-ميل ندارم...
-يعني چي که ميل نداري؟باز ميخواي حالت بد بشه؟
-خودت برو بخور..
-اگه بلند ...
آراد با اخم نگاش کرد وگفت:اگه بلند نشم چيکار ميکني؟ميگم ميل ندارم ...گشنم شد ميخورم
يه لبخند زدم ورفتم بيرون...هه پس بلده با فرحنازم دعوا کنه
سر سفره بوديم که گفتم:خاتون مهموني امشب ملقاست؟
کامليا خنديد خاتون گفت:اره ..
کامليا:راستي اني چند سالته؟
-بيست وچهار وشما؟
-دوسال کوچيکترم ...چي خوندي؟
با حسرت گفتم:پام به دانشگاه باز نشده ..ساکت شد وچيزي نگفت بالبخند گفتم...تو چي خوندي؟
-تئاتر..
-واي من عاشق تئاترم کاش ميشد يه روز بيام نمايشتو ببينم
-خوب بيا..خوشحال ميشم
خاتون بهش نگاه کرد وگفت:کامليا جان ايناز نميتونه بره بيرون ...
کامليا با تعجب گفت : اخه چرا؟
مش رجب:اين قانون واقا براش گذاشته...حالا اينقدر حرف نزنيد نهارتو نو بخوريد
يه لبخند تلخي زدم کامليا هم از روي ناراحتي جواب لبخندم وداد.... بعد نهار کامليا وفرحناز رفتن منم رفتم بالا که ظرفا رو جمع کنم ... وقتي وارد اتاق شدم ديدم آراد خوابيده وچشماشم بسته.. از بشقابا معلوم بود فقط فرحناز نهار خورد همين جور که ظرفا رو جمع ميکردم گفتم:اگه ميخواي خودکشي کني راه ديگه اي هم وجور داره...
با چشماي بسته بود گفت:تو لازم نکرده نگران من باشي
-نگرانت نيستم...نگران خودمم که اگه مريض شدي اين همه پله رو بايد بالا پايين کنم ..
چشماشو باز کرد وگفت:تو رو براي خوشگذروني نيوردم که... اوردم که اين پله ها رو بالا وپايين کني
چيزي نگفتم وسيني رو بردم پايين ...داشتم ظرفا رو ميشستم که ويدا با پلاستيکاي ميوه اي اومد تو با حالت قهر گفت:زودتر کارتو تموم کن ميخوام ميوه ها رو بشورم
-چشم ...براي اقا خريدي؟(جوابمو نداد)سعي کن بهش بدي چون نهار نخورده
بعد اينکه ظرفا روشستم رفتم سراغ بافتني کلاهي رو که تا نصفه دوخته بودم وکامل کردم جلوي ايينه اتاقم وايسادم گذاشتم رو سرم ... صورتمو چپ وراست کردم بد نشدم... کمي از موهامو ريختم بيرون پوفي کردم... خوشکل شدن به من نيومده خنديدم وگفتم...خدايا کريمتو شکر اين همه ادم خوشکل خلق کردي ...به ما که رسيد ... يه تقه در خورد سريع کلاه رو دراوردم وروسريمو پوشيدم در وباز کردم ديدم مش رجب با تعجب گفتم:بله.
-برو اشپزخونه به خاتون کمک کن... اقا شب مهمون دارن
-کيه؟
-خونواده عمش وباباش وزن باباش وپرهام ..
با تعجب نگاش کردم يه لبخند زدم وگفتم:باشه الان ميرم
رفتم به اشپزخونه وگفتم:اين دختره کجا ميزاره ميره؟
-نميدونم به خدا...کاراشم مشکوک شده
به خاتون کمک کردم که شام ودرست کنه ساعت هفت بود که مختار اومد با عجله از پله ها رفت بالا...به پنج دقيقه نکشيد که تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون وگوشي رو برداشت :بله اقا
....
-اتفاقي افتاده؟
....
-چشم اقا چشم...
گوشي رو گذاشت وبا نگراني گفت :ايناز جان برو لباست وبپوش
-ديگه براي چي؟من که کاري نکردم ..
-فکر کني غر بزني نمي برتت؟
با اعصبانيت وحرص چاقو روزدم به ميز وبلند شدم ...رفتم سراغ کمدم يه پالتو کرم با شلوارلي مشکي وشال پشمي سفيد وکلاه وشاگردنم پوشيدم تو ايينه به خودم نگاه کردم ...دست اميرعلي درد نکنه اينارو برام خريد ..با قدم هاي تند رفتم به عمارت مختار وايساده بود وبه ساعتش نگاه ميکرد ..سرتا پاي منو نگاه کرد ويه لبخند زد گفتم:چيه؟مگه خودتت زن نداري چشم چروني ميکني؟
خنديد وگفت:دارم ...ولي عين تو.. تو فصل پاييز اينجوري خودشو نميپوشنه ...
-سرماييم ..
صداي پله ها اومد سرم وبلند کردم ديدم آراد با اخم همين جور که از پله ها مياد پايين ساعتشو هم رو دستش ميبنده....با اين اخمي که اين کرده الان ساعته سنگ کوب ميکنه ...خاتون از اشپزخونه اومد بيرون گفت:مادر کاش يه چيزي ميخوردي بعد ميرفتي سرشو بلند کرد ..اول به من نگاه کرد با تعجب همه جا مو ديد زد وگفت:خاتون بيرون داره برف مياد؟
با دهن باز نگاش کردم کثافت منو مسخره ميکني..خاتون خنديد وگفت:نه اقا...ايناز سرمايي...چيزي نميخوري؟
آراد کنارمختار ايستاد وگفت:نه...گشنم نيست
خاتون:پس اقا زودتر بيايد چون مهمون داريم
فقط سر شو تکون داد راه افتاديم سوار ماشين شديم طبق معمول من جلو کنار مختار نشستم اقا زاده هم عقب آرادگفت:مختارشيشه ها رو بکش پايين گرممه
برگشتم پشت وبا چشاي گشاد نگاش کردم بعدش به مختار نگاه کردم که لبخند درحد خنده رو لبش بود ملتمسانه گفتم:ميشه شيشه ها رو نکشي پايين؟
آراد:مختار نشنيدي...گفتم شيشه ها رو بکش پايين
مختار با خنده گفت:اخه اقا هوا خيلي سرده..
برگشتم با اخم به آراد نگاه کردم وگفتم:تو مشکلت با من چيه ؟ميگم سردمه نميفهمي؟
آراد:ازم خواهش کن شيشه ها رو نکشم پايين
لبخند عصبي زدم وگفتم:ببين من اگه از اين سرما منجد هم بشم از تويکي خواهش نميکنم
آراد خواست چيزي بگه گوشيش زنگ خورد..گوشي رو برداشت:بله..
...
-سلام عزيزم خوبي؟
....
عزيزم ؟!!اين با کيه ميگه عزيزم ؟خوب فکر کردن ميخواد؟..خوب معلومه فرحناز جونشه...مگه عزيز کرده ديگه اي هم داره
جاييم زود ميام ..
...
چشم فرحنازم ميام...خداحافظ گلم
يهو حس کرم ريختن پيدا کردم به مختار گفتم:شما ازاميرعلي خبر نداريد؟
مختار با تعجب گفت:اميرعلي؟!!نه چطور؟
با افسوس اهي کشيدم وگفتم:هيچي..دلم براش تنگ شده
آراد:اون که صبح خونه بود..يعني اينقدر زود به زود دلت براش تنگ ميشه؟
-چيکار کنم ديگه اون تنها مونس وهمدمه دلمه
-اون مونس تو؟
-اهووم..
آراد با اعصبانيت گفت:اهووم نه...بله...
با صداي بلندي گفتم:بله..
مختار ماشين ودم يه خونه نگه داشت ...پياده شديم مختار زنگ وزد مردي از پشت ايفون گفت:کيه؟
-مختارم...
درو زد رفتيم تو خواستم برم که آراد گفت:کجا ؟
-برم تو ديگه...
-يعني اينقدر شعور نداري بفهمي من بايد اول برم؟
اينو گفت وبا اخم وارد خونه شد منم پشت سرش ومختارم اومد تو زير لب گفتم:خودتت شعور نداري که بفهمي خانما مقدمترن
آراد با صداي نسبتا بلندي گفت:خانما براي دستشويي مقدمن ..
وايسادم وبا کفر دستمو مشت کردم زير لب غر زدم: شيطونه ميگه برو بزنش نقش زمين شه
مختار از کنارم رد شد وبالبخند گفت:حالا يه امشبو حرف شيطون وگوش نکن ..
وااااي ..اينا چرا حرفمنو ميشنون ؟با حرص پامو کوبيدم زمين ورفتم تو
آراد با اخم رو مبل نشسته بود مختارم رفت کنارش نشست ..به خونه نگاه کردم يه خونه ساده با سه تا اتاق خواب واشپزخونه ..مختار:پس چرا نميشيني؟
نگاش کردم وگفتم:اومديم خواستگاري؟
مختارخنديد وگفت:اره ...اومديم ببينم ميتونيم برات يه شوهر گير بياريم که از دستت راحت شيم
خواستم چيزي بگم که مردي با سيني از اشپزخونه اومد بيرون گفت:خيلي خيلي خوش اومديد اقا بنده نوازي کرديد
سرش وبلند کرد به من گفت:بفرماييد خانم ..چرا وايساديد؟
اينو گفت سيني رو جلوي آراد گرفت گفتم:چايي پررنگ براشون خوب نيست
سه تاشون نگام کردن ..آراد با تعجب بيشتري نگام کرد گفتم:چرا اينجوري نگام ميکنيد ؟خوب چايي براي معدتش خوب نيست ديگه
اينو گفتم و روي مبلي که کنارم بود نشستم مرده گفت:اقا ببخشيد من نميدونستم
آراد: مهم نيست ..بشين کارت دارم
مرده بعد اينکه چاي به من ومختار داد نشست يه قلپ از چاي خوردم...اخ چه کيفي ميداد توي هواي سرد يه چيز داغ بخوري...آراد پارو پا انداخت و به مردي که روبه روش نشسته بود گفت:واسه چي رفتي پيش زن عبدالله؟
انگار انتظار نداشت آراد هميچين سوالي ازش بپرسه با هول گفت: عبدالله؟شما از کجا ميدونيد؟
-مهم نيست جواب منو بده
-خوب..خوب اقا ...که پول بدم به زنو بچش؟
-که چي بشه؟
لبخند دستپاچگي زد وگفت:ديدم شوهرش نيست گفتم بخاطر... رضاي خدا يه کمکي بهشون کنم
-مگه عبدالله کجاست که تو ميخواي به زن وبچش کمک کني؟
-خوب فراريه؟
-از کي؟
-از...از باباتون ديگه...از محمود شنيدم
-چرا از بابام فراريه؟
-خوب ..خوب ...اقا اصلا اين سوالا براي چيه؟
-ميخوام يه چيزايي دستم بياد
-مثلا چي اقا؟
-مثلا اينکه تو ديروز رفتي پيش زن عبدالله که با پول وزورجاي عبدالله رو از دهن زنش بکشي بيرون
بيشتر هول شد وبا لبخند گفت:اقا اين چه حرفيه ميزنيد؟ به من چه ....عبدالله کجاست ..اصلا به من مياد اينکارا بکنم؟
-ميدوني ظاهرو باطنت يکي نيست؟
-اقا اگه منم دنبال عبدالله باشم بخاطر پدرتون بوده نه کس ديگه اي...مگه خود شما دنبالش نيستيد؟خوب باهم پيداش ميکنيم
-بابام گفته پيداش کني؟
انگار از دروغ گفتن خسته شده بود نفسي کشيد وگفت:بله اقا...من به پدرتون بدهکارم اونم گفته جاي طلبش عبدالله روپيدا کنم ..(با بغض)وگرنه زن وبچمو(چند قطره اشک از چشماش اومد پاکشون کرد)ميکشه..
مختار:چقدر بدهکاري؟
-بيست ميليون...
-اين همه پولو براي چي از بابام گرفتي ؟
با گريه گفت:نگرفتم اقا ...ده ميليون بيشترنگرفتم ...پدرتونم گفت بايد بيست ميليون بهش برگردونم..
آراد با اعصبانيت گفت:تو عقل تو کلت هست؟اونموقع که داشتي از بابام پول ميگرفتي فکر نکردي چه جوري بايد پس بدي؟
-نه اقا چه جوري فکر کنم...زنم تو بيمارستان بود پول ميخواستم ..
آراد يه پوفي کرد وگفت:گوش کن...يه قرار با هم ميزاريم من سي ميليون بهت ميدم ...وقتي پولو گرفتي گورتو گم ميکني وديگه مزاحم خونواده عبدالله نميشي..فهميدي؟
آراد از کتش يه دسته چک دراورد وروش مبلغ پول نوشت ..مرده از خوشحالي نميدونست چيکار کنه کنار پاي آراد نشست و با گريه گفت: اقا خيلي مردي .. شرمندم کرديد به مولا..روي هر چي مرده کم کرديد ...تا عمر دارم لطفتو فراموش نميکنم ..نوکرتم اقا ..
آراد با اخم گفت:بسه ..بلندشو
-چشم اقا چشم
آراد چک وبهش داد مرده سر جاش نشست وبا خوشحالي به چک نگاه ميکرد آراد:پول وميدي به بابام وديگه هم براش کار نميکني فهميدي؟
-بله اقا..ولي اگه جاي عبدالله وخواست چي؟
مختار:تو که علم غيب نداري...اگه گفت..بگو دارم دنبالش ميگردم يا بگو نميدونم کجاست ..شرط اقا سيروس پول بود اينم که داري بهش بدي فکر نکنم ديگه عبدالله رو ازت بخواد
-باشه اقا ..هر چي شما بگيد
با تعجب داشتم به حرف اينا گوش ميدادم ...اين عبدالله کيه که آراد داره بخاطرش خودش وبه اب واتيش ميزنه و باباشم نبايد بفهمه کجاست؟سوار ماشين شديم وراه افتاديم . آراد:عبدالله رو پيدا کردي؟
-هنوز نه...
-چرا؟
-چون اردشيرو پيدا نکرديم ..
-مگه منصور جاشو بهت نگفت؟
-نه..ميگه نميدونه کجاست؟همينم که گفته پيش اردشيره خيلي...
-با ناز کردن کسي حرف نميزنه ...بيشتر خوشش مياد وساکت ميشه ..خودم بايد به حرفش بيارم
مختار خنديدوگفت:حرص نخور آراد جون پوستت خراب ميشه و فرحناز ديگه تحويلت نميگره ها ..
با حرف مختار خنديدم ...تلفن آراد زنگ خورد پوفي کرد وگفت:بله بابا...
...
يک ساعت ديگه ميام
....
باشه خداحافظ..
گوشي روقطع کرد وگفت:ميشه زودتر بري؟
مختار پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد...اينا معلوم هست امشب چشونه ؟براي چي منو با خودشون اينور وانور ميکشونن؟ اي خدا چرا هيچ کارشون مثل ادمي زاد نيست ؟دم يه خونه که اوضاع درستي نداشت نگه داشت مختار به من گفت:پياده شو
با ترس به خونه نگاه کردم وگفتم:چي؟براي چي پيدا شم ؟
اداي آراد ودراورد وگفت:چون من ميگم ...بعدش خنديد
به آراد نگاه کردم وخنديدم آراد با اخم گفت:مختار مثل اينکه از زنده بودنت خيلي ناراحتي ..
خنديد وگفت:ايناز برو پايين تا دوتامون ونکشته
با خنده اومدم پايين ترسيدم اخه اينجا کجاست که من واوردن .. درزد چند دقيقه بعد صداي کشيدن دمپايي رو زمين اومد ..درباز شد يه مرد معتاده خميده که يه دستمال تو گردنش انداخته بود به زور چشماشو باز نگه داشته بود به مختار گفت:شما؟
ازش ترسيدم مختار بهش توجهي نکرد درو باز کرد ورفت تو به من نگاه کرد وگفت:پس چرا وايسادي بيا ديگه ..
يا خدا ..اينجا کجاست ديگه؟ .. اگه جون سالم به درببرم حتما توبه ميکنم..که ديگه باآراد بحث نکنم..با ترس قدم برميداشتم کنار مختار ايستادم اطراف ونگاه ميکرد م مرده درو بست ودوباره دمپايشو روي زمين ميکشيد وراه ميرفت به مختار گفت:چته سرت وانداختي پايين واومدي تو ..
-جنس ميخوام..
-چي؟جنسومون کجا بود؟اشتباه اومدي اقا بفرماييد..
-برو به شعبون بگوبياد..
شعبون...چقدر اسمش اشناست...قيافه خمار مرده مشخص بود که تعجب کرده گفت:تو شعبو نو از کجا ميشناسي؟
مختار داد زد:ميري بگي بياد يا خونه رو رو سرت خراب کنم..
دو قدم رفت عقب ..شعبون اومد بيرون گفت:چه خبرته خونه رو گذاشتي روسرت مرد حسابي...
چشمام گشاد شد..اين..اين ..اين هموني که منو دزديد خودشه با کريم خله...مختار براي چي منو اورده پيش اين؟ ..ترسيدم رفتم پشت مختار وايسادم ...شعبون :چه خبرته مختار براي چي اربده ميکشي اينجا که چاله ميدون نيست ..
-نه نيست ...اما مثل اينکه نخاله هات منو زود يادشون ميره
خنديد وگفت:خوب حالا چي ميخواي؟
-جنس...
-از همون قبيلا
-اره..
-باشه الان ميارم ..(به من نگاه کرد)اين کيه با خودتت اوردي؟
-تو به اين کارا کار نداشته باش برو جنس وبيار
چونه پر ريشو خاروند وگفت:باشه ...
اومدم کنار وايسادم مختار گفت:تو چرا رفتي پشت من قايم شدي؟ميشناسيش؟
اب اهنمو قورت دادم وگفتم:اره..براي چي منو اورد ي اينجا
-بعدا ميفهمي...
شعبون اومد جنس وداد به مختار همينجور نگام ميکرد دوباره رفتم پشت مختار وايسادم ..مختار پولو بهش داد خواستيم بريم که گفت:تو همون کرمه نيستي که دزديدمت؟
نگاش کردم لبمو به دندونم گرفتم وگفتم:چرا خودمم سگ وحشي..
پوزخندي زد وگفت:مختارو ديدي شير شدي ؟
مختار :بريم ..
با اعصبانيت از خونه اومديدم بيرون سوار شدم و درماشين ومحکم بستم آراد گفت:نميتوني اروم تر درو ببندي؟
چيزي نگفتم...ماشين حرکت کرد چرا مختار اين کارو کرد؟گفتم:چرا منو اوردي اينجا؟
مختار:توضيح دادنش کمي سخته ..بزار براي بعد
..بغض دوباره اومد سراغم حال گريه داشتم کاش ميشد يه جاي خلوت وسوت وکور زار زار گريه کنم ...اما چه کنم که اسير دست کسيم که فقط اجازه نفس کشيدن وبهم داده ... واردخونه شديم يه راست رفتم به اتاقم ولباسامو عوض کردم حال خوردن نداشتم خسته بودم... خسته از دنيا واين زندگي واين تنهايي که هيچ وقت دست از سر من برنداشت..تشکم پهن کردم وخوابيدم دستمو گذاشتم زير سرم به سه ثانيه نکشيد که خوابم برد ...
-آيناز..آيناز...
چشمامو باز کردم خاتون بود ...نفسي کشيدم وگفتم:نميشه ويدا بيدارش کنه؟
با دست به ويدا که کنارم خوابيده بود اشاره کرد وگفت:به نظر تو من تاکي بايد صداش بزنم تا بيداربشه؟
نگاش کردم ..دهنش باز بود و تمام موهاش رو صورتش ريخته بود با لبخند بلند شدم ديدم پنجره خيسه ..با تعجب گفتم:بارونه؟
-اره..ولي نم نم
جورابمو و سويشرت کلاه دارمم پوشيدم زيپشو تا اخر کشيدم کلاهمو گذاشتم روسم دستمو گذاشتم تو جيبم و اومدم بيرون..يه نفس عميق کشيدم واي..عجب هوايي..جون ميده براي يخ زدن خاتون اومد بيرون گفت:دختر اينقدر با خودتت حرف نزن ..برو زودتر بيدارش کن
با خنده گفتم:از ديشب ما شانس حرف زدن با خودمونو نداريم.

با دورفتم سمت عمارت داگي و ديدم تو خونش خوابيده ديگه باش خوب شده بودم بعضي وقتا خودم بهش غذا ميدادم با صداي بلندي گفتم:سلام داگي صبح بخير ..هواي خوبيه نه؟حواست باشه سرما نخوري
داگي بلند شد وپارس کرد ... سريع از پله ها رفتم بالا وارداتاقش شدم چراغ وزدم ...اين بشر وقتي لباس ميپوشه چقدر خوشکل ميشه ...کنار تخت وايسادم وگفتم:اقا...اقا..
چشماشو باز کرد وپتو رو سرش کشيد يه غلتي خورد وبه پهلوي چپش خوابيد اه اين مردا چرا اينجورين؟...سرمو بردم جلوتر وگفتم :اقا ...صبح شده نميخوايد بيدار شيد؟.
همين جور که سرش زير پتو بود گفت:خانم خروس اينقدر ميو ميو نکن ميدونم صبح شده..
کرم زالو.. با حرص دستمو تو هوا مشت کردم که پتو از سرش برداشت مشتمو باز کردم... باد خودم کردم ولبخندگفتم :چقدر گرمه...
يه نگاهي بهم کرد وگفت:مجبوري خودتو زهره پوش کني....براي چي خيسي؟
انگشت اشارموسمت پنجره گرفتم وگفتم:داره بارون مياد..
به پنجره نگاه کرد وگفت:اگه اين بارونه پس نم نمت چيه ؟
از تخت اومد پايين همين جوري نگاش ميکردم با اخم گفت:نگاه داره؟
ديدن خر صفا داره ....يه لبخند زدم وگفتم:نه...ميرم صبحونه رو حاضر کنم ...
خواستم برم که رعد وبرق زد با جيغ پريدم بازوي آرادو سفت گرفتم ...يه رعد وبرق گنده تره زد بيشتر به بازوش چسبيدم سرم واروم اوردم بالا ديدم با غضب نگام ميکنه با ترس گفتم:ببخشيد از رعد وبرق ميترسم
-فکر ميکني اگه به بازوي من بچسبي ديگه رعد وبرق نمياد؟
ولش کردم وگفتم:ببخشيد..
از اتاقش اومدم بيرون يه نفس راحتي کشيدم کثافت چه بوي خوبي هم ميداد
.از پله ها ميرفتم پايين که يادم افتاد چي بهم گفت چشمامو از اعصبانيت بستم وبا غر غر کردن وارد اشپزخونه شدم خاتون با لبخند نگام کرد وگفت:باز چي شده با خودت حرف ميزني؟
-خاتون باورت ميشه به من ميگه خروس !!تقصير خودمه که هروز کله سحر از خواب نازم ميزنم که اقا رو بيدار کنم ...اگه يه روز بيدارش نکنم حساب کارش دستش مياد که ديگه اينجوري صدام نزنه..اِه اِه به من ميگه گربه ..فقط مونده بود همين يکي بگه گربه مگه صدام چشه که ميگه گربه؟ ...اگه من يه روز حال اينو نگرفتم حالا ببين ..اصلا فردا بيدارش نميکنم
خاتون خنديد وگفت: تموم شد؟
-بله تموم شد ....اصلا شما چرا هر روز مياد صبحونه آراد وحاضر ميکنيد؟مگه صبحونه اون با من نيست ؟
- نخير مثل اينکه امروز توپت پره حسابي...تا به فنامون ندادي برم ...چاي وشير بهش نده
-خاتون...ميشه نهار امروز ومن درست کنم؟
-نخير ..
-چرا؟
-قربونت برم ميترسم خراب کاري کني..اخلاق اقا هم که خودتت ميدوني..اشپزي فوت وفن داره نميشه که همين جوري نخود لوبيا رو بريزي تو قابلمه يه پارچ ابم بريزي توش..
-دست شما درد نکنه يهو بگو عرضه نداري ديگه ...اگه ميذاشتيد هنراي اشپزيمو بهت نشون بدم اين حرفو نميزدي..
با لبخند گفت: خوب بابا چرا شاکي ميشي؟باشه خودتت بپز ولي بزار کنارت باشم ...که خدايي نکرده شورش نکني
کنارش وايسادم شونشو چرخوندم طرف در وگفتم:شما تشريف ببريد خودم به کل اُمور رسيدگي ميکنم
همين جور که هلش ميدادم بره بيرون گفت: خوب بزار بمونم بهت کمک کنم
-نميخواد ...خودم بلدم ..
از اشپزخونه بيرونش کردم ودر وبستم ... تلفن زنگ خورد گوشي رو برداشتم: بله ..
-بيا وان واب کن ...
-چشم اقا ..
گوشي رو گذاشتم ..اخه بگو چلاقي نميتوني شير ابو باز کني که وانت پر بشه ؟سريع رفتم بالا..
رويا هم اومد بيرون با تعجب نگاش کردم گفت:چيه به چي زل زدي؟
-هيچي خانم..اخه چند وقتيه نديدمتون تعجب کردم اينجايد
-نميدونستم براي رفت وامدم بايد از شما مجوز بگيرم
رفت پايين من که چيزي نگفتم... معلوم نيست کي مياد کي ميره انگار مسافر اينجام هتل يه مدتت اقامت داره بعد ميره ... اصلا اين چرا اين وقت صبح بيداره؟به من چه...
دم اتاقش ايستادم.. اَه اينو کي خريد که من نفهميدم ؟..نميدونستم تردميل هم داره ..با چه سرعتي ميدوه انگار دو ماراتون ...نگام کرد وگفت:چته نيشت بازه؟
لبخند وجمع کردم وگفتم: هيچي...
از کنارش رد شدم گفت: وايسا...
وايسادم دستگاه وخاموش کرد اومد پايين توي يک قدمي من وايساده بودسرم وبلند کردم به چشماش زل زدم... توي چشماي سبزش رگها ي قهواي هم ديده ميشدحالا نميدونم چشمام ذربين شده بود يا اون زيادي بهم نزديک بود....فکر نميکردم با زوم کردن روي چشماش همچين چيزي رو کشف کنم... هه چه چشاي نازي داره کثافت ...همين جور که نگاش ميکردم گفت:پيداش کردي؟
-ها..چي؟
-اون موشي رو که تو چشمام گم کردي...
با اعصبانيت دستمامو مشت کردم وگفتم:به من نگو گربه ...
رفت طرف تختش حوله اي که روي تختش بود برداشت صورتشو خشک کرد وگفت:من نگفتم گربه...اگه هم گفته باشم به تو مربوط نيست ..نگفتم وايساي که سر اين موضع بحث کنيم...امروز رويا مهمون داره ...اگه بفهمم از مهموناش پذيرايي کردي...
-ميدونم ..انباري
با تعجب نگام کردم ..رفتم سمت حموم ..اورانگوتان..گوريل....موش کور..پرو.. ناقص الخلقه به من ميگه گربه بعد ميگه به تو ربطي نداره.. شيطونه ميگه پاشم لنگه دمپايم رو بزنم تو سرش.. شير وباز کردم که صداي رويا اومد:بابات کجاست؟
- کله سحر اومدي ميگي شوهرم کجاست؟من چه ميدونم شوهر تو از من ميپرسي حتما رفته دنبال عياشيش ....ميدوني که بابام حريصه با يه زن کارش راه نمي يوفته..حتما الان تو بغل يکي از دوست دختراش خوابيده
فقط سرم و اوردم بيرون ونگاشون کردم آراد پشت به من وايساده بود رويا با اعصبانيت به چشماش نگاه ميکرد گفت:تخم ترکه همون باباي...هروقت تشريف کثافشو اورد بگو رويا امشب ميره ترکيه..
-بايد زودتر گورتو گم ميکردي..حالا هم زياد دير نشده
با خشم به آراد نگاه کرد ورفت بيرون منم همين جوري نگاش ميکردم يهو برگشت همين جور نگاش ميکردم گفت:اگه فالگوش وايسادنت تموم شده برو وان واب کن
صاف وايسادم وگفتم:ببخشيد...وان حاضره
اومدم بيرون هنوز چند قدم راه نرفته بودم که پام ليس خورد چشمامو بستم ...و... اتفاقي که نبايد ميافتاد افتاد....انتظار نداشتم ...يعني فکرشو نميکردم... حتما خيالاتي شده بودم..با عقل من جور درنمياومد .... زير دست راستم ضربان قلب بود چشمم و باز کردم سرمو بالا گرفتم ونگاش کردم تو بغل آراد بودم دودستامو گذاشته بودم رو سينش ..يهو هلم داد وبا تشرگفت:چه مرگيته؟ براي چي به من مي چسبي؟
با چشاي گشاد گفتم:خودتت منو گرفتي ...
-خودتت نه خودتون..من کي تو رو گرفتم؟خودتت پريدي تو بغل من
اينو گفت و با اعصبانيت رفت به حموم ...گير عجب ادم زبون نفهمي افتادما...خودش منو ميگره بعد دعوام ميکنه...رفتم اشپزخونه صبحونه رو حاضر کردم ..راس ساعت هفت بردم به اتاقش هنوز تو حموم بود ..معلوم نيست شب با خودش چيکار ميکنه که کله سحر توحمومه...سرم پايين وميز وميچيدم که يکي گفت:اقا حمومه؟
سرم وبلند کردم ويدا با قيافه گرفته دم در وايساده بود اين ديگه چرا الان بيدار شده؟ سرم وتکون دادم وگفتم:اره...
دو قدم اومد جلو که آراد اومد بيرون با حوله سرشو خشک ميکرد حواسش به ويدا نبود با اخم به من نگاه ميکرد ..با ابرو به ويدا اشاره کردم که اينجاست با همون اخم به ويدا نگاه کرد وگفت:اينجا چيکار ميکني ؟کاري داري؟
ويدا با همون قيافه گرفته گفت:بله اقا ...بايد يه چيزي بهتون بگم
آراد نشست وگفت:بگو ...
ويدابا قدمهاي اهسته اومد جلو گفت:راستش اقا...يکي از دوستام برام کار پيدا کرده ..موندم چيکار کنم اگه ميشه تکليفم رو مشخص کنيد اگه مونديم که هيچ اگرم قراره برم..پس امروز برم که کارو از دست ندم ؟
آراد بهش نگاه کرد وگفت:تکليفت مشخصه اينجا ميموني..
با خوشحالي گفت:واقعا..يعني ميخوايد منو نگه داريد ؟
نون تست وبرداشت وگفت:اره...
ويدا به من نگاه کرد وگفت:پس ايناز چي؟
-تو نگران اين نباش ...تو اسطبل اسبا براش کار هست ميتونه اونجا پهن اسبا رو جمع کنه...
ويدا خنديد من چيزي نگفتم با اين حرفش قلبم يخ زد يعني من اينقدر بي ارزشم؟که ميخواد منو بفرسته پيش اسبا؟با بغض اومدم بيرون ... تو راه پله نشستم واقعا چرا؟چرا اينجوري با من حرف ميزنن؟مگه من چيکارشون کردم ؟يه گوشه اين خونه دارم نفس ميکشم...(دستم وگذاشتم زير چونم ) اگه بخواد ويدا رو نگه داره پس من چي ميشم ؟ يعني واقعا ميخوات منو بفرسته پيش اسبا؟نه اين نقششه ميخوات منو بفروشه به خارجيا عين همون بلايي که سر دوستام اوردن ..عمرا اگه بزارم اين کارو بکنه...يعني نمي مونم که بخواد بفروشتم...تو همين فکرا بودم که ويدا اومد بيرون جلوم وايساد وگفت:حالا ببين کي به کي محل سگ نميزاره..لياقتت همون اسطبل اسباست
پوزخندي زدم وگفتم:کار کردن براي اون اسباي بي زبون شرف داره به اين اقا
-خيــلي پرويي..
-تازه فهميدي؟
با يه لبخند تمسخري گفت :پيش اسبا خوش بگذره...
اينو گفت ورفت پايين...چند دقيقه بعد رفتم تو،آراد توي اتاق لباس داشت لباساشو عوض ميکرد ... داشتم ميز وجمع ميکردم که از اتاق اومد بيرون گفت:شب مهموني دارم ...به خاتون بگو لازم نيست مشروب بخره
سرم پايين ومشغول جمع کردن ...با حالت نيمه داد گفت:مگه با تو نيستم؟
همين جور که سرم پايين بود گفتم:...شنيدم بهش ميگم
يهو اومد طرفم يقمو گرفت وچسبوند به ديوار گفت:وقتي دارم باهات حرف ميزنم بهم نگاه کن ...
منم فقط تو چشماي سبزش نگاه کردم گفت:براي چي اينجوري بهم زل زدي؟
-مگه نگفتي بهم نگاه کن خوب منم دارم نگات ميکنم ..
يقمو ول کرد وگفت:فردا که فرستادمت پيش اسبا ياد ميگري که تو رو من واينسي ..فکر کنم زبون حيوون ها رو بهتر بفهمي...
با يه لبخند نگاش کردم واز کنارش رد شدم..سيني رو بردم به اشپزخونه ...ويدا نشسته بود کتاب اشپزي رو ورق ميزد گفت:به خاتون بگو نهار ظهرو من ميپزم
نفسمو با دهن دادم بيرون وجوابشو ندادم...ظرفاي صبحونشو شستم ورفتم سمت خونه ..وقتي رفتم تو ديدم خاتون نشسته وبافتني ميکنه منو که ديد با تعجب گفت:مگه نگفتي ميخواي غذارو بپزي؟
با بيحوصلگي گفتم:چرا ولي ويدا گفت خودم نهاروميپزم...
در اتاقمو باز کردم خاتون :يعني چي ويدا ميپزه؟مگه نديدي اون شب با اون غذاش چه بلايي سر اقا اورد؟
-نميدونم ....خاتون برو به ويدا بگو ...
رفتم به اتاقم يه گوشه نشستم خاتون اومد تو گفت:باز چي شده؟بازم دعواتون شد؟
با بغض گفتم: اره....ولي ايندفعه خيلي جديه ...(نگاش کردم)قراره از پيشتون برم ...
کنارم نشست وگفت:بري؟!! کجا بري؟
با دهنم وقورت دادم وگفتم:اقامون قراره منو بفرسته اسطبل اسبا
-براي چي؟تو که کاري نکردي؟
بغضم شکست وگفتم:چرا کردم....تنها جرمم اينکه خوشکل نيستم .. ميخواد ويدا رو نگه داره چون ابرو هاشو برداشته موهاشو رنگ کرده اما من اينکارو نکردم ...
خاتون بغلم کرد وگفت:اين چرفيه ميزني...مطمئنم دليلش اين نيست ...حتما يه کاري کردي که اعصابش خورد شده وميخواد بفرستت اونجا
-چيکارش کردم؟اون از اولم از من بدش مياومد...حالا که يکي بهتر پيدا کرده مي خواد منو بندازه بيرون
-پاشو بريم با هم نهارو بپزيم..
-حوصله ندارم خاتون ...
-با شه اصرار نميکنم ...برم تا اين دختره اشپزخونه رو به اتيش نکشيده ..
لبخندي زدم وبه رفتنش نگاه کردم ...تو حياط روي نيمکت نشستم سرم پايين وبود به مورچه هايي که دونه هاي سفيد رنگي رو ميبرندن نگاه ميکردم که يه دختري با جيغ وداد اومد تو داد زد:سلام اني...من اومدم خوش اومدم
سرم وبلند کردم و نگاش کردم با قدم هاي تند اومد طرفم با هم دست داديم وگفت:سلام ناز خانم خوبي؟
نشست وگفتم:سلام...تو که شنگول تري..
کامليا يه پلاستيک وگذاشت رو پام وگفت:اينم پارچه اي که دستورشو دادي..ببين جنسش همونه؟
به پارچه نگاه کردم وگفتم :جنسش همونه...رنگشم عاليه...حالا چرا صورتي؟
-دوستام بهم ميگن رنگ صورتي خيلي بهت مياد...
به پوست سفيد ولپاي گل انداختش وچشم خاکستريش نگاه کردم وگفتم:اره بهت مياد ..
-باور ميکني منو دوستام بخاطر همين پارچه کل بازارو پاساژا رو بهم ريختم ؟
-اره باورم ميشه چش پاساژا رو دراوردين..
خنديد گفتم:اگه کار نداري بريم تو اندازه هاتو بگيرم؟
-نه کاري ندارم..بريم
رفتيم تو مترو برداشتم وگذاشتم رو شونه هاش گفت:ميگم اني ..تو شعرم حفظي؟
-اره..يه چهارصد پونصد تايي حفظم
مترو گذاشتم رو شکمش که با تعجب برگشت وگفت :راستي ميگي؟..
-اره..ولي ميشه تکون نخوري؟ خير سرم دارم اندازهاتو ميگرم
درست وايساد وگفت:باباي من عاشق دوئل شعره..نزديک دوهزار بيت حفظه
رو به روش وايسادم مترو گذاشتم دور سينش وگفتم:مبارکش باشه ..حالا دوئل شعر چيه؟
-هموني که شما ميگيد مشاعره ديگه.. بابام ديونه مشاعرست..ولي متاسفانه به غير از دوستاش کس ديگه اي باش مشاعره نميکنه..تو با بابام دوئل ميکني؟
-نخير..ديگه حرف نزن اندازهاتو فرامو ش ميکنم
-خوب بنويس تا فراموش نکني..
-چشم امر ديگه اي نيست ؟
بعد از اينکه اندازه گيري سرکار عِليه تموم شد ...نزديک دو سه ساعت حرف زديم که ديگه حس کردم فکم داره قفل ميشه که خدارو شکرکامليا راضي به رفتن شد ...منم بدون تعارف تا دم در همراهيش کردم وقتي رفت يه سرکي به بيرون کشيدم ...يعني ميتونستم برم ؟اره ميتونم..اماتهران بزرگه منم جايي رو نميشمناسم ...بالاخره يکي پيدا ميشه محض رضاي خدا بهم کمک کنه...
اومدم تو درو بستم ديدم داگي جلوم وايساده و با اعصبانيت نگام ميکنه با لبخند گفتم:خوبي داگي؟...اومدم کامليا رو بدرقه کنم
اروم از کنارش رد شدم با اين چيکار کنم؟ تا صبح بيداره وکشيک ميده ..بايد يه فکر هم به حال اين بکنم تا شب هم نقشه فرار ميکشيدم هم به خاتون کمک ميکردم ... شب تو حياط روي تاب نشسته بودم وبه روبه روم خيره شدم ...اگه امشب فرار کنم کجا بايد مي خوابيدم؟اگه برم به پارک ممکنه پسرا ...نه ولش کن فردا ميرم اره فردا بهتره حداقل روزه چشم جايي رو ميبينه
-کجاي آيناز...
-ها..
خاتون نگام کرد وگفت:کجايي؟
-همين جا؟
-جسمت که اره ولي فکرت کجاست؟ تو اين سرما چرا اينجا نشستي؟ بروتو به ويدا کمک کن
به خاتون نگاه کردم ..دل کندن ازش برام سخت بود دوماه بهش عادتت کرده بودم جاي مادرم دوستش دارم اما چاره اي ندارم بايد از پيشش برم بلند شدم وبغلش کردم وگفتم:خاتون ممنون..بخاطر همه چي ممنون..
خاتون با تعجب گفت:چي شده دختر؟
با گريه به خودم فشارش دادم..وگفتم:خاتون خيلي دوست دارم خيلي..
-قربونت برم منم دوست دارم ..(ازم جدا شد) اين کارا براي چيه ؟چرا داري گريه ميکني؟
-هيچي فقط خواستم بدوني دوست دارم ...چند دقيقه اينجا ميشنم بعد ميام
-با تعجب نگام کرد وگفت:باشه مادر ..فقط زودتر بيا
-چشم..
روي تاب نشستم ودستم وگذاشتم توي جيب سويشرت بافتنيم واروم... اروم تاب وتکون ميدادم عجب هواي سرديه موهاي بدنم سيخ شد توحال و هواي خودم بودم يکي از گفت: چرا تنها؟
برگشتم اميرعلي با لبخند دست به جيب وايساده گفتم:چون سرنوشتم وبا تنهايي نوشتن..چرا اومديد بيرون؟
به تاب اشاره کرد وگفت:اجازه هست؟
کمي کنار رفتم وگفتم:بفرماييد ..
کنارم نشست وگفت:اين مهموني ها فقط بدرد جوونا ميخوره نه من..
با تعجب گفتم:مگه چند سالتونه؟
نگام کرد وگفت:سي وسه...
-اصلا بهتون نمياد...فکر ميکردم سي باشيد..
با لبخند گفت:فرقي نکرد که بازم شدم سي..
-نه..منظورم اينکه جونتر بنظر مياي
خنديد و گفت :با شه بابا فهميدم...(با تعجب)خوبي ايناز؟
همين جور که از سرما تو خودم جمع شده بودم نگاش کردم وگفتم:اره..فقط سردمه
کتشو دراورد خواست بزاره رو شونم کمي عقب رفتم ودستمو جلو گرفتم وگفتم: احتياجي نيست ...هوا خوبه
بدون توجه به من کت و گذاشت رو شونهام وگفت:اگه هوا خوبه چرا اينجوري جمع شدي؟سرمايي هستي نه؟
کت ورو شونم درست کردم وگفتم:اره..زيادي..دماي زيرمثبت شيش ونميتونم تحمل کنم
خنديد وگفت:پس زمستون قيافت ديدني ميشه
چشم غره اي نگاش کردم که گفت:اگه گفتي الان چي ميچسبه؟
-چاي عطردار... داغ ..
خنديد وگفت:افرين ..حالا چرا داغ واينقدر محکم گفتي؟
-چون سردمه ...الان ميرم ميارم
بلند شدم گفت:نه نميخواد بشين ...گفتم خاتون برامون بياره
نشستم وگفتم:گناه داره اون زانوش درد ميکنه
پشتش ونگاه کرد وگفت:اومد...
نگاه کردم ديدم داره چايي رو مياره ...به چند قدمي ما که رسيد بلند شدم وسيني رو ازش گرفتم وگفتم:ممنون خاتون...
-خواهش ميکنم ..
سيني رو گذاشتم روي ميزي که جلوم بود ...خاتون گفت:چاي تون رو که خورديد زود بريد بيرون تو..
اميرعلي:چرا؟
خاتون:اخه اقا داره نگاتون ميکنه ...
پشتمو نگاه کردم ديدم آراد دست به جيب با اخم لبه پرده وکنار کشيده وداره نگامون ميکنه ..چند ثانيه بهم نگاه کرديم خاتون گفت:ايناز جان چايتو خوردي بيا باشه ؟
سري تکون دادم وگفتم:چشم ...الان ميام
با ناراحتي نشستم امير علي گفت:ميخواي برو ..
با لبخند تلخي گفتم:ديگه اب سرم گذشته..
-ايناز من هرکاري رو براي ازاديت از دست آراد انجام ميدم
-ميدونم...ولي ديگه فايده اي نداره ...
-چرا؟
-چون الان بايد بره تو از مهماني من پذيراي کنه...
با ترس برگشتم..آراد نگامون کرد با فنجون توي دستم بلند شدم وگفت:خوشت مياد به خوشکلا بچسبي نه؟برو از مهمونام پذيراي کن ..
اميرعلي بلند شد وگفت:هر چي بخوان رو ميز هست برميدارن...به ايناز ديگه احتياجي نيست
آراد بهم نگاه کرد وگفت:مگه تو نيستم ..برو
فنجون وگذاشتم رو ميز کت اميرعلي رو بهش دادم وگفتم:ممنون امير ...
با گفتن اين کلمه ضربان قلبم رفت بالا اولين بارم بود جلوي خودش اسمشو صدا ميزدم يه حالي عجيبي داشتم هنوز دو قدم نرفته بودم که آراد گفت:بهتر نيست يه اقا هم بهش اضافه کني؟
-خودم بهش گفتم اينجوري صدام بزنه...بزار فقط يه اقا بالا سر داشته باشه که امرو نهش کنه
..سريع از کنارشون رد شدم .. صورتم داغ شده بود، رفتم به اشپزخونه شير وباز کردم ودوتا مشت اب به صورتم زدم ... صورتمو خشک کردم ورفتم به سالن آراد هنوز اخم رو صورتش بود و سيب توي دستشو با اعصبانيت اروم ميزد به لبه مبل ... فرحناز ودوستاشم يه گوشه هر هر وکر کر ميکردن کاملياهم با يه دختر ي حرف ميزد خاتون وويدا هم داشتن از مهمونا پذيرايي ميکردن هنوز دو قدم نرفته بودم که يکي گفت:ببخشيد خانم ...
برگشتم گفت:چطور شدم؟دختر کش هستم؟
با لبخند گفتم:سلام..جناب مرد موزي..اره خوب شدي
پرهام:همين خوب شدي..پس بقيش چي؟
خنديدم وگفتم :بقيه نداره ديگه شرمنده...
سرشو با ناز برگردوند ..يه پسري از در اومد تو گفت:درود بر تواي زيباي خفته ي من..
پرهام زير لب گفت:اي بميري ستار که عشقمو دزديدي..
خنديدم و به پسره نگاه کردم پسره به سمت آراد ميرفت يکي ازدخترابا ناز گفت:ستار خجالت بکش ما دخترا بايد اين حرفو به آراد بزنيم نه تو
ستار کنار آراد نشست و گفت:والله شما دخترا اينقدر که براي اين خودتونو ميکشتيد براي منم جون ميداديد الان شيشتا زن وپونزده تا بچه داشتم
-خفه نشي؟
-نه نميشم..زنم ميشي بيتا..؟
همه دخترا خنديدن بيتا گفت:چي؟من اگه بترشمم زن تو نميشم
ستار:دلتم بخواد..
ابميوه آراد وبردم براش گذاشتم روميز خواستم برم که ستار گفت:معرفي نميکني آراد؟
يه نگاهي به ستار انداختم قيافه مهربوني داشت آراد نگام کرد وگفت: خدمتکارمه... ولي زيادي به همه زل ميزنه
نگاش کردم وچيزي نگفتم ستار گفت:من نميدنم تو اين خدمتکاراي ناناز وا زکجا گير مياري؟جان من اگه يکي تو دست وبالت داري يکيشو هم به من بده ...
خواستم برم به اشپزخونه که فرحناز صدام زد رفتم پيشش وگفتم:بله ..
ابجوش وريخت رو لباسم ..چند تا دختر که کنارش بودن خنديدن گفت: اخ ..ببخشيد حواسم نبود
نگاش کردم وچيزي بهش نگفتم بدون اينکه به کسي نگاه کنم رفتم به اشپزخونه ...امير علي اومد پيشم گفت:آيناز..
-حالم خوبه ..نميخواد از طرف خواهرت معذرت خواهي کني...
فقط نگام کرد وسري تکون داد وگفت:معلومه حالت خوب نيست..باشه ميرم
-اره حالم خوب نيست چون از ترحمت بدم مياد...از اينکه تظاهر به خوب بودن ميکني بدم مياد....تو هم يکي هستي مثل بقيه از من بدتت مياد مثل خواهرت مثل آراد..(با گريه گفتم)ولي نميدنم چرا با من خوبي ؟تو هم اگه ميخواي اذيتم کن... هر کي از کنارم رد ميشه يه سيلي ميزنه وميره توهم بزن...احتياجي نيست خودتو خوب جلوه بدي
با لبخند اومد جلوم وايساد وگفت:اوني که احتياج به ترحم داره منم نه تو اگه با اين حرفا اروم ميشي بزن ..من چيزي نميگم ولي من نه از کسي بدم مياد ونه هيچ وقت تظاهر به خوبي کردم
فقط گريه ميکردم چيزي نگفتم..چند قدم اومد نزديک تر دستشو دراز کرد طرف شونه هام ...که پرهام وکامليا اومدن تو دستشو کشيد عقب کامليا اومد کنارم وگفت:ايناز چرا داري گريه ميکني؟
کامليا بغلم کرد پرهام گفت:پرسيدن داره؟بخاطر کار خواهرت ديگه ...
امير علي :پرهام ما بريم ..ديگه
پرهام نگام کرد امير دستشو انداخت دور شونه پرهام وبا خودش برد ...بعد اينکه اروم شدم کامليا رفت يه نفس عميق کشيدم يک ساعتي تو اشپزخونه موندم ...صداي موسيقي بلند شد ...ميدونستم الان دارن ميرقصن رفتم بالا که نگاشون کنم ... کامليا با ناراحتي يه گوشه وايساده بود به پرهام که داشت با يه دختري ميرقصيد نگاه ميکرد...بد جور به پرهام زل زده بود خنديدم وبا خودم گفتم:پس کامليا پرهام ودوست داره به اميرعلي نگاه کردم داشت با مونا ميرقصيد...آراد هم با يه دختر ناز ميرقصيد فرحنازم با حرص نگاشون ميکرد ...اخ چقدر حرص خوردن فرحناز ديدن داره ...چند تا پسر به فرحناز پيشنهاد رقص دادن اما فرحناز تنها با چشماي عصبي اونا رو رد ميکرد ...دستمو جلو دهنم گرفتم وبه فرحناز وکاراش ميخنديدم ..يک ساعتي ملت مشغول رقصيدن بودن و آراد هر پنج دقيقه با يه دختر ميرقصيد ومي بوسيدشون انگار تنها سرگرمي اين بشر همينه ..تمام مدتت نگاش ميکردم دريغ از يک لبخند خشک وخالي که روي لباي اين بشينه...انگار مغز اين بشر دستوري به اسم لبخند رو صادر نميکنه
ساعت يک مهموني تموم شد ..بعد شست وشوي ظرفا وتمييزکاري سالن.. ساعت دو ونيم خسته وکوفته خوابيدم اونقدر خستم بود که نفهمديم چه جوري خوابم برد... ساعتي که کنار خودم گذاشته بودم زنگ خورد..سريع خاموشش کردم به ويدا نگاه کردم خدا رو شکر هنوز خواب بود ويک سانتم تکون نخورد بلند شدم ولباسامو پوشيدم .. از دفتر تلفن يه ورق برداشتم وروش نوشتم :سلام خاتوني شرمنده که بي خبر وبي خداحافظي رفتم چاره اي نداشتم ديگه نميتونستم بمونم وبيشتراز اين تحقير بشم...از طرف من از مش رجبم خداحافظي کن ...به اقامونم بگو هيچ وقت نمي بخشمش هم بخاطر اينکه ليلا رو کشت هم بخاطر رفتاراي که با من داشت ...برام دعا کن خداحافظ
کاغذ و گذاشتم کنار تلفن ..رفتم به اشپزخونه تکه گوشتي که براي داگي گذاشتم بودم از يخچال برداشتم...اومدم بيرون ودرو بستم هوا گرگ وميش بود..به پنجره اتاق آراد نگاه کردم وگفتم:خداحافظ آراد خان کاش يه کاري ميکردي بدون تنفر از پيشت برم
چند قدمي رفتم داگي با پارس اومد طرفم ... انگشت اشارمو گذاشتم رو لبم :هيشششش...ساکت شو داگي
اومد جلوم وايساد با اعصبانيت صدا ميداد گوشتو انداختم جلوش وگفتم:بخور وهيچي نگو
کمي گشتو بو کرد بعد به دهن گرفت ورفت ..با سرعت رفتم طرف در ميدونستم قفله از در رفتم بالا باز خدارو شکر هنر بالا رفتن از درو بلدم وگرنه ميخواستم چيکار کنم؟ ..خودمو انداختم تو کوچه چقدر سرده شالي که درو گردنم بود تا بالاي بينيم کشيدم دستمو گذاشتم تو جيبم چپ وراستمو نگاه کردم حالا کدوم طرفي برم؟ به راست نگاه کردم..راست خيريش بيشتره به سمت راست حرکت کردم کوچه خلوت بود و هيچ ماشيني پرنميزد يهو ياد چيزي افتادم ووايسادم..برگشتم به خونه نگاه کردم ...يادم افتاد ..اين همون عمارتيه سفيد ي که ليلا گفت:هر کي اينو ساخته عشق سفيد بوده ...خودشه اينجا زعفرانيست ....پس آراد تو زعفرانيه زندگي ميکنه ..يه نفسي از روي غم کشيدم چند قطره اشک که روي گونم بود پاک کردم حق ليلا مردن نبود... دوباره راه افتادم ...خدا خيرت نده بابا که منو اينجوري اواره کردي.. نميدونم کجام فقط ميدونستم تو يه کوچم که اسمشم نميدونم... هر چي بيشتر راه ميرفتم احساس ميکردم کوچه دراز تر ميشه ومن به اخرش نميرسم...همين جور که مي رفتم يه ماشين پشت سرم بوق زد برگشتم يه پسر با ماشينش کنارم وايسادسرشو اورد بيرون گفت:سلام خانم صبح بخير ..کجا تشريف ميبريد؟
بدون اينکه جوابشو بدم راه افتادم اونم با ماشين اروم پشتم مياومد گفت:کجاداري ميري خوب بگو ميرسونمت؟من ميرم کوه تو هم مياي؟بچه همين محله ايي؟ بابا چشم گربه اي ناز نکن جواب بده
با اعصبانيت برگشتم شال وکشيدم پايين وبا اعصبانيت گفتم:چته؟ميخواي بري کوه خب گورتو گم کن برو ..
با لبخند گفت:اخه تنهام..تنهايي هم صفا سيتي صفا نداره ...دوست شيم ؟
دوباره با اعصبانيت شالو کشيدم روبينمو حرکت کردم ...اروم کنارم رانندگي ميکرد وگفت:اسمت چيه پيشي؟من فربدم رفيقام ميگن فري..حالا تو هرجور راحتي صدام بزن
قدمامو تند تر برميداشتم ترسيده بودم اگه بخواد منو بدوزه چه خاکي تو سرم کنم ..عجب غلطي کردم فرارکردما دوباره گفت:الو اتن ميده؟همتون همينجوري هستين اول ناز ميکنين..وقتي ديدن نازتون خريدار داره طرفو تحويل ميگيرن ...به خدا خانم من ناز خريدارم ..سوار شو ديگه داره ديرم ميشه
اول صبحي گير چه ادم چلغوزي افتادم ...خدا يا خودتت کمکم کن ...برگشتم خواستم چيزي بگم که موبايلش زنگ خورد ..خدا رو شکر گوشيش برداشت منم با قدماي تند راه افتادم از کوچه اومدم بيرون ... اونم با ماشينش با سرعت ازکنارم عبور کرد يه نفس راحتي کشيدم عجب کنه اي بود ... خب اولي که به خير گذشت اگه قرار باشه تا اخر روز همين جور پسرا برام صف بکشن تا شب تلف ميشم ... کم کم خورشيد با نورش کل شهر رو روشن کرد از خستگي و گشنگي دل ضعفه گرفته بودم.. نبايد اينجا بمونم بايد حدامکان از خونه دور بشم ... اگه ميموندم ممکن بود آراد پيدام کنه ويه بلايي سرم بياره نميدونم ساعت چند بود شهر ديگه شلوغ شد مردم از خونه هاشون مي اومدن بيرون ماشينا بيشتري تو خيابون حرکت ميکرد ...اما من واينستادم وفقط راه ميرفتم .. مقصدم معلوم نبود فقط ميخواستم برم...ديگه پاهام درد گرفت گشنم شده بود ..هيچ پولي هم با خودم نيوردم ...يعني نداشتم که بخوام بيارم چشمم افتاد به يه پارک ..رفتم روي يکي از نيمکت ها نشستم ..وبه بچه ها که مشغول بازي بودن وبا حسرت به ادمايي که مياومدن وميرفتن نگاه ميکردم خوش به حالشون حتما خونه زندگي دارن نه مثل من اواره کوچه وخيابونن...کمي که حالم بهتر شد دوباره راه افتادم... چقدر من احمقم چرا هيچ پولي با خودم نيوردم چه جوري برگردم شهرمون ؟همين جور که با سر پايين راه ميرفتم يکي خانم گفت:ببخشيد دختر خانم...
برگشتم ديدم يه پيرزن با چند تا پلاستيک روي زمين گذاشته گفت:عزيزم کمکم ميکني اينا رو تا خونه ببرم ؟
با لبخند گفتم :اره..
با خوشحالي گفت :دستت درد نکنه..ايشاالله هرچي از خدا بخواي بهت بده..خير ببيني مادر
با دعا ش اروم شدم چقدر محتاج اين دعا ها بودم همه پلاستيک ها رو برداشتم وپشت سرش راه افتادم ...اون حرف ميزند ومنم با لبخند گوش ميدادم ..از جوناي زمان خودش ميگفت وجوناي امروز که به کسي محل نميزارن ...وقتي دم خونه رسيديم کليد وانداخت تو درو گفت:بفر ما مادر بياتو..
-ممنون مادر بايد برم ..
-چرا تعارف ميکني..بيا تو حداقل يه ليوان اب بخور
اب ميخوام چيکار دارم از گشنگي تلف ميشم ...حالا برم تو شايد يه لقمه نونم گيرم اومد گفتم :پس شما اول بفرماييد
با لبخند رفت تو منم با پلاستيک پشت سرش رفتم ...حياط با صفايي داشت از پله ها رفت بالا منم کفشم ودراوردم رفتم توگفت:دستت درد نکنه ..بده خودم مي برمشون اشپزخونه
-من که تا اينجا اوردم ..بقيش که ديگه راهي نيست
گذاشتم روي ميز اشپزخونه گفت:قربون محبتت ...خوب حالا چي ميخوري؟
-همون يه ليوان ابي که گفتيد ديگه..
خنديد وگفت:گفتم اب ولي قرار نيست اب بهت بدم که ...صبر کن الان چاي خوشمزه بهت ميدم ...
-ممنون...
سماور وزد به برق يکي از صندلي ها رو کشيدم عقب ونشستم گفت:بچه همين جايي؟
-اره...
پلاستيک ها رو برداشت وگفت:کجاي تجريش ميشيني؟
تجريش؟..من تجريش چيکار ميکنم ؟ گفت:دختر خانم..
يهو گفتم:بله...
-کجاي؟ميگم خونتون کجاي تجريشه؟
حالا چي بگم ؟من که اينجا رو نميشناسم ...با هول ولبخند گفتم:چيزيه ...خونمون... همين دورو براست ....يه کوچه...نه نه سه تا کوچه بالا تره..
با تعجب گفت:اها...ولي بهت نمياد بچه پولدار باشي
اي خدا منو چه جوري خلق کردي که قيافمونم به بچه پولدارا نمياد ...ميوه ها رو گذاشت تو سينگ ويه فنجون چايي گذاشت جلوم بعد اينکه تشکر کردم به چايي هم نگاه کردم ...فقط يه استکان چاي؟اخه من گشنمه ...يه نفسي کشيدم وچاي وسر کشيدم خدا رو شکر صداي ..رعد وبرق شکمم نشنيد ..ميوه هاشو براش شستم....تو هال داشتم با حوله دستم وخشک ميکردم اومد روبه روم وايساد وگفت:راستشو بگو خونتون کجاست؟از اين دختر فراريا که نيستي؟
اب دهنمو قورت دادم وگفتم:نه فراريه نيستم..ولي راستش...گم شدم
-گم شدي؟يعني چي گم شدي؟
-خوب ميدونيد من ..خدمتکار..يکي از بچه پولداراي زعفرانيم...اومدم بيرون براي خريد که گم شدم
-مگه اولين بارته مياي بيرون؟
فقط با سر جواب دادم وگفتم:من اصلا تهراني نيستم...
خواست چيزي بگه که صداي ايفون بلند شد رفت طرف ايفون گفت:کيه؟
دکمه رو فشار داد وبا تعجب گفت :کيان براي چي اين موقع روز اومده خونه ؟
درو باز کرد گفت:براي چي الان اومدي خونه ؟
صداي پسري از تو حياط گفت:برا ي اومدن به خونه خودم بايد کسب اجازه بگيرم ؟
-نه..خوش اومدي
با لبخند اومد تو تا منو ديد لبخندش محو شد بلند شدم وگفتم:سلام ..
سري تکون داد گفت:سلام
رفت به اشپزخونه گفت:مامان قرصات واوردم...خواهشا بخور که ديگه راهي بيمارستان نشي
مامانشم رفت به اشپزخونه وگفت:دست گلت درد نکنه
-اين کيه؟
-بنده خدا...بهم کمک خريد خريدامو بيارم خونه
مثلا داشتن پچ پچ ميکردن که من نشنوم پسره گفت:بنده خداست که باشه بايد مياورديش خونه؟
-گناه داره ميگه گم شده ..
-گم شده؟!!!تو هم باور کردي اخه مادر تو چقدر ساده اي ...مگه ادم به اين گنده اي هم گم ميشه ؟حتما دزدي چيزيه؟امدوه ببينه تو خونه چي داري شب با رفيقاش بيان دزدي...
-برو به قيافه معصومش نگاه کن ببين بهش مياد دزد باشه ؟
-اخه مگه به قيافست؟دزد که نمياد بگه من دزدم ..برو بيرونش کن
-زشته مادر..چرا الکي به مردم تهمت دزد ميزني ؟
-ميري بيرونش کني يا خودم برم؟
با بغض بلند شدم بزار حداقل نهار بخوره بعد بره..
-چي چيو نهار بخوره ...دلسوزي هم ديگه حدي داره
کفشمو پوشيدم .. وبا گريه راه افتادم انگا رواقعا من جاي توي دنياي خدا ندارم..خدايا داري با من چيکا رميکني؟چرا کمکم نميکني؟همه بنده هات دارن دلمو ميشکنن ..چرا کاري برام نميکني؟جايي بلد نبودم که برم ...کاش برميگشتم پيش خاتون ..اخه اين چه فکر احمقانه اي بود که من کردم؟کاش به اميرعلي ميگفتم حتما کمکم ميکرد ..تا شب فقط راه ميرفتم وتو پارکا مينشستم ...احساس ضعف شديد ميکردم ...حتي با يه لقمه نونم راضي بودم..نمازاي ظهر ومغربم وتو مسجد خودم کاش تو مسجدا شام ونهار ميدادن خندم گرفته بود از سر گشنگي چه حرفا که نميزدم ...هوا ديگه کاملا تاريک شده بود ...روي نيمکت پارکي دراز کشيدم که يه دختري اومد وگفت:هوي بلند شو ببينم ..اينجا جاي منه
نشستم وبهش نگاه کردم چقدر لباس کهنه تنش بود گفت:مگه با تو نيستم ...ميگم بلند شو
گفتم:مگه اينجا رو خريدي؟خوب برو جاي ديگه
اومد سمتم ويقمو گرفت گفت:ببين ..اين نيمکت اتاق خواب منه...حالايا با زبون خوش بلند ميشي يا ..
دستشواز يقم برداشتم وبلند شدم گفتم: چه خبرته (رفتم کنار)بگير اينم جات ...لازم به اَربده کشي نيست ..
چند قدم رفتم گفت:فراري هستي نه؟ مثل اينکه پول بابات وخوشي زياد زده زير دلت گفتي بيام بينم دختر فراري چه جورياست نه؟
نگاش کردم رونيمکت نشسته بود وپاشو تکون ميداد گفتم:نخير فراري نيستم
دوباره راه افتادم که صداي بلند تري گفت:ميدونم الان لنگ جاي خوابي...يه جاي خوب برات سراغ دارم
نگاش کردم با پوزخند گفتم:اگه جاي خوبي بود خودتت ميرفتي
-به جون خودم جاي خوبيه...جاي اعيونيه ،من وبا اين تيپ وقيافه که راه نميدن
مگه چته؟خيليم خوشکلي..
-اون که بله ...لباسام چي؟....همين جوري نگاش کردم وگفت: به قيافت ميخوره دختر خوبي باشي ...بيا بشين
-بشينم که دعوا کنيم؟
خنديد وگفت:اهل دعوا نيستم ...اگه اونجوري سرت داد نميزدم اتاق خوابمو ميگرفتي
اين که ازمنم بدبخت تره ..يه نفسي با دهنم کشيدم کنارش نشستم همينجوري نگام کرد وگفت:از اون مايه دارايي؟
-نه بابا...پولم کجا بوده
-دروغ نگو از مارک پالتوت معلومه کجاي تهران ميشني
- جدي؟يعني تو از روي مارک لباس مردم تشخيص ميدي کجاي تهران ميشنن ؟
-اره ديگه...اخه بد بخت بيچاره کجا پول دارن لباساي گرون قيمت بخرن
با لبخند نگاش کردم وگفتم:ببين عزيزم..هيچ وقت سعي نکن از روي مارک لباس کسي رو بشناسي ...من يکيم بدبخت تر از تو ..اين پالتو هم هديه است ..
-نميدونم چرا حرفتو باور کردم؟
-حرفي از دل برايد بردل نشيند
-من رهام..
-آيناز...
زد به شونمو وگفت:به جون اقا بزرگم ديگه شک نميکنم که دختر يه مايه داري...اين اسم سوسوليا ديگه مال مايه داراست
با لبخند ي زدم وگفتم:نرود ميخ اهني بر سنگ
-چي؟
-هيچي ميگم هر چي نصيحت کنم فايده نداره ...مگه هرکي اسم سوسول داشت پولداره؟
-اره ديگه...فکر نکنم پولدارا رو بچه هاشون اسم پر وپيغمبرو بزارن ...
با صداي بلندي خنديدم وگفتم:مگه پولدارا مسلمون نيستن؟
-چرا هستن ولي..اقا اصلا بيخيال اين اسم وفاميل بشيم...گشنت نيست ؟
-چرا خيلي..از صبح چيزي نخوردم
-الهي؟...خوب بريم پول دربيارم
بلند شد گفتم:از کجا ؟
-بلند شو تا بهت بگم...
-ببين من اهل دزدي مُزدي نيستم.. از همين الان بگم
-حالا کي حرف دزدي زد؟
-پس چي؟
دستمو گرفت وبلندم کرد گفت:حالا تو بيا خودت ميفهمي .