رمان پسرتهرانی دخترکرمانی قسمت آخر
خب پس من چیکار کنم ؟
_ میمونی تا من بتونم و باهم بریم
کلافه گفت : شاید عصبی بشی ولی ...
مشکوک گفتم : ولی چی ؟
_ بابام باهام دعوا کرده گفته حتما باید برم
سرشو انداخت پایین و با شالش بازی کرد
من دراز کشیدم گفتم : بیخود بدون من حق نداری بری ، باباتم هر کار دلش میخواد میتونه بکنه
دستمو گرفت گفت : نذار شر درست بشه
_ نع
_ هر کاری بگی میکنم ولی بذار برم به خدا بعد دو سه روز میام
ساعدمو روی چشمام گذاشتم ، گفتم : وقتی میگم نه ، یعنی نه دیگه هم نشنوم
یاد حرفش افتادم و شیطون گفتم : گفتی هر کاری بگم میکنی ؟
اول بیخیال گفت آره بعد یهو مثله برق گرفته ها گفت : نه نمیکنم
پشتمو بهش کردم و خوابیدم، گفتم : عمرا اگه بذارم
دستشو مشت کرد و آروم روی بازوم کوبید گفت : خیلی نامردی من برم بیرون از اتاق مطمئنم یه سیلی نوش جان میکنم
نگاهش کردم ، گفتم : غلط کرده هر کی بخواد دست روت بلند کنه ، بعدم اگه از کنارم جُم نخوری کسی جرات نمیکنه
چتریاشو زیر شالش داد و گفت : تو به بابام بگو آخر هفته میریم
_ باشه برای نهار بیدارم کن ، راستی یادت باشه سر میز به یقیه قضیه شامو بگیم
_ باشه
_ توام بیا بخواب
_ خوابم نمیاد
دستامو باز کردم گفتم : بیا دیگه
_ خوابم نمیاد زوزه ؟
_ پس برو همون پایین از پدر جانت چک نوش جان کن
لحاف رو روی سرم کشیدم ، دستش دور شکمم حلقه شد
سرمه : قهر نکن دیگه ، میبخشمت به شرط اینکه قهر نکنی
خندیدم و گفتم : تو هنوز تو فکر بخششی ؟ ... باشه چه کنم که دلم مهربونه
لحافو از روی سرم کنار زد گفت : واقعا ... با یه نر و ماده ای که خوابوندی
شالشو روی صورتش کشیدم ، گفتم : قرار بود به روم نیاری
شالشو در آورد گفت : ببخشید ، حالا بخواب تا نهار بیدارت کنم ، یه فیلم نداری من ببینم ؟
_ فیلمام +18 به درد تو نمیخوره
_ برو بابا ، یه فیلم زیر 18 بده
_ ندارم
_ بده حوصلم سر رفته
_ لپ تاپمو بیار
از روی میز برش داشت و بهم داد منم فیلم استپ آپ ۳ رو براش گذاشتم
من : صداشم همین قدر باشه ، زیادش نکنیا
_ باشه ممنون
چون خسته بودم مثله همیشه زود خواب رفتم
**************
با نوازش های دستی روی صورتم بیدار شدم
سرمه : بلند شو میزو چیدم
دستش روی ابروم میکشید
من : بقیه اومدن ؟
_ هنوز نه گفتم اول تو رو بیدار کنم
خمیازه ای کشیدم گفتم : باشه ممنون
دستشو برداشت و بلند شد ، چادرشو مرتب کرد ، گفت : زود بیا ، راستی من به بابا گفتم که آخر هفته میریم برعکس انتظارم خوشحال شد
_ باشه
بلند شدم و رفتم تا دست و رویی بشورم
سرمه : من رفتم توام زود بیا
_ اهم
رفتم پایین و به سالن غذا خوری ، سلام کردم و همه جوابمو دادن ، نشستم کنار سرمه و بشقابمو پر برنج و خورش کرد
من : مرسی بسه
بشقابمو بهم داد و مشغول شد ........... بعد نهار قضیه شامو گفتم و مامان اینارو هم دعوت کردم
وارد رستوران سنتی شدیم ، همه روی یک تخت نشستیم و زوج ها کنار هم بودن ، شامو دیزی سفارش دادیم ........... بعد شام همه ازم تشکر کردن ، تا وقتی که بابا اون حرف رو نزد شبی خوبی برام بود
بابا : سام باید تقریبا یک ماهی برای کارای طلبکارام بریم تهران
_ ولی فکر نکنم بهم مرخصی بدن
آقاجون : من باهاش صحبت کردم و مشکلتو گفتم اونم پذیرفت
به سرمه نگاه کردم و بعد به بابا ، گفتم : مامان و سرمه هم که میان
بابا : نه ما دوتا ام میریم خونه عمو مجیدم ، عمو هم که به هردوشون نامحرمه و ما هم صبح زود میریم آخر شب برمیگردیم ، اوناام تو خونه معذبن
_ میریم هتل
_ تو این موقعیت باید برم یک عالمه پول هتل بدیم ، یک ماه که بیشتر نیست پسرم
سرمه سرشو انداخته بود پایین و با دکمه های پالتوش بازی میکرد
من : بابا نمیشه من نیام ؟
_ نه دست تنهام
پوفی کردم ، گفتم : کی میریم کی برمیگردیم ؟
_ برای فرداشب بلیط گرفتم
_ فرداشب بعد الان به من میگید ؟
_ امروز گرفتم
_ کی بر میگردیم ؟
_ چند روزی قبل عید ایشالا
_ آخه یکماه بمونیم برای چی ؟
_ برای کارای دادگاه
اخمام تو هم رفت
آقاجون : حالا خدا بزرگه شاید زود تر برگشتین ، بریم خونه دیر وقته
من که حسابی پکر شده بودم ...... سوار ماشنا شدیم ، من راننده و آقاجون کنارم ، سرمه هم پشت سرم و مامانجون هم پشت آقاجون ، از آینه بهش نگاه میکردم ، اونم توی فکر بود .............ماشینو پارک کردیم و رفتیم تو ........در اتاقمو محکم بستم و باهمون لباسا خودمو روی تخت پرت کردم و به نبود یک ماهم فکر میکردم و دوری از سرمه وابستش شده بودم شایدم حس درونم حالمو دگرگون کرده بود...... در اتاق باز شد ، سرمه اومد تو و لباس خواب به تن داشت
سرمه : لباستو چرا عوض نکردی ؟
_ حوصله ندارم
_ بلند شو عوض کن بعد بخواب
از توی کمد لباس راحتی برداشت و کنارم گذاشت ، چادر و شالشو برداشت و کنارم نشست
سرمه : چرا ناراحتی ؟
_ نباید باشم ؟ ..... یک ماهه ، یک هفته و ده روز که نیست
_ نگران چی هستی ؟ چه فرقی میکنه اینجا یا اونجا ؟
_ فرق نداره وقتی که خانومم نیسته ؟
_ تو که همش ازم دوری میکردی
_ مال گذشته بود ... دلم ...
ادامه ندادم و سرمو به دستام تکیه دادم : سرمه نمیتونم
_ چرت نگو تو از خدا ته ازم دور باشی
عصبی گفتم : خیلی کج بینی ، خیلی
دستشو روی شونم گذاشت ، گفت : ببخشید ... بخواب فکرای الکیم نکن
_ من چی میگم تو چی میگی ... برو بخواب
دستشو دورشونم حلقه کرد و سرشو روی شونم گذاشت ، گفت : فکر میکنی من از سنگم ؟ .... نیستم ... منم...
اونم ادامه نداد ، گفتم : چطور یک ماه تحمل کنم ؟
سرمو بلند کردمو بغلش کردم
سرمه : همونطور که من تحمل میکنم
باز از خود بی خود شدم و موهاشو باز کردم ، سرمو تو موهاش فرو کردم
سرمه : سعی کن زود برگردی ... کاراتو تند تند بکن
_ توام اگه خواستی بیا ، فوقش منو تو میریم هتل
دستشو تو موهام فرو کرد گفت : بابات واضح گفت که دلش نمیخواد ما بیایم وگرنه عمو بهونه بود
گردنشو بوسیدم ، گفتم : اه بابامم گیر داده
سرمو بلند کرد و پیشونیمو بوسید ، گفت : بیا فکرشو نکنیم حداقل این چند ساعتو خوش باشیم
لبخندی بهش زدم ، گفتم : بیا این چند ساعتو بیدار بمونیم
دوتامون حرف از دلتنگی میزدیم ولی هیچ کدوممون حاضر به اعتراف نبودیم ، نمیدونم چی باعث میشد که منم زبون به دهن بگیرم
سرمه : باشه ولی چیکار کنیم ؟
یه ابرومو بالا دادم و چشمکی زدم ... گفت : اصلا من خوابم میاد
خندیدم گفتم : ذهنت منحرفه ها، حرف بزنیم
_ زبونمون که مو در میاره
_ تو بگو چیکار کنیم
_ عکس نداری از بچگیات و مجردیت ، تهران چه شکلیه ؟
_ بذار لباسمو عوض کنم میام بهت نشون میدم
لباسامو که عوض کردم لپ تاپمو برداشتم ، نشستم روی تخت و به تاجش تکیه دادم ، سرمه هم خودشو تو بغلم جا داد و سرشو روی سینم گذاشت و پیشونیشو به گردنم تکیه داد ، دستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگمم لپتاپو روی پام گذاشتم و فایل عکسامو با دوستام باز کردم
سرمه : این کیه ؟
_ صمیمی ترین دوستم ، رضا ، یه دوستی تقریبا بیست ساله داریم ، تازه نامزد کرده
_ اسم نامزدش چیه ؟
_ نیلوفر ، ما رو برای نامزدیش دعوت کرد ولی فکر نمیکردم برم ، شاید رفتم تهران شد و رفتم
_ این یکی کیه ؟
_ شهاب اینم دوستمه ولی زیاد مثله رضا باهاش جور نیستم
بعد از دوستام ، فایل عکسای خانوادگیمون رو باز کردم ، اولین عکسی که زدم عکس من بود با کتی دختر عمم ، از پشت دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود خیلی دلم میخواست عکس العمل سرمه رو ببینم
سرمه سرشو بلند کرد گفت : این دختره کیه ؟... دین و ایمون نداره که تو رو بغل کرده ؟ ... محرم نا محرم سرش نمیشه ؟
از حسادتش خوشم اومد و با لبخند دوباره سرشو روی سینم گذاشتم ، گفتم : دختر عممه شوهر عمم زیاد به حجاب اعتقادی نداره اینم اینطوری شده
باز سرشو بلند کرد گفت : چند سالشه ؟
دلم نیومد اذیتش کنم راستشو گفتم : ۲۹ سالشه ، یه دختر چهار ساله هم داره
_ واقعا ؟ به قیافش نمیخوره
_ نه الکی
باز سرشو روی سینم گذاشت ، گفت : قیافه جذابی داره
خندمو به زور خودم ،گفتم : نه به جذابی خانومم
خنده سرخوش و ریزی کرد ......... بعد از تموم شدن عکسا توی سکوت هم دیگرو بغل کرده بودیم
سرمه : سامی ؟
_ جونم ؟
_ ریشتو کوتاه نکردیا
شیطون گفتم : تو که بوسم نمیکنی برای چی الکی بزنمشون ، هیلی بهم میاد
_ دیگه لوس نشو ، برو بزنشون
ریشتراشم شارژی بود از توی کشو درش آوردم و خواستم روشن کنم که سرمه گفت : اینجا رو مویی میکنی برو دستشویی
با بی حالی بلند شدم و رفتم تو توالت ..........ریشمو کامل زدم و نرمکنند رو هم مالیدم و اومدم بیرون ، روی تخت دراز کشیده بود
من : خوبه سرمه خانومم ؟
_ اره ، خوب شد
به طرفش رفتم و روش خم شدم و چونشو گاز گرفتم یه یه صدا یواشی از گلوش خارج شد ... ولش کردم
سرمه : اگه ردش بمونه من میدونم و تو ها.
من : نترس نگاه گردنتم نشد
به زور خودمو روی تخت جا کردم ... سرمه گفت : تشک پهن کن ، تا صبح که کمرمون میشکنه
بلند شدم و گفتم : چقدر غر میزنی امشب ، ریشتو بزن ، تشک پهن کن
تشکو بیرون آوردم و پهن کردم ، گفتم : بفرمایید پایین خانوم
باز توی بغلم جا گرفت و سرشو روی شونم بود
سرمه : سام ؟
_ جانم ؟
_ یه چیزی بگم عصبانی نمیشی ؟
موهاشو نوازش کردم ، گفتم : نه فداتشم ، بگو
_ تو ... تو قبلا ... دوست دختر داشتی ؟
دستمو دور کتفش حلقه کردم ، گفتم : چرا این سوالو میپرسی ؟
_ چمیدونم ، ولی چند وقته ذهنمو درگیر کرده
_ حسادتو اینا ؟
_ شــــــــــــــش حالا ، نمیگی ؟
_ داشتم
_ چند تا ؟
_ چمیدونم دیگه نشمردمشون
نگام کرد گفت : کدومشونو خیلی دوست داشتی ؟
چتریاشو بالا زدم و دستمو روی سرش نگه داشتم تا باز نریزن ، گفتم : هیچ کدوم ، محض سر گرمی با دخترا دوست میشدم ، اولین بار سر کل کل با یکی از دوستام توی سن ۱۸ سالگی بود
_ اسمش چی بود ؟
_ بهار .. خیلی بچه بود ۱۳ سالش
با چشمای بیرون زده گفت : خدای من ، راست میگی ؟
_ دروغم چیه ؟
چشماشو الکی مثل گیج رفتن چرخوند و سرشو محکم روی سینم زد
من : خب دیگه چی ؟
_ آخریش کی بود ؟
_ یه ماه قبل کرمان اومدن ولش کردم
_ اسمش چی بود ؟
با حرص گفتم : ریما ... تو چرا اینارو میپرسی ؟!!
_ خب دوست دارم بدونم ... ناراحت شدی ؟
اخم کوچکی کردم : خوشم نمیاد برای زنم از دوست دخترام بگم
نگام کرد ، اخممو که دید خودشو بالا کشید گونمو بوسید ، گفت : ببخشید ، کنجکاو بودم ، این دم آخری عصبی نشو دیگه
سرشو نوازش کردم ، گفتم : مگه قراره برم بمیرم ؟
خیره شدیم بهم و بعد از چند ثانیه تو چشماش اشک جمع شد ، با بغض گفت : جون من ازین حرفا نزن
چشماشو بست که دوتا قطره اشک از گوشه چشمش ریخت ، اشکاشو پاک کردم و چشماشو بوسیدم
من : ببخشید عزیزم ، برای من نریز این اشکا رو
خودشو توی بغلم فشرد ، گفت : توام نگو
گردشو از روی موهاش ماساژ کوتاهی دادم ، گفتم : به روی چشم
ازین که داشتم بیشتر حس میکردم دوسم داره داشتم از خوشی میمردم
من : نمیخوای بخوابی ؟ ... ساعت ۳:۳۰ ها
_ خوابت میاد ؟
_ نه ، خواب به چشمام نمیاد
_ منم
موهاشو دور انگشتم میپیچوندم ، گفتم : پس چیکار کنیم ؟
_ نمیدونم ، چراغو خاموش کن یا خواب میریم یا نه دیگه
دمپاییمو که کنار تشک بود برداشتم و زدم طرف کلید برق که خورد کنارش ، بعدیو زدم که خاموش شد
سرمه : تنبل شدی
لبخندی زدم ، گفتم : دیگه گریه برای چی میکنی ؟
دوتا دستامو محکم تر دورش پیچیدم ، سرشو بلند کرد و روبه رو صورتم گرفت ، چند قطره روی صورتم ریخت که فهمیدم اشک های روونشن
من : گریه برای چی گلم ؟
با صدای گرفته گفت : سام یک ماهه ، کم نیست
دیگه نتونستم طاقت بیارم ، سرمو بالا کشیدم ، لبامو روی لباش گذاشتم ... اشکاش روی صورتم میریخت و بعدم خودش با شستش پاکشون میکرد ... نمیدونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم ،نفس عمیقی کشید ، گونه خیسشو روی گونم گذاشت
من : عزیزم گریه نکن ، سعی میکنم زود بیام
سرشو روی بازوم گذاشت و دراز کشید و منو به خودش فشرد ، گفت : زود بیا
خم شدم و لاله گوششو بوسیدم و بعدم گوششو بین دوتا انگشتم گرفتم
من : هر روز بهت زنگ میزنم ، توام حتما زنگ بزنیا
بینیشو بالا کشید گفت : باشه
فکر ارسطو افتاد تو سرم ، گفتم : سرمه ؟
_ جونم ؟
_ تو این مدتی که نیستم خونه ارغوان نرو ، شاید اون لندهور اونجا باشه
_ باشه ... میتونم بگم تنها بیاد پیشم ؟
لبخندی زدم ، گفتم : آره حتما تنهام نیستی ... میری بیرون مراقب خودت باش
_ باشه
یاد مادر بزرگش افتادم ، گفتم : با بابات فردا برو
_ نه نمیخوام ، اونا صبح زود میرن ، نمیخوام برم
_ عزیزم منم که میرم تهران ، برو
_ خب تو شب میری ، میخوام ، میخوام کنارت باشم
دلم لرزید و باز خم شدم و بوسیدمش ... بازم نفهمیدم چقدر گذشت ، سرمه خودشو جدا کرد
سرمه : سام ؟
_ جونم ؟
با صدای شرمگینی گفت : دیگه نکن ، میترسم که ...
منظورشو فهمیدم ، کبود شدن و این جور چیزا لبش ، با اینکه تحملش سخت بود ولی قبول کردم ... لپ گلی شدنشو توی تاریکیم حس کردم ، گفتم : ببخشید دیگه تکرار نمیکنم ، ولی گازت گرفتمم سیاه نشد ، محض احتیاط دیگه انجام نمیدم تا خانومم فردا خجالت نکشه
_ مرسی ..... بیخشید
گونشو بوسیدم گفتم : اشکالی نداره عزیزم
سرمه : بخواب فردا خسته نباشی
_ تو پیشمی خستگیم در میره ، اصلا خسته نمیشم
این دفعه سرمه سرشو بلند کرد و باز هم تکرار شد ..... دستمو پشت سرش گذاشته بودم و اونم شونمو فشار میداد ...... از هم جدا شدیم
صداش میلرزید ، گفت: من میرم .... آب بخورم تو... هم میخوای ؟
_ ممنون میشم
از بغلم بیرون اومد و رفت بیرون ........ چراغ روشن شد و سرمه با دوتا لیوان آب اومد ، بایدم میترسید ، شانس من لباش و دور لباش یکم قرمز شده بودن ، خندیدم
سرمه : چیه ؟ چرا میخندی ؟
لیوان آبو ازش گرفتم ، گفتم : بگم میخوای قهر کنی
_ نه بگو
_ نوچ
_ چرا التماس کنم ؟ آینه که هست
آبمو تا ته سر کشیدم ، رفت جلو آینه اول موهاش رو مرتب کرد بعدم به خودش نگاهی انداخت که یهو رنگش پرید
سرمه : وای سام ، گفتم که
خندیدم گفتم : من که گفتم دیگه نمیکنم تو خودت ...
نشست روی صندلی و آرنجشو روی پاهاش گذاشت و صورتشو بین دستاش گرفت
سرمه : حالا صبح چطوری بیام پایین ؟
_ شاید رفت تا صبح
_ خداکنه ، ولی اگه نرفت ؟
_ رژ بزن
سرشو بلند کرد گفت : من تا حالا کی تو خونه رژ زدم که بار دومم باشه ؟
بلند شدم دستشو کشیدم و چراغو خاموش کردم و خوابوندمش
من : خب نمیخواد گریه کنی تا صبح میره ، بعدم خلاف شرع نکردی که
خودمم خوابیدم توی بغل گرفتمش
سرمه یک ساعتی گذشت که خواب رفت ولی من خوابم نمیبرد و تمام مدت داشتم نگاهش میکردم و هر از گاهی هم میبوسیدمش
ساعت نه بود که در اتاق زده شد ، آروم گفتم : بله ؟
صدای فروغ اومد : آقا صبحانه حاضره ، سرمه هم بگید بیاد
من : سرمه خوابه منم الان نمیخوام
_ آقا ببخشید ولی بیدارش کنین زشته
_ تا صبح نخوابیده
نمیدونم چی برداشت کرد ولی رفت ، از صدای قدماش فهمیدم
سر سرمه روی سینم جا به جا شد و کم کم چشماشو باز کرد
من : سلام گلم ، صبح به خیر
سرشو بلند کرد ، خدارو شکر قرمزیش کمرنگ شده بود
سرمه : سلام صبح توام به خیر ، خوابیدی ؟
_ نه ، تو رو نگاه کردم تا تهرون حسرت نخورم چرا بیشتر نگاهت نکردم
لبخندی زد و چونمو بوسید و نشست ، سرمه : رد دور لبام کمرنگ تر شده ؟
_ آره خودت برو نگاه کن
بلند شد و رفت نگاه کرد ، گفت : بهتر شده ، میتونم از شونت استفاده کنم ؟
_ آره فقط کچلی نداری ؟
سرشو تکون داد که باعث شد موهاش موج مکزیکی برن ، گفت : بنظرت با این موها من کچلی دارم ؟ خودت نداری ؟
خندیدم گفتم : نه خیالت تخت شوهرت موهاش نمیریزه
شونمو برداشت و موهاشو دو قسمت کردو برد جلو و شروع به شونه کردن کرد ، منم بلند شدمو جامونو جمع کردم.
با هم رفتیم پایین و سرمه رفت تا لباس عوض کنه و منم رفتم سر میز نشستم..... بعد از صبحانه به اتاقم برگشتم تا برای این یک ماه لباس جمع کنم .... چمدونمو تا نصفه لباس کردم و در زده شد
من : سرمه بیا تو
اومد تو ، گفتم : دیگه قرار نیست که میای اتاقمون در بزنی
سرمه : باشه ... کمک نمیخوای ؟
_ بیا کمکم لباسامو تا کن
چادر و شالشو برداشت و از توی کمد لباسایی که میخواستم رو خارج کردم و اونم تا کرد
سرمه با صدای خیلی آرومی گفت : سامی ؟
نگاهش کردم ، گفتم : جونم ؟
_ میگم که ... رفتی تهرون ... سرو گوشت نجنبه
به قیافه سر به زیرش نگاه کردم و زدم زیر خنده
من : خانوم به این خوشگلی دارم سر و گوشم بیخود میکنه اگه بجنبه
لبخندی زد و باز مشغول تا کردن شد
لباسامو جا دادیم و بلند شدیم چمدونمو بیرون اتاق گذاشتم ، یادم اومد یه عکس از خودمون بگیرم همرام باشه برای مواقع دلتنگی ، برگشتم تو اتاق
من : سرمه بیا یه عکس بگیریم
چشماش زد بیرون ، گفتم : خب دلم تنگ میشه
لبخندی زد ، موبایلمو برداشتم و نشستم روی تخت سرمه رو هم روی پام نشوندم ، دستمو دور شونش حلقه کردم و سرمه هم سرشو به سرم تکیه داد ... عکس رو که گرفتم لاله گوش سرمه رو طولانی بوسیدم ، عقب کشیدم
سرمه لبخندی زد ، گفت : ببینم عکسو ، بد نشده باشه یهو سرو گوشت بجنبه
خندیدم و عکس عالیمونو بهش نشون دادم ، گفتم : خوبه عزیزم ؟
سرشو تکون داد ، گفت : آره ، نمیجنبه
در زده شد ، فروغ گفت : آقا نهار حاضره
من : الان میایم
سرمه شال و چادرشو پوشید و باهم رفتیم پایین و سر میز نشستیم ....... بعد از نهار چون هم سنگین شده بودم هم دیشب خواب نرفته بودم داشتم بیهوش میشدم رفتم بالا، سرمه هم رفت کمک .... روی تخت دراز کشیدم و بِشمُر سه خواب رفتم
با صدا کردن اسمم بیدار شدم ، دست چپم خواب رفته بود ، چشمامو به زور باز کردم و دستمو نگاه کردم سر سرمه روش بود ، داشت منو نگاه میکرد
سرمه : بلند شو دیگه کم کم باید برین
یکم دستمو حرکت دادم ، گفتم : باشه
سرشو بلند کرد و من کنار سرم روی بالش گذاشتم
من : ساعت چنده ؟
_ ۶ ، مامانم اومد گفت بابات گفتن بیدارت کنم چون ۸:۳۰ پروازه
_ باشه
موهاشو بوسیدم گفتم : بلند شو بریم
بلند شد نشست و منم نشستم و بدن خشک شدمو کششی دادم و دستمم بهتر شد بود ، بعد از دست رو شستن رفتم سراغ کمد سرمه هم هنوز نشسته بود
سرمه : برات لباس گذاشتم ، اتوشون کردم ، اگه دوست داشتی بپوش
برگشتم گفتم : چی بهتر از این ، کو ؟
_ به آویز پشت در
لباسا رو که یک کت و شلوار آبی کمرنگ کتون بود با پیراهن سفیدم پوشیدم و جورابام رو هم پام کردم ، پالتو مشکیم هم پوشیدم و شال و کلاهی هم که سرمه برام بافته بود رو از توی کمد برداشتم و پوشیدم
من : مامان بابات اینا رفتن بافت ؟
_ نه به خاطر من امشب میرن ، بعد از فرودگاه میریم
_ مگه میاین ؟
_ پس چی مثلا دامادشونی
خنده سرخوشی کردم و گونشو محکم بوسیدم گفتم : پس بدو حاضر شو
_ من لباسامو آوردم همین جا
مانتوشو از روی برداشت و پوشید و شالشم درست کرد ، گفت : بریم
من با خنده گفتم : چی چیو بریم ؟
_ پس چی ؟!!!
_ ماچ آخریو بده بعد
خندید و چون قدش به صورتم نمیرسید گردنمو طولانی بوسید که حال منو خراب تر کرد و منم خم شدم و چشمامو بستم و ... دستشو دورگردنم حلقه کرد یه دستشم روی سینم بود و پیراهنمو توی مشتش گرفته بود ، منم دستام دور کمرش بود که کشیدمش بالا تر ....... چند دیقه ای گذشته بود که یهو در باز شد و صدای نصفه مامان باعث شد از هم جدا شدیم و روی زمین گذاشتمش
مامان : سام چرا ...
با دیدن ما سکوت کرد و سرش پایین بود ، ادامه داد : بیخشید فکر کردم سرمه داره لباساشو میپوشه
من دستی به دور لبام کشیدم ، گفتم : اشکال نداره .. کاری داشتین ؟
سرمه هم که طبق معمول لبو شده بود
مامان لبخندی زد گفت : بابات میگه دیر شد زود باش
_ باشه الان میایم
_ بازم ببخشید
رفت و منم باز خم شدم و سرمه رو بوسیدم ،گفتم : بدو خانومم
سرمه با خجالت گفت : سامی ؟
_ جونِ سامی ؟ ... مامان باید خجالت بکشه نه تو قربونت برم ... بدو گلم
لبخنده شرمگینی بهم زد وگفت : بریم خواستیم از در برم بیرون که سرمه از پشت بغلم کرد و منم بعد از چند ثانیه مکث برگشتم و بغلش کردم ، از صدای بالا کشیدن بینیش فهمیدم داره گریه میکنه ، سرشو توی دستام گرفتم و بالا آوردم ، اشکاشو پاک کردم
من : خانومِ من چرا گریه میکنی ؟
نگام کرد ، گفت : دلم تنگ میشه
توی بغلم فشردمش ، گفتم : منم ، ولی دیگه اجباره با گریه ام درست نمیشه ، میشه ؟ ... گریه نکن عزیزم ... سرمه ؟
هنوز داشت گریه میکرد ، گفتم : اگه همینجور ادامه بدی احساس میکنم به حرفام اهمیت ندادی ، سرمه ؟
چند تا نفس عمیق کشید و دستاش شل شد و ازم فاصله گرفت و دستای من افتادن ، اشکاشو پاک کردم و گوشه لبشو بوسیدم
من : بریم گلم ، با این چشمای قرمزت
لبخند تلخی زد و دستمو محکم توی دستش گرفت ، چمدونمو احمد برده بود برای همین دیگه دستشو ول نکردم و تا پایین رفتیم ، همه توی حال جمع بودن .... با آقاجون مامانجون روبوسی کردم ، فروغ هم نمیومد و سروش هم با چند تا بوس ازم جدا شد ، چون جا بیشتر باشه با ماشین آقاجون رفتیم ...مامانم میومد فرودگاه قرار بر این شد که احمد بیاد خونه بعد برن بافت...... احمد راننده بود ، بابا جلو نشست و منم عقب وسط مامان و سرمه بودم ... دست چپ سرمه تو دستم بود و به عادت این چند ماه ازدواجمون با حلقش بازی میکردم ، سرمه خجالت میکشید و میخواست دستشو بکشه که من اجازه ندادم ، مامانم که متوجه شد صورتشو برگردوند و به بیرون خیره شد که مطمئنم بعد از رفتن ما به خاطر گردنش یک هفته ای جا خواب بود
من دم گوش سرمه گفتم : سفارشی نداری عزیزم ؟... چیزی نمیخوای ؟
نگام کرد گفت : نه فقط زود بیا
نمیدونم چه حسی بود نمیذاشت دوتامون اعتراف کنیم که چقدر بهم علاقه مندیم شاید این سفر طولانی پشیمونمون کنه که نگفتیم
من : چه خانوم خوبی من از سر تو ده تا بگیرم خوبه
دستشو از دستم کشید و آرنجشو توی محکم توی شکمم زد و گفت : بیخود ... منم الان تعارف کردم هیچ زنی نیست که هیچی نخواد
خندیدم و گفتم : پس من بیخود بکنم ازین فکرا بکنم
حق به جانب گفت : بله بیخود میکنی
همه این حرفا طوری بود که فقط خودمون بشنویم
خنده کوتاهی کردم و دستمو انداختم دور شونش که شالش کشیده شد و افتاد ، همون موقع پشت چراغ قرمز وایستادیم که پسری تو ماشین کناری بود داشت نگاهش میکرد ، سریع شالشو دوتایی کشیدیم که افتاد روی صورتش
سرمه : همش تقصی توئه که یارو دید
من با حرص گفتم : کثافتِ هیز
دستمو از دورش برداشتم و صاف نشستم ، سرمه که عصبانیتمو دید دستمو توی دستش گرفت و بوسید ، گفت :
_ عصبانی نباش ، یه نظر حلاله ، من و توام که از عمد شالمو نکندیم ... سامی ؟... تقصیر من چیه که نگام نمیکنی ؟
نگاهش کردم و گفتم : من طاقت دارم ؟ .. میدونی که چقدر روی تو غیرت دارم ... اینقدری روی تو دارم روی مامانم نداشتم
_ حالا بیخیال نمیخواد الکی حرص بخوریم
لبخندی بهش زدم دستشو زیر دستم روی پام قرار دادم ...... تا فرودگاه همه سکوت بودن فقط بابا یکی دوتا سوال از احمد کرد ....... چمدونمو برداشتم و احمد هم چمدون بابا رو حمل میکرد ، مامان کنار بابا رفت و دستشو توی دستش گرفت و باهم حرف میزدن منم که دیدم اونا خودشون ریلکسن دست سرمه رو گرفتم ، چون دستاش یخ بود توی جیب پالتوم گذاشتم و کنار هم قدم بر میداشتیم و احمد هم اول از همه وارد سالن شد ........... چمدونمو برداشتم و منتظر شدم تا سرمه از بازرسیا اومد بیرون ، نشستیم روی صندلی و مامان بابا هم با فاصله از ما ، احمدم رفت دنبال کارت پرواز
من : خب خانومی خوبی بدی دیدی حلال کن
اخمی بهم کرد ، گفت : اینطوری نگو تو رو قرآن
لبخندی زدم و بابا همون موقع صدام زد
من : بله ؟
_ خدافظیاتو با خانومت بکن بریم ، دیر شد
خودش بلند شد و مامانم بلند شد و با هم روبوسی کردن منم میدونستم اگه این کارو بکنم سرمه میخواد کلمو بکنه ولی گفتم طوری نیست لااقل من آرزو به دل نمیرم ... سریع بوسیدمش که سرخ شد
من : ضایع نکن دیگه خانومم ... مراقب خودت باش ... سنگینی بلند نکن برات خوب نیست
اول تعجب کرد با صدای بابا قضیه رو گرفت و لبشو گاز گرفت ، بابا : سام بالاخره من نوه دار شدم ؟
من : نه پدر من ، اینا رو میگم برای دلخوشیم ... مراقب خودش که نیست ، میگم شاید بیشتر مراقب خودش باشه
با صدای خنده مامان بابا سرمه سرخ تر شد ، سرمه گفت : برو سام ، آبرو برام نذاشتی
من : خدافظ خانومی
_ مواظب خودت باش... خدا به همراهت
با مامانم رو بوسی کردم و بابا هم سر سرمه رو بوسید ، با اکراه احمد رو هم بوسیدم و رفتیم..... چون خسته بودم کل پروازو خواب بودم.
یک ماه هم به سختی گذشت توی این مدت هرروز با سرمه حرف میزدم و گاهی دو سه بار هم میشد ، همش چرت و پرت میگفتیم تا مکالمه ادامه پیدا کنه و بیشتر صدای هم دیگه رو بشنویم ..... به نامزدی رضا هم رفتم که همون شب بینشون صیغه ۶ ماهه خونده شد چون عروسیشون برای شهریور افتاده بود .... تمام کارای بابا رو انجام دادیم خونه فک و فامیلاام زیاد دعوت شدیم که بعضی اوقات چون خسته بودیم رد میکردیم ، من که بیشتر شبا خونه فرزانه جون میخوابیدم از بس که عمو مجید غر میزنه ، باید ساعت ۱۰ خواب باشیم ۶ صبح هم بیدار ، خفمون کرد به خدا .... این هفته آخری هم بیشتر با رضا بودم ، همه جا رفتیم چند باریم نیلوفر همراهمون اومد که من جای سرمه رو خیلی خالی میدیدم ... رضا گفت که توی این تعطیلات چند روزیم میان با نیلوفر کرمان ...... منم هر وقت که بیرون میرفتم و وقتم آزاد بود اول سری به پاساژا میزدم ، همه چیز برای سرمه خریده بودم ... البته برای بقیه هم خریده بودم ولی سرمه بیشتر ، یه دستبند طلا هم برای عیدیش ....توی این مدت چند کیلو کم شدم از بس که پدر گرامم منو میکشوند اینور اونور ، هرچی کرمون مثله پیر مردا میخوابیدم ولی تهران جبران شد
با صدای خلبان که میگفت آماده فرود باشیم از فکر در اومدم و کمربندمو بستم ....
وارد سالن شدیم ، بابا گفت : سامی اونجان ، بیا
به جایی که بابا نگاه میکرد نگاه کردم ، مامان و سرمه و احمد بودن ... به نظرم سرمه یکم لاغر تر شده بود.... بهشون نزدیک شدیم که سرمه منو دید و به طرفمون اومد ، سلامی بهمون کرد ، دلم میخواست بغلش کنم ولی نمیشد ، ناامید بهم نگاه کردیم و با نگاهمون سعی داشتیم بهم بگیم چقدر دلتنگیم ...
بابا که ازمون دور شد سرمه دستمو محکم گرفت ، همزمان گفتیم : دلم خیلی برات تنگ شده بود
دوتایی خنده کوتاهی کردیم و سرمه لباشو توی دهنش گرفت و سرشو یکم به چپ کج کرد و یه قطره اشک از چشمش چکید ، اشکشو پاک کردم و بی توجه به بقیه بهم خیره بودیم که با صدای مامان از هم چشم برداشتیم
مامان : پسر دلتنگم چطوره ؟
نگاهش کردم ، لبخندی زد ، گفتم : سلام ببخشید حواسم نبود
بغلم کرد دم گوشم گفت : دیگه عاشقیه و هزار درد سر
خندیدم و گونشو بوسیدم ، ازش جدا شدم ، گفتم : دلم براتون تنگ شده بود
مامان اخم کوچکی کرد گفت : مگه سرمه جایی برای منم گذاشته ؟ ... میخوام ازین به بعد مادرشوهر بازی در بیارم تا که پسرمو ازم نگیره
خندیدم و دستمو دور شونه مامان حلقه کردم ، گفتم : چرا تهدید مادرم ؟ ... عروس به این گلی دلت میاد ؟ ... اصلا من فقط دلتنگ تو شدم ، خوبه ؟
بابا دست مامانو کشید و ازم جداش کرد ، گفت : لازم نکرده همون دلتنگ زنت بودی کافیه ، وای سرمه نمیدونی پدرمو در آورد از بس که هرروز گفت برم ؟ برم ؟ بابا امروز چی ؟ برم ؟
خندیدم و سرمه سرشو با خجالت انداخت پایین گفتم : نکه شماام از رو رفتی و گفتی برو ؟ ... زبونمو تازه اصلاح کردم از بس که مو داشت ولی بابا جان عین خیالشم نبود که منه جوون در فراغ از همسر دارم پرپر میشم
بابا با حالت خنده داری گفت : زن ذلیل
من به بابا اشاره کردم گفتم : بالاخره آدم توی محیطش قرار بگیره روش اثر میذاره
بابا دست مامان رو کشید گفت : زبونه پسررو باید کوتاه کنم
خندیدیم ، احمد گفت : سلام آقا رسیدن به خیر
چون خوشحال بودم لبخندی بهش زدم گفتم : ممنون احمد
احمد : آقا چمدوناتون همین دوتا بودن ؟
_ نه یکی دیگه هم داشتم الان خودم میام پیداش میکنم
دست سرمه رو هم گرفتم و دنبال خودم کشیدم ، چمدونی که خریدام توش بود رو برداشتم و باهم خارج شدیم ... مثله دفعه ی قبل من وسط مامان و سرمه بودم که باز مامان خودشو زده بود به کوچه علی چپ ، منم بی طاقت خم شدم و سریع گوشه لبشو بوسیدم
سرمه : سام نکن
_ دلم میخواد
دستمو دورش انداختم و محکم به خودم فشارش دادم گفتم : خانوم من چرا این همه لاغر شده ؟
_این همه ؟ ... ببخشید ولی من یکم چاقم شدم
شالشو از روی گوشش کنار زدم و لبامو بهشون چسبوندم گفتم : یعنی من نبودم خوش گذشته ؟
سرشو انداخت پایین ، گفت : نه عزیزم ... بعدا میگم
گوششو گاز گرفتم که پامو فشار داد ، پایین گوششو بوسیدم و صاف نشستم
من : دلم خیلی برات تنگ شده بود، خیلی ... دیگه میخواستم فرار کنم تنهایی بیام که بابا گفت بلیط گرفته
سرشو روی شونم گذاشت و مثله همیشه گردنمو بوسید که میخواستم کار دست خودمون بدم
من : نکن دختر خوب یهو دیدی بد شدا ، بذار برسیم بعد
دستشو از زیر کتم حلقه کرد دور کمرم و دست دیگشم روی پام بود
سرمه : سامی ؟
_ جونم ؟
_ فکر کنم مامانت فهمیدن
پیشونیشو بوسیدم گفتم : نفهمیده باشه خیلیه ، سروشم بود از بی طاقتیای من فهمیده بود مامان که هیچی
_ زشته ها
_ نه خیر ، میدونن ما جوونیم تازه یک ماهم از هم دور بودیم
تا رسیدن به خونه توی بغلم بود ، وقتی رسیدیم با احوالپرسی سر سری با بقیه کردم و رفتم بالا تا سرمه هم زود بیاد ، در اتاقو که باز کردم شوکه شدم
سرمه : دوست داری اتاقمونو ؟
برگشتم نگاهش کردم و باز اتاق رو نگاه کردم .... اتاق به رنگ زرشکی رنگ و سفید بود با کاغذ دیواری به همون رنگ ، تخت دو نفره چوبی کنار پنجره با دوتا میز دو طرفش و رو تختی زرشکی با بالش های سفید ، موکت زرشکی ، میز توالت چوبی که روش وسایل من بود و چندتایی هم لوازم آرایش
من : از همه مهم تر تخته که دیگه نباید زمین رو تحمل کنیم ، خوشگل شده
رفتیم توی اتاق و درو بستم سرمه رو بغل کردم و خم شدم که ببوسمش یهو عوق زد و رفت طرف دستشویی منم پشت سرش رفتم ، داشت بالا میاورد
من : چی شدی ؟
دهنشو که شست گفت : هیچی ... چیز خاصی نیست
اومد بیرون روی تخت نشست ، گفتم : از کی اینطوری میشی ؟
_ از چند روز قبل رفتنت ... خوب شدم دوباره که تو اومدی اینطوری شدم
_ یعنی چی ؟ پس چرا بهم نگفتی ؟
_ گفتم قبل رفتنت ذهنت مشغول نشه
_ به خاطر من اینطوری شدی ؟
سرشو تکون داد ، نشستم کنارش و گفتم : چرا مراقب خودت نبودی گلم ؟
_ بودم
بغلش کردم گفتم : پس چته الان ؟
_ هیچی ، باور کن
_ باور کنم سالمی ؟
_ آره ... به خدا چیزیم نیست
نفس عمیقی کشیدم و چمدونی که توش سوغاتیاش بود رو برداشتم و یکی یکی خارج میکردم که سرمه با هر کدوم کلی ذوق میکرد و گاهی هم بوسم میکرد ...... سوغاتیا که تموم شد لباسامو عوض کردم و خوابیدم روی تخت و سرمه هم شال و مانتوشو در آورد و اومد بغلم
من : کی سال تحویله
_ نمیدونی ؟
خسته گفتم : با کارای بابا ، کلا از دنیا عقبم
_ ساعت دو ظهر فردا
_ واقعا ؟
_ واقعا
باز عوق زد رفت طرف دستشویی که باز منو قانع کرد که چیزیش نیست .... یه حدسایی زدم که باز خودمو قانع کردم که اونم نیست.
با صدای تلویزیون که اعلام تحویل سال کرد همه شروع به رو بوسی و تبریک کردن ، من فقط سرمه رو نبوسیدم که برای بعد گذاشتم ... آقاجون به هر نفر یک تراول ۱۰۰ تومنی عیدی داد و بابا هم ۵۰ تومنی
همه برای خواب بعد از ظهر رفتن تا بخوابن منم از خدا خواسته رفتم بالا و سرمه هم اومد ، که من تبریــــــــــــک عید رو بهش گفتم به جبران این ۲۴ سالی که عید کنارم نبود
من : بدو خانومم اگه کادو میخوای
اومد کنارم نشست و موهاشو بست گفت : بده ، زود ، تند ، سریع
جعبه رو باز کردم و دستبند رو خارج کردم ، من : دوست داری ؟
دستاشو بهم کوبید گفت : وای خیلــــــــــی نازه
_ قابل تو رو نداره گلم... بده دستتو برات ببندم
دستشو جلو آورد و بستم براش و مچ دستشو بوسیدم با عشقی که وجودمو پر کرده بود توی چشماش زول زدم و توی کلامم ریختم و گفتم : دوست دارم ... میخوام بقیه سال های عمرمو کنارم باشی... میخوام همه ی سال تحویلای عمرمو با تو بگذرونم .. دیوونتم ... این یک ماه مردم و زنده شدم ، فهمیدم بی تو نمیتونم ... نمیدونم چرا الان گفتم ولی طاقت نگفتنش رو نداشتم
چشماشو بست و دوتا دستامو توی دستش گرفت و بوسید ، گفتم : خانومم ؟ ... تو نمیگی ؟ ... خانومم چه حسی به من داره ؟... عشقم یه طرفس ؟
لبخندی زد و چشماشو باز کرد و توی چشمای مشتاق و عاشقم زول زد گفت : عیدیتو نمیخوای ؟
خندیدم و گفتم : باشه بپیچون ولی باید بگی
سرمه : عیدیت
با خودم میگفتم حتما چیزی نخریده ، برگه ی آزمایشی تا کرده از جیب شلوارش خارج کرد
من : این چیه ؟
_ بخوون میفهمی
ازش گرفتم و خوندم ولی چیزی نفهمیدم یا اینکه خودمو به نفهمی زده بودم
من : خب این آزمایشه توئه ولی من چیزی نفهمیدم
_ ای خدا ... یعنی تو داری ...
_ دارم ؟ ... نکنه یه مرض لاعلاجی دارم ؟
زد تو سرم گفت : اولا که آزمایشه منه دوما این خبرو به عنوان عیدی میدن ؟
_ نکنه مربوط به همون خون دماغته ؟
_نه
_ بگو دیگه جون به لبم کردی
روی پام نشست و دستاشو دورم گردنم حلقه کرد گفت : اگه بگم داری پدر میشی چیکار میکنی ؟
خندیدم و گفتم : میخندم ... نکنه ؟
_ بله جناب عالی پدر شدید میدونم شاید از عیدیت متنفر بشی ولی دیگه ...
شوکه شده بودم اصلا باورش برام سخت بود ... فکرشم نمیکردم توی این سن ، این موقع ...
سرمه ناراحت گفت : ناراحت شدی ؟ ... آخه فکر کردم خوشحال میشی که بفهمی بچت داره رشد میکنه ، که شدیم سه نفر
از شوک خارج شدم و بلند و خوشحال خندیدم و سرمه رو خوابوندمو خودمم روش خیمه زدم گفتم : عاشقتم به علی
سرمه : به خاطر بچس ؟
خندیدم گفتم : آخه نامرد من که یه دیقه پیش گفتم و اعتراف کردم ...
خندید و با حالتی که تا بهحال در خودم ندیده بودم گفتم : فدای خنده هات ... انگار با خندت جون میگیرم ... دوست دارم سرمه... عاشقتم
دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و چونمو بوسید ، گفت : از کی ؟
خوابیدم و توی بغلم جاش دادم ، یاد چند ماه پیش افتادم و با لبخند گفتم : از اولی که اومدیم دیدمت خیلی قیافت خوشگل و جذاب بود
سرمه : بله عصبیم کرده بودی از بس که نگام کردی ،میخواستم نصفت کنم
خندیدم ، ادامه دادم : بعدم که وقتی فکر میکردم باعث تباهی زندگیم شدی
با عشق لباشو کوتاه بوسیدم گفتم : ولی نشدی... اوایل ترحم بود ولی کم کم بهت علاقه پیدا کردم که تو هِی ترحم ترحم میکردی و قبولم نداشتی .... از وقتی اون پسره کثافت ، ارسطو ، اومد اینجا و نگاه های خیرش میخواستم از بالا پرتش کنم پایین ... نمیدونم از کی ولی شد ... عشق وقتی میاد ، اول ریششو توی قلب میکاره که آدم نمیفهمه کِی اومد وقتیم میفهمه ، کل قلب رو پر کرده ، این الان شرایط شوهرتِ ... تو چی ؟ ... دوسم داری ؟
سرشو بلند کردو باز هم ... ، جدا شدیم گفت : منم عاشقتم .... خیلی دوست دارم ... نبودت داشت دیوونم میکرد ... عاشق بابای بچمم
من : منم عاشق مامان این نخودم
یک ساعتی گفتیم و خندیدیم و از عشق گفتیم ..... گفتم : فرداشب میخوام مهمونی بدم
سرمه : چـــــــــــــــــــی ؟
_ خب میخوام اومدن بچمونو جشن بگیرم
_ وای نه فقط مامان بابام میدونن دیگه هیچکی
_ واقعا ؟
_ آره خب من روم نمیشد
گونشو بوسیدم گفتم : قربون اون شرمت بشم .... بابا اگه بفهمه از خوشی ذوق میکنه ..... اه ما که هنوز عروسی نگرفتیم
سرمه : اشکال نداره از اولم قرار نبود جشن بگیریم
_ ولی من میخواستم بهترین عروسیو برات بگیرم
_ اشکال نداره سام همین که الان پیشمی کافیه
_ وای سرمه بهترین عیدی عمرمو دادی
در زده شد من گفتم : بله ؟
فروغ : میز عصرونه رو تو حیاط چیدم
من : ممنون الان میایم
بلند شدم نشستم گفتم : لباسات که گرمن ؟ ... هوا هنوز یکم سوز داره
_ آره ... سامی رفتیم پایین نخوای جار بزنیا ... بعدا به مامانت بگو
دستشو گرفتم از تخت پایین آوردمش گفتم : ای به چشم ... ولی قول نمیدم
اخمی کرد .. شال و چادرشو پوشید و دستشو گرفتم و باهم رفتیم پایین ، پایین پله ها احمد واستاده بود با لحنی که تا به حال ازش ندیده بودم گفت :
_ سرمه بهتری بابا ؟
سرمه : الحمد الله بد نیستم
احمد : راستی آقا مبارکتون باشه
لبخندی زدم گفتم : خیلی ممنون
_ خدا براتون نگهش داره
_ مرسی
دستمو پشت سرمه گذاشتم و به طرف بیرون حرکت کردیم ... دور میز نشستیم ، من وسط مامان و سرمه بودم
دلم طاقت نیاورد و خم شدم طرف مامان آروم گفتم : مامان یه چیزی میگم ولی بلند نگی
_ باشه
_ داری نوه دار میشی ....
مامان اول چشماش گشاد شد بعدش خوشحال خندید و دستاشو بهم کوبید گفت : وای خدایا ... فرهاد داریم نوه دار میشیم
حالا خوبه گفتم اگه نگفته بودم که حتما همسایه ها هم خبر میکرد ... سرمه پاشو روی پام کوبید ... بابا هم که نمیدونست چیکار کنه اومد منو محکم بوسید و بعدم سرمه سرخ شده رو
من : مامان جان خوبه گفتم بلند نگو
مامان جون : چرا ؟ ... خبر به این خوبی اول سال کلی شاد شدیم
من : بعدم من میخواستم یه مهمونی بگیرم ... توی خونه ، اشکال که نداره ؟
آقاجون : نه چه اشکالی نتیجم داره به دنیا میاد
_ من مهمون زیاد دارما
باز پام توسط سرمه لگد شد ولی بیخیال ادامه دادم : دوستامون
بابا : خونه ما هم میتونین
آقاجون : نه حیاط اینجا بزرگتره میشه مهمونی رو تو حیاط برگذار کرد
سروش اومد خواست روی پای سرمه بشینه که سرمه هم بلندش کرد و روی پاش گذاشت منم با حرص نگاهش میکردم
سرمه : چیه ؟
_ نمیبینی سنگینه ؟ ... برات خوب نیست
_ خیله خب ببخشید اصلا تو فقط این بچه رو دوست داری یه ذره ام به من اهمیت نمیدی
_ من چون دوست دارم میگم بلندش نکن تا براتون اتفاق بدی نیفته .... دیگه چطوری باید بگم که ثابت بشه ؟
آقاجون : سامی هنوز نمیدونی در گوشی توی جمع زشته ... خودش هنوز بزرگ نشده بچه دارم شده
من : ببخشید
آقاجون : خواهش میکنم ... یه کادو هم پیش من داری
من : ایول ... میتونم بپرسم چیه ؟
_ پررویی ها ...یه خونه نقلی بالای دفترم خریدم ... به نیت تو که هروقت خواستین برین سر زندگیتون بدم بهتون.
کارامون که تموم شد اومدم توی اتاقمون تا لباس بپوشم ... وارد شدم ... سرمه یه لباس بلند به رنگ صدفی براق پوشیده بود ، آستین بلند و با شال روی سرش یقش رو پوشیده بود ... یه آرایش کمی هم داشت
من : به خانومم چه کرده ... نمیگی من نمیتونم طاقت بیارم یهو آبرمون بره
سرمه : تو که آبرو نذاشتی ... بعدم این همه اغراق نکن آقا پسر
چشمکی بهش زدم و کت و شلوار کرم رنگ و پیراهن قهوه ایمو با یک کراوات قهوه ای باریک پوشیدم موهامم که کوتاه تر از همیشه بودن رو بالا دادم و زیر گردنمو و موچ هامو ادکلن زدم
من : چطور شدم مامان خانوم ؟
لبخندی زد و جلوم وایستاد یقمو صاف کرد گفت : عالی بابا خان .... سامی یهو جار نزنی که ما داریم بچه دار میشیم ، زشته
من دستامو دور کمرش حلقه کردم گرفتم : البته اگه مامان قبل من نگه
_ خدا کنه نگن
بوسیدمش گفت : سامی ؟
_ جونم ؟
_ به نظرت من تغییری نکردم ؟
ابرو های نازک شدش قیافشو خوشگل تر کرده بود ، به خاطر اینکه اذیتش کنم گفتم : نه چی ؟ ... نکنه موهاتو کوتاه کردی ؟
مشتشو توی شکمم کوبید گفت : واقعا که منو بگو امروز سه ساعت رفتم آرایشگاه دوست مامانت درد کشیدم تازه میگه موهات رو کوتاه کردی
خندیدم و به ابروهاش دست کشیدم گفتم : فکر کردی من نمیفهمم ؟ ... مگه میشه خانومم خوشگل تر بشه و من نفهمم ؟... ابروهات خیلی خوشگل شدن
لبخندی زد و گفت : ممنون عزیزم
دستامو از دور کمرش باز کرد گفت : بریم سامی که الان مهمونا میان
گونشو بوسیدم دستشو گرفتم گفتم : بریم گلم
با هم رفتیم پایین و چند نفری اومده بودن باهاشون احوالپرسی کردیم و رفتیم تو حیاط سهند اینا روی صندلی نشسته بودن ماهم کنارشون نشستیم
داشتم با سهند حرف میزدم که مهتاب با جیغ اسم سهند رو گفت
سهند : چیه ؟
سرمه سریع جلو دهنشو گرفت که موضوع رو فهمیدم
من : هیچی سهند جان شما ادامه بده
مهتاب سعی داشت دست سرمه رو برداره
سرمه : مهتاب به خدا اگه بخوای جار بزنی نه من نه تو
دستشو برداشت که مهتاب نفس عمیقی کشید گفت : خب هیجان زده شدم
سهند : به منم بگید نامردا سه تاتون میدونین
من : بعد میگم
سهند : بگو دیگه ناز نکن ... مهتاب جونم ؟
خندیدیدم و مهتاب گفت : این کلکا قدیمی شده ... آقا سامی بهت میگه
سهند آرنجشو تو پهلوم زد گفت : بگو جون مادرت.... بر علیه من توطعه کردین ؟
من : ها میخوایم بکشیمت
سهند : بگو ... مهتاب میدونه من چقدر بی طاقتم
من : هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده ... سرمه بگم ؟
سرمه سرشو انداخت پایین گفتم : هیچی بابا دارم بابا میشم
سهند اول هنگ کرد بعد زد تو سرم گفت : خاک بر سرت قبل عروسی وا دادی ؟
سرمه دیگه فکر کنم آتیش گرفت سریع بلند شد رفت
من : گمشو بی حیا
سهند : واقعا که ... حالا مبارک باشه خدا براتون نگهش داره
_ ممنون ... من برم ببینم خانومم کجا رفت ، ببخشید تنهاتون میذارم
سهند : راحت باش
رفتم تو که دیدم سرمه کنار مامان روی مبل نشسته
مامان : بیا پسرم ، پیش زن و بچت بشین من برم به آشپزخونه سر بزنم
مامان رفت و منم نشستم جاش
من : سرمه خانومم این که یه زن حامله بشه چیز بدی نیست که توی هی خجالت میکشی ، اینقدرم خودتو اذیت نکن بالاخره من نگم چند ماه دیگه از حالاتت همه میفهمن ... باشه عزیزم ؟ ... دیگه نبینم خودتو اذیت کنی
سرشو تکون داد گفت : سعیمو میکنم
_ عزیزمی
ریز خندید و باهم پیش سهند و اینا برگشتیم که ارغوان و یوسف هم به جمعمون اضافه شدن
شب خوبی بود منم که ادعا بزرگ شدنم میشد و توی پوست خودم نمیگنجیدم ، توی دلم عروسی بود با اومدن بچمون...
بلند گفتم : سوگــــــــند ، بدو بابا مامانت زود تر میرسه گند میزنی تو همه چی
همینطور که کولشو روی دوشش جا به جا میکرد گفت : توام کشتی منو با این مامان خانوم
گوششو گرفتم گفتم : درست صحبت کن دختر
_ آخ بابا گوشم ، به مامان میگم گوشمو کندی
_ بگو .... زود باش بوتات رو بپوش ، کلات کو ؟
سوگند : بابا قربون دستت تو اتاقه تا من بوتامو میپوشم جلدی برو برگرد
آروم توی گردنش زدم گفتم : پررو ، بعدم سوگند یه بار دیگه ازین کلمات زشت مثله جلدی بگی من میدونمو تو ها
_ چشم ببخشید سروش گفت منم یاد گرفتم
_ از دست سروش
رفتم تو اتاق و کلاه و شالشو از روی تختش برداشتم و نگاهم به عکس سه نفرمون افتاد ، هر دوتامون پخته تر شدیم و منم جدیدا چند تا تار مو سفید تو شقیقم یافتم.... سوگند بچه اولمون که سفیدیش به سرمه رفته بود ولی موهای مشکیش و کلا ترکیب صورتش من بودم به تفاوت اینکه سوگند ظریف تر و دخترونس ، دختر ۶ ساله ای که الان ما داریم
با صدای سوگند دست از نگاه کردن برداشتم ، سوگند : بابا رفتی خودتم موندگار شدی ؟ ... میگم اتاق من جاذبه داره میگید نه
اومدم بیرون و خندیدم و شال و کلاهشو بهش دادم که پوشید گفتم : وروجک امروز زیادی شاد میزنی
دستمو گرفت گفت : جشن تولد مامانمه ها
_ بدو زود بریم که باید کیک رو بیاریم
با هم از خونه خارج شدیم و سوار بنزی که مال چند سال پیش آقاجون شدم ، بعد از اینکه ماشین بعدیشو خرید اینو به من داد چون سوگند به دنیا اومده بود.... کلا من با وجود سوگند خونه دار شدم ماشین دارم شدم ، شغلمم که خوبه شکر خدا ... خدایا کرمت رو شکر که این همه به من لطف داری... فکرشم نمیکردم این همه خوشبخت بشم ..... احمد و فروغ هم خونه نقلی ای پایین شهر خریدن و اونجا زندگی میکنن و احمد هم همچنان دستیار آقاجونه و اونام سرایدار جدید آوردن
سوگند گفت : بابایی ؟
_ جونم ؟
_ مامان چند سالش میشه ؟
شاید دهمین بار بود که میپرسید ولی من باز جواب دادم : ۲۴
_ تو چند سالته ؟
_ ۳۱
_ سی که بیشتر از بیسته
_ خب آره ... مگه نباید باشه ؟
_ چرا ولی حیف مامانم تو خیلی پیری ... بیچاره
از حالت گفتنش خندم گرفت ، لپشو کشیدم گفتم : این فضولیا به تو نیومده
دستمو از لپ تپلش جدا کرد گفت : جونه من ؟
خندیدم گفتم : جونه تو
دم شیرینی سرا نگه داشتم و کیکی که سفارش داده بودمو با شمع های 2 و4 گرفتم و تو صندلی عقب گذاشتم و سوار شدم
سوگند : اِ بابا چرا گذاشتی عقب ؟
حرکت کردم گفتم : چون تو تا خونه میخوریش
اخمی کرد گفت : خودت شکمویی ... اصلا من به بابام رفتم
_ سوگند پررو شدیا این چه طرز حرف زدن با پدرته ؟
وقتی اخممو دید ساکت نشست ، بعد از چند دقیقه گفت : بابایی ببخشید اصلا من فقط شکموام کیکم تا خونه میخوردم ... بگو آشتی هستی ... دیگه بد حرف نمیزنم ... قول میدم
نگاهش کردم و دستشو گرفتم بوسیدم گفتم : فدای دخترم بشم من... دیگه تکرار نشه ها
_ چشم
وسایل رو آماده کردیم و چراغا ام خاموش کردیم ...... چند دقیقه ای گذشت که صدای چرخش کلید توی قفل شد و سرمه با کریر دستش اومد تو تا چراغو روشن کرد ما دوتا گفتیم تولدت مبارک ، سرمه کریر سایه رو گذاشت روی زمین و لبخند دندون نمایی زد و تو چشماش اشک جمع شد ... سوگند پرید توی بغلش گفت :
_ مامان خوشگلم گریه نکن دیگه ... جون سوگند
سرمه بوسیدش و گذاشت روی زمین ، منم رفتم طرفش و بغلش کردم و گونشو بوسیدم
من : تولدت مبارک عزیزم
_ وای خیلی ممنون سام
گونمو بوسید که صدای گریه سایه بلند شد
من : ساکت بچه نمیذاری دو دیقه مامانتو بوس کنم
سوگند خندید و سرمه گفت : چیکار به بچه پنج ماهِ داری ؟ ... گرسنشه چون من با مهتاب رفتم بیرون سایه پیش مامانم بود حتما گرسنشه
بلندش کردم و بوسش کردم و دادمش به سرمه ، سرمه هم روی مبل نشست و بهش شیر داد من و سوگندم رفتیم تو اتاق تا کادوشو بیاریم
سوگند : بابایی ؟
_ جونم؟
_ میگم که ... من یه نقاشیم کشیدم ... بدم به مامان ؟
_ آره حتما میدونی که چقدر خوشحال میشه
نقاشیشو تا کرد و توی جعبه ای که چهار تا شال به رنگ و طرح مختلف بود گذاشت و منم لپتاپ رو برداشتم و رفتیم بیرون
من : سرمه زود این بند انگشتی رو سیر کن که میخوایم جشن بگیریم
سرمه : خواب رفت ... میرم میخوابونمش
رفت تو اتاق ، سایه کپی سرمه بود با تفاوت این که وقتی میخندید دو تا چال عمیق روی لپاش میوفتاد و روی چونشم چال داشت .... سرمه رفت سایه رو بخوابونه و منم شمع های روی کیک رو روشن کردم ، آهنگ ملایمی گذاشتم ، سرمه با تاپ شلوارک جینی از اتاق بیرون اومد و به جمعمون اضافه شد ... موهای عسلی رنگش هم بالای سرش بسته بود
سوگند : بدو مامانی الان شمعا آب میشن
سرمه : من تو شکمو رو نشناسم که مامانت نیستم ، بهونه شمعا رو نیار
خندیدم و سرمه نشست کنارم و سوگند کنارش
سوگند : مامان آرزو کن ، زود
سرمه چشماشو بست و زیر لب چیزی گفت و شمعا رو فوت کرد و من و سوگند دست زدیم
سوگند : مامان بدو کیک ببر بده به من
سرمه : زشته مامان این همه شکمویی
_ زشت سوسکه
سرمه خندید و کیک برید و بهش داد و به منم یه تیکه داد ، یکم به چنگال زدم و جلو دهنش گرفتم ، لبخندی زد و دهنشو باز کرد و خورد
سرمه : تو بخور من برای خودم میذارم
منم به خوردنم ادامه دادم
سوگند : حالا که خوردیم کادو باز کنیم ... اول کادو بابا
سرمه برداشت و بازش کرد با دیدن جعبه قهوه ای رنگ که روش طرح بود نفهمید که چه چیزی توی جعبس ، بازش کرد و لپتاپ سفید رنگ رو که دید گفت :
_ وای سامی عاشقتم
_ میدونم
خندید و گونمو بوسید ، گفت : یه دنیا ممنون
منم بوسیدمش گفتم : قابل تو رو نداره
سوگند : اهم اهم ... من هنوز اینجام
سرمه خندید گفت : زشته ای حرفا سوگندم ، خب کادو دختر گلم چیه ؟
جعبه رو برداشت ، بازش کرد اول نقاشیو برداشت و بوسیدش بعدم دونه دونه شال ها رو امتحان کرد
سرمه : مرسی دخترم ، خیلی خوشگلن
سوگند : سلیقه من بود ولی بابا حساب کرد
خندیدم و لپشو کشیدم ، من : حالا یه عکس بگیریم ؟
سرمه : با کیک خورده شده ؟
من : ما همیشه هر برنامه ای که بشه عکس میگیریم ، الانم سایه رو میارم که جمع چهار نفرمون تکمیل شه
سرمه : سام نیاریشا باز گریش میره هوا
_ خودم ساکتش میکنم
_ پس خودت بهش شیر بده
خندیدم گفتم : اولین تولدته که کنارمونه ، بیارم دیگه
سرمه : باشه بیار
رفتم تو اتاق و آروم سایه رو بغل کردم تو هال که اومدم با دست دیگم دوربین رو روی پایه تنظیم کردم و دکمه رو زدم سریع کنار سرمه نشستم و سایه رو توی بغلم جا به جا کردم ، دستمو که آزاد بود دور شونش انداختم و سرمه هم با سوگند رو روی پاش نشونده بود و محکم بغل گرفته بود
این بود داستان زندگی سام تهرانی و سرمه کرمانی .... ازدواج اجباری که عشق عمیقی را به وجود آورد.... پسر تهرونی دختر کرمونی...
تمام شد...
_ میمونی تا من بتونم و باهم بریم
کلافه گفت : شاید عصبی بشی ولی ...
مشکوک گفتم : ولی چی ؟
_ بابام باهام دعوا کرده گفته حتما باید برم
سرشو انداخت پایین و با شالش بازی کرد
من دراز کشیدم گفتم : بیخود بدون من حق نداری بری ، باباتم هر کار دلش میخواد میتونه بکنه
دستمو گرفت گفت : نذار شر درست بشه
_ نع
_ هر کاری بگی میکنم ولی بذار برم به خدا بعد دو سه روز میام
ساعدمو روی چشمام گذاشتم ، گفتم : وقتی میگم نه ، یعنی نه دیگه هم نشنوم
یاد حرفش افتادم و شیطون گفتم : گفتی هر کاری بگم میکنی ؟
اول بیخیال گفت آره بعد یهو مثله برق گرفته ها گفت : نه نمیکنم
پشتمو بهش کردم و خوابیدم، گفتم : عمرا اگه بذارم
دستشو مشت کرد و آروم روی بازوم کوبید گفت : خیلی نامردی من برم بیرون از اتاق مطمئنم یه سیلی نوش جان میکنم
نگاهش کردم ، گفتم : غلط کرده هر کی بخواد دست روت بلند کنه ، بعدم اگه از کنارم جُم نخوری کسی جرات نمیکنه
چتریاشو زیر شالش داد و گفت : تو به بابام بگو آخر هفته میریم
_ باشه برای نهار بیدارم کن ، راستی یادت باشه سر میز به یقیه قضیه شامو بگیم
_ باشه
_ توام بیا بخواب
_ خوابم نمیاد
دستامو باز کردم گفتم : بیا دیگه
_ خوابم نمیاد زوزه ؟
_ پس برو همون پایین از پدر جانت چک نوش جان کن
لحاف رو روی سرم کشیدم ، دستش دور شکمم حلقه شد
سرمه : قهر نکن دیگه ، میبخشمت به شرط اینکه قهر نکنی
خندیدم و گفتم : تو هنوز تو فکر بخششی ؟ ... باشه چه کنم که دلم مهربونه
لحافو از روی سرم کنار زد گفت : واقعا ... با یه نر و ماده ای که خوابوندی
شالشو روی صورتش کشیدم ، گفتم : قرار بود به روم نیاری
شالشو در آورد گفت : ببخشید ، حالا بخواب تا نهار بیدارت کنم ، یه فیلم نداری من ببینم ؟
_ فیلمام +18 به درد تو نمیخوره
_ برو بابا ، یه فیلم زیر 18 بده
_ ندارم
_ بده حوصلم سر رفته
_ لپ تاپمو بیار
از روی میز برش داشت و بهم داد منم فیلم استپ آپ ۳ رو براش گذاشتم
من : صداشم همین قدر باشه ، زیادش نکنیا
_ باشه ممنون
چون خسته بودم مثله همیشه زود خواب رفتم
**************
با نوازش های دستی روی صورتم بیدار شدم
سرمه : بلند شو میزو چیدم
دستش روی ابروم میکشید
من : بقیه اومدن ؟
_ هنوز نه گفتم اول تو رو بیدار کنم
خمیازه ای کشیدم گفتم : باشه ممنون
دستشو برداشت و بلند شد ، چادرشو مرتب کرد ، گفت : زود بیا ، راستی من به بابا گفتم که آخر هفته میریم برعکس انتظارم خوشحال شد
_ باشه
بلند شدم و رفتم تا دست و رویی بشورم
سرمه : من رفتم توام زود بیا
_ اهم
رفتم پایین و به سالن غذا خوری ، سلام کردم و همه جوابمو دادن ، نشستم کنار سرمه و بشقابمو پر برنج و خورش کرد
من : مرسی بسه
بشقابمو بهم داد و مشغول شد ........... بعد نهار قضیه شامو گفتم و مامان اینارو هم دعوت کردم
وارد رستوران سنتی شدیم ، همه روی یک تخت نشستیم و زوج ها کنار هم بودن ، شامو دیزی سفارش دادیم ........... بعد شام همه ازم تشکر کردن ، تا وقتی که بابا اون حرف رو نزد شبی خوبی برام بود
بابا : سام باید تقریبا یک ماهی برای کارای طلبکارام بریم تهران
_ ولی فکر نکنم بهم مرخصی بدن
آقاجون : من باهاش صحبت کردم و مشکلتو گفتم اونم پذیرفت
به سرمه نگاه کردم و بعد به بابا ، گفتم : مامان و سرمه هم که میان
بابا : نه ما دوتا ام میریم خونه عمو مجیدم ، عمو هم که به هردوشون نامحرمه و ما هم صبح زود میریم آخر شب برمیگردیم ، اوناام تو خونه معذبن
_ میریم هتل
_ تو این موقعیت باید برم یک عالمه پول هتل بدیم ، یک ماه که بیشتر نیست پسرم
سرمه سرشو انداخته بود پایین و با دکمه های پالتوش بازی میکرد
من : بابا نمیشه من نیام ؟
_ نه دست تنهام
پوفی کردم ، گفتم : کی میریم کی برمیگردیم ؟
_ برای فرداشب بلیط گرفتم
_ فرداشب بعد الان به من میگید ؟
_ امروز گرفتم
_ کی بر میگردیم ؟
_ چند روزی قبل عید ایشالا
_ آخه یکماه بمونیم برای چی ؟
_ برای کارای دادگاه
اخمام تو هم رفت
آقاجون : حالا خدا بزرگه شاید زود تر برگشتین ، بریم خونه دیر وقته
من که حسابی پکر شده بودم ...... سوار ماشنا شدیم ، من راننده و آقاجون کنارم ، سرمه هم پشت سرم و مامانجون هم پشت آقاجون ، از آینه بهش نگاه میکردم ، اونم توی فکر بود .............ماشینو پارک کردیم و رفتیم تو ........در اتاقمو محکم بستم و باهمون لباسا خودمو روی تخت پرت کردم و به نبود یک ماهم فکر میکردم و دوری از سرمه وابستش شده بودم شایدم حس درونم حالمو دگرگون کرده بود...... در اتاق باز شد ، سرمه اومد تو و لباس خواب به تن داشت
سرمه : لباستو چرا عوض نکردی ؟
_ حوصله ندارم
_ بلند شو عوض کن بعد بخواب
از توی کمد لباس راحتی برداشت و کنارم گذاشت ، چادر و شالشو برداشت و کنارم نشست
سرمه : چرا ناراحتی ؟
_ نباید باشم ؟ ..... یک ماهه ، یک هفته و ده روز که نیست
_ نگران چی هستی ؟ چه فرقی میکنه اینجا یا اونجا ؟
_ فرق نداره وقتی که خانومم نیسته ؟
_ تو که همش ازم دوری میکردی
_ مال گذشته بود ... دلم ...
ادامه ندادم و سرمو به دستام تکیه دادم : سرمه نمیتونم
_ چرت نگو تو از خدا ته ازم دور باشی
عصبی گفتم : خیلی کج بینی ، خیلی
دستشو روی شونم گذاشت ، گفت : ببخشید ... بخواب فکرای الکیم نکن
_ من چی میگم تو چی میگی ... برو بخواب
دستشو دورشونم حلقه کرد و سرشو روی شونم گذاشت ، گفت : فکر میکنی من از سنگم ؟ .... نیستم ... منم...
اونم ادامه نداد ، گفتم : چطور یک ماه تحمل کنم ؟
سرمو بلند کردمو بغلش کردم
سرمه : همونطور که من تحمل میکنم
باز از خود بی خود شدم و موهاشو باز کردم ، سرمو تو موهاش فرو کردم
سرمه : سعی کن زود برگردی ... کاراتو تند تند بکن
_ توام اگه خواستی بیا ، فوقش منو تو میریم هتل
دستشو تو موهام فرو کرد گفت : بابات واضح گفت که دلش نمیخواد ما بیایم وگرنه عمو بهونه بود
گردنشو بوسیدم ، گفتم : اه بابامم گیر داده
سرمو بلند کرد و پیشونیمو بوسید ، گفت : بیا فکرشو نکنیم حداقل این چند ساعتو خوش باشیم
لبخندی بهش زدم ، گفتم : بیا این چند ساعتو بیدار بمونیم
دوتامون حرف از دلتنگی میزدیم ولی هیچ کدوممون حاضر به اعتراف نبودیم ، نمیدونم چی باعث میشد که منم زبون به دهن بگیرم
سرمه : باشه ولی چیکار کنیم ؟
یه ابرومو بالا دادم و چشمکی زدم ... گفت : اصلا من خوابم میاد
خندیدم گفتم : ذهنت منحرفه ها، حرف بزنیم
_ زبونمون که مو در میاره
_ تو بگو چیکار کنیم
_ عکس نداری از بچگیات و مجردیت ، تهران چه شکلیه ؟
_ بذار لباسمو عوض کنم میام بهت نشون میدم
لباسامو که عوض کردم لپ تاپمو برداشتم ، نشستم روی تخت و به تاجش تکیه دادم ، سرمه هم خودشو تو بغلم جا داد و سرشو روی سینم گذاشت و پیشونیشو به گردنم تکیه داد ، دستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگمم لپتاپو روی پام گذاشتم و فایل عکسامو با دوستام باز کردم
سرمه : این کیه ؟
_ صمیمی ترین دوستم ، رضا ، یه دوستی تقریبا بیست ساله داریم ، تازه نامزد کرده
_ اسم نامزدش چیه ؟
_ نیلوفر ، ما رو برای نامزدیش دعوت کرد ولی فکر نمیکردم برم ، شاید رفتم تهران شد و رفتم
_ این یکی کیه ؟
_ شهاب اینم دوستمه ولی زیاد مثله رضا باهاش جور نیستم
بعد از دوستام ، فایل عکسای خانوادگیمون رو باز کردم ، اولین عکسی که زدم عکس من بود با کتی دختر عمم ، از پشت دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود خیلی دلم میخواست عکس العمل سرمه رو ببینم
سرمه سرشو بلند کرد گفت : این دختره کیه ؟... دین و ایمون نداره که تو رو بغل کرده ؟ ... محرم نا محرم سرش نمیشه ؟
از حسادتش خوشم اومد و با لبخند دوباره سرشو روی سینم گذاشتم ، گفتم : دختر عممه شوهر عمم زیاد به حجاب اعتقادی نداره اینم اینطوری شده
باز سرشو بلند کرد گفت : چند سالشه ؟
دلم نیومد اذیتش کنم راستشو گفتم : ۲۹ سالشه ، یه دختر چهار ساله هم داره
_ واقعا ؟ به قیافش نمیخوره
_ نه الکی
باز سرشو روی سینم گذاشت ، گفت : قیافه جذابی داره
خندمو به زور خودم ،گفتم : نه به جذابی خانومم
خنده سرخوش و ریزی کرد ......... بعد از تموم شدن عکسا توی سکوت هم دیگرو بغل کرده بودیم
سرمه : سامی ؟
_ جونم ؟
_ ریشتو کوتاه نکردیا
شیطون گفتم : تو که بوسم نمیکنی برای چی الکی بزنمشون ، هیلی بهم میاد
_ دیگه لوس نشو ، برو بزنشون
ریشتراشم شارژی بود از توی کشو درش آوردم و خواستم روشن کنم که سرمه گفت : اینجا رو مویی میکنی برو دستشویی
با بی حالی بلند شدم و رفتم تو توالت ..........ریشمو کامل زدم و نرمکنند رو هم مالیدم و اومدم بیرون ، روی تخت دراز کشیده بود
من : خوبه سرمه خانومم ؟
_ اره ، خوب شد
به طرفش رفتم و روش خم شدم و چونشو گاز گرفتم یه یه صدا یواشی از گلوش خارج شد ... ولش کردم
سرمه : اگه ردش بمونه من میدونم و تو ها.
من : نترس نگاه گردنتم نشد
به زور خودمو روی تخت جا کردم ... سرمه گفت : تشک پهن کن ، تا صبح که کمرمون میشکنه
بلند شدم و گفتم : چقدر غر میزنی امشب ، ریشتو بزن ، تشک پهن کن
تشکو بیرون آوردم و پهن کردم ، گفتم : بفرمایید پایین خانوم
باز توی بغلم جا گرفت و سرشو روی شونم بود
سرمه : سام ؟
_ جانم ؟
_ یه چیزی بگم عصبانی نمیشی ؟
موهاشو نوازش کردم ، گفتم : نه فداتشم ، بگو
_ تو ... تو قبلا ... دوست دختر داشتی ؟
دستمو دور کتفش حلقه کردم ، گفتم : چرا این سوالو میپرسی ؟
_ چمیدونم ، ولی چند وقته ذهنمو درگیر کرده
_ حسادتو اینا ؟
_ شــــــــــــــش حالا ، نمیگی ؟
_ داشتم
_ چند تا ؟
_ چمیدونم دیگه نشمردمشون
نگام کرد گفت : کدومشونو خیلی دوست داشتی ؟
چتریاشو بالا زدم و دستمو روی سرش نگه داشتم تا باز نریزن ، گفتم : هیچ کدوم ، محض سر گرمی با دخترا دوست میشدم ، اولین بار سر کل کل با یکی از دوستام توی سن ۱۸ سالگی بود
_ اسمش چی بود ؟
_ بهار .. خیلی بچه بود ۱۳ سالش
با چشمای بیرون زده گفت : خدای من ، راست میگی ؟
_ دروغم چیه ؟
چشماشو الکی مثل گیج رفتن چرخوند و سرشو محکم روی سینم زد
من : خب دیگه چی ؟
_ آخریش کی بود ؟
_ یه ماه قبل کرمان اومدن ولش کردم
_ اسمش چی بود ؟
با حرص گفتم : ریما ... تو چرا اینارو میپرسی ؟!!
_ خب دوست دارم بدونم ... ناراحت شدی ؟
اخم کوچکی کردم : خوشم نمیاد برای زنم از دوست دخترام بگم
نگام کرد ، اخممو که دید خودشو بالا کشید گونمو بوسید ، گفت : ببخشید ، کنجکاو بودم ، این دم آخری عصبی نشو دیگه
سرشو نوازش کردم ، گفتم : مگه قراره برم بمیرم ؟
خیره شدیم بهم و بعد از چند ثانیه تو چشماش اشک جمع شد ، با بغض گفت : جون من ازین حرفا نزن
چشماشو بست که دوتا قطره اشک از گوشه چشمش ریخت ، اشکاشو پاک کردم و چشماشو بوسیدم
من : ببخشید عزیزم ، برای من نریز این اشکا رو
خودشو توی بغلم فشرد ، گفت : توام نگو
گردشو از روی موهاش ماساژ کوتاهی دادم ، گفتم : به روی چشم
ازین که داشتم بیشتر حس میکردم دوسم داره داشتم از خوشی میمردم
من : نمیخوای بخوابی ؟ ... ساعت ۳:۳۰ ها
_ خوابت میاد ؟
_ نه ، خواب به چشمام نمیاد
_ منم
موهاشو دور انگشتم میپیچوندم ، گفتم : پس چیکار کنیم ؟
_ نمیدونم ، چراغو خاموش کن یا خواب میریم یا نه دیگه
دمپاییمو که کنار تشک بود برداشتم و زدم طرف کلید برق که خورد کنارش ، بعدیو زدم که خاموش شد
سرمه : تنبل شدی
لبخندی زدم ، گفتم : دیگه گریه برای چی میکنی ؟
دوتا دستامو محکم تر دورش پیچیدم ، سرشو بلند کرد و روبه رو صورتم گرفت ، چند قطره روی صورتم ریخت که فهمیدم اشک های روونشن
من : گریه برای چی گلم ؟
با صدای گرفته گفت : سام یک ماهه ، کم نیست
دیگه نتونستم طاقت بیارم ، سرمو بالا کشیدم ، لبامو روی لباش گذاشتم ... اشکاش روی صورتم میریخت و بعدم خودش با شستش پاکشون میکرد ... نمیدونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم ،نفس عمیقی کشید ، گونه خیسشو روی گونم گذاشت
من : عزیزم گریه نکن ، سعی میکنم زود بیام
سرشو روی بازوم گذاشت و دراز کشید و منو به خودش فشرد ، گفت : زود بیا
خم شدم و لاله گوششو بوسیدم و بعدم گوششو بین دوتا انگشتم گرفتم
من : هر روز بهت زنگ میزنم ، توام حتما زنگ بزنیا
بینیشو بالا کشید گفت : باشه
فکر ارسطو افتاد تو سرم ، گفتم : سرمه ؟
_ جونم ؟
_ تو این مدتی که نیستم خونه ارغوان نرو ، شاید اون لندهور اونجا باشه
_ باشه ... میتونم بگم تنها بیاد پیشم ؟
لبخندی زدم ، گفتم : آره حتما تنهام نیستی ... میری بیرون مراقب خودت باش
_ باشه
یاد مادر بزرگش افتادم ، گفتم : با بابات فردا برو
_ نه نمیخوام ، اونا صبح زود میرن ، نمیخوام برم
_ عزیزم منم که میرم تهران ، برو
_ خب تو شب میری ، میخوام ، میخوام کنارت باشم
دلم لرزید و باز خم شدم و بوسیدمش ... بازم نفهمیدم چقدر گذشت ، سرمه خودشو جدا کرد
سرمه : سام ؟
_ جونم ؟
با صدای شرمگینی گفت : دیگه نکن ، میترسم که ...
منظورشو فهمیدم ، کبود شدن و این جور چیزا لبش ، با اینکه تحملش سخت بود ولی قبول کردم ... لپ گلی شدنشو توی تاریکیم حس کردم ، گفتم : ببخشید دیگه تکرار نمیکنم ، ولی گازت گرفتمم سیاه نشد ، محض احتیاط دیگه انجام نمیدم تا خانومم فردا خجالت نکشه
_ مرسی ..... بیخشید
گونشو بوسیدم گفتم : اشکالی نداره عزیزم
سرمه : بخواب فردا خسته نباشی
_ تو پیشمی خستگیم در میره ، اصلا خسته نمیشم
این دفعه سرمه سرشو بلند کرد و باز هم تکرار شد ..... دستمو پشت سرش گذاشته بودم و اونم شونمو فشار میداد ...... از هم جدا شدیم
صداش میلرزید ، گفت: من میرم .... آب بخورم تو... هم میخوای ؟
_ ممنون میشم
از بغلم بیرون اومد و رفت بیرون ........ چراغ روشن شد و سرمه با دوتا لیوان آب اومد ، بایدم میترسید ، شانس من لباش و دور لباش یکم قرمز شده بودن ، خندیدم
سرمه : چیه ؟ چرا میخندی ؟
لیوان آبو ازش گرفتم ، گفتم : بگم میخوای قهر کنی
_ نه بگو
_ نوچ
_ چرا التماس کنم ؟ آینه که هست
آبمو تا ته سر کشیدم ، رفت جلو آینه اول موهاش رو مرتب کرد بعدم به خودش نگاهی انداخت که یهو رنگش پرید
سرمه : وای سام ، گفتم که
خندیدم گفتم : من که گفتم دیگه نمیکنم تو خودت ...
نشست روی صندلی و آرنجشو روی پاهاش گذاشت و صورتشو بین دستاش گرفت
سرمه : حالا صبح چطوری بیام پایین ؟
_ شاید رفت تا صبح
_ خداکنه ، ولی اگه نرفت ؟
_ رژ بزن
سرشو بلند کرد گفت : من تا حالا کی تو خونه رژ زدم که بار دومم باشه ؟
بلند شدم دستشو کشیدم و چراغو خاموش کردم و خوابوندمش
من : خب نمیخواد گریه کنی تا صبح میره ، بعدم خلاف شرع نکردی که
خودمم خوابیدم توی بغل گرفتمش
سرمه یک ساعتی گذشت که خواب رفت ولی من خوابم نمیبرد و تمام مدت داشتم نگاهش میکردم و هر از گاهی هم میبوسیدمش
ساعت نه بود که در اتاق زده شد ، آروم گفتم : بله ؟
صدای فروغ اومد : آقا صبحانه حاضره ، سرمه هم بگید بیاد
من : سرمه خوابه منم الان نمیخوام
_ آقا ببخشید ولی بیدارش کنین زشته
_ تا صبح نخوابیده
نمیدونم چی برداشت کرد ولی رفت ، از صدای قدماش فهمیدم
سر سرمه روی سینم جا به جا شد و کم کم چشماشو باز کرد
من : سلام گلم ، صبح به خیر
سرشو بلند کرد ، خدارو شکر قرمزیش کمرنگ شده بود
سرمه : سلام صبح توام به خیر ، خوابیدی ؟
_ نه ، تو رو نگاه کردم تا تهرون حسرت نخورم چرا بیشتر نگاهت نکردم
لبخندی زد و چونمو بوسید و نشست ، سرمه : رد دور لبام کمرنگ تر شده ؟
_ آره خودت برو نگاه کن
بلند شد و رفت نگاه کرد ، گفت : بهتر شده ، میتونم از شونت استفاده کنم ؟
_ آره فقط کچلی نداری ؟
سرشو تکون داد که باعث شد موهاش موج مکزیکی برن ، گفت : بنظرت با این موها من کچلی دارم ؟ خودت نداری ؟
خندیدم گفتم : نه خیالت تخت شوهرت موهاش نمیریزه
شونمو برداشت و موهاشو دو قسمت کردو برد جلو و شروع به شونه کردن کرد ، منم بلند شدمو جامونو جمع کردم.
با هم رفتیم پایین و سرمه رفت تا لباس عوض کنه و منم رفتم سر میز نشستم..... بعد از صبحانه به اتاقم برگشتم تا برای این یک ماه لباس جمع کنم .... چمدونمو تا نصفه لباس کردم و در زده شد
من : سرمه بیا تو
اومد تو ، گفتم : دیگه قرار نیست که میای اتاقمون در بزنی
سرمه : باشه ... کمک نمیخوای ؟
_ بیا کمکم لباسامو تا کن
چادر و شالشو برداشت و از توی کمد لباسایی که میخواستم رو خارج کردم و اونم تا کرد
سرمه با صدای خیلی آرومی گفت : سامی ؟
نگاهش کردم ، گفتم : جونم ؟
_ میگم که ... رفتی تهرون ... سرو گوشت نجنبه
به قیافه سر به زیرش نگاه کردم و زدم زیر خنده
من : خانوم به این خوشگلی دارم سر و گوشم بیخود میکنه اگه بجنبه
لبخندی زد و باز مشغول تا کردن شد
لباسامو جا دادیم و بلند شدیم چمدونمو بیرون اتاق گذاشتم ، یادم اومد یه عکس از خودمون بگیرم همرام باشه برای مواقع دلتنگی ، برگشتم تو اتاق
من : سرمه بیا یه عکس بگیریم
چشماش زد بیرون ، گفتم : خب دلم تنگ میشه
لبخندی زد ، موبایلمو برداشتم و نشستم روی تخت سرمه رو هم روی پام نشوندم ، دستمو دور شونش حلقه کردم و سرمه هم سرشو به سرم تکیه داد ... عکس رو که گرفتم لاله گوش سرمه رو طولانی بوسیدم ، عقب کشیدم
سرمه لبخندی زد ، گفت : ببینم عکسو ، بد نشده باشه یهو سرو گوشت بجنبه
خندیدم و عکس عالیمونو بهش نشون دادم ، گفتم : خوبه عزیزم ؟
سرشو تکون داد ، گفت : آره ، نمیجنبه
در زده شد ، فروغ گفت : آقا نهار حاضره
من : الان میایم
سرمه شال و چادرشو پوشید و باهم رفتیم پایین و سر میز نشستیم ....... بعد از نهار چون هم سنگین شده بودم هم دیشب خواب نرفته بودم داشتم بیهوش میشدم رفتم بالا، سرمه هم رفت کمک .... روی تخت دراز کشیدم و بِشمُر سه خواب رفتم
با صدا کردن اسمم بیدار شدم ، دست چپم خواب رفته بود ، چشمامو به زور باز کردم و دستمو نگاه کردم سر سرمه روش بود ، داشت منو نگاه میکرد
سرمه : بلند شو دیگه کم کم باید برین
یکم دستمو حرکت دادم ، گفتم : باشه
سرشو بلند کرد و من کنار سرم روی بالش گذاشتم
من : ساعت چنده ؟
_ ۶ ، مامانم اومد گفت بابات گفتن بیدارت کنم چون ۸:۳۰ پروازه
_ باشه
موهاشو بوسیدم گفتم : بلند شو بریم
بلند شد نشست و منم نشستم و بدن خشک شدمو کششی دادم و دستمم بهتر شد بود ، بعد از دست رو شستن رفتم سراغ کمد سرمه هم هنوز نشسته بود
سرمه : برات لباس گذاشتم ، اتوشون کردم ، اگه دوست داشتی بپوش
برگشتم گفتم : چی بهتر از این ، کو ؟
_ به آویز پشت در
لباسا رو که یک کت و شلوار آبی کمرنگ کتون بود با پیراهن سفیدم پوشیدم و جورابام رو هم پام کردم ، پالتو مشکیم هم پوشیدم و شال و کلاهی هم که سرمه برام بافته بود رو از توی کمد برداشتم و پوشیدم
من : مامان بابات اینا رفتن بافت ؟
_ نه به خاطر من امشب میرن ، بعد از فرودگاه میریم
_ مگه میاین ؟
_ پس چی مثلا دامادشونی
خنده سرخوشی کردم و گونشو محکم بوسیدم گفتم : پس بدو حاضر شو
_ من لباسامو آوردم همین جا
مانتوشو از روی برداشت و پوشید و شالشم درست کرد ، گفت : بریم
من با خنده گفتم : چی چیو بریم ؟
_ پس چی ؟!!!
_ ماچ آخریو بده بعد
خندید و چون قدش به صورتم نمیرسید گردنمو طولانی بوسید که حال منو خراب تر کرد و منم خم شدم و چشمامو بستم و ... دستشو دورگردنم حلقه کرد یه دستشم روی سینم بود و پیراهنمو توی مشتش گرفته بود ، منم دستام دور کمرش بود که کشیدمش بالا تر ....... چند دیقه ای گذشته بود که یهو در باز شد و صدای نصفه مامان باعث شد از هم جدا شدیم و روی زمین گذاشتمش
مامان : سام چرا ...
با دیدن ما سکوت کرد و سرش پایین بود ، ادامه داد : بیخشید فکر کردم سرمه داره لباساشو میپوشه
من دستی به دور لبام کشیدم ، گفتم : اشکال نداره .. کاری داشتین ؟
سرمه هم که طبق معمول لبو شده بود
مامان لبخندی زد گفت : بابات میگه دیر شد زود باش
_ باشه الان میایم
_ بازم ببخشید
رفت و منم باز خم شدم و سرمه رو بوسیدم ،گفتم : بدو خانومم
سرمه با خجالت گفت : سامی ؟
_ جونِ سامی ؟ ... مامان باید خجالت بکشه نه تو قربونت برم ... بدو گلم
لبخنده شرمگینی بهم زد وگفت : بریم خواستیم از در برم بیرون که سرمه از پشت بغلم کرد و منم بعد از چند ثانیه مکث برگشتم و بغلش کردم ، از صدای بالا کشیدن بینیش فهمیدم داره گریه میکنه ، سرشو توی دستام گرفتم و بالا آوردم ، اشکاشو پاک کردم
من : خانومِ من چرا گریه میکنی ؟
نگام کرد ، گفت : دلم تنگ میشه
توی بغلم فشردمش ، گفتم : منم ، ولی دیگه اجباره با گریه ام درست نمیشه ، میشه ؟ ... گریه نکن عزیزم ... سرمه ؟
هنوز داشت گریه میکرد ، گفتم : اگه همینجور ادامه بدی احساس میکنم به حرفام اهمیت ندادی ، سرمه ؟
چند تا نفس عمیق کشید و دستاش شل شد و ازم فاصله گرفت و دستای من افتادن ، اشکاشو پاک کردم و گوشه لبشو بوسیدم
من : بریم گلم ، با این چشمای قرمزت
لبخند تلخی زد و دستمو محکم توی دستش گرفت ، چمدونمو احمد برده بود برای همین دیگه دستشو ول نکردم و تا پایین رفتیم ، همه توی حال جمع بودن .... با آقاجون مامانجون روبوسی کردم ، فروغ هم نمیومد و سروش هم با چند تا بوس ازم جدا شد ، چون جا بیشتر باشه با ماشین آقاجون رفتیم ...مامانم میومد فرودگاه قرار بر این شد که احمد بیاد خونه بعد برن بافت...... احمد راننده بود ، بابا جلو نشست و منم عقب وسط مامان و سرمه بودم ... دست چپ سرمه تو دستم بود و به عادت این چند ماه ازدواجمون با حلقش بازی میکردم ، سرمه خجالت میکشید و میخواست دستشو بکشه که من اجازه ندادم ، مامانم که متوجه شد صورتشو برگردوند و به بیرون خیره شد که مطمئنم بعد از رفتن ما به خاطر گردنش یک هفته ای جا خواب بود
من دم گوش سرمه گفتم : سفارشی نداری عزیزم ؟... چیزی نمیخوای ؟
نگام کرد گفت : نه فقط زود بیا
نمیدونم چه حسی بود نمیذاشت دوتامون اعتراف کنیم که چقدر بهم علاقه مندیم شاید این سفر طولانی پشیمونمون کنه که نگفتیم
من : چه خانوم خوبی من از سر تو ده تا بگیرم خوبه
دستشو از دستم کشید و آرنجشو توی محکم توی شکمم زد و گفت : بیخود ... منم الان تعارف کردم هیچ زنی نیست که هیچی نخواد
خندیدم و گفتم : پس من بیخود بکنم ازین فکرا بکنم
حق به جانب گفت : بله بیخود میکنی
همه این حرفا طوری بود که فقط خودمون بشنویم
خنده کوتاهی کردم و دستمو انداختم دور شونش که شالش کشیده شد و افتاد ، همون موقع پشت چراغ قرمز وایستادیم که پسری تو ماشین کناری بود داشت نگاهش میکرد ، سریع شالشو دوتایی کشیدیم که افتاد روی صورتش
سرمه : همش تقصی توئه که یارو دید
من با حرص گفتم : کثافتِ هیز
دستمو از دورش برداشتم و صاف نشستم ، سرمه که عصبانیتمو دید دستمو توی دستش گرفت و بوسید ، گفت :
_ عصبانی نباش ، یه نظر حلاله ، من و توام که از عمد شالمو نکندیم ... سامی ؟... تقصیر من چیه که نگام نمیکنی ؟
نگاهش کردم و گفتم : من طاقت دارم ؟ .. میدونی که چقدر روی تو غیرت دارم ... اینقدری روی تو دارم روی مامانم نداشتم
_ حالا بیخیال نمیخواد الکی حرص بخوریم
لبخندی بهش زدم دستشو زیر دستم روی پام قرار دادم ...... تا فرودگاه همه سکوت بودن فقط بابا یکی دوتا سوال از احمد کرد ....... چمدونمو برداشتم و احمد هم چمدون بابا رو حمل میکرد ، مامان کنار بابا رفت و دستشو توی دستش گرفت و باهم حرف میزدن منم که دیدم اونا خودشون ریلکسن دست سرمه رو گرفتم ، چون دستاش یخ بود توی جیب پالتوم گذاشتم و کنار هم قدم بر میداشتیم و احمد هم اول از همه وارد سالن شد ........... چمدونمو برداشتم و منتظر شدم تا سرمه از بازرسیا اومد بیرون ، نشستیم روی صندلی و مامان بابا هم با فاصله از ما ، احمدم رفت دنبال کارت پرواز
من : خب خانومی خوبی بدی دیدی حلال کن
اخمی بهم کرد ، گفت : اینطوری نگو تو رو قرآن
لبخندی زدم و بابا همون موقع صدام زد
من : بله ؟
_ خدافظیاتو با خانومت بکن بریم ، دیر شد
خودش بلند شد و مامانم بلند شد و با هم روبوسی کردن منم میدونستم اگه این کارو بکنم سرمه میخواد کلمو بکنه ولی گفتم طوری نیست لااقل من آرزو به دل نمیرم ... سریع بوسیدمش که سرخ شد
من : ضایع نکن دیگه خانومم ... مراقب خودت باش ... سنگینی بلند نکن برات خوب نیست
اول تعجب کرد با صدای بابا قضیه رو گرفت و لبشو گاز گرفت ، بابا : سام بالاخره من نوه دار شدم ؟
من : نه پدر من ، اینا رو میگم برای دلخوشیم ... مراقب خودش که نیست ، میگم شاید بیشتر مراقب خودش باشه
با صدای خنده مامان بابا سرمه سرخ تر شد ، سرمه گفت : برو سام ، آبرو برام نذاشتی
من : خدافظ خانومی
_ مواظب خودت باش... خدا به همراهت
با مامانم رو بوسی کردم و بابا هم سر سرمه رو بوسید ، با اکراه احمد رو هم بوسیدم و رفتیم..... چون خسته بودم کل پروازو خواب بودم.
یک ماه هم به سختی گذشت توی این مدت هرروز با سرمه حرف میزدم و گاهی دو سه بار هم میشد ، همش چرت و پرت میگفتیم تا مکالمه ادامه پیدا کنه و بیشتر صدای هم دیگه رو بشنویم ..... به نامزدی رضا هم رفتم که همون شب بینشون صیغه ۶ ماهه خونده شد چون عروسیشون برای شهریور افتاده بود .... تمام کارای بابا رو انجام دادیم خونه فک و فامیلاام زیاد دعوت شدیم که بعضی اوقات چون خسته بودیم رد میکردیم ، من که بیشتر شبا خونه فرزانه جون میخوابیدم از بس که عمو مجید غر میزنه ، باید ساعت ۱۰ خواب باشیم ۶ صبح هم بیدار ، خفمون کرد به خدا .... این هفته آخری هم بیشتر با رضا بودم ، همه جا رفتیم چند باریم نیلوفر همراهمون اومد که من جای سرمه رو خیلی خالی میدیدم ... رضا گفت که توی این تعطیلات چند روزیم میان با نیلوفر کرمان ...... منم هر وقت که بیرون میرفتم و وقتم آزاد بود اول سری به پاساژا میزدم ، همه چیز برای سرمه خریده بودم ... البته برای بقیه هم خریده بودم ولی سرمه بیشتر ، یه دستبند طلا هم برای عیدیش ....توی این مدت چند کیلو کم شدم از بس که پدر گرامم منو میکشوند اینور اونور ، هرچی کرمون مثله پیر مردا میخوابیدم ولی تهران جبران شد
با صدای خلبان که میگفت آماده فرود باشیم از فکر در اومدم و کمربندمو بستم ....
وارد سالن شدیم ، بابا گفت : سامی اونجان ، بیا
به جایی که بابا نگاه میکرد نگاه کردم ، مامان و سرمه و احمد بودن ... به نظرم سرمه یکم لاغر تر شده بود.... بهشون نزدیک شدیم که سرمه منو دید و به طرفمون اومد ، سلامی بهمون کرد ، دلم میخواست بغلش کنم ولی نمیشد ، ناامید بهم نگاه کردیم و با نگاهمون سعی داشتیم بهم بگیم چقدر دلتنگیم ...
بابا که ازمون دور شد سرمه دستمو محکم گرفت ، همزمان گفتیم : دلم خیلی برات تنگ شده بود
دوتایی خنده کوتاهی کردیم و سرمه لباشو توی دهنش گرفت و سرشو یکم به چپ کج کرد و یه قطره اشک از چشمش چکید ، اشکشو پاک کردم و بی توجه به بقیه بهم خیره بودیم که با صدای مامان از هم چشم برداشتیم
مامان : پسر دلتنگم چطوره ؟
نگاهش کردم ، لبخندی زد ، گفتم : سلام ببخشید حواسم نبود
بغلم کرد دم گوشم گفت : دیگه عاشقیه و هزار درد سر
خندیدم و گونشو بوسیدم ، ازش جدا شدم ، گفتم : دلم براتون تنگ شده بود
مامان اخم کوچکی کرد گفت : مگه سرمه جایی برای منم گذاشته ؟ ... میخوام ازین به بعد مادرشوهر بازی در بیارم تا که پسرمو ازم نگیره
خندیدم و دستمو دور شونه مامان حلقه کردم ، گفتم : چرا تهدید مادرم ؟ ... عروس به این گلی دلت میاد ؟ ... اصلا من فقط دلتنگ تو شدم ، خوبه ؟
بابا دست مامانو کشید و ازم جداش کرد ، گفت : لازم نکرده همون دلتنگ زنت بودی کافیه ، وای سرمه نمیدونی پدرمو در آورد از بس که هرروز گفت برم ؟ برم ؟ بابا امروز چی ؟ برم ؟
خندیدم و سرمه سرشو با خجالت انداخت پایین گفتم : نکه شماام از رو رفتی و گفتی برو ؟ ... زبونمو تازه اصلاح کردم از بس که مو داشت ولی بابا جان عین خیالشم نبود که منه جوون در فراغ از همسر دارم پرپر میشم
بابا با حالت خنده داری گفت : زن ذلیل
من به بابا اشاره کردم گفتم : بالاخره آدم توی محیطش قرار بگیره روش اثر میذاره
بابا دست مامان رو کشید گفت : زبونه پسررو باید کوتاه کنم
خندیدیم ، احمد گفت : سلام آقا رسیدن به خیر
چون خوشحال بودم لبخندی بهش زدم گفتم : ممنون احمد
احمد : آقا چمدوناتون همین دوتا بودن ؟
_ نه یکی دیگه هم داشتم الان خودم میام پیداش میکنم
دست سرمه رو هم گرفتم و دنبال خودم کشیدم ، چمدونی که خریدام توش بود رو برداشتم و باهم خارج شدیم ... مثله دفعه ی قبل من وسط مامان و سرمه بودم که باز مامان خودشو زده بود به کوچه علی چپ ، منم بی طاقت خم شدم و سریع گوشه لبشو بوسیدم
سرمه : سام نکن
_ دلم میخواد
دستمو دورش انداختم و محکم به خودم فشارش دادم گفتم : خانوم من چرا این همه لاغر شده ؟
_این همه ؟ ... ببخشید ولی من یکم چاقم شدم
شالشو از روی گوشش کنار زدم و لبامو بهشون چسبوندم گفتم : یعنی من نبودم خوش گذشته ؟
سرشو انداخت پایین ، گفت : نه عزیزم ... بعدا میگم
گوششو گاز گرفتم که پامو فشار داد ، پایین گوششو بوسیدم و صاف نشستم
من : دلم خیلی برات تنگ شده بود، خیلی ... دیگه میخواستم فرار کنم تنهایی بیام که بابا گفت بلیط گرفته
سرشو روی شونم گذاشت و مثله همیشه گردنمو بوسید که میخواستم کار دست خودمون بدم
من : نکن دختر خوب یهو دیدی بد شدا ، بذار برسیم بعد
دستشو از زیر کتم حلقه کرد دور کمرم و دست دیگشم روی پام بود
سرمه : سامی ؟
_ جونم ؟
_ فکر کنم مامانت فهمیدن
پیشونیشو بوسیدم گفتم : نفهمیده باشه خیلیه ، سروشم بود از بی طاقتیای من فهمیده بود مامان که هیچی
_ زشته ها
_ نه خیر ، میدونن ما جوونیم تازه یک ماهم از هم دور بودیم
تا رسیدن به خونه توی بغلم بود ، وقتی رسیدیم با احوالپرسی سر سری با بقیه کردم و رفتم بالا تا سرمه هم زود بیاد ، در اتاقو که باز کردم شوکه شدم
سرمه : دوست داری اتاقمونو ؟
برگشتم نگاهش کردم و باز اتاق رو نگاه کردم .... اتاق به رنگ زرشکی رنگ و سفید بود با کاغذ دیواری به همون رنگ ، تخت دو نفره چوبی کنار پنجره با دوتا میز دو طرفش و رو تختی زرشکی با بالش های سفید ، موکت زرشکی ، میز توالت چوبی که روش وسایل من بود و چندتایی هم لوازم آرایش
من : از همه مهم تر تخته که دیگه نباید زمین رو تحمل کنیم ، خوشگل شده
رفتیم توی اتاق و درو بستم سرمه رو بغل کردم و خم شدم که ببوسمش یهو عوق زد و رفت طرف دستشویی منم پشت سرش رفتم ، داشت بالا میاورد
من : چی شدی ؟
دهنشو که شست گفت : هیچی ... چیز خاصی نیست
اومد بیرون روی تخت نشست ، گفتم : از کی اینطوری میشی ؟
_ از چند روز قبل رفتنت ... خوب شدم دوباره که تو اومدی اینطوری شدم
_ یعنی چی ؟ پس چرا بهم نگفتی ؟
_ گفتم قبل رفتنت ذهنت مشغول نشه
_ به خاطر من اینطوری شدی ؟
سرشو تکون داد ، نشستم کنارش و گفتم : چرا مراقب خودت نبودی گلم ؟
_ بودم
بغلش کردم گفتم : پس چته الان ؟
_ هیچی ، باور کن
_ باور کنم سالمی ؟
_ آره ... به خدا چیزیم نیست
نفس عمیقی کشیدم و چمدونی که توش سوغاتیاش بود رو برداشتم و یکی یکی خارج میکردم که سرمه با هر کدوم کلی ذوق میکرد و گاهی هم بوسم میکرد ...... سوغاتیا که تموم شد لباسامو عوض کردم و خوابیدم روی تخت و سرمه هم شال و مانتوشو در آورد و اومد بغلم
من : کی سال تحویله
_ نمیدونی ؟
خسته گفتم : با کارای بابا ، کلا از دنیا عقبم
_ ساعت دو ظهر فردا
_ واقعا ؟
_ واقعا
باز عوق زد رفت طرف دستشویی که باز منو قانع کرد که چیزیش نیست .... یه حدسایی زدم که باز خودمو قانع کردم که اونم نیست.
با صدای تلویزیون که اعلام تحویل سال کرد همه شروع به رو بوسی و تبریک کردن ، من فقط سرمه رو نبوسیدم که برای بعد گذاشتم ... آقاجون به هر نفر یک تراول ۱۰۰ تومنی عیدی داد و بابا هم ۵۰ تومنی
همه برای خواب بعد از ظهر رفتن تا بخوابن منم از خدا خواسته رفتم بالا و سرمه هم اومد ، که من تبریــــــــــــک عید رو بهش گفتم به جبران این ۲۴ سالی که عید کنارم نبود
من : بدو خانومم اگه کادو میخوای
اومد کنارم نشست و موهاشو بست گفت : بده ، زود ، تند ، سریع
جعبه رو باز کردم و دستبند رو خارج کردم ، من : دوست داری ؟
دستاشو بهم کوبید گفت : وای خیلــــــــــی نازه
_ قابل تو رو نداره گلم... بده دستتو برات ببندم
دستشو جلو آورد و بستم براش و مچ دستشو بوسیدم با عشقی که وجودمو پر کرده بود توی چشماش زول زدم و توی کلامم ریختم و گفتم : دوست دارم ... میخوام بقیه سال های عمرمو کنارم باشی... میخوام همه ی سال تحویلای عمرمو با تو بگذرونم .. دیوونتم ... این یک ماه مردم و زنده شدم ، فهمیدم بی تو نمیتونم ... نمیدونم چرا الان گفتم ولی طاقت نگفتنش رو نداشتم
چشماشو بست و دوتا دستامو توی دستش گرفت و بوسید ، گفتم : خانومم ؟ ... تو نمیگی ؟ ... خانومم چه حسی به من داره ؟... عشقم یه طرفس ؟
لبخندی زد و چشماشو باز کرد و توی چشمای مشتاق و عاشقم زول زد گفت : عیدیتو نمیخوای ؟
خندیدم و گفتم : باشه بپیچون ولی باید بگی
سرمه : عیدیت
با خودم میگفتم حتما چیزی نخریده ، برگه ی آزمایشی تا کرده از جیب شلوارش خارج کرد
من : این چیه ؟
_ بخوون میفهمی
ازش گرفتم و خوندم ولی چیزی نفهمیدم یا اینکه خودمو به نفهمی زده بودم
من : خب این آزمایشه توئه ولی من چیزی نفهمیدم
_ ای خدا ... یعنی تو داری ...
_ دارم ؟ ... نکنه یه مرض لاعلاجی دارم ؟
زد تو سرم گفت : اولا که آزمایشه منه دوما این خبرو به عنوان عیدی میدن ؟
_ نکنه مربوط به همون خون دماغته ؟
_نه
_ بگو دیگه جون به لبم کردی
روی پام نشست و دستاشو دورم گردنم حلقه کرد گفت : اگه بگم داری پدر میشی چیکار میکنی ؟
خندیدم و گفتم : میخندم ... نکنه ؟
_ بله جناب عالی پدر شدید میدونم شاید از عیدیت متنفر بشی ولی دیگه ...
شوکه شده بودم اصلا باورش برام سخت بود ... فکرشم نمیکردم توی این سن ، این موقع ...
سرمه ناراحت گفت : ناراحت شدی ؟ ... آخه فکر کردم خوشحال میشی که بفهمی بچت داره رشد میکنه ، که شدیم سه نفر
از شوک خارج شدم و بلند و خوشحال خندیدم و سرمه رو خوابوندمو خودمم روش خیمه زدم گفتم : عاشقتم به علی
سرمه : به خاطر بچس ؟
خندیدم گفتم : آخه نامرد من که یه دیقه پیش گفتم و اعتراف کردم ...
خندید و با حالتی که تا بهحال در خودم ندیده بودم گفتم : فدای خنده هات ... انگار با خندت جون میگیرم ... دوست دارم سرمه... عاشقتم
دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و چونمو بوسید ، گفت : از کی ؟
خوابیدم و توی بغلم جاش دادم ، یاد چند ماه پیش افتادم و با لبخند گفتم : از اولی که اومدیم دیدمت خیلی قیافت خوشگل و جذاب بود
سرمه : بله عصبیم کرده بودی از بس که نگام کردی ،میخواستم نصفت کنم
خندیدم ، ادامه دادم : بعدم که وقتی فکر میکردم باعث تباهی زندگیم شدی
با عشق لباشو کوتاه بوسیدم گفتم : ولی نشدی... اوایل ترحم بود ولی کم کم بهت علاقه پیدا کردم که تو هِی ترحم ترحم میکردی و قبولم نداشتی .... از وقتی اون پسره کثافت ، ارسطو ، اومد اینجا و نگاه های خیرش میخواستم از بالا پرتش کنم پایین ... نمیدونم از کی ولی شد ... عشق وقتی میاد ، اول ریششو توی قلب میکاره که آدم نمیفهمه کِی اومد وقتیم میفهمه ، کل قلب رو پر کرده ، این الان شرایط شوهرتِ ... تو چی ؟ ... دوسم داری ؟
سرشو بلند کردو باز هم ... ، جدا شدیم گفت : منم عاشقتم .... خیلی دوست دارم ... نبودت داشت دیوونم میکرد ... عاشق بابای بچمم
من : منم عاشق مامان این نخودم
یک ساعتی گفتیم و خندیدیم و از عشق گفتیم ..... گفتم : فرداشب میخوام مهمونی بدم
سرمه : چـــــــــــــــــــی ؟
_ خب میخوام اومدن بچمونو جشن بگیرم
_ وای نه فقط مامان بابام میدونن دیگه هیچکی
_ واقعا ؟
_ آره خب من روم نمیشد
گونشو بوسیدم گفتم : قربون اون شرمت بشم .... بابا اگه بفهمه از خوشی ذوق میکنه ..... اه ما که هنوز عروسی نگرفتیم
سرمه : اشکال نداره از اولم قرار نبود جشن بگیریم
_ ولی من میخواستم بهترین عروسیو برات بگیرم
_ اشکال نداره سام همین که الان پیشمی کافیه
_ وای سرمه بهترین عیدی عمرمو دادی
در زده شد من گفتم : بله ؟
فروغ : میز عصرونه رو تو حیاط چیدم
من : ممنون الان میایم
بلند شدم نشستم گفتم : لباسات که گرمن ؟ ... هوا هنوز یکم سوز داره
_ آره ... سامی رفتیم پایین نخوای جار بزنیا ... بعدا به مامانت بگو
دستشو گرفتم از تخت پایین آوردمش گفتم : ای به چشم ... ولی قول نمیدم
اخمی کرد .. شال و چادرشو پوشید و دستشو گرفتم و باهم رفتیم پایین ، پایین پله ها احمد واستاده بود با لحنی که تا به حال ازش ندیده بودم گفت :
_ سرمه بهتری بابا ؟
سرمه : الحمد الله بد نیستم
احمد : راستی آقا مبارکتون باشه
لبخندی زدم گفتم : خیلی ممنون
_ خدا براتون نگهش داره
_ مرسی
دستمو پشت سرمه گذاشتم و به طرف بیرون حرکت کردیم ... دور میز نشستیم ، من وسط مامان و سرمه بودم
دلم طاقت نیاورد و خم شدم طرف مامان آروم گفتم : مامان یه چیزی میگم ولی بلند نگی
_ باشه
_ داری نوه دار میشی ....
مامان اول چشماش گشاد شد بعدش خوشحال خندید و دستاشو بهم کوبید گفت : وای خدایا ... فرهاد داریم نوه دار میشیم
حالا خوبه گفتم اگه نگفته بودم که حتما همسایه ها هم خبر میکرد ... سرمه پاشو روی پام کوبید ... بابا هم که نمیدونست چیکار کنه اومد منو محکم بوسید و بعدم سرمه سرخ شده رو
من : مامان جان خوبه گفتم بلند نگو
مامان جون : چرا ؟ ... خبر به این خوبی اول سال کلی شاد شدیم
من : بعدم من میخواستم یه مهمونی بگیرم ... توی خونه ، اشکال که نداره ؟
آقاجون : نه چه اشکالی نتیجم داره به دنیا میاد
_ من مهمون زیاد دارما
باز پام توسط سرمه لگد شد ولی بیخیال ادامه دادم : دوستامون
بابا : خونه ما هم میتونین
آقاجون : نه حیاط اینجا بزرگتره میشه مهمونی رو تو حیاط برگذار کرد
سروش اومد خواست روی پای سرمه بشینه که سرمه هم بلندش کرد و روی پاش گذاشت منم با حرص نگاهش میکردم
سرمه : چیه ؟
_ نمیبینی سنگینه ؟ ... برات خوب نیست
_ خیله خب ببخشید اصلا تو فقط این بچه رو دوست داری یه ذره ام به من اهمیت نمیدی
_ من چون دوست دارم میگم بلندش نکن تا براتون اتفاق بدی نیفته .... دیگه چطوری باید بگم که ثابت بشه ؟
آقاجون : سامی هنوز نمیدونی در گوشی توی جمع زشته ... خودش هنوز بزرگ نشده بچه دارم شده
من : ببخشید
آقاجون : خواهش میکنم ... یه کادو هم پیش من داری
من : ایول ... میتونم بپرسم چیه ؟
_ پررویی ها ...یه خونه نقلی بالای دفترم خریدم ... به نیت تو که هروقت خواستین برین سر زندگیتون بدم بهتون.
کارامون که تموم شد اومدم توی اتاقمون تا لباس بپوشم ... وارد شدم ... سرمه یه لباس بلند به رنگ صدفی براق پوشیده بود ، آستین بلند و با شال روی سرش یقش رو پوشیده بود ... یه آرایش کمی هم داشت
من : به خانومم چه کرده ... نمیگی من نمیتونم طاقت بیارم یهو آبرمون بره
سرمه : تو که آبرو نذاشتی ... بعدم این همه اغراق نکن آقا پسر
چشمکی بهش زدم و کت و شلوار کرم رنگ و پیراهن قهوه ایمو با یک کراوات قهوه ای باریک پوشیدم موهامم که کوتاه تر از همیشه بودن رو بالا دادم و زیر گردنمو و موچ هامو ادکلن زدم
من : چطور شدم مامان خانوم ؟
لبخندی زد و جلوم وایستاد یقمو صاف کرد گفت : عالی بابا خان .... سامی یهو جار نزنی که ما داریم بچه دار میشیم ، زشته
من دستامو دور کمرش حلقه کردم گرفتم : البته اگه مامان قبل من نگه
_ خدا کنه نگن
بوسیدمش گفت : سامی ؟
_ جونم ؟
_ به نظرت من تغییری نکردم ؟
ابرو های نازک شدش قیافشو خوشگل تر کرده بود ، به خاطر اینکه اذیتش کنم گفتم : نه چی ؟ ... نکنه موهاتو کوتاه کردی ؟
مشتشو توی شکمم کوبید گفت : واقعا که منو بگو امروز سه ساعت رفتم آرایشگاه دوست مامانت درد کشیدم تازه میگه موهات رو کوتاه کردی
خندیدم و به ابروهاش دست کشیدم گفتم : فکر کردی من نمیفهمم ؟ ... مگه میشه خانومم خوشگل تر بشه و من نفهمم ؟... ابروهات خیلی خوشگل شدن
لبخندی زد و گفت : ممنون عزیزم
دستامو از دور کمرش باز کرد گفت : بریم سامی که الان مهمونا میان
گونشو بوسیدم دستشو گرفتم گفتم : بریم گلم
با هم رفتیم پایین و چند نفری اومده بودن باهاشون احوالپرسی کردیم و رفتیم تو حیاط سهند اینا روی صندلی نشسته بودن ماهم کنارشون نشستیم
داشتم با سهند حرف میزدم که مهتاب با جیغ اسم سهند رو گفت
سهند : چیه ؟
سرمه سریع جلو دهنشو گرفت که موضوع رو فهمیدم
من : هیچی سهند جان شما ادامه بده
مهتاب سعی داشت دست سرمه رو برداره
سرمه : مهتاب به خدا اگه بخوای جار بزنی نه من نه تو
دستشو برداشت که مهتاب نفس عمیقی کشید گفت : خب هیجان زده شدم
سهند : به منم بگید نامردا سه تاتون میدونین
من : بعد میگم
سهند : بگو دیگه ناز نکن ... مهتاب جونم ؟
خندیدیدم و مهتاب گفت : این کلکا قدیمی شده ... آقا سامی بهت میگه
سهند آرنجشو تو پهلوم زد گفت : بگو جون مادرت.... بر علیه من توطعه کردین ؟
من : ها میخوایم بکشیمت
سهند : بگو ... مهتاب میدونه من چقدر بی طاقتم
من : هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده ... سرمه بگم ؟
سرمه سرشو انداخت پایین گفتم : هیچی بابا دارم بابا میشم
سهند اول هنگ کرد بعد زد تو سرم گفت : خاک بر سرت قبل عروسی وا دادی ؟
سرمه دیگه فکر کنم آتیش گرفت سریع بلند شد رفت
من : گمشو بی حیا
سهند : واقعا که ... حالا مبارک باشه خدا براتون نگهش داره
_ ممنون ... من برم ببینم خانومم کجا رفت ، ببخشید تنهاتون میذارم
سهند : راحت باش
رفتم تو که دیدم سرمه کنار مامان روی مبل نشسته
مامان : بیا پسرم ، پیش زن و بچت بشین من برم به آشپزخونه سر بزنم
مامان رفت و منم نشستم جاش
من : سرمه خانومم این که یه زن حامله بشه چیز بدی نیست که توی هی خجالت میکشی ، اینقدرم خودتو اذیت نکن بالاخره من نگم چند ماه دیگه از حالاتت همه میفهمن ... باشه عزیزم ؟ ... دیگه نبینم خودتو اذیت کنی
سرشو تکون داد گفت : سعیمو میکنم
_ عزیزمی
ریز خندید و باهم پیش سهند و اینا برگشتیم که ارغوان و یوسف هم به جمعمون اضافه شدن
شب خوبی بود منم که ادعا بزرگ شدنم میشد و توی پوست خودم نمیگنجیدم ، توی دلم عروسی بود با اومدن بچمون...
بلند گفتم : سوگــــــــند ، بدو بابا مامانت زود تر میرسه گند میزنی تو همه چی
همینطور که کولشو روی دوشش جا به جا میکرد گفت : توام کشتی منو با این مامان خانوم
گوششو گرفتم گفتم : درست صحبت کن دختر
_ آخ بابا گوشم ، به مامان میگم گوشمو کندی
_ بگو .... زود باش بوتات رو بپوش ، کلات کو ؟
سوگند : بابا قربون دستت تو اتاقه تا من بوتامو میپوشم جلدی برو برگرد
آروم توی گردنش زدم گفتم : پررو ، بعدم سوگند یه بار دیگه ازین کلمات زشت مثله جلدی بگی من میدونمو تو ها
_ چشم ببخشید سروش گفت منم یاد گرفتم
_ از دست سروش
رفتم تو اتاق و کلاه و شالشو از روی تختش برداشتم و نگاهم به عکس سه نفرمون افتاد ، هر دوتامون پخته تر شدیم و منم جدیدا چند تا تار مو سفید تو شقیقم یافتم.... سوگند بچه اولمون که سفیدیش به سرمه رفته بود ولی موهای مشکیش و کلا ترکیب صورتش من بودم به تفاوت اینکه سوگند ظریف تر و دخترونس ، دختر ۶ ساله ای که الان ما داریم
با صدای سوگند دست از نگاه کردن برداشتم ، سوگند : بابا رفتی خودتم موندگار شدی ؟ ... میگم اتاق من جاذبه داره میگید نه
اومدم بیرون و خندیدم و شال و کلاهشو بهش دادم که پوشید گفتم : وروجک امروز زیادی شاد میزنی
دستمو گرفت گفت : جشن تولد مامانمه ها
_ بدو زود بریم که باید کیک رو بیاریم
با هم از خونه خارج شدیم و سوار بنزی که مال چند سال پیش آقاجون شدم ، بعد از اینکه ماشین بعدیشو خرید اینو به من داد چون سوگند به دنیا اومده بود.... کلا من با وجود سوگند خونه دار شدم ماشین دارم شدم ، شغلمم که خوبه شکر خدا ... خدایا کرمت رو شکر که این همه به من لطف داری... فکرشم نمیکردم این همه خوشبخت بشم ..... احمد و فروغ هم خونه نقلی ای پایین شهر خریدن و اونجا زندگی میکنن و احمد هم همچنان دستیار آقاجونه و اونام سرایدار جدید آوردن
سوگند گفت : بابایی ؟
_ جونم ؟
_ مامان چند سالش میشه ؟
شاید دهمین بار بود که میپرسید ولی من باز جواب دادم : ۲۴
_ تو چند سالته ؟
_ ۳۱
_ سی که بیشتر از بیسته
_ خب آره ... مگه نباید باشه ؟
_ چرا ولی حیف مامانم تو خیلی پیری ... بیچاره
از حالت گفتنش خندم گرفت ، لپشو کشیدم گفتم : این فضولیا به تو نیومده
دستمو از لپ تپلش جدا کرد گفت : جونه من ؟
خندیدم گفتم : جونه تو
دم شیرینی سرا نگه داشتم و کیکی که سفارش داده بودمو با شمع های 2 و4 گرفتم و تو صندلی عقب گذاشتم و سوار شدم
سوگند : اِ بابا چرا گذاشتی عقب ؟
حرکت کردم گفتم : چون تو تا خونه میخوریش
اخمی کرد گفت : خودت شکمویی ... اصلا من به بابام رفتم
_ سوگند پررو شدیا این چه طرز حرف زدن با پدرته ؟
وقتی اخممو دید ساکت نشست ، بعد از چند دقیقه گفت : بابایی ببخشید اصلا من فقط شکموام کیکم تا خونه میخوردم ... بگو آشتی هستی ... دیگه بد حرف نمیزنم ... قول میدم
نگاهش کردم و دستشو گرفتم بوسیدم گفتم : فدای دخترم بشم من... دیگه تکرار نشه ها
_ چشم
وسایل رو آماده کردیم و چراغا ام خاموش کردیم ...... چند دقیقه ای گذشت که صدای چرخش کلید توی قفل شد و سرمه با کریر دستش اومد تو تا چراغو روشن کرد ما دوتا گفتیم تولدت مبارک ، سرمه کریر سایه رو گذاشت روی زمین و لبخند دندون نمایی زد و تو چشماش اشک جمع شد ... سوگند پرید توی بغلش گفت :
_ مامان خوشگلم گریه نکن دیگه ... جون سوگند
سرمه بوسیدش و گذاشت روی زمین ، منم رفتم طرفش و بغلش کردم و گونشو بوسیدم
من : تولدت مبارک عزیزم
_ وای خیلی ممنون سام
گونمو بوسید که صدای گریه سایه بلند شد
من : ساکت بچه نمیذاری دو دیقه مامانتو بوس کنم
سوگند خندید و سرمه گفت : چیکار به بچه پنج ماهِ داری ؟ ... گرسنشه چون من با مهتاب رفتم بیرون سایه پیش مامانم بود حتما گرسنشه
بلندش کردم و بوسش کردم و دادمش به سرمه ، سرمه هم روی مبل نشست و بهش شیر داد من و سوگندم رفتیم تو اتاق تا کادوشو بیاریم
سوگند : بابایی ؟
_ جونم؟
_ میگم که ... من یه نقاشیم کشیدم ... بدم به مامان ؟
_ آره حتما میدونی که چقدر خوشحال میشه
نقاشیشو تا کرد و توی جعبه ای که چهار تا شال به رنگ و طرح مختلف بود گذاشت و منم لپتاپ رو برداشتم و رفتیم بیرون
من : سرمه زود این بند انگشتی رو سیر کن که میخوایم جشن بگیریم
سرمه : خواب رفت ... میرم میخوابونمش
رفت تو اتاق ، سایه کپی سرمه بود با تفاوت این که وقتی میخندید دو تا چال عمیق روی لپاش میوفتاد و روی چونشم چال داشت .... سرمه رفت سایه رو بخوابونه و منم شمع های روی کیک رو روشن کردم ، آهنگ ملایمی گذاشتم ، سرمه با تاپ شلوارک جینی از اتاق بیرون اومد و به جمعمون اضافه شد ... موهای عسلی رنگش هم بالای سرش بسته بود
سوگند : بدو مامانی الان شمعا آب میشن
سرمه : من تو شکمو رو نشناسم که مامانت نیستم ، بهونه شمعا رو نیار
خندیدم و سرمه نشست کنارم و سوگند کنارش
سوگند : مامان آرزو کن ، زود
سرمه چشماشو بست و زیر لب چیزی گفت و شمعا رو فوت کرد و من و سوگند دست زدیم
سوگند : مامان بدو کیک ببر بده به من
سرمه : زشته مامان این همه شکمویی
_ زشت سوسکه
سرمه خندید و کیک برید و بهش داد و به منم یه تیکه داد ، یکم به چنگال زدم و جلو دهنش گرفتم ، لبخندی زد و دهنشو باز کرد و خورد
سرمه : تو بخور من برای خودم میذارم
منم به خوردنم ادامه دادم
سوگند : حالا که خوردیم کادو باز کنیم ... اول کادو بابا
سرمه برداشت و بازش کرد با دیدن جعبه قهوه ای رنگ که روش طرح بود نفهمید که چه چیزی توی جعبس ، بازش کرد و لپتاپ سفید رنگ رو که دید گفت :
_ وای سامی عاشقتم
_ میدونم
خندید و گونمو بوسید ، گفت : یه دنیا ممنون
منم بوسیدمش گفتم : قابل تو رو نداره
سوگند : اهم اهم ... من هنوز اینجام
سرمه خندید گفت : زشته ای حرفا سوگندم ، خب کادو دختر گلم چیه ؟
جعبه رو برداشت ، بازش کرد اول نقاشیو برداشت و بوسیدش بعدم دونه دونه شال ها رو امتحان کرد
سرمه : مرسی دخترم ، خیلی خوشگلن
سوگند : سلیقه من بود ولی بابا حساب کرد
خندیدم و لپشو کشیدم ، من : حالا یه عکس بگیریم ؟
سرمه : با کیک خورده شده ؟
من : ما همیشه هر برنامه ای که بشه عکس میگیریم ، الانم سایه رو میارم که جمع چهار نفرمون تکمیل شه
سرمه : سام نیاریشا باز گریش میره هوا
_ خودم ساکتش میکنم
_ پس خودت بهش شیر بده
خندیدم گفتم : اولین تولدته که کنارمونه ، بیارم دیگه
سرمه : باشه بیار
رفتم تو اتاق و آروم سایه رو بغل کردم تو هال که اومدم با دست دیگم دوربین رو روی پایه تنظیم کردم و دکمه رو زدم سریع کنار سرمه نشستم و سایه رو توی بغلم جا به جا کردم ، دستمو که آزاد بود دور شونش انداختم و سرمه هم با سوگند رو روی پاش نشونده بود و محکم بغل گرفته بود
این بود داستان زندگی سام تهرانی و سرمه کرمانی .... ازدواج اجباری که عشق عمیقی را به وجود آورد.... پسر تهرونی دختر کرمونی...
تمام شد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ ساعت 9:51 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|