صبح با صدای اروم پادینا بلند شدم:

- دنی پاشو...دنی پاشو...

چشمامو باز کردمو با دستما مالیدمشون و همین طور خابالو گفتم:

- چه خبرته؟ می خوام بخوابم...ولم کن پادی...

پادی پتو رو از روم کشید و گفت:

- تارا رو نگاه کن...

تارا رو نگاه کردم که خیلی قشنگ خواب بود و پتوش دور پاش پیچیده بود...پادی ادامه داد:

- به نظرت زیادی قشنگ نخوابیده؟

به پادی نگاه که چشماش از شیطنت برق می زد و لباش به لبخند شیطنت امیزی باز شده بود...بعد از شنیدن نقشه ی پادی به دستشویی اتاق تارا رفتمو دست و صورتمو شستمو اومدم بیرون...تارا هنوز خواب بود...پادی هم از داخل یه جعبه موجود سیاهی در اورد...این قدر چندش بود که عقم گرفت نگاش کنم و رومو برگردوندم...پادی هم با چندش اونو گذاشت روی صورت تارا و یه پرو کرد تو ی بینی تارا...عقب وایساده بودم تا نوبت من برسه...پادی وقتی از خراب شدن و سبک شدن خواب تارا مطمئن شد اومد عقبو به من علامت داد...یه جیغ ماورابنفش زدم که تارا چشماش باز شد و نوک بینیشو نگاه کرد و یه جیغ به قول خودش هفت رنگ زد و شروع کرد به ورجه ورجه...بلند شد که سوسک افتاد پایین تخت و رفت زیرش...یه دفعه در باز شد و همه اومدن داخل...اصلا حواسم به لباسامون نبود...تارا هی دست می کشید روی بینیش و ایش و اوش می گفت...همه تعجب کرده بودن...دیگه نتونستم تحمل کنمو زدم زیر خنده...خم شده بودم و شکممو گرفته بود و بلند بلند می خندیدم...راست شدمو به چهره ی غضبناک تارا نگاه کردم...از عصبانیت چهرش قرمز شده بود...پتوشو کنار زد و اومد طرف ما...یه قدم میومد جلو و ما یه قدم می رفتیم عقب...شروع کرد دویدن و ما هم دویدیم طرف در...تارا داد زد:

- یه گهی خوردید خب وایسید...اشغالا...وایسا دنی...جرات داری وایسا...

پادی مثلا اروم بهم گفت:

- بدو دنی...این اگه مارو بگیره کارمون با کرام الکاتنینه...بدو..عجب غلطی کردیم...

کل خونه رو دویدیم و دو باره برگشتیم توی اتاق...رفتیم پشت تخت تا نفس تازه کنیم...تارا داد زد:

- کثافتا...این چه کاری بود؟

اومد طرف طول تخت...خواستیم ما هم بچرخیم که دیدیم تارا ایستاده و به پایین خیره شده...اومدیم طرفش و روبه روش با فاصله ایستادیم که اگه نقشه ای داره بتونیم فرار کنیم...یه دفعه تارا یکی از پاشو محکم شوت کرد به طرف بالا و یه چیز سیاهی قوص دار پرتاب شد توی لباس پادی و پادی شروع کرد به پریدنو جیغ زدن و تکون دادن لباساش...همه تعجب کرده بود و فقط تارا بود که از فرط خنده پخش تختش شده بود بلاخره پادی موفق شد که اون چیز سیاهو از زیر تاپش در بیاره و با دمپایی لهش کنه...به سوسکه نگاه کردم...فقط من اینجا نجس نشده بودم...شهاب زد زیر خنده و بقیه هم خندیدن...تازه به تیپم نگاه کردم...وای...افتضاح بود...یه تاپ خیلی باز و نازک صورتی کم رنگ و یه شرت که تقریبا فقط بیست سانت از لباس زیرم بلند تر بود...پادی هم که همون لباسای دیشبی و تارا یه تاپ سفید که روش یه قلب بزرگ قرمز بود و یه شرت ستش...انگار تارا هم متوجه شد چون بلند شد و رفت جلو حضار گرامی و داد زد:

- می گم راحتید؟ نه جون من مشکلی ندارید؟ اگه مشکلی هست بگید...حیا رو خوردید یه لیوان ابم روش...نگاه وایسادن منو نگاه می کنن...برید بیرون دیگه...

اینو که گفت همه پسرا سراشونو انداختن پایین و مثه بچه هایی که دعواشون می کنن رفتن بیرون...تانیا گفت:

- بفرما تارا پسرای مردمو از راه به در کردی...

تارا همون طور که از داخل چمدونش داشت لباس در می اورد گفت:

- به من چه...اینا بلد نیستن منو از خواب بیدار کنن...

تانی گفت:

- حالا جریان چی بوده؟

پادی نشست از اول تا اخر ماجرا رو تعریف کرد و تانیا فقط خندید و تارا یکی محکم زد تو سر منو پادی و کلی فحشمون داد...رفتم از داخل چمدونم یه بلوز استین بلند قهوای تیره در اوردم و یه شلوار قهوه ای هم پام کردمو موهامو مرتب کردم و با بچه ها رفتیم پایین تا صبحونه بخوریم...همه نشسته بودیم که تانی گفت:

- امروز چندمه؟

تارا جواب داد:

- یک ابان...

- چند روز اینجایید؟

- جمعه برمی گردیم...

- که این طور...

- چیزی شده؟

- می شه گفت...امروز می خوایین برین کجا؟

- هر جا شهاب بگه...

- شهابو بیخیال...امروزو بزارید برید خرید...اول میریم سیتی سنتر مهزیار و بعدش هم مرکز خرید...چه طوره؟

دستمو کوبیدم به همو گفتم:

- عالیه...

بعد یه چیزی از ذهنم گذشت و گفتم:

- کجا می تونیم لباس مجلسی بگیریم؟

تانیا لبخندی زدو گفت:

- سیتی سنتر لباساش بهتره...حالا برای چی؟

- تانیا؟ برای چی داره؟ هفدهم ابان تولد یه دختر اسکوله...

تارا چشماش چهار تا شدو گفت:

- وای اره...اصلا حواسم نبود...

پادی اضافه کرد:

- خوبه پس باید برای یه پارتی خرید کنیم...

حسین با تعجب گفت:

- نمی شه به ما هم بگید تولد کیه؟

تانیا گفت:

- چرا نمی شه...تولد خواهر بنده...

- اهان...

تارا گفت:

- کی می خوایم بریم؟

- الان برید حاضر شید...

- پس شهاب و ترانه...

- اونا هم میان...ولی بعد از ناهار...حالا هم برید حاضر شید...

بلند شدیمو رفتیم بالا و همون مانتو جدیدا رو پوشیدیمو حسابی خوشمل کردیمو زدیم بیرون...اول رفتیم همون جایی که تانیا گفت،سیتی سنتر مهزیار...همه داشتن نگامون می کردن...دخترا که با چشماشون داشتن حسین و ارتینو امیرو می خوردن...والا خوبه...انگار نه انگار که ما هم اینجاییم...خوبه نسبتی با هم نداریم وگرنه چشماشونو از کاسه در می اوردم...هه...والا...چی بگم به اینا؟پسرا هم کم از دخترا نداشتن...با اون چشمای هیزشون زل زده بودن به ما...حالا خوبه هر کدوم یه پسر یا دختر کنارشون بودا...با تارا و پادی پشت پسرا راه می رفتیم که حسین اروم به ارتین گفت:

- می گم پسر...لباسام مشکلی داره؟ یا قیافه ام چپر چلاغه؟

- چه می دونم داداش...حالا فقط ما نیستیم شیطونه می گه برم یکی یه مشت ناقابل حروم صورت اینا کنم...چه جوری هم زل زدن به دخترا...

امیر هم مثلا اروم گفت:

- خوشگلی دردسر داره دادش...

ارتین خندید و گفت:

- حالا ما خوشگلیم یا دخترا؟؟؟

امیر هم خندید و گفت:

- خب معلومه ما...اونا هم حالا درصدی می شه گفت خوشگلن...اونم درحدی که لیاقت اومدن بیرون با ما رو داشته باشن...

ای حرصم گرفته بود...ای حرصم گرفته بود...تارا گفت:

- اینا دارن چی بلغور می کنن؟

پادی جواب داد:

- چرت و پرت...تا جواب اینا رو ندید من خوابم نمی بره...

همون جور که از حرص دندونامو روی هم فشار می دادم گفتم:

- اره...پادی راست می گه...خب چی کار کنیم؟

تارا گفت:

- وایسید ببینید...

بعد رفت از تانی یه چیزی پرسیدو اومد طرفمون و یه چشمک زد و وایساد تا یه پسر خوشمل بیاد تا بره جلو...همه وایساده بودم،اونم به بهونه ی اومدن شهاب...یه پسر خوشمل فشن رو از دور دیدم که میاد این طرف...به تارا نشون دادم و تارا خودشو اماده کرد و وقتی پسره داشت رد می شد با ناز و ادا گفت:

- ببخشید؟

پسره وایساد و با اون چشمای هیزش زل زد به تارا و گفت:

- جونم؟

خندم گرفته بود ولی با غرور وایساده بودمو به پسره زل زده بودم...از تانی و پسرا فاصله داشتیم...پسره فکر کرد تنهاییم یه قدم اومد جلو گفت:

- امری داشتید خانم زیبا...

تارا همون جور گفت:

- بله...بوتیک ستاره ی سهیل کجاست؟

پسره لبخنده چندش اوری زدو گفت:

- طبقه ی سوم...می خوایین راهنماییتون کنم؟

پسرا قیافه شون قرمز شده بود و خنده دار...داشتن میومدن طرف ما...به تارا علامت دادم و تارا سریع طرز صحبتشو عوض کرد و اخمو گفت:

- نه ممنون...بفرمایید...

این یعنی گمشو دیگه...پسره اخمی کرد و رفت...پسرا اومدن روبه رومون خواستن حرفی بزنن که تارا تند تند گفت:

- ااااااا...دنی بیا این لباسه رو ببین...

قبل من پادی گفت:

- کدوم صبر کن...

منم دنبال تارا و پادی رفتم...رفتیم طرف w.c و رفتیم داخل...هیچکی نبود...تارا رفت جلوی ایینه و گفت:

- پسره ی بیشعور می گه ((خب معلومه ما...اونا هم حالا درصدی می شه گفت خوشگلا...اونم در حدی که لیاقت اومدن بیرون با ما رو داشته باشن...))شیطونه می گه از پسره شماره هم یم گرفتم...

پادی خندید و گفت:

- ولی عجیب حال کردم...حقشون بود...

خندیدمو خودمو تو ایینه نگاه کردم و شالمو در اوردم تا موهامو که خراب شده بودو درست کنم...یه دفعه در محکم باز شد ولی چون ما پیش ایینه ها بودیم نمی تونستیم ببینیمشون...تارا لبخندی زد و گفت:

- حتما اورژانسی بوده که محکم درو باز می کنن...

لبخندی زدم که بازوم کشیده شد عقب...برگشتم دیدم ارتینه...پادی گفت:

- چتونه شماها؟

تازه قیافه ی برزخی پسرارو دیدم...هم ترسیده بودم و هم داشتم از خنده روده بر می شدم...یه تای ابرومو بردم بالا و گفتم:

- ببخشید اقایون...اشتب اومدین...مال اقایون بقلییه...

ارتین گفت:

- نه...اتفاقا درست اومدیم...

اخمی کردم و خواستم چیزی بگم که امیر گفت:

- این کاراتون یعنی چی؟

تارا جواب داد:

- کدوم کارا؟

امیر داد زد:

- تارا...مسخره بازی در نیار که من اعصاب ندارم...

پوزخندی زدم و گفتم:

- من یکی از دوست پسرام جراح مغز و اعصابه...

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه طرف صورتم سوخت...چشمامو بستم تا به خودم مسلط بشم...زد تو صورتم...اون منو زد...منو زد...صدای نادِمش اومد:

- دنی...

بازومو از دستش کشیدم بیرونو رفتم جلوی ایینه تا ببینم چه بلایی سرم اومده...جای انگشتاش قرمز شده بود...اب دهنمو قورت دادم که مزه ی خون تو دهنم حس کردم...سرمو خم کردم که یه قطره خون از دهنم چکید پایین...تارا اومد کنارمو دم گوشم گفت:

- ما می ریم بیرون...

از داخل ایینه یه نگاه به ارتین انداختم که سرش پایین بود...تارا یه نگاه خسمانه به ارتین انداخت و رفت بیرون و در عرض سیم ثانیه بقیه هم رفتن...ارتین که انگار منتظر همین بود سرشو اورد بالا و به من نگاه کرد...انگار تازه دیده چه گندی به صورتم زده که چشماش شد اندازه بشقاب...چشم ازش گرفتم و داخل ایینه به خودم نگاه کردم...دور دهنم خونی بود...اب زدم به صورتم...رژ گونه رو از داخل کیفم در اوردم و یه زره زدم به گونه هام تا درست شن...نه در حدی که مثه خجالت کشیده ها لپام قرمز بشه نه در حدی که چیزی از چکی که خوردم معلوم باشه...رژمو در اوردم و اونم زدم...یه دفعه دستای ارتین دورم حلقه شد و منو کشید عقب...شوکه شدم و لی سعی کردم اینو نشون ندم...نمی دونم چه قدر موفق بودم...منو برگردوند و چسبوند به دیوار...خواستم حرفی بزنم که خم شد و لبشو گذاشت روی لبم...گرم می بوسید...نه همراهیش می کردم نه سعی می کردم ازش جدا شم...یه چیزی مانع می شد که بخوام ازش جدا شم...تو خلسه بودم...هنوز داشت منو می بوسید...کم کم وحشی گری هم چاشنی بوسش کرد...منم داشتم گرم می شدم که سرشو کمی عقب کشید...هنوز از دستش عصبی بودم...فکر کرده منم مثه بقیم که خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین...نه...صاف زل زدم تو چشماش...خندید و گفت:

- الان شما نباید خجالت بکشی؟حداقل سرتو بنداز پایین...

خواستم چیزی بگم که ادامه داد:

- دنی...اینقدر جلوی من از دوست پسرات نگو...نگو دنی...قاطی می کنم...کاری نکن که پشیمون بشی...من همیشه اینقدر مهربون نیستم که اینجوری معذرت خواهی کنم...

اخمی کردمو گفتم:

- اگه امکان داره دیگه اینجوری معذرت خواهی نکن...

لبخندی زد و دوباره خم شد و افتاد به جون لبام...کثافت انگار خوشش اومده...خواستم از خودم جداش کنم که یه فکری به ذهنم رسید...دستمو دور گردنش حلقه کردم...خودشو کمی فاصله داد و شیطون نگام کرد و به کارش ادامه داد...منم همراهیش می کردم...دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر به خودش چسبوند و دستشو نوازش مانند حرکت داد...منم با موهاش بازی می کردم...بعد از یه بوسه ی طولانی با اکراه ازم جدا شد...چشماش خمار شده بود...ازم فاصله گرفت و گفت:

- انگار تو هم بدت نیومده؟

- مثله قبلی ها بود...البته اونا با احساس تر بودن...مثه تو وحشی نبودن...

اخماشو کشید تو هم و منم رفتم جلو ایینه و رژمو درست کردم...بازومو کشید و محکم فشار داد...از درد چهرمو کشیدم تو هم...از لای دندوناش غرید:

- دنی حرف دهنتو ببند...بزار امروز خوش بگذره...

- به تو که خوش گذشته پس مشکلت چیه؟

بازومو محکم تر فشار داد و گفت:

- انگار خوشت میاد روی اعصاب من ناخن بکشی اره؟

خواستم چیزی بگم که در باز شد و یه خانم مسن اومد داخل و با چشمای گرد نگامون کرد...منم دست ارتینو کشیدمو رفتیم بیرون...