رمان پسرتهرانی دخترکرمانی5
مثله هر روز صبح زود بیدار شدم و به سرمه نگاه کردم و دیدم و بالش و صورتش و موهاش پر از خون شده ؛ با نگرانی کنارش نشستم و دستمو روی بازوش گذاشتم و تکونش دادم
من : سرمه ؟ ... سرمه ؟... بیدار شو
چشماشو کم کم باز کرد و بهم نگاه کرد و با صدای خواب آلودی گفت : چیه ؟ چی شده ؟
_ خون دماغ شدی باز ؟... به دماغت ضربه خورده ؟
با تعجب نگام کرد و بعد متوجه بالش خونیش شد و نشست و گفت : اگه ضربه میخورد بیدار میشدم ... چند شبه که اینطوری میشم .. چیز خاصی نیست
جعبه دستمال رو برداشتم و چند تا برگ دستمال کشیدم و صورتشو پاک میکردم و گفتم : مهم نیست ؟
_ نه بابا وگرنه دکتر بهم میگفت چیز مهمیه
_ مهم نیست که همینطوری بی دلیل خون میاد ؟
_ سام مهم نیست
یهو دستشو روی سرش گذاشت و دستشو روی شونم گذاشت و خودشو نگه داشت
من شونه هاشو گرفتم و گفتم : چی شدی ؟
با چشمای بسته گفت : سرم گیج میره
سرشو گرفتم و روی شونم گذاشتم و گفتم : بگو عادیه و چیز خاصی نیست
پیراهنم خیس شد و حس کردم داره گریه میکنه و گفتم : گریه دیگه چرا سرمه ؟
دستمالی برداشت و به طرف صورتش برد و گفت : گریه کدومه ؟ خون دماغ شدم
دستمو روی سرش گذاشتم و انگشتامو تو موهاش فرو کردم و گفتم : میخوای بریم دکتر ؟
_نه نه .. تو برو به کارت برس
_ مرخصی میگیرم ... میریم دکتر من دلم شور میزنه
دستشو روی پام گذاشت و گفت : باشه عصر میریم تو برو سر کارت ... منم تا عصر بهتر میشم و بهتر میتونم بیام
دستمو از توی موهاش بیرون آوردم و روی دستش که روی پام بود گذاشتم و گفتم : مطمئنی ؟
سرشو روی شونم تکون داد و گفت : آره برو کارات رو بکن منم میرم برات صبحانه درست کنم
خوابوندمش و گفتم : لازم نکرده تو بخواب من خودم میخورم و عصرم اومدیم میریم دکتر
دستشو از روی پام برداشت و گفت : باشه برو یه وقت دیرت نشه
موهاش رو از روی پیشونیش کنار زدم و گفتم : دیرم نمیشه ... قول بده اگه حالات بد شد بهم زنگ برنی یا به مامان اینا بگی
لبخند کم جونی بهم زد و گفت : باشه برو ، سام به خدا دیرت میشه
با کار دیروز سهند روم باز شده بود ؛ خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم : پس خبر بدی
بهم اخم با مزه ای کرد و گفت : پررو نشو دیگه برو
خندیدم و بع بینیش زدم و گفتم : دلم میخواد
بلند شدم و رفتم دست رویی شستم و سرمه پشت به من خوابیده بود و منم لباسامو عوض کردم و بعد از برداشتن وسایلم رفتم بالای سرش وایستادم و گفتم :
_ خب خانومی من دیگه دارم میرم ، مراقب خودت باش
بهم نگاه کرد و گفت : توام هَََََ...
دیگه ادامه نداد و من گفتم : یادت نره عصر میام میریم دکتر
_ باشه یادم هست
_ خدافظ
_ خدافظ ..... راستی نهار چیکار میکنی ؟
_ توی این یک ماه چیکار کردم ؟ همون کارو
_ باشه خدافظ
_ خدافظ
از اتاق خارج شدم و رفتم پایین و یه چیزایی خوردم و بعدم رفتم شرکت...
ساعتای 6 بود که از شرکت برگشتم و بازم مثله همیشه هیچکی تو هال نبود و فقط صدا از آشپزخونه میومد که حدس میزدم فروغ باشه .. رفتم تو آشپزخونه و فروغ داشت کار میکرد
من : سلام
برگشت و بهم نگاه کرد و گفت : سلام خسته نباشید
_ ممنون ... سرمه کجاس ؟
_ رفت آماده بشه .. گفت قراره با شما بره بیرون
سرمو تکون دادم و رفتم تو هال نشستم و فروغ برام نسکافه با کیک آورد .... بعد از خوردن نسکافم سرمه با لباس بیرون اومد ، همون مانتو بلند مشکیش و شلوار جین و شال سفیدش هم سرش بود و ژاکت مشکیش رو هم به تن داشت
سرمه : سلام .. کی اومدی ؟
_ سلام نیم ساعتی میشه
_ معطل شدی ؟
_ نه داشتم نسکافه میخوردم .. بهتری ؟
_ آره من که میدونم چیزی نیست حالا میریم دکتر تا برات ثابت شه
_ دفترچه بیمتو آوردی ؟
_ آره
بلند شدم و گفتم : بریم ؟
_ باشه بریم ، من برم با مامانم خدافظی کنم
_ باشه
صدامو بلند کردم و گفتم: فروغ خانم خدافظ
فروغ اومد بیرون و گفت : خدا به همراهتون
سرمه هم بوسیدش و باهاش خدافظی کرد و با هم از خونه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و کمر بندمو بستم و استارت زدم و دنده یک ..
من : خب اول بریم توی یه کلینیک پیش یه دکتر عمومی بعد اگر تشخیص داد جدیه میریم پیش یه دکتر متخصص ، نه ؟
_ آره بهتره
توی راه از چند نفر آدرس یه کلینیک خوب رو پرسیدم و منم همون مسیر رو رفتم
من : همینجاس دیگه پیاده شو
پیاده شدیم و رفتم کنارش و به دست چپش نگاه کردم و دیدم حلقش توی دستشه و حلقه خودمم لمس کردم و باهم وارد شدیم و به دختری که دم در بود گفتم که یه وقت از دکتر میخوایم و اونم گفت که باید نیم ساعت منتظر باشیم ... خیلی شلوغ بود و من نشستم روی یکی از صندلیا و سرمه هم کنارم نشست
سرمه : راستی مهتاب گفت که عروسی خواهر شوهرش دعوتیم
یاد کارتی که سهند بهم داده بود افتادم و گفتم : آخ یادم رفت سهند بهم کارت دعوت داد
_ کِِِِِی هسته ؟
_ هشتم .. جمعس
_ میریم ؟
_ آره چرا نریم ؟
_ خب ما که خواهر آقا سهند رو نمیشناسیم که بریم عروسیشون
_ میریم آشنا میشیم
_ تو برو من نمیام ، روم نمیشه
_ یا هر دو میریم یا هیچ کدوم ، اگرم نریم که مهتاب خانم و سهند ناراحت میشن ، تازه ما که با مهتاب خانم و سهند آشناییم
_ اگه مختلط بود چی ؟
_ نیست ، از سهند پرسیدم... بریم دیگه ؟
_ باشه
_ لباس داری ؟
_ من تا حالا عروسی نرفتم ، بابام نمیذاشت جایی برم و دایی و خالمم که وقتی من نبودم عروسی گرفتن
_ واقعا تا حالا عروسی نرفتی ؟
_ نه دیگه .. فقط از دوستام شنیدم که چطوریه
_ خب میریم پس ... لباسم باید بخریم
_ ولی من...
وسط حرفش اومدم و گفتم: ولی و اما و اگر نداریم
دیگه سکوت کردیم و منتظر شدیم تا صدامون بزنن
دختره گفت : خانم پورمحمدی ؟
سرمه گفت : بله ؟
_ بفرمایید داخل
با هم بلند شدیم و رفتیم تو اتاق دکتر ، مرد میانسالی بود و خوشرو ، بهش سلام کردیم و جوابمونو داد و سرمه روی صندلی کنار دکتر که بهش گفته بود نشست و منم روی صندلی کنار اتاق
دکتر : خب بفرمایید مشکل چیه ؟
سرمه : من خون دماغ زیاد میشم و چند شبی هم هست که خون دماغ میشم ، بدون اینکه بفهمم و حتی ضربه ای بخورم
_ از کجا میفهمی که ضربه نخورده ؟
_ من با کوچیک ترین صدایی بیدار میشم
دکتر : سر گیجه ؟ سر درد ؟
سرمه : سر گیجه چرا ولی سر درد نه زیاد
دکتر : خب شما باید برید پیش متخصص ، یه دکتر خوب میشناسم که فعلا آمریکاس یک هفته ای دیگه میاد ، دکتر شهابی هستن ، من شمارشونو به شما میدم ولی فکر کنم یک ماهی بعد بهتون نوبت بدن
من گفتم : میشه لطف کنید شما سفارش خانوممو بکنید تا زود تر بهش وقت بدن
دکتر : نگرانی جوون ، باشه اینم به خاطر اینکه جوونید بهش زنگ میزنم ولی شما خودتونم زنگ زدید بگید از طرف دکتر عباسید
من : خیلی لطف میکنید ، ممنون
_ خواهش میکنم .. میتونید تشریف ببرید دیگه
بلند شدیم و سرمه اول خدافظی کرد و رفت و منم خواستم برم که با صدای دکتر ایستادم
دکتر : جوون ؟
برگشتم و گفتم : بله ؟
_ بیا شماره رو بهت بدم
کارتو بهم داد و گفت : نمیخوام نگرانت کنم ولی وظیفه خودم دونستم که بهت بگم تا بیشتر جدی بگیری ، من بیمارایی رو دیدم که ازین نشونه ها داشتن و مبتلا به ...
با نگرانی گفتم : به چی دکتر ؟
سرشو تکون داد و گفت : مبتلا به سرطان خون بودن ، ولی بعضیاشونم نبودن اما تو جدی بگیر ... امیدت به خدا باشه ایشالا اون چیزی که من حدس زدم نیست
_ وای نه...
دکتر بلند شد و اومد کنارم و گفت : تو که روحیت رو ببازی خانومت چیکار کنه ؟ ... نمیخوام نا امیدش کنی و خودتم باید امیدوار باشی و هنوزم که چیزی نشده
سرمو تکون دادم
دکتر : برو تا خانومت شک نکرده
_ ممنون خدافظ
_ خدا به همراهت
رفتم بیرون و سرمه هم توی سالن منتظر بود
من : بریم
سرمه : دکتر چی گفت ؟
کارت ویزیت رو بهش نشون دادم و گفتم : کارت دکتر شهابی رو بهم داد
_ آهان
من همش توی فکر بودم و سرمه هم سکوت کرده بود و گه گاهی به قیافه عبوسم نگاهی میکرد و آخر هم طاقت نیاورد و گفت :
_ سام چرا تو فکری ؟ ... دکتر چی گفت ؟
بهش لبخندی زدم و گفتم : هیچی امروز تو شکرت یه اتفاقی افتاد به خاطر اونه
_ پس اگر اینطوره که میگی چرا قبل از دکتر تو فکر نبودی ؟
_ خب الان یادم افتاد
_ حالا چی شده ؟
از توجهش خوشحال شدم و گفتم : چیز خاصی نیست
_ بگو دیگه چی شده ؟
_ هیچی آبدارچی شرکتمون فوت کرده دلم سوخت
_ آخی چند سالش بود ؟
_ حدود ۶۰ سال رو داشت
_ بیچاره خونوادش
یاد بیماری سرمه افتادم ، اگر سرطان داشته باشه .... خفشو سام ... خفه شو .. الهی لال شی .... از دست خودم عصبانی بودم و ازین که این حرفا رو به زبون آوردم ... دلم گرفته بود ، دلم میخواست برم یه جایی و جیغ بکشم و خودمو خالی کنم ، حالم دست خودم نبود..
نزدیکای خونه که شدیم یادم اومد که میخواستم برای عروسی لباس بخریم
گفتم : سرمه من امشب نمیشه یه روز دیگه میریم لباس میخریم
سرمه : اشکال نداره بابا تا جمعه کلی وقت داریم
بازم سکوت شد و به خونه که رسیدیم ماشین رو پارک کردم و سرمه گفت :
_ سام ؟ ... چیزه ..
کمربندمو باز کردم و گفتم : چیزه ؟
_ من به مامانم نگفتم میریم دکتر که نگرانش کنم ، گفتم میریم بیرون و تو میخوای لباس بخری
_ باشه .. نمیگم رفتیم دکتر
_ممنون
_ خواهش
پیاده شدیم و سرمه به طرف ساختمان خودشون رفت و منم رفتم تو خونه و خانما توی هال نشسته بودن و بهشون سلام کردم و رفتم بالا .... بعد از اینکه وارد اتاق شدم سریعا شماره دکتر رو گرفتم که قطع بود ، حتما بعد از اینکه بیاد ایران جواب میده ... سرمو بلند کردم و متوجه اتاق تمیزم شدم ، لباسمو عوض کردم و رفتم پایین ، سرمه هم با لباسای عوض شده نشسته بود و داشت برای فروغ تعریف میکرد که چیز خاصی توجهمو برای خرید جلب نکرده .. رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم و نشستم پشت میز و لیوان آب رو سر کشیدم
رفتم توی هال و گفتم : من شام نمیخورم ... خستم میخوام بخوابم
فروغ : مگه میشه ؟
_ آره فروغ خانم گرسنم نیست ... شب به خیر
همه جوابمو دادن و خواستم برم بالا که سروش دنبالم اومد و منم وایستادم و فهمیدم که کارم داره ، روی زانوهام نشستم تا باهاش هم قد شم
من : کاری داری ؟
سروش سرشو پایین انداخت و گفت : من دیگه نمیتلسم و تهنای تهنا (تنها) میخوابم ... من دیشب ته (که) سلمه نبود تهنا خوابیدم و اصلا نتلسیدم و مامان بهم یه پفت(پفک) جاییزه داد
سرشو بوسیدم و گفتم : آفرین ، پس بزرگ شدی ، مرد شدی
_ ولی من میدونم که اندازه شما بشم ملد میشم الان فقط یِتَم(یکم) بزلد تر شدم
خندیدم و دستمو روی سرش گذاشتم و موهاش رو بهم ریختم و گفتم : وروجک
بلند شدم و سروش رفت پیش فروغ و منم رفتم بالا و وارد اتاق شدم و چراغو خاموش کردم و یه راست راهی تختم شدم
چند دقیقه ای بود که خوابیده بودم در زده شد
من : بفرمایید
در باز شد و از سایه شخص حدس زدم که سرمه باشه و بعد از صداش مطمئن شدم
سرمه : برات شام آوردم
من : گفتم که نمیخوام
چراغو روشن کرد و چشمام و بستم و کم کم به نور عادت کردم و بازشون کردم
سرمه سینی رو کنار تخت روی زمین گذاشت و خودشم روی زمین نشست و گفت : بگو چی شده ، فکر کنم توی این یک ماه و اندی زندگی اخلاقات دستم اومده باشه ... تو آدم احساساتی نیستی که از مرگ آبدارچی شرکتتون ناراحت بشی و اعتصاب غذا کنی
خنده کوتاهی کرد و گفتم : از کجا میدونی احساساتی نیستم ؟
_ ازون جایی که اگر بودی ..
_ خب ؟
_ خب اوایل ازدواجمون منو با رفتارت نمیرنجوندی ، با این که حقیقت جلو چشمات بود ، خودت رضایت داده بودی
با این حرفش ته دلم تکونی خورد که خودمم درک نمیکردم چیه
_ خب اون موقع اعصابم خورد بود
_ ولی احساس این چیزا رو درک نمیکنه ، بگو چته ؟ دکتر یه چیزی گفت و توام دلت برام سوخت
نشستم و بالای تختم تکیه زدم و گفتم : نه دلم نسوخت .... یکم دلم به خاطر دکتر تو شور میزنه ، همین
چشماش چهار تا شد و گفت : به خاطر من ؟ دلتم نسوخت ؟
_ آره نسوخت ، مگه چیه ؟
_ عجیبه ، ولی نه ... ترحمه دیگه
بلند و عصبی گفتم : نیست ، ترحم نیست
بلند شد و گفت : هست سام ، اینقدر به خودت تلقین نکن که از ته دل خودت نگرانمی و ترحمی در کار نیست
_ هر چی هست ترحم نیست
_ من باور ندارم ، مگه میشه توی یک ماه زندگی یهو عشق بیاد توی دلت لونه کنه ؟ .. دوست داشتن نیست ، ترحمه
دیگه فرصت حرف زدن بهم نداد و سریع از در خارج شد و درو محکم بهم کوبید
خودمم دلیل ناراحتیمو نمیدونستم ولی مطمئن بودم که ترحم نیست ، اوایل این حس رو داشتم ولی الان نه ، عشق هم نبود ولی میدونستم حسی بهش دارم و نمیتونستم خودمو گول بزنم
بلند شدم و سینی رو روی میز گذاشتم و چراغو خاموش کردم و برگشتم سر جام و خوابیدم ..
چهار شنبه شده بود و توی این چند روز باز اخلاق سرمه عوض شده بود و منم که کلا حوصله نداشتم و زیاد باهم برخوردی نداشتیم .... تصمیم گرفته بودم که بریم و برای پس فرداشب لباس بخریم ...
به سرمه مسیج زدم _( آماده شو میریم بیرون خرید )
_( خرید چی ؟)
_( لباس برای عروسی زود آماده شو)
_( باشه )
شلوار کتون کرممو با بافت یشمی رنگمو پوشیدم و کاپشن قهوه ایم رو هم پوشیدم و رفتم پایین و سرمه هم آماده بود
فروغ : سامی خان لطفا زود بیاید میخوایم شام بخوریم
_ شاید طول کشید بیرون میخوریم شما منتظر ما نشید
مامانجون : برید یه جای خوب ، نرید یه جای کثیف
خندیدم و گفتم : مامانجون بچه که نیستم ، خدافظ
همه جوابمونو دادن و اومدیم بیرون و سوار شدیم و توی سکوت رانندگی کردم و رفتم همون پاساژ شفا که آخر خیابون آقاجون اینا بود و توی کوچه کنار پاساژ پارک کردم و پیاده شدم و سرمه هم پیاده شد و اومد کنارم و باهم وارد شدیم ... یکی یکی مغازه ها رو نگاه میکردیم ولی طبقه اول لباس مجلسی نداشت و رفتیم طبقه دوم و لباس های پشت ویترین رو نگاه میکردیم ... من یه لباس قرمز رنگ کوتاهی دیدم و خوشم اومد و سرمه رو صدا زدم
سرمه : چیه ؟
_ بیا ببین ازین خوشت میاد ؟
_ کدوم ؟
دستمو دراز کردم و لباس رو نشون دادم
سرمه : خوشگله ولی کوتاهه تازه یقشو نگاه کن تا شکمم میاد
خنده کوتاهی کردم و خودشم خندید و دندونای سفیدشو به نمایش گراشت و قیافشو جذاب تر میکرد
سرمه : اون یکی چطوره ؟ پوشیده ام هست
دستش به طرف لباسی دراز کرده بود ، بلند بود به رنگ مشکی و آستین سه ربع و یقه گرد و بالا تنش با پولکای طلایی تزیین شده بود
گفتم : آره خوشگله بریم تو ، پروش کن
رفتیم تو و دوتا خانم یکی جوون و یکی هم میانسال بود
سرمه گفت : ببخشید ، این لباس مشکی سایز ۳۸ دارید ؟
دختره بلند شد و توی رگال ها میگشت وگفت : بله الان میدم خدمتتون
بعد از گشتن لباس رو بیرون کشید و به سرمه داد و سرمه هم وارد اتاق پرو شد و منم منتظر وایستادم .... رفتم پشت در اتاق پرو و در زدم
گفتم : سرمه ؟ ... پوشیدی ؟
سرمه : آره
_ خوبه ؟... باز کن درو ببینم
_ خوبه
_ درو باز کن
درو باز کرد و منم یکم از درو باز کردم و سرمو از لای در بردم تو و دیدمش ، معرکه شده بود و من دلم نمیخواست چشم ازش بردارم
دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت : آهای آقاهه ؟ برو بیرون ... بی جنبه ... سام ؟ ... برو دیگه
به خودم اومدم و سرمو از بین در خارج کردم و درو بستم و بهش تکیه دادم ، ضربان قلبم روی هزار بود .. ذوق زده شده بودم و داشتم قربون صدقه سرمه میرفتم و یادم رفته بود که این همون دختری بود که گاهی حس تنفر رو توی وجودم زنده میکرد ... دلم میخواست بغلش کنم و با تمام وجودم به خودم فشارش بدم ولی حیف ...
با تکون های در به خودم اومدم
سرمه : سام ؟ ... این در چرا باز نمیشه ؟
تکیه از در برداشتم و سرمه درو باز کرد و اومد بیرون و فهمید که من به در تکیه داده بودم ولی چیزی نگفت
من : پسندت شد ؟
_ آره ... خوشگله ؟ ... بهم میومد ؟
_ آره.... پس همین یا جاهای دیگه هم بریم؟
_ نه همین خوبه دیگه برای چی الکی خودمونو الاف کنیم ؟
_ باشه
لباس رو روی پیشخوون گذاشت و کارتم رو از کیف پولم خارج کردم و گفتم : همین رو برمیداریم .. چقدر ؟
خانمه لبخندی زد و گفت : قابل نداره
_ ممنون
_ ۳۰۰ هزار تومن
کارت رو به خانمه دادم و رمزش رو هم گفتم و سرمه روی پنجه پا بلند شد تا به گوشم برسه و منم یکم خم شدم
سرمه : سام خیلی گرون بود میرفتیم یه جا دیگه
منم دم گوشش گفتم : اشکال نداره الان همه قیمتا همینطورن ، مهم اینه که خوشت اومد
خانمه : مبارک باشه
پلاستیک رو برداشتم و گفتم : ممنون
دست سرمه رو هم گرفتم و اومدیم بیرون مغازه و دستشو ول کردم و کنار هم میرفتیم و یه مغازه کیف و کفش دیدم و دستشو کشیدم و گفتم :
_ بیا کفشم بخریم
سرمه دستمو کشید که وایستادم و گفت : سام اینجا گرونه بیا بریم یه جا دیکه پولاتو الکی خرج نکن
دستشو کشیدم و گفتم : بیا تو کاریت نباشه ، پولای خودمن
بی حرف دنبال سرم اومد و یه جفت کفش عروسکی ساده مشکی پر پولک خریدیم با کیف ستش و رفتیم طبقه پایین که یه روسری فروشی دیدم و دستشو به کشیدم
سرمه : چیه ؟ چرا دستمو میکشی ؟
_ بیا روسریم بخر
دستشو جدا کرد و بازوم رو گرفت و گفت : سام ولش کن مانتو روسری دارم دیگه
خندیدم و گفتم : تو چقدر زنه صرفه جویی هستی ... اصلا آدم چهار تا زن از سر تو داشته باشه ور شکست که نمیشه هیچ، پولدارم میشه
اخمی کرد و کفت : لازم نکرده پولدار بشی همین قدر کافیه برات
از حسودیش خوشم اومد و باعث خوشحالیم شد ، دستشو کشیدم و گفتم : پس تا فکر زنای بعدی به سرم نزده باید پول خرج کنی تا پشیمون بشم
دنبال سرم اومد و توی اون مغازه هم روسری ساتن طلایی مشکی بزرگی خریدیم و اومدیم بیرون و دیگه توی مغازه ای نرفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردم
سرمه گفت : خیلی ممنون ، لازم نبود اینهمه پول بدی برای یه شب که هنوز اون شخص رو نمیشناسیم
تقریبا محکم زدم روی پاش و گفتم : خانوم من همیشه باید شیک باشه آشنا و غیر آشنا هم نداره
پاشو ماساژ داد و گفت : تو چلاقم نکن شیک بودن پیش کشش
_ نازک نارنجی
_ همچین که تو زدی اگه سروش بود که له میشد
_ اِِِِِِ گفتی سروش یادش افتادم
_ خب ؟
_ چند شب پیش گفت دیگه نمیترسه تنها بخوابه پس بیا پیش خودم دیگه
_ اون به تو گفته ؟ ... آهان اونشب که من اومدم پیش تو سروش گریه میکرد و منم چقدر بهش از مردونگی گفتم و تازه گفتم براش یه سک سکم میخرم اگه بخوابه و شباییم که من نیستم گریه نکنه و اونم اومده برای تو تعریف کرده
_ پس یه سک سک براش بخرم
_ آره لطفا چون منم که دیگه بیرون نمیرم
دم یه سوپر نگه داشتم و براش دوتا سک سک و چند تا پفک و چیپس و پاستیل و آبنبات چوبی خریدم و رفتم توی ماشین و خریدارو روی پای سرمه گذاشتم
سرمه : چه خبره بابا ؟ همون سک سک کافی بود
_ بچس دیگه گفتم خوشحالش کنم و جایی توی دل برادرزنم باز کنم
خندیدیم و از خندش دلم یه جوری میشد و یاد چیزی که دکتر گفته بود میفتادم بدنم به لرزه در میومد.
بعد از شام کمی که توی همون عصرانه خوردیم به خونه رفتیم ... به خونه که رسیدیم سرمه خریدارو برداشت و رفت تو و منم بعد از قفل کردن درا رفتم تو و سلام کردم و طبق معمول فقط خانما بودن و سرمه دستشو زیر گلوش گذاشت و یکم شالشو شل کرد و من سلام کردم و جوابمو دادن
مامانجون : خب چی خریدین ؟
کفشامو در آوردم و کاپشنم رو هم آویزون کردم و کنار مامان نشستم و دستمو دور گردنش انداختم
سرمه : کفش و کیف و پیراهن
مامان : ببینم
سرمه لباس رو بیرون آورد و نشون داد و به به چه چه همه بلند شد
مامان : برو بپوش ببینیم
سرمه آروم گفت : زشته که اگه آقابزرگ اینا بیان
مامان : اونا نیستن رفتن رفسنجون شبم اونجا میمونن برو توی اتاق من بپوش
سرمه لبخند مجبوری زد و رفت تو اتاق تا لباس بپوشه ، فروغ برام میوه آورد و منم تا پرتقالمو پوست کردم ، سرمه هم خارج شد و بازم من تپش قلبم بالا رفت و بهش خیره شده بودم
مامان بلند شد و رفت کنارش و بوسش کرد و گفت : ماشالا ماشالا خوش به حال سام
سرمه سرخ شد و منم لبخندی زدم و بهشون نگاه کردم
مامان : حیاام چیز خوبیه ... چه خوشش اومد ، ببند نیشتو
سریع لبخندمو جمع کردم و مامان خندید و کلیپس موهای سرمه رو باز کرد و موهاش روی شونش ریخت
فروغ : مادر چقدر بهت میاد ایشالا پس فردا شب بهت خوش بگذره و چشم نخوری
سرمه با شرم خندید و چیزی نگفت
سرمه برکشت تو اتاق تا لباسشو در بیاره
منم یه سیب برداشتم و پوستش کردم و شروع به خوردن کردم و سرمه هم با بلوز شلوار و موهای باز شده و لباس به دست اومد بیرون و لباساشو روی مبل گذاشت و کلیپسشو از روی میز برداشت و موهاش رو جمع کرد بازم به گفته مامان کنارم نشست ، پیش دستیمو جلوش گرفتم
گفتم : سیب نمیخوای ؟
یه تیکه برداشت و گفت : ممنون
فروغ با خجالت گفت : مادر سرمه تو پوست بکن بده به سامی خان نکه میوشو بخوری
من : فروغ خانم ما این حرفا رو نداریم
فروغ چیزی نگفت و سرمه خندید و یه تیکه دیگه برداشت و گفتم : حالا من جلو مامانت کلاس گذاشتم تو دیگه سو استفاده نکن
همه خندیدن و سرمه آرنجشو توی پهلوم زد و گفتم : نه دیگه نمیشه ... دست به مردم پیدا کرده
باز همه خندیدن و سرمه پشت چشمی برام نازک کرد و ازم فاصله گرفت و خودشو با تلویزیون مشغول کرد و من بهش نزدیک شدم که همه خودشونو زدن به کوچه علی چپ و مثلا حواسشون بهمون نیست ، دستمو دور گردنش انداختم و گفتم :
_ اوهو برای من قهرم میکنه
_ دستتو بردار
دستمو روی صورتش گذاشتم و به طرف خودم برگردوندم
سرمه دستمو پس زد و گفت : گفتم نکن ... دستتو بردار
فروغ رفت تو آشپزخونه و مامان هم به بهونه کمک رفت و مامانجونم که یاد قرصاش افتاد و رفت
دستمو باز روی صورتش گذاشتم و به طرف صورت خودم برگردوندم و گفتم : سرمه ؟ ... واقعا قهری ؟
_ نه قهر چیه ؟ ... دستتو بردار
_ از حرف زدنت کاملا معلومه ، این چند روزم که..... آشتی ؟
از قهر کردنش دلم گرفته بود و با اینکه کلا رفتاراش کمتر از قهر نبود .... ولی اینطوری نه
_ به یه شرط
_ چی ؟
_ بگو چرا این چند روز پکر بودی ؟ ... دکتر بهت یه چیزی گفت .. من که میدونم
_ تو که خودتم میگفتی چیز مهمی نیست
_ خب من گفته باشم تا دکتر چی بگه
_ دکترم همونو گفت
_ بگــــــو چی گفت ؟
_گفت یکم جدی بگیریم همین
_ و تو اینقدر بهم ریختی ؟
_ بله بله .. آشتی ؟
_ قهر نبودم میخواستم از زیر زبونت بکشم
بلند خندیدم و دستمو دور گردنش تنگ تر کردم و گفتم : بچه پررو
خندید و دستاشو روی دستم گذاشت و گفت : خفم کردی دستتو بردار
همون موقع صدای گریه ای بلند شد ودستم شل شد و سرمه با عجله بلند شد و به طرف پذیرایی رفت و صدا از همونجا بود ، فروغ و مامان متوجه صدای گریه نشدن
چند دیقه ای بعد سرمه بیرون اومد و سروش توی بغلش بود و سرشم روی شونه سرمه بود و سرمه هم دستشو پشت سرش میکشید ؛ اومد نشست کنارم و سروش رو هم توی بغلش گرفت
سرمه بهش گفت : خواب چی دیدی عزیزم ؟
با هق هق گفت: خیلی بد بود
_ میخوای برای خواهری تعریف کنی ؟
_ اوهوم
_ خب چی بود ؟
_ خواب دیدم با شوهلت لفتی( رفتی) از پیشم آخه مامان دفت شاید بلای (برای) همیشه از پیشم بلی و باید عادت تنم
سرمه بوسش کرد و گفت : نه عزیزم من هستم
_ بعدا میلی ؟
من دخالت کردم و سروش رو از روی پای سرمه به روی پای خودم گذاشتم و گفتم : حالا کو تا اون موقع
سروش سریع گفت : سلام
بوسیدمش و گفتم : علیک سلام سروش خان ... سرمه هم هست و توام نباید گریه کنی
باز گریش شروع شد و گفت : نمیتونم خب
رو به سرمه گفتم : مثله اینکه سروشم روی جهازت باید ببریم
خندیدیم و باز خندش دلمو لرزوند
سروش : منم بیام شبا پیش شما بخوابم ؟
گفتم : حالا من یه چیزی گفتم .... نه قربونت شبا سرمه خوابت میکنه میاد
سروش با تعجب نگام کرد و خندیدم و گفتم : راستی ؟!
سروش : چی شد ؟
من : ما برات جایزه خریدیم چون تنها خوابیدی
دستاشو بهم کوبید و گفت : واقعا ؟
_ آره .. سرمه برو جایزه هاشو بیار
سرمه بلند شد و رفت تو آشپزخونه و پلاستیک خوراکیا رو آورد و سروش از روی پام پایین پرید و رفت و خوراکیاشو گرفت
سروش : واااااای آخجون ... من دیده ( دیگه ) همش تنها میخوابم تا جایزه بخلید بلام
سرمه سر جاش نشست و گفت : چهار تا خوراکی براش خریدی دیگه منو از یاد برد
خندیدم و گفتم : بهتر دیگه میای بالا
_ عمرا
به چهرش نگاه کردم و بازم مثله روز اول نمیتونستم چشم ازش بردارم ولی فکر اینکه این چهره یه روز سرطان از بینش ببره داشت دیوونم میکرد .. فکر اینکه یه روز این موهای خوشگلش نباشن ، این ابرو ها ، این مژه های بلند
سرمه : چرا اینطوری نگاه میکنی ؟
_ هیچی
دستشو توی دستم گرفتم و اونم ممانعت نکرد و من نگام به تلویزیون بود ولی هیچی ازش نمیفهمیدم و فقط و فقط دست سرمه بود که حسش میکردم و حرفای دکتر مثه نوار ضبط شده توی مغزم تکرار میشد
با صدای مامان از فکر خارج شدم
مامان : سرمه پس فردا آرایشگاه هم میری ؟
سرمه : نه رویا خانم
_ پس چی خودت آرایش کردن بلدی ؟
_ نه
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ هیچی همینطوری
_ زنه شوهر دار و آرایش نکنه ؟ اونم تو عروسی ؟
_ خب مگه چیه ؟
_ اصلا من خودم آرایشت میکنم
_ نیازی نیست
مامان رو به من گفت : نیاز نیست ؟
نگاهی به سرمه کردم که داشت برام ابرو بالا مینداخت ، لبخندی بهش زدم و گفتم : چرا یه ذره میخواد
سرمه : سام ؟
_ چیه ؟ خب میخواد دیگه .. یه ذره هم که اشکال نداره
ناچارا راضی شد و قبول کرد و چه چشم غره هم به من رفت که خندیدم و بیشتر حرصش گرفت.
کت شلوار اتو کشیده سرمه ایم رو با پیراهن سفید و کراوات سرمه ایم پوشیدم و رفتم جلو آینه و موهام رو خوشگل کردم و ته ریشم هم روی صورتم بود ... بعد از پوشیدن پالتو کوتاه مشکیم ، کفشای واکس زده مشکیمو هم پوشیدم و زیر گلو، مچای دستمو ادکلن زدم و موبایل و کیف پول و سوییچمو برداشتم و رفتم پایین
بابا : به به چه خوشتیپ کرده
آقاجون : نوه منه دیکه
خندیدیم و گفتم : سرمه کجاس ؟
مامانجون : تو ساختمان خودشون
_ مامانمم اونجاس ؟
_ آره دیگه
_ من دیگه اینطرف نمیام خدافظ
همه جوابمو دادن و رفتم اون طرف و در زدم و فروغ درو باز کرد
من : سرمه آمادس ؟
_ یکم دیگه مونده سامی خان ، بیاید تو تا حاضر میشه
کفشامو در آوردم و رفتم تو و نشستم .... پنج دیقه گذشت و سرمه اومد بیرون ، موهای بلندش فر درشت شده بود و یه آرایش ملیح هم روی صورتش بود و به کل عوض شده بود و توی اون لباسم که دیگه معرکه شده بود ... یهو بلند شدم که مامان و فروغ بلند خندیدن و رفتن بیرون و مارو تنها گذاشتن
به سرمه قدم قدم نزدیک شدم و اونم سر به زیر وایستاده بود ... بهش نزدیک تر شدم و جلوش وایستادم و دستمو زیر چونش گذاشتم و سرشو بلند کردم و به چشمای خوشگلش نگاه کردم و اونم بعد از چند ثانیه به چشمام نگاه کرد
با صدای لرزونی گفتم : چه خوشگل شدی
فقط نگام کرد و من ادامه دادم : میتونم ؟
اونم صداش مثه من میلرزید و گفت : چیو میتونی ؟
خم شدم و لبامو نزدیک لباش گذاشتم و اون بدون هیچ حرکتی وایستاده بود و منم قدرت برداشتن لبام رو نداشتم و چشمامو بستمو و یه دستمو دور شونش حلقه کردم و اون یکی دستم رو هم دور کمرش و لبام رو برداشتم و محکم توی بغلم فشارش دادم و سرمو توی موهاش فرو کردم عطر موهاش رو با یه نفس عمیق به ریه هام کشیدم
سرمه آروم گفت : سام زشته همه فهمیدن ..... بریم
_ به جهنم
دستاشو روی پهلو هام گذاشت و گفت : خواهش میکنم
محکم تر به خودم فشارش دادم و گردنشو بوسیدم و ازش فاصله گرفتم و سرمه سرشو انداخت پایین و دستاشو از پلو هام جدا کرد و صورتش قرمز بود
سرشو بلند کردم و گفتم : نبینم خجالت بکشیا
دستمو گرفت و پایین آورد و پشتشو بهم کرد و گفت : بریم
ژاکتشو که روی رونش بود رو پوشید و روسریش رو هم سر کرد و موهاش رو کامل توی روسریش داد وکیفشو برداشت و کفشاشو پوشید
بدون اینکه نگام کنه گفت : بریم دیگه
رفت بیرون و منم کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون و درارو باز کردم و نشستیم و سرمه باز اخلاقش بد شد و کج نشست و پشتشو بهم کرد و به بیرون نگاه میکرد .... ماشین رو راه انداختم و از خونه بیرون زدم و آدرس رو از سهند پرسیده بودم و چون نزدیک بود خوب فهیدمش
از رفتارش کلافه شده بودم و دستشو گرفتم که دستشو کشید ولی من نذاشتم از دستم خارج شه
من : این رفتارت برای چیه
دستشو باز کشید و گفت : دستمو ول کن
_ گفتم برای چی اینطوری شدی ؟
با بغض بلند گفت : میخوای بدونی ؟... باشه ... تو چطور جرات میکنی ؟ ... تو چطور با این حسی که به من داری بهم حتی دست بزنی ؟ ... چطور ؟ ... چطور ؟
منم بلند تر گفتم : مگه حسم چیه که هی میکوبونیش تو سرم ؟ .... آره آره روزای اول ترحم بود ولی الان نیست به ولای علی نیست .. به پیر به پیغمبر نیست
پوزخندی زد و گفت : حتما ترحم به هوس تبدیل شده
دستشو ول کردم و کردم و گفتم : ذهنت خرابه ... کج بینی ... زنمی بابا ، جرم که نکردم اینطوری میکنی
_ هه فقط توی این مواقع زنتم ؟
_ به خدا دیگه بهت دست نمیزنم تا بفهمی .... نمیخوام دیگه جلوی من چادرتو در بیاری ... به خدا از سگ پسترم اگه دیگه بهت دست نمیزنم و تو راضی نباشی
سرمه چیزی نگفت و بهم نگاه کرد و نگاهمو به رو به رو دادم
جلو همون تالار که باید میومدیم پارک کردم و کمربندمو باز کردم و بی توجه به سرمه درو باز کردم که دستمو گرفت ، دستمو کشیدم و خواستم پیاده شم که بازومو گرفت
سرمه : سام ببخشید خب اعصابم خورد بود
همونطور نشسته بودم و بهش نگاه نکردم و اونم دستشو سر داد و انگشتامو گرفت و گفت : ببخشید دیگه خب نمیتونم خودمو قانع کنم که حست ترحم نیست ، تو قانعم کن
دستشو توی دستم فشردم و گفتم : تو مگه میذاری ؟
_ قانعم کن ، ولی دلم نمیخواد تا بینمون حسی نیست بهم نزدیک بشی
نگاهش کردم و لبخندی بهش زدم وگفتم : باشه توام دیگه بد خلقی نکن ... منم رفتار امشبم دست خودم نبود ، باور کن
_ سعی میکنم ... بریم ؟
_ بریم
پیاده شدیم و رفتم کنارش و دستشو گرفتم و با هم از خیابون رد شدیم و وارد شدیم و سهند رو دیدم و رفتیم نزدیکش
سهند : سلام ... به به زوج خوشبخت
من : سلام.... مبارکا باشه
سرمه : سلام تبریک
سهند : ممنون.... قسمت خانما پشت اون پردس
دستشو ول کردم و تشکری کرد و ازم دور شد و پشت اون پرده رفت و منم همراه با سهند به قسمت آقایون رفتم و به پسری رسیدیم و سهند گفت :
_ داداشم سهراب و اینم سام که تعریف کرده بودم
با سهراب خوش و بشی کردیم و باز به پسری رسیدم و فهمیدم که دوماده و سر جیب کتش یه گل رز بود
سهند : طاها ؟
_ جونم ؟
_ این آقا سامی و اینم طاها
طاها باهام دست داد و گفت : سهند از بس از شما تعریف کرد که دیگه حسودیم شد
پسر با نمکی بود و قیافه جذابی داشت
من : ممنون سهند جان لطف دارن
طاها : بفرمایید بشینید
با سهند رفتیم و سر میزی نشستیم و مستخدما ازمون پذیرایی کردن ... نیم ساعتی گذشت که صدای آهنگ بلند شد و چند تا از پسرا شروع به رقصیدن کردن و طاها رو هم به زور مجبور کردن و سهند یهو بلند شد و با بشکن و سوت بهشون نزدیک شد و به جمعشون پیوست و از حرکات سهند داشتم از خنده منفجر میشدم ولی خودمو نگه داشتم تا یه وقت نبینه و ناراحت بشه .. بعد از چند تا اهنگ با همون حالت به طرفم اومد که دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و صدام بلند شد و سهند سریع نزدیکم شد و گفت :
_ کوفت به چی میخندی ؟
_ به ... رقصت
_ غلط کردی الان برات میرقصم روت کم شه .. بیا بریم
_ کجا ؟
_ نا کجا آباد ، وسط دیگه
_ برو بابا
دستمو کشید و گفت : از دوماد خوشتیپ تر شده و نازم میکنه بیا دیگه
_ سهند زشته ... عروسی خواهر من که نیست
_ اینا همه داداشای منن ؟ بیا بریم دیگه مثه دخترا ناز میکنه
دستمو کشید و برد کنار طاها و من داشتم دست میزدم و سهند اومد مقابلم وایستاد و شروع به رقص خوشگلش کرد
سهند : برقص دیگه ... به جون خودت تو دومادیت نمیرقصم اگه نرقصی
_ خب نرقص
_ ازت ناراحت میشما ...خود دانی ...زود باش دیگه یعنی یه بشکن زورت میاد بزنی ؟
پاهامو همراه با ریتم جا به جا میکردم و شونه هام رو هم تکون کمی میدادم و بشکن میزدم
سهند : رقصت همینه ؟
_ میخوای برات عربی برقصم ؟ .. راضی میشی ؟
_ نه راضی به زحمت نیستم
_ بچه پررو
یکم دیگه باهاش همراهی کردم و سر جام برگشتم و موبایلمو در آوردم و به سرمه مسیج زدم
_( مهتاب خانم رو دیدی ؟)
جواب نداد و من دیگه چیزی بهش نزدم که زنگ زد و منم سریع جواب دادم
_ بله ؟
صداش گرفته بود و گفت : سام ؟
یکم نگران شدم و گفتم : چی شده سرمه ؟
_ من باز خون دماغ شدم و حالمم خوب نیست سرم خیلی گیج میره
_ خب میریم خونه
_ نه بریم تو ماشین حالم خوب شد برگردیم مهتاب گفت ناراحت میشه
_ فعلا حال تو مهم تر از اونه ، مهتاب خانم کنارته ؟
_ آره
_ گوشیو بده بهش
بعد از چند ثانیه صدای مهتاب اومد : بله ؟
_ سلام مهتاب خانم
_ سلام خوبید ؟
_ ممنون ببینین سرمه حالش خوب نیست کمکش کنین لباسشو بپوشه من میام دم دره زنونه ازتون میگیرمش ببرمش
_ باشه الان میایم
قطع کردم و پالتومو پوشیدم و سهند نزدیکم شد و گفت : جایی میخوای بری ؟
_ آره سرمه باز حالش بد شده میرم ببینم چی شده
_ حالش بهتر شد برگردیا
_ تا چی بشه
_ ایشالا که خوب میشه
_ ایشالا فعلا
رفتم بیرون و دم در زنونه منتظر شدم و تاسرمه بیاد ...... چند دیقه گذشت و پرده کنار زده شد و سرمه و مهتاب اومدن بیرون و سرمه با دستمالی بینیشو گرفته بود
مهتاب : سلام
جوابشو دادم و رفتم کنارش و دست سرمه رو توی دستم گرفتم و اون یکی دستمو دور شونش گذاشتم و از مهتاب جداش کردم
من : چی شدی باز ؟
مهتاب : نشسته بودیم یهو خون دماغ شد
رو به سرمه گفتم : الان خوبی ؟
_ نه بریم باید بخوابم تا خوب شم الانم دارم گیج میشم
من به مهتاب گفتم : ببخشید مهتاب خانم فعلا ما رفتیم
_ پس اگه حالش خوب شد بیایدا
_ باشه فعلا
سرمه سرشو به سینم تکیه داده بود و همراهم میومد .... در جلو رو باز کردم و سرمه نشست و صندلی رو خوابوندم و خودم سوار شدم
دستمو روی پیشونی مثله یخش گذاشتم وگفتم : چرا اینقدر سردی ؟
_ چون سردمه
ماشین رو روشن کردم و بخاریو زیاد کردم ، پیاده شدم و پالتومو در آوردم و سوار شدم و روش انداختم و گفتم :
_ بریم دکتر ؟
_ نه نمیخواد یکم استراحت کنم خوب میشم
_ الان میریم خونه
_ نه اگه بهتر شدم میریم تو اگرم نه که میریم خونه فعلا صبر کن
چون تو خیابون بودیم و ضایع بود ماشینو روشن کردم و بردم توی کوچه پس کوچه ها ، کوچه خیلی تاریکی بود و ماشینو همونجا پارک کردم
من : سرمه نباید قرص بخوری ؟
_ نه خوردم
_ میگم بریم دکتر بهتره ها
_ به خدا نمیخواد خوب میشم
_ گرم شدی ؟
_ یکم
صندلی خودمم خوابوندم ، خودمم خسته بودم و شب قبلش تا ساعت سه داشتم با رضا چت میکردم و صبحم ساعت هفت بیدار شدم و دیگه نخوابیدم ... دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم ولی با یاد حرفای قبل عروسی دستم توی هوا موند ولی سرمه دستمو خشک شد تو هوا دید و خندید
گفتم : به چی میخندی ؟
_ بگم پررو میشی
_ بگو ببینم
_ به جذبم ... دستت تو راه موند
خندیدم و دستمو آوردم پایین و روی ترمز دستی گذاشتم و چند ثانیه بعد دست سرمه هم روش قرار گرفت
سرمه : سام یه چیزی بگم ؟
_ بگو
_ دلم میگه من اشتباه میکردم
_ که چی ؟ حس من ؟
_ نه نه ازین که بیماری ندارم
_ چرت نگو ... از کجا فهمیدی ؟
_ ازون جایی که از مامانم شنیدم پدربزرگم سرطان خون داشت و اونم خون دماغ زیاد میشده
سرمو چرخودم و نگاهش کردم و اونم نگام کرد و گفتم : الکی نمیخواد فکر کنی ... تا دکتر نگه چیزی مشخص نیست
_ نمیدونم ..... الان زنگ میزنی به دکتر وقت بگیری ؟
_ الان ؟ جمعه ؟ این موقع ؟
_ آره زنگ زدن که ضرری نداره ... بزن دیگه ... دلم میگه بزن باید بزنی
_ چشم دل جان
دستمو که آزاد بود رو توی جیبم کردم و موبایلمو در آوردم و شماره دکتر رو از بس که گرفته بودم حفظ شده بودم
بوق اول.... بوق دوم ... بوق سوم ...
صدای خانمی اومد : سلا مطب دکتر شهابی بفرمایید
با تعجب گفتم : سلام خانم خسته نباشید
_ ممنون امرتونو بفرمایید
_ من از طرف دکتر عباسی زنگ میزنم
_ بله بله زنگ زدن
_ آقای دکتر اومدن ؟
_ نه هنوز یکشنبه میان
_ ببخشید وقت معاینه برای خانوم من کی میفته ؟
_ برای سه شنبه ۱۲ بهمن ساعت ۶ اینجا باشید
_ بله خیلی ممنون فقط میتونم بپرسم این چند روز چرا جواب ندادید و امشب ؟ جمعه ؟
_بله حتما ... من مرخصی بودم و همه بیماران میدونن که چند روز قبل از اومدن آقای دکتر من اینجاام و روز تعطیل و غیر تعطیلم ندارم
_بله .... خیلی ممنون خانم خیلی لطف کردید
_ خواهش میکنم آقای دکتر عباسی خیلی به ما لطف دارند
_ بازم ممنون خدا نگه دار
_ خدافظ
سرمه با خوشحالی گفت : اومده ؟
نشستم و گفتم : آره سه شنبه باید بریم دکتر
_ خدا رو شکر ... دکتر مرده خوبیه بودا
_ آره خیلی
دستمالو از روی بینیش برداشت و گفت : از خوشحالی خون دماغم بند اومد
باز خوابیدم و پشت دست سرمه رو با شستم نوازش میکردم و یاد اون روز افتادم که از سرمه یه سیلی نوش جان کردم و زدم زیر خنده
سرمه گفت : چیه بابا ؟
_ هیچی
_ بگــــــــو
_ همه زناشونو میزنن و تو اول شوهرت رو زدی .... ای خدا مظلوم تر از من پیدا نکرده
_ چی ؟ ... من ؟
_ بله شما ، یادت نیست ؟ ... اون روز صبحو
_ آخ آره ولی حقت بود
_ به جای معذرت خواهیته ؟
ریز خندید و گفت : ببخشید
_ تلافی میکنم
_ دیگه بد نشو من اون روز اعصابم خیلی خورد بود و دسته خودم نبود به خدا
نشستم و دستمو به نشونه زدن بالا آوردم و عصبانی نگاهش کردم و خودمو به سختی کنترل می کردم که از قیافش خندم نگیره و سرمه اول چشماش شد اندازه هندونه و تا که من دستمو به طرف صورتش بردم چشماشو بست و دستشو جلو صورتش گرفت و گفت : جونه من الان نه میخوایم بریم عروسی... بعدا بزن
خندیدم و دستشو از جلو صورتش کنار زدم و گفتم : مگه من مثه توام ؟
نفسشو محکم بیرون داد و دستشو روی صورتش کشید
خندیدم و گفتم : دستتم سنگینه نمیشه باهات دعوا کرد
شرم زده گفت : ببخشید ... دیگه یادم ننداز
لبخند تلخی زدم و گفتم : چشم ....چرا چند ساعت پیش از کارم ناراحت شدی ؟ ... ازینکه بوسیدمت
نگاهشو ازم گرفت و گفت : خب من به حست مطمئن نیستم
_ دیگه باید چیکار کنم که بفهمی ترحم نیست ؟
_ به خدا دست خودم نیست ... فکر میکنم ترحمه
_ پوفــــــــف ، حس تو چیه ؟
_ من .. من ...
_ تو چی ؟
_ ناراحت نمیشی ؟
_ نه بگو .. حتما ازم متنفری
_ نـــــــــه
_ پس چی ؟
_ خب من الان حسی بهت ندارم ... اوایل خودمو مسئول بد بختیت میدونستم و به خودم میگفتم که یعنی چی باید دوسش داشته باشی ... خوش قیافه .. خوش تیپ .. پسر رییس
خندیدم که حرفشو قطع کرد و منم گفتم : خب بگو ... خوش اخلاق ...مهربون
_ اخلاقت که خیلی گند بود ... بعد میخواستم که بهت بفهمونم که شرمندتم و مدیون ولی وقتی مکالمتو با دوستت از پشت در اتاقت شنیدم که حست به من ترحمه دیگه اخلاقم عوض شد و چون از ترحم به حد مرگ متنفرم
یهو دستشو روی دهنش کوبید
من : چی شد ؟
_تو همه چیو از زیر زبونم کشیدی ... نخوای سو استفاده کنیا وگرنه منو دیگه بد تر از سرمه اون یک ماه میبینی
خندیدم و گفتم : اه ببخشید بانو بنده غلط بکنم که باز بخوام اخلاقتو تحمل کنم ... نمیخوای باور کنی که دیگه بهت ترحم نمیکنم ؟
_ چرا ... دارم سعیمو میکنم ....ولی تو خودتو بذار جای من
_ نمیتونم ... نمیتونم درک کنم که چرا قبول نداری ... ببین سرمه منو تو زن و شوهریم و اسم من تا آخر عمرت تو شناسنامته و پاک هم نمیشه و توام نباید تا آخر عمرمون فکر کنی که من بهت ترحم میکنم و نزدیکت نشم چون بهم شک داری
روشو ازم گرفت و دستشو از توی دستم خارج کرد
گفت : من بهترم بریم
خنده کوتاهی کردم و گفتم : باشه
صندلیامونو صاف کردیم و من به طرف همون تالار حرکت کردم و بازم سکوت ، سکوت بینمون رو میشکست.....