادن بود...خاک توسرم حالا فکر نکنه براي اون بوس فرستادم..اوه اوه گندش دراومد بدجور داره با اخم نگام ميکنه سر ميز نشستن فرحناز تنگ دل آراد نشست ...من وويدا هم با فاصله از ميز وايساديم آراد بهم نگاه کرد سرم وانداختم پايين حتما ميخواد بدونه چرا براش بوس فرستادم ...مامان فرحناز گفت:اين ميزوکي چيده؟
فرحناز با عشوه نگام کرد وگفت:خوب معلومه کي چيده ؟اين..
برگشت با اخم گفت:وقتي چيزي بلد نيستي انجامش نده
بايه لبخند حرص دارگفتم:کار من نيست ...ويدا خانم زحمتشو کشيدن
به ويدا نگاه کرد:کار شماست؟عزيزم به صورت لوندت اصلا نمياد سليقت اينجوري باشه ..عيب نداره کم کم ياد ميگيري خودتو ناراحت نکن
نمرديم وتشخيص سليقه از روي قيافه هم ديديم... فرحناز گفت:شمسي جون..بديد غذا براتون بکشم
شمسي:اينا اينجا وايسادن که اين کارو بکنن...تو به نامزدتت برس
آراد که داشت سالاد ميخورد ...کلم پريد تو گلوش وشروع کرد به سرفه کردن ..فرحناز اب بهش داد...امير گفت:چي شد اروم تر بخور ...
شمسي:عزيزم اب بخور...اخه شما شعورتون نميرسه نبايد کلم رو به اين بزرگي خورد کرد؟
آراد کمي اب خورد حالش که بهتر شد به عمش نگاه کرد وگفت:ببخشيد من کي با فرحناز نامزد کردم؟
شمسي:واي عمه ترسيدم..گفتم چي شده؟من وداداشم امروز ميخواستيم قرار عقد توو فرحناز جونونم وبزاريم که زنگ زد وگفت کاري براش پيش اومده نميتونه بياد ...
تعجب آراد بيشتر شد وگفت:قرار عقد؟...فکر ميکردم اول ميرن خواستگاري بعد قرار اينجور چيزا رو ميزارن ...
بد بخت آراد خودشم خبر نداشته چه خوابي براش ديدن.. چه باحال از پسرا هم ميشه خواستگاري کرد امير:ميدونم عزيزم ...ولي ميدوني که فرحناز چقدر دوست داره اين چند سالم بخاطر اينکه بتوني مهتابم وفراموش کني صبر کرده...بهتر نيست يه ذره عاقلانه تر فکر کني وبه زندگي عاديت برگردي ؟تو که نميتوني تا اخر عمرت تنها باشي؟بالاخره که بايد تشکيل خانواده بدي حالا فرحناز نشد يکي ديگه
شمسي:چي چيو فرحناز نشد يکي ديگه....بهتر از دختر من ميخواد کجا گير بياره
آراد با اعصبانيت گفت:بزاريد با بابام صحبت کنم بهتون خبر ميدم
فرحناز:عزيزم ..اگه فکر ميکني به زمان بيشتري احتياج داري ..من تاهروقت بخواي بهت وقت ميدم
آراد:فعلا نهارتون و بخوريد ..تا سرد نشده واز دهن نيوفتاده
به ويدا نگاه کردم ..لبخند تا بنا گوش بود انگار اين موجود از اين وصلت بيشتر از فرحناز خوشحاله...
بعد خوردن نهار...چاي براشون بردم ..فرحناز نبودش ويدا هم يهو غيبش زد اين دوتا کجا رفتنخدا داند ...به خاتون گفتم:ويدا کو؟
-نميدونم...
اين دوتا جادوگر هر جا هستن باهمن ...برنج هايي که اضاف اومدبود ريختم تو بشقاب که ببرم بريزم کنار الاچيق که گنجيشکا بخورن از اشپزخونه اومدم بيرون ..که صداي ويدا اومد:خانم هنوز پول اون ماه رو بهم نداديد؟
فرحناز:يه کاري برام ميکني ..دوبرارشوپول ميگيري..
-خانم ميدوني من چيکار ميکنم؟ فکر کرديد اگه بفهمه دارم جاسو سيشو ميکنم چه بلايي سرم مياره؟
-ا زکجا ميخواد بدونه؟....مگه نگفتي اين دختره فرار کرده؟چرا دوباره سرو وکلش پيدا شد ؟
-نميدونم خانم..صبح بهم گفت ايناز اومده .. اولش باورم نشد منم بعد که رفتم به اتاق ديدم روتخت خوابيده از ديدنش تعجب کردم
جالب شد..پس ويدا جاسوس فرحنازه....بدبخت آراد که فکر کرده فرحناز دلسوزشو براش خدمتکار اورده ...صداي خاتون بلند شد..آيناز..کجايي آيناز؟
سريع رفتم به اشپزخونه وبه واروم گفتم:خاتون چرااينقدر داد ميزني ؟
گفت:کجا رفتي ؟
-رفتم يه چيزي کشف کنم...
-حالا که کشف کردي اينا رو ببر بالا
-شماها انگار منتظر بوديد من بيام که ازم بار بکشيد ..
-غر نزن برو
-بابا بزار اون نهارو چاي از حلقومشون بره پايين بعد ميوه بهشون بده
شونهامو چرخوند طرف درو گفت:بدو اينقدر حرف نزن
تا شب هيچ کار خاص ديگه اي انجا م ندادم ...ويدا خوابيد، منم بخاطر عطري که حاج خانم زده بود وتا اعماق مغزم فرو مي رفت چسبيده به ديوار خوابيدم....خدايا باورم نميشه دوباره اينجام وفردا بايد اين بچه اژدها رو بيدار کنم ...خودتت بهم رحم کن
صداي زنگ گوش خراشي ..تو حلزوناي گوشم فرو ميرفت با اعصبانيت بلند شدم به گوشي ويدا حمله کردم ...وسريع صداشو قطع کردم ...کوشيشو پرت کردم رو بالشت ..چشماش وباز کرد وگفت:چته؟
-چته ودرد ..چرا گوشيتو ميزاري روزنگ وبيدار نميشي؟
-ميخواستم بيدار شم آراد وبيدار کنم..
-خب چرا خوابيدي ؟پاشو برو ديگه..
سرشو کرد زير پتو وگفت:اين کار تو نه من...
خوابيدم پتو رو رو سرم کشيدم وگفتم:به من ربطي نداره..
-يعني چي به من ربطي نداره ؟
جوابشو ندادم ..پتو وراز سرم برداشت وگفت:من ميرم ولي مطمئن باش ...اين اخرين روزيه که اينجايي
-آمين ...يا رب العالمين
وقتي رفت يه نفس راحت کشيدم ورفتم وضو گرفتم ...داشتم نماز ميخوندم که ويدا اومد تو جلوم وايساد وبا توپ پر گفت: حاجيه خانم ...اقاگفت بري اتاقش کارت داشت ...
اينو گفت وخوابيد ..بعد اينکه سلام نمازمو دادم داشتم ذکر ميگفتم که گفت:هوي ..با تو بودما گفتم... اقا گفته بري اتاقش
نگاش کردم وگفتم:اول اينکه خواهر.. هوي تو کلاته...دوم خواهر جان اول صبحي زبونت وبه فحش ودري وري نچرخون چون فرداي قيامت همين زبون شهادتت براعمالت ميده
سرشوو کرد زير پتو وگفت:برو بابا
بلند گفتم:خدا انشاالله همه را به راه راست هدايت کند
بعد اينکه ذکرم تموم شد ..سجادمو جمع کردم که تلفن زنگ خورد ..گوشي رو برداشتم :بله..
-مگه ويدا بهت نگفت بياي اتاقم ..
-چرا گفت...
-پس چرا نيومدي؟
-داشتم خواهر ويدارو پند واندرز ميدادم
-چي؟
-هيچي الان ميام ...
بعد از اينکه گوشي رو گذاشتم وشال وکلاه کردم ورفتم به سمت عمارت داگي من وديد انگار خيلي اعصباني بود..با دست يه بوس برش فرستادم وگفتم:ببخش داگي جون مجبور شدم
با قدم هاي تند رفتم تو ..از پله ها رفتم بالا...در باز بود خودشم با لباس گرم کن رو تخت نشسته بود وداشت کفش اسپرتش و ميپوشيد با انگشتم زدم به در وگفتم:با من کاري داشتيد ؟
نگام کرد وگفت:کل اين اتاق وامروز تمييز ميکني.. پرده رو ميشوري ..کف زمين اونقدر تمييز ميکني که بشه جاي ايينه ازش استفاده کرد ..
به چهار چوب در تکيه دادم وگفتم:قصه سيندرلا وشنيدي که...همون شبي که لنگه کفششو تو قصر پسر شاه گم ميکنه....بعد پسر شاه کل شهرو ميگرده دنبال دختره...
-خب...کي چي؟
-قضيه من سيندرلا هم مثل همه...فقط برعکس شده...من خونه پسر شاه کلفتي ميکنم
-دوروز نبودي زبونت دراز تر شده..
-اب و هواتون بهم ساخته..
-برو صبحونه رو حاضر کن..
-چرا دوباره منو اوردي اينجا ؟
بلند شد وگفت: برو صبحونه رو حاضر کن..
دهنم باز کردم که چيزي بگم....گفت:اگه يه کلام ديگه حرف بزني ..ميفرستمت تو انباري
فقط نگاش کردم وچيزي نگفتم..رفتم اشپزخونه..اين زندگي لعنتي کي ميخواد يه روي خوش به من نشون بده ..خدايا شکرت که نکرديم تَرکت...تخم مرغ وانداختم تو اب جوش به تخم مرغا نگاه کردم ...زير لب خوندم :دوباره نميخوام چشاي خيسمو کسي ببينه /يه عمر حال وروز من همينه /کسي به پاي گريه هام نمي شينه/ بازم دلم گرفت وگريه کردم بازم به گريه هام ميخندن /بازم صداي گريمو شنيدو ..همه به گريه هام ميخندن /دوباره يه گوشه ميشينمو واسه دلم ميخونم/ هنوز تو حسرت يه هم زبونم ولي نميشه واينو ميدونم ....
آراد:فکر ميکني اگه براي تخم مرغا بخوني زوترآبپز ميشن ...؟
سرمو برگردوندم همون چند قطره اشک که اومده بود وسريع پاک کردم ...اين اينجا چيکار ميکنه؟کي اومد؟ گفتم:کاري داشتيد؟
-اينجا خونمه هرجا که دلم بخوات ميرم ...صبحونه حاضر نشد
کوفت بخوري...ايشاالله صبحونه اخرت باشه ..حالا خوبه هر روز ساعت هفت ميخورد ..اَد امروز يادش افتاده يه ربع به هفت بخوره همين جور که نگاش ميکردم گفت:چيه بازم ميخواي بپرسي چرا برت گردوندم؟
-اره..ميخوام بدونم...اول که منو با دخترا نفرستادي برم..حالا هم تا نميه راه برديم وبرگردونديم چرا؟
-واقعا ميخواي بدوني؟چون بابت پنچ ميليون پول دادم..اگه ميفرستادمت خارج بخاطر قيافت دو ميليونم بابتت نميدادن پس مجبوري تا مشتري بهتري پيدا بشه همين جا بموني
-من که تو قلعه نظاميت زندانيم وچاره اي جز موندن ندارم
به قابلمه نگاه کردوگفت:افرين که ميدوني ...اما دلم نميخواد اين زنداني زشت هميشه اينجا بمونه
نگاش کردم وگفتم:تو ارزش دخترا رو فقط به قيافه ميدوني؟
-بله..چون تنها چيزي که دخترا دارن همين زيبايي .. اگه اينم نداشته باشن اندازه انگشت کوچه پام پيشم ارزش ندارن
-پس چرا تا حالا ازدواج نکردي؟اين همه دختر لوند دور برت ريخته..يکيشم همين فرحناز که ديروز اومد خواستگاريت...
فقط نگاه عصبي بهم کرد ..پوزخندي زدم وگفتم:اها فهميدم ..مهتاب ونميتوني فراموش کني..
با اعصبانيت بلند شد اومد سمتم رو به روم وايساد دستشو بلند کرد با ترس نگاش کردم دندوناش وفشار داد دستشو اورد پايين و گفت:ديگه حق نداري اسم مهتاب وبه زبونت بياري..فقط يه بار ديگه راجبع مهتاب حرف بزني زبونتو مي برم
نگام کرد ورفت بيرون .. يه نفس عميقي کشيدم نزديک بودکتکه رو بخورم ..يعني اينقدر مهتاب ودوست داره ؟
صداي جليز..جليز مياومد نگاه کردم اب سر اومده بود .. زير اجاقو خاموش کردم بدون صبحونه رفت شرکت ..رو صندلي نشسته بودم که خاتون اومد تو وگفت:چته مادر چرا دمقي؟
-با آراد حرفم شد..
-بازم؟ من از دست تو چيکارکنم؟ دختر تو چرا نميتوني جلوي زبونت وبگيري؟ ايندفعه اگه بخواد بزنت کارش ندارم...بعد ميگي آراد بداخلاقه ...کرم از خوده درخته
-ميگم...آراد مهتاب دوست داشته؟
همون جور که وايساده بود با تعجب گفت:تو مهتاب واز کجا ميشناسي؟
-هم عکسشو ديدم هم ديروز درموردش حرف ميزدن ...
-والله مهتاب خدا بيامرز..
يهو با صداي بلندي گفتم:مگه مرده؟
-اره شيش سال پيش دختر ماهي بود مهربون وخوش اخلاق ... تا قبل از اينکه فوت کنه همسايه ديوار به ديوار بوديم بعد فوتش پدر ومادرش از اين محل رفتن...مهتاب اقا وخيلي دوست داشت .. اما اقا نميخواست دختري رو وارد زندگيش کنه...مهتابم چند بار بهش گفته بود دوستش داره... اقا محلش نميذاشت.. دختر بيچاره سه ماه تموم نامه هاي عاشقانه مينوشت وميداد دست من که بدم به اقا .. اقا هم بعد از خوندن پارشون ميکرد ومي ريختشون بيرون ميگفت دختري که به پسري ابراز علاقه کنه وبا نا مه و پسغوم بخواد عشقش ثابت کنه ...اهل زندگي نيست ....يه روز مهتاب با گريه اومد پيشم گفت با آراد حرف بزن بگو خيلي دوستش دارم ونميتونم به مرد ديگه فکر کنم،اگه براي اخرين بار جوابش نه بود خودمو ميکشم .. منم پيغامشو به اقا دادم ..اونم با اعصبانيت رفت خونشون و...ديگه نميدونم اونجا چي بهم گفتم که دوروز بعد قرار شد ازدواج کنن به باباش گفت که برن خواستگاري مهتاب اما اقا سيروس گفت..بايد با فرحناز ازدواج کني...اقا هم قبول نميکنه وپاشو ميکنه تو يه کفش که فقط مهتاب وميخواد....يک ماه تمام بينشون دعوا بودتا بالاخره اقا سيروس قبول کرد که برن خواستگاري...شب خواستگاري بهش خبر ميدن که مهتاب خودکشي کرده...آراد باور ش نشد ..ميگفت بابام کشتش ..همون عکسي که تو ديدي کنار جسدش پيدا کردن
خيلي ناراحت شدم...چقدر گناه داشته..چقدر سخته ادم کسي رو که دوست داره بميره
-کجايي ايناز با توام..
-ها..؟نفهميدم چي گفتي؟
-ميگم اقا بهت گفته امشب مهموني داريم؟
-نه فقط گفت..اتاقش وتمييز کنم
-خيل خب بلند شو صبحونتو بخور..منم برم اين ويدا رو بيدار کنم..انگا رخدا اين وخلق کرده فقط برا ي خوابيدن
-باشه...
بعد خوردن صبحانه ساعت نه رفتم بالا ومشغول تمييز کردن اتاقش شدم ...پتو وتشکشو عوض کردم ....گذاشتم تو يه گوشه که مش رجب ببره خشک شويي بشورن ..کف زمين وانقدرسابيدم وخشک کردم که صورتم قشنگ معلوم بود.. رفتم سراغ پرده ،يه چهار پايه بلندي اوردم ورفتم بالا ... يکي.. يکي...گيره ها رواز پرده جدا ميکردم ...نصف پرده ها رو باز کردم که صداي آراد اومد:دسته چکم يادم رفته..الان ميام...مختار نبود مجبو رشدم خودم بيام ..
اومد تو ..نگاش به من افتاد بعد به تخت وکف اتاق نگاه کرد ... انگار از اون همه تمييزي تعجب کرده ...چيش مرده شور برده بلد نيست تشکرکنه...دستمو دراز کردم که ..چند تا گيره مونده هم از پرده جدا کنم ...که يهو چها رپايه تکون خورد جيغ کشيدم وپرده وسفت گرفتم ... دو تا پايه رفت تو هوا وافتادم ...اما رو زمين نيوفتادم ...يه جاي سفت يه اسکلت زير بدم بود وبد تر از اون ..پيشونيم رو پيشنيش بود..بينيم رو بينيش لبم رو لبش بود ...تا مرز سکته رفتم جلو ..چشاي دوتامون گرد شده بود وبه هم زل زده بوديم .سريع نشستم ..اون هنوز رو زمين خوابيده بود ..خاک تو سرم ..امروز انباري حتميه ...لب پايين سمت چپ خوني شده بود ...با هول وترس گفتم:ب..ب..بخشيد..يهني معذرت ميخوام ...
نشست..پريدم سمت عسلي و چهار پنج تا دستمال کاغذي برداشتم گذاشتم رولبش وگفتم:واقعا معذرت ميخوام ..به خدا تقصير من نبود ..چهار پايه يهو..
دستمال کاغذر رو با اعصبانيت برداشت وگفت:بسه ديگه...(به پرده نگاه کرد وگفت)ببين چه بلايي سر پرده اوردي...
نگاش کردم وازوسط جر خورده بود ...سرمو انداختم پايين وگفتم:ببخشيد...
-کلمه ديگه اي هم بلدي؟
-خب پرده براتون ميدوزم...
بلند شد رفت سمت دستشويي..شير وباز کرد ولبش وشست ..بلند گفتم:قول ميدم عين همين پرده براتون بدوزم ..
با اخم اومد بيرون هنوز خون مياومد دستش وبا حوله خشک ميکرد... هــه.. چه جور با دوندونام پارش کردم ..حقشه...گفتم:لبتون هنوز داره خون ياد
دستشو کشيد به لبشو نگاه کرد وگفت:اگه لب ميخواستي ..ميتونستي بدون پاره کردن لبم بگي..
با اعصبانيت گفتم: هنوز اونقدر بدبخت نشدم که بيام دشمنو ببوسم...بنده هم نميدونستم اينقدر مشتاق بغل کردن مني که با اون سرعت خودتو نو به من رسونديد
-هيچ علاقه اي به بغل کردن يه اسکلت ندارم...
-منم علاقه اي به بوسيدن لبايي که يه مَن موپشتش خوابيده ندارم...
عين تفنگ درحال شليک بودم..يکي ميگفت دوتا ميشنيد
-اگه علاقه اي نداشتي..اينجوري با ولع ولب ودندون به جون لب من نمي افتادي...
-اگه نميگرفتيم اينجوري نميشد...
از قافش معلوم بود کلافه شده به لبش نگاه کردم و گفتم:بهتره يه چسبي بهش بزني داره خون مياد
موباليش زنگ خورد قعطش کرد وگذاشتش تو جيب کتش .. دوباره رفت به دستشويي ..از جعبه يه چسب برداشت وزد به لبش ..دست چکشو از کشوي ميز عسليش برداشت و رفت ...پرده رو جمع کردم تو بغلم گرفتم ورفتم پايين.. خاتون راست ميگه کرم از خوده درخته..همش تقصير خودمه اعصبانيش ميکنم...از پله ها رفتم پايين خاتون وويدا داشتن سالن وتمييز ميکردن خاتون گفت:چه بلايي سر پرده اوردي؟
-چيزيش نشده ...فقط کمي ترکش خورده..الانم موجيه ببرمش درمانگاه خوب ميشه
خاتون خنديد وگفت:از دست تو با اين حرفات
ويدا هم يه لبخند با موج ضيف زد...پرده رو بردم به اتاقم کف زمين پهنش کردم ونگاش کردم..نچ قابل تعميير نيست بايد کلا باز سازي بشه ..واي پارچه کامليا هم هست ...اونو چيکار کنم؟حالا کي ميره پارچه براي پرده بخره؟ تو همين فکرا بودم که يکي ضربه به درزد در وباز کردم وگفتم:چقدر حلال زاده اي دختر همين الان داشتم بهت فکر ميکردم..
کامليا:بيام تو؟
-نه اگه ميخواي مي توني بري
با خنده اومد تو وگفت:پارچمو برش زدي؟
-نه...امشب اقامون مهموني دارن ...وقت نميکنم بايد به خاتون کمک کنم
-باشه عيبي نداره...پس ميرم ديگه
با هم رفتيم بيرون همين جور که راه ميرفتيم گفتم:يه سوالي بپرسم؟
-بله..
-آراد تا حالا خنديده؟
وايساد ونگام کرد وگفت:معلومه که خنديده قبل ازاينکه مهتاب...بميره هميشه ميخنديد..خيلي خوش خنده بود فقط کافي بود يه لطيف براش تعريف کني...ديگه از خنده ميافتاد رو زمين ...ايقدرم خوشکل ميخنده...بخاطر خندهاش بود که دخترا عاشقش شدن ...اون موقع ها وقتي مهموني ميگرفت مجلسو از خنده منفجر ميکرد هر کسي که آراد ميشناخت تا اسم مهموني بگوششون ميرسيد با سر مياومدن..اما الان تعداد مهموناش خيلي کم شده..
نزديک عمارت که رسيديم يهو با خنده گفت:ميدونستي آراد قلقلکيه؟
با تعجب گفتم:واقعا؟
-اره..فقط کافيه دست يکي به بدنش برسه ديگه از خنده ميميره...اون موقع ها وقتي آراد از يه چيزي ناراحت ميشد اميرعلي قلقلکش ميداد...با خنده آراد ما هم مي خنديديم
-خوشبخت بودين نه؟
-خيلي...با اومدن مهتاب ومردنش..تمام خوشي هامون از بين رفت
تا دم در همراهش رفتم گفت:خب من ميرم ديگه..کاري نداري؟
-نه به سلامت..
-يادتت نره فردا ديگه پارچه مو برش بزنيا؟
-چشم...
خواست بره گفتم:صبر کن.... صبر کن..
-بله...
-ميتوني برام پارچه پرده بخري؟
-اره...
بهش گفتم چه نوع پارچه ورنگ وچند متر بياره بعد خدا حافظي يه راست رفتم اشپزخونه و تا شب من وويدا خاتون براي مهموني سالن وحاضر کرديم بعد نماز رفتم حموم ..چه کيفي ميداد سرماي پاييز بري زير دوش اب گرم ..بعد حموم رفتم اتاقم ...در کمدمو باز کردم وگفتم:حالا چي بپوشم؟ کاش اميرکمتر برام لباس ميگرفت که حداقل ..ميتونستم راحت ترانتخاب کنم...چند قدم رفتم عقب تر .به کل لباسا نگاه ميکردم که ويدا اومد توگفت:اينقدر به لباسات زل زن هر چي بپوشي خوشکل نميشي
در کمدش وکه کنار کمد من بود باز کرد چشمش افتاد به کفشام وپوزخندي زد وگفت:اين همه کفش وبراي چي خريدي؟تو که ماهي يه بارم نميري بيرون ..
-خريدم ببينم فضولم کيه؟
نگام کرد وگفت:خيلي زبون درازي ميکني...يه کاري نکن اعصابم خورد بشه؟
تو چشماش نگاه کردم وگفتم:مثلا اگه خورد بشه چي ميشه؟
با اعصبانيت اومد جلو خاتون تو چار چوب وايساد وگفت:سريع لباس بپوشيد بيايد بالا...
ويدا ازم جدا شد و کت ودامن کوتاهي که از قبل انتخاب کرده بود وبرداشت نگاش کردم گفت:روتو اون ور کن ميخوام لباسمو عوض کنم...
-هر چي تو داري منم دارم...از چي خجالت ميکشي ديگه؟
اينو گفتم عين باد اومدم بيرون واز هر گونه دعواي احتمالي جلوگيري کردم ...تو هال منتظرش بودم رجب اومد تو گفت:شماها چرا هنوز اينجاييد ؟همه مهمونا اومدن
گفتم:منتظر پرنسس فيونام که حاضر بشن
مش رجب خنديد ورفت به اشپزخونه..ويدا اومد بيرون..اونم با چه وضعي ...از هيچ لوازم ارايشي دريغ نکرده بود ..گفتن آرايش اونم در حد ملايم نه نقش ونگار کردن صورت...نگاش کردم گفت:چيه به چي زل زدي؟
يه لبخند مسخره اي زدم وگفتم:ناز شدي...امشب حتما برات خواستگار پيدا ميشه؟
-حيف که ارايشم خراب ميشه وگرنه ميدونستم بات چيکار کنم ...
چيزي نگفتم موقع راه رفتن به باسنش که عين دمبه گوسفند چپ وراست ميشد نگاه کردم..با خنده رفتم اتاقم ..يه شلوار لي مشکي ويه تونيک سفيد که از بالاي رون راستم به صورت کج تا بالاي زانوي چپم مياومد.. زير سينم چين هاي درشت داشت که با نوار قرمز دوخته شده بود..يه روسري مخلوط سفيد قرمز ريشه دار ويه صندل انگشتي قرمز پاشنه سوزني سفيد که با سه تا بند باريک از وسط انگشتم به دور مچ پام پيچ ميخوردپوشيدم....تو ايينه به خودم نگاه کردم خوب شدم ...سريع رفتم به اشپزخونه کسي نبود انگار دير کردم يه خيار از رو ميز برداشتم به کابينت تکيه دادم ويه گاز بهش زدم که خاتون اومد تو...سر جاش وايساد سر تا پامو نگاه کرد..انگا رخشکش زده بود يهو بالبخند گفت:ماشالله هزار ماشاالله چقدر خوشکل شدي ..اومد جلو بغلم کرد ...چقدر خوشتيپي دختر..از بس لباساي عتيقه من وميپوشديا اين قد دخترونت مشخص نبود ...دختر تو که اينقدر خو ش اندامي چرا لباس خوشکلات ونميپوشيدي؟ها؟ نگاه صندل قرمزت چقدر به پاي ظريف وسفيدتت مياد..حيف که لاک نزدي ..يه لاک صورتي خوشکل برات ميخرم ...
من با تعجب وهاج واج هرجايي که خاتون ميگفت ونگاه ميکردم انگا راون بيشتر از من با اين لباسا ذوق کرده.. خوبِ ارايش نکردم ...دوباره بغلم کرد وگفت:اگه امشب اقا تو رو با اين لباس ببينه شک ميکنه خودتت باشي..
ويدا اومد با تعجب بهم نگاه کرد ..خاتون ازم جدا شد وبه ويدا گفت:خوشکل شده نه ؟الهي قربونت برم ..امشب ديگه هيچ کس نميتونه بهت بگه زشت..هر کي گفت خودم جوابش ميدم
ويدا انگار ازتيپ جديد من خوشش نيومده ..قيافش گرفته شد وگفت:اصلانم خوب نشده..بد بود بدتر شد...اگه تعريف وتمجداتتون تموم شده بيايد کمک
رفت بالا..خاتون گفت:وا....حسود هرگز نياسود ..بريم مادر
با هم رفتيم بالا.. يه خواننده خارجي ميخوند معلوم نبود چي براي خودش بلغور ميکنه ؟به همه نگاه کردم شايد اميروببينم ..سرم وچرخوندم ديدم يه گوشه وايساده وبا لبخند به من نگاه ميکنه ..با دست اشاره کرد برم پيشش...با خوشحال وذوق رفتم پيشش گفتم:سلام...هنرمند خوبي؟
يه قدم رفت عقب ونگاهي بهم انداخت وگفت:عالي شدي
يا خدا اين چي بود گفت...انتظار نداشتم همچين حرفي بهم بزنه ا زخجالت گر گرفتم وسرم وانداختم پايين...سرش پايين گرفت ونگام کرد گفت:بازم چيزي گم کردي رو زمين ؟
سرم وبلند کردم با لبخند گفتم:من به اين تعريفا عادتت ندارم ...
خنديد وگفت:اها ميگم چرا لپت سرخ شده...فکر کردم رژگونه زدي..
لبمو گاز گرفتم به اطراف نگاه کردم نکنه کسي صدامونو بشنوه...گفت:راستي با آراد چيکار ميکني؟
-هيچ..مثل سابق به جون هم ميافتيم...ولي تو خيلي بي معرفتي يه زنگ نزدي حال منو بپرسي...نگفتي ممکنه..منو به کشتن بده
-چون خيالم راحته بات کاري نداره...بهم يه قولي ميدي؟
چي؟
-ديگه فرار نکن، آراد هرچقدر بداخلاق واخمو وبد باشه به اندازه پسرايي که تو خيابونن نيست
-باشه قول مي دم ايندفعه خواستم فرار کنم بيام پيش تو
-عاليه...بعد مهموني يادم بيار ميخوام يه چيزي بهت بدم..
-چي؟
-بعدا ميفهمي...
-يهو يکي از پشت بازمو گرفت برگشتم ديدم کاملياست باچشاي گشاد ذوق زده گفت:بابا خوش اندام يک ساعت دارم نگات ميکنم ميگم خدا اين کيه داره که با داداش من حرف ميزنه...تو اين اندامتو کجا قيام کرده بودي ما نمي ديديم؟
-از عرض اندام خوشم نمياومد...
خيلي خوش تيپ شدي کاش يه ارايشي هم ميکردي ديگه ميشدي نور علي نور ورو همه دختراي مجلس کم ميکردي..بيا بريم ميخوام به دوستام معرفيت کنم...
بدون اينکه منتظر جواب من باشه دستمو کشيد وگفتم:کامليا جان دستمو لازم دارم
-ميدونم جيگر...چون هنوز لباس منو ندوختي
خنديم وگفتم:خيلي پرويي...
رفتيم پيش دوتا از دوستاش گفت:بچه ها اين خانم مانکنه آينازه..اينم شقايق وبهاره از بچه هاي تئاترن
باهاشون دست دادم که شقايق گفت:من تاحالا نديدمتون...
کامليا:بابا اين همونه که اون شب حميد وضايع کرد وگفت:شلوارتو دربيار
شقايق گفت:واي خدا چقدر عوض شدي..ببخشدا اون شب خيلي شلخته بودي..ولي امشب محشر شدي..
بهاره:راست ميگه فکر کردم يکي از مهمونايي..خواستم از کامليا بپرسم اين دختره کيه؟
داشتيم از تعريفات دخترا ذوق مرگ ميشديم که شقايق با اين حرفش ذوقمون خشک کرد ...شقايق گفت:چشمات خيلي نازه..عين گربه است.....:)