رمان تا ته دنیا
اول از همه آماده شدم و جلوی در ایستادم . " زود باشید تا نیم ساعت دیگه
سال تحویل می شه ها و ما هنوز اینجائیم . " هیچکس جوابم را نداد . دوباره
داد زدم . " بابا دیر شد ." ساحل پنجره اتاق را باز کرد و فریاد کشید :"
تو برو تو ماشین ما هم الان می آئیم ." از پله ها و از کنار چند تا گلدان
بنفشه آفریقایی گذشتیم و وارد حیاط شدم . از میان تنه های لخت درخت ها که
در حال جوانه زدن بودند . آسمان را نگاه کردم . آبی آبی بود . با تمام
وجودم هوای پاک و تمیز از باران صبح را به مشام کشیدم و دور خودم چرخیدم .
بهار چه حس قشنگی را در آدم زنده می کنه . منو که گاهی اوقات شاعر می کنه
. چشمهایم را بستم و چند بار دیگه چرخیدم . درد خفیفی در پایم حس کردم .
ایستادم . هنوز مثل اولش نشده . ولی بد هم نشد . بهانه خوبی بود که این
هفته آخری را دانشگاه نرم و صبح ها یه خواب سیر بکنم . خودش یک تنوع بود .
همگی دور سفره نشستیم . ماها و عمه پری اینا و عمو فرامرز . جای خالی
مامانی را کاملا حس کردم . آخی خدا رحمتش کنه توی این سه سالی که فوت کرده
بی چاره آقا جون چقدر پیرتر شده . البته حق هم داره . مونس هم بودند . سر و
صدا و بر و بیای زیادی بود . هنوز سال تحویل نشده چندین بار کاسه های
آجیل پر و خالی شد . اقا جون عینک ته استکانی اش را به چشم زد و شروع کرد
به خواندن قرآن . چشم هایم را بستم . چقدر لحظه سال تحویل و صدای بم و
دلنشین اقا جون را دوست دارم . بغض گلویم را گرفت . خدایا خدایا به همه
سلامتی بده . خدایا امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه پربرکت و با
خبرهای خوب . بدون مرگ و میر و مریضی . نفس بلندی کشیدم و یه خرده لای
چشمم را باز کردم و همه را از نظر گذراندم . آها ساحل . اره دلم می خواد
خوشبخت بشه و هر چی تو دلشه برآورده بشه . دلم می خواد که ... یا مقلب
القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار ...
صدای تیک تاک ثانیه های آخر سال و بعد بوم ... ساز و دهل ... او چه باشکوه
. هیچ لحظه ای به زیبایی سال تحویل نیست . همه با هم روبوسی کردیم و عید
را تبریک گفتیم . البته عمه پری با اکراه . آقا جون از لای قرآن به هر یک
از ما سه تا هزاری تا نخورده داد . همه یه اندازه . من و ساحل و شهاب و
مهشید . کلی ذوق کردم . من فکر کنم اگه پنجاه ساله هم بشم باز عشق عیدی
گرفتن داشته باشم . عمو فرامرز هم رفت از پشت مبل چند تا بسته کادوپیچی
شده بیرون آورد . " بچه ها این هم سوغاتیه شما ." زودتر از همه پریدم و
ماچش کردم . " وای عمو . چقدر خوبه که شما محل کارتون شیرازه . من عشق
چیزهای سنتی دارم که همیشه از شیراز برایم می آوری . اون کسن هایی که دفعه
پیش برایم آوردی را دادم تویش را پر کردند . گذاشتم روی کاناپه . اینقدر
نرم و راحته ."
خندید . " به جایش ایندفعه واست هم کیف آوردم و هم صندل . شماره پایت سی و شش بود نه ؟"
" اره ماشاءالله شما چه حافظه خوبی داری که یادت مونده ." دستش را تو
موهایم برد و آن را به هم ریخت . " اصولا ما بازرگان ها حافظه مون خوب کار
می کنه ." بابا صحبتش را با آقا جون تمام کرد و برگشت به سمت عمو فرامرز.
" راستی تو برنامه ات چیه . تا کی می خوای شیراز بمونی ." صندل را به
پایم کردم و به صورتش نگاه کردم . جالبه . هر چی سنش بالاتر می ره . بیشتر
شبیه بابا می شه . مخصوصا موهایش که در حال عقب نشینیه . خیلی دلم می
خواد زودتر زن بگیره . دیگه سی و هفت سالشه . تا کی می خواد همینطور تنها
زندگی کنه . وضعش هم که خوبه . جواب بابا را داد ." من حالا حالاها تصمیم
دارم شیراز بمونم ." عمه غر زد . " این همه درس خوندی زحمت کشیدی که بری
شهرستان دفتر باز کنی . مگه همین تهران چشه ؟ ما سالی یکبار هم به زور می
بینیمت ." تو دلم گفتم کاش سالی یکبار هم تو را نبینه . روی مبل استیل
نشست . " می دونی چیه پری . من تو کارم جا افتاده ام . خیلی از تاجرهای
شیراز من را میشناسند . بعد هم صنایع دستی و سنتی ایران فروش خیلی خوبی تو
کشورهای خارجی داره . ما هم سال به سال صادرات بیشتری داریم . من الان
موقعیت خیلی خوبی دارم. چرا باید از دستش بدم ؟" شهاب چند تا بادام انداخت
تو دهنش . " می گم حالا که اینطوره منم به جای اینکه تو چاپخانه با بابا
کار کنم چطوره برم شیراز پیش دایی فرامرز . انگار کار و کاسبی اونجا بهتره
." عمه چشم غره رفت . " لازم نکرده . همون دایی ات رفته شهر غریب کافیه .
تو یکی حرص منو درنیار ." صورت درشت و گوشتالودش برای یک لحظه بدشکل شد .
به ناصر خان با اون قد بلند و خیلی لاغر و چشم های ابی اش نگاه کردم. از
نسل روسی ها بود . مخلوطی از شمالی و روسی ها . خیلی سال پیش پدربزرگ و
مادربزرگش از روسیه به شمال مهاجرت کرده بودند و دیگه همون جا موندگار شده
بودند . دوباره نگاهش کردم بی چاره بنده خدا لام تا کام حرف نمی زنه چقدر
ساکت و مظلومه . یعنی همه روسی ها همین طورند . یا اینکه عمه حسابی پر و
بال شوهرش را کنده .
شهاب تا آخر شب سر به سر همه به خصوص آقا جون و ما دخترها گذاشت . صدای
مهشید و ساحل درآمد . " وای کلافه شدیم . چقدر حرف می زنی . کله همه را
خوردی . خسته نشدی ؟" بشکن زد . " حیف که آقا جون از این آهنگ های جوونی
نداره . والا یک رقصی واستون می کردم تاریخی ." مهشید چشم غره رفت . " بی
خودی خودت را مسخره عام و خاص نکن . حالا خوبه رقص بلد نیستی ." ادا
درآورد ." نه اینکه خودت خیلی بلدی ؟" عمه نگاه تندی به آنها انداخت . هر
دو در جا ساکت شدند .
ساحل دست مهشید را کشید . " بیا تو کتابخانه آقا جون را سرک بکشیم .
کتابهای قدیمی خیلی خوبی داره ." بشقاب آجیل را از جلویم پس زدم و به ساعت
نگاه کردم . بابا گرم صحبت بود . سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمهایم
را روی هم گذاشتم دیگه دیروقته پس کی می خواهیم بریم خانه . تقریا نصفه
شب برگشتیم خانه . خسته روی تخت دراز کشیدم . ساحل دستش زیر سرش تو فکر
بود . پرسیدم :" تو می دونی چرا عمو فرامرز تا حالا ازدواج نکرده ؟ اونکه
از هر لحاظ شرایطش برای ازدواج مناسبه ." بطرفم برگشت ." دقیقا نمی دونم .
فکر کنم یک شکست عشقی تو زندگی اش داشته که هنوز نتونسته فراموش کنه ."
چشمهایم برق زد ." واقعا راست میگی ؟" اخم کرد ." حالا برو همه جا را پر
کن خب ؟"
" ا... مگه من دهن لقم . چه حرفی می زنی ها ." خندید . " آی جوجه . قبل از
اینکه بخوابی یک فاتحه برای پدرو مادر مامان بفرست شب سال نو صواب داره
." و خودش شروع کرد به فرستادن . با صدای بلند گفتم ." حیف که خاطره زیادی
ازشون ندارم . خیلی بچه بودم که فوت کردند ." ساحل فاتحه اش را تمام کرد .
" ولی من قشنگ یادمه . هر دو در عرض یک سال فوت کردند . خدا رحمتشون کنه .
آقا جون با سکته مغزی . مادر جون با سکته قلبی . وای اصلا از ذهنم بیرون
نمی ره مامان چه حال بدی داشت . تا مدتها اسمشون که می آمد بغض می کرد و
گریه می کرد ." موهای تنم سیخ شد . خوب حق داشته خیلی دردآوره . و شروع
کردم به فاتحه فرستادن .
مامان از دم در گفت :" خودت می دونی که آدم وقتی می ره دید و بازدید عید
معلوم نیست کی برگزده . اگه من و بابات دیر کردیم شما شام بخورید .
خداحافظ ." رفتم سراغ کمدم . چقدر نامرتبه . باید سر و سامانی بهش بدم .
ساحل حوله اش را برداشت و بطرف حمام رفت . " اگه کسی از همکارهایم زنگ زد
گوشی را برام بیار تو حمام" آهسته گفتم :" حالا خوبه پست ریاست نداری .
دیگه یه مترجم زبان انگلیسی که توی دارالترجمه کار می کنه که این حرفها را
نداره ." نشنید . سرش را برگرداند . " چی ؟"
" هیچی . گفتم باشه خبرت می کنم ." لباسهایم را ریختم روی تخت و دانه دانه
آنها را پوشیدم و چرخی زدم و یک مقدار ادا و اطوار درآوردم و رفتم سراغ
بعدی . نه خوبه خدا را شکر حتی یک سانت هم به دور کمرم اضافه نشده . حرف
یک هفته پیش ساحل تو ذهنم اومد . جوجه چهل و پنج کیلو دیگه وزنیه که تو
روزی سه بار می ری روی ترازو و می آیی پائین ؟ تلفن زنگ زد . دستم را از
آستین بلوز بیرون آوردم و گوشی را برداشتم . " بله بفرمائید ؟"
" سلام خانم عیدت مبارک ." با تقلای زیاد اون یکی دستم را هم از استین
بیرون آوردم . " عید تو هم مبارک مسعود خان ." لحنش شاد و سرزنده بود .
گفت :" گوشی خیلی تکان می خوره داری چکار می کنی ؟ نکنه باز زیر پتویی ؟"
غش غش خندید . دوباره همانطور شوخ و شیطون بود . همون مسعود قدیم . " نخیر
هم دارم لباس عوض می کنم ."
" ا . چه کار قشنگ و پسندیده ای . از دست من کمکی برنمی آد ؟" پرخاش کردم
." رویت را م کن بچه پرو ." خندید و حرف را عوض کرد . " راستی پایت چطوره
؟"
" خیلی بهتره ."
" پس خوب شد فردا می تونی بیای کوه ."
" کوه ؟"
" اره کوه . هوای این چند روزه خیلی عالیه . می رویم بالا و شب هم همانجا چادر می زنیم می مونیم ."
" کی ما ؟"
" اره من و تو ." جا خوردم و سکوت کردم . گفت :" چیه چرا حرف نمی زنی نکنه هول کردی ؟"
" آره که هول کردم . من و تو تنها شب بالای کوه توی چادر چه غلطی بکنیم ؟"
از خنده ریسه رفت . " حالا تو بیا بعدا بهت می گم اگه بدونی چه صفایی
داره /" عصبانی شدم . " مسعود تو خیلی بی ادبی . داری شورش را درمی آوری .
تا من قطع نکردم خودت گوشی را بذار ." یه خرده جدی شد . " تو چقدر بی
جنبه ای . یعنی نفهمیدی دارم شوخی می کنم . نترس بابا مونا هم می آد . در
ضمن امیر هم می آد . صبح می ریم تا عصر هم برمی گردیم ." حالت عصبانی ام
را حفظ کردم . " نه نمی آیم . از نوع صحبت کردنت اصلا خوشم نیامد . سعی کن
از حد خودت پا فراتر نذاری ."
" ا... به جون مونا فقط می خواستم سر به سرت بذارم . همین و بس . بعد هم
تو هنوز مونده تا منو بشناسی . ولی مطمئن باش از اونی که تو فکر می کنی
خیلی مردترم . حالا هم قهر نکن خانم کوچولوی نازنازی . فردا منتظرت هستم ."
جواب سربالا دادم . " حالا ببینم چی میشه ؟ ولی اگه خواستم بیام حتما با
خواهرم می آم ."
" باشه ولی سعی کن حتما بیای . تا شب منتظر تماست هستم . خبرش را بهم بده ."
" باشه فعلا خداحافظ ."
لباس ها را همانطور جمع نکرده روی تخت ول کردم و شروع کردم به قدم زدن
باید یه جوری جریان مسعود را به ساحل بگم بدونه بهتره . ولی آخه اون که
.... عجیب با این مسائل مخالفه . شر به پا نکنه خوبه . کلافه منتظر شدم از
حمام بیرون اومد . پشت به من بدنش را خشک کرد و لباس پوشید . بطرفش رفتم
." تو برس بکش من سشوار را برایت می گیرم ." از تعجب سرش را بالا گرفت و
نگاهم کرد ." چیه ؟ خبری شده تو که هر وقت بهت می گفتم سشوار را برایم
بگیر نه و نو می کردی و بهانه می آوردی . حالا امروز می بینم که ...."
سشوار را روشن کردم . " حالا یه روز می خوام خوب باشم تو نمی ذاری ؟" خشک
کردن موهایش ده دقیقه طول کشید . بعد دستش را توی قوطی کرم کرد و مالید به
صورتش . از فرصت استفاده کردم . " راستی ساحل تا حالا با پسری دوست شدی
؟" از تو آینه نگاهم کرد . " نه ."
" تو دانشگاه چی ؟ یعنی این همه همکلاسی پسر داشتی با هیچکدام دوست نشدی ؟
یعنی از هیچکدام خوشت نیومد ؟" خونسرد جواب داد ." نه ." لجم گرفت . چقدر
بی تفاوته . چقدر بی احساسه . ولی من از رو نمی رم . باز پرسیدم ." چرا
؟" برگشت به طرفم و اخم کرد . " اینا چیه که می پرسی ؟" موهایم را دور
انگشتم پیچیدم . " حالا تو بگو ." دمپایی روفرشی اش را پوشید و پائین
شلوارش را صاف کرد . " چون همش الافیه . همش سرکاریه . نمی خوام وقتم را با
چیزهای مزخرف پر کنم ." روی تختش نشستم . " ولی به نظرم تو غیرطبیعی هستی
. آدم نیاز داره تا با جنس مخالفش ارتباط داشته باشه ." مکث کوتاهی کردم و
نفسم را حبس کردم . " منم جدیدا با یکی از همکلاسی هایم دوست شده ام ."
ضربه را ناگهانی وارد کردم و منتظر عکس العملش شدم . چشمهای میشی اش تیره
شد و بهم زل زد . مثل ببری در کمین شکار . اوه ... فقط معلوم نیست کی می
خواد حمله کنه ؟ جسارتم را بیشتر کردم و ادامه دادم :" فردا هم قرار کوه
گذاشتیم . تو هم دوست داری بیا ." عصبانی از جایش بلند شد . واویلا الانه
که قات بزنه . بهش فرصت ندادم . " ببین ساحل تو چه بیایی چه نیایی من می
رم . فقط می خواستم تو را در جریان بذارم ." دیگه نتونست خودش را کنترل
کنه . دمپایی اش را درآورد و با شدت به طرفم پرت کرد . سرم را دزدیدم درست
از نزدیک پیشانی ام رد شد . داد زد ." دختره احمق و بی شخصیت . آخه عقل
نداری ؟ مگه تو چقدر این پسره را می شناسی که می خوای باهاش کوه بری ؟ با
چه اعتمادی چه اطمینانی ؟ اگه بلایی سرت بیاره چی ؟" با حرص فریاد زدم :"
ما که تنها نمی ریم . چند نفر دیگه هم با ما هستند ."
عصبی تر شد . " باشه . این دلیل نمی شه . این کارها فقط مال دخترهای بی سر
و پا و لش و لوشه . نه یه دختر خانواده دار و با شخصیت ." از غضب و خشم
صدایم لرزید . " لش و لوش خودتی فهمیدی . خودت . خودت ." و در رو کوبیدم و
آمدم بیرون . با خودم کلنجار رفتم . " به درک که ساحل نمی آد . ولی من می
رم . اصلا توی این زمستونی حتی یک بار هم کوه نرفته ام . حوصله ام سر رفته
. باید برم . اخر شب مامان اینا اومدند . توی این مدت ساحل خودش را با
خواندن کتاب مشغول کرد و حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد . توی آشپزخانه
مامان را تنها گیر آوردم و گفتم :" فردا با بچه های دانشگاه می خوام برم
کوه ." تعجب کرد ." چه یکدفعه ای؟ چرا زودتر نگفتی ؟ "
" خودم هم نمی دونستم . همین امروز خبرم کردند ."
" ساحل هم می آد ؟"
" نه فکر نمی کنم ."
" حالا چند نفرید . دقیقا کجا می روید ؟ کی برمی گردید ؟"
" نمی دونم احتمالا دربند . ولی با بچه ها می روم و با آنها هم برمی گردم .
تعدادمون زیاده . عصر نشده برمی گردم . نگران نباشید ." یک کم تردید کرد
." باشه برو . ولی اگه ساحل را راضی کنی باهات بیاد خیالم راحت می شه ."
از خوشی ذوق کردم و توی یک فرصت مناسب به مسعود خبر دادم .
پنج و نیم ساعت زنگ زد . به سختی بیدار شدم چشمهایم را مالیدم . چقدر
خوابم می آد . کاش نرم ولی نه نمی شه . قول دادم . چند تا خمیازه طولانی
کشیدم و با بی حالی مثل گوشت خودم را از این پهلو به آن پهلو کردم . لای
پنجره کمی باز بود . نسیم خنک و سرد بهاری به صورتم خورد . لرزم گرفت و
خواب آلودگی ام پرید . از جایم بلند شدم ساحل توی تختش نبود . با تعجب دیدم
جلوی اینه داره خودش را درست می کنه . نگاهم کرد . عادی . مثل همیشه . "
سلام جوجه . بالاخره بیدار شدی ؟ بجنب . بجنب دیر می شه ها . از بقیه عقب
می مونیم ." به مغزم فشار آوردم . هنوز کاملا هوشیار نبودم . " چی ما عقب
می مونیم ؟ یعنی اینکه ..." اخمی به پیشانی اش آورد . " اره دیگه مگه
دعوتم نکردی بیام کوه ؟" جوابش را ندادم و تختم را مرتب کردم . با خودم
کلنجار رفتم . چرا دیروز اینقدر بد باهاش حرف زدم . هر چی باشه چند سال از
من بزرگتره . بد منو که نمی خواد . تازه خودم هم می دونم که همه حرفهایش
درسته . ولی چکار کنم بالاخره آدم به تفریح نیاز داره . این هم فاله و هم
تماشا . بعد هم اگر ببینم رفتارشون زیادی جلف و سبکه دیگه هیچوقت باهاشون
نمی رم . آخرین چروک روتختی را صاف کردم و کنارش رفتم . جورابش را پوشید .
نفس عمیقی کشیدم . کمرش را راست کرد و روبه رویم قرار گرفت . انگار به
عمق احساساتم پی برد . با محبت لپم را کشید . " جوجه خوبی باش ." بغض
گلویم را گرفت و ازش دور شدم . ساحل خیلی ماهه . ولی چرا من اینقدر باهاش
بد تا می کنم ؟ کی می خوام آدم بشم ؟ با دقت و وسواس لباس پوشیدم . مانتو
مشکی کوتاه و شلوار گشاد کشی که راحت بالا و پائین کنم . موهایم را از پشت
سفت جمع کردم . چشمهایم خمارتر شد . کمی هم سایه طوسی پشت چشمم زدم .
ارایشم تکمیل شد . ساحل منتظرم بود . مثل همیشه ساده و خوش پوش .
مامان تا دم در اومد و سفارش کرد . " مواظب خودتان باشید . زیاد هم دیر
نکنیدها . من و بابات نگران می شیم . اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد حتما
به خانه زنگ بزنید ما جایی نمی ریم ." ساحل کفش های کتانی سرمه ای رنگش را
پوشید . " مامان چرا اینقدر دلواپسی ؟ مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افته و
ما هم سعی می کنیم زود بیایم . خداحافظ ." مسعود و بچه ها کنار مجسمه بزرگ
وسط دربند منتظرمان بودند . ساحل را به همه معرفی کردم . مونا کاملا پر
شر و شور و شلوغ آمد جلو و با ساحل دست داد . مسعود خیلی مودب احوالپرسی
کرد و امیر متین و محجوب بود مثل همیشه . واقعا خوش به حال اون دختری که
زنش می شه . خیلی آقاست . راه افتادیم . ابتدا مسیر پهن بود همه با هم حرکت
کردیم ولی کم کم راه باریک شد . دو نفر دو نفر یا تک به تک . من جلوی
مسعود بودم . صدام زد . " ساغر ؟" سر برگرداندم . " بله ؟" یه ابرویش را
بالا انداخت و با حالت خاصی گفت :" چیه امروز خیلی خوشگل شده ای ؟" نگاه
با ناز و وسوسه گری بهش انداختم . " من همیشه خوشگلم ولی تو گاهی اوقات
بینایی ات ضعیف می شه . " بدون ذره ای کمرویی سر تا پام را با نگاه
خریدارانه ای برانداز کرد و سر تکان داد ." شاید !" به روی خودم نیاوردم
که چه جوری بهم خیره شده و ازش فاصله گرفتم . دو ساعت تمام با جدیت بالا
رفتیم . همه به نفس نفس افتادیم . چند لحظه ایستادیم . آفتاب گرم و درخشان
بود . و هوا صاف و آبی . دستم را سایه بان چشمم کردم و به سبزه ها و
گیاهان خودرویی که از لابه لای سنگ ها جوانه زده بود نگاه کردم . تکه برف
های اب نشده هنوز در گوشه و کنار باقی مونده بود . هوس شیطنت به سرم زد .
یک تکه برف را گلوله کردم درست وسط کمر ساحل که در حال صحبت با مونا بود
را نشانه گرفتم . پرتاب دقیقی نبود به دست مونا خورد . اونم نامردی نکرد .
" خیلی خوب حالا که اینطوره پس بگیر ." یک گلوله بزرگتر درست کرد و بطرفم
پرتاب کرد . جا خالی دادم . به صورت امیر خورد . مونا از خجالت قرمز شد
." وای ببخشید شرمنده ." امیر خم به ابرو نیاورد . خودش را تکاند . " نه
بابا اصلا مهم نیست ." مسعود غش غش خندید . " اره جون خودت اگه بدونی چه به
روز صورتت اومده . به این راحتی نمی گی مهم نیست ." دستش را روی صورتش
کشید ." چکار کنم خواهر توئه دیگه ." فکری مثل برق از ذهنم گذشت نکنه مونا
و امیر با هم ... به هر دو خیره شدم دقیق و موذی . کاملا عادی بودند چیزی
دستگیرم نشد . به خودم تشر زدم . باز تو فضولی کری ساغر ؟ دست بردار آخه
به تو چه ؟ ساحل آهسته در گوشم گفت :" امیر چه پسر سنگین و باادبیه خیلی
هم چشم پاکه ." دهنم نیمه باز موند .
" چه عجب تو بالاخره از یکی تعریف کردی ؟" دوباره راه افتادیم . کم کم
مسیر ناهموارتر و سنگ ها به علت آب چشمه که از روی آنها رد می شد لیزتر شد
. مسعود و امیر به مونا و ساحل کمک کردند تا از روی سنگها بپرند . نوبت
من شد مسعود دستش را بطرفم دراز کرد . امتناع کردم . حس سرکش و متمرد
وجودم قد علم کرد . خواستم خودی نشان بدم . یعن چی ؟ اصلا خوشم نمی اد مثل
این دخترهای دست و پا چلفتی به این و اون آویزون بشم ... با خودم حساب
کردم . چند تا سنگ چیزی نیست از عهده اش برمی آم . سرم را بلند کردم . همه
را متوجه خودم دیدم . بسم الله گفتم و پایم را روی اولین سنگ گذاشتم . لیز
و لغزنده بود . نزدیک بود تعادلم را از دست بدم به روی خودم نیاوردم و
بقیه سنگها را فکر نکرده با سرعت طی کردم . از همتم خوشم اومد . مونا
برایم کف زد ." آفرین دختر خانم ورزشکار نمی دونستم اینقدر زرنگی ." و
مسعود دستی به صورتش کشید و خنده اش را فرو خورد . خوشحالی ام را بروز
ندادم . مطمئنم از کارم خوشش اومد . ساحل اخم کرد و زیر لب گفت :" این ادا
و اطوارها چیه درمی آوری ؟ خانم باش ." جوابش را ندادم . به بالا رفتن
ادامه دادیم . و باز جلوتر تخته سنگ بزرگی راه را سد کرد . به ارتفاعش
نگاه کردم . خیلی بلند بود و بالا رفتن از آن تقریبا غیرممکن . مسعود به
طناب قطور و محکمی که از بالا آویزان بود اشاره کرد . " باید با این
خودمان را بالا بکشیم ." و به سختی بالا رفت . و مونا و ساحل را به کمک
امیر بالا کشید . با خدم خندیدم . الانه که ساحل تو دلش منو فحش بده که
کجا آوردمش . خصوصا که زیاد هم اهل ورزش نیست . مسعود طناب را پائین
فرستاد . " حالا تو بیا ."
" نه من می تونم . خودم می ام ." خیلی عصبی و تند گفت :" این دیگه شوخی نیست که بخوای آرتیست بازی دربیاری . پائین را نگاه کن اگه بیفتی فاتحه ات خونده س ." نخواستم ضعف نشان بدم . " تو چکار داری ؟ گفتم می تونم می تونم ." داد زد :" لجباز و یکدنده " و دور شد . تخته سنگ مثل کف دست صاف بود . هیچ جایی برای گرفتن نداشت . هرطوری بود یه خرده خودم را بالا کشیدم آمدم جای پای جدید درست کنم که طناب از دستم در رفت . یا ابوالفضل . بی چاره شدم . عین گربه وسط زمین و هوا چهار چنگولی موندم . از ترس پاهام سست شد . وای خدا الان جیغ می زنم . عجب خریتی کردم . بالاخره کار دست خودم دادم . با دو تا دست محکم تخته سنگ را بغل کردم و خودم را بهش چسباندم بالای سرم را نگاه کردم . چرا از هیچکس خبری نیست . بغض کردم . آخ این ساحل را بگو . نمی گه خواهرم چی شد . مرده ست یا زنده ست ؟ دستهایم سر شد . خدایا کمکم کن . دارم کنترلم را از دست می دهم . جیغ زدم .
صدای خشن و رگه دار مسعود را پشت سرم شنیدم . " خیلی خوب جیغ نزن دختره
لوس و خودسر . من که بهت گفتم تنهایی از پسش بر نمی آیی ؟" به حرفش گوش
ندادم . از خوشحالی ذوق کردم . مهم نیست چی می گه . فقط خدا را شکر که
اینجاست و می خواد کمکم کنه . دستش را مثل قلاب دور کمرم انداخت و با دست
دیگرش طناب را گرفت و با تلاش زیاد سعی کرد هر دویمان را بالا بکشه . خیلی
بهش نزدیک بودم . طوری که گرمای نفسش را پشت گردنم حس کردم . سرم را بطرفش
چرخاندم . صورتم دقیقا رو به روی صورتش قرار گرفت . نگاهم را بهش دوختم .
اخمی عمیق به پیشانی داشت و تمام حواسش به این بود که مبادا بیفتم .
محاصره دست های قوی و محکمش تنگ تر شد و من به او چسبیده تر . هیجان و شوق
خاصی وجودم را فراگرفت و یه آن ترس از افتادنم را فراموش کردم . یه حس
عجیب و ناشناخته . فرصت نکردم بهش فکر کنم . چون یک لحظه کوتاه مسعود من
را از خودش جدا کرد و گذاشت اون بالا جای صاف و کفی . خودش هم کنارم ولو
شد . هر دو تند تند نفس زدیم . دزدکی نگاهش کردم . قطرات درشت عرق روی
پیشانی اش بود و عضلات ورزیده و سینه ستبرش از زیر بلوز آستین کوتاه تنگش
بالا و پایین رفت . تبسم ملایمی زدم . نه هیکلش خیلی خوبه کاملا مردانه و
قویه . سینه اش را چندین بار از هوا پر و خالی کرد . کم کم نفسش آرام شد .
برای بلند شدن به آرنجش تکیه کرد و با تهدید گفت :" ببین ساغر اگر فقط
یکدفعه دیگه تک روی کنی قسم می خورم از همین بالا پرتت می کنم پایین ."
اخم کردم . " خوب حالا ." ادامه داد . " در ضمن یه چیز مهم دیگه هم می خواستم بهت بگم ." با اوقات تلخی گفتم ." چی ؟"
" صبر کن یادم رفت " تو چشماش برق شیطنت خاصی موج زد ." آها یادم افتاد .
این یکی یه کوچولو شخصیه . همین الان تجربه اش کردم ." خندید . " هیکلت
حرف نداره . حسابی بغلیه بغلی هستی ." قیافه پیروزمندانه و شادی به خودش
گرفت و منتظر عکس العملم شد . بهش توپیدم . " ببین مسعود تو باز ... "
صدایی اومد . ساحل از اون بالا پیدایش شد . سراسیمه و آشفته . چپ چپ و با
حرص نگاهم کرد . " معلوم هست این همه مدت کجایی ؟ " دستش را روی قلبش
گذاشت . " ترسیدم افتاده باشی ." مسعود خیلی آهسته گفت . " اوه اوه چه
خواهر بداخلاقی . " و بلند شد و خودش را تکاند و معذرت خواهی کوتاهی کرد .
منم خودم را جمع و جور کردم . " می بینی که سالمم ." با خشم دندانهایش را
به هم فشرد و حرفی نزد . وای معلومه از دست کارهای من آمپرش رفته بالا .
بی چاره حق هم داره عین مادرها دنبالم راه افتاده تا گند نزنم . چقدر هم
من رعایت می کنم . اگه مثل اون عقل درست و حسابی داشتم خوب بود . برای
ناهار یه جای سایه و مسطح پیدا کردیم و بساطمان را راه انداختیم . کالباس و
الویه و کتلت و چیپس و ... تا حد خفه شدن غذا خوردم . وا چرا امروز
اینقدر گرسنه ام شده ؟ مسعود چند بار بهم تبسم کرد و یواشکی چشمک زد .
تقریبا غروب بود که به پایین کوه رسیدیم . موقع خداحافظی مونا گفت :" راستی دو سه هفته دیگه تولدمه . زنگ می زنم دعوتتان می کنم ."
گفتم : " مرسی . حالا ببینم چی میشه ." کوله پشتی اش را زمین گذاشت . " نه
دیگه نشد . جواب سر بالا نمی خوام . حتما باید تو و ساحل جون بیایید ."
ساحل لبخند کوتاهی زد . " شما خیلی لطف دارید ولی من چون مشغله کاری ام
زیاده مطمئن نیستم بتونم بیام . برای همین قول نمی دم ولی اگر فرصت شد چشم
حتما ." مونا باز اصرار کرد . " ساغر جون اگه تو هم بگی نه خیلی ناراحت
می شم ." چند ثانیه مکث کردم . چشمم به مسعود افتاد . سرش را پائین آورد و
اشاره کرد که حتما بیا . به مونا تبسم کردم . " باشه سعی می کنم بیام ."
با ساحل تنها شدم . چشم به دهنش دوختم . " خوب تو به اندازه کافی غر زدی و
کوه رفتن را از دماغم درآوردی . حالا می شه نظرت را بگی ؟" آهسته و آرام
بدون هیچ عجله ای لباس هایش را درآورد . طاقت نیاوردم . " ساحل می گی یا
نه ؟ چطور پسری بود ؟" جدی و مستقیم تو چشمام نگاه کرد . " ای ... بد نیست
." تو ذوقم خورد . " یعنی چی بد نیست . می شه واضحتر حرفت را بزنی ."
" یعنی اینکه خدا در و تخته را خوب با هم جور کرده . اونم مثل خودت اینجاش خرابه " و به سرم زد . " زیادی پر شر و شوره ."
" هه . برو بابا . پس حتما انتظار داشتی به سلیقه تو انتخاب کنم . از این
پسرهای عینکی و سر به زیر که همش سرشون تو کتابه و فقط بلدند از علم و
سیاست و چه می دونم فلسفه و از این مزخرفات صحبت کنن . نه جونم اگه من با
همچین آدمی معاشرت کنم دو روزه افسرده می شم . " با خستگی پاهاش را مالید .
" کی گفته من از این جور پسرها خوشم می آد . منظورم این بود یه خرده جدی
تر باشه . همین . مثل همین دوستش امیر ."
" واچه حرفی می زنی . اونکه فقط بلده مثل مرغ کله اش را بالا و پایین کنه و
تعظیم کنه . این که نشد کار . توی این مدت من که صدایش را نشنیدم . اصلا
حرف زد ؟" با حالت خاصی براندازم کرد و با تاسف سر تکان داد . رویم را
برگرداندم و به خودم تشر زدم . خیلی بی انصافی ساغر خودت خوب می دونی که
امیر بچه خوب و سر به راهیه . چطور دلت می آد اینجوری در موردش صحبت کنی ؟
شانه هایم را بالا انداختم . چه می دونم شاید بخاطر دفاع از مسعود . ساحل
دنباله حرف را نگرفت . حوله ام را برداشتم و با اوقات تلخی بطرف حمام
رفتم .
توی راه دانشگاه با خودم فکر کردم این دو هفته تعطیلی چقدر خوش گذشت .
مخصوصا سیزده بدر دیروز و کبابهای بابا و عمو فرامرز درسته کمی سوخت ولی
با اون نم بارون و نسیم خنک کنار سد لتیان حسابی چسبید . البته با وجود
دلقک هایی مثل نادر و شهاب و با آن همه بزن و برقص و جوک و شوخی باید هم
که خوش بگذره . با خودم خندیدم . هر چند که من هم دست کمی از آنها نداشتم .
پایم را درون دانشکده گذاشتم . چشمم به ردیف گل های رز قرمز و گل بهی که
در میان شمشادهای سبز و یاس زرد کاشته بودند افتاد . وای چه قشنگ . منظره
زیبا و دل انگیزی از بهار زنده و تازه جلوی رویم بود . ذوق کردم یواشکی
یکی از گلها را چیدم و بو کردم . عجب بویی . هوس کردم آن را به مقنعه ام
وصل کنم . خنده ام گرفت اگه یکی منو در این وضعیت ببینه چی میگه ؟ احتمالا
فکر می کنه عقل درست و حسابی ندارم و منو به امین آباد تحویل می ده . به
دور و ورم نگاه کردم کسی نبود . پریدم هوا و از شادی دستهایم را مشت کردم .
امروز چه حال خوبی دارم . به قول روان شناس ها بچه ها باید یکجوری انرژی
شان را خالی کنند . خب لابد منم بچه ام دیگه و به وقول ساحل من هیچوقت نمی
خوام از مرز دوازده سالگی بگذرم و بیاد بیارم که الان هیجده سالمه .
از راهرو گذشتم و به کلاس هایی که درشان باز بود سرک کشیدم . آخیش چقدر
دلم توی همین مدت کوتاه برای همه چیز و همه کس تنگ شده . حتی برای خانم
رحمانی استاد حسابداری صنعتی . نمی دونم چرا همیشه مقنعه اش یک وریه و هر
روز که کلاس می آد . آثار یه نوع خورشت روی اون دیده می شه . یکروز قورمه
سبزی یکروز قیمه . بی چاره سورژه خیلی خوبیه . بچه ها چقدر دستش می
اندازند . آخ جون الان هم باهاش کلاس داریم . فریبا شلنگ تخته انداخت و
بهم نزدیک شد . هیجان داشت . " اگه بدونی ساغر چه خبر دسته اولی برات دارم
." حرفش را قطع کردم . " سلام . رسیدن به خیر . تعطیلات خوش گذشت ؟"
آهسته زد تو صورتش . " آه ببخشید به خدا اینقدر که برای گفتن این خبره عجله
دارم سلام ملام یادم رفت ." دستم را روی شانه اش گذاشتم . " فیلم بازی
نکن . تو از اولش هم همینطور بی ادب بودی ."
مانتویم را کشید . " ا . مردم بابا بذار بگم چی شده . " و دستش را گاز
گرفت . " اگه بدونی " بالا تنه اش با شور و هیجان تکان خورد . دست به
سینه ایستادم . " خوب تعریف کن ."
" فهیمه سالمی که یادته ؟" سرم را تکان دادم . " آره همون دختر سبزه هه که نامزد داشت . خوب که چی ؟"
" توی همین تعطیلی ها ازدواج کرده . حالا هم شوهرش اجازه نمی ده بیاد
دانشگاه ." مخم سوت کشید . " عجب دختر احمقی . نباید قبول می کرد ." فریبا
با بی قیدی به دیوار تکیه زد . " نه اتفاقا بد هم نیست . منم اگه یه شوهر
ایده آل پیدا کنم که عاشقش باشم و بگه درس نخون . حاضرم قید دانشگاه را
بزنم ."
فیوز مغزم پرید و غیرتی شدم . " اره دیگه همین امثال شما هستید که آبروی
بقیه دخترها را می برید آدم ازدواج می کنه که کامل بشه نه راکد ." دوباره
با همون حالت بی قیدی حرفش را تکرار کرد . " ولی اگه پایش پیش بیاد همچین
کاری می کنم ."
عصبی شدم ." اره چون تو برخلاف هیکل گنده ات به اندازه یک گنجشک مغز نداری
." فریبا با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره کرد . محل ندادم و با حرص گفتم
:" تو اصلا می دونی عشق چیه ؟ عشق یعنی آزادی یعنی رها بودن و عشق باید
مثل هوایی که تنفس می کنیم آزاد باشه . بدون هیچگونه قید و بندی و اگر
ازدواج یعنی غل و زنجیر شدن . باشه من از حالا امضاء می دم که هیچوقت
ازدواج نکنم ." صدای کف زدن شنیدم ." به به چه سخنرانی غرایی!" مسعود بود .
لبخند به خصوصی زد . " می شه بگی از کدام کتاب این مطالب را حفظ کردی ؟"
با خشم نگاهش کردم ." عقیده شخصی خودمه ." و خشک و جدی وارد کلاس شدم .
بعد از زنگ بدون اینکه از فریبا دعوت کنم خودم به تنهایی بوفه رفتم .
لیوان چای را محکم تو دستم فشردم و به بخار اون خیره شدم . چرا طرز فکر
فریبا اینطوریه . بدجوری حالم را به هم می زنه . مهتاب هم که امروز معلوم
نیست کدام گوریه . واسه چی دانشگاه نیامده . معلومه توی این عیدی حسابی
پشتش باد خورده . با صدای تک سرفه ای متوجه حضور امیر و مسعود شدم . اه این
دو تا که مثل جن بو داده دائم جلویم سبز می شن . صندلی های کنار من را پس
کشیدند و نشستند . اصلا حرف نزدم انگار نه انگار روبه رویم هستند . امیر
سر صحبت را باز کرد . " ساغر خانم تعطیلات عید خوش گذشت . از همان روز که
کوه رفتیم دیگه شما را ندیدم . بنظر ناراحتی چیزی شده ؟" چهره اش مهربان
بود و صمیمی دلم نیامد بهش اخم کنم . " نه چیزیم نیست ." مسعود با تمسخر
گفت :" همین را بگو . خانم به جای اینکه از دیدن ما خوشحال بشه و حال و
احوال کنه دچار یاس فلسفی شده و می خواهد تارک دنیا بشه . " دستش را زیر
چانه اش گذاشت و سرش را جلو آورد . " راستی چرا می خواهی همچین کاری بکنی
؟" چشم غره رفتم ." که از دست فضولهایی مثل تو راحت بشم ."
انگار که نشنید ." نه جدی!چرا ؟"
یه خرده صدایم بلند شد . " چون بیشتر مردها عوضی هستند و به زن به چشم
کلفت بی جیره و مواجب نگاه می کنند و انتظار دارند همیشه تو خانه باشه و
براشون غذای گرم بپزه و بچه داری کنه ."
خندید ." خوب اصلش همینه . تو می خوای قاعده دنیا را به هم بزنی ؟"
با دست تهدیدش کردم ." تو یکی کفرم را بالا نیاور والا خونت را می ریزم ."
چشم هایش را گرد کرد . " اوه اوه چه قاتل پست و بلفطره ای . آدم را می
ترسونی ." از شوخی اش نخندیدم . فهمید که خیلی عصبانی ام رویه اش را
تغییر داد ." خوب حالا چرا اینقدر حرص می خوری من یه پیشنهاد دارم ." من و
امیر بهش نگاه کردیم . تو چشمام زل زد . " ببین من از اون مردهایی که تو
گفتی نیستم . هیچکدام از این انتظارات را هم از زنم ندارم . پس بهتره با
من ازدواج کنی ." صورت خوش ترکیب و سبزه اش از خنده منفجر شد . هجوم خشم و
نفرت به سلول های مغزم سرایت کرد . بی اراده داد زدم :" تو چرا چرت می گی
؟ نکنه سیم هایت اتصالی کرده . فکر کردی خیلی با نمکی نه بابا خیلی هم
لوس و بی مزه ای ." امیر هم بهش تشر زد . " بسه دیگه چرا اینقدر اذیت می
کنی ؟ حالا چه وقت شوخیه ؟" از جایم بلند شدم باغضب لیوان چای را روی میز
کوبیدم و ازشان دور شدم . مسعود صدام زد . " خانم کی قراره پول چای ات را
حساب کنه ؟" محل ندادم و منتظر هم نشدم که منو به خانه برسونه . به خانه
که رسیدم لباسهایم را درآوردم و سر و صورتمو شستم بعد هم روی زمین دراز
کشیدم و پاهایم را بالا و به دیوار تکیه دادم . تا خون به مغزم برسه و
چشمم را بستم . تلفن زنگ زد . مامان با یکی سلام و علیک کرد و با گوشی به
طرفم اومد . اشاره کردم کیه ؟
" می گه ... مونا ." اوه خدای من امروز چرا این خواهر و برادر منو ول نمی
کنند . تو دانشگاه مسعود الان هم این . آه بلندی کشیدم و گوشی را گرفتم . "
سلام مونا جون ."
" سلام ساغر جون . خوبی ؟ ما را نمی بینی خوشی ؟ می دونی چند وقته همدیگه
را ندیدیم ." صدایش گرم و با محبت بود . از خودم شرمنده شدم . آخه این چه
گناهی داره . گفتم ." مرسی که به یاد من هستی ." خندید . " پنجشنبه تولدمه
... می خواستم زودتر بهت بگم که جای دیگه قرار نذاری ."
" همین پنجشنبه ؟ "
" آره ." تو رو دروایسی گیر کردم . وای اصلا حوصله ندارم برم . دستم را
گاز گرفتم . ولی چه بهانه ای بتراشم ؟ ادامه داد ." البته مسعود گفت که
بهت می گه ولی دلم طاقت نیاورد . ترسیدم یادش بره . گفتم خودم بهت خبر بدم
."
" مرسی . لطف کردی ."
" حتما می آیی که ؟" مکث کوتاهی کردم . خوب نیست تو ذوقش بزنم . " اره می آم ."
" پس حتما با ساحل جون بیا ."
" باشه حتما ." ذوق کرد . " خوشحالم که می آی . پس منتظرتم . گوشی را
گذاشتم و نفس بلندی کشیدم . حالا کو تا پنجشنبه نهایتش همان روز بهش زنگ
می زنم و می گم مامانم حالش خوب نیست نمی تونم بیام . شروع کردم تو اتاق
قدم زدن . حالا واسه چی نرم ؟ از پنجره به حیاط خیره شدم . برای اینکه از
دست مسعود ناراحتم . خیلی بی ملاحظه ست . خوب این چه ربطی به خواهرش داره ؟
نگاهم را به گنجشک هایی که به زمین نوک می زدند دوختم . ربط داره . هر چی
باشه برادرشه . یک کلاغ هم به گنجشک ها اضافه شد . به خودم غر زدم .
ساغر خیلی سخت می گیری . تو که اخلاق مسعود را می شناسی . همش دوست داره
شوخی کنه . تازه اونکه چیزی نگفت . یه خرده سر به سرت گذاشت . تو جنبه
نداشتی و سرش داد کشیدی . حالا یه چیزی هم طلبکاری ؟
تایپ:یلدا