رمان پسرتهرانی دخترکرمانی6
بعد از شام رفتم به طرف طاها و گفتم : ممنون آقا طاها خیلی خوشحال شدم از آشناییت _ خواهش میکنم منم همینطور .. میتونم سام صدات کنم ؟ _ آره حتما راحت باش_ ممنون ...سام باید تا خونه ما بیای وگرنه من پول شامو ازت میگیرمخندیدم و گفتم : باشه بابا چرا خشن برخورد میکنی ؟ ... فقط شاید حال خانومم خوب نباشه نیایم .. شرمنده _ مگه زن داری ؟حلقمو نشونش دادم و گفتم : پس این چیه ؟_ فکر کردم نامزد داری ... توی این سن..._ ۲۴ سال خیلی زوده ؟_ ها بابا ، خیلی _ خب دیگه ما ازدواج کردیم _ تبریک .. حتما خیلی دیر شده برای تبریک_ممنون ... یک ماهه_ پس زیاد دیر تبریک نگفتم _ آره _ خب من برم تو زنونه دست زنمو بگیرم و بریم دیگه تا دیر نشده _ برورفت و گوشیم زنگ خورد ، سرمه بوددلم میخواست که اونطور دلم میخواد باهاش برخورد کنم نه عقلم و به خاطر غرورم زندکیمو تلخ کنم و اینطور سرمه هم بهتر باهام راه میادمن جواب دادم : جونم ؟یکم مکث کرد و گفت :سلام.... بریم ماام ؟_ سلام .. طاها میگه تا خونشون بدرقشون کنیم .. بریم ؟_ نمیدونم تو چیکار میخوای بکنی ؟_ میگم تو اگر حالت خوبه که بریم _ من خوبم _ پس بریم ؟_ باشه _ دوست جدید پیدا نکردی ؟_ نه فقط یکم با عروس دوست شدم _ آهان .. پس وقتی عروس دوماد اومدن بیرون توام بیا من دم درم _ باشه فعلا خدافظ_ خدافظقطع کردم و پالتومو پوشیدم و رفتم بیرون و سهند هم همونجا بود و داشت با موبایلش حرف میزد و قطع که کرد اومد پیشم سهند : میاین ؟_ آره _ ایول ... نزدیک ماشین عروس بیایا نه بری آخرا_ باشه عروس دوماد خارج شدن و پشت سرش خانما و همه با هم کل میکشیدن و میومدن ، بین جمعیت دنبال سرمه میگشتم که چشم تو چشم شدیم و بهش لبخندی زدم جوابمو داد و از بین جمعیت رد شد و خودشو بهم رسوند دستشو توی دستم گرفتم و گفتم : خوش گذشت ؟_ آره خوب بود به تو چی ؟_ آره خوب بود ... بریم دیگه _ بریمدستشو کشیدم و بین جمعیتی که خانما آقایون بودن رفتیم و سرمه تا که یه مرد از کنارش رد مشید صورتشو جمع میکرد و بهم نزدیک تر میشید و منم دستشو کشیدم و جلو خودم نگهش داشتم و شونه هاشو توی دستم گرفتم .... از تالار که خارج شدیم شونه هاشو ول کردم و دستشو گرفتم ... سوار ماشین شدیدم و منتظر شدیم تا اول عروس داماد حرکت کنن ، دست سرمه رو گرفته بودم و با انگشتاش بازی میکردمسرمه گفت : همینطوری رانندگی کنی تصادف میکنیا _ چطوری ؟دستشو کشید و گفت : دستمو ول کن دنده رو میخوای جا به جا کنیدستشو باز گرفتم و گذاشتم زیر دستم روی دنده و اونم یکم به جلو خم شده بود من : حرف دیگه ای داری ؟لبخندی بهم زد و چیزی نگفت ، ضبط رو روشن کردم و یه آهنگ شاد گذاشتم .... ماشین عروس حرکت کرد و منم پشت سرش رفتم و همه جفت راهنماشونو روشن کرده بودن تو طول راه من و سرمه فقط آهنگ گوش میدادیم و عروس داماد رو که تا مقصدشون بدرقه کردیم رفتیم خونه که با چراغای خاموش مواجه شدیم فقط چراغ اتاق سرمه اینا روشن بودپیاده شدیم که سرمه به طرف ساختمان خودشون رفتگفتم : کجا ؟_ چراغ اتاقی که منو سروش توش میخوابیم روشنه برم ببینم چی شده_ بعد بیا این طرف_ نه دیگه شاید سروش بیدار باشه_ خب اون که دیگه تنها میخوابه ... توام بیا ... سرمه نگی این خواب میره ها باید بیای_ باشه بابابه طرف ساختمانشون دوید و منم رفتم بالا و لباسامو به لباس راحتی عوض کردم و تصمیم گرفتم که با هم بخوابیم و تا سرمه عادت کنه و هی فرار نکنه ... تشک دو نفره رو پهن کردم و خودمم روش دراز کشیدم و منتظر سرمه شدم یه ربع گذشت که در زده شد و بعدم باز شد و سرمه هم با لباس خواب بود و سروش توی بغلش بود ، نشستم و گفتم :_ سروش برای چی ؟با حرکت لباش گفت : بعدا میگم سروش گریه میکرد و بهم نگاه کرد و سرمه روی تخت نشست سروش رو توی بغلش محکم تر گرفت و گفت :_ گریه نکن فداتشم ... منم گریه میشماسروش : آخه خیلی محتم ( محکم) زدتم و خعلی دردم درفت ( گرفت)سرمه سرشو بوسید و گفت : خب عصبانیش کردی_ ولی خب من لفتم آب بخولم لیوان از دستم افتاد شتست ( شکست) و بابا ام بیدال شد و با تمربندش محتم زدتممتوجه جریان شدم و دلم براش آتیش سوخت و نشستم کنار سرمه و سرش سروشو بوسیدم که نگام کرد و باز صدای گریش بلند شدسروش با گریه گفت : آقا بابام منو زده دردم درفت ایقدرزیر بغلاشو گرفتم و از بغل سرمه جداش کردم و توی بغل خودم گرفتم و چشمای سرمه سرخ بود و اشک توشون بود ولی سعی داشت که نریزن بلند شدم و گفتم : مرد که گریه نمیکنهبا گریه گفت : ولی من ملذ نیستم ... من بچه ام که بابام منو زده توی بغلم فشردمش وگفتم : بابات عصبانی شد ... منم یه بار کتک خوردم از بابام مثه توحرفمو باور کرد و گریش کم تر شد و گفت : چطولی ؟_ شب رفتم تا اسباب بازیمو بیارم که خوردم به گلدون روی میز و بابام بلند شد و محکم زدتم ولی من یکم گریه نه اینقدر_ توام با تمربند تُتَت ( کتک ) خولدی ؟برای لحن مظلومش دلم بیشتر سوخت و گفتم : آره خیلی درد داره ولی مردا تحمل میکنن سروش روی شکمش رو که رد کمربند روش نقش داشت رو بالا زد و گفت : این جا بیشتل از همه جا سوخت ولی من جیغ نکشیدم بوسیدمش و گفتم : آفرین عجب پسری تو که از منم شجاع تری _ واقعا ؟_ آره بردمش و کمدی که وسایل بچگیام توش بود رو باز کردم و ماشین پلیسی رو که خیلی دوسش داشتم و بیرون آوردم و نشستم روی زمین و سروش رو روی زمین گذاشتم و گفتم :_ این مال تو چون خیلی مردیبلند شد و اشکاشو با پشت دست پاک کرد و دستشو دور گردنم حلقه کرد و محکم بوسیدم و گفت : آخجونمیخندیدم و اون نشست و مشغول بازی شد و به سرمه نگاه کردم و پشت پنجره وایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد ، رفتم پیشش و از پشت بغلش کردم و گفتم الانه که باز اخلاقش گند شه و عصبانی شه ... شونه هاش لرزیدن و فهمیدم که گریه شده و خودمو ازش جدا کردم و گفتم :_ ببخشید که ناراحتت کردم ... گریه که نداره برگشت و با چشمای اشکیش نگام کرد و گفت : سام بابام حتی به یه بچه چهار ساله رحم نکرده لبخند تلخی بهش زدم و بازوشو گرفتم و کشیدمش توی بغلم و گفتم : حالا با گریه اخلاقش درست میشه خانومی ؟دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت : دعا کن ... من که ازدواج کردم کاش با سروش کاری نداشته باشه من طاقت گریشو ندارم سرشو از روی شالش بوسیدم و گفتم : منم طاقت گریه تو رو ... گریه نکن عزیزه من یهو خودشو ازم جدا کرد و به سروش نگاه کرد و گفت : حواسم به سروش نبود_ خب که چی ؟_ خب که چی ؟ ... زشته بچسسرمه رفت کنار سروش نشست و گفت : بریم بخوابیم ؟ ... فردا بازی کن باشه ؟_ یتم دیده( دیگه)سرمه : نه دیگه بخوابیم_ باشه پس بلام آب بیال چون بابا بیدال شد نتونستم بخولمسرمه رو به من گفت : میتونه امشب اینجا بخوابه ؟_ آره _ ممنونبهش لبخندی زدم و سرمه بلند شد و رفت بیرون تا براش آب بیاره و سروش پرید روی تخت و گفت :_ میتونم لوی تختون بخوابم ؟ ... من عاشق تختم کور از خدا چی میخواد ؟ .... گفتم : آره حتما چرا که نه ؟خودشو روی تخت ول کرد و خوابید و گفت : خیلی مهلبونین تاش بابام بودینرفتم کنارشو لحافو روش انداختم که سرمه اومد و بهش گفت : بلند شو ما روی زمین میخوابیم اینجا جای سامهمن گفتم : خودم بهش اجازه دادمسروش مثله طلبکارا گفت : بله ... دلتم بسوزهسرمه کنارش نشست و بهش آب داد و بوسیدش و بلند شد و شالش رو از سرش برداشت و منم روی تشک خوابیدم و سرمه هم رفت جلو آینه و کلیپسشو باز کرد و موهای فر شدش روی شونش ریخت و رفت چراغو خاموش کرد و اومد و طرفی که من بودم ، کنار تخت ، گفت :_ من میتونم اینجا بخوابم ؟ چون سروش ممکنه بیدار شه منو بخوادطرف دیگه تشک خوابیدم و گفتم : باشه بیا بخوابسرمه هم خوابید سروش : شب به خیلجوابشو دادیم و بعد از چند دقیقه صدای نفس ها منظمش نشون از خواب رفتنش بود ؛ به سرمه نزدیک تر شدم که سرشو چرخوند آروم گفتم : اجازه بده دیگه ... کاریت که ندارم _ نه سام خواهش میکنمدستمو با حرص روی تشک کوبیدم و پشتمو بهش کردمسرمه بعد از چند دقیقه گفت : ببخشید _ ........ _ ببخش دیگه ... سام ؟جوابشو ندادم و احساس کردم نشست و دستشو روی بازوم گذاشت و گفت : چرا این طوری میکنی ؟ ... مثه بچه ها برنگشتم و گفتم : من بچه ام یا تو ؟ بازومو کشید و گفت : تو .. من دلیل کارام رو بهت گفتم _ منم که گفتم احساسم چیه _ به جون خودت قانع نشدم _ باشه حرفی نیست کم کم میفهمی که اشتباه میکردیپشتمو بهش کردم و چشمامو بستم و لحاف رو روی سرم کشیدم که سرمه کنارش زد و گفت : خب چرا قهر میکنی ؟سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم و گفتم : قهر نیستم_ پس این کارات برای چیه ؟_ چطوریه ؟_ محل نمیدی ، پشتتو بهم میکنی خنده عصبی کردم و گفتم : وقتی اجازه نمیدی ، بیام بغلت کنم و ماچت کنم و بگم به خدا آشتیم ؟ ... پشتمو بهت کردم که راحت باشی قهر نیستم خندید و گفت :چقدر عصبی ، باشه شب به خیر_ شب به خیر سرمو برگردوندم و لحاف رو روی سرم کشیدم و خوابیدم و اونم خوابید و لحاف رو روی خودش کشید.از صدای گریه سروش بیدار شدمسرمه از روی تشک بلند شد و چشمامو باز کردم و آباژور رو روشن کرد و رفت پیش سروش و گفت : سسسس سروش من اینجامنشست کنارش روی تخت و سروش رو توی بغلش کشید و گفت : سروش آروم سام بیدار میشه من با صدای خواب آلودم گفتم : بیدارم سروش گفت : سلمه خواب بد دیدم سرمه : بخواب عزیزم گریه نکن بخواب مثله مامانا شده بود و دلمو بیشتر هوایی میکرد سروش : میتلسمسرمه خوابید روی تخت و گفت : من پیشتم بخوابسروش توی بغل سرمه جا گرفت و به سروش حسودیم شد ولی از فکر بچه های خودمون و مادری سرمه دلم ضعف رفت ... من چشمامو بستم و چون خسته بودم زود خواب رفتم ************صبح با حساس چیزی روی پام و چشمامو باز کردم و نگاه کردم به پام کردم و پای سرمه روی پام بود و سرشم کنار سرم ، دستمو دور کمرش گذاشتم و سرمه یکم تکون خورد و دستشو روی سینم گذاشت و بعد از چند ثانیه سریع چشماشو باز کرد و سرشو بالا آورد و بهم نگاه کرد من : سلام صبح به خیر خانم سریع دستشو روی سینم فشار داد و خودشو بالا کشید و نشست و موهاش رو گرفت و یه طرف شونش انداخت و هول گفت :_ سلام صبح به خیر ... دیرت نشه ؟ منم نشستم و گفتم : نه تا تو یه صبحانه آماده کنی منم اومدم تازه هنوز وقتم اضافه میارمنگاهی به سروش که غرق خواب بود کرد و بلند شد و رفت جلو آینه و کلیپسشو زد و به طرف دستشویی رفت و منم بلند شدم و تشک رو جمع کردم و توی کمد جا دادم و سرمه خارج شد و من رفتم تو ...... وقتی بیرون اومدم سرمه داشت سروش رو بغل میکرد من گفتم : کجا میخوای ببریش ؟_ ببرمش پایین اگه بیدار شد باز گریه نکنه _ تو برو من میارمش سنگینه _ نه میبرمش ... عادت کردم_ برو سرمه صبحانه هم یادت نره مفصل باشهسری تکون داد و سروش رو باز خوابوند و رفت منم از توی کمدم شلوار جینمو با بافت یشمیم پوشیدم و با کاپشن قهوه ایم و بعد از برداشتن وسایلم سروش رو بغل کردم و رفتم پایین ، سروشو روی کاناپه خوابوندم و رفتم تو آشپزخونه و میز چیده شده من : چه کرده به به .... خانوم منه دیگه خندید و نشستم و برام چایی ریخت و روی میز گذاشت و برای خودشم ریخت و نشست سرمه : نهارو چیکار میکنی ؟_ چمیدونم یه چیزی میخورمیه لقمه نون پنیر گرفتم و توی دهنم گذاشتم و گفت : میخوای تا صبحانتو میخوری برات ساندویچ سوسیس درست کنم ؟شونه ای بالا انداختم و گفتم : بکنبلند شد و از توی یخچال سوسیسا رو برداشت و توی یه قابلمه کوچیک یه عالمه روغن ریخت و زیرشو روشن کرد و سوسیارو خورد کرد و ریخت توی روغنا و گوجه و خیارشور هم گذاشت توی ظرفی و بعد از سرخ شدن ، سوسیسا رو گذاشت لای نون باگت و توی پلاستیکی قرار داد و منم توی این فاصله یه صبحانه توپ خوردم سرمه گفت : گوجه و خیارشور رو نذاشتم تا آب نندازه بعد خودت بذار بلند شدم و پلاستیک رو برداشتم و گفتم : ممنونتا دمه در بدرقم کرد و گفتم : خدافظ_ خدافظرفتم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم چند ساعتی میشد که اومده بودم شرکت و سهند گفت : سام ؟_ هوم ؟_ میاین چند روز بریم مشهد ؟_ مشهد ؟ دوتایی ؟_ نه بابا چهارتایی .. میاین ؟_ کی ؟_ توی همین هفته مرخصی بگیریم بریم _ ما توی این هفته نمیتونیم بیایم ... تازه اگه به دوتامون مرخصی بدن_ مرخصی با من میای ؟_ باید با سرمه حرف بزنم قول نمیدم ... اصلا شاید هفته بعد هم نشد_ حالا تو با خانومت صحبت کن شاید بشه ... به مهتابم گفتم باهاش صحبت کنه_ اوهوم....به خونه که رسیدم ماشینو پارک کردم و پیاده شدم و رفتم تو ، تا درو باز کردم سرمه اومد جلو درسرمه : سلامبا تعجب گفتم : علیک سلام .. خبریه ؟خندید و گفت : نــــــــه چه خبری ؟ یه قدم رفتم تو وگفتم : چیزی میخوای نه ؟_ شما بیا تو ... من نباید ازین کارا بکنم تو جنبه نداری_ سابقه نداشته _ اِاِاِاِ حالا تو بیا تو رفتم تو و کفشامو در اوردم و کاپشنم رو آویزون کردم و نشستم روی مبل من : بقیه کجان ؟_ همه رفتن خونه رامین خان و مامانم ایناام رفتن اونطرف_ پس چرا به ما نگفتن که بریم خونه دایی ؟ _ نمیدونم به منم نگفتن که به تو بگم یا بعد که اومدی بریم اونجا _ خیله خب تو که خانوم خونه شدی یه چایی نمیخوای بدی ؟_ چرا الان میارم شالشو در آورد و روی مبل گذاشت و رفت تو آشپزخونه و منم تلویزیون و روشن کردم و زدم شبکه سه و والیبال نگاه میکردم و سرمه با چایی و شیرینی اومد بیرون و کنارم نشست چاییمو برداشتم و سرمه گفت : ســــــام ؟چایی پرید تو گلوم و زدم زیر خنده و سرمه گفت : چیه ؟ به چی میخندی ؟دستمو روی پاش گذاشتم و گفتم : گفتم ... یه چیزی میخوای ... نگو نه دستمو از روی پاش پایین انداخت و گفت : شششش خندم تموم شد و صاف نشستم و یکم دیگه از چاییم خوردم و گفتم : خب بگو .. چی میخوای ؟_ خب .. خب مهتاب بهم زنگ زدحرفشو قطع کردم و گفتم : آهان مشهد ؟_ آره ... میریم ؟ ... ما ۶ ساله که نرفتیم از چیزایی که این چند وقت دیده بودم و شنیده بودم چیز عجیبی و بعیدی نبودتکیه دادم به مبل و گفتم : خانم خانما شما باید بری دکترنزدیک شد و بازومو گرفت : خب دکتر میریم بعدم بریم مشهد _ معلوم نیست که چی بشه اگه شد میریم _ بریم دیگه دستشو توی دستم گرفتم و گفتم : بذار ببینیم چی پیش میادسرشو تکون داد و به مبل تکیه داد و از حالت صورتش فهمیدم که ناراحته ... دستمو دور شونش حلقه کردم و گفتم : میریم ولی شاید یکم دیر تر صورتش شاد شد و گفت : قول بده که میریم به بینیش زدم و گفتم : به جون سرمه میریم خوبه ؟_ اوهوم _ یه میوه نمیاری من بخورم ؟نگاهی بهم کرد و گفت : همش به فکر شکمشه ، الان میارم تقه ای به در زده شد که دستمو از دور سرمه برداشتم و گفتم : بفرمایید در باز شد و سروش سرشو آورد تو و گفت : سلاممن دستامو باز کردم و گفتم : سلام بدو بیا ببینم از دیشب تا حالا مرد تر شدی ؟کامل اومد تو و ماشینی هم که بهش داده بودم با پفکی دستش بود ، سرمه بلند شد و رفت تو آشپزخونه و سروش هم یکم این پا اون پا کرد و بعدم به طرفم دوید و منم بغلش کردم و روی پام گذاشتمش سروش گفت : بلاتون پفت آولدم _ خیلی ممنونپفکو توی دستم گذاشت و گفت : بازش تن بخولبازش کردم و یه دونه برداشتم و اونم میخورد و سرمه با پیش دستیه میوه اومد بیرون سرمه گفت : سروش ؟ ... بدونه من ؟سروش : خب توام بخول نشست کنارم و ظرف میوه رو روی میز گذاشت و یه دونه پفک برداشت و خورد و گفت : سروش روی مبل بشین سام میخواد میوه بخوره سروش کنارم نشست و منم ظرف رو برداشتم و روی پام گذاشتم و یه پرتقال پوست کردم و به سه قسمت تقسیم کردم و به اون دوتاام دادم مثله یه خونواده سه نفر باهم میگفتیم و میخندیدم و سروش رو اذیت میکردیم و آرزو میکردم در آینده با بچه خودمون بشینیم و بخندیدم و با بودن سروش حس خوبی بهم دست میداد ..دست سرمه رو کشیدم و گفتم : بدو دیگه دیرمون شدسرمه گفت : خب دیگه چند دقیقه دیر رسیدن که اشکالی ندارهدر آسانسور باز بود و بدو رفتم تو و دکمه طبقه ۴ رو زدم و گفتم : به چه ضرب و زوری وقت گرفتیم حالاام دیر کنیم ؟سرمه به ساعت نگاه کرد و گفت : هنوز پنج دیقه وقت داریمدیگه صحبتی نکردیم و به طبقه رسیدیم و آسانسور پیاده شدیم و تابلو های دم درارو نگاه میکردیم تا اسم دکتر رو پیدا کنیم ... به آخر راه رو که رسیدیم اسم دکتر رو دیدیم و رفتیم تو و به منشی سلام کردیم و جوابمونو داد رفتیم نزدیک میزشو دفترچه بیمه سرمه رو روی میز گذاشتم و گفتم : پورمحمدی هستندختره گفت : آهان از طرف دکتر عباسی ؟_ بله بله_ بفرمایید دکتر منتظرن _ ممنونسرمه دفترچشو برداشت و رفتیم تو ، دکتر مردی جوون که حدودا ۴۰ رو داشت و بهش سلام کردیمدکتر : سلام بفرمایید آقای ؟.._ کیهان هستم_ بفرمایید اقای کیهان نشستیم و رو به سرمه گفت : خب خانم کیهان مشکل چیه ؟سرمه شروع کرد و گفت : آقای دکتر من خون دماغ زیاد میشم و گاهی هم سرگیجه و سر درد ... اول رفتم پیش دکتر عباسی که گفتن بهتره که به متخصص مراجعه کنم دکتر : شما دیگه احساس خاصی تو بدنتون نمیکنین ؟ ... حتی اگه چیز کوچیکیه و به نظر خودتون مهم نیستسرمه یکم فکر کرد و گفت : من قبل از خون دماغ یهو کنار گوشم یکم میسوزه بعد خون ریزیدکتر لبخندی زد و گفت : خب برای مطمئن شدن شما یک آزمایش خون که من مینویسم میدید و بعدم بعد از یک ماه که جوابش میاد شما باز میاید اینجا تا من ببینم چی میشه سرمه با ترس گفت : بیماری خاصیه ؟ دکتر لبخندی بهش زد و گفت : من تا از چیزی مطمئن نشم نمیگم سرمه گفت : همون حدسیاتتون رو بگید ... من میدونم که دکتر عباسی چیزی به همسرم گفتن که داره از من پنهون میکنه ، شما بگید که چیه ؟.... من بیمارم باید بدونم که چطور هستم دکتر گفت : باشه میگم ولی نمیخوام که ذره ای نگرانت کنممن با اعتراض گفتم : آقای دکتر سرمه گفت : نه سام بذار بگندکتر گفت :اصلا همسرتون راست میگن من چیزی نگم بهتره تا بیخودی نگران نشیدسرمه گفت : با حرفاتون من فهمیدم که یه بیماری مهمی دارم که نگرانم میکنه و این نگفتن شما نگران ترمن بلند شدم و گفتم : بلند شو بریم نمیخواد الکی نگران شیسرمه بی توجه به من به طرف میز دکتر رفت و گفت : خواهش میکنم بگید به طرف سرمه رفتم و بازوشو کشیدم که دکتر گفت : ولشون کنید من میگمگفتم : نمیخواد زنه من یه چیزی گفتسرمه : سام تورو خدا بذار بگنچشمامو بستم و محکم فشار دادم و بازشون کردم و دکتر شروع کرد_ ببین ... این علائم مال بیماری های زیادی هسته که خیلیاش هم چیزه خاصی نیست و اما یکی که از همه رایج تره و میتونه که یکمم نگران کننده باشه ... ولی من هنوز چیزی نمیدونم که هنونه یا نه و اگرم خدایی نکرده باشه راه های درمانی داره و البته اگه زیاد پیش نرفته باشه سرمه آروم گفت : من دل داری نمیخوام فقط میخوام بدونم که چه مرگمهدکتر گفت : تو فعلا هیچی_ دکتر بگید لطفا ... همونیو که به احتمال زیاد من مبتلا هستم _ من از چیزی مطلع نیستم دختر جان .... خیلی بیماری ها این طوری خودشونو نشون میدن_ من پدر بزرگم سرطان خون داشته این میتونه بهم به ارث برسه ؟_ شاید ... ولی ..سرمه حرفشو قطع کرد و گفت : ولی من مبتلا هستم همون بیماری که رایج تره_ نه.... منظورمبا صدای بلند گفت : چرا چرا هستم ... شما نمیخوای بگی_ خانم کیهان شما باید آزمایش رو بدید تا من بگم چیه _ ولی من میدونم که مبتلا هستم و شماام میخوای به روم نیاری و بگی من حالا حالا ها زنده ام دستم روی بازوش شل شد و اومد پایین و به انگشتای مثله یخش رسید و سرمه با ناباوری خنده عصبی کرددکتر خیلی سریع گفت : هنوزم میگم که چیزی معلوم نیست و تو باید آزمایشارو بدی نباید اینطور برخورد کنی و به این چیزا فکر کنی سرمه دستشو از توی دستم کشید و گفت : ولی من دارم ... من ارث بردم و پدر بزرگمم ...دکتر گفت : ایشالا که نیست ولی اگرم باشه راه درمان هست سرمه دستشو جلو دهنش گرفت و قطره اشکی از چشمش اومد که انگار یه نفر داره رگای قلبمو پاره میکنه رو به دکتر گفتم : چرا بهش گفتید ؟ دکتر : خودش حدس میزنه من فقط خواستم از نگرانی درش بیارم_ اینجوری که بیشتر نگرانش کردین و الان هزارجور فکر و خیال میکنه ..سرمه بی توجه به ما از در خارج شد بود و منم دنبالش رفتم و از پله ها تند تند پایین میرفت و منم سعی داشتم خودمو بهش برسونم ولی نمیتونستم حتی به گرد پاش برسم و اون به توجه به همه کس فقط میدوید و صدای هق هقش بود که توجه همه رو جلب میکرد و به همه ی افردای که بین راهش بودن تنه میزد و رد میشدبلند گفتم : سرمه وایستا ... کجا میری ؟به صدا زدنام توجهی نمیکرد و میرفت ..... از ساختمان خارج شد و به طرف خیابون دوید که با جیغ اسمشو صدا میکردم و دنبالش میدویدم .... ماشینا ترمز میزدن و دستشونو روی بوق میذاشتن و بهمون فحش میدادن ولی ما .... سرمه از خیابون رد شد و به پیاده رو که رسید پاش به سنگی گیر کرد و به زمین خورد و منم سریع تر از خیابون رد شدمو خودمو بهش رسوندم و مردم داشتن جمع میشدن که با داد من دور شدننگاهی به دور و برم کردم و جیغ کشیدم : بد بختی ما نگاه کردن داره ؟ ... برید دیگهنشستم کنار سرمه و شونشو گرفتم و بلندش کردم و به کتم چنگ زد و گفت : چیکار کنم ؟دستمو پشتش گذاشتم و گفتم : اینجا مردم دارن نگاهمون میکنن بریم دستشو کشیدم ، پاهاش جون نداشت و فقط گریه میکرد ... دستشو میکشیدم و از خیابون رد شدیم و خودمونو به ماشین رسوندم و جسم بی جون سرمه رو نشوندم و خودمم سوار شدم و سرمه صدا بالا تر رفته بود و به بیرون از ماشین هم میرفت و نگاه تاسفبار همه بهم بود ولی من توجهی نکردم و دست سرمه رو کشیدم و توی بغلم جاش دادمسرمه با گریه گفت : سام من سرطان دارم ... میمیرممنم با صدای بلند گفتم : هنوز چیزی معلوم نیست و توام غلط میکنی که به خوای بری به شیشه ماشین زده شد و سرمه هنوز توی بغلم بود و به شیشه نگاه کردم و پلیس بود و بهم گفت شیشه رو بدم پایینمن گفتم : بله ؟پلیس نکاهی به سرمه بعدم به من کرد و منم عصبانی کفتم : به خدا زنمه ... حالش خوب نیست ولمون کنینپلیس گفت : باشه زنته میخواستم بگم اینجا حمل با جرثقیله ماشینو جا به جا کنیدسرمه بی حال ازم جدا شد و منم سری تکون دادم و ماشین رو روشن کردم و همین طور میروندم و نمیدونستم به کجا و صدای گریه ی سرمه باعث میشد که بیشتر به گاز فشار بیارم و برونم و برونم ......وقتی به یک جایی رسیدیم که دیگه هیچکی نبود تا بهمون نگاه کنن ، ترمز رو زدم و ماشین وایستاد و سرمه هنوزم داشت اشک میریخت ..... به طرفش چرخیدم و صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم : گریه نکن فداتشم گریه نکنخودمم بغض کرده بودم و کارام و حرفام دست خودم نبود و از گریش کلافه شده بودم سرمه دستاشو روی دستام گذاشت و گفت : دیدی چی شد ؟ ... دیدی گفتم یه چیزیو بهم نمیگی ؟سرشو توی آغوشم گرفتم و قطره های اشکی که سعی در ریختن داشتن رو با نفس عمیق کنترل کردم و اشک هارو توی چشمم موندن و کم کم رفتن ....گفتم : تو چیزیت نیست به کتفم چنگ زد و گفت : هست ... هست ... سام؟_ جونم ؟ ... گریه نکن ... گریه نکن عزیزم... توخوبی .. توهیچیت نیست ... نباید باشهسرمه رو محکم توی بغلم فشار دادم و سرمو رو به آسمون کردم و توی دلم گفتم : خدااااااا چرا الان ؟ .... چرا حالا من داشتم ..سرمه توی بغلم گریه میکرد و منم فقط بغض بود که راه گلومو بسته بود . .. گریه هاش داشت دیونم میکرد و فکر نبودنش که دیگه بدترم کرد ..... اونم منو محکم بغل کرده بود و چون کج بودیم و نمیتونستم خوب بغلش کنم ، من دستامو زیر بغلاش گذاشتم و بیشتر به طرف خودم کشیدمش .... جسم بی جونش فقط توان گریه داشت ... دستمو دور کمرش حلقه کردم و تو آغوشم گرفتمش ولی اون بی حرکت بود .... بعد از اینکه حدود یک ساعت گذشت و گریش کمتر شد دستمو روی سرش گذاشتم و سرمو تو گودی گردنش گذاشتم و اونم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو به دستاش تکیه داد و با گردنم هم برخورد داشت ... کمرم به خاطر بد نشستن درد گرفته بود من با صدای گرفته گفتم : سرمه هنوز چیزی معلوم نیست گریه نکن دیگهسرشو بیشتر فرو کرد و گفت : سام من میترسم دستمو روی سرش بالا و پایین کردم و ماساژ کوچیکی دادم وگفتم : از چی فداتشم ؟_ از مرگ _ کی گفته قراره طوریت بشه ؟... برای چی گریه میکنی آخه ؟دستاشو دور گردنم محکم تر کرد و گفت : بابا بزرگمم سرطان داشته و علائمش همین بود ..خنده تلخی کردم و گفتم : منم بابا بزرگم دیابت داره منم دارم ؟_ نه این فرق داره گفتم : چه فرقی ؟ ... حالا دیگه گریه نکن _ باور کن دسته خودم نیست و خودش میریزه_ تو اگه به این چیزا فکر نکنی ، نمیریزهسرمه همونطور نشسته بود و نمیخواست ازم جدا بشه گفتم : حالا که ما با این قیافه بریم خونه که همه فهمیدن... هنوز هیچی نشده نباید نگران بشن صورتشو یکم بالا آورد و چشمای سرخشو تو چشمام دوخت و گفت : امشبو تو ماشین میخوابیم پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و گفتم : تو ماشین خانومم ؟ ... کمرمون که میشکنه و همین الانم کمرمون درد گرفته خواست ازم جدا شه ، شونه هاش رو گرفتم و مجبورش کردم سرشو روی پام گذاشتم و خودمم صاف نشستم و گفتم :_ یکم استراحت کن آروم تر بشیلبخندی زد و اشکایی که هنوز جاری بودن رو پس زد ... یه دستمو دور گردنش گذاشتم و یه دستمم روی سرش بعد از چند دقیقه گفت : میشه بخاریو روشن کنی ؟ داره سردم میشه ماشین رو روشن کردم و بخاریو زیاد و گفتم : کاپشنه منو میخوای ؟_ نه گرم میشم.... میخوام یه کاری کنم سرمو پایین آوردم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم : چی ؟ دستشو روی زیپ کاپشنم گذاشت و بالا پایینش کرد وگفت : نمیخوام تا بعد از آزمایشا و جواب نهایی هیچکی بفهمه تا همه بخوان بهم به چشم ترحم نگاه کننچتریای بیرون ریختشو بهم ریختم و گفتم : هنوز چیزی نشده خانومم الکی این همه گریه میکردی و از ترحم حرف میزنی بعدم بیخود که هرکی بخواد با ترحم نگاهت کنه_ ولی من به خوث توام.... دستمو روی لبش گذاشتم و گفتم : شششش نمیخوتم چیزای بد بشنوم و اعصابمو بهم بریزی ... حیف که الان هم باورش نکردی ... باورم نکردی.موبایلم زنگ خورد و از جیب کاپشنم درش آوردم ، شماره مامان بودجواب دادم : بله ؟مامان نگران گفت : کجایین شما دوتا ؟_ بیرون _ تا ساعت ۱۱ شب یه خبر نباید میدادی ؟... موبایلتون اشغال بود ؟با تعجب گفتم : اشغال نبود ... ببخشید کاری داشتین ؟مامان گفت : نه فقط نگران شدم_ مامان ما امشب خونه نمیایم_ کجا میرید ؟ _ چیزه .... با همون دوستمون اومدیم بیرون و یه جای دنج که اینجا اتاق اجاره میدن ما شبو اینجا میخوابیم _ باشه خوش بگذره_ ممنون خدافظ_ خدافظپوفی کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم که صورت سرمه رفت تو شکمم و خندیدمو بعدم صاف نشستم و گفتم : شکم نداشتمالبخندی زد و چیزی نگفت و من ادامه دادم : به خیر گذشت ... به سهند باید بگم که برام مرخصی بگیره شماره سهند رو گرفتم و با بوق چهارمی جواب داد_ بله ؟_ سلام خوبی ؟_ سلام مرسی تو خوبی ؟_ ممنون .. سهند یه زحمتی برات داشتم _ جونم ؟سرمه از روی پام بلند شد و روی صندلی نشست و دستشو توی دستم گرفتم_ من فردا نمیتونم بیام شرکت برام مرخصی رد کن_ باشه ... اتفاقی افتاده ؟_ نه چیزی نیست ... ممنون _ خواهش میکنم ... خب دیگه کاری نداری ؟ _ نه قربانت خدافظ_ خدافظقطع کردم و به سرمه گفتم : کی گفته که بلند شی ؟_ میخوای شبو همین جا وسط بیابون سپری کنیم ؟_ بریم هتل ؟_ نمیدونم .... نه بابا باید بری یه عالمه پول بدی .. کنار خیابونی ، پارکی_ مثه فراریا ... تو نگران پول نباش میریم هتل ... باشه؟_ نمیدونم ... اصلا ول کن سام _ عمراآروم گفت : تو که کار خودتو میکنی دیگه چرا نظر میپرسی ؟خندیدم و گفتم : بده میخوام تحویلت بگیرم ؟باز زیر لب یه چیزی شبیه " ترحم " گفتبا صدای بلند گفتم : چی ؟ تو باز چی گفتی ؟_ هی .. هیچیلبخندی زدم و گفتم : مگه جرات داری چیزی بگی ؟ .... اون اشکاتم پاک کن این دفعه هزارمه که میگمپشت چشمی با پلک های پف کردش نازک کرد و اشکشو پاک کردماشینو حرکت دادم و مسیری که اومده بودم رو برگشتم و وارد شهر که شدم از یه نفر بهترین هتل رو پرسیدم که گفت هتل پارسه و منم طبق راهنمایی هایی که مردم بهم میکردن میرفتم و گه گاهی با سرمه شوخی میکردم و می خندیدیم ولی غم تو چشمامون جا خشک کرده بود و فقط لبامون به خنده باز میشد و سرمه هر از گاهی اشکی از چشمش پایین میومد و سریع پاکش میکردجلو هتل نگه داشتم و پیاده شدیم و رفتیم تو و به مسئول اونجا گفتم که یه اتاق میخوایم و اونم گفت شناسنامه هاتونو بدید تا من بفهمم محرمید من گفتم : من الان شناسنامه از کجا بیارم برادر من ؟_ صیغه نامه ای چیزی .. برای ما مسئولیت داره یکم سکوت کردم و دوباره گفتم : من بیشتر از پول اتاق میدم ولی خواهش میکنم قبول کنید پسره گفت :نمیشه آقا .... راستی خب برید توی پاسگاه بغل هتل اونجا یه نامه بگیرید بیاید _ باشهدست سرمه رو گرفتم و رفتم توی پاسگاه و موضوع رو به سربازه دمه در گفتم سرباز گفت : منتظر باشید تا من اطلاع بدم بعد از چند دقیقه اومد بیرون و گفت سرباز : آقا بفرمایید داخلمن بلند شدم و سرمه هم خواست پشت سرم بیاد که سربازه گفت : فقط آقا خانم ، شما منتظر باشیدسرمه نشست و منم رفتم تو و به مرده که از روی ستاره های روی شونش فهمیدم که سرهنگه... سلام کردم و جواب داد و گفت که بشینمپلیسه : اینجا سوالاتی میشه که به قول خودتون زن و شوهر بودن شما مشخص شه .... خب شروع میکنیم .... شما چند وقته که ازدواج کردید ؟_ یک ماه و نیم_ ماه عسل رفتید ؟_ خیر _ خونتون کجاست ؟_ خونه پدر بزرگ من زندگی میکنیم و هنوز خونه جداگانه ای نداریم ، خیابون شفا_ خواهر برادر دارید ؟_ نه_ خانومتون ؟_ بله یه برادر چهار ساله _ اسم پدر بزرگ شما چیه؟_ سعید _ اسم پدر خانومتون ؟_ احمدپلیسه همه رو نوشت و صداشو بلند کرد و گفت : فلاح سربازه درو باز کرد و اومد تو سرهنگ : به خانم بگو بیاد توسربازه به سرمه گفت : خانم بفرماییدسرمه اومد تو و کنار من نشست و پلیسه همه سوالایی که از من کرده بود رو از سرمه کرد و بعد از اینکه فهمید که دروغ نمیگیم نامه ای برای هتل نوشت و پایینشو مهر و امضا کرد و بهمون داد و ماام به هتل برگشتیم و نامه رو دادیم و قبول کرد که بمونیم و کارت اتاق رو بهمون داد و ماام به طبقه اول که اتاقمون بود رفتیم ..... کارت رو توی جاش زدم و در باز شد و اول سرمه رفت تو بعدم من ، یه اتاق بزرگ بود و یه تخت دو نفره وسطش و میز توالت کنار اتاق یه در چوبی کنار در که حموم دستشویی بود و یه فرش گرد قرمز رنگ هم وسط اتاق پهن شده بود و دیوارش هم کاغذ دیواری بود سرمه روی تخت نشست و شالشو باز کرد و منم کاپشنمو در آوردم و روی مبل انداختم و رفتم تو دستشویی و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون و سرمه هم شال و مانتوشو در آورده بود و بلوز آستین بلند سفیدش و شلوار جین تنگی هم پاش بود داشت جلو آینه موهاش رو مرتب میکرد و من رفتم پشت سرشو و منو از توی آینه دید و منم خم شدم و بغلش کردم و خودمو به چپ و راست تکون دادم و اونم دستاشو روی دستم گذاشت و گفت :_ سام ؟_ جونم ؟_ میریم مشهد ؟لپشو بوسیدم و گفتم : آزمایشتو که دادی تا جواب میاد میریم پیش امام رضا ، خوبه ؟ دستمو فشار داد و از چشماش اشکی ریخت و گفت : عالیه سام ... فقط ای کاش حس...حرفشو ادامه نداد و گفتم : بگودستامو باز کردم و اونم بلند شد و گفت : هیچی باز اشکاش ریخت و گفتم : ای کاش چی ؟_ هیچی بخیال بازوشو محکم گرفتم و گفتم : خوب میدونی چقدر از حرفه نیمه تموم بدم میادصورتش جمع شد وگفت : دستم شکست .. باشه میگمفشار دستمو کم کردم و سرمو یکم به سمت چپ کردم و یه ابرومو بالا انداختم و منتظر نگاهش کردم سرمه گفت : میگم کاش حسش بود ... حسش بود_ حسش بود ؟!!!!_ اااا میرفتم حموم یه لبخند هم بهم زد و گفت : گفتم دیگه بذار برم دستشو ول کردم و گفتم : ولی فکر نکن با خر طرفی باید بگی _ دور از جون ... گفتم دیگهسریع رفت تو دستشویی و درو بست .کمربندمو باز کردم و درش آوردم و روی و مبل گذاشتم و جورابام رو هم در آوردم و روی مبل پرت کردم و لحاف روی تختو کنار زدم و روش خوابیدم و سرمه هم با صورت خیس خارج شد و چراغ رو خاموش کرد و منم آباژور کنارم که روی میز بود رو روشن کردم و سرمه طرف دیگه لحاف رو بالا زد و خوابید ، من دستامو باز کردم و گفتم :_ بیا بغل بابا خنده تلخی کرد و یکمم سرخ و سفید شد و بعد از چند ثانیه ، یکم خودشو نزدیک تر کرد ولی جلو ترنیومد و یه اخم ریز اومد روی صورتش من خودمو جلو کشیدم و بغلش کردم و سرشو روی بازم گذاشت و دستشو روی شکمم و منم همون دستیو که سره سرمه روش بود رو دور کتفش پیچیدم و گفتم :_ گردنبندی که برات خریدم کو ؟_ خونه _ چرا ننداختی گردنت ؟_همینجوری_ باید بندازیش باشه ؟_باشه_ یه سوال دیگه ؟_ هوم ؟_ کادو ارسطو چی بود ؟_ نمیدونم انداختم توی سطل آشغال با تعجب گفتم : چرا بازش نکردی ؟_ چون برام مهم نبود و منم ازش متنفرم_ نه حالا بیا و دوسش داشته باش .... چرا اینطوری نگات میکرد ؟_ نمیدونی ؟ .... قبلا ازم خواستگاری کرده بود _ به بابات گفت یا خودت ؟_ خودم... منم همون موقع گفتم که حتی به ارغوان هم نگه و این فکر رو از سرش بیرون کنه با حرص و عصبانیت گفتم : بچه پررو تولدتم اومده بود... میخوام بزنم از وسط دوتاش کنمریز خندید و گفت : حالا میشه یک سانت از سمته راستش بیشتر باشه ؟با حرص بیشتری گفتم : من چی میگم تو چی میگی ... همش منو حرص بدهبا انگشتاش روی شکمم ضربه های آرومی میزد و با لحن غمگینی گفت : باشه ببخشید ... فردا میریم برای آزمایش ؟_ آره _ میگی چی پیش میاد ؟به بینیش زدم و کفتم : هیچی پیش نمیاد ... بخواب یهو نشست و بینیشو بالا کشید و دستشو جلو بینیش گذاشت و منم نشستم و دستمالا رو از روی میز برداشتم و چند تا برداشتم و بهش دادم و ازم گرفت و روی بینیش گذاشت ، دستمو روی شونش گذاشتم و خوابوندمش و گفتم : قرصتو خوردی ؟_ نه تو جیبه مانتومه میدی بهم ؟بلند شدم و رفتم و از توی جیبش قرصشو برداشتم و از توی یخچال آب معدنی رو هم در آوردم و بازش کردم و کنارش نشستم و یه دونه قرص در آوردم و قرصو توی دهنش گذاشتم و دستمو زیر سرش گذاشتم و یکم بلندش کردم و بهش آب دادم و دوباره خوابید ... چراغو روشن کردمسرمه : سام چند تا دستمال دیگه بهم بده دستمالا رو کنارش گذاشتم و اونم چند تا برداشت و نشست و گفتم : کجا ؟ _ میرم صورتمو بشورم ، خون ریزیش کمتر میشه رفت تو دستشویی و منم پشت سرش رفتم و دم در وایستادم و اونم توی روشویی سرشو خم کرده بود و صورتشو میشست سرمه همونطور که خم بود گفت : برو بیرون حالت بد میشه_ حالم بد نمیشه ، بهتری ؟ _ آره برو الان میام_ یه وقت سرت گیج میره میخوری زمین ... هستم حالاصورتشو شست و دیگه خون ریزیش بند اومده بود ، اومد بیرون و منم دستشو گرفتم و با خودم بردمش و روی تخت خوابوندمش و خودم کنارش خوابیدم و یه دستمو زیر سرش گذاشتم و یه دستمو روی بازوش و گذاشتم و نوازشش میکردم سرمه گفت : آخ یادم رفته بود _ چیو ؟ _ فردا عصر باید برم مدرسهلپشو بوسیدم و گفتم : ما فعلا کارای دکترتو بکنیم مهم تره بعد اگه عقب افتادی خودم بهت کمک میکنم_ باشه .... ارغوان پرسید چی بگم ؟ _ بگو بیرون کار داشتیم .... حالا شایدم بشه بری _ وای سام ؟_ چیه ؟_ دفترچه بیمو نیاوردیم ، فردا باید برم آزمایش بدم _ آخ آره .... فردا میریم میگیرمش سرشو روی بازوم جا به جا کرد و بهم نزدیک تر شد و دستشو دور کمرم انداخت .... خوشحال بودم که بالاخره بهم نزدیک تر شده ولی با فکر دکتر و حرفاش کلافه میشدم... با فکرای مختلف و ذهنی مشغول چشمام گرم شد و خواب رفتم صبح که بیدار شدم سرمه توی بغلم خواب بود ، به ساعتم نگاه کردم ، ساعت ۷ بود ... به چهره سرمه دقیق شدم ، پلکهاش به خاطر گریه یکم متورم و قرمز بودن ، به ابرو هاش دست کشیدم و دستمو توی موهای نرمش فرو بردم ... سرمو خم کردم تا سرشو ببوسم که ته ریشای زبرم روی پیشونیش کشیده شد و دستشو روی پیشونیش کشید و سرمو عقب کشیدم و دیدم اخم کرده و چشماشو کم کم باز میکنه چشماشو باز کرد و منو دید و با صدای گرفته ای گفت : سلام _ سلام خانومم یکم خودشو جا به جا کرد و حلقه دستام شل شد و گفت : چی گذاشتی روی پیشونیم ؟دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم : شرمنده باید بزنمشونبا گیجی پرسید : کیارو ؟خندیدم و دستشو گرفتم و روی ریشم گذاشتم و گفتم : اینارو ... دیگه نمیشه خوشگل کنم ، خانومم اذیت میشهدستشو برداشت و گفت : واه به من چه ؟داشت مینشست که هولش دادم و باز خوابید و منم سریع روش خیمه زدم و گفتم : خب مثله صبح بخوام بوست کنم اذیت میشیدستشو روی سینم گذاشت و هولم داد و گفت : برو اون طرف بریم صبحانه بخوریم با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم : نوچ_ سام برو اونور ... دارم خون دماغ میشمترسیدم و کنار رفتم و اونم بلند شد و خیلی ریلکس به طرف دستشویی رفت و گفت : چقدر شوهر من سادس ... سرت زیاد کلاه میره هابه طرف دویدم که بگیرمش ولی اون رفت تو دستشویی و با خنده درو بست ....... وقتی اومد بیرون من رفتم تو ..... اومدم بیرون و سرمه حاضر و آماده روی مبل نشسته بود منم کمربندمو از روی میز برداشتم و دور کمرم بستم و جورابام رو هم پوشیدم و رفتم جلو آینه و با دست موهامو مرتب میکردم گفتم : سرمه ؟_ هوم ؟_ شونه نداری ؟_ به نظرت دکتر که میرن شونه بر میدارن ؟نگاهی بهش کردم و گفتم : اینم میخواد منو ضایع کنه ... ای خدا ژیان ماشین نمیشه ، زن فامیل بلند شد و گفت : پس دختر خاله فامیله ؟_ دختر خاله ام نداریم که بگیم فامیل داریم زد تو دستم و گفت : خدا رو شکر نداری ... بریم دیگه دیرمون میشه کاپشنمو پوشیدم و وسایلمونو برداشتیم و از اتاق خارج شدیم و رفتیم توی سالن غذا خوری و یه صبحانه سبک خوردیم و بعد از تحویل دادن اتاق رفتیم توی پارکینگ و ماشین توی ماشین نشستیم و حرکت کردم و از هتل خارج شدیم چند دیقه ای که گذشت سرمه گفت : سام ؟_ جونم ؟_ میخوای به بقیه بگی امروز صبح کجا بودیم ؟_ میگم از شرکت زنگ زدن و گفتن امروز نریم شرکت و ماام نهارم موندیم _ خب شاید تا نهار کارمون تموم شد _ اگه تموم شدم نهارمونو بیرون میخوریم _ توی این چند روز میدونی چقدر خرجمون شد ؟ ... الکی این همه پول هتل دادی ... تازه در آینده هم خرج میشه _ من یه خورده پس انداز دارم ... تازه من این پولا رو برای کی میخوام ؟ تو دیگه ... کس دیگه ای ندارم که خرجش کنم بهش نگاه کردم و بهم لبخندی زد و لب پایینشو توی دهنش گرفت ، دستمو روی چونش گذاشتم و کشیدمش پایین که لبش از دهنش خارج شد و با تعجب نگام کرد گفتم : نکن لبت پوست پوست میشه و خشکی میکنه_ لبه خودمه _ لبه منو تو نداری عزیزم ... میگن زنو شوهر با هم این حرفا ندارن .. یعنی چی ماله من ؟دستشو مشت کرد و توی شکمم کوبید و گفت : خیلی پررو شدی نمیشه به روت حتی لبخند زد..دیگه تا مطب حرف نزدیم و دوتامون توی فکر بودیم و گه گاهی هم میدیدم که سرمه سعی داره بطور نا محسوسی گریه کنه و اشکشو نبینم ، ولی دیدم و چیزی بهش نگفتم تا بتونه با خودش خلوت کوچکی بکنه..... دم مطب دکتر نگه داشتم و رفتم دفترچه رو از منشی گرفتم و بعد از پرسیدن آدرس و کار هایی که باید انجام میشد اومدم بیرون نشستم تو ماشینسرمه : دفترچمو بده بهش دادم و نگاهی به صفحه های نوشته شده انداخت و گفت : خب بریم دیگهابرو سمته چپمو بالا دادم و گفتم : دارو ها درستن خانم دکتر ؟پشت چشمی برام نازک کرد و گفت : شما فعلا رانندگیتو درست انجام بده که آخر ماه حقوق بهت دیر ندم ... زود _ بله بله ؟ ... پررو شدیا از لحن شوخیش در اومد و گفت : سام بریم تو رو خدا دیر میشه ها_ نوچ_ بابا غلط کردم ... شکر خوردم ... بریم ؟ ... _..........._هنوزم نه ؟ ... ببخشید خب .. اگه من مردم بعد حسرت میخوری میگی کاش برده بودمش به طرفش برگشتم و با عصبانیت گفتم : به قران یه بار دیگه ازین حرفا بزنی خودم یه بلایی سرت میدم ، هی هیچی نمیگم ... دکتره یه چیزی بلغور کرد و توام هی خودتو لوس کن ... میخوای ناز کنی ازین حرفا نزن که بدتر یه چیزیم بهت میگم ... فهمیدی ؟سرشو انداخت پایین و با دکمه های مانتوش بازی میکرد و جوابمو نداد که صدامو بلند کردم و گفتم : فهمیدی یا نه ؟سرشو تکون داد گفت : آره ... ببخشید ماشینو روشن کردم ، دنده یک و حرکت ، گفتم : همش ببخشید ببخشید ... خب نکن عزیزه من ، نگو که منو عصبانی کنی ، سرت داد بکشم سرشو تکون داد و چیزی نگفت و بیرون رو نگاه کرد ، دستشو که روی پاش بودو گرفتم و بازم برنگشت که گفتم : قهری ؟برنگشت و گفت : نه _ پس چرا نگام نمیکنی ؟برگشت و با چشمایی که تا حد ممکن بازشون کرده بود نگام کرد و گفت : الان خوبه ؟ .. یعنی آشتیم ؟زدم زیره خنده و گفتم : اینطوری که من قهر میکنم خندش گرفت و سعی کرد نگام کنه و خودشو کنترل کنه ولی وقتی من زدم زیره خنده و اونم نتونست خودشو کنترل کنه و من همش نگام به خیابون و سرمه بود و دستشو روی دنده گذاشتم و دست خودمم روش سرمه گفت : دلم برای سروش تنگ شده لبخندی بهش زدم و گفتم : عصر میریم خونه_ یه خواهشی ازت بکنم ؟ _ جونم ؟_ میشه یه روز سروشو ببریم پارک ؟ آخه بابامو که میشناسی ... نمیخوام عقده ای شه یا همش حسرت روزایی رو بخوره که مثله همه بچگی نکرده ... یا اصلا اجازه بده خودم میبرمش_ تنها که نه ... اگه زود رفتیم خونه و استراحت کردیم امشب میبرمش سرزمین رویایی ... خوبه ؟_ مرسی_ خواهش میکنم .. یه برادر زن که بیشتر ندارم ... تو چقدر راحتیا_ چرا ؟_یه مادر شوهر داری که خعلی دوست داره و از گل بالاتر بهت بگم کلکم کندس ... خواهرشوهرم نداری یه خورده بچزونتت دلم خنک شه .. جاریم که ...خندید و گفتم : معلوم نیست چقدر مامانو اذیت کردم که از بچه دوم منصرف شده بنده خدا باز خندید و چیزی نگفت***********از بی حواسی خودمون اعصابمون خورد بود و سرمه هم که از حرص و جوش تو آزمایشگاه خون دماغ شد ، حالا مگه بند میومد .. حواس که نداریم و صبحانه خوردیم و ازمایش نمیشد داد .... سرمه خون ازش زیاد رفته بود و بازم سر گیجه داشت و ساعتای ۱۲ بود که سرمه حالش یکم بهتر شد و اومدیم بیروننشستیم توی ماشین و گفتم : بریم جگری کبابی چیزی بخوریم صندلی ماشین و خوابوند و گفت : هر جا میخوای بری برو اون خوابید و منم توی مسیر شرکت یه جگرکی دیده بودم و سهند هم چقدر ازش تعریف میکرد به جگرکی که رسیدیم گفتم : سرمه خانمی بلند شو بریم غذا بخوریم سرمه چشماشو باز کرد و نگام کرد و گفت : میاری تو ماشین ؟ من حالم خوب نیست _ باشهپیاده شدم و هشت سیخ جگر و دوتا کوبیده سفارش دادم و خودم نشستم روی صندلیا ولی همش حواسم به سرمه بود که توی ماشین بود ........... غذامونو گرفتم آوردم توی ماشین و سرمه خواب بود و منم ظرف رو عقب گذاشتم و حرکت کردم و رفتم توی کوچه ای و ماشین رو پارک کردم تا نهار بخوریم ...دستمو روی شونش گذاشتم و تکونش دادم و آروم گفتم : خانومی ؟.... سرمه خانوم ؟ .... خانومم ؟چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد و گفتم : بلند شو نهار بخوریمدستاشو دور بدنش حلقه کرد وگفت : سام ؟_ جونم ؟_ من سردمه .... خیلیکاپشنمو در آوردم و روش انداختم و گفتم : بخاریم تا ته زیادهنشست و کاپشنو پوشید و گفت : خیلی سردمهبغلش کردمو با دستم کمرشو ماساژ میدادم و گفتم: غذا بخوری بهتر میشی این به خاطر اینه که فشارت افتاده و خونم زیاد ازت رفتهسرشو روی پام گذاشتم و خم شدم و از صندلی عقب ظرف رو برداشتم و روی پای چپم که سره سرمه نبود گذاشدم و یه تیکه جگر روی نون گذاشتم و جلو دهنش گرفتم و ازم گرفت و نشست و خورد و برای خودمم لقمه کردم و خوردم ، واقعا عالی بود .... یه لقمه دیگه به طرف سرمه گرفتم و گفت :_ خودم میخورم ظرف رو بذار وسط جلوش گرفتم و گفتم : حالا اینو بخور ازم گرفت و منم ظرف رو روی ترمز دستی گذاشتم و با هم میخوردیم .... سرمه کم خورد ولی من جبرانه کم خوردنشو کردم و همه رو خوردم گفتم : بریم خونه ؟_ آره دیگه پس کجا بریم ؟ماشین و روشن کردم و به طرفه خونه روندم و با سرمه هم چند کلامی حرف میزدمماشین و توی حیاط پارک کردم و پیاده شدیم و سرمه کاپشنمو بهم داد و گفت : بپوشش زشته جلو بقیه _ چه زشتی ؟ _ بپوشش ، من سردم نیست ازش گرفتم و روی دستم انداختم و با هم رفتیم تو .. فقط فروغ و مامان و سروش بودن و سلام کردیم ، سروش هم مثله چی به طرف سرمه دوید و سرمه هم روی زانو هاش نشست و دستاشو باز کرد و سروش خودشو توی بغلش پرت کرد و دستاشو دور گردنش حلقه کرده بود و محکم صورت سرمه رو بوس میکرد و همه داشتیم بهشون نگاه میکردیم ، سرمه همونطور که سروش توی بغلش بود بلند شد و منم کاپشنمو روی جا لباسی گذاشتم و نشستم روی مبل و سرمه هم کنارم نشست سروش گفت : دلم بلات تند ( تنگ) شده بود سرمه بوسیدش و گفت : منم همینطور گلم فروغ برامون قهوه آورد و مامان گفت : سامی خسته نیستی ؟ ... برو استراحت کن مامان پوفی کردم و تند گفتم : خسته باشم میرم میخوابم تعارف که ندارم .. الان میخوام قهوه بخورمهمه سکوت کردن و مامان بلند شد و رفت و فروغم رفت ییرون و سرمه گفت : این چه حرفی بود به رویا خانم زدی ؟ ... الان فکر میکنن من از دیروز تا حالا چی بهت گفتمگفتم : ببخشید من الان ۲۴ سالمه و یه زنم دارم فکر میکنم برای این حرفای بچگونه یکم دیر شده باشه _ خب تو تنها بچشونی و اونا همیشه نگرانتن و تو نباید اینجوری حرف میزدی تا به حال اینطوری ، با این لحنه تند با مامان حرف نزده بودم سروش وقتی دید عصبانیم یواش از روی سرمه پایین اومد و بدون هیچ حرفی از در خارج شد سرمه گفت : سام برو عذر خواهی کن بهش نگاه کردم وگفت : تو رو خدا ... خب به مامانتم بگو چرا ناراحت شدی ... باشه ؟ ... برو دستامو روی صورتم گذاشتم و گفتم : این چند وقته همینطوری داری از درو دیوار برام میباره... همین یکیو کم داشتم دستشو روی شونم گذاشت و گفت : اتفاقه خیلی بدی که نیوفتاده .... برو عذر خواهی کن تا هنوز بیدارن .... مادره اگه دلش بشکنه بدبخت میشیادستامو از روی صورتم برداشتم و بلند شدم و دست سرمه افتاد و به طرف اتاق مامان اینا رفتم و در زدم و صدای بابا بود که اجازه ورود رو صادر کرد ، درو باز کردم و رفتم تو و مامان روی تخت پشت به در خوابیده بود و بابا ام داشت توی دفتری چیزی مینوشت ؛ بهم لبخندی زد و به مامان اشاره کرد و رفت بیرون و منم رفتم بالا سر مامان وایستادم و خواستم لحاف رو کنار بزنم که نذاشت و منم دستمو روی بازوش گذاشتم و گفتم:_ مامان .. قهری ؟_ .............._ نشستم روی تخت کنارش و گفتم : خب مادره من منم جلو زنم غرور دارم و میخوام بگم مرد شدم بعد شما میزنی تو برجک آدم و مثله بچه ها باهام رفتار میکنی سکوت_ مامان ؟ .... اصلا غلط کردم .... مادر ؟ لحاف رو از روش کنار زدم و این دفعه من موفق شدم و مامان چشماش سرخ بود و گفتم : الهی من قربونت برم ... غلط کردم که مرد شدم لبخندی بهم زد و اشکی از گوشه چشمش ریخت و منم اشکشو پاک کردم وگفت : تو راست میگی هنوز فکر میکنم سام ۵ ساله ای و باور نکردم که زن داری گونشو بوسیدم و گفتم : ببخشید به خاطره رفتارم دستشو پشته گردنم گذاشت و کشیدم توی بغلش و بوسیدم و بعدم ولم کرد و گفت : اشکال نداره منم فهمیدم باید چطور رفتار کنملبخندی بهش زدم و بلند شدم رفتم بیرون و بابا داشت با سرمه حرف میزد و وقتی دید من اومدم بیرون به اتاق برگشت و منم بی توجه به سرمه رفتم بالا.لباسمو عوض کردم که در زده شد و گفتم : بیا تو سرمه درو باز کرد و اومد تو و به در تکیه داد و گفت : عذر خواهی کردی ؟به طرف تخت رفتم و گفتم : توام که مثله مامان شدی نشستم روی تخت و گفت : ببخشید دخالت کردمچیزی نگفتم و روی تخت دراز کشیدم و گفتم : حالا بیا بخواب که عصر سروشو ببریم بیرون _ باشه میرم پیشه سروش ، الان اومده بود پیشم که برم پیشش بخوابم با حرص گفتم : سروشم بیار اینجا_ باشه لباسامو عوض کنم میایم _ باشه رفت بیرون و منم تا بیان با رضا اس ام اس بازی میکردم که در باز شد و منم موبایلمو روی میز گذاشتم ، سرمه بلوز دامن داشت و سروش هم سر به زیر پشت سرش اومد و سلام کرد و با خوشرویی جوابشو دادم و لبخندی زد و سرمه تشک رو پهن کرد و گفتم : _سروش میخوای بیای رویه تخترفت روی تشک و گفت : میخوام پیشه سلمه بخوابم دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم : باشهسرمه گفت : شما بخوابین من میرم حموم میام سروش گفت : بعدا برو باشه ؟من : خب عصر برو چادر و شالش رو در آورد و موهاشو باز کرد و گفت : باشهاومد و روی تشک ، کنار تخت خوابید و سروشم توی بغلش گرفت و پشتشو به من کرد و با دستی که حلقه توش برق میزد مو های سروشو نوازش میکرد و منم چشمامو بستم و به یک دقیقه نرسید که خواب رفتم با نوازشه موهام بیدار شدم و چون فهمیدم سرمس چشمامو باز نکردم و اونم همونطور که دستش توی موهام بود گفت : کاش ترحم نباشه و بتونم بهت تکیه کنم ....توی این موقعیتی که پیش اومد حتی اگه برای ترحمم بود بهم دل گرمی میداد با خودش درگیر شد و گفت : خفه سرمه الان بیدارش میکنیاز دستش عصبانی شده بودم و سعی میکردم خودمو کنترل کنم یه چیزی بهش نگم دستشو از تو موهام بیرون آورد و موهای روی پیشونیمو کنار زد و گفت : سام ؟ ... ساعت هفته نمیخوای بیدار شی ؟_........._ سام ؟ من حرکتی نکردم و در باز شد که دستشو برداشت و آروم گفت : سروش مگه صد بار بهت نگفتم میری جایی در بزن ؟ ... چیکار داری ؟_ مامان دفت سامی خانو بیدال کنی بیاین پایین_ باشه برو _ باشهاز صدای بسته شدن در فهمیدم که رفت و دستشو روی بازوم گذاشت و گفت : سام ؟ ... سام ؟.... همه پایین منتظره ماان یکم خودمو حرکت دادم که دستشو روی سینم گذاشت و گفت : سام بلند شو بریم پایین ... سام ؟ ... تو چرا یهو خوابت سنگین میشه ؟چشمامو یکم باز کردم و بهش نگاه کردم و گفت : بلند شو مامانم شلغم و لبو پخته میگه بریم پایین دستشو برداشت و منم دستمو روی چشمام گذاشتم و ماساژی دادم و گفتم : باشه دستمو برداشتم و نشستم و هنوز از دستش عصبانی بودم ، سرمه بلند شد و گفت : من میرم تو بیا حرصی گفتم : باشه مامان جون قول میدم از پله ها که میام پایین مواظب باشمبا تعجب گفت : من منظورم اونطوری نبود .... جناب عالی وقتی که میرم یهو غر میزنی که غلط کردی بدونه من رفتی بعد الانم که میگم یه جوره دیگه برداشت میکنی _ خیله خب برو _ تو چرا یهو عصبانی شدی ؟ چیکار کردم ؟_ هیچی سرمه برو چیزی نگفت و شالو چادرشو پوشید و رفت منم بلند شدم و تختمو مرتب کردم و بعد از اینکه دست و رویی شستم رفتم پایین و همه توی پذیرایی نشسته بودن و صداشون ازون جا میومد و رفتم توی پذیرایی و خانما با هم داشتن حرف میزدن و آقایون هم با هم و احمد هم بود و سلام کردم و جوابمو دادن احمد : به داماد گلم پوزخندی زدم و به سرمه نگاه کردم و چشماش نگران بود احمد باز گفت : سامی تحویل نمیگیری ؟نشستم کنار آقاجون و گفتم : تا چند روز پیش که سامی خان بودم آقاجون دمه گوشم گفت : نخوای باهاش کل کل کنیا احمد : بله ببخشید سامی خان پوزخندی بهم زد و منم با اخم رومو ازش گرفتم و چند تا شلغم و یه لبو برداشتم و شروع به خوردن کردم و بقیه هم درباره موضوع های مختلف حرف میزدن و سروشم داشت با ماشینی که بهش داده بودم بازی میکرد و منم دیگه با احمد حرفی نزدم بعد از خوردن شلغما بلند شدم و رفتم تو هالو سرمه رو صدا زدم و اونم بعد از چند ثانیه اومد تو هال من گفتم : میخوای سروشو ببریم پارکی جایی ؟_ نمیدونم هر طور تو بخوای .... حوصلشو داری ؟_ آره ... سروشم که بچه شیطونی نیست تا اعصابمو خورد کنه اگه میخواین بریم زود حاضر شید که هواام سرده _ خب میخوای یه روز صبح هوا که آفتابیه ببرمش_ نه.. تنها نه .. بعدم میریم ساختمانه بازی ای که سر پوشیدس ، سرزمین رویایی_ بذار اجازشو از بابام بگیرم _ اجازه نمیخواد _ من زنتم سروش که زنت نیست بخوای بگی اجازه بابام مهم نیست _ خیله خب برو ازش بپرس ولی سروش نفهمه که بعد بابات اجازه نداد گریه کنه بچه _ باشهرفت توی پذیرایی و منم رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم .... اومد تو آشپزخونه و گفت : بابام رضایت داد ولی تو از کجا آدرسو بلدی ؟نشستم پشت میزو خیلی جدی گفتم : دخترمو یه بار برده بودمچشماش چهار تا شد و بعدم با لکنت گفت : د .. دختر..ت ؟_ آره اسمشم بهاره ۲ سالشه باور کرد و رنگش پرید و گفت : مگه تو ازدواج کردی ؟_ آره دیگه پس دخترم کجا بود ؟دستشو روی میز گذاشت و گفت : دخترت الان کجاس ؟ _ پیش مامانش _ مامانش ؟ ....سام تو الان زن داری ؟_ آره مگه اسمشو تو شناسنامم ندی ؟ .... هموز نمیدونه یه زنه دیگه گرفتم وگرنه میاد کلمو میکنهدیگه داشت غش میکرد و گفت : اسمش چیه ؟_ سرمه دیگه _ نه اسمه زنه اولت _ سرمه خندیدم و حرفه خودشو تکرار کردم : چقدر زنه من سادس ، سرت زود کلاه میره ها ادامه دادم و گفتم : من توی این سن دوتا رو میخوام چیکار ؟ حداقل ده سالی دیگه تا تنوع بشه برام ... دخترم کجا بوده ؟خیره نگام کرد و بعد از چند ثانیه نفسی از سر آسودگی بیرون داد و روی زمین نشست و بینیشو گرفت و گفت : دستمال بده دستمالا رو از روی میز برداشتم و نشستم کنارش و چند تا برگ کشید و روی بینیش گذاشت و گفت : خیلی مسخره ای _ لطف داری _ حالا این تا کی بند بیاد معلوم نیست _ الان باید قرص بخوری ؟_ نه .. بهم یه آب قند میدی سرم داره گیج میرهبلند شدم و لیوانو آب کردم و توش قند ریختم و شروع به هم زدن کردم که فروغ وارد شد و رنگش پرید و با نگرانی گفت : چی شدی مادر ؟نشستم کناره سرمه و لیوانو روی لباش گذاشتم و گفتم : خون دماغ شده امروز زیاد تو آفتاب بوده دستمو پشت سره سرمه گذاشتم و دستشو روی لیوان گذاشت و از لبش جدا کرد و گفت : چیزی نیست مامان .... الان خوب میشم فروغم طرف دیگه سرمه نشست و گفت : بلند شو برو صورتتو بشور زود تر بند میاد زیره بازوی سرمه رو گرفتم و بلند شدم و اونم بلند کردم و به طرف دستشویی بردمش و تو که رفت درو بست و منم روی مبل نشستم .... بعد از چند دقیقه اومد بیرون و دیگه خون دماغش بند اومده بود و کنارم نشستمن گفتم : میخوای یه روز دیگه بریم ؟لبخند کم جونی زد و گفت : نه الان میرم بهش میگم_ حاله تو مهم تره ها اگه خوب نیستی نریم_ نه به جون خودم یه آب قند دیگه بخورم خوبم_ باشه بلند شد و دمه آشپزخونه به فروغ گفت براش آب قند درست کنه و بعدم سروشو صدا زد تو هال و بهش گفت که سروش دست از پا نمیشناخت و همش میپرید هوا ، سرمه و سروش رفتن تا آماده شن و منم رفتم بالا و اول ریش و سبیلمو زدم .... لباسامو با شلوار کرم و پیراهن آبی رنگم عوض کردم و کاپشن قهوه ایم رو هم روش پوشیدم و موهام رو هم شلوغ ریختم روی پیشونیم و ادکلنمو مثله همیشه به گردنم و مچای دستم زدم و سوییچ و موبایلمو برداشتم و رفتم پایین که همه پرسیدن کجا و منم مقصدمون رو گفتم و از ساختمان بیرون زدم و سوار ماشین شدم دو تا بوق زدم که اون دوتا بدو به طرف ماشین اومدن ، سروش عقب نشست و سرمه هم جلو بین راه سرمه با یک کلمه از حرفای سروش اشکی میریخت و سریع پاکش میکرد ، وسطای راه سروشو روی پای خودش نشوند و محکم بغلش کرده بود و اشک میریخت و منم جلو سروش نمیتونستم چیزی بگم و سروش بفهمه..... تا اونجا صدای سروش بود و قربون صدقه رفتنای سرمه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و تازه متوجه لباسای سرمه شدم ، مانتو سرمه ای رنگی که براش خریده بودم و با بافتی که زیرش پوشیده بود و شال قهوه ای .... سروشو بغل کرده بود که کنارش رفتم و گفتم : بذارش زمین سنگینه سرمه آروم دمه گوشم گفت : کفشاش تنگشن نمیتونه راه بره سروشو ازش گرفتم و توی بغل خودم جاش دادم و گفتم : میای بغله من ؟دستشو دوره گردنم انداخت و گفت : آله پس چی بوسیدمش و سرمه هم بازومو توی دستاش گرفت و لبخندی بهش زدم که قطره اشکی باز پایین ریختآروم گفتم : به خدا بخوای گریه کنی میریم خونهچیزی نگفت و اشکشو پاک کرد و با هم رفتیم تو و سروش به هر وسیله که میرسید با هیجان بهش نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت که میخواد بازی بکنه و منم بهش پیشنهاد میدادم که با خوشحالی قبول میکرد و براش یه بلیط میخریدم و اونم میرفت بازی و در بین بازی هم چند باری پاشو از کفش بیرون میاورد و دوباره توی کفش میکرد ......... بعد از بازی آخری سروش به طرفم دوید و منم بغلش کردم سروش گفت : ممنون آقا خعلی تیف داد _ خواهش میکنم ...آقا چیه ؟_ خب مامانم دفت بدم آقا_ نه خوشم نمیاد _ پس چی بدم ؟ سامی خان ؟_ نه بگو عمو ... هوم ؟ ... قبول ؟_ باشه عمو سامی به ساعتم نگاه کردم ۱۰ شده بود و رو به سرمه گفتم : بریم شام یا خونه ؟دستمو که آزاد بودو گرفت و گفت : هر جا که خودت بهتر میدونیدستشو یکم فشار دادم و به سروش گفتم : پیتزا دوست داری ؟دستاشو محکم بهم کوبید و گفت : آخ جونمی ، من عاشقه پیتزاام من : پس پیش به سوی پیتزا رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و توی ماشن که نشستیم سروشو روی پای سرمه گذاشتم و حرکت کردم .... باز توی خیابون هزارو یک شب رفتم ولی این دفعه به فست فود خانه برگر رفتم .... توی ماشین فقط و فقط حرفای سروش بود و خنده های ما به مقصد که رسیدیم و پیاده شدم و رفتم دره سرمه رو باز کردم و سروشو بغل کردم و از روی جوب پریدم و سروش خنده سر خوشی کرد و سرمه هم از روی پل رد شد و کنارم اومد و بازومو گرفت و با هم وارد شدیم و چند تا خانواده و چند تا دختر و پسر جوونم بودن ، رفتیم و پشته میزه کناره دیوار نشستیم ، میز مربع شکلی بود و من یه ضلع و سرمه ضلعه کناریم و سروش هم کنارش گفتم : خب چی بگیرم ؟سروش : من پیتزاسرمه : منم ، یکی بگیر سروش نمیتونه بخوره _ باشه منم پیتزا ، مخلوط خوبه ؟سرمه : آره فرقی نمیکنهبلند شدم و رفتم سفارش دادم و برگشتم ، خانومی میزه کناری بود و بهمون با لبخند نگاه میکرد و میخه سروش و سرمه شده بود و آخرم طاقت نیاورد و وقتی میرفت رو به سرمه گفت :_ دخترم ماشالا توی این سن و یه بچه داری ولی دخترای این دوره زمونه با سنه بالا عروس میشنسرمه داشت با تعجب نگاهش میکرد و خانمه رو به من گفت : به شماام نمیاد که پدر شده باشیمنم چیزی نگفتم و خانمه دیگه واینستاد و با شوهرش از در خارج شدن و من زدم زیره خنده و سرمه هم کوتاه و تلخ خندید سروش گفت : عمو ؟_ جونم ؟_ میتونم یه شبایی بیام پیشه سلمه بخوابم ؟ .... فقط یه شبایی ته بابام دعوام میتُنه ؟ _ آره عمو خندید و گفت : خیلی ممنون لبخندی بهش زدم و سرمه گفت : سروشم ؟سروش نگاهش کرد وگفت : هوم ؟دستشو روی سرش گذاشت و گفت : اگه من چند وقت نبودم گریه نکنیا ، کار بد نکنی بابا دعوات کنه ، نترسیا سروش گفت : مده کجا میلی تو ؟_ شاید بریم مسافرت انگشتاشو نشون داد و گفت : اینقدل شب میری ؟_ شاید کم تر سروش چیزی نگفت و اخم کرد و دست به سینه نشست و به سرمه چشم غره رفتمو به سروش اشاره کردم من گفتم : اووووه حالا کو تا اون موقع تازه سروشم بزرگ شده سروش اخماشو باز کرد و لبخندی زد که دندونای ریزشو نشون داد سروش گفت : اصلا یه چیزی ؟دستامو روی میز گذاشتم و گفتم : چی ؟سروش : میدم ( میگم) ته ( که ) بلید ، اشتال نداله فقط باید بلام ماشین سوغاتی بیالیدا من : چشم حتما ... اصلا سه تا برات میاریم ... خوبه ؟_ آله ... زودم بلگلدیدا سرمه : باشه ... مگه من میتونم طاقت بیارم ؟من با پام به پای سرمه زدم که نگام کرد و گفتم : من تنها برم مسافرت چی ؟ ... طاقت داری ؟_ تو برو من یه کاریش میکنم خندید و من گفتم : باشه پس من میرم مشهد توام چون طاقت دوری سروشو نداری بمون پیششسرمه گفت : حالا که فکر میکنم و اون روز رو تجسم میکنم ، من اصلا طاقته دوری تو رو ندارم من : نه دیگه برم تا از نزدیک حس کنی که طاقت دوری داری یا نه_ اصلا تو رفتی بعد آقا سهند و مهتاب نمیگن زنت کو ؟دستامو روی سینم قفل کردم و گفتم : میگم دکتر بهش استراحته مطلق داده واسه بچه بده پاشو محکم روی پام کوبید و گفت : نمکدون خندیدم و گفتم : اگه اینطوری حرف زدن رو ادامه بدی ، در صده مشهد نرفتنت همینجور کمتر میشه ... یک در صد بود شد نیم _ من که میدونم منو میبری ، میخوای بترسونیم _ از کجا میدونی ؟_ از اونجایی که دلت برام میسوزه و ترحم تو دلت شعله ور میشه و منو میبری ... اگه تو مقعیتای دیگه بود عمرا به حرفت گوش میدادم و اینجا میموندم ولی الان پای زیارت وسطه من با حرص گفتم : تو باز گفتی ؟ ... برای چی نمیخوای تو مغزت بگنجونی که ترحم نیست ؟ ... فکر میکردم باهوش باشی_ باهوشم که میگم ، از زبونه خودت شنیدم _ شنیدن کی بود ماننده دیدن ؟ ... من این همه کار برای تو میکنم ، تو اینارو نمیبینی و گیر دادی به دو کلوم حرفی که من با رضا زدم _ و مامانت _ مامانم ؟_ بله یادتون رفته ؟ ... اون روز تو آشپزخونه ؟ یکم فکر کردم و یادم اومد ، گفتم : تو همش استراق سمع میکنی ؟ _ استراق سمع نکردم ، داشتم میومدم تو آشپزخونه شنیدم و خدا رو شکر میکنم که به موقع رسیدم _ ای بابا ، سرمه خب تو خودتو بذار جایه من ، تک فرزند ، نوه اول ، نور چشمی خانواده که یهو میان و میگن باید سرمه رو عقد کنی و تا آخره عمرت ور دلت باشه ... منم توی اوجه جوونی تو سره خودم برای آیندم و خونه و کارو زندگی نقشه ها داشتم و نفهمیدم چی شد که اسمه یه دختر تو شناسنامم دیدم ، دلم نمیخواست برات سخت بگیرم ولی یه وقتایی ازت جرم میگرفت و میخواستم هی اذیتت کنم ولی وقتی مظلومیتتو میدیدم دلم میسوخت...وسطه حرفم اومد و گفت : الان چی ؟ بازم دلت مسوزه نه ؟خندیدم و گفتم : مگه الان مظلومی که دلم بسوزه ؟خندید و گفت : به خاطره مریضیم _ مگه تو چیزیتم هست ؟.... ببین سرمه نمیخواد الکی به خودت تلقین کنی که مرضی پسری با سینی که حاوی سفارشاتمون بود نزدیک شد و روی میز چید و رفت و صحبت ما هم به همون جا ختم شدسروش : آخجون عمو پیتزاسرمه یه پیتزا رو جلو سروش گذاشت و سس زد و یه تیکه برداشت و به سروش داد و خودشم یه تیکه برداشت که بخوره ، هنوز به دهنش نرسیده بود که با صدای سروش متوقف شد سروش : این ماله منهسرمه گفت : تو که نمیتونی همشو بخوری عزیزم _ چلا خعلیم میتونم... دست نزنمن گفتم : سرمه بذار الان میگم یکی دیگه بیاره سرمه گفت : نمیخواد من که میدونم نمیتونه... سیر که شد بعدش من میخورم_ خب چه کاریه میرم سفارش میدمپیتزا خودمو جلوش گذاشتم و گفتم : تو بخور من برای خودم سفارش میدم خواستم بلند شم که دستمو گرفت و گفت : سام نمیخواد دستمو کشیدم و رفتم به طرفه پیشخون و سفارش دادم و برگشتم نشستم و سرمه پیتزا رو وسطمو گذاشت و گفت :_ با هم میخوریم تا بیاره ، توام که دیدی من کامل نمیتونم بخورمیه تیکه برداشتم و توی دهنم گذاشتم و سرمه هم بعد از من شروع به خوردن کرد و سروش هم از بس که سس روی پیتزاش ریخته بود تا یه گاز میزد دوره دهنش پره سس میشد و بازبونش سعی در پاک کردنشون داشت ........ بعد از اینکه پیتزا رو با سرمه خوردم پیتزا بعدی رسید که اونم خوردم ... سروشم کامل نخورد و نصف پیتزاش موندبعد از شام رفتم و حساب کردم و سروشو بغل کردم و سرمه این دفعه دستمو نگرفت و کنارم قدم بر میداشت سروش فروشگاه شهر فرهنگ رو که کناره فست فود بود دید و چون لوازم تحریر بود کلی ذوق کرد و منم وقتی بچه بودم عاشقه خریدن لوازمه تحریر بودم .... سرمه داشت جلو جلو میرفت که دستشو کشیدم ، برگشت و نگام کردمن : بیا بریم برای سروش جایزه بخریم چون بچه خوبی بودسروش دستاشو بهم کوبید و گفت : عمو خعلی مهلبونیبهش لبخندی زدم و با دسته دیگم دسته سرمه رو گرفتم و رفتیم توگفتم : خب سروش چی میخوای ؟_ مداد لنگی با دفتلیه بسته مداد رنگش ۳۶ رنگ براش برداشتم که سرمه گفت : ۱۲ رنگ کافیه مداد رنگیو به طرفش گرفتم و گفتم : حرف نباشهازم گرفت و یه دفتر نقاشی و پاکن و تراش هم برداشتم و به طرف پیشخون رفتیم و سروشو روی زمین گذاشتم و وسایل رو حساب کرد و پول رو پرداخت کردم و سرمه پلاستیک رو برداشت و منم سروشو بغل کردم و رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و سروش رو روی پای سرمه نشوندم و سروش با ذوق و شوق مداد رنگیاشو میاورد بیرون و نگاهشون میکرد ، ماشینو روشن کردم کردم و به طرفه خونه حرکت کردم سرمه گفت : سروش یه چیزی یادت نرفته ؟سروش کمی فکر کرد و گفت : نه چی ؟_ نمیخوای تشکر کنی بابت وسایلات ؟سروش یکم خودشو به طرفم کشید و دستشو دور گرنم حلقه کرد و کناره چشممو بوسید و گفت : ملسی عمو... خیلی دوست دالم نشست و دستمو روی سرش گذاشتم و موهاشو بهم ریختم و گفتم :خواهش میکنم ... منم دوست دارم پسر گله لبخنده خجالتی زد و سرشو روی شونه سرمه گذاشت و گفت : سلمه ؟_ جونم ؟_ من خوابم میاد _ الان میرسیم_ شاید خواب لفتم بعد دعوام نتنی سرمه گفت : باشه بخوابتوی گوشه سرمه چیزی گفت و سرمه کفشاشو در آورد و کفه ماشین انداخت و گفت : بیا حالا بخواب...سروش همونطور که نشسته بود سرشو روی سینه سرمه گذاشت و چشماشو بست ، سرمه دستشو دور کمر سروش گذاشت و سرشو بوسید و قطره اشکی از چشمش چکید من دستشو گرفتم و گفتم : باز گریه خانومی ؟سروش چشماشو باز کرد و نگام کرد و دوباره بست سرمه گفت : هیــــــــس هیچی نگو _ پس توام...هنوز حرفم کامل نشده بود و گفت : باشه چشم اشکشو پاک کرد و دستامونو با هم قفل کردم و با یه دست هم دنده رو عوض میکردم هم فرمونو گرفته بودم سرمه دستشو کشید و گفتن : به کشتنمون ندی خوبه دستشو از توی دستم بیرون کشید و دور سروش حلقه کرد ، چیزی نگفتم و ضبط رو روشن کردم صداشو کم کردم و تا وقتی که به خونه برسیم سکوت کرده بودیم ماشینو پارک کردم و پیاده شدم و رفتم طرفه سرمه و درو باز کردم و سروشو بغل کردم و سرمه کفشای سروشو از کفه ماشین برداشت و پیاده شد و به طرف ساختمانشون رفتم و سرمه هم پشته سرم میومد ، سروش تکونی خورد و یه دستشو دور گرنم حلقه کرد و دست دیگشم از روی شونم آویزون بود ... سرمه درو باز کرد و کفشامو در آورد رفتم تو آروم گفت : مامان بابام تو اتاق خوابن بذار من برم تشک و بالش بیارم_ باشه رفت تو اتاق و آروم تشک و بالش آورد و کناره بخاری با فاصله پهن کرد و منم سروشو خوابوندم و بلند شدم و آروم گفتم : بریم دیگهنگاهی به سروش کرد و سرشو بوسید و گفت : الان لباسمو عوض کنم میام _ خب عوض کن با هم میریم رفت توی اتاق و توی لباس برداشت و رفت تو آشپزخونه و درو بست ...... با لباسای عوض کرده اومد بیرون و گفت : بذار لباسه سروشم عوض کنم بعد بریم _ باشه زود خسته ام _ خب برو تو فرار نمیکنمبی حوصله گفتم : سرمه زودلباسای سروشو عوض کرد و خواست بلند شه که سروش چشماشو باز کرد و خواب آلود گفت : سلمه جیش دالمسرمه پوفی کرد و دستشو گرفت و بلندش کرد و گفت : بلند شو بریمسرمه بغلش کرد و برد توی دستشویی و پنج دقیقه بعد خارج شدن و سرمه سروشو خوابوند و سروش دستشو دور گردنش حلقه کرد و سرمه هم ناچار خوابید و آروم گفت :_ خواب رفت میام تو برو عصبانی گفتم : چشمحرصم گرفته بود بد رقمه ... رفتم اون طرف و لباسمو عوض کردم و نمازمم خوندم و تشک رو پهن کردم و روش خوابیدم که در باز شد و سرمه اومد تو ... چادرشو در آورد و شالش رو هم برداشت ، چراغو خاموش کرد ، یکم این پا اون پا کرد و به طرفه تخت رفت و دراز کشید و دستمو بلند کردم و روی تخت گذاشتم و دستشو پیدا کردم و بازوشو گرفتم و دستشو محکم کشیدم و از روی تخت تا کمر افتاد روم و موهاش توی صورتم پخش شد و نا خواسته یه نفسه عمیقی کشیدمسرمه گفت :آخـــــــــــــــخ ... چرا همچین میکنی ؟ زیره بغلاشو گرفتم و کشیدمش پایین و کناره خودم قرارش دادم و گفتم : کی گفت بری روی تخت ؟ ... تشک دو نفره ، برای دو نفره_ قبلا دو نفره برای یه نفر بود الان چی شد یهو ؟_ اِ قبلا هم میخواستی دو نفر باشن ؟ خب میگفتی عزیزمبا مشتش کوبید توی شکمم و گفت : خیـــــرخندیدم و خودشو جا به جا کرد و موهاش رو که چند تایی هنوز روی صورتم بود کنار رفتن ، دستمو زیره سرش قرار دادم و اونم خودشو عقب کشید که من نذاشتم و به خودم نزدیکترش کردم و سرشو روی بازوم قرار دادم ، دسته دیگمو دور کمرش گذاشتمسرمه گفت : فردا رو چیکار میکنی ؟ ... تنها برم ؟دستمو توی موهاش فرو کردم و گفتم : چیو چیکار میکنم ؟_ کارت دیگه _ میرم شرکت و به مدیرمون شرکت میگم مشکل دارم و نمیتونم برم _ میدونی مامانت اینا قراره فردا عصر برای خونه جدیدشون آینه قران ببرن و پس فرداام اثاث بذارن تو خونه ؟_ واقعا ؟_ نه پس الکی گفتم بخندیم_ بامزه شدی ؟ .. بلا خندیدیم و گفتم : پس چرا به من نگفتن ؟... از کجا فهمیدی ؟_ همون موقع که رفتم اجازه سروشو بگیرم فهمیدم .... توام میری ؟لبخندی زدم و گفتم : نظرت چیه ؟ .... برم راحت تری ؟دستشو روی پهلوم گذاشت و گفت : سوالو با سوال جواب نده ... میری ؟ _ آره .... توام راحت میشی_ چرا حرف تو دهنه آدم میذاری ؟_ باور کنم که خوشحال نمیشی ؟ ... مطمئنم که خوشحال میشی و الانم تو دلت عروسیه _ چرت نگو ... فقط ترحمت یکم رو اعصابمهگوششو یکم کشیدم و گفتم : بزنمت میفهمی که حسم ترحم نیست ؟ ... خشن بشم خوبه ؟_ پس چیه ؟ ... نگو عاشقمی که خندم میگیره خندیدم و گفتم : اعتماد به نفس نداریا ... عاشقتم نیستم ... یه چیزی غیر از ترحمه ... تو فکر کن محبتخودمم نمیخواستم قبول کنم که چیه_ فکر کردم .... میخوای بری واقعا ؟ _ برم ؟ _ هر طور خودت صلاح میدونی _ نظره تو چیه ؟ ... جونه مامانت راست و حسینی جواب بده_ میشه ... میشه ... ؟_ برم ؟_ نـــــــه .... ای بابا.. یعنی میشه که...لپشو بوسیدم و گفتم : نمیرم ... تا وقتی که خونه دار بشیم من و تو اینجا هستیم خنده کوتاهی کرد و گفت : از اولم قرار نبود بری ، نه ؟بینیمو به بینیش مالیدم و گفتم : نه هولم داد عقب و گفت: پس میخواستی از زیره زبونه من بکشی به خودم فشردمش و گفتم : کی ؟ ... من ؟_ نه پ من _ تو که چیزی نگفتی _ ولی یکم کشیدیا_ بگیر بخواب بچه داری هذیون میگی دیگه پامو روی پاهاش انداختم و گفت : پاتو بردار احساس میکنم با طناب بستنم پامو برداشتم و گفتم : بی احساس چیزی نگفت و منم حرفی نزدم و چشمامو بستم و بعد از چند دقیقه به خواب رفتمصبح با احساس سنیگینی روی سینم بیدار شدم ، چشمامو باز کردم و سرمو یکم بلند کردم و به سینم نگاهی انداختم ، سرمه سرشو روی سینم گذاشته بود و دسته چپش رو هم روی شکمم ؛ لبخندی زدم و سرمو روی بالش گذاشتم و به ساعتم نگاه کردم ، ۶:۴۵ بود دستمو روی سرش گذاشتم وگفتم : سرمه ؟ ... سرمه خانم ؟یکم جا به جا شد و گفت : هوم ؟ چتریاشو بهم ریختم و گفتم : بلند شو که امروز کلی کار داریم کم کم چشماشو باز کرد و نشست و موهاشو با دستش مرتب و گفت : سلام صبح به خیر لبخندی بهش زدم و گفتم : صبح به خیر خانم گلم لبخنده تلخی زد و بلند شد و رفت دستشویی ، منم بلند شدم و جامونو جمع کردم و توی کمد گذاشتم که سرمه با صورتی خیس خارج شد سرمه : دستمال نداری تو اتاقت ؟_ نه برای چی ؟ _ میخوام صورتمو خشک کنم _ یه حوله تو کمد هست ، تمیزه و رنگشم قرمزه برش دار رفت و از توی کمد حوله رو برداشت و صورتشو خشک کرد و منم رفتم تو دستشویی ...... از دستشویی خارج شدم و دیدم سرمه جلو آینه نشسته و داره موهاشو میبافه ، رفتم پشتشو چتریاشو بهم ریختم که صداش در اومد من گفتم : من میرم حموم _ باشه به من چهدم دره حموم و گفتم : لباساتم عوض کن و با من بیا و بعد از اینکه به مدیر گفتم میریم که دیگه نیام دنبالت _ باشه بعد از بیست دقیقه از حموم خارج شدم و جلو آینه نشستم و سشوارو به برق زدم و روی موهام گرفتم و دستمو توی موهام کردم و تکون دادم .... بعد از خشک کردنه موهام پیراهنه خاکستریم و پلیور ذغالی رنگمو با شلوار مخمل مشکیم پوشیدم و کاپشن مشکیم رو هم پوشیدم روش ، کلاهه بافته مشکیمو که یه مارک پوما کوچک روش بود رو هم پوشیدم و رفتم پایین .... میز چیده شده بود ولی سرمه نبود ... یه تخم مرغ برداشتم و شروع به خوردن کردم ... تخم مرغم تموم شد و سرمه اومد تو ، مانتوی مشکی و شال ذغالی رنگش هم سرش بود و ژاکت مشکی هم به تن داشت، از ست شدنمون لبخندی به لب آوردم ... دوتا چایی ریخت و نشست و خیره نگام میکرد من : چیه ؟ چرا اینطوری نگاه میکنی ؟_ تا حالا هیچ وقت کلاه نپوشیده بودی _ بهم میاد ؟_ ای بدک نشدی ... خوبه چاییمو برداشتم و یکم خوردم ، سرمه هم برای خودش لقمه میگرفت که گفتم : خانم خانما یادت که نرفته نباید چیزی بخوری ؟_ اه نه یادم رفته بود خوب شد گفتی .. خیلی گرسنمه_ مجبوری تحمل کنی یه تیکه کیک با چاییم خوردم .. بعد از صبحانه کاملی سرمه میزو جمع کرد و گفت : بریمبلند شدم و گفتم : چشم امر دیگه ای ؟لبخندی زد و گفت : حالا بعد میگمآروم زدم تو سرش و گفتم : بچه پررو خندید و با هم از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم و به طرف شرکت رودمرو به رو آزمایشگاه پارک کردم و گفتم : پیاده شو که التماس از رییس وقتمونو به کل گرفتجوابی نداد و نگاهش کردم و صورت رنگ پریده و خیس از اشکشو دیدم گفتم : سرمه باز گریه ؟ ... خسته نشدی ؟ ... فکر کنم نمره چشمات دیگه به چهار رسیده باشه با گریه گفت : نمیتونم.... دسته خودم نیست ... این مشکل برای یه دختر ۱۷ ساله خیلی بزرگه .. خیلی دستمو روی شونش گذاشتم و فشار کمی دادم و گفتم : عزیزِ من هنوز چیزی معلوم نیست که تو این همه گریه میکنی ... بعدم نا شکری نکن ... پیاده شو که حسابی دیر شدهاشکشو پاک کرد و پیاده شد و منم پیاده شدم و درا رو قفل کردم و رفتم کنارشو آستینشو گرفتم و با هم از خیابون رد شدیم و رفتیم توی آزمایشگاه ....... ساعت ۱ بعد از تموم شدنه کارا اومدیم بیرون و توی ماشین نشستیم ، خواستم راه بیفتم که موبایلم زنگ خورد .... مامان بودمن : بله ؟_ سلام کجایی ؟_سلام ... بیرون چرا ؟یکم مکث کرد و گفت : سام یه چیزی میگم ولی نگران نشو با این حرفه مامان بدتر نگران شدم و گفتم : چی شده ؟_ هیچی ... ولی _ ولی چی مامان ؟ ... قلبم داره میاد تو دهنمسرمه هم نگران شده بود و داشت با نگرانی نگام میکردمامان : تو که هنوز هیچی نگفتم نگران شدی _ مامان بگو تو رو خدا ... آقاجون خوبن ؟_ آره _ پس چی ؟ ... نکنه مامان جون ؟_ نه نه _ پس چی ؟ ... خدایی نکرده بابا ؟_ اه پسر دندون به جگر بگیر_ خب من که دارم با این بیست سوالی شما سکته میکنم _ اصلا بیا خونه _ من تا خونه ده تا تصادف کردم بگو مادره منمامان : باشه ... سرمه نیست و موبایلشم خونه جا گذاشتهنفسشو با صدا بیرون داد و منم همون کارو کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم و کفتم : فکر کردم چی شده مامان : یعنی نبودنه سرمه اتفاقه کوچکیه ؟ .... میخواستم بهت زنگ نزنم ولی آقاجون گفت بهت خبر بدم بری دنبالش _ مگه میشه برام مهم نباشه ؟ ..سرمه با منه صدای بیرون دادنه نفسه سرمه رو هم فهمیدم مامان : از صبح تا حالا با هم کجایید ؟ ... این چند روزه چرا اینطوری شدین ؟ ... ستاره سهیل شدین بعد از کمی مکث که دلیل فکر کردنم بود گفتم : سرمه مدرسه داشت که رسوندمش و الانم رفتم دنبالش_ پس شرکت چی ؟_ خب زود تر تعطیل کردیم ؟_ خیله خب ... از دسته شما ها ... از صبح تا حالا کلی نگران شدیم _ ببخشید خدافظ_ خدافظسرمو بلند کردم و صاف نشستم و گفتم : قلبم هنوز داره تند تند میزنه سرمه با صدای گرفته ای گفت : منمبهش نگاه کردم من : برم برات کیک آبمیوه بگیرم ، صبحانه نخوری ماشین و روشن کردم و روندم و به یک مواد غذایی رسیدم و براش آبمیوه و شیر کاکائو و کیک خریدم و آوردم توی ماشین ، سرمه فقط آب سیب رو خورد که با اصراره من مجبور شد همشونو بخورهتوی کوچه ماشینو پارک کردم و سرمه گفت : گفتن کی جواب آزمایشم حاضر میشه ؟_ بودی که ... گفت ۱۶ اسفند_ من که تا اون روز میمیرم _ خدا نکنه .. پیاده شدم و سرمه هم پیاده شد و کلاهمو در آوردم و توی دستم گرفتم و با هم رفتیم تو ، شانسه ما همه توی هال بودن و با چهره های در هم داشتن نگاهمون میکردن ، تنها کسی که خوشحال شد سروش بود و پای سرمه رو گرفته بود و سرمه هم دستشو روی سرش گذاشته بود و سرشو انداخته بود پایین من خیلی ریلکس گفتم : سلامسرمه هم سلام زیرلبی کرد و یهو احمد حمله ور شد به طرفمونو گفت : دختره احمق تو یه زنگ نباید بزنی تا خبرمون کنی ؟ گفتم حتما رفتی با یه پسر گردش و سوار ماشینش شدی تا ببرتت مدرسه از حرفای احمد به شدت عصبانی شده بودم و با فشار پاهام به زمین سعی داشتم خودمو کنترل کنم و نزنمش .... سروش گریه شد و بیشتر پای سرمه رو چسبید و سرمه هم دستمو گرفت و سعی داشت منو جلو خودش بکشه از از بین دندونای قفل شده گفتم : حرفه دهنتو بفهم ، زنه من اهله این کارا نبوده و نیست احمد : تو یکی خفه هرچی میکشم از دست تو میکشم ... اولی که اومدی کرمون نذاشتی آب خوش از گلومون پایین بره ، از آلان که دختررو پررو میکنی و میگی شوهرشی و هر غلطیم که دلش خواست میکنهدستشو بالا برد و خواست به صورته سرمه بزنه که اومدم جلو سرمه وایستادم و اونم دستشو همونجا نگه داشتاقاجون گفت : احمد هی هیچی نمیگم پررو شدی ... به تو چه که تو زندگیشون دخالت میکنی ؟ کاری نکن که از کار بی کارت کنم احمد : آقا دخترمه به این پسره غربتی چه ؟بابا گفت : اگه به این پسره ربطی نداره پس چرا به زور عقده دخترت کردی ؟ ... الانم سرمه زنه سامِ و به توام اصلا ربطی نداره پوزخندی زد و گفت : هه زن !... این دخترمه من گفتم : میتونم خیلی راحت ازت شکایت کنم .. زنمه و اختیار دارشم ، شرع و قانونم همینو میگه پس بیخود هارت و پورت نکناحمد دیگه سرخ شد و محکم به کنار هولم داد تا به سرمه برسه و منم تعادلمو از دست دادم و پام روی پارکت ها لغزید و افتادم و سرم به لبه تیز میز شیشه ای خورد و با صدای یا حسین مامان و جیغه سرمه قاطی شد ، ماده ای رو که میدونستم چیه رو روی سرم و بعدم شقیقم احساس کردم و همه دورم جمع شدن و سرمه سریع کنارم نشست و بابا هم طرفه دیگمبابا : احمـــــــد ... سرشو شکستی ... دعا کن چیز دیگه ایش نباشه ... خوبی بابا ؟سرم گیج میرفت و به غیر از صبحانه چیز دیگه ای نخورده بودم ... گفتم : آره صدای دعوای آقاجون و احمد رو میشنیدم ... سرمه دسته راستمو گرفت و بابا هم دسته چپمو و دسته دیگشو پشتم گذاشت و کمک کرد که صاف بشینم مامان گریه میکرد و میگفت : ببریمش بیمارستان بابا بلند شد و کمک کرد که بلند شم و گفت : یه پارچه بیار تا بذاره روی سرش منو نشوند روی مبل و گفت : بذار پارچه بیاره بعد بریمسرمه کنارم نشست و گریه میکرد و دستمو گرفته بود توی دستاش ، مامان پارچه تمیزی آورد و سرمه روی سرم گذاشت و با یه تیکشم خونای روی گردنمو صورتمو پاک میکرد ، سرم درد گرفته بود و یکمم گیج میرفت و با کمک بابا به ماشین آقاجون رسیدم و روی صندلی عقب منو نشوند و رو به سرمه گفت : _ تو برو تو سرمه میون گریه گفت : خواهش میکنم بذارید من بیام بابا گفت : اه ... خیله خب زود بشینسرمه از در طرفه دیگه سوار شد و بابا هم پشت فرمون نشست ، سرمو به پشتیه صندلی تکیه دادم و بابا گفت : دراز بکش ، سرتو بذار روی پای سرمهسرمه بازمو گرفت و به طرفه خودش کشید و منم سرمو روی پاش گذاشتم و دستشو روی پارچه گذاشت و منم دستمو برداشتم بابا : سام خواب نریاچشمامو یکم باز کردم و دوباره بستم و گفتم : تا جایی که بتونمسرمه دستشو روی صورتم کشید و چشمامو سریع باز کردم و گفت : خواب نریا ... شاید برات خوب نباشه لبخند کم جونی زدم و گفتم : به جونه تو دسته خودم نیست ... الانم دارم گیج میزنمدستشو از روی صورتم به گردنم سر داد که نمیدونم چم شد و انگار که تشنج کرده باشم لزیدم و لبمو به دندون گرفتم سرمه آروم طوری که بابا نشنوه خم شد و گفت : ببخشید همش تقصیر من بود که سرت اینطوری شد اخم ریزی کردم و چشمامو بستم و گفتم : اشکال نداره سرمه باز گفت : چشماتو باز نگه دار ... نخواب_ بیدارم ففط چشمام بستس ... من نمیتونم زیاد حرف بزنم سرم درد گرفته_ لا اقل چشماتو باز کنبابا : سام راست میگه خب چشمامو باز کردم و به چشماش نگاه کردم بابا : الان دیگه میرسیم سرمه دستشو روی گردنم حرکت میداد و در حالت رفت و آمد بود که حالمو دگرگون کرده بود و ضربان قبلم هر لحظه بیشتر میشد و احساس گرما میکردم و نمیدونستم باید چیکار کنم و درد سرم رو فراموش کرده بودم و فقط قلبم بود و بس .... دستمو روی دستش گذاشتم و گرفتمش و اونم دستش متوقف شد و ضربان قلب منم کم کم پایین اومد و به حالت عادی برگشت و درد سرم بیشتر.بابا دم بیمارستان نگه داشت و به کمکم اومد و پیادم کرد و منم دستمو روی سرم گذاشته بودم و سرمه هم کنارم میومد و بی صدا اشک میریخت .... به اورژانس رفتیم و از سرم عکس گرفتنو بخیه کردن ، یه مسکن بهم زدن و منم قبل مسکن گیج بودم و دیگه داشتم خواب میرفتم .... مامان زنگ زد و گفت میخواد بیاد و به حرفه بابا که ما یک ساعت دیگه میایم گوش نکرد و گفت میخواد بیاد و بابا هم مجبور شد و رفت دنبالش سرمه کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت : درد داری ؟لبخند کم جونی زدم و گفتم : نه عزیزم .. شوهرتو دسته کم گرفتیا لبخنده تلخی زد و گفت : بابام دیگه شورشو در آورده _ بی خیال.... دکتر گفت کی مرخص میشم ؟_ گفت باید یک ساعتی باشه که سرمت تموم شه ، بهت مسکن زدن الانم خواب میری _ آره به زور دارم حرف میزنم_ پس بخواب منم دیگه حرف نمیزنم چشمامو بستم و نمیدونم چقدر گذشته بود که بخواب رفتم چشمامو باز کردم و مامان و سرمه بالای سرم وایستاده بودن و داشتن آروم حرف میزدندهن خشک شدمو باز کردم و با صدای آرومی گفتم : سرمه آبمتوجه نشدن و بلند تر گفتم : سرمه آب برگشتن و بهم نگاه کردن و مامان گفت : بهتری فداتشم ؟ سرم یکم درد میکرد و گفتم : بهترم سرمه رفت از توی بطری آب معدنی کنار تخت یه لیوان آب ریخت و تخت رو بالا آورد و به حالت نشسته شدم و اومد کنارم لیوان رو روی لبام گذاشت و خوردم و لیوان رو برداشت و گفت : سرمت تموم شده بابات رفتن پول بیمارستان رو حساب کنن_ باید بریم دیگه ؟_ آره ... سرت درد میکنه ؟_ کم _ دکتر برات مسکن نوشت _ قرص ؟_ آره بابام همون موقع اومد و حالم بهتر شده بود و خودم میتونستم راه برم و سرمه هم کنارم قدم بر میداشت و مامان بابا هم طرف دیگم داشتن با هم صحبت میکردن .... به ماشین که رسیدیم مامان بابا جلو نشستن و منو سرمه عقب و سرمو به شیشه تکیه دادم که با تکون خوردنای ماشین سره منم درد گرفت و سرمو برداشتم و سرمه خودشو نزدیک تر کرد و دستشو روی شونش زد من گفتم : شونه تو که از شیشه سفت تره به پاش اشاره کرد و خنده تلخی کردم و گفتم : نمیخواد بابا تا خونه که راهی نیست چیزی نگفت و مامان بابا هم متوجه حرفای ما نبودن و داشتن درباره خونه بحث میکردنمن گفتم : شما آینه قران بردین برای خونه جدید ؟مامان : نه نشد رفتیم خونه میبریم _ کی اثاث میبرید ؟ _ فردا گفتم : ماام میخوایم چند روزی بریم مشهد مامان برگشت و بابا هم از توی آینه نگام کرد و مامان گفت : مشهد ؟ .... با این سره باند پیچی شدت ؟... میتونی ؟_ با هواپیما میریم ، بعدم اینکه همه میرن پیشه امام رضا شفا میگیرن_ چمیدونم والا ، هرطور خودتون میدونینبرگشت به طرف جلو و به سرمه نگاه کردم و گفت : مگه بهت مرخصی میدن ؟_ میگم سرم شکسته و دکتر گفته باید استراحت کنم و اونم به خاطر آقاجونم شده قبول میکنه چیزی نگفت و تا خونه فقط صدای مامان بابا توی ماشین میپیچید و سکوت رو میشکست از ماشین پیاده شدیم و رفتم تو که مامان جون و فروغ سراسیمه خودشونو به در رسوندن و فروغ به صورتش چنگ زد و گفت : خدا منو مرگ بده ... احمد خدا بگم چیکارت کنه بی توجه به حرفاش بهشون سلام کردم و رفتم بالا و سرمه هم دنبالم میومد ، به اتاقم رسیدم و درو باز کردم و رفتم تو و سرمه هم اومد و پشت سرش درو بست ، کاپشنمو در آوردم و روی تخت نشستم و خواستم پلیورمو در بیارم که یقش به سرم گیر کرد و آخ کوچکی کردم سرمه به طرفم اومد و گفت : چی شد ؟_ به سرم گیر کرد دردم گرفت _ بذار کمکت کنماومد کنارمو کمکم کرد تا درش بیارم و گفتم : سرمه یه لباس راحتی برام بیار _ باشه به طرفه کمد رفت و یه تیشرتی که جلوش چند تا دکمه داشت رو برداشت و با یه شلوار و بهم داد و منم شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کردم و سرمه رفت بیرون .... لباسمو عوض کردم و لباس هایی که تنم بود رو روی مبل اندارختم و روی تخت دراز کشیدم ، لحاف رو هم تا روی گردنم بالا آوردم و چشمامو بستم و در زده شد که چشمامو باز کردم و به سرمه و سینی ای دستش بود نگاه کردم ، کنار تخت نشست و سینی رو هم روی زمین کذاشت و تیکه گوشتی رو بالا آورد من : کِی اینو کباب کردی ؟_ ما نبودیم رویا خانم زنگ زدن و به مامانم و گفتن اینا رو درست کنه_ آهانجلو دهنم گرفت و دهنمو باز کردم و چشم غره ای بعم رفت و خنده کم جونی کردم و تیکه گوشت رو توی دهنم گذاشت و گفت : خودت بخور دیگه _ مگه نمیبینی سرم شکسته ؟_ سرت شکسته دستت که چیزیش نشده _ حیفه من که دارم خانم رو میبرم مشهد بعد حاضر نیست یه تیکه غذا تو دهنم بذاره .. ای خداخنده کوتاهی کرد و گفت : خر شدم ... دهنتو باز کن.... همش منت بذار یا تهدیدم کنچشمکی بهش زدم و دهنمو باز کردم و... بعد از چند تیکه دیگه سیر شدم سرمه : اگه درد داری بهت مسکن بدم _ آره بده از توی پلاستیک روی میز یه دونه قرص برداشت و توی دهنم گذاشت و یکم خودمو بالا کشیدم و آب رو هم خوردم و دراز کشیدم سرمه : میام بهت سر میزنم که اگه کارم داشتی .._ نمیخواد دیگه بهتر میشم و بیدار شدم میام پایین _ باشه نشست و داشت و سینی رو جمع میکرد که با حرفه من دستش متوقف شد ، گفتم : بابات کجاس ؟_ مامانم گفت آقابزرگ بیرونش کردن و دیگه راهش ندادن اشک تو چشماش جمع شد و گفت : همینجوری داریم بد بیاری میاریم ، این از من ، این از تو و اینم از بابا دستشو کشیدم و مجبورش کردم روی تخت بشینه و منم دستمو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : نا شکری نکنیا ... خدا اینطور میخواد ، شاید داره امتحانمون میکنه ... به آقاجونم میگم که باز باباتو راه بده تا مامانت و سروش ....دلم از حرفایی که زدم راضی نبود ولی می ارزید ... سرمه سرشو بالا آورد و با شوق نگام کرد و خم شد و سرشو روی سینم گذاشت و دستاشم دور دستام گذاشت و گفت : سام خیلی ممنون ، خیلی مهربونی دستمو روی سرش گذاشتم و سرشو بوسیدم و گفتم : همش به خاطره توئه ، الان باز میگی ترحمه خندید و سرشو بالاتر آورد و توی گودی گردنم گذاشت ، برخورد نفسهاش با گردنم حالمو بد کرده بود و گرمم شده بود و داشتم به زور خودمو کنترل میکردم که کاری نکنم تا باز سرمه اخلاقش گند نشه ... دستامو دورش حلقه کردم و بیشتر به خودم فشار دادم و اونم دست راستشو روی شونم گذاشت ... نمیدونم چقدر توی اون حالت بودیم ولی مدت کوتاهی بود یا شایدم من احساس کردم کم بود که در باز شد و سرمه سریع صاف نشست و منم دستامو باز کردم که صاف وایستاد ، به مامان نگاه کردم که داشت خندشو کنترل میکردمامان : ببخشید از بس که عجله داشتم یادم رفت در بزنمسرمه سرخ شد و من گفتم : اشکال نداره ... کاری دارین؟_ میخواستم بگم داریم آینه قران میبریممن گفتم :اهم... نهار خوردین ؟_ آره الان سریع خوردیم و داریم میریم_ باشه به سلامتی_ ممنون ... بازم ببخشید خدافظسرمه سرخ تر شد و آروم خدافظی کرد و منم جواب مامانو دادم و درو بست و بیرون رفت و سرمه هنوز همون طور وایستاده بود من گفتم : خانومی چرا خشکت زده ؟دستاشو روی صورتش گذاشت و سرشو تکون داد و گفت : وای سام آبروم رفتخنده کوتاهی کردم وگفتم : نمیخواد نگران باشی من اینقدر موقع مامان بابا سر رسیدم که برام عادی شده و من و مامان ۵۰ _ ۱ شدیم با حالته گریه گفت : اه به خشکه این شانسگفتم : خوبه توام حالا انگار چی شده ، تولدتم جلو بقیه بغلت کردم و جلو سهند مهتابم که فراوون دیکه این کارا چیه ؟_ اه اونا دیگه یادم ننداز_ حالام چیزی نشده خم شد به طرف سینی که دستشو کشیدم و افتاد روم و سرش محکم خورد تو سینم که آخش در اومد سرمه : مثله اینکه سرت خورده به میز مغزتم آسیب دیدهکمرشو گرفتم و بالا تر کشیدمش و فشار کمی به سرم وارد شد ... روی خودم قرارش دادم و گفتم : بله بله ؟صورتم داشت جلو میرفت ، سرمه هنوز لباش توی دهنش بودن و انگار که فهمیده بود میخوام چیکار کنم ... صورتش فقط یک سانت با صورتم فاصله داشت و منم فاصله رو تموم کردم و لبامو روی جای خالی لباش گذاشتم و دوتامون لرزیدم و چشمامو بستم و لبامو روی چونش گذاشتم و دستمو زیر گلوش ، شالشو در آوردم و موهاش رو هم باز کردم که روی صورتم پخش شدن ، زیر گلوشو بوسیدم و لبام رو برداشتم .... سرمه لباشو از دهنش خارج کرد و یه نفس عمیق کشید و سرشو روی سینه بی قرارم گذاشت ، پام رو از روی پاش برداشتم و دستام رو شل تر کردم ولی آزادش نکردم ، موهاش رو نوازش میکردم من با صدای لرزونی گفتم : ببخش خانومم اگه ناراحت شدی ولی دیگه طاقت ندارم اونم صداش میلرزید ، گفت : کاری نکردیموهاش رو بوسیدم و گفتم : پس چرا لبات رو ازم قایم کردی ؟_.........دست لرزونمو روی کمرش میکشیدم و به کل سر درد و خوابم رو فراموش کرده بودم ، انگار حالم خوب بود .... حسای فلبمو توی ترازو گذاشتم و شروع به قضاوت کرد ، قاضی گفت که کفه دوست داشتن و عشقت داره پر میشه گل پسر ... بعد خودم گفتم نکنه من جوونم و هوسِ که داره سنگینی میکنه ؟ ... قاضی گفت نه جوون ، اگه هوس بود که چند شب کنارت بود ، پس هوس نیست ... دلم میخواست به سرمه بگم ولی گفتم که بذارم وقتی مطمئن شدم و اون رو هم مطمئن کردم سرمه خواست بلند شه که نذاشتم و گفتم : کجا خانومم ؟با شرم و صدای لرزونی گفت : سینی رو ببرمگفتم : سینی رو بعد میبری ، بخواب_ روی تخت فقط جای خودت میشه ... تازه اگه دستم یا سرم به سرت بخوره که دیگه هیچی_ نمیخوره یکم جا براش باز کردم و به کنارم هولش دادم و توی بغل گرفتمش ، سرشو روی سینم گذاشتم ... هی تکون میخورد گفتم : چته چرا هی تکون میخوری ؟_ مانتوم یکم اذیتم میکنه_ خب درش بیار نشست و شروع به باز کردن دکمه هاش کرد و از تتش خارج کرد ، یه بافت قرمز تنش بود که منو بی قرار تر میکرد ولی نگاهمو ازش گرفتم و به سقف دادم ؛ سرمه خوابید و سرشو روی سینم گذاشت ، لبخندی زدم و نگاهش کردم و دستمو دورش حلقه کردم سرمه گفت : کی میریم مشهد ؟_ فردا به سهند خبر میدم و میگم بلیط بگیره ، خوبه ؟سرشو بلند کرد و نگام کرد و گفت : عالیه با شیطنت گفتم : خوب جایزم ؟_ چی ؟ ... چی میخوای ؟_ این همه من تو رو بوسیدم و تو یک بار منو نبوسیدی دستشو آروم زد توی صورتم و گفت : زشته مثلا سرت شکسته ها ، باید استراحت کنی _ تو بوسم کن از هر استراحتی سر حال ترم میکنه ... واقعا تو یک بار نباید منو ببوسی ؟_ من که روز تولدم بوست کردم _ بوس ؟ فقط لبات یه برخورد کوتاهی داشت با صورتم تا اومدم بفهمم چیه که خانم جدا شد _ بخواب ... گفتم مغزت تکون خورده ... هذیون میگی _ سرمــــــــه ؟ !!!!پوفی کرد و خودشو بالا کشید و منم سرمو یکم چرخوندم و گونمو جلو صورتش گرفت و تا خواست لباش فرود بیاد که سرمو چرخوندم و لباش روی لبام قرار گرفت و چشمامو بستم و دستمو پشت سرش گذاشتم و لبامو بیشتر فشار دادم و ... چند ثانیه ای گذشته بود که چشمامو باز کردم و دستمو برداشتم و سرمه ازم فاصله گرفت و چشماش گشاد شده بود و داشت با ناباوری نگام میکرد ... زبونمو روی لبام کشیدم من : چیه خانومم ؟ ... خوبی ؟... این تنبیهت بود چون دفعه ی قبل لباتو جمع کردی یهو چشماشو بست و باز سرخ شد و سرشو انداخت پایین و سرشو روی سینم گذاشتم و گفتم : خانومی چرا یهو داغ کردی ؟ چشماش بسته بود و لباشو توی دهنش گرفته بود ... دستمو روی گوشش گذاشتم و انگشتامو توی موهاش فرو کردم و گفتم : سرمه ؟ ... نکنه زبونتو اشتباهی خوردم ؟ خندیدم که داغ تر شد و چیزی نگفت ، سرم باز یکم درد گرفت و گفتم : جواب بده عزیزم تا من بفهمم زبونت هنوز هست ... سرم درد گرفته جونه تو با همون چشمای بسته و صدای لرزون و آرومی گفت : میخوای یه قرص دیگه بخوری ؟دست مثله یخشو توی دستم گرفتم و بوسیدمش و گفتم : نه گلم همین که فهمیدم زبونت هست مسکنه سرمه هنوز چشماشو روی هم فشار میداد و گفتم : عزیزم پلک هات درد میگیرناچشماشو باز کرد و با همون لحن گفت : اذیت نکن دیگهگفتم : اذیت نمی کنم ... راحت باش این دفعه نگام کرد ، فقط دو ثانیه .... خواست بلند شه که نذاشتم و گفتم : کجا ؟ ... بخواب دخترسرمه گفت : من برم کمک مامانم سر دردم داشت شدت میگرفت و گفتم : اذیت نکن ... سرم داره دردش شدت میگیره ، بذار بخوابیماین دفعه سرشو روی بازوم گذاشت و دستشو روی سینم ... چشمامو بستم ولی از درد خواب به چشمام نمیومد و چشمامو باز کردم و سرمه هم بیدار بود گفتم : سرمه یه قرص دیگه بدهنگام کرد و گفت : روش نوشته هر ۶ ساعت یکبار_ پس اون موقع چی گفتی ؟_ یه چیزی پروندم بابا خنده کوتاهی کردم و گفتم : یه چیز گیاهی چی ؟_ نه بلد نیستم ... میخوای از مامانم بپرسم ؟_ نه بابا ...مامانت حتما الان خوابه _ آره مامان هر ظهر میخوابهشیطون گفتم : یه چیزی هستا نگاه شیطونمو دید و گفت : لازم نکرده ... امروز زیادی پررو شدی خودمو پایین تر کشیدم و سر سرمه رو روی شونم گذاشتم و پیشونیشو بوسیدم و نفساش توی گردنم داشت باز حالمو بد میکرد ولی سعی داشتم کاری نکنم تا سرمه نگه بی جنبس و نمیشه بهش اعتماد کرد ... دستشو روی گردنم گذاشت و حالمو بدتر کرد سرمه : سعی کن بخوابی ، دیگه کاری نمیشه کرد صدام میلرزید و گفتم : مگه تو و این سر درد میذارین بخوابم ؟ _ برم ؟_ نه فداتشم ، باش و آرومم کن _ اگه زیاد درد داری برم به مامانم بگم _ نه نمیخواد ... شاید بهتر شدم ، اگه فشار آورد بهت میگم نشست و گفت : بد تر میشی ... میرم میگم..
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ ساعت 9:44 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|