یه گوشه تقریبا دور از اون جمع نشستم..نگاهه کنجکاوشون ثانیه ای گرفته نمی شد..
بی تفاوت تکیه ام رو به مبل دادم و پا روی پا انداختم..
یکی از اون نگاه ها بیش از حد روم سنگینی می کرد....مادر سهیل بود..سرمو که چرخوندم همزمان باهاش چشم تو چشم شدم..لبخند زورکی رو لباش اومد که بیشتر شبیه به پوزخند بود..
کنجکاوانه یه تای ابروم رو بالا دادم و نگاهمو قفل چشمای مشکی و جستجوگرش کردم....بعد از چند لحظه پشت چشمی نازک کرد و صورتشو برگردوند..
در عوض ِ اون نگاه، پوزخند عمیقی زدم و نگاهمو به اون مجلس سرد و آدم هایی که مورچه وار در رفت و آمد بودند، دوختم....بر خلاف تصورم جمعیت، زیاد نبود!..

کمی که گذشت بعد از پذیرایی، پنجه هامو تو هم گره کردم و نگاهه کلافه ام رو یک دور اطراف چرخوندم..کسل کننده ست....
دستمو به مبل تکیه دادم و رو به رومو نگاه کردم..
کمی دورتر از من و دقیقا بالاترین جای از مجلس، روی صندلی فخار و سلطنتی زرشکی رنگی نشسته بود..جدی و سنگین اخماشو کشیده بود تو هم..
کمی تکون خورد..آرنج دست راستشو گذاشت رو دسته ی صندلی و انگشت اشاره ی دست چپش پشت لبش رو آهسته لمس کرد..
نگاهش عمیقا به مردی بود که کنارش نشسته و در ظاهر مشغول گپ و گفت بودند..ژستی که به خودش گرفته بود حقیقتا شاهانه بود!..

دیگه از اون مرد خنده رو و متعجب دقایقی قبل خبری نبود..
بدون اینکه بخوام نگاهم روش ثابت مونده بود....نمی دونم....شاید اون ژست بخصوص و سنگین باعثش بود..
چند لحظه طول کشید تا سنگینی ِ این نگاهه سرکش رو احساس کنه..صورتشو از اون مرد گرفت و نگاهشو تو سالن چرخوند..
لبخند کجی کنج لبام نشست..انقدری کمرنگ بود که متوجهش نباشه..دست چپش رو از پشت لباش اورد پایین وهمزمان نگاهش تو چشمام قفل شد..
چشمامو باریک کردم..هر آن منتظر یه عکس العمل سبکسرانه از جانب اون بودم تا حقیقتا چماق کنم و بزنم بر فرق سرش و بگم که اشتباه نکردم!..

نگاهش غریبانه و یخ بود....
کمی بعد در کمال بی تفاوتی نگاهشو از روم برداشت و مجددا با همون مرد مشغول حرف زدن شد..حتی گوشه چشمی هم نثار نگاهه متعجب من نکرد..
عجیبه!..حتی یه پوزخند هم نزد!..
ناخودآگاه سهیل رو تو ذهنم تجسم کردم..حتی از تصورش هم حرصم می گیره..چشم چرون ِ عوضی..
سحر چطور حاضر شد اونو قبول کنه؟..با گذشته ی پرباری که سهیل داشت واقعا تعجب می کنم که سحر بتونه چشم رو تمومش ببنده و بگه که عاشقشه!..
نمی دونم..شاید من عشق رو درست نمی شناسم..همین بیگانگی ها، دودلی ایجاد می کنه که سحر اونطور رفتار کنه و من نتونم ساده بگذرم!..

صدای زنگ پیامک موبایلم منو با یه لرز خفیف به خودم آورد..
کیف دستی کوچیکمو باز کردم و گوشیمو از توش در اوردم..
شماره ناشناس بود!..نفسمو دادم بیرون و پیامو باز کردم....

دستم رو قفسه ی سینه م مشت شد..
قلبم تند می زد..
یه استرس..
یه اضطراب شدید از خوندن اون پیام....
« صدای نازی داری..کوتاه بیا خانم خوشگله!..تا اونی که ما دنبالشیمو تحویلمون ندی دست از سرت بر نمی داریم!..بیشتر مراقب خودت باش صحرا خانم!خیابون نا امنه!..»
چشمام گرد شد..یعنی چی؟!..
این چرت و پرتا چیه؟!..
حتما یکی داره سر به سرم میذاره!..
غیر از این چی می تونست باشه؟!..
همونطور که مات اون پیام بودم، یه چیزی به سرعت از ذهنم گذشت!..
امشب،..
جلوی در همین عمارت،..
اون ماشین،..
جدی جدی داشت زیرم می کرد!....
صورتم عرق کرده بود..چرا اینجا انقدر گرمه؟!..
بلند شدم و رفتم تو راهرو ایستادم..در تا نیمه باز بود و هواش نسبت به سالن خیلی بهتر بود..
چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تا ریتم این لامصب دیگه خارج نزنه....
بی اختیار انگشتام رو صفحه ی لمسی گوشیم کشیده شدن و نوشتم: « شما کی هستید؟..از من چی می خواین؟..رک و پوست کنده حرفتونو بزنید!..»
و به دقیقه نکشید که جوابشو فرستاد..
« منتظر باش!..»

دندونامو از حرص رو هم فشردم و از لا به لاشون غریدم: بی شرفا..مطمئنم تمومش سرکاریه!..

-- صحرا؟!..
سحر بود..
نگاهمو از صفحه ی خاموش گوشیم گرفتم و برگشتم..
-هوم؟!..
--چرا اینجا وایسادی؟..حالت خوبه؟..
- خوبم..
-- رنگت پریده..مطمئنی خوبی؟..
- خوبم سحر گیر نده..بریم تو....

با کمی تعجب نگاهم کرد..بی هیچ حرفی راه افتادم و همون جای قبلی نشستم..
سحر پشت سرم با یه لیوان شربت پرتقال اومد و لیوانو داد دستم..
-- می دونم خوبی، ولی بخور..
با لبخند کمرنگی سر تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم: چاپلوسی بهت نمیاد..ولی ممنون..
سحر ریز خندید..
-- احساس خواهرانه مو پای چاپلوسی میذاری؟..
شربتو مزه کردم..
لبام از شیرینی و ترشی که با هم داشت جمع شد..
- می خوام به روم نیارم..
خندید و سر تکون داد....کمی رفتم کنار تا بتونه بشینه..مبل دونفره بود..

چند دقیقه ای گذشته بود نمی دونم..نگاهم متفکرانه به رو به روم بود ..
با این وجود از حال سحر غافل نبودم..از گوشه ی چشم هواشو داشتم..دستپاچه بود..

داشتم تک تک کلمات پیام ناشناس رو یه بار دیگه تو ذهنم مرور می کردم که صدای سحر رشته ی افکارمو پاره کرد..
--صحرا؟!..
- بله؟!..
نگاهم هنوز به رو به رو بود..سحر ساکت بود..نگاهش کردم..حرفی که سر زبونش بود رو سبک، سنگین می کرد..واسه زدنش تردید داشت..
خواهرم بود و همه ی حالتاشو می شناختم..
-سحر چی شده؟..

چند تار از موهای خوش حالت خرمایی رنگشو که از گوشه ی شال حریرش افتاده بود تو صورتش رو کنار زد..
-- حقیقتش....
تو چشمام نگاه کرد..
--صحرا یه چیز بپرسم، راستشو بهم میگی؟!..
ابروهامو کشیدم تو هم..
- تا حالا از من دروغ شنیدی؟..
-- نه بابا منظورم این نبود..
- حالا منظورت هر چی که بود، اصلشو بگو..چی شده؟..
--اونقدرام مهم نیست..فقط محض کنجکاوی خواستم بدونم..
- سحـــــر!..
زبونشو رو لب پایینش کشید و نگاهشو به زیور خانم دوخت..
-- قبلا با مادر سهیل برخورد داشتی؟..
سوالی نگاهش کردم که گفت: یعنی میگم از من یا خودمون حرفی نزده؟..
ابروهامو بردم بالا..مشکوک می زد..
- سحر کشش نده، بگو موضوع چیه؟..

کلافه سرشو تکون داد..
--چه می دونم مثلا یه حرفی، چیزی..آخه خیلی خشک باهاش رفتار کردی گفتم شاید....
پوزخند زدم..
پس دردش اینه!..

همون پوزخندم کافی بود که سحر تا تهشو بخونه..
بدنش سست شد و نفسشو داد بیرون..
--حدس می زدم بدونی..گفتم بی دلیل سرد نمی شی..
-من باید از مامان می شنیدم؟..نباید به من می گفتی؟..
-- آخه برام مهم نبود..
- اگه مهم نبود پس چرا واسه پرسیدنش دستپاچه بودی؟..اگه واسه تو ساده ست سحر، واسه من نیست!..

سرشو زیر انداخت و انگشتر ظریف توی انگشتشو به بازی گرفت..
سرمو بردم جلو و سعی کردم لحنم عاری از خشونت باشه..حداقل یه امشبو....
- سحر تا اینجا نخواستم تو کارت دخالت کنم..خودتم خوب می دونی که چقدر دوستت دارم و انقدری به خواسته هات احترام گذاشتم که سهیل و به عنوان عضوی از خونواده قبول کردم ولی تو در قبال این اعتماد نباید منو آدم حساب می کردی؟..این همه مدت مادرش تحقیرت کرد و تو ساکت موندی؟..یعنی تا این حد فکر کرده بی کس و کاری که.........
-- نه صحرا تو رو خدا شلوغش نکن..من سهیل و دوست دارم کاری هم به مادرش ندارم..مهم سهیل ِ..من می خوام با اون زندگی کنم نه مادرش....

لبامو کشیدم رو هم و سرمو بردم عقب..از نگاهم فرار می کرد..عصبانی بودم ولی حیف که اینجا جاش نیست..
عشق چشماشو کور کرده بود..
حقایقی که باید می دید رو نمی دید..
یه روز به حرفم می رسه ولی..
امیدوارم دیر نباشه!..

یاد اون روز افتادم..تقریبا یکی دوهفته پیش بود.. وقتی از بیرون برگشتم خونه ناخواسته از تو راهرو مکالمات مامان با کسی که پشت خط بود رو شنیدم..
داشت بحث می کرد ولی کمی بعد فهمیدم مادر سهیل پشت خطه..
قطع که کرد رفتم تو و ازش پرسیدم ولی یه جورایی شونه خالی می کرد تا حرف نزنه..
هرطور بود راضیش کردم..تا اینکه فهمیدم مادر سهیل هر از گاهی که سهیل سحرو می بره خونشون این زن با نیش و کنایه اشکشو در میاره..تا جایی که سحر به سهیل التماس می کنه اونو برگردونه خونه!..
وقتی شنیدم خواستم به سهیل زنگ بزنم ولی مامان نذاشت..
گفتم منو ببر خونه شونو نشونم بده، بازم راضی نشد..قسمم داد به روی سحر نیارم تا زیور خانمو راضی کنه دست از لوغوزخونی بکشه و کاری به سحر و سهیل نداشته باشه..
گرچه سهیل پشیزی برای من اهمیت نداشت..فقط سحر برام مهم بود..فقط خواهرم!..
تا همین امشب به زور سکوت کردم و هر بار به یه بهونه ای ساز مخالف زدم که سحرو برگردونم ولی نشد..
نه می خواستم تو زندگیش دخالت کنم و نه می تونستم بی تفاوت باشم..بدجور گیر کرده بودم..
از طرفی گذشته ی سهیل می اومد پیش چشمام و همینا اوضاعو خراب تر می کرد!..

امشب هم که با مادرش چشم تو چشم شدم دیدم نمی تونم آروم باشم و جوری رفتار کنم که انگار نه انگار چیزی شده ..
بالاخره باید یکی جلوی این جماعت بایسته یا نه؟!..
یعنی چی که به آبا و اجداد ما انگ دزدی می چسبونه و میگه مالمون حروم بود که به باد رفت..حالا هم سحر چشمش دنبال ثروت سهیله نه خودش..
وای که اگه جلوی من به سحر اینا رو گفته بود می دونستم چطوری باید جوابشو بدم..
تق ِ گندکاریای پسر خودش همه جا رو برداشته و بازم به خاطر سحر ما هیچی نمی گیم..
اونوقت اونا به کار نکرده محکوممون می کردن؟!...

ادامه دارد...