مختار به من نگاه کرد وگفت:اقا که گفت.... وسط حرفش پريد وگفت:من به حرف اقات کاري ندارم گفتم اين دختره رو از کجا اورده؟(به آراد نگاه کرد وگفت)بهروز ميگفت از منوچهر هشت تا دختر خريدي. سعيد که لب مرز بوده گفته فقط شيش تا دستش رسيده...دوتا ي ديگش کجاست؟ تو چشماي سيروس نگاه کرد وگفت:نميدونم بابا..وظيفه من خريدن وتحويل دادن به ادماي شماست...شايد از دستشون فرار کرده سيروس چونشو خاروند وبه من نگاه کرد وگفت:شايد...(بلند شد اومد طرف من...منم عين گربه اي که از ترس يه گوشه گز ميکنه به خاتون چسبيدم باترس نگاش ميکردم ...نگام کرد وگفت)زانونت خوب شد؟ سرم وتکون دادموگفتم:بله اقا.. يک دفعه با يه دستش پشت گردنمو گرفت و کشيد واز خاتون جدام کرد گردنم وفشار ميداد ازدرد سرم پايين گرفتم گفت:آراداگه بفهمم ..اين گربه يکي از اونا بوده جلوي چشمت سرش ومي برم ميدوني که اين کارو ميکنم..پرتم کرد... سرم محکم خورد لبه ميز و..خون بود که از سرم مياومد از درد گريه ميکردم خاتون اومد کنارم کمکم کرد بلند شدم سيروس به آراد گفت:تو از دختره استفاده هم ميکني..يا فقط بلدي بهش بگي چايي و شيريني برات بياره؟ رويا بلند خنديد وگفت:اگه ازش استفاده هم ميکرد تو زدي اش ولاشش کردي من وخاتون از عمارت مياومدم بيرون که صداي خنده دو تاشون شنيدم قلبمو شکوندن ...ديگه چيزي ازوجودم نمونده بود که خوردش نکرده باشن .. وسط حياط بوديم که دستمو از شونه خاتون برداشتم وبا گريه رو زمين افتادم ..به زمين چنگ ميزدم وگريه ميکردم خاتونم کنارم نشست با گريه گفت: اين کارا نکن...بلند شو دختر سرت داره خون مياد ... با گريه داد زدم:بزار بياد..بزار اينقدر خون بياد تا بميرم ...ديگه نميخوام نزده بمونم .خسته شدم از همه چي خسته شدم ...(با داد بلند گفتم)خدا ديگه دوست ندارم...ديگه... يهو يکي از رو زمين بلندم کرد ... نگاش کردم تو بغل مختار بودم از دست همه اعصباني بودم... با مشت ميزدم تو سينش گفتم:بزارم زمين ...ازت بدم مياد ...حالم ازت بهم ميخوره ..گفتم بزارم زمين...چرا من وبا دوستام نفرستادي برم چرا من ومثل ليلا نکشتي .. چرا؟...چرا؟ از درد نميتونستم پاها مو تکون بدم فقط با مشت به مختار ميزدم اونم چيزي بهم نميگفت وفقط راه ميرفت ديگه از زدنش خسته شدم و ولش کردم بردم به اتاق ..به خاتون گفت:ميرم دنبال امير علي خاتون:باشه مادر.. مختار رفت خاتونم با يه ظرف دستمال اومد به اتاقم پيشونيم وتمييز کرد وبا دستمال بستش با نگراني گفت:خيلي داره خون مياد ...چه خاکي تو سرم کنم خدا ...کم کم بيحس شدم ...حس سرگيجه داشتم ....خواب الود شدم ... بعدش همه جا تاريک شد... چشمام وهمراه سردرد باز کردم هنوز تو اتاق خودم بودم...به پنجره نگاه کردم هوا کمي تاريک بود نميدونستم مغرب يا صبح دستمو گذاشتم سمت چپم پيشونيم باند پيچي شده بود نشستم..سرم گيج رفت حالا ديگه درد زانوم هم بهش اضاف شده بود ...دستمو گذاشتم رو زانوم وچشمام وفشار دادم ...در باز شد مش رجب تا من وديد با خوشحالي اومد کنارم نشست وگفت:بيدار شدي؟ .. حالت خوبه ؟سرت درد نميکنه؟ سرم وتکون دادم وگفتم:چرا درد ميکنه.. با نگراني گفت:الان به دکترزنگ ميزنم ... خواست بره گفتم:مش رجب کمي اب برام مياري؟ -باشه الان ميارم...گشنت نيست؟ -چرا کم... وقتي رفت چند دقيقه بعد خاتون با يه سيني برگشت تا من وديد زد زير گريه با التماس خاتون واروم کردم ....همين جور که شامم وميخوردم خاتون گفت:ديشب رفتم اب برات بيارم ديدم عين جسد افتادي وصورتت پر خونه ...با عجله به امير علي زنگ زدم گفتم زود بيا که ايناز مرده..اين بدبختم با مختار به ده دقيقه نکشيد که خودشون ورسوندن ...خواستيم ببريمت بيمارستان ولي اقااراد نذاشت گفت يا همين جا دوا درمونش ميکنيد يا ميزاريد بميره ...نزديک بود دعواشون بشه ولي امير علي کوتاه اومد ..وقتي سر تو بخيه زد چند ساعتي نشست تا شايد بهوش بيايي وقتي ديد بهوش نميايي رفت... از صبح تا حالا هم ده دفعه زنگ زده ببينه بهوش اومدي يا نه... گفت اگه تا شب بهوش نيومد ميبريمش بيمارستان(چنگال تو دهنم بود با گريه بغلم کرد که چنگال رفت تو حلقم)خدا رو شکر که بهوش اومدي...خدا بهت رحم کرد يک روز کامل بيهوش بودي.. ازم که جدا شد گفتم: اين گوشت کبابي رو خريدي؟ -نه اقاي دکترخريد گفت خيلي خون ازت رفته...اين گوشت کبابيا خون سازن اون چرا بايد نگران حال من باشه ؟اصلا به اون چه که خون از من رفته؟اگه زنش بدونه که شوهر داره به يکي ديگه ميرسه حتما دمار از روزگارش درمياره... يکي دو ساعت بعد خاتون امد وگفت:اقاي دکتر اومدن... خاتون رفت کنارامير علي اومد تو با ديدنم لبخندي روي لب اورد گفت:سلام خوبي؟ -سلام ...ممنون بهترم کنارم نشست وگفت:خاتون چيزي بهش دادي؟ -بله اقا همون گوشتايي که اورديدکباب کردم دادم بهش -دستت درد نکنه.. خاتون که رفت گفتم:بابت گوشتا ممنون... با لبخند گفت:احتياجي به تشکر نيست...سرت دردم ميکنه يا گيج ميره؟ -نه فقط جاي بخيه ها درد ميکنه -اون که زياد مهم نيست ...بايد باند سرت وعوض کنم.. با چشاي گشاد گفتم :نه..نميشه.. -چرا ميترسي موهاتو ببينم؟اونو که ديشب ديدم با تعجب گفتم:چي؟ديدي؟(بااخم وکمي داد گفتم)کي بهتون اجازه داد روسريمو برداريد؟ -خودم...اگه برنميداشتم چه جوري بعد از بخيه باند پيچيش ميکردم؟ روسريمو کشيدم جلوم وگفتم:ببخشيد داد زدم ..ديگه اجازه نميدم موهامو ببيني.. يه نفسي کشيد وگفت:پس چه جوري باندوعوض کنم؟ -بده خاتون عوض کنه...جراحي قلب که نميخواد بکنه...بعدشم فکر نکنم خانمتون خوششون بياد به يه دختر اينقدر ميرسيد.. -تو نميخواد فکر خانم من باشيد ...اونقدر عقلش ميرسه که بين مريض ومزاحم زندگيش فرق بزاره (وقتي فهميد حريف من نميشه گفت)باشه به خاتون ميگم بياد باند وعوض کنه .راستي از رئيس زورگوت پنج روزي مرخصي گرفتم...تو اين پنج روز حرکت نميکني فقط استراحت باشه ؟ -باشه ... انگار ميخواست يه چيزي بگه ولي دو دل بود بهم نگاه کرد وبا لبخند از تو کيفش يه کادو بيرون اورد جلوم گرفت و گفت:روسري ديشبت خوني شد خاتون انداختش ...شايد به خوشکلي اون نباشه (بهش نگاه ميکردم که گفت)نترس بمب نيست.. باخنده ازدستش گرفتم وگفتم:ممنون... (بازش کردم )يه روسري جنس ابريشم بود با طرح فوق العاده زيبا...(يه لبخند زدم وگفتم)اگه اينو نشون زنت بدم بازم ميتونه بين مريض ومزاحم زندگيش فرق بزاره؟ به روسري نگاه کرد وگفت:من زن ندارم... لبخند رو لبم خشک شد يه لبخند تلخي زدو گفت:داشتم...بخاطر اينکه عقيم بودم طلاق گرفت.. يعني اين قدر با من راحت بود که همچين مسئله اي رو به اين راحتي بگه فقط بهش نگاه کردم چشماش ناراحت بود دلم گرفت تنها چيزي که گفتم:متاسفم ...نبايد فضولي ميکردم..من.. -نه ..مهم نيست خودتو ناراحت نکن...من ميرم ديگه فردا دوباره بهت سر ميزنم مواظب خودتت باش... خدا حافظ بلند شد گفتم:خدا حافظ..بخاطر تمام زحمت هاهم ممنون فقط لبخند زد وگفت:زحمتي نبود وقتي رفت به روسري نگاه کردم که...يهو صداي موسيقي از عمارت بلند شد خاتون با باند اومد تو گفتم:اخه کار خودشو کرد؟ -اره...زن افريته حيف پرهام که بچه اينه .. بعد از اينکه سرم وباند پيچي کرد خوابيدم صبح به زور رفتم بيرونو وضو گرفتم هر چند با خدا قهر بودم اما نمازمو خوندم ساعت ده صبح بود که دو تا تقه به در خورد وگفت:خواهر اجازه هست بيام تو؟ -يه دقه صبر کن...(روسريم وپوشيدم وگفتم)بفرماييد تو برادر دروبازکرد وبا چشم بسته سرشو اورد تو يکي از چشماشو باز کرد وگفت:سرتون باز نيست؟ بخاطر لبم نميتونستم بخندم فقط لبخند بيجوني زدم وگفتم:نخير بردار تشريف بياريد تو وقتي اومد تو با تعجب به دو تا پلاستيک موز که تو دستش بود نگاه کردم با لبخند گفت:سلام وعليکم اومدم عيادت مريض..(کنارم نشست سرشوانداخت پايين وگفت)حالتون خوبه انشاءالله؟ -ممنون خوبم ...اين همه موز براي چي خريدي؟ همين جور که دو تا موز درمياورد گفت:براي تو ديگه اخه ميمونا فقط موز دوست دارن..بايد تقويت بشي ميمون جان... با وضع لبم که نميتونستم داد بزنم بالشتمو برداشتم زدم تو سرش وگفتم:ميمون خودتي...اصلا من از موز متنفرم... با تعجب همراه خنده گفت:اها يادم رفته بود نارگيلم دوست دارن.. اينو گفت سريع دويد کناردر وايساد...همين جور که موز تو دستش گاز ميزدگفت:اگه راست ميگي بيا من وبگير.. با ناراحتي گفتم:وضع پاموميبيني واين حرفو ميزني؟ شادي از چهرش محو شد دوباره کنارم نشست وگفت:تقصير مامان من بود نه؟ -شايد... -شايد نه حتما...اول اينجوري نبود از روزي که پاشو به اين خونه باز شد اينجوري شد خودشو فراموش کرده ...حتي منم ديگه نميشناسه تنها چيزي که ميتونم بگم شرمندگي ...واقعا شرمندم شايد شرمندگي من کم باشه وپا...وسرتو خوب نکنه اما تنها چيز ي که ميتونم بگم ... -اين حرفو نزن تقصير تو چيه...اصلا بيا موز بخوريم ... يکي از موزا روبرداشتم وخوردم با خنده گفت:خوب بلدي ادم ومنحرف کني..راستي من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار ميکني؟چه جورسر از اينجا دراوردي؟تو که پيش منوچهر کار ميکردي؟ هنوز پاهام ودوست داشتم دلم نميخواست آراد اون يکي پام وداغون کنه گفتم:ميشه نگم؟ -اره چرا نشه .. -يه سوال.. -بپرس... -تو خريد وفروش مواد ميکني؟ تا حالا پنج تا موز خورده بود شيشمين موز تو دهنش بود که گفت:شما الان به مهندس اين مملکت توهين کرديد... با خنده گفتم:مهندس مواد فروش ديگه؟ -نخيرم مهندس راست راستکي...بنده يک بار يه غلطي کردم با تعجب گفتم:ولي خودتت اون روز گفتي اولين بارت نيست مواد ميخري... شيشمين موزشم تموم کرد وگفت:حالا بچه يه حرفي زد تو چرا باور کردي؟ -نکنه معتادي؟
-بيا هم معتادمون کرد هم مواد فروش تا شغل ديگه به ريشمون نچسبوندي خودم توضيح ميدم...ببين رئيس شرکتمون معتاده خوب يکي از بچه ها به اسم سجاد هميشه براش مواد مياورد ...اون روز نيومد به من گفت..منم با ترس ولرز اومدم سر قرار مونده بودم چيکار کنم که سجاد بهم زنگ زد گفت دختري با همچين مشخصاتي مياد اولين بارشم هست...منم شير شدم گفتم يه ذره اذيتت کنم ژست مواد فروشا رو گرفتم ..ولي قيافت خيلي تابلو بود ترسيدي ...حرص خوردنتم بهش اضاف شده بود ديگه شده بودي فيلم کمدي(بلند خنديد) با حرص دوباره بالشت وزدم توسرش وگفتم:کوفت...خوشت مياومد يکي اينجوري اذيتت کنه؟ همين جور که ميخنديد گفت:ولي خداييش شک نکردي اولين بارم نه؟ با لبخند گفتم:نه...نقشتو خوب بازي کردي.. دو روز از مرخصيم گذشته بود ...يعني فقط سه روز ديگه مونده تا جرو بحث منو آراد شروع بشه...توي اين دوروز هم امير علي هم پرهام بهم سرميزدند چند بار خواستم روسري که برام خريده وبپوشم اما شرم حيام نميزاشت شايد فردا که بياد بپوشم... خاتون بيچاره هم بايد اب ودون منو ميکرد هم آرادو.. منو اوردن کمک دستش باشم شدم سربارش حالم که خوب شد حتما جبران ميکنم نميزارم دست به سياه وسفيد بزنه البته اگه دوباره پرو بالمو نچينن ...کتاب روماني رو که پرهام برام خريده بود ميخوندم که دو تا ضربه به در خورد گفتم:کيه؟ -منم...اجازه هست امير علي بود هول شدم نميدونستم روسري رو بپوشم يا نه ...بلند شدم وگفتم:يه دقه صبر کنيد...(لنگون لنگون رفتم سراغ کمدم با دودلي روسري رو پوشيدم روي تشکم نشستم وگفتم)بفرماييد.. در وباز کرد اومد تو تا من وديد از پوشيدن روسري پشيمون شدم...با لبخند گفت:مبارکه بهتون مياد خاک تو سرم کنن شدم عين بچه ها که لباس نو تنشون ميکنن ومنتظرن بزرگ ترا ازشون تعريف وتمجيد کنن با شرمندگي سرم وانداختم پايين تازه فهميدم چه گندي زدم کنارم نشست وگفت:بهتري؟ميتوني رو پات راه بري؟ -ممنون..هنوز کمي درد ميکنه اما بهتر شده..کي بخيه سرم وباز ميکني؟ -عجله نکن بازش ميکنم.... سرم وپايين گرفته بودم تو صداش خنده بود گفت:چيزي گم کردي؟ سرم واوردم بالا ديدم با لبخند نگام ميکنه گفتم:نه.. -خوب پس چرا سرتوپايين گرفتي؟ شونمو انداختم بالا وگفتم:نميدونم عادت کردم -اها...فکر ميکردم بخاطر شرم دخترونت باشه ؟ با تعجب گفتم:چي؟...نه...شرم چيه؟ چند دقيقه اي اميرعلي پيشم نشست وبعد رفت ...يک ساعت بعد پرهام اومد اونم با پلاستيکاي موزي ..با حرص دستمو کوبيدم به پيشونيم وگفتم:بازم موز؟به خدا ديگه قيافم شده عين موز....بابا من اگه موز نخوام کيوبايد ببينم؟ با تعجب نگام کرد وگفت:حرص نخور خواهر ايناز...بخيه سرت باز ميشه ها.. کنارم نشست گفتم:تو ميوه ديگه اي هم ميشناسي؟ -مگه به غير از موزميوه ديگه اي هم اختراع شده؟ -چرا ميوه ديگه اي نمي خري؟ -اخه مگه نشنيدي...ميگن انچه را براي خودتت ميپسندي برا ي ديگران هم بپسند...خوب منم موز پسنديدم خنديدم وگفتم:منو شرمنده محبتات کردي به برادر قيافه جدي گرفت وگفت:اين چه حرفي خواهر...منو شما اين حرف رو با هم نداريم...(به موزها اشاره کرد)بخور بخور تا از دهن نيوفتاده پوست يه موز وبرام گرفت همين جور که ميخوردم گفتم:يه سوال... -يه سوالاي تو داره پدر منو دراورده....بپرس -وقتي من اومدم تو اينجا نبودي..کجا زندگي ميکردي؟ -يه اپارتمان نقلي دارم که اونجا زندگي ميکنم چون تنهام دلم ميگيره ... بعضي وقتا ميام اينجا يکي دوروز ميمونم وبعد ميرم .. -چرا؟ -چون اينجا خيلي گندست ادم حس ميکنه تو پارک زندگي ميکنه هم ادم با وجود شما حوصلش سر نميره .. -حالا چرا من؟ بلند شدو با خنده گفت:اخه تو جفت مني ميمون ماده.. دويد سمت در بالشتم وسمتش پرت کردم خورد به در داد زدم:ميمون خودتي ..اگه يه بار ديگه موز بياري تو سرت لهش ميکنم فهميدي ..ميــــــــــــــــــمون پنج روز مرخصيم تموم شدودوباره عقب گردام شروع شد روز از نو روزي از نو...در اتاقشو باز کردم نگاش نکردم کنار تختش وايسادم وصداش زدم :اقا...اقا... آراد:يه چند روزي ا زدستت راحت بودم ... چيزي نگفتم وبا پاي لنگون از اتاقش اومدم بيرون به اشپزخونه رفتم چايي رو دم کردم بعد از اينکه صبحونمو خوردم دوباره اون همه پله رو با پاي چلاقم رفتم بالا وان وپر اب کردم ...شيروبستم دستمو داخلش تکون دادم عجب ابي...چه حالي ميکنه اين تو ...تختشو مرتب ميکردم که اومد تو روسريمو کشيدم جلو وگفتم:سلام.. جوابمو نداد يه راست رفت به حموم ماشاالله هر روزم با ادب تر ميشه ...از تو حموم گفت:فقط شکلات صبحانه ميخورم بلند گفتم:چشم اقا... داشتم سمت اشپزخونه ميرفتم که رويا خانم از پله ها اومد پايين جلوم وايساد وبا پوزخند گفت:پات خوب شد؟(لباساشو به طرفم پرت کرد)اينارو بشور اتو ميکني ميزاري رو تختم ....(چيزي نگفتم وراه افتادم دادزد)هوي ...چيزي يادت نرفته بگي؟ بااعصبانيت گفتم:چشم خانم.. -اها حالا شد ..گمشواز جلو چشم دور شو رفتم به اشپزخونه لباسا شو انداختم تو ماشين لباسشويي که تلفن زنگ خورد تلفنو برداشتم:بله خانم.. -ساعت نه برام مهون مياد براي پذيرايي قهوه ترک وکمي ميوه حاضر کن -چشم خانم... همين جور که صبحانه براي آراد حاضر ميکردم با اشک هاي که ميريختم زير لب ميخوندم..من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم/ با غم وغربت واندوه ديگه همسفر نبودم/ من اگه زخم نخورده بودم تورو باور نميکردم /توي اين حصار غربت با غمت سر نميکردم ..نميکردم.../عمريه شبزده بودم پشت گريه صدا ت کردم ...از پس ايينه اشک تا هميشه نگات کردم .... -چه سوزناک ميخوني..با ترس برگشتم امير علي بود سريع اشکامو پاک کردم.... گفت:از پس ايينه اشک تا هميشه نگاه کي ميکردي؟ لبخندي زدم وگفتم:هيچ کس... روبه روم ايستاد وگفت: صداي قشنگي داري...هيچ وقت از گريه کردن خجالت نکش خداوند به انسان اشک داده تا وقتي از چيزي ناراحته اشکاشو بريزه واروم بشه -از دلداريت ممنون... -خواهش ..ولي نيومدم دلداريت بدم اومدم ببينم زانوت در چه حاله؟... -خوب چرا زنگ نزدي واين همه راه ر واومدي؟ لبخندي زد وگفت:يکي از مريضام همين نزديکاس حالش خوب نبود رفتم پيشش ...گفتم به تو هم يه سري بزنم -ممنون لطف کرديد.. -هنوز دردم داري؟ -زياد نه ...ولي برام مشکله خمش کنم.. -سعي کن کم کم خمش کني -اخه خم نميشه... با خنده گفت:بده پرهام با موزاش خمش کنه بلند خنديدم که آراد عين اَجل اومد تو اونم با اخم اعصبانيتي که تا حالا نديده بودم با شک نگامون کرد وگفت:ببخشيد مزاحم دل وقلوه گرفتنتون شدم ... امير علي :تو اينجا چيکار ميکني؟ پوزخندي زد وگفت:فکر کنم اين سوال ومن بايد ازتو بپرسم ...اينجا خونه منه وشما ساعت هفت صبح اينجا چيکار ميکنيد؟ امير علي:مريض داشتم... آراد به من نگاه کرد وگفت:هميشه کله سحر به مريضات سر ميزني؟ امير علي:من ميرم ديگه ...خدا حافظ خواست بره که آرادجلوش وايساد وگفت:ديگه با خدمتکار من حرف نميزني فهميدي؟ اميرعلي:فکر نميکردم ملاقاتيه زنداني هم جرم باشه اين وگفت ورفت آراد با اعصبانيت اومد طرف من يه قدم رفتم عقب تو چشماي سبز اعصبانيش نگاه کردم گفت:يک بار بهت هشداردادم خوشم نمياد با مردايي که به اين خونه ميان رابطه داشته باشي ...اگه يه بار ديگه ببينم بااميرعلي يا پرهام يا هر کس ديگه اي حرف بزني همون بلايي که بابام به سر پات اورد منم همون بلا رو سرت ميارم با اين تفاوت که من پاتو ميشکنم... دلم ميخواست سرش داد بزنم وبزنم تو گوشش وبگم من خدمتکارتم زندانيت که نيستم اما حيف بعضي وقتا لال ميشدم......بعد از اينکه صبحونه شو تو اشپزخونه خورد رفت لباس رويا رو شستم واتو کردم وگذاشتم رو تختش رفتم به اشپزخونه که ميوها رو بشورم پرهام اومد تو خميازه اي کشيد وگفت:سلام بانوي من ....صبحانه عالي جنابت رابياور.. خودشو انداخت رو صندلي بدون هيچ حرفي از تو يخچال پنير وکره ومربا برداشتم گذاشتم جلوش يه ليوان چاي شيرين هم براش ريختم با تعجب گفت:تو امروز چته؟چرا دمقي؟ با بي حوصلگي گفتم:پرهام خواهش ميکنم صبحونتو بخور رو برو .. ميوه ها از تو يخچال درمياوردم که پرهام در يخچال ومحکم بست گفت:چي شده؟آراد دعوات کرده؟ با بغض در حال شکستن گفتم:پرهام من اجازه حرف زدن با هيچ مردي و ندارم ..خواهش ميکنم برام درد سر درست نکن... ميوه ها رو از دستم گرفت وبا اعصبانيت پرتشون کرد تو سينگ وگفت:اين قانون واون اشغال گذاشته؟ با اشک هايي که ديگه سرازير شده بود گفتم:اره ... با اعصبانيت گفت:فکر کرده تو برده شي که اينجوري بات حرف ميزنه؟(رو صندلي نشستم سرم وگذاشتم رو ميز وگريه کردم کنارم نشست وگفت)گريه نکن ايناز...ميخواي بريم بيرون؟ همين جور که سرم رو ميز بود گفتم:اجازه بيرون رفتنم ندارم... با کلافگي گفت: يعني چي اجازه بيرون رفتن نداري؟ ...خاتونم خدمتکاره چرا اون ميره ؟اصلاپاشو بريم هر چي شد با من.. سرم وبلند کردم وگفتم:نميخواد ...اونوقت تو رو هم ميزنه ... موبايلش زنگ خورد..بعد از اينکه جواب داد گفت:ايناز... - برو به کارت برس من حالم خوبه... -مطمئن.. با خنده گفتم:بله مرد موزي اونم خنديد ورفت...شب من وخاتون توي اشپزخونه بوديم من ظرفا رو ميشستم اونم نشسته بود وچاي ميخورد تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون جواب داد:بله اقا.
-چشم الان... خاتون به من نگاه کرد وگفت:براي اقا دوتا فنجون قهوه ببر مهون دارن ... -باشه...فقط کجا ببرم -سالن پذيرايي با دو تا فنجون قهوه از پله ها رفتم بالا صداي آراد وشنيدم:يک بار بهتون گفتم نه.. -اخه چرا؟پيشنهاد به اين خوبي دارم بهت ميدم رفتم جلو سلام کردم مختارمثل هميشه کنار آراد ايستاده بود...فنجون وگرفتم جلو مرده به من نگاه کرد وفنجون وبرداشت قهوه آراد و جلوش گذاشتم...سيني رو گذاشتم توا شپزخونه وسريع از پله ها اومدم بالا فضوليم گل کرده بود ميخواستم بدونم دارن درمورد چي حرف ميزنن آراد:نظرت درمورد اينکه همين الان گورت وگم کني بري چيه؟ -چقدر تند ميري ...نميخواي به پيشنهادم فکر کني؟ -من چيزي نشنيدم که بخوام راجبعش فکر کنم... -ممکن ضرر کني... -من خيلي وقته ضرر کردم -خيل خوب مثل اينکه ديگه حرفي براي گفتن نمونده به هر حال اگراين معامله جوش ميخورد نفعش بيشتر از ضررش بود -گفتني ها رو شنيدم ميتونيد بريد... -ادم عجولي هستيد ... ظاهرا چاره اي ندارم جز اينکه برم با پدرتون صحبت کنم.. -خوش اومديد... مختار مرده رو تا دم در همراهي کرد منم همين جا نشسته بودم به آراد نگاه کردم کلافه بود فنجون وبرداشت چند قلب ازش خورد وچشماش وفشار داد که مختار اومد تو وگفت:چرا پيشنهادش وقبول نکردي؟ -اصلا تو فهميدي اون چي ميخواست؟ -اره ميخواست ادم براش جور کني که مواداشو بفرسته اون ور..خوب چرا اين کارو براش نميکني؟ آراد فنجونشو کجاست وميز وگفت:ميفهمي داري چي ميگي؟اون اشغال کثافت يکي رو ميخواد که دل ورودشو بريزه بيرون جاش مواد پرکنه اگه خيلي مايلي ميتوني خود ت بري... ديگه شنيدن ادامه بحثشون برام جالب نبود ...رفتم که بخوابم هر چي اين پهلو واون پهلو شدم خوابم نبرد ...تلفن زنگ خورد سريع رفتم جواب دادم تا خاتون ومش رجب بيدار نشن تلفن وبرداشتم وگفتم:بله... -بيا اتاقم... بـــــــوق...گوشي رو گذاشتم سر جاش ..چند قدم تو حياط راه رفتم خيلي سردم بود ...به اسمون نگاه کردم ماه کامل بود وبا نورش کل حياط وروشن کرده بود سريع رفتم به اتاق آراد يه ضربه زدم گفت:بيا تو... رفتم تو ديدم خوابيده ويه کتابم تو دستش گرفته خدا رو شکر اين دفعه لباس پوشيده کنارش وايسادم وگفتم:با من کاري داشتيد ؟ کتاب وجلوم گرفت وگفت:برام بخون... کتاب واز دستش گرفتم به ساعت ديواريش نگاه کردم دوازده ونيم بودگفتم:واسه چي من بخونم ؟ -چون خدمتکار گرفتم اين کارا رو انجام بده قبل از اينکه بشيني چراغ هم خاموش کن اباژرها ر و روشن کن ... کاري که گفت وانجام دادم حالا کجا بشينم داشتم دنبال جا ميگشتم که گفت:بيا رو تخت بشين.. با تعجب ابروم وبردم بالا وگفتم:چي؟کجا بشينم؟ پتو کشيد رو سينش وگفت:رو تخت ... بدمم نمياومد يه بار تختشو امتحان کنم تختش که الحمدوالله شيش متره منم يه گوشش ميشينم ...تخت ودور زدم رفتم روش نشستم ..چقدر خوب بود نرم نرم يه کمي خودمو تکون دادم که صداش دراومد:ميشه اينقدر تختو تکون ندي؟ سرم وانداختم پايين وگفتم: ببخشيد...به کتاب نگاه کردم رماني بود به اسم برنده تنهاست..رمان خارجي هم ميخونه کتابو باز کردم چند سطرش و خوندم که نگاه هاي سنگين شو رو خودم احساس کردم سرم وبلند کردم ديدم دستشو گذاشته زير سرش وداره برو بر نگام ميکنه قلبم شروع کرد به تند زدن ...سرم وانداختم پايين وبا استرس ميخوندم که باعث شد صدام لرزش پيدا کنه گفت:درست بخون.. نگاش کردم وگفتم:چرا اصلا خودت نميخوني؟ همين جور که نگام ميکرد گفت:چشمام خراب ميشه ...پس بخون وحرف نزن چشمام خراب ميشه چه پوز چشاي قورباغه ايش هم ميده ..دوباره خوندم... کم کم حس خواب الودگي داشتم چند بار خميازه کشيدم...نگاش کردم ديدم خوابه ..اي بميري ايشاالله چرا زودتر نميگي خوابم تا منم برم کپمو بزارم....از تخت اومدم پايين کتاب وگذاشتم کنار عسليش ورفتم به اتاقم چشمام تا بالشت وديد مغزم دستور خواب داد.
-آيناز ...آيناز.. -هووم... -خاک به سرم براي چي نرفتي اقا رو بيدار کني؟ چشمام وباز کردم ونشستم ...با چشاي گشاد گفتم ساعت چنده؟ -9... چرا بيدار نشدي؟ واي بدبخت شدم ..بلند شدم که گفت:کجا ميخواي بري؟ -برم بيدارش کنم ديگه.. خنديد وگفت:لازم نکرده خودم بيدارش کردم تو برو وانشوحاضر کن وصبحونه براش ببر رروسريمو پوشيدم ورفتم به اتاقش ايندفعه حتما سرم وميزنه ..به تختش نگاه کردم مرتب بود دست خاتون درد نکنه ...هه... سرم وانداختم پايين رفتم به حموم که وان وپر اب کنم... سرم واوردم بالا ديدم کله آراد از وان بيرونه وکل بدنش کفيه چشاي سبزش وگشاد کرده بود وداشت من ونگاه ميکرد دوتا مون شکه شده بوديم يهو داد زد:برو بيرون... از شک اومدم بيرون با هول گفتم:بب....بخشيد...ن.. ن.. ن.. ..نميدونستم تو ووانيد يکي نبود بگه الان چه وقت معذرت خواهي کردن سريع اومدم بيرون ودروبستم از پله ها با دو اومدم پايين که محکم خوردم به يکي خدا رو شکر گرفتم والا دماغم نفله ميشد سرم وبلند کردم ديدم مختار يه لبخند رو لبش بود گفت:کجا با اين عجله؟ دستشو از خودم ازاد کردم وگفتم:به تو چه؟فضولي؟ دوباره دويدم که داد زد:مواظب باش دوباره نيوفتي... داد زدم:به تو چه دلم ميخواد بيوفتم...سريع عين جت رفتم تو خونه نفس نفس ميزدم مش رجب از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:چي شده ؟باز داگي دنبالت کرده؟ خنديدم وگفتم:اره.. سرش وخاروند وگفت:ولي من صبح زود اونو بستم. لبخند زدم وگفتم:شوخي کردم... حالا چه جوري صبحونه حضرت والارو ببرم ؟حتما ميکشتم بعدش ميده خاتون با گوشتام براش خورشت قيمه درست کنه...واي اگه بفرستتم تو انباري چي؟با يه معذرت خواهي سروتهشو هم ميارم...اگه قبول نکنه چي؟بدبخت که ميگن...منم.... دوباره به سمت عمارت دويدم رفتم به اشپزخونه ديدم خاتون داره صبحونه آراد وحاضر ميکنه گفتم:خاتون جوني... با تعجب نگام کرد وگفت:باز چي کار کردي؟ -هيچي... -تو که راست ميگي...اين طرز صدا زدنت يعني بازم دست گل به اب دادي حالا چي ميخواي؟بازم دعوا کردين من برم جات معذرت خواهي کنم؟ -نه دعوا که نمک زندگيه....يه چيزي فراتر از دعواست اوضاع اونقدرخيطه که با يه معذرت خواهي هل نميشه...ميشه شما صبحونشو ببريد ؟(قيافه مو معصوم کردم)خواهش ميکنم... خنديد وگفت:صورتت شده عين گربه هايي که دزدي ميکننن بعد قيافشو نو معصوم ميکنن تا کسي کارشون نداشته باشه سيني رو گذاشتم تو دستش وگفتم:من اصلا پيشي تو حالا ميبري(قيافم ومعصوم تر کردم) جبران ميکنم... -ميدونم اخرش اقا من وجاي تو ميکشه... سيني رو گرفت ورفت بالا داد زدم:قربون محبتت... نشستم ويه نفس راحتي کشيدم چند دقيقه بعد خاتون اومد پايين وگفت:اقا گفته دفعه بعد بي هوا بيايي تو ميندازتت جلوي داگي..چيکار کرده بودي؟ -هيچي... خنديد وگفت: پاشو برو لباسات وبپوش بايد بريد جايي صاف ايستادم وبا ترس گفتم:کجا؟ -نميدونم.. نکنه دوباره بخواد من وببره شکنجه گاش با ترس گفتم: خاتون نگفت کجا ميخوايم بريم؟ -چرا رنگت پريده...؟ -ميترسم... -نترس تو رو که نمي خواد بزنه...قصد خوردنتم که نداره ميخواين برين جايي.. اره اون دفعه هم که بردم جايي خيلي بهم خوش گذشت ...بعد از اينکه لباسام وپوشيدم تو حياط منتظر شدم اول مختار با يه لبخند به لب اومد بيرون...خيلي ازش خوشم مياد بهم لبخند هم ميزنه صورتم وبا اخم برگردوندم گفت:بيا سوار شو اخمو خانم... اراد اومد بيرون من ومختار جلو نشستيم اون عقب نشست يهو بينيم شروع کرد به اب اومدن دستمال کاغذي که جلوم بودو برداشتم واب بينيمو گرفتم...بايد تادير نشده ازش معذرت خواهي ميکردم...ميترسم ايندفعه بخواد خودم وشکنجه بده...180درجه چرخيدم بهش نگاه کردم خيلي جدي و اروم بود يواش گفتم:بايه معذرت خواهي هل ميشه؟ بدون اينکه نگام کنه گفت:چي هل ميشه؟ دو تا دستمال کاغذي برداشتم اب بينيمو گرفتم يواشتر که مختار نشنوه گفتم:ببينيد...من واقعا شرمندم نميدونستم که تو حموميد ...(سرم وانداختم پايين)وگرنه نمياومدم تو...(بهش نگاه کردم)به خدا من از اون دختراي چشم چرون نيستم... بهم نگاه کرد وگفت:تنبيه نگاه کردن که سرجاشه... -پس الان داريم کجا ميريم؟ -به تو مربوط نيست.. يک دستمال کاغذي ديگه برداشتم و بينمو گرفتم وگفتم:حتي اگه بخواي سرم وزير اب کني بازم به من مربوط نيست؟ -دقيقا ....سرما خوردي؟ سرم وچپ وراست کردم وگفتم:نه.. -پس براي چي اينقدر فين فين ميکني؟ -به عطر شيرين حساسيت دارم... مختار خنديد وگفت:من نزدم...اقاتون زده درست نشستم آراد گفت:من نميتونم به سليقه شما عطر بزنم... من که چيزي نگفتم.
..تا وقتي که به محل شکنجه گام رسيدم ديگه هيچ حرفي نزدم... مختار ماشين و جلوي يه دربزرگ نگه داشت بوق زد يه پيرمردي درو باز کرد رفتيم تو چقدر درخت اينجاست ... يعني قرار اينجا شکنجم بده؟ خوبه حداقل تو بيابون خدا نمي ميرم ماشين و پشت چند تا ماشين ديگه پارک کرد پياده شديم چندقدم رفتيم جلوتر ديدم چند تا دختر ودوتا مرد پنجاه ،شصت ساله اسب سواري ميکنن .. وقتي فهميدم اينجا باشگاه اسب سواريه يه لبخند رو لبم اومد...آراد با اخم نگام کرد وگفت:فکر کردي اوردم اسب سواري که ميخندي؟ خندمو خوردم وگفتم:نه... رفتيم جلوتر چشمم به جمال فرحناز روشن شد....خدايا يا من واز روزمين بردار يا اين دخترو.. يه پيرمرد اومد جلو گفت:سلام اقا.. -سلام...اسبم حاضره؟ -بله اقا الان ميارمش.. يکي از دخترا داد زد:سلام آراد خوشکله .. -سلام مرينا ...بانوي زشت سريع نگاش کردم ببينم با لبخند اين جمله روگفته.. يهو با اخم نگام کرد وگفت:چيه چرا اينجوري نگام ميکني؟ -هيچي ببخشيد... يکي از دخترا با اسب اومد جلو وگفت:سلام آراد -سلام مونا خانم خوبيد؟ -مرسي..خوبم(به من نگاه کرد)سلام... با لبخند گفتم:سلام... مونا که رفت فرحناز از اسبش پياده شد واومد طرف ما دستکش ودراورد گفت:سلام پسمل خوشمل تهران خوبي؟ با آراد دست داد آرادگفت:خوبم..ولي مثل اينکه تو بهتري فرحناز خواست صورت آراد وببوسه رفت عقب وگفت:نکن فرحناز.. -چرا نميزاري ببوسمت؟ -الان چه وقت بوسيدن همين جوري که نگاشون ميکردم فرحناز گفت:اين گربه رو براي چي با خودت اوردي؟ -اوردم برامون موش بگيره - بدبخت موشا که بايد اين بخورتشون ...راستي خدمتکاري که گفتم:امشب اميرعلي برات مياره پيرمرده اسب سفيد آراد وکه يال ودمش خيلي بلند بود اورد سوار شد وگفت: يه بار گفتم خدمتکار دارم.. -باشه خدمتکار داشته باش..بزار دوتاشون کار کنن هرکدومش بهتر بود اونو نگه دار..به خدا دختر خيلي خوشکل وخوبيه ...يکي از خوبياشم اين که حرف گوش ميکنه...نه عين اين قيافه که نداره هيچ زبونشم درازه ... خدمتکار بايد يه ذره خوش قيافه باشه که وقتي برات غذا ميکشه رغبت کني نگاش کني و اشتهات کور نشه..بعدشم من از اين دختر گربه ايه خوشم نمياد آراد:سخنرانيتون تموم شد؟ فرحناز با خستگي گفت:آراد... آراد چيزي نگفت ورفت فرحنازم با غرغر کردن دنبالش رفت منم فقط نگاشون ميکردم که يکي گفت:ابميوه ميخوري؟ کنارم وايساده بود گفتم:خودتت کوفت کن مختار خنديد وگفت:خودم که کوفت ميکنم...ولي تو چرا نميخوري خوشمزه ستا؟ با حرص گفتم:به چه زبوني بگم ازت خوشم نمياد با من حرف نزن؟ خنديد وگفت: خيلي بد اخلاقي کيک وابميوه برات اوردم اونوقت سرم داد ميزني؟ .... ميزارمشون رو ميز هر وقت خواستي بخور نترس توش سم نريختم گذاشتش رو ميز و رفت ... خوب به رفتنش نگاه کردم وقتي از ديدم خارج شد رفتم سراغشون اب اناناس با کيک شکلاتي بود کمي از کيک خوردم که يکي گفت:به منم ميدي؟ برگشتم ديدم موناست گفتم:دهني شده خنديد وگفت:شوخي کردم ..نوش جونت من مونام وشما؟ -ايناز... لبخند زد وگفت:به چشماي ملوست مياد(چشمام گشاد شد اولين با ربود کسي بهم نميگفت گربه)خدمتکار آرادي؟ -بله.. -مياي اسب سواري؟ -بلد نيستم.. -هيچ کس از روز اول اسب سواري بلد نيست ...کيک تو بزار بريم بهت ياد ميدم با هم رفتيم سراغ اسب قهوايش خواستم سوار شم که آراد با اسبش اومد وگفت:چيکار ميکنيد مونا خانم؟ -ميخوام به ايناز اسب سواري ياد بدم -اون بلد نيست ميوفته...( با اخم نگام کرد)بايد بره براي پذيرايي ميوه وچايي حاضر کنه مگه نه؟ با ناراحتي سرم وتکون دادم وگفتم:بله چند قدمي رفتم مونا گفت:خوب ميزاشتي کمي سوار شه بعد ميرفت...دير نميشد که -مونا چند بار خدمتکار خونتون واوردي اسب سواري؟ -هيچ وقت... بقيه حرفشونو نشنيدم همون پيرمردي که اسب آراد واورد با ظرف ميوه اومد جلوم وگفت:بيا دخترم اين ميوه ها رو بزار رو ميز بعد بيا چاي وبيسکويت هم ببر چشمي گفتم وميوه هارو برداشتم گذاشتم روميزي که هيچ صندلي دورش نبود برگشتم که برم چاي وبيسکويتا بردارم ديدم مختار با لبخند که خدايي خوشکلش ميکرد تو يه دستش سيني چاي تو يه دست ديگش بيسکويت بود گذاشت روميز گفتم:ميدوني وقتي ميخندي خيلي زشت ميشي؟ بلند خنديد وگفت:اره بابا..اتفاقا زنم عاشق همين لبخندم شد که شب خواستگاري بله رو داد با تعجب گفتم:مگه زن داري؟ -اره يه دخترم دارم... تو چشماي مشکيش نگاه کردم وگفتم :دخترت ميدونه باباش ادم کشه؟ پوفي کرد وگفت:هنوز فراموش نکردي؟ -هيچ وقت فراموش نميکنم دوستم چه جوري تو دستام جون داد آراد با يکي از مردا رفت طرف ميزي که دورش صندلي چيده بودن چند قدمي با ما فاصله داشت آرادگفت:دوتا ابميوه بيار.. مَرده گفت:براي من سيب موز باشه.. دوتا ابميوه برداشتم گيلاس و سيب موز وقتي جلوشون گذاشتم مرده به من نگاه کرد وگفت:چشماي قشنگي داري صورتش واورد جلو.. سرم وبردم عقب گفت:به ملوسيه چمشاي گربه است...يه گربه دارم چشماش عين تو فقط فرقش اينه که چشماي اون سبزه توچشمات سياه به آراد نگاه کردم گره اي به ابروهاش داد بود با سر اشاره کرد که برم رفتم کنار مختار وايسادم مرده به آراد گفت:اين دختر کره اي رو از کجا اوردي؟ آراد: ايرانيه... مرده سرش وخم کرد که نگام کنه مختار اومد جلوتر ومانع ديدش شد ... نه خوشم اومد غيرتي هم هست به مختار نگاه کرد ودرست نشست به آراد گفت:من اين دختره رو ميخوام.. -اين دختره لباس پشت ويترن مغازه نيست که ميخوايش -ميخرمش....چند؟ آراد انگشت شو لبه فنجون ميچرخوندبا اعصبانيت نگاش کرد وگفت:فروشي نيست تو که دور وبرت زياد دختر ريخته اينو ميخواي چيکار .. اگرم خواستي تو خيابون مجانيش ريخته برو بردار خنديد وگفت: خوب اگه نميخواي بفروشيش مجاني بهم بده ..منم خوشکل ترشوبرات ميارم... -خوشکلشو براي خودتت نگه دار... -ادم تند مزاجي هستي، اخلاقت خيلي تنده.. يکي ديگه از مردا هم اومد کنارشون نشست گفت:خلوت کردين.. مرده گفت:خسته نباشي اميرِ پيرمرد.. -درمونده نباشي مهردادِ جوون بعد از اينکه خانم ها دست از سر اسباي نازنيشون برداشتن به صرف خوردن تشريف اوردن سر ميز نشستن فرحناز وقتي نشست به من نگاه کرد وگفت:هوي گربه ...چند تا ازاون اب ميوه ها بيار مرده شور خودت وادبتو ببرن مختار زوتر از من چند تا اب ميوه گذاشت تو سيني وبرد براشون فرحناز با تعجب گفت:ولي من با شما نبودم مختار:ولي شما به من نگاه کرديد.. مرينا بلند خنديد وگفت:فرحناز چشاش چپ شده فرحناز با اعصبانيت زدش وگفت:زهر مار.. موبايل مختار زنگ خورد رفت جاي خلوتي که حرف بزنه ...چند دقيقه بعد امير علي هم به جمعشون اضافه شد وقتي به همه سلام کرد اومد سمت من وگفت:سلام مريض خودم...چطوري؟ -خوبم ممنون.. -امروز که بلايي سر خودتت نيوردي؟ -تا الان که سالمم -خوب خدا رو شکر...(اروم گفت) جعبه کمک هاي اوليه اوردم گفتم شايد لازم بشه خنديدم وگفتم:ممنون ازاين همه مراقبتتون چشمم افتاد به آرادکه با اخم و تخم نگام ميکرد لبخندم وجمع کردم اميرعلي رفت پيششون نشست مرينا گفت: امروز نهار دعوت اميرعلي هستيم... مگه نه امير علي خان؟ -من کي شماها رو دعوت کردم؟ فرحناز خنديد وگفت:همين الان مرينا ازطرف تو دعوتمون کرد..ديگه نه نگو مگه پول دوتا پرس غذا چقدر ميشه؟ اميرعلي:والله پول دوتا پرس غذا اينا چيزي نميشه ميترسم پول پرساي تو زياد شه که به خودتت رحم نميکني همه خنديدن جز آراد ....فرحناز زد به بازوي امير علي... امير که کنار آراد نشسته بود گفت:ماپير مردا رو معاف کنيد که هزار تا کارو بدبختي داريم فرحناز با اعتراض گفت:چرا بابا..بيايد ديگه خوش ميگذره يعني اميرباباي فرحناز؟باورم نميشه امير قيافه مهربوني داره نميدونم دخترش به کي رفته که اينقدر بد عنقه گفت:شرمنده دخترم من ومهرداد خيلي کار داريم بايد بريم(بلند شد) مهرداد چرا نشستي پاشو ديگه.. مهرداد:حالا اگه من نخوام بيام اين ميخواد منو به زور ببره (مهرداد به من نگاه کرد انگار دلش هنوز با من بود لبخندي زد ) هرچند دلم اينجاست ولي چاره اي نيست ميام امير خنديد وگفت:دلت پيش کي مونده پيش اين اسب وقاطرا خوب ميخواي يکيشو با خودمون مي بريم اميربلند خنديد ورفت دخترا وامير علي هم پشت سرش رفتن مهرداد اومد طرفم تو چشمام نگاه کرد وگفت:حيف تو که پيش آراد بموني اگه پيش خودم بودي ميدونستم چه جوري لاي پرقو بزارمت که اب تو دلت تکون نخوره ..با تعجب نگاش ميکردم انگار توهم زده بود اينقدرا هم که اين ميگفت خوشکل نبودم يعني اصلا خوشکل نبودم..دستشو دراز کرد طرف صورتم ....آراد قدرتو نميدونه دستش نرسيده به صورتم آراداز پشت مچ دستشو گرفت وبا اعصبانيت فشار داد گفت:تو لازمه نکرده به من قدر واندازه ديگران و نشون بدي مهردادبا اعصبانيت چرخيد وگفت:دستمو ول کن آراد دستش وول نکرد وهمينجور که فشار ميداد گفت:اخرين بارت باشه به خدمتکارمن دست ميزني مهرداد:حيف اين دختر که پيش تو باشه ..تو وبابات از محبت کردن چيزي حاليتون نيست فقط بلديد اين دخترا رو عين کالا خريد وفروش کنيد دستشو ول کرد وبا خشم خم شد به صورتش نگاه کرد وگفت:من وبابام شرف داريم به تو که با دخترا مثل يه تيکه اشغال رفتار ميکني ...وقتي کارت با هاشون تموم شد ميندازيشون دور اين دختر اصلا خوشکل نيست پس الکي اميدوارش نکن ...امير خان تشريف بردن نميخوايد بريد؟ مهرداد به من نگاه کرد وگفت:عزيزم هرو قت احساس کردي ديگه نميتوني پيش آراد بموني بيا پيش خودم ادرس خونمو که بهت دادم خوشحال ميشم بياي خداحافظ گلم اينو گفت ورفت...کي به من ادرس داد که خودم خبر ندارم...آراد با اعصبانيت نگام کرد وگفت:اون ادرس وبده به من ... با ترس گفتم:کدوم ادرس؟چيزي به من نداد اومد طرفم بازوهامو گرفت کشيد برد به اسطبل..به جاي ماهيچه ..استخون بازومو گرفته بود..خيلي دردم گرفته بود به اسطبل که رسيديم ولم کرد گفت: ادرس وبده.. ترسيده بودم عقب عقب ميرفتم اونم مياومد جلوم گفتم: کدوم ادرس چيزي به من نداد .. -اعصابمو خورد نکن عين ادم اون ادرس وبده با گريه گفتم: دروغ ميگه به قران ادرسي بهم نداد چرا باور نميکني؟ با اعصبانيت بهم حمله کرد يقمو گرفت چسبوندم به ستون با فک منقبض شده گفت:يه کاري نکن همين جا تمام لباسات ودربيارم ادرسو بردارم با اشک تو چشماش نگاه کردم وگفتم:چرااينجوري ميکني؟دارم قسم ميخورم ميگم ادرس نداد..تو مشکلت چيه؟چرا به غير از مختاراگه با مرد ديگه اي حرف بزنم بايد جواب پس بدم؟ يقمو ول کرد وگفت:چون مختار فرق ميکنه.. -چه فرقي؟ -مختار زن داره... اشکامو پاک کردم وپوزخندي زدم وگفتم:شايد يه بار حرف منطقي بزني؟خوب اونا هم زن دارن -مختار هواس باز نيست .. يه قدم رفتم جلو تو چشماش نگاه کردم وبا يه لبخنداز روي کنجکاوي گفتم:چيه رو من غريت پيدا کردي؟ -ذهنتواسير خيالات نکن ...فکر کردي دختراي خوشکلوول ميکنم به تو ميچسبم -پس چرا آزادم نميزاري؟شايد من يکي رو دوست داشته باشمو دلم بخواد بهش ابراز علاقه کنم.. پوزخندي زد وگفت:ميخواي به اميرعلي ابراز علاقه کني؟ اون که عقيمه تا اخر عمرت ارزوي مادر بودن و ميزاره رو دلت -از تو بي احساس که بهتره -خلايق هرچي لايق .. فرحناز:آراد پس چرا نمياي؟ تو چشمام نگاه کرد وگفت:اومدم عزيزم .. رفت طرف فرحناز دستشو انداخت دور کمرش ورفتن اين کاراش يعني چي ؟يعني فرحناز ودوست داره ؟خدا خوب بلده درو تخته رو چه جوري با هم جور کنه .....پشت سرشون رفتم فرحناز رفت پيش موناو مرينا آراد طبق معمول عقب ماشين شاسي بلندش نشست ...به سمت ماشين ميرفتم که يهو فرحناز عين ميمون پريد جلوم وگفت:من پيش آراد جونم ميشينم با تعجب نگاش کردم خوب بشين...خواستم درجلو رو باز کنم که مرينا هم بدتر از قورباغه اومد جلوم وايساد وگفت:من جلو ميشينم پيشي خانم .. دروباز کرد ونشست فرحناز خودشو انداخت رو آراد سرشو اورد بيرون وگفت:با اين حساب گربه وحشي گمشو صندوق عقب مرينا وفرحناز بهم خنديدن از همون قسمتي که سرشو اورد بيرون وايسادم وگفتم:فرق بين انسان وحيوان ادب است...ميمون پيشرفته آراد که کنار پنجره نشسته بود نگام کرد ماشين راه افتاد فرحناز سرشو اورد بيرون وداد زد: خيلي بيشعوري گربه وحشي عقب افتاده.. آراد چه جوري ميخواد تا اخر عمرش با اين زندگي کنه ..مطمئنم به چهل سال نميکشه ...حالا سوار چي بشم؟ يکي بوق زد برگشتم مونا بود:بيا سوار شو ناز خانم ماشين امير علي هم پشت ماشين مونا وايساده بود ..سوار شدم از باشگاه اومديم بيرون مونا: کجايي تهران ميشيني؟ -تهراني نيستم ...بوشهريم -جدي؟خيلي سفيدي فکر نميکردم جنوبي باشي خنديدم وگفتم:عيبي نداره همه همين فکرو ميکنن -قيافه جالبي داري..وقتي با آراد ديدمت فکر کردم دوست دختر خارجيشي.. -يعني اينقدر شبيه خارجيام؟ بلند خنديد وگفت:شبيح کره ايا اره...ولي چشماي تو درشت تره ماشين مزداي امير علي کنارمون رانندگي ميکرد به نيم رخش نگاه کردم ياد حرف ليلا افتادم که گفت:اون نقاشيه قشنگه نه؟واقعا اميرعلي پسر قشنگيه شايدم مهربونيش قشنگش کرده به مونا نگاه کردم وگفتم:مونا خانم..چرا امير علي ديگه ازدواج نکرد؟ خنديد وگفت:اول اينکه مونا خانم نه ومونا ...دوم اينکه چند جا رفت خواستگاري بخاطر عقيم بودنش بهش زن نميدن -يعني تنها زندگي ميکنه؟ -اره..هم تنهاست هم تنها زندگي ميکنه به اميرعلي نگاه کردم راحت ميتونستم درکش کنم چون درد تنهاييمون مشترک بود انگار فهميد نگاش ميکنم ..بهم نگاه کرد و لبخند زد منم با لبخند جوابشو دادم امير علي جلوي يه رستوران نگه داشت بقيه هم ماشيناشنو پشت اون پارک کردن...مونا سوتي زد وگفت:بابا دم اقا امير علي دم به دم ولخرج شده دست مريزاد -چطور؟ -رستوران خارجکيه ...همه غذا ها بالاي هشتاده...البته اين پولا براي امير علي پول خورده...بريم تو همه رفتن مختار تو ماشين نشسته بود ...من ومونا پشت بقيه رفتيم تو عجب جاي توپي گنده وجادار خيلي هم خلوت بود...آراد سر ميز نشست مرينا وفرحناز چپ و راست اراد نشستن ...امير علي کنار فرحناز .....مونا هم کنار مرينا نشست منم کنار مونا نشستم دقيقا روبه روي امير علي...آراد به من نگاه کرد وگفت:اين قراره با ما نهار بخوره؟ امير علي:اين اسم داره اسمش آينازه ...اره اشکالي داره؟ آراد:پراز اشکاله...از کي تا حالا من با خدمتکارام غذا ميخورم؟(به من نگاه کرد)براي چي نشستي برو تو ماشين بشين ميگم نهارتو بيارن تو چشماش نگاه کردم و گفتم:با من عين گداها حرف نزن.. فرحناز:مگه نيستي ؟.. گمشو تو ماشين بشين تا غذات وبدن دستت کوفت کن مونا:بسه فرحناز چرا عين جُزاميا باش رفتارميکنيد؟ فرحناز:چون ازش خوشم نمياد امير علي:چرا؟ فرحناز:چون زشته...از اداماي زشت بدم مياد مونا:اين کجاش زشته...به نظر من از تو هم ناز تره فرحناز با حرص گفت:اين کجاش نازه؟ چشاي دوميليمتريش نازش کرده يا لباي قلمبه ايش؟ امير علي با لبخند به فرحناز گفت:ميدوني وقتي حسودي ميکني خيلي ضايع حرف ميزني؟ فرحناز با اعصبانيت زد به ميز بلند شد و گفت: خيلي مزخرفي امير علي.. آرادبه فرحناز نگاه کرد وگفت:بشين فرحناز فرحناز با اعصبانيت وحالت گريه به آراد نگاه کرد وگفت :چه جوري بشينم؟...مگه نمي بيني اين اقا بخاطر کلفت تو داره منو تحقيرميکنه آرادبه من نگاه کرد وگفت : برو بيرون (فقط نگاش کردم وچيزي نگفتم)مگه با تونيستم ميگم برو توماشين بشين ...قيافت اشتهامو کور ميکنه فرحنازنشست با مرينا بلند خنديدن مرينا گفت:آراد خيلي باحالي فقط بغض کردم نتونستم چيزي بگم دهنم قفل شده بود.. دلم ميخواست ميز رستوران رو سرشون خراب کنم اميرعلي:رفتارت عين بچه هاست آراد آراد: بره قيافشو درست کنه تابزارم سر ميز بشينه امير علي:چرا اورديش ؟مگه نگفتي خوشکلتراز اينم بود خوب اونا رو مي اوردي .. آراد:اخه اوردمش هر وقت دلم ميگيره بهش نگاه کنم وبخندم .. فرحناز ومرينا زدن زير خنده .. ديگه تحمل نداشتم اشکام سرازير شد با قدم هاي بلند وتند راه ميرفتم اميرعلي پشت سرم اومد صدام ميزد:آيناز..آيناز صبر کن با سرعت راه ميرفتم واشکامو پاک ميکردم .. يهو پام ليس خورد نزديک بود بيوفتم که امير علي گرفتم... برگردوندم طرف خودش سرم نزديک سينش بود دستش رو شونه هام گذشته بود سرم وبلند کردم با گريه نگاش کردم سرم و اروم گذاشت رو سينش ...دستمو انداختم دور کمرش وبه خودم فشارش دادم تو اون لحظه به يکي احتياج داشتم به يه پناگاه امن ...به سينه که بدون دغدغه ونگراني روش گريه کنم.. همه داشتن نگامون ميکردن اهميتي ندادم ..بزار همه نگاه کنن و بدونن که ايناز خيلي بدبخته..بزار همه دنيا بفهمه ايناز بيکس وتنهاست ...تو بغل اميرعلي اروم بودم عين بچه اي که تو بغل مادرش ارومه .. بعد يک دقيقه امير علي بردم بيرون سوار ماشينش شديم مختار اومد پيشمون وگفت:کجا تشريف ميبريد؟ امير علي:به اقات بگو دل شکستن هنر نيست ...نترس شب برش ميگردونم ماشين روشن کرد وراه افتاد من تو ماشين گريه ميکردم وامير علي رانندگي چيزي نميگفت گذاشت اروم بشم چند دقيقه بعد ازاينکه اروم شدم گفت:بهتري؟ -اره ممنون.. -من واقعا معذرت ميخوام.. -شما براي چي معذرت خواهي ميکنيد؟اونا بايد معذرت خواهي کنن نفسي کشيد وگفت:چون فرحناز خواهرمه من بايد از طرف اون معذرت خواهي کنم با تعجب گفتم:فرحناز خواهر شماست؟ -اره ...چرا اينقدر تعجب کرديد؟فکر ميکردم ازرنگ چشمامون فهميده باشي؟ -من اونقدرام باهوش نيستم...پس کامليا وفرحناز خواهراي شماست؟ولي کامليا مهربون تره -صد البته..کامليا دختر با محبتيه...اما فرحناز اصلا با اميرعلي رفتم به يه رستوران شيک نهارو با هم خورديم... بعد نهار يه گشتي تو شهر زديم وبه چند تا پاساژرفتيم چند دست لباس ومانتو وکفش برام خريد قيمت هيچ کدوم از لباسا رو نميدونستم وقتي از اتاق پروبرميگشتم ميديم اولي رو حساب کرده ..بعد خريد به يه کافي شاپ رفتيم وقهوه خورديم ...چند دقيقه اي تو پارک نشستيم وحرف زديم شاممونم بيرون خورديم ساعت ده بود که برگشتيم... دم خونه که نگه داشت گفتم:ممنون..خيلي خوش گذشت.-خواهش ميکنم ...همراهت میام -احتياجي نيست خودم ميرم -ميترسم آراد دعوات کنه... -با شه فقط به بزن بزن نکشه خنديد وگفت:خيالت راحت اهل اين کارا نيستم با هم رفتيم توامير علي سمت عمارت و منم به خونه نقلي مش رجب وخاتون رفتم ..تو هال نشسته بودن گفتم :سلام مش رجب وخاتون جواب سلام ودادن خاتون گفت:خوش گذاشت... لبخند زدم وگفتم:اره خيلي.. اره اونم چه خوشي تا عمر دارم رفتار آراد وفرحناز ويادم نميره رفتم به اتاقم خسته بودم وميخواستم بخوابم که تلفن زنگ خورد پتو رو سرم کشيدم ...خاتون اومد تو وگفت:آينازي....اقا گفته بري اتاقش.. همين جور که سرم زير پتو بود گفتم:ميشه خودتون بريد؟ -نه قربونت برم..پاشو برو ببين چيکارت داره با حرص پتو از رو سرم کشيدم وگفتم :خدا منو بکشه...از دست اين راحت شم به خاطر سردي هوا خودمو با دوبه عمارت رسوندم داشتم از پله ها ميرفتم بالا که ديدم يه دختري با ظرف ميوه از پله هاي اشپزخونه مياد بالا با تعجب نگاش کردم وگفتم:شما کي هستيد؟ سرشو بلند کرد وگفت :من بايد بپرسم شما کي هستيد؟من خدمتکار اقا آرادم شما؟ پوزخندي زدم وگفتم:منم خدمتکار اقا آرادتونم .. سريع از پله ها رفتم بالا دختره هم پشت سرم اومد اين بايد همون خدمتکاري باشه که فرحناز ميگفت...کي اومد؟اين که قرار بود اميرعلي بيارتش... جلو در وايسادم دوتا ضربه به درزدم گفت:بفرماييد.. از تعجب نزديک بود شاخ دربيارم هيچ وقت به من نميگفت بفرماييد ...به دختره نگاه کردم وسيني توي دستش يقين پيدا کردم با اين بوده ... دروباز کردم وعقب وايسادم وگفتم:بفرماييد تو.. دختره يه قيافه مغرورانه به خودش گرفت ورفت تو منم پشت سرش رفتم ... تو اين سرماي پاييز من داشتم يخ ميکردم اين اقا تيشرت پوشيده درو بستم ..آراد به دختره نگاه کرد وگفت:ممنون دستت درد نکنه ... دستت درد نکنه؟!!!نه مثل اينکه تشکرم بلده خوبه... به ما که ميرسه تشکراش به ته ديگ ميرسه...دختره با لبخند گفت:خواهش ميکنم اقا اگه چيز ديگه اي خواستيد حتما صدام بزنيد ... -باشه مزاحم ميشم سرم انداخته بودم پايين وبا لبخند به خودشيريني هاي دختره وتعارف هاي آراد گوش ميدادم دختره خواست بره گفت:ويدا صبر کن سرم وبالا کردم وبهش نگاه کردم ويدا؟!!!...اون حتي يک بارم اسم منو صدا نزده اما اين دختره از راه نرسيده بهش ميگه ويدا!! از شانس ترشيده منه ديگه همه رو ادم حساب ميکنه جز من... عيب نداره اقا آراد... دختره برگشت:بله اقا... يه پاکت سفيدي جلوش گرفت و گفت:بگير -چيه اقا؟ -پول...پونصد تومنه فکر کنم براي يک ماهي که ميخواي اينجا کار کني کافي باشه -اما من که هنوز کار نکردم .. -عيب نداره بگير لازمت ميشه ويدا با خوشحالي گرفت وگفت:دستتون درد نکنه اقا آرادبه من نگاه کرد وگفت:تمام کارم باتو به جز شام ونهارم که ويدا بهم ميده ... کار هرکدومت بهتر بود همون ونگه ميدارم پوزخندي زدم وگفتم:تو که ميگفتي من اشتهاتو کور ميکنم پس چرا ميخواي نگهم داري؟...خوب بزار برم ويدا خانم هم خوشکله هم اشتها تو باز ميکنه.. ويدا:خجالت بکش اين چه طرز حرف زدن با اقاست ؟حقته الان يه کتک ازش بخوري تو چشماي عسلي ويدا نگاه کردموگفتم:براي خودشيريني زوده ويدا خانم .. آراد:ويدا ميتوني بري... ويدا:چشم اقا... ويدا رفت درو بست آراد يکي از سيبا رو گاز زد و رو تخت خوابيد به تختش اشاره کردوگفت :بيا بشين ... -نميشينم... -چي؟ -شنيدي که چي گفتم...بده ويدا برات بخونه خواستم برم که داد زد :کجا؟ -ميرم بخوابم..خستم -اِه...از لب گرفتم وبغل کردن اميرعلي خسته شدي؟خوب ميخواي بفرستمت پيش مهرداد..اون بلده چيکار کنه که خسته نشي با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم:هيچ وقت پيش اميرخسته نميشم دوقدم رفتم که يهو بازو کشيد وانداختم رو تخت ..اين کي بلند شد؟کتاب وپرت کرد تو سينمو گفت:اينو ميخوني بعد هر جهنمي خواستي ميري...بلند شو برو اونور بشين من بايه بچه لجباز هشت ساله طرفم نه يه مرد بيست وهشت ساله ...پوفي کردم ورفتم جاي هرشبم نشستم کتاب وباز کردم وگفتم:مطمئن باش يه روزي فرار ميکنم -اگه تونستي برو.. سيب توي پيش دستي رو برداشت وگاز زد چند سطرش وخوندم گفت:تو اجازه نداري کسي رو دوست داشته باشي .. سرم وبلند کردم وگفتم:چي؟ نگاه کرد وگفت:تو خدمتکار مني و خدمتکارم باقي ميموني پس سعي کن عاشق نشي.. اين حس دوست داشتن و تو خودتت بکش -تو اجازه نداري حق طبيعي منو ازم بگيري -چرا ميتونم چون بابتت پول دادم.. با بغض گفتم: اره پول دادي ...امامن خدمتکارتم بردتت که نيستم هر خدمتکاري هم حق ازدواج داره -اما من دوست ندارم خدمتکارم ازدواج کنه ...حالا کتابو بخون سيبي که نصفه خورده بود گذاشت تو پيش دستي...دستش گذاشت زير سرش وجلوش ونگاه کرد منم بانفرت نگاش ميکردم نگاه کرد وگفت: مگه با تو نيستم گفتم بخون شروع کردم به خوندن اما بغض نميذاشت... اب دهنم وپايين فرستادم ...چند قطره اشک از چشمام اومد با دست پاکشون کردم ...دوباره خوندم صدام در نمي اومد ...کتابو بستم وگذاشتم رو تخت وگفتم:ديگه نميتونم بخونم بزار برم.. -با گريه کردن نميتوني دلمو به رحم بياري .. ازت انتظاريم ندارم ...چون ميدونم اينقدر بيرحمي وسنگ دلي که اگه سرادمم جلوت ببرن دلت به رحم نمياد خواستم برم که نيم خيز شد ودستشو حلقه کرد دور بازوهامو خوابندم رو تخت يقمو گرفت از ترس زل زده بودم تو چشماش با همون حالت نيم خيز گفت:برو خدا رو شکر کن که از اون پسراي هوس باز نيستم ...که تا با يه دختر خلوت ميکنن کارشو ميسازن اگه بودم ميدونستم بات چيکار کنم ... يک هفته بهت فرصت ميدم رفتارتو با من عوض کني ...اگه تو اين يک هفته اخلاقت همين باشه قسم ميخورم ميرستمت جايي که تا اخر عمرت ارزوي مردن کني... همين جور که يقمو گرفته بود تو چشماي سبز عصبيش نگاه کردم وگفتم:هرجا ميخواي منو بفرست ديگه به اخر خط رسيدم ...ديگه نه ازاين دنيا دلخوشي دارم نه از ادامي بيرحمش... صورتش نزديک صورتم بودو نفس هاي گرمش که تند تند ميکشد به صورتم ميخورد گفتم: دست تو بردار ميخوام برم بخوام... يقمو ول کرد وگفت:همين جا بخواب خوابيد روبالشتش گفتم: دلم نميخواد پيش يه رواني بخوابم با اعصبانيت گفت:چي گفتي؟ نشستم وگفتم:هموني که شنيدي خواستم برم که دستشو انداخت دور شکمم وانداختم تو بغلش وگفت: گفتم بهت دست نميزنم اما نگفتم کاريت ندارم شونهام به سينش چسيبده بود با دوتا دستام سعي کردم دستشو از رو شکمم بردارم اما فايده نداشت داد زدم :ولم کن ...حالم ازت بهم ميخوره رواني به محض اينکه اينو گفتم:با يه حرکت منو برگردوند طرف خودش پاشو انداخت رو پاهام سرشو بلند کرد وگفت:يک بار ديگه جمله تو تکرار کن... تو چشماش نگاه کردم وشمرده گفتم:حالم.....ازت....بهم....ميخو ره حالت تهوع ميگيرم وقتي مي بينمت رواني همين جور که تو چشمام نگاه ميکرد گفت:پس چطوره کاراي اين رواني رو ببيني شايد ازش خوشت بياد نشست همون تيشرت که تنش بود دراورد خواستم فرار کنم که بازومو گرفت وکشيد طرف خودش با خشمي که تو چشماش نشسته بود گفت:کجا ميخواي بري گربه ؟ -ولم کن..وحشي..مگه همين الان نگفتي ازاون پسراي هوس باز نيستي مرد نبودي که اين حرفو زدي؟ -خيلي وقته ديگه حرف مردا خريداري نداره سريع روسري رو از سرم برداشت ...خودمو ميکشيدم تا ولم کنه اما بي فايده بود کليپس واز موهام جدا کرد ...موهاي فر درشت مشکيم تا شونه هام رسيده بودباز شد سرم وگرفت بالا وگفت:بخاطر موهاي فرفريت بود هيچ وقت روسريتو جلوم برنميداشتي؟.....(تو چشمام نگاه کرد )لباسات ودر مياري يا خودم برات درش بيارم؟ يهو يه فکري زد به سرم وگفتم:خودم درش ميارم .. دستش وبرداشت وبا تعجب نگام کرد و با اخم هميشگيش گفت:واقعا؟مثل اينکه تو مشتاق تري... گفتم:پس بزار اول برم يه ابي به دست وصورتم بزنم بعد بيام.. با شک نگام کرد وگفت:نميخواد ... -ولي من اينجوري دوست ندارم ...تمام صورتم بخاطر اشکام کثيف شده زير نگاه ذربينش که اجزا صورتمو وارسي ميکرد خيلي معذب بودم گفت:خيل خوب پس زود بيا.. بلند شدم رفتم سمت دستشويي به ايينه نگاه کردم ... ايناز تويه ادم بدبختي که دنيا نميخواد روي خوش بهت نشون بده...کسي دوست نداره خودتو خلاص کن ...يه قدم رفتم عقب يه مشت محکم زدم به شيشه چند تيکه افتاد ...يه تکيه از شيشه رو برداشتم آراد اومد داخل با ترس نگام ميکرد چند قدم رفتم عقب وگفتم:برو عقب والا رگم وميزنم.. با قيافه جدي گفت:جراتش ونداري؟ حماقت کردم ورگ دستمو زدم که درد وسوزشش تا مغزم رفت يک قدم اومد جلو داد زدم:جلو نيا ... يه قدم ديگه اومد شيشه رو جلوش گرفتم با گريه داد زدم :گفتم جلو نيا ....يه قدم ديگه بياي شيشه رو ميزنم به قلبم دستشو برد بالا وگفت:باشه ..باشه اون شيشه رو بده من از ساعد دستم واستخوناي پشت دستم که به شيشه زدم خون قطره قطره کف زمين مي ريخت با گريه گفتم:براي چي بهت بدم ...ميخوام کارتو راحت کنم .. چرا نميکشيم ؟چرا راحتم نميکني؟اخه از زجر دادن من چي گيرت مياد ؟ بالاي ساعد دستم يه بار ديگه شيشه روکشيدم که اين دفعه خون بيشتري اومد آراد داد زد:چيکار ميکني ديونه؟ ... اومد که شيشه رو از دستم برداره سريع دستمو کشيدم کف دستش بريد اما اون محل نذاشت ...مچ دستمو فشار داد از درد دستم شل شد وشيشه افتاد ... آراد پشتم وايساد بردم سمت شير... دستمو زير شير ميشست منم گريه ميکردم بي حال وبي جون شده بودم سرم گيج ميرفت يه قدم رفتم عقب سرم وگذاشتم رو سينش ديگه هيچي نفهميدم... چشمام باز کردم خورشيد با نورش اروم صورتمو نوازش ميداد دستم وجلو صورتم ..جام گرم ونرم بود يه غلتي تو جام خوردم فهميدم روزمين نخوابيدم ...تو اتاق خودمم نيستم ...پس کجام؟به دست راستم نگاه کردم کلش باند پيچي شده بود نشستم اينجا کجاست؟اتاق آراد که نيست ...از تخت اومدم پايين چشمم سياهي رفت کمي باز وبستش کردم ورفتم طرف درو باز کردم ديدم خاتون داره از پله ها مياد بالا تا من وديد گفت:چرا از تخت اومدي پايين؟ برو بخواب اومد سمتم دستمو گرفت وکشوندبه اتاق گفت:اقا گفته بايد استراحت کني... دستمو کشيدمو گفتم:از کي تا حالا اقا نگران من شده؟ به دستم نگاه کرد وگفت:اين چه کاري بود با دستت کردي؟ ميخواستي خودکشي کني؟ايناز جان ادم بدبخت تر از تو هم هست والله ديگه خودشون ونکشتن.. -خاتون من اگه اين بلا رو سر خودم نمي اوردم...باور کن يه بلايي بدتر سرم مياومد -خيل خوب اينقدر انرژيتو با حرف زدن هدر نده...برو بشين اينا رو بخور گوشت کبابي برام اورده بود چند تکشو خوردم خاتون گفت:فردا شب اقا مهموني داره ...سعي کن يه ذره جون بگيري تا بتوني کمکم کني... با تنفر گفتم : ايشاالله که مهموني اخرش باشه وبميره -دختر نفرين نکن ..برميگرده به خودتت -بهتر بزار من بميرم .. سري تکون داد خواست بره گفتم:کي منو برد دکتر؟ -هيچ کس...اقاي دکتر خودش اومد با تعجب گفتم:امير علي؟؟ -بله...دوساعتم با اقا دعوا کرد وقتي صبحونه گوشتيم رو خوردم ...سيني رو برداشتم واز اتاق اومدم بيرون از پله ها که ميرفتم پايين کمي سرم گيج رفت ..وقتي به اشپزخونه رسيدم ديدم ويدا داره قارچ تيکه ميکنه به تيپش نگاه کردم ...يه شلوارلي مشکي با تيشرت سفيد پوشيده بود موهاي دم موشيشم بالا بسته ...تا من وديد با غيض سرشو برگردوند..انگار ارث باباش ودزديدم سيني رو گذاشتم رو ميز خواستم برم که گفت:اقا خوب حقتو گذاشت کف دستت..اگه من جاش بودم شاهرگتو ميزدم .. پوزخندي زدم وگفتم:ببين اون اقاي که داري براش عين سگ دم ميجنبوني پيش من اندازه يه ارزن ارزش نداره... براي کسي بمير که برات بميره با اعصبانيت بلند شد ويه سيلي زد تو گوشم گفت:يه کاري ميکنم که عين همون سگي که گفتي بندازتت بيرون دستم روصورتم بود ونگاش کردم وگفتم:ادماي ضعيف وقتي کم ميارن سيلي ميزنن خواستم برم که رويا اومد تو با پوزخند وگفت:دو تا کلفت افتادن به جون همديگه...(به ويدا نگاه کرد)برو لباسات وبپوش ميخوام برم خريد ويدا:چشم خانم رويا که رفت ويدا هم يه تنه به من زد واز کنارم رد شد بلند گفتم:فقط بدرد حمالي ميخوري.. نگام کرد وچيزي نگفت چي داشت بگه...به قارچا نگاه کردم اين دختره با اين قارچا ميخواست چيکار کنه ؟چند تاشون و خوردم سرم پايين بود که يکي گفت:سلام ...زيباي پنهان سرم واورم بالا پرهام بود با لبخند گفتم:سلام مرد موزي..کجايي؟کم پيدايي؟ نشست جلوم وگفت:دنبال بدبختيامم...زن وبچه خرج داره خودتت که درجرياني؟ خنديدم گفتم:اره اره..منم خرج يه شوهر چهار تا بچه قدو نيم قد ميکشم چشمش افتاد به دستم وگفت:دستت چي شده؟ -هيچي بريده -بريديش يا بريده؟ يه قارچ گذاشتم تو دهنم وگفتم:چه فرقي ميکنه؟بريده تو چشمام نگاه کرد وگفت:ميخواي ذره ذره خودت ونابود کني؟ خنديدم وگفتم:اره.. بلند شد گفت:من برم ديگه کاري نداري؟ -پس چرا اومدي؟ -اومدم ببينم چه بلاي جديدي سر خودت اوردي .. خنديدم وگفتم:کي مياي؟ -چيه دلت برام تنگ ميشه؟ نترس فردا شب اينجام.. -مگه تو هم ميخواي بيايي مهموني؟ خنديد وگفت:اگه بخواي نميام.. - نه بابامن چيکارم ...بيا خنديد وگفت:اختيار داريد شما بانوي اول اين قصريد.. يه قارچ جلوش گرفتم وگفتم:پس تو هم نديمه مني قارچ وبرداشت وبه پايين خم شد وگفت:بله بانوي من .. بلند خنديدم ...پرهام که رفت منم از اشپزخونه اومدم بيرون ورفتم سمت کتابخونه ...خدا رو شکرايندفعه درش باز بود ...رفتم تو دلم ميخواست يه کتاب شعر بخونم ...کتاب رهي معيري برداشتم صندلي رو عقب کشيدم ونشستم صفحات اخر وباز کردم وبلند بلند خوندم:من از روز ازل ديوانه بودم/ديوانه روي تو سرگشته کوي تو/در عشق ومستي افسانه بودم/سر از خوش از باده مستانه بودم/نالان از توشد چنگ وعود من/تار موي تو تار وپود من/بي باده مدهوشم ساغر نوشم /زچشمه نوش تو مستي دهد مارا گل رخسارا/بهار اغوش تو.... -داري براي کي بلند بلند ميخوني؟ سرم وبرگردوندم اميرعلي بود با لبخند گفتم:سلام ..خوبيد؟ -سلام خانم ... ما که خوبيم (کنارم نشست به دستم نگاه کرد )...شما هر وقت از دست چيزي اعصباني ميشيد سر دستتون خالي ميکنيد؟ لبخند زدم وگفتم:نه.. -واسه چي اين کارو کردي؟ سرم پايين گرفتم وگفتم:مجبور شدم -ببين آيناز من نميدونم ديشب بين تو آراد چه اتفاقي افتاده ...اما هر چي بوده نبايد اين بلا رو سر خودت مي اوردي..حتي اگه مجبور بودي..با اين کارت ميخواستي چيو به آراد ثابت کني؟ نگاش کردم وگفتم: هيچي ..فقط ميخواستم خودم وراحت -اينجوري؟فکر ميکني اين تنها راه حله؟ -اگه فکر بهتري داريد بگيد...خوشحال ميشم بشنوم با لبخند نگام کرد وگفت:بد عصبي ميشيا..ماشاالله با اين زبونت مونده منو قورت بدي خنديدم وسرم وپايين انداختم وگفتم:ببخشيد ...بعضي وقتا يهويي سيم پيچي مغزم قاطي ميکنه -اگه سيم پيچت بسوزه چي ميشه ؟چي ميخوندي؟ -کتاب شعر... -بده ببينم .. کتاب وبهش دادم يه صفحش وباز کرد وگفت: بخون ... با تعجب گفتم:چي؟ -اين چند سطر و برام بخون ... کتاب وازش گرفتم وگفتم: شما هم مثل پسر داييتون هستيد ...تا منو ميبينه ميگه کتاب بخون -اخه صدات قشنگه... با تعجب نگاش کردم با لبخند گفت:چرا تعجب کردي؟اولين بارکه نيست اين حرف وبهت ميزنم -نه اولين بارتون نيست ولي..فکر نميکنيد داريد با من زيادي صميمي ميشد؟ -اشکالي داره؟ نميخواستم باهيچ مردي صميمي بشم امير علي هم جزئي از اونا بود لبم وکج کردم وگفتم:اشکالي که نداره ولي دلم نميخواد به يه رابطه ختم بشه..منظورمو که ميفهميد؟ لبخندي زد وگفت:بله منم قصد عاشق شدن ندارم -خوبه.. همون چند سطري که گفت خوندم نگاه هاي سنگين يکي رو حس کردم ...سرم وبلند کردم ديدم آراد با اخم واعصبانيت توي چهار چوب در ايستاده امير علي پشت شو نگاه کرد ...بلند شد وگفت:سلام پسر دايي جان آرادسرشو تکون داد وباتمسخر گفت:جاتون راحته؟کم وکسري که نداريد؟اگه هست بگيد ميگم خاتون براتون بياره تعارف نکنيد اميرعلي:از راه نرسيده ميخواي دعوا راه بندازي؟ بدون اينکه جوابشو بده با اعصبانيت اومد طرف من وايسادم تو چشمامم نگاه کرد وگفت:مگه بهت نگفتم حق نداري پاتو بذاري تو کتابخونه من واسه چي اومدي؟ اميرعلي:چيه ميترسي کتابات کم بشن؟ آراد داد زد:علي تو دخالت نکن ... به من نگاه کرد:جواب من وبده چرا اومدي اينجا؟ با ترس گفتم:فقط...فقط ميخواستم کتاب بخونم ....حوصلم سر رفته بود -شما هميشه وقتي حوصلتون سر ميره تو کتابخونه من قرار ملاقات ميزاريد؟ اميرعلي:اين مزخرفات چيه داري ميگي؟ آرادبااخم نگاهش کرد وگفت:منتظري من پامو از اين خونه بزارم بيرون بياي به معشوقت برسي؟ اميرعلي:خجالت بکش آراد اين چه حرفيه ميزني ؟ اراد:من بايد خجالت بکشم يا شما دوتا ...(با خشم کتاب واز دستم کشيد) ...گمشيد از کتابخونه من بريد بيرون اميرعلي:بخاطر همين اخلاقت بود مهتاب اون بلا رو سر خودش اورد ... آراد از اعصبانيت قرمز شد با تن صداي پايين گفت:من هرچقدرم اخلاقم بد باشه از توي عقيم بهترم من با هرکس ديگه اي که دلم بخواد ميتونم ازدواج کنم... اما تو چي يابايد بري با دختراي ترشيده ازدواج کني..يا مثل خودتت عقيم باشه شايدم مجبورشدي تا اخر عمرت تنهازندگي کني.. به اميرعلي که با بغض داشت آراد ونگاه ميکرد نگاش کردم مچ دست اميرعلي رو گرفتم وگفتم:حق نداري باش اينجوري حرف بزني..هر چي که هست از تو گند دماغ که بهتره دستشو کشيدم واومديم بيرون خودم نميدونم براي چي اين کارو کردم اصلا براي چي اون حرف وزدم؟...از پله ها مياومديم پايين که اميرعلي يهو وايساد مچ دستشو کشيد نگاش کردم با لبخند گفت:اين چه کاريه ميکني دختر؟اخرش با اين زبونت سرت وبه باد ميديا -نترس چيزيم نميشه .. اون به چه حقي اين حرفا رو بهت ميزنه ؟يعني به اندازه پشه مغز تو کلش نيست که بدونه اين حرفا دل ادم وميشکنه؟ با لبخند نگام کرد وگفت:عيبي نداره خودتت وناراحت نکن ..(تو چشمام نگاه کرد )شام با هم بخوريم؟ با ناراحتي گفتم:تو که ميدوني اجازه بيرون رفتن ندارم ؟ -بيرون نميخواد..همين جا -يعني با مش رجب وخاتون؟ -اره.. -باشه.. يه پله اومد پايين وگفت:خواهشا تا شب زنده بمون .. خنديدم وگفتم:سعي ميکنم -تا شب خدا حافظ... -به سلامت.. تو راه پله وايسادم وبه راه رفتنش نگاه کردم چقدر اروم صاف راه ميرفت انگار يه غم سنگيني رودوشش بود در و باز کرد ورفت بيرون از پله هااومدم پايين که آراد گفت:مثل اينکه حرفام وفراموش ميکني.. برگشتم ديدم خشک وجدي دست به جيب وايساده گفتم:نه فراموش نکردم ...اما دلم قانون تو حاليش نيست با اخم گفت:مشکلي نيست حاليش ميکنم ... اينو گفت رفت به اتاقش ... ميخواد چيکار کنه ؟هيچ غلطي نميتونه بکنه...اخرش کشتنه ديگه که خودمم راضيم...اصلا اين موقع روز اينجا چيکار ميکنه؟ به من چه... از پله ها اومدم پايين رفتم پيش مش رجب داشت به گلا اب ميداد کمکش کردم تا کارش زودتر تموم بشه... ظهر ويدا نهار آراد برد چند ديگه گذشت ولي نيومد ...خاتون گفت:اين دختره چرا نيومد؟ مش رجب:لابد داره با اقا نهار ميخوره.. خاتون:خودش بهت گفت؟ مش رجب:نه..گفتم اينقدر طولش داه لابد داره با اقا نهار ميخوره خاتون:وقتي چيزي نميدوني الکي حرف نزن مش رجب سر شو انداخت پايين وچيزي نگفت با لبخند نگاش کردم بيچاره مش رجب چقدرزن ذليله... داشتم سفره رو جمع ميکرديم که ويدا اومد تو نگاش کردم لبش خندون بود چيزي نگفت و يه راست رفت به اتاق مش رجب با قيافه حق به جانب گفت:ديدي گفتم با اقا نهار ميخوره خاتون:خوب حالا کاراگاه گجت.. بعد نهار ولگرديم شروع شد ..يه سويشرت کلاه دار پوشيدم روي يه نيمکت زير درخت نشستم هوا خيلي سرد بود ...سرم وبالا کردم وبه شاخه هاي درخت که خيلي از برگاشو از دست داده بود نگاه ميکردم که يکي گفت:ميتونم بشينم؟ سرم واوردم پايين ونگاش کردم ويدابود پوزخندي زدم وگفت: بهت نمياد اهل اجازه گرفتن باشي ...يعني اصلا به تريپت نمياد مودب باشي.. -حالا که ميبيني هستم...بشينم يا نه؟ شونمو انداختم بالاوگفتم:به من چه بشين با فاصله کنارم نشست جلوشو نگاه کرد وگفت :چند تا سوال دارم ... نگاش کردم وگفتم:بپرس.. -آقاآراد از چي خوشش مياد؟يعني از چه غذاهايي يااز چه رفتاري با هاش داشته باشيم يا...کلا چي دوست داره؟ -پيشنهاد ازدواج بهت داده که ميخواي امارش وبگيري ؟ پوفي کرد وگفت:ببين نيومدم دعوا خب ...پس سوالامو جواب بده -جواب هيچ کدوم از سوالات ونميدونم چون برام مهم نيست چي دوست داره از چي خوشش مياد يا چه غذايي رو بيشتر ميخوره ...چرا نميري از فرحناز بپرسي؟مطمئن باش اون از جيک وپيک زندگيش خبر داره... بلند شد وگفت:ميدوني چرا اقا آراد ازتو بدش مياد؟چون خیلی بداخلاق وزبون درازی بخاطر همین مجبور شده به فرحناز بگه بره یه خدمتکار دیگه براش بیاره پوزخندي زدم وگفتم:با اقا نها رخوردي ....هوا ورت داشته فکر کردي خبرايه؟دختراي لوند تراز تو دورش ريخته ومحل سگ بهشون نميده ...تو که ديگه جاي خود داري خم شد تو چشمامم نگاه کرد وگفت:بهت نشون ميدم کي به کي محل سگ نميزاره ...هيچ کس نميتونه منکر خوشکليه من بشه يه کاري ميکنم بندازتت بيرون سرم وبردم جلو تو چشماش نگاه کردم وگفتم:ممنونت ميشم اگه اين کارو بکني صاف وايساد ورفت ...هه... منو بندازه بيرون اين پسره تا خون منو نکنه تو شيشه که ولم نميکنه ويدا از خاتون خواست خودش شام درست کنه من وخاتونم از خدا خواسته.... تو هال نشسته بودم داشتم درو ديوارو نگاه ميکردم که خاتون با يه پلاستيک کنارم نشست گفتم:اين چيه؟ دوتا کاموا که از دو رنگ سياه وقرمز با سفيد وخاکستري بود بادوتا ميله داد دستم وگفت :ديدم حوصلت زود سر ميره گفتم براي سرگرميت يه چيزي ببافي -اما من که بلد نيستم -خودم يادتت ميدم -زنجيرو که بلدي؟ -اره.. -خوبه ..پس اول از کلاه شروع ميکنيم يکي دو ساعت با خاتون مشغول ياد گيري بافتني بوديم که زنگ ايفون بلند شد...خاتون گفت:يعني کيه؟ بلند شد ايفنو جواب داد وگفت:سلام اقاي دکتر بفرماييد تو دکمه رو فشار داد وگفت:آيناز جان اينارو جمع کن ..اقاي دکتر اومدن با عجله همه رو جمع کردم وبردم به اتاقم زود لباسم وعوض کردم تو اتاقم بودم که صدا ي احوال پرسي امير علي با خاتون شنيدم يه استرس عجيبي اومد سراغم جلوي ايينه خودم ونگاه کردم خوب بودم يه نفس عميقي کشيدم ودرو باز کردم دقيقا رو به روم نشسته بود سرش پايين بودو انگشتشو رو گوشي لمسيش ميکشيد يه کت اسپرت با شلوار لي وپيراهن خاکستري به رنگ چشماش پوشيده بود سرش وبلند کرد با لبخند گفت:سلام ايناز خانم..ميبينم که هنوز زنده اي؟ با لبخند گفتم:سلام...خيلي ناراحتي؟ -نه... خاتون با سيني چايي اومد با لبخند گفت :خيلي خوش اومديد چايي رو برداشت گذاشت جلوش وگفت:ممنون...مش رجب کجاست؟ خاتون :جايي کار داشت رفت الان ديگه پيداش ميشه(به من نگاه کرد)تو چرا سرپايي خوب بشين مادر با گيجي گفتم:ها؟باشه ... رو مبل روبه روي امير علي نشستم خاتونم نزديک امير علي نشست امير گفت:يه مهمون ديگه هم قراره امشب بياد عيبي که نداره ؟ -نه مادر چه عيبي...قدمش روي چشم حالا کي هست؟ خواست چيزي بگه که يهو درباز شد ويدا اومد تو گفت:شام حاضره..کي بکشم؟..چشمش افتاد به امير علي با چشماي گشاد گفت...ببخشيد نميدونستم مهمون داريد...سلام امير علي :سلام ويدا خانم خوبيد ؟ -مرسي بد نيستم چند دقيقه بعد کامليا اومد با ذوق وشوق پريد تو بغلم وتا تونست بوسم کرد... من نميدونم اين دختر چرازود با همه جور ميشه؟ساعت نه ويدا شام آراد وبرد ما هم رو زمين نشسته بوديم وشام ميخورديم غذا خيلي تند بود...خدا کنه غذاي آراد وتند نکرده باشه ....ويدا با اخم اومد تو به من نگاه کرد و گفت:پاشو برو اقا کارت داره؟ با تعجب گفتم:چيکار؟ با اعصبانيت گفت:من چه ميدونم ..برو ازش بپرس اين وگفت و رفت به اتاق ... اميرعلي نگاه کردم گفت:ميخواي بات بيام ؟ با لبخند گفتم :نه..حريفش ميشم کامليا:مگه ميخواي کشتي بگيري؟ خاتون خنديد وگفت:کارا اينا فقط با کشتي کج راه ميافته باچشم غره به خاتون نگاه کردم ورفتم به عمارت خواستم از پله ها برم بالا که گفت:کجا داري ميري؟ برگشتم با اخم نگام کرد وگفت:بيا سالن غذا خوري وقتي رفت منم پشت سرش راه افتادم به ميزي که براي دونفر چيده بودن نگاه کردم خودش سر ميز نشست ..منم بلاتکليف نگاش ميکردم که گفت:براي چي نگام ميکني؟(به صندلي کنار خودش اشاره کرد) بشين با تعجب گفتم:بله؟!!بشينم!!؟چرا؟!! -چون من ميگم .. -بشينم که چي بشه ؟ با اعصبانيت نفس کشيد وگفت:که همه چي بشه (داد زد)بشين.. اي مرده شورت وببرن که محبت کردنم بلد نيستي...به همون جايي که اشاره کرد نشستم يه بشقاب وقاشق وچنگال و...جلوم صف کشيده بودن بشقابش وجلوم گرفت گفت:بکش ازش برداشتم پلو رو کشيدم وگذاشتم جلوش نگام کرد وگفت:براي خودتتم بکش -اما من نمي تونم با شما شام بخورم .. نگام کرد: چرا؟اوه بله فراموش کرده بودم با اميرعلي قرارشام گذاشتي..يه شبم با تو شام نخوره چي ميشه؟ بلند شدم وگفتم:چيزي نميشه اما من دوست ندارم با شما شام بخورم -چه دوست داشته باشي چه نداشته باشي تا صبح اينجايي...فقط خودتو از گشنگي تلف ميکني -نميشينم که بخوام تلف بشم .. خواستم برم که مچ دستمو گرفت با اخم دستمو کشيدم اما ولم نکرد گفتم:چرا تکليفتو با خودتت روشن نميکني؟بالاخره از من بدتت مياد يا نه؟مگه نگفتي اشتهامو کور ميکني؟چرا ميخواي باهات شام بخورم ؟ مچ دست مو فشار داد که جيغم رفت هواداد زدم:ولم کن دستم درد گرفت....چشمامو از درد فشار دادم دستمو ول کرد چند قطره اشک از چشمام اومد پايين مچ دستمو گرفتم وگفتم...چرا اين کارو کردي؟ فقط نگام کردوچيزي نگفت دهنش و باز کرد که چيزي بگه اميرعلي امد تو نفس نفس ميزد انگار دويده بود به دوتامون نگاه کرد اومد طرف من وگفت:خوبي؟چرا جيغ کشيدي؟ -خوبم..چيزي نيست اميرعلي بااعصبانيت به آراد نگاه کرد وگفت: بريم چند قدمي راه رفتم که آراد داد زد:کجا؟ برگشتيم با همون اعصبانيت به اميرعلي نگاه کرد و گفت:اون جايي نميره ..اين خدمتکاره منه بدون اجازه من حق نداره جايي بره -خدمتکارته غلام حلقه به گوشت که نيست .. -اتفاقا هست ..چون بابتش پنج ميليون تومن پول دادم امير علي با اعصبانيت رفت طرفش رو به روي هم وايسادن هم قد بود بدون يک سانت زياد يا کم.. اما شونه اي اميرعلي پهن تر بودوآراد لاغرتربه نظر ميرسيد تو چشماي آراد نگاه کرد وگفت:چند؟ -چي؟ -قيمت بردتت چنده؟ميخوام بخرم ازادش کنم پوزخندي زد وگفت:شرمنده فروشي نيست ...چون جز املاکم حساب ميشه فقط بي سنده اميرعلي با تاسف سرشو تکون داد وگفت:تو مريضي برو خودت وبه يه روانشناس نشون بده .. اومد سمتم دستمو گرفت واز عمارت برد بيرون اينقدر محکم دستمو فشار ميداد که لحظه امکان داشت بشکنه با درد گفتم:ميشه دستمو ول کني داره دردم ميگره .. وايساد دستمو ول کرد وگفت:ببخشيد ... با هم رفتيم خونه وشاممون رو خورديم ساعت يازده بود که ميخواستن برن ... من وخاتون تا دم در بدرقشون کرديم کامليا پريدتو بغلم وگفت:فردا پارچمو بيارم ؟ خنديدم وگفتم:خوب بيار...احتياجي به پاچه خواري نيست با اخم همراه لبخند گفت:داشتيم؟ امير علي:خاتون بازم از پذيراي ممنون خاتون:خواهش ميکنم مادر من که کاري نکردم ... اميرعلي:کامليا ميشه بريم؟ -اومدم..(لپمو بوسيد)تا فردا خاحافظ -به سلامت.. تو بغل خاتونم پريد وگفت:خدا حافظ خاتوني خاتونم بوسش کرد وگفت:خير پيش مادر وقتي رفتن با سرعت ميدويدم که خاتون گفت:دختر براي چي ميدوي؟ارومتر برو همينجور که ميدويدم داد دزم:سردمه خاتون سردمه سريع رفتم به اتاقم...ويدا خوابيده بود منم تشکمو پهن کردم که تلفن زنگ خورد اين خروسکم يه ميليمترتکون نخورد...رفتم گوشي رو برداشتم :بله .... -الو..اقا شماييد؟ جواب نداد...چند ثانيه بعد صداي قطع شدن تلفن اومد...گوشي رو گذاشتم ورفتم سر جام دراز کشيدم..نکنه آراد بوده؟به ساعت نگاه کردم الان بايد تو اتاقش باشم وبراش کتاب بخونم ..من وباش نگران چي هستم به پهلوي راستم خوابيدم...يهو دلشوره گرفتم نتونستم بخوابم به پهلوي چپم شدم پتو رو رو سرم کشيدم دلشورم بيشتر شد نشستم ...واي خدا چم شده؟بلند شدم رفتم به اشپزخونه يه ليوان اب خوردم ودوباره خوابيدم کمي اروم شدم اما دوباره دلشوره اومد سراغم پتو رو از سرم برداشتم کلافه شدم يه نفس عميق کشيدم ..دلشورم بخاطر چيه؟يه چيزي تو دلم گفت:آراد...آراد ؟؟براي چي بايد نگران اون باشم؟ خيلي سعي کردم بخوابم اما بي فايده بود دلشوره لعنتي نميزاشت بخوابم ...بلند شدم بايد برم به آراد سربزنم اينجوري خيالم راحت ميشه ودلشوره ولم ميکنه سويشرتم وپوشيدم واومدم بيرون تند تند راه رفتم به عمارت که رسيدم درشو باز کردم ورفتم تو ...دلشورم بيشتر شد...سريع از پله ها رفتم بالا دم اتاق آراد وايسادم حالا چيکار کنم برم تو يا نه؟اگه خواب باشه وبيدار بشه چي؟اونوقت نميگه نصف شبي اينجا چي ميخواي؟ چند قدمي با کلافگي راه رفتم وايسادم ...دلم وزدم به دريا درو باز کردم ورفتم تو ...صداي اه وناله شنيدم کليدو زدم..يا خدا..آراد عين مار به خودش مي پيچيد چشماشو فشار ميداد وتشکشو به مشت گرفته بود رفتم جلو گفتم:اقا..اقا حالتون خوبه ؟جايتون درد ميکنه؟ با صداي نامفهوي چيزي گفت متوجه نشدم با نگراني گفتم:چيکار کنم؟ با صداي بيجون ونيمه دادگفت:به خاتون بگو بياد..دارم ميميرم... -چشم ..چشم... با تمام سرعتم دويدم وقتي رسيدم خودم و پرت کردم تو رفتم سمت اتاق خاتون با مشت هاي پي در پي به در ميکوبيدم خاتون وصدا ميزدم:خاتون...خاتون ...بيا بيرون ..خاتون.. يهو دربازشد مش رجب وخاتون با حالت شکه اومدن بيرون خاتون گفت:چي شده؟چرا درواينجور ميکوبي؟ با گريه گفتم:آراد..آراد.. خاتون:آراد چي حرف بزن دختر با گريه بلند گفتم:داره ميميره بريد کمکش کنيد... -ياابوالفضل... مش رجب زودتر رفت خاتونم رفت تو روسريشو پوشيد ورفت منم همين جور گريه ميکردم...اصلا دلم نميخواست اينجوري زجر بکشه سرم وبرگردوندم ديدم ويدا با تعجب به من نگاه ميکنه گفت:چي شده؟براي چي نصف شبي داري داد وبيدادراه انداختي؟ داد زدم:همش تقصير توئه... برو نگاه کن ببين براي خودشيريني خودت چه بلايي سرش اوردي.. با تعجب گفت:کي؟بلا سر کي اوردم؟ -آراد..تو نميدوني اون زخم معده داره و نبايد چيزاي تند بخوره ؟ با نگراني گفت:نه...بهم گفت هوس غذاي تند کردم منم براش درست کردم -مگه هرچي اون گفت بايد براش درست کني؟ -حالا تو چرا داري گريه ميکني؟ راست ميگفت من چراداشتم گريه من که حاضر بودم سر به تنش نباشه حتي زنده يا مردش برام فرقي نميکرد حالا چي شده که دارم براش گريه ميکنم؟ دل رحم بودنم بعضي وقتا کار دستم ميده با دستم اشکام وپاک کردم وگفتم: هيچي... اومدم بيرون نميدونستم چيکار کنم برم يا نه ؟وايسادنم بيشتراز يک دقيقه طول نکشيد دويدم سمت عمارت دم در اتاقش وايسادم ... باورم نميشد اوني که رو تخته آراد باشه..تشک وبالشت سفيدش از خون قرمز شده بود انگار يکي به قلبم چنگ زد.. خاتون با گريه سعي ميکرد ارومش کنه اما اون فقط درد ميکشيد مش رجب با سرعت رفت به اتاق خاتون گفت:پس اورژانس چي شد؟-گفتن الان مياد.. خاتون با اعصبانيت داد زد:الانشون کيه ؟اين بچه داره ميميره(به آراد که جمع شده بود و با دستش شکمش وفشار ميداد نگاه کردم )مادر تحمل کن الان اورژانس مياد ... خدايا کمکش کن اگه بخاطر نفريناي منه همشو پس ميگيرم ...فقط کمکش کن خواهش ميکنم... ديگه نميتونستم درد کشيدنش ونگاه کنم سريع رفتم پايين چند دقيقه بعد اورژانس اومد وبردنش بيمارستان تا صبح خواب به چشمم نيومدوبراش دعا کردم بعد نماز رفتم به اتاقش به تخت سفيدش که خوني بود نگاه کردم يه نفسي با دهن بيرون دادم همه رو جمع کردم ... تشک وبالشت تمييز گذاشتم اتاقش جارو کشيدم قبل از اينکه برم يه دور کامل همه چيز وچک کردم وقتي خيالم راحت شد همه چيز تمييز ومرتبه رفتم اشپزخونه نتو نستم چيزي بخورم داشتم با کره بازي ميکردم که ويدا اومد تو با بيخيالي گفت:چي شد هنوز نيوردنش؟ سرمو انداختم پايين وجوابشو ندادم گفت:هوي با توام نشنيدي؟ دلم ميخواست برم خفش کنم اخمي کردم وگفتم:چرا اوردنش بالاست..ميخواي برو يه بلاي ديگه سرش بيار ....اينجوري ميخواستي خودتو تو دلش جا کني؟ رو صورتم خم شد وگفت:من همين جوري هم تو دلش هستم احتياجي به اين کارا نيست -شب دراز است وقلندر بيدار ...مي بينيم پوفي کرد وگفت:مطمئن باش با هر کي ازدواج کني با خاطر زبونت دوروزه طلاقي اينو گفت ورفت ...با بي حوصلگي بلند شدم ميز وجمع کردم تو حياط منتظر شدم پس چرا نمياين؟ ...نکنه ...نه فکراي منفي ممنوع رفتم اشپزخونه براي نهاربايد يه چيزي درست کنم ..ساعت نزديک ده بودکه صداي خاتون تو سالن پيچيد:اميرعلي جان ببرش بالا يه چيزي براش بيارم بخوره.. رفتم بالا ديدم امير علي بازوي آراد وگرفته چقدر رنگش زرد شده بي جونم به نظر ميرسيد... يه راست رفتن بالا خاتون اومد طرف من چادرشو دراورد گفتم:سلام..حالش چطوره؟ -سلام ..الحمدوالله بهتره..بگم خدا اين دختره رو چيکار کنه ...بخاطر غذاي تند ديشب اينجوري شد رفتيم تو اشپزخونه گفتم:چيزيم خورده؟ -اره..اميرعلي به زور صبحونه رو بهش داد ...اگه نبود اقا هيچي نميخورد ...راستي نهارو چيکار کردي؟ -ميخوام جوجه کباب درست کنم..با سوپ -خوبه دستت درد نکنه...ميگم مادر کمي ميوه براش ببر.. -باشه... خاتون رفت منم ظرف ميوه رو از يخچال دراوردم گذاشتم رو ميز که يکي گفت:سلام .. سرم وبلند کردم ديدم اميرعلي بالبخند گفتم: سلام اومد جلو تو چشمام نگاه کرد وگفت:چشمات چرا قرمز شده؟ -چشمام؟ نميدونم... با لبخند گفت:نکنه تو هم مثل من بخاطر آراد شب زنده داري کردي؟ با هول گفتم:نه بابا...من..ديشب خوابيدم تازه بيدار شدم.. با لبخند نگام کرد انگار فهميد بهش دروغ گفتم..گفت:من ميرم ديگه مواظب داداشم باش باشه؟ با تعجب گفتم:داداشت؟ کي آراد؟بعد اون حرفي که بهت زد بهش ميگي داداشم ؟ -يه چيزي بين من وآراد هست که تو خبر نداري...اگه نهار نخورد بهم زنگ بزن باشه؟ -باشه.. -خدا حافظ... -خدا حافظ... ظرف ميوه رو برداشتم رفتم بالا پشت در ايستادم دوتا تقه به درزدم جوابي نيومد درو باز کردم سرم وکردم تو...پشت به من جمع شده خوابيده بود و پتو تا کمرش کشيده بود ظرف ميوه رو گذاشتم رو عسلي ..تخت ودور زدم نگاش کردم چشماش بسته بود يعني خوابه ؟..دستمو بردم سمت پتو کشيدم تا رو شونهاش ...دستم رو پتو روبازوهاش گذاشتم همين جور نگاش ميکردم ..يهو چشماشو باز کرد ونگاهمون به هم گره خورد .. ترسيدم دستمو برداشتم...چيزي نگفت پتو رو کشيد رو سرش خواستم برم که گفت: ديشب از کجا فهميدي حالم بد شده ؟ سرش هنوز زير پتو بود ..حالا چي بگم ؟بگم نگرانت شدم ...همينم مونده که اتو دستش بدم..گفتم:مهم نيست از کجا فهميدم ..مهم اينکه هنوز زنده اي چيزي نگفت منم اومدم بيرون در اتاقو بستم به دستگيره در نگاه ميکردم که مختار گفت :بيداره ؟ نگاش کردم تو راه پله وايساده بود گفتم :اره ... کنار ايستادم مختار رفت تو چند تا پله رو رفتم پايين ونشستم دوتا دستام وگذاشتم زير چونموروبه روم نگاه ميکردم که با صداي سوت زدني سرم پايين کردم ديدم پرهامه با يه دست گل رز زرد داره مياد بالا با لبخند گفتم: سلام مرد موزي... سرش وبلند کرد وگفت:سرم بانو اول دربار خوبي؟ -ممنون... از پله ها اومد بالا با فاصله کنارم نشست وگفتم:پرهام سليقت منو کشته چرا رز زرد گرفتي؟ -بخاطر عشقم -عشقت؟کي؟ -به قيافت نمياد خنگ باشي...آراد وميگم ديگه...به جان خودم اگه دختر بودبا اين اخلاق گند دماغيش عمرا اگه ميگرفتمش.. يهو زدم زير خنده با تعجب نگام کرد گفتم:فکر کردم ميخواي بگي ميگيرمش من ميخنديدم واون نگام ميکرد ...خندم وجمع کردم و با لبخندگفتم:چيه چرا اينجوري نگام ميکني؟ -هيچي..ميرم پيش آراد..کسي پيشش هست؟ -اره ..مختار...(بلند شد)چرا اونجوري نگام ميکردي ؟ نگام کرد وگفت:گير نده ديگه ... رفت پيش آراد منم رفتم به اشپزخونه که بسات نهارو حاضر کنم ..خاتون تو اشپزخونه بود اما ويدا نبودش گفتم:پس کو اين دختره ؟ -رفته ارايشگاه.. -براي چي؟ با تعجب نگام کرد وگفت:مردم براي چي ميرن ارايشگاه؟ ابرمو انداختم بالا وگفتم:اها..ابرو ورنگ مو ... ازاينا ديگه؟ خاتون با لبخند گفت :خوب خدا رو شکر حداقل ميدوني ارايشگاه به چه دردي ميخوره گفتم: عجب رويي داره اين دختره ها..بعد اون بلايي که سرش اورده رفته خودشو براي آراد بسازه؟.... لابد پيش خودش فکر کرده حالا که خوشکلم کمي دلبري ميکنم واقا از غلطم ميگذره خاتون نگام کرد وگفت:حالا تو چرا داري حرص ميخوري؟ -من؟من کي حرص خوردم ؟....ميرم سوپ درست کنم مشغول درست کردن سوپ بودم که ايفون زنگ خورد اونم نه يه بار ...چهار بار پشت سر هم زنگ ميزد خاتون:برو ببين کيه زنگ سوخت پريدم سمت گوشي با اعصبانيت گفتم:کيه؟ صورتشو اورد جلو گفت:زهر مارو کيه درو باز کن ببينم .. دکمه رو زدم ..اشغال خاتون:کي بود ؟ -هم قبيله اقا.... -چي؟ -فرحناز..خانم خنديد وگفت:ها.. بعد از چند دقيقه صداش تو سالن پيچيد.:..خاتون ..خاتون من نميدونم دايي چرا اين پيرزن واخراج نميکنه؟ خاتون :اي خدا اين دختر کي شوهر ميکنه از دستش خلاص شم اينو گفت وبا دو رفت سمت سالن.. چند دقيقه بعد با چند تا کمپوت اومد تو وگفت:مي بيني بخاطر اين دوتا قوطي اين همه سرو صدا ميکنه خنديدم وگفتم:چقدرم ولخرجه -دوتا فنجون قهوه ببر بالا -چرا دوتا؟ -کامليا هم اومده ... همينجور که از کابينت قهوه رو برداشتم گفتم:ميگم خاتون اخلاق فرحناز به کي رفته؟کامليا واميرعلي خيلي مهربونن قهوه رو ريختم تو قهوه ساز گفت:اخلاقش به دايي ومامانش رفته دو تا فنجون خوشکل هم گذاشتم تو سيني شيک... داشتم بهشون نگاه ميکردم که يکي گفت:چيکار کردي سيندرلا؟ نگاش کردم وگفتم:به نظرت خوبه؟ پرهام با دست به فنجونا اشاره کرد وگفت:مگه اومدن خواستگاريت اينقدر با وسواس نگاشون ميکني؟اگه من جاي تو بودم قهوه رو ميريختم تو کاسه وبراش ميبردم -جدي؟ -اره بابا...قربون دستت يکي هم به من بده کنار خاتون نشست خاتون گفت:مختار رفت؟ پرهام:اره.. يه فنجون قهوه بهش دادم ..با سيني رفتم بالا دو تا ضربه در زدم گفت:بيا تو... با يه دستم درو باز کردم ورفتم تو فرحناز دست راست لبه تخت نشسته بود کامليا هم سمت چپ سيني رو جلو فرحناز گرفتم با اخم نگام کرد وگفت:نمي خورم ببر نخوربه جهنم ..رفتم طرف کامليا با لبخند برداشت و گفت:دستت درد نکنه ... فرحناز: مگه توخدمتکارش نيستي؟ چرا بهش نرسيدي؟اگه بهش ميرسيدي اينجوري نميشد .. -چه جوري بهش برسم ؟وظيفه من فقط بيدار کردن وصبحانه دادن همين ...بقيه کاراش با ويداست (تو چشماش نگاه کردم )اگه خيلي نگرانشي چرا خودتت نمياي ازش مراقبت کني؟ آراد فقط نگام کرد فرحناز با اعصبانيت به آراد گفت:يک دليل منطقي بيار که چرا تا حالا اين دخترو نگه داشتي؟ صداي در اتاق بلند شد..کامليا:بفرماييد.. در باز شد ويدا اومد تو ..اوه اوه ..چه بلايي سرخودش اورده.ابرو که فقط درحد خط بود موهاشم از قرمز رد کرده بود تيپش که ديگه ناگفتي... قيافه غنچه فرحناز به گل تبديل شد وبا لبخند گفت:چقدر خوشکل شدي ويدا ويدا ذوق مرگ شد:مرسي خانم آراد بدبخت همچين با تعجب به ويدا نگاه ميکرد انگار ميخواست مطمئن بشه خوده ويداست..از طرز نگاه کردنش نزديک بود بخندم ويدا به آراد نگاه کرد وبا ناراحتي گفت:خوبيد اقا؟.. ديشب وقتي فهميدم حالتون بد شده خيلي ناراحت شدم اگه بدونيد ديشب چقدر براتون گريه کردم ..اصلا تا صبح خوابم نبرد پوزخندي زدم فرحناز گفت:به چي ميخندي؟ به ويدا گفتم:اقا رو ديشب ساعت چند بردن بيمارستان ؟ انگار انتظار اين سوال رو نداشت هول گفت:چي؟...ساعت..خوب معلومه...ساعت يک ابرومو انداختم بالا وگفتم:يک؟!!(لبخند زدم )دفعه ديگه خواستي خودشيريني کني حواست به ساعت باشه اينو گفتم وسريع از اتاق اومدم بيرون درو بستم چند تا پله رو رفتم پايين که کامليا صدام زد: صبر کن اني وايسادم کنارم رو پله وايساد وگفت:ميشه ازت يه خواهش گنده کنم؟ -خواهشا زياد گنده نباشه.. خواست چيزي بگه که در باز شد فرحناز با اخم اومد بيرون رو به روم بالاي پله ها ايستاد وگفت:ديگه حق نداري براي آراد غذا درست کني پوزخندي زدم وگفتم:من حتي حاضر نيستم براي اقاتون سم درست کنم چه برسه به غذا ...اينم که مي بيني اينجوري رو تخت افتاده دست گل ديشب ويدا خانمتونه..نه من -اره بخاطر اينکه خودتو خلاص کني گناهتو بنداز گردن يکي ديگه..اشغال... کامليا:فرحناز خجالت نميکشي اينجوري حرف ميزني؟ بااعصبانيت گفت :برو بابا رفت تو کامليا دستشو گذاشت رو بازوهام وگفت :ناراحت نشو اني..اخلاقش همينه با همه همين جوري حرف ميزنه -مهم نيست عادت دارم.. با هم رفتيم پايين گفتم:راستي خواهش گندت چي بود؟ -اها ..يادم رفت..ميخواستم بگم ميشه با من بياي پارچه بخريم ..اخه من نميدونم چي بخرم -اول مدلتو بده ببينم بعد ميگم چه پارچه اي رو بخري -باشه .. وقتي وارد اشپزخونه شديم پرهام هنوز نشسته بود تا ماروديد بلند شد وگفت : خوب ديگه کم کم رفع زحمت کنيم خاتون:کجا پرهام ؟نهارو بمون پرهام:نه.. ممنون بايد برم شرکت کار دارم .. خاتون ميشه چند لحظه بياي کارت دارم خاتون بلند شد ...پرهام به من نگاه کردو گفت:خدا حافظ فقط سرمو تکون دادم با تعجب به رفتنش نگاه کردم اين چش بود؟ چرا اينجوري کرد؟به کامليا نگاه کردم با لبو لوچه اويزن سرش وپايين گرفته بود خنديدم وگفتم:اين چه قيافه که به خودتت گرفتي؟ سرشو اورد بالا گفت:ها؟! ..هيچي..بيا بشين تا مدل ونشونت بدم (نشستيم بعد چند دقيقه ور رفتن با گوشي جلوم گرفت وگفت)اين مدل وميخوام -خوش سليقه اي -کي حاضر ميشه؟ -هر وقت پارچه رو بياري نگاش کردم ناراحت بود گفتم:چيزي شده؟ -نه..خوبم ميدونستم يه چيزيش هست ..اما نميخواست بگه يعني به پرهام مربوط ميشه؟نکنه اينم عاشق شد؟ ويدا :اون چه حرفي بود که به من زدي؟ميخواستي منو ضايع کني؟ سرم بلند کردم ديدم با اعصبانيت تو چهار چوب در ايستاده گفتم:تو که سرتا پات ضايعست ديگه من چيتو ضايع کنم؟...فقط خواستم حواستو بيشتر جمع کني اومد جلو وگفت:برو تو ايينه يه نگاهي به قيافت بنداز تا بدوني کي ضايعست کامليا بلند شد وگفت:بس کن ويدا ..شماها چرا همش به اين ميپريد ؟ ويدا با اعصبانيت گفت:کامليا خانم اين به منو ايناز مربوط ميشه ...لطفا.. کامليا:لطفا چي؟دخالت نکنم؟فکر کردي با اين قيافه اي که براي خودتت درست کردي..آراد صد دل عاشقت ميشه؟ ويدا با دست مشت شده وعصبي نگاه کامليا کرد ورفت بيرون...کامليا نشست با لبخند نگاش کردم وگفتم:بابا کاملي دمت...ناجور گرم با تعجب نگام کرد ويه لبخند زد بعد زد زير خنده وگفت:واي اني اصلا بهت نمياد اينجوري حرف بزني... خاتون نهار آراد وحاضر کرد ويدا نبود خودم براش بردم فرحناز هنوز تو اتاق بودآراد تو تختش دراز کشيده بود کتاب ميخوند ميزو چيدم فرحناز گفت:آرادپاشو يه چيزي بخور...