پیش تانیا که رسیدیم گفت:
- شما کجا غیبتون زد؟
- اهان... همین طرفا بودیم...بریم...
تانیا گفت:
- شما ها با پسرا برید...من منتظر شهابم...ترانه انگار گریه کرده...شهاب زود تر میاد...
- باوشه
بعد رفتیم طرف بقیه و گفتم:
- خب بریم خرید...
بعد رو به پسرا گفتم:
- اگه خواستید با ما بیاید اگه نخواستید برای ناهار ساعت یک و نیم همین جا هم دیگه رو می بینیم...
ارتین تند گفت:
- نه نه...ما که جایی رو بلد نیستیم...با شما میایم...
پوزخندی زدمو سر تکون دادم و با هم رفتیم...
تارا گفت:
- بریم طبقه ی سوم...اونجا لباس مجلسی داره...
رفتیم بالا و اول کل طبقه رو گشتیم اخر سر هم از همون مغازه ی ستاره ی سهیل خرید کردیم...واقعا لباساش معرکه بود...من یه لباس ابی نفتی خریدم که تا پایین باسن شل و ول بود و از اونجا تا بیست سانت تنگ و چسبون می شد...رنگش با پوست سفیدم تضاد خاصی داشت و حسابی بهم میومد...پادی هم یه لباس دکلته دلبر که تا زیر سینه صورتی کثیف بود و یه کمر بند پاپیونی به همون رنگ داشت و از اون قسمت به بعد کلوش می شد و رنگش قهوه ای خیلی روشن می شد که به صورتی می زد...جنس پاره اش خیلی خاص بود و بیشتر به گونی می زد...تارا سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
- اه پادی گونی هم خریدن داره؟ خب داخل انباری داریم بده خودم برات می دوزم...
پادی با حرص گفت:
- خیلی هم دلت بخواد...لباس به این خوشگلی...
پسرا می خندیدن و منم داشتم به دلقک بازی این دو تا نگاه می کردم...بلاخره بحثشون تموم شد و تارا رفت که لباس خودشو انتخاب کنه...بماند که کله ی همه منفجر شد از بس این خانم دست می زاشت روی یه چیزی و می گفت:
- این خوبه؟
بعد نگاش می کرد و می گفت:
- نه نه...خوب نیست...
جالبیش این بود که از ما می پرسید ولی نمی زاشت جواب بدیم...خودش جواب خودشو می داد ولی بلاخره یه لباس معرکه انتخاب کرد...لباس تارا محشر بود...رنگش سبزابی بود که بیشتر به سبز می زد...رومی بود و از قسمت رومیش سه طبقه چین می خورد و بعدش تنگ می شد تا زیر سینش و بعدش یه کمر بند از همون جنس که روش پر از سنگ بود و بعدش تا اخر لباس که بالای زانو بود مثه بالا چندین طبقه بود...خیلی شیک بود...بعد رفتیم طبقه ی دوم تا کفش و کیف براشون بخریم ولی هیچی دلمونو نگرفت...اخرشم ساعت یک و نیم شد و تانیا زنگ زد که بریم برای ناهار...رفتیم پایین که ترانه بدو بدو اومد بغل تارا و گفت:
- خاله چی خلیدی؟
- عجق خاله بریم ناهار بخوریم بعدا نشونت می دم...
- باسه...
سوار ماشینامون شدیمو ودنبال شهاب رفتیم رستوران کلید طلایی...رستورانش واقعا شیک بود...غذاهاشم معرکه...همون جور که داشتیم می خوردیم شهاب گفت:
- خب تارا خانم؟ سیتی سنتر و بار زدی اوردی؟
تارا لبخندی زد و گفت:
- می شه گفت! ولی هنوز کفش و کیف نخریدم...
تانی رو کرد به پسرا و گفت:
- اقایون شما خسته نشدین؟
ارتین جواب داد:
- چه طور مگه؟
- گفتم اگه خسته اید با شهاب برید خونه یا برید بگردید تا ما هم بریم مرکز خرید اونجا کیف و کفش بگیرم...
بعد رو به شهاب گفت:
- ترانه هم با خودت می بیری...
شهاب یکی زد توی صورتش و گفت:
- ترانه برای چی؟
- برای اطمینان بیشتر...به تو اعتمادی نیست...نه تو نه این سه تا...سرگوشتون زیادی می جنبه...چه بهتر که ترانه هم باهاتون بیاد...
همه خندیدن و شهاب قیافه ی مظلومی به خودش گرفت خواست حرفی بزنه که تارا گفت:
- اجیم راست می گه...به شماها اعتمادی نیست...البته ما چی کار اقایون داریم...هر کاری دلشون خواست انجام بدن ولی این شهابو از راه به در نکنید... .
امیر گفت:
- والا خوبه...این شهاب ما رو از راه بدر نکنه ما اونو از راه بدر نمی کنیم...
حسین رو به تانیا گفت:
- شما نمی دونید...صبح اومده توی اتاق می گه:بلند شید خانما می خوان برن خرید ما هم بریم مجردی حال کنیم...سه تا دختر توپ بهتون معرفی کنم...
تانی چشماشو گرد کرد و یکی زد تو سر شهاب که شهاب گفت:
- حسین داداش داشتیم؟ منو باش به فکر کی هستم...گفتم تا اینجایید چندتا دختر جنوبی ببینید هلو...پایه...
بعد به ما اشاره کرد و گفت:
- نه مثه اینا تیتیش مامانی...
بعد رو به ترانه گفت:
- ترانه بابا برو دستو صورتتو بشور و بیا...
ترانه سرشو تکون داد و رفت...پادی خندید و گفت:
- بچه رو می فرستی دنبال نخود سیاه؟
- خوب نیست این چیزارو بشنوه...عرضم به حضورتون...اون موقع که من تازه تانیا رو دیدم...
تانیا یکی زد توی بازوی شهاب و گفت:
- خفه شو شهاب...
- اوا چرا خانمی بزار بدونن من چه بدبختی کشیدم...داشتم می گفتم...وقتی دیدمش هم دانشگاهیم بود...یه دختر مغرور کپی تارا...درس خون بود ولی خوشگل...خیلی از پسرا ی دانشگاه می خواستن باهاش رابطه داشته باشن ولی اون همه رو سگ محل می کرد...یه روز با دوتا از دوستامون تو دانشگا وایساده بود که خانم از جلوم رد شد و یکی از دوستام یه فحش 18+ داد که خانم با اخم برگشت می گه...
بعد صداشو نازک کرد و گفت:
- چی بلغور کردی؟
بعد با صدای خودش ادامه داد:
- طرف صحبتش با من بدبخت بود...منم با پرویی دوباره تکرار کردم و خانم یکی محکم زد توی گوش بنده...
شهاب دستشو گذاشت روی صورتشو الکی الکی گریه کرد...ارتین دو تا زد پشت کمر شهاب و گفت:
- اوه پسر...همه دخترا وحشین...درکت می کنم...
من که کنار تانیا بودم دستشو گرفتمو گفتم:
- و همه پسرا بی ادب...تانی جون خوب کار کردی...کاش چندتا هم به جای من می زدی...
ترانه اومد و شهاب تند خودشو جمع کرد که ترانه چیزی نفهمه اروم گفت:
- بقیه اش برای خونه...
بلاخره نهار تموم شد و ما هم رفتیم مرکز خرید که پسرا هم باهامون اومدن...من یه کلاه بابا کرمی مشکی با کفش پاشنه بلند مشکی که بقلش یه سگک ابی نفتی که نوشته بود love خریدم...یه سرویس بدل مشکی که مدل love بود خریدم...خیلی خوشمل بودن و حسابی می درخشید و البته لاک مشکی و ابی نفتی هم خریدم...مامان نذاشت به غیر از لباسام هیچ وسیله ای ببرم خونه جدیده و مجبور بودم اگه نیاز دارم یا بخرم یا برم اون جا استفاده کنم به خاطر همین مجبور شدم دوباره لاک بخرم...پادی هم یه کفش صورتی تغریبا هم رنگ بالا تنه ی لباسش و یه کیف مجلسی صورتی که ست کفش بود و یه لاک صورتی و قهوه ای کم رنگ و ست بدل صورتی خرید که مدلش شکل خرگوش play boy بود و خیلی خوشمل بود...تارا هم یه صندل پاشنه بلند نقره ای گرفت با لاک نقره ای و سبز ابی ولی ست خوبی گیر نیورد...حسابی پامون درد گرفته بود...تانی نشست و گفت:
- هر کی انرژی داره می تونه با این تارا بره،اخه یه ست بدل گرفتن این همه دنگ و فنگ داره؟ ای خدا دیگه نا ندارم...
هم به غیراز تارا نشستن... درواقع ولو شدن رو صندلی...تارا خیلی خشک گفت:
- همین جا باشین تا پنج دقیقه دیگه برگشتم...
بعد خیلی سریع رفت...پادی ابروهاشو داد بالا و گفت:
- یعنی می خواد اون سته رو بخره؟
سرمو که به پشتی صندلی تکیه داده بودم بلند کردمو گفتم:
- کدوم ست؟
- وقتی اومد می بینی...
بعد از پنج دقیقه تارا با یه جعبه دستش اومد پادی خیلی سریع بلند شد و گفت:
- اونو خریدی؟
تارا با خوشحالی گفت:
- اره...
تانی یه ذره رفت کنار که تارا بشینه...تارا وقتی نشست تانی گفت:
- خب چی خریدی؟
تارا یه نگاه به پسرا انداخت مثلا با خجالت در جعبه رو باز کرد...پسرا تا دیدنش یه سوت کش دار زدن...تانی یکی زد تو سر تارا و گفت:
- این چیه تو خریدی؟
تارا با پرویی گفت:
- خیلی خوشمله...
تارا یه ست نقره خریده بود...خیلی شیک بود ولی مشکلش این بود که مدلش یه لباس زیر زنونه نقره ای بود....پادی گفت:
- اخر کرم خودتو ریختی؟ اخه این چیه تو خریدی...
تارا نیششو باز کرد که شهاب گفت:
- ولش کنید...خوب کاری کردی خریدی...تارا واقعیشم خریدی؟
تارا بلند شد یکی زد تو سر شهاب و گفت:
- خیلی بی شعوری...
شهاب دوباره با پررویی گفت:
- اگه خریدی تانیا هم ببر یکی براش بخر...
تانیا یه جیغ کشید و زد تو سر شهاب...
بلاخره دعوا ها تموم شد و ساعت ده رفتیم خونه...شام شهاب برامون ساندیچ گرفت و همه نشستیم روی زمین خوردیم...حالا انگار نه میز غذا خوری داره نه مبل...حسین گفت:
- خب شهاب جان...اگه خرید خانما تموم شد فردا بریم گردش...کجا ها بریم پسر؟
شهاب یه ذره نوشابه خورد و گفت:
- خوب امشب که حسابی خسته شدیم فردا صبح نه من نه تانی نمی تونیم بیاییم جایی...شما ها برید کافی شاپ برای صبحونه و بعد برای نهار برید جاده صاحلی...تا شب همون جا بمونید...چون جای قشنگیه...
شام که تموم شد تارا بلند شد ترانه رو که روی پاش خوابیده بود رو بغل کرد و برد تو اتاق و اومد بیرون هیچکی حال خواب نداشت...تارا نشست کنار شهاب که ارتین گفت:
- ببخشید سوال می کنم...شما و تانیا خانم خواهر تنی هستید؟
تارا جواب داد:
- نه...
- تانیا از مادرتون هستند یا بابا...
- هیچ کدوم...
- یعنی چی؟
- قبل از این که من به دنیا بیام زمانی که تیام برادرم همش سه سالش بود...یه روز مامان برای یه کاری می ره بیرون و با یه بچه دختر برمی گرده که تانیا باشه...تانیا رو کنار یه درخت پیدا می کنه و میارش خونه...بابا هم مخالفتی با نگه داشتن تانی نمی کنه و براش شناسنامه می گیره...همین...
تانی گفت:
- چی چیو همین...بعد از دو سال که من داشتم اونجا حکومت می کردم این زرشک به دنیا اومد و تخت پادشاهی منو تصاحب کرد...
و به تارا اشاره کرد...تارا یه کوسن برداشت و زد تو سر تانی و رو به شهاب گفت:
- شهاب خب تو ادامه بده...ببینم چی شد که دل خواهر ما رو بردی؟
امیر هم تایید کرد و گفت:
- بله شهاب جان...بگو تانیا خانم چی کار کرد که دل تو رو برد...
شهاب اهم اهمی کرد و گفت:
- بعد از اون سیلی دلچشب و خوشمزه رفت...یکی از دوستام پیشنهاد داد بریم دنبالش ببینیم کجا میره و دوست پسری داره یا نه...
حرفشو ادامه نداد و رو به تارا گفت:
- خانم اجازه هست جریان شما رو بگم؟
تارا فقط سری تکون داد و شهاب ادامه داد:
- از دانشگاه که خارج شد ما هم سوار ماشین شدیم و دنبالش می رفتیم...با یکی از دوستام شرط بستم که کدوم زود تر مخ تانیا می زنه اونم سر یه میلیون پول...خدایی عقل نداشتیم دیگه...چرت و پرت می گفتیم...تانیا اومد دم یه دبیرستان دخترونه و سه تا دختر و سوار کرد و رفتن پاساژ...تارا اون موقع خیلی شیطون تر از الان بود...اصلا روی پا خودش بند نبود...هی از یه مغازه به اون مغازه...همون دوستم که باهاش شرط بندی کردم تا تارا رو دید کشید کنار و برای تارا نقشه کشید...فکر می کرد تارا یه دختر دبیرستانی خوشگله که خیلی راحت پا می ده...نمی دونست اون صد برابر بیشتر از تانیای خوشگل دانشگاه مغرور تره...ولی من هنوز تانیا رو می خواستم...وقتی دوستم کشید کنار با خودم شرط بستم که حتما مخشو بزنم و به قول خودم انتقام اون سیلی رو بگیرم،نمی دونستم قرار دلمو بدم دست یه دختر و بگم هر کار دوست داری باهاش بکن...بعد اون روز منو دوستم تانیا رو تغیب می کردیم دوستم برای تارا و من برای تانی...اون روزم تموم می شه و حدودا دو هفته بعد یه روز تانی و تارا تنها رفته بودن پارک و پارک خلوت خلوت بود...دوستم که اسمش سهیل بود رفت جلو تا شانسشو امتحان کنه...منم باهاش رفتم...رفت به تارا شماره داد و بهش پیشنهاد داد...تارا بلند شد و اومد جلوش...اون موقع فکر کردم تارا می خواد سهیلو بغل کنه چون دستشو گذاشت روی سرشونه ی سهیل ولی برعکس فکر من محکم زد بچه مردمو ناقص کرد...با زانوش محکم زد تو نقطه چین سهیلو کیفشو برداشت و رفت...تانیا با اخم اومد طرفم و گفت فکر نمی کردم این قدر پست باشی...دوباره شدم اش نخورده و دهن سوخته...سهیلم دیگه کشید کنار...من سال اخر وکالت بودم ولی تانی سال اول روانشناسی و فقط یه سری از کلاسامون باهم بود که اونم بعد از فارق التحصیل شدن دیگه ندیدمش...چند ماه بیکار بودم تا این که یکی از دوستای بابا برای دخترش معلم می خواست برای کنکور و بابا منو معرفی کرد چون دختر دوست بابا هم وکالت می خواست...من نمی دوستم اونا کین فقط برای فرار از بی کاری قبول کردم...وقتی رفتم خونشون تارا اومد جلومو سلام کرد...منو نشناخت...من شدم معلم این سه تا وروجک...نمی دوستم که تانیا هم خواهر تارائه فقط به این فکر بودم که یه جوری ازش بپرسم دوستت کجاست...اخه فکر می کردم دوست باشن چون هیچ شباهتی نداشتن...یه روز داشتم به اینا درس می دادم که تانیا خانم با یه تاپ و شرت اومد داخل اتاق تارا...
اینو که گفت تانی یکی زد تو بازوی شهاب و شهاب خندید و ادامه داد:
- منو که دید هم کپ کرده بود هم از خجالت سرخ شده بود...وقتی رفت بیرون تارا گفت که خواهرشه...منم که اون موقع فهمیده بودم که عاشق این تانیا شدم یه روز که خواست بره بیرون منم رفتم دنبالشو بهش گفتم و اونم از خدا خواسته قبول کرد...دلشم بخواد پسر به این خشگلی جذابی نمی دونید چند تا دختر دنبالم بودن...هر روز شماره می دادن و پیشنهاد های شرم اور...
تانی گفت:
- بستونه زندگی نامه ی منو زیر و رو کردید رفت...
شهاب رو به تارا گفت:
- راستی چند روز پیش سهیلو دیدم...می دونی که همکارم شده...بهش گفتم که قرار بیای اینجا گفت من یه بار از این خانم ضربه خوردم دیگه کافیمه...
تارا خندید و یه قری به سر و گردش داد و گفت:
- پسره ی بی شعور حقشه...
بلاخره تمام شد و رفتیم که بخوابیم...