صحرا؟..
با یه نفس عمیق حواسمو جمع کردم..چشمای نگران سحر رو صورت اخم آلود من بود!..
-- صحرا تو هم یه روزی پوریا رو دوست داشتی..نمی خوام مقایسه کنم می دونم الان میگی سهیل کجا و پوریا کجا؟ولی خواهش می کنم درک کن که من سهیل و از ته دل دوست دارم..با بدی و خوبیش کنار اومدم چون می دونستم برام مهم نیست..من سهیل و همینجوری که هست دوست دارم، اونم همینطور..از من هیچی جز علاقه نمی خواد..از کارای گذشته ش پشیمونه اینو خودش صادقانه بهم گفته..حالا چرا من به خاطر اخلاق مادرش که مثلا از من خوشش نمیاد بیام رابطه مو با کسی که تو این دنیا بیش از اندازه دوسش دارم خراب کنم؟!..

- شاید حق با تو باشه..شاید سهیل واقعا تغییر کرده ..امیدوارم روزی نرسه که مجبور بشی برعکس همه ی اینایی که امشب به من گفتی رو به زبون بیاری..امیدوارم!..

لبخند زد و سرشو تکون داد..
-- من تا آخر عمرم پای حرفم هستم..دیگه حله؟!..
جوابی ندادم فقط سرمو به آرومی تکون دادم..انگار خیالشو راحت کرده بودم..با لبخند از کنارم بلند شد و رفت پیش اقوام سهیل..

هنوز حواسم پرت اون اس ام اس و محتوای چرت و مزخرفش بود که صدای ریز یه دختر منو از فکر بیرون کشید!..
نگاهمو از رو دستام کشیدم بالا..
یه دختر تقریبا هم سن و سال خودم 23 یا 24 ساله با لبخند جلوم ایستاده بود..
--اجازه هست؟!..
به کنارم اشاره می کرد..سرمو تکون دادم و کمی رو مبل جا به جا شدم..
- بله، خواهش می کنم!..

تشکر زیر لبی کرد و نشست..بوی عطر ملایمی که به خودش زده بود با یه نفس، حفره های بینیمو پر کرد..
قد بلند بود و هیکل نه چاق و نه لاغری داشت..نسبتا توپُر با پوست سفید و چشمای عسلی و ابروهای کمونی..کت و شلوار خوش دوخت آبی روشن با شال و کفش سفید..
خوش پوش بود..
همیشه از آدمای خوش لباس خوشم می اومد..و در مقابل از جلف بازی و آرایش های تند و زننده بیزارم!....
ته چهره ش شبیه سهیل بود..حدس زدم سوگند، خواهرش باشه که قبلا اسمشو از مامان شنیده بودم!...........

دستشو به نشونه ی آشنایی جلو آورد و با لحن صمیمی و دوستانه ای گفت: من سوگندم..خواهر کوچک تر سهیل....
از ادبش خوشم اومد..به نظر دختر خوب و مهربونی می اومد!..
با لبخند کمرنگی دستمو تو دستش گذاشتم..
- و منم صحرا!.......
-- بله، تعریفتونو از سحر شنیدم!..
- لطف دارید!..
با تردید لبخند زد و من من کنان گفت: میشه که.. صحرا صدات بزنم؟..
از تردیدش واسه یه همچین چیز ساده ای لبخندم رنگ گرفت..
با تکون سر رضایت دادم که خنده ی آرومی کرد و خجالت زده گفت: تو رو خدا یه موقع فکر نکنی چایی نخورده پسرخاله شدما..از همون موقع که اسمتو شنیدم نمی دونم چرا ازش خوشم اومد..یه جورایی خاصه!....

لبخند ریزی که کنج لبام بود رو حفظ کردم و گفتم: خوبه..پس با این اوصاف اگر خودم تو جمعتون حضور نداشتم ذکر و خیرم بوده....حالا واقعا خیر بوده یا شر؟..
لبخند داشت ولی تعجب هم تو چشماش بود..
-- نه بابا این چه حرفیه؟!..اتفاقا سـ ....
-- سوگند..دخترم یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم!..
--باشه مامان جان الان میام..

و رو به من لبخند زد و دستشو رو دستی که رو پام بود گذاشت و دوستانه فشرد..
-- خیلی دوست دارم باهات بیشتر آشنا شم!..
-بله..چرا که نه!..
-- حتما یه روز قرار میذاریم همدیگه رو می بینیم اوکی؟!..
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..با یه ببخشید ِ زیر لبی از کنارم بلند شد و رفت پیش مادرش که نگاهه تیزش از اول تا آخر رو ما بود!..

یه جورایی از سوگند خوشم اومده بود..معلوم بود دختر خوش قلب و مودبیه..خوبه که حداقل تو این خونواده یه همچین دختری کنار سحر هست!...

تا موقع شام هیچ اتفاق خاصی نیافتاد..
مهمونیشون اونجور که فکر می کردم نبود!..
تصورم ازش یه پارتی خانوادگی بود..که توش همه می زنن و می رقصن و همه چیز هم نسبتا آزاده..درست مثل مهمونی هایی که وقتی پدرم کنارمون بود دعوت می شدیم..
اینجا بر خلاف تصور من همه شال و روسری سرشون بود و اکثرا یا کت و شلوار پوشیده بودن یا کت و دامن..یا حتی ساپورت و تونیک آستین بلند..
و من یه مانتوی تقریبا کوتاه خردلی پوشیده بودم با شال و کفش سفید و شلوارمم یه کتان تنگ که اونم باز سفید بود..

خونه شون انگار فقط از همون یه سالن تشکیل نشده بود..برای صرف شام همه رو به سالن دوم راهنمایی کردن که مجاور همین بود ولی با دکوری ساده تر و میزی بزرگ و شاهانه هم وسط قرار داشت که روش انواع و اقسام غذاها و دسرها و نوشیدنی های مجاز چیده شده بود..
سحر کنار سهیل اونطرف میز ایستاده بود من و مامان اینطرف..

کمر درد مامان شروع شده بود و حس کردم نمی تونه درست بایسته..
- خوبی مامان؟..
-- خوبم..شامتو بخور..
-بیا..بیا بشین اینجا..مگه دکتر نگفت زیاد سرپا نباش؟!..

زیر بازوشو گرفتم و آروم آروم بردمش سمت یکی از صندلی هایی که دور سالن به ردیف چیده بودند..
ناله کنان نشست و وقتی مطمئن شدم که حالش بهتره برگشتم سر میز..یه بشقاب برداشتم و از غذاهایی که می دونستم واسه ش خوبه و چربی کمتری داره گذاشتم، با یه لیوان دوغ برگشتم پیشش..
-- زحمت نکش دخترم..یه کم بهتر شم میام سر میز..اینجوری خوبیت نداره!..
با حرص بشقابو گذاشتم رو میز کوچیکی که آورده بودم نزدیکش..
- یعنی چی خوبیت نداره؟..ول کن مردمو چشم دارن می بینن حالت خوب نیست..بخور تا سرد نشده..
-- صحرا آروم تر حرف بزن کسی بشنوه زشته دختر..
- خب بشنون..ول کن این حرفا رو..بخور غذاتو هر چی هم نیاز داشتی بگو خودم برات میارم..
-- پیر شی مادر..تو که ماشاالله همه چی گذاشتی..دستتم درد نکنه..برو شامتو بخور!..

برگشتم سر میز..فقط یه کم برنج و جوجه ریختم تو بشقابم و کمی سالاد ..کناری ایستادم و مشغول شدم..ولی نگاهم مسخ ِ اون قحطی زده های بدبختی بود که انگار صد ساله جا بودن که از بی غذایی دارن خودشونو رو همین میز خفه می کنن..
نگاهم به مرد چاقی افتاد که از سر و شکل و تیپ و قیافه ش کامل مشخص بود از اون خرمایه های اصل ِ ..یه نفس دو لپی می خورد..جوری که هنوز رون مرغ ِ فلک زده تو دهنش بود و رو میز دنبال پارچ نوشابه می گشت، یه دستشم بشقاب پلو بود..
-خب مردک مگه شیکم گاو داری؟..این چه وضعشه..به قول مامان قدیمیا بیخود نگفتن که از دهن گشنه بگیر بذار دهن اونی که سیره..چقدر حرص می زنه..اَه از اشتها افتادم....

داشتم زیر لبی بهش می توپیدم که یه دفعه یه صدای مردونه از پشت ستونی که بهش تکیه داده بودم گفت: ولی من یه جای فوق العاده سراغ دارم که می تونید با خیال راحت اونجا غذاتونو میل کنید!..قول میدم هیچ قحطی زده ای هم گذرش به اونجا نیافته!...
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم..نگاهه مشکی و براقش تو چشمام فرو رفت..
جدی زل زده بود تو چشمام..اومد و کنارم ایستاد..صورتشو چرخوند سمت مهمونا و یه تای ابروشو برد بالا..
-- اومممم درسته..منم بودم از اشتها می افتادم!..
یه دستشو برده بود تو جیبش و با دست چپش لب کتشو گرفته بود..
برگشت و نگاهم کرد..نگاهمو با اخم کمرنگی از رو صورتش برداشتم..
به مامان نگاه کردم..سحر پیشش بود..

--صـــحرا خانم؟!..
اسممو یه جوری صدا زد که باعث شد تیز نگاهش کنم..با یه قدم بلند رو به روم ایستاد ولی با فاصله..حالا هر دو دستشو برده بود تو جیبش..
بشقاب غذامو تو دستم فشردم..و از حرصش که بهش بفهمونم بی خیالم و انقدر برام بی اهمیته که حواسم بهش نیست، یه تیکه از جوجه ی توی بشقابمو زدم سر چنگال و گذاشتم دهنم..ولی وامونده از بس خشک بود جویده هم نمی شد چه برسه بخوام قورتش بدم..
با حسرت از رو شونه های پهنش به پارچ های خنک و رنگارنگ نوشابه های روی میز نگاه کردم..لقمه هنوز تو دهنم بود..خواستم از کنارش رد شم که نذاشت..هیکلش در برابر من زیادی بزرگ و چهارشونه بود....

دیگه چیزی نمونده بود خفه شم..عادت نداشتم با دهن پر حرف بزنم چه برسه بخوام ازش خواهش کنم..
ولی معلوم بود که زرنگ تر از این حرفاست..دست راستشو برد بالا و در حالی که نگاهش رو من بود با یه اشاره ی اون خدمتکاری که با فاصله از ما ایستاده بود اومد جلو..یه چیزی آروم زیر گوشش گفت که اونم چشم قربانی زیر لب گفت و سریع رفت سمت میز..
دستمو گرفتم جلوی دهنم..دستی به شالم کشیدم و اینبار مصمم تر قدم برداشتم که همون خدمتکار با سینی ای که توش یه لیوان بزرگ دوغ بود جلوم سبز شد..سریع و بی هیچ حرفی لیوانو برداشتم و یه نفس سر کشیدم..لقمه مو به زور همون دوغ دادم پایین..خنکیش حس خوبی رو بهم داد..
لیوان خالی رو گذاشتم تو سینی..کنارش بشقابمم گذاشتم..به کل از اشتها افتادم..

نگاهم چرخید رو صورتش..با یه پوزخند کمرنگ محو صورتم بود..اخم کردم ولی درست همون لحظه زنگ پیامک گوشیم تنمو لرزوند..تا حالا همچین حسی بهم دست نداده بود..
پیامو با طمانینه باز کردم..

«اعدام می کنند..
سنگسار می کنند و تو را در سلولی حبس.....
مجازات کاکتوس های تیغ دار..
براستی همین است و.. بس............»

یه حس تلخ فضای عظیمی از دلمو گرفت....
هیچ حس خوبی به این آزار و اذیتای مجازی نداشتم!..
حس نمی کنم اینا کار یه مزاحم معمولی باشه!..
حس می کردم یه راز بزرگ پشت این جملات خوابیده!..
اول شک داشتم ولی الان..این واژه ها حرفای پرمعنی ای تو بطنشون داشتن!..
به کل گیج شدم!....

-- صحرا خانم؟!..حالتون خوبه؟!..
صدای بم و مردونه ش که تو گوشم زنگ زد، پریدم..با تعجب برگشتم طرفش..پشتم بود..نگاهه اونم متعجب، تو چشمام بود..تو عمق چشمای مضطربم خیره شد..
-- چیزی شده؟!..

به خودم اومدم و سعی کردم مسلط باشم..اخمامو کشیدم تو هم و سرمو به طرفین تکون دادم..
خواستم برم سمت مامان که با کنایه گفت: هنوز غذاتونو تموم نکردید!..
پوزخند زدم..
- به قدر کافی صرف شد!....
منظورم به کاری بود که کرد..با لجاجت نذاشت برم سر میز و خودش دستور اون چیزی رو داد که اگر مجبور نبودم لب بهش نمی زدم..همیشه از زورگویی متنفر بودم، اونم از این قبیل!....

به مامان گفتم میرم بیرون کمی هوا بخورم.. پرسید چی شده؟!.. که گفتم هوای سالن خفه ست و میرم تو باغ قدم بزنم و زدم از اونجا بیرون..

لا به لای درختا قدم می زدم و به اون فرد ناشناس فکر می کردم..
یعنی کار کی می تونه باشه؟..
نکنه از طلبکارای باباست؟..
نه اونا رو که باهاشون تسویه کردم بعدشم شماره ی منو ندارن همیشه به سیم کارت بابا زنگ می زدن..
نگاهم متفکرانه رو صفحه ی خاموش گوشیم بود که تو دستم لرزید..بی وقفه بازش کردم..

«وسوسه ی شیطان..
شکلش انتقام است..
یا از خود..
یا از دیگران..
____
صحرا خانم، سه شنبه راس ساعت 2 بعداظهر بیا به آدرسی که با پیامک بعدی واسه ت می فرستم..بدون مزاحم..حواست باشه!..»

آب دهنمو قورت دادم و سریع نوشتم..
« واسه چی باید بیام؟!..شماها کی هستید؟!..چرا باید اعتماد کنم؟!..»

باز به دقیقه نکشید که جوابشو فرستاد..
« اگه دنبال حقیقتی هستی که مدت هاست داری انتظارشو می کشی حرف اضافه نزن و بیا به این آدرس....»

حقیقت؟!..
کدوم حقیقت؟!..
نکنه......................

پرسیدم..ولی لعنتی جواب نداد....
آخه شماها کی هستید؟!..
یه دفعه از کدوم گوری پیداتون شد؟..

آدرسو فرستاد..برام آشنا بود..یه جای خلوت و کم تردد، تو مرکز شهر!..
داشتم به پیامای آخری که فرستاده بود فکر می کردم که ناگهان از صدای بلند انفجار و بعد از اون فریاد بلند چند نفر جیـــغ کشیدم و عقب عقب رفتم!..تا جایی که پشتم خورد به یکی از درختا!...

ادامه دارد...