حالا مازستا اینا رفتن دارم به حرفایی که منو اون زدیم فکر می کنم نجمه هم فهمید احتیاج به تنهایی دارم بچه ها رو برد پیش خودش... نمی دونم بهش اعتماد کنم یه نه بحث یه روز دو روز نیست بحث یه عمر زندگیه بحث لباس خریدن نیست بحث ازدواجِ ازدواجی که که یعنی شروع مسئولیتها یعنی وقت گذاشتن یعنی از خود گذشتن اینا چیزاییه که مازستا بهم گفت یعنی اونم مثل من فکر می کنم تو حرفایی که می زدیم فهمیدم جفتمون به آرامش نیاز داریم که اونم اولین چیزیه که هر زن و شوهر خوشبختی بعد از ازدواج به دست میارن فهمیدم تو مسائل کلی و جزئی با هم تفاهم داریم... فقط یه چیز خیلی من و می ترسونه اونم اینه که بهم گفت :


مازستا: بچه ها نیاز به پدر دارن همونجور که تو ثواب کردی مادرشون شدی من می خوام ثواب کنم پدرشون بشم 

من: یعنی به خاطر بچه هاست ؟ اون حرفی نزد منم گفتم پس بهتره برید و دیگه هم این طرفا پیداتون نشه... بلند شدم برم که دستم و گرفت و گفت:


مازستا: نه نه ترخدا... ببخشید من آدم مغروریم راستش رو بخوایید تنها کسی که الان می خوا شمایید من دوستون دارم انقدر که غرورم و خورد کردم تنها کسی که الان واسه من ارزش داره شمایید من همونروز که اومدم بیمارستان ازتون خوشم اومد اما با شنیدن صحبتاتون شانسی برای خودم نمی دیدم منتظر شانسی بودم که نشون بده شما دیگه از مردا متنفر نیستید اما دیر اقدام کردم و فهمیدم الانم ازتون می خوام به من فکر کنید چیزی براتون کم نمی زارم بچه ها رو هم مثل بچه های خودم دوست دارم فقط یه چیز من عاشق بچه ام خیلی دلم می خواد بچه من و شما هم یه بچه ایی که ار وجود من و شما باشه رو هم به این دنیا راه بدیم... این دختر که روبه رومه این دختری که چشماش یه وقتایی سبزه یه وقتایی عسلس این دختری که پوست مرمری و هیکل موزون داره شده تموم دنیای من لطفا دنیام و ازن نگیر...


وجدان: پررو چه هیزم هست فکر کنم سایز همه جاتم گرفته اما روش نشده بگه...


من: به وجدانم محل ندادم. یکم خجالت کشیدم . رو بهش گفتم شما خیلی مطمئن هستید که من بله می دم که برای بچه هم تصمیم گرفتید..


مازستا: نه اصلا من فقط گفتم و این حرفا رو زدم که از خواسته هام بدونید که بهتر و راحت تر فکر کنید... 


و چیزای دیگه ای گفته شد که اینا مهم ترینشون بودن... حالا من کمتر از یه روز وقت دارم که به خانواده منتظری زنگ بزنم که نیان آخه اگه بیان اینجا از روشون خجالت بکشم... قلبم بیشتر میره سمت مازستا عقلمم همینطور میگه اون و بیشتر میشناسم چیزای بیشتری از زندگیم می دونه باهاش راحت ترم... احساسم بهش بیشتره تازه بهم دستم زده بعدا هیچ عذاب وجدانی برام نمی نونه کسی بهم دست زده بود یا پیش خودم فکر نمی کنم که دست خورده ام... اما شغلش شغل مازستا خطرناکه هم برای من هم بچه ها... خدایا می گم نه تو کمکم کن یعنی بگم نه؟ آره به خاطر بچه ها هر کاری میکنم... بعدم همینجور که فکر میکردم به خواب رفتم...



تو خواب دیدم که یه زن سبز پوش که نقابم داشت اومد جلو و بهم گفت مرگ و زندگی دست خداست دخترم تو به امن ترین مرد دنیا هم که ازدواج کنی خدا اگه بخئوا میبره اگه نخوام نه.... به فکر زندگیت باش تو با عقلت درست تصمیم گرفتی تصمیم آخر رو بسپار به قلبت بزار اون بهت بگه و بعدم از خواب پریدم آره من مازستا رو دوست دارم شاید عشقم بهش قد عشقم به هومن نباشه اما دوسش دارم هر کدوم یه جایی تو قلبم دارن... آره مهربونه برای بچه هامم می تونه کیه گاه امنی باشه دوباره که خوابیدم خواب دیدم استاد و میترا جوناومدن پیشم و یه کاغذ بهم دادن و گفتن امضاش کن الهی که خوشبخت شی ...

...

...


صبح بلند شدم اول از همه با خانواده آقای منتظری تماس گرفتم گفتم شما و پسرتون آدمای فوق العاده ای هستین خیلی خوب و متمدن هستید اما ما به درد هم نمی خوریم امیدوارم درک کنید... یکم حرف زد اسرار می کرد که گفتم خواهش میکنم خجالت زدم نکنید خواهش می کنم ازتون... که اونم بعد از اظهار خوشبختی برای من و با یه صدای ناراحت قطع کرد 10 دقیقه بعد پسرشون زنگ زد آخر مجبور شدم بهش بگم کسی دیگه رو دوست دارم امیدوارم دلش نشکسته باشه با یه صدای نا امید قطع کرد...

....

....

من 3 روزی برای فکر کردن وقت داشتم که امروز غروب میان برای گرفتن جواب و صحبتهای نهائی و یه جورایی بله برون چون من تلفنی جوابم رو گفتم نجمه خیلی خوشحاله اونم مازستا رو تایید می کنه می گه بهترینه ... نجمه می گه یعنی خیلی اسرار داره عروسیامون با هم گرفته شه میگه یکم دیگه صبر می کنن البته به شوهرشم گفته که اونم موافق بود.... نمی دونم چکار کنم حالا بزار امروز بیان ببینیم چی میشه خدا هر چی صلاح تو باشه اگه به ضررمه قسمت نشه...


خدا رو شکر این چند روز با هیچ کدوم از موکلام قرار ندارم فقط می مونه فردا که برم برای جلسه آخر خانم آقای مورثیان...

دخترم یه بار گفتم هر چی تو بخوای میشه مهریت البته من از عزرا خانم آقا هرمز آقا محمد و همینطور نجمه جان می خوام که نظر خودشون رو بگن... من هیچ حرفی برای انتخاب آخر که انتخاب خودته ندارم دخترم پس همون میشه...


من: والا چی بگم اینجور موقع ها بزرگترا بحث می کنن بزرگتر منم میشه مادربزرگم پدر بزرگم و بقیه ازتون خواهش میکنم نظرتون رو بگید


هرمز: نظرتون با 1000 سکه چیه/؟


فروغ جون: من حرفی ندارم عالیه نظر خودت چیه دخترم:؟


من: اولین خواستگاری هستین که واسه یه دختر میاد و سر مهریه چونه نمیزنه...


فروغ : جون تو هم اولین دختری هستی که وقتی میبینمت خیالم از هر بابتی راحته اولین دختری که میشه بهش اعتماد کرد یه دختر خود ساخته که تو یه جامع که همه مثل گرگ شدن سهی وسالم و با آبرو زندگی کرد...


من: ممنون شما لطف دارین... نظر شما چیه آقا محمد؟


محمد: اول و آخر نظر خودتون مهمه.... به نظر من دل خوش و خوشبختی به این چیزا نیست اما به قول خواهرم سکه قشنگیه سند ازدواجه...


من: پس با اجازه همه و با احترام به نظر همه من فقط یه سکه می خوام...


فروغ جون حرفم رو قطع کرد و گفت:


فروغ: نه دخترم اصلا خیلی کمه....


من: فروغ جون بزارید تا آخر بگم آخه من اصلا دلم نمی خواد پایه خوشبختیم سکه باشه و دلم نمی خواد بشم مثل زنایی که سکه رو می کنن پتک و میزنن سر شریک زندگیشون البته توهین به کسی نیست اما من دلم می خواد بدون وجود پول و سکه و تهدید و گرفتن سکه زندگیم قشنگ باشه فقط به مهریم یه چیز دیگه هم اضافه می کنم که خواستم اینه که اگه براتون مقدوره روزه عروسی بهم داده بشه...


فروغ جون: قربونت برم دخترم بگو چبه؟؟


من: 114 تا شاخه گل رز سیاه میدونم سخت پیدا میشه اما اگه براتون مقدور بود عالیه...


مازستا: حتما حتما اصلا هم سخت نیست... شما بگو جون آدمیزاد...


من: تو دلم گفتم خاک تو سرم تو جمع خجالتم نمیکشه جمع که ساکت شد سرم و گرفتم بالا که دیدم مازستا قرمز شده فهمیدم سوتی داده بچم سرش رو از حجالتم بالا نمیاره... خلاصه بقیه جمع با حرفای معمول و قرا رو مدار عروسی گذشت که من الان براتون خلاصه اش رو میگم... بعدم که رفتن...


خلاصش این شد که 9 آذر شد عروسی و عقدمون البته عروسی من و نجمه با هم هستش...

قراره من برم خونه آقای مازستا خان ایشون به هیچ عنوان قبول نمی کنن که اینجا زندگی کنیم... عزرا و هرمز تو خونه من می مونن و من خونه رو مبله شده اجاره میدم... که البته از قبل فکرش رو کرده بودم یکی از موکلام که یه سال ازدواج کرده با خانمش دنبال همچبن خونه ای می گشتن که من می خوام خونه خودم رو بهشون پیشنهاد بدم... تمام خونه مازستا تازه مبله شده و همه وسیله ها نو هستن من نباید جهیزیه ببرم ... تنها چیزی که من میبرم لباس بچه ها و خودمه... تا عروسی که تقریبا نزدیک یک ماه و نیم وقت هست همه خریدا رو با محمد و مازستا و من و نجمه انجام میدیم... مادر مازستا هم بعد از انداختن انگشتر نشون و دادن هدیه های مختلف بهم گفت میره شهرشون و ما کارتای عروسی رو بنویسیم و بفرستیم...و بعد خداحافظی کرد تا روز عروسی...

....

....

....

آخیش خرید لباس برای بچه ها آخرین چیز بود که تموم شده واااای اگه بدونید انقدر لباسا قشنگن که حد نداره فقط از این ناراحتم که قراره روز عروسی بچه ها پیش مادر شوهر نجمه باشن امیدوارم اذیت نکنن...


وااای بزارید بگم من و نجمه نخواستیم لباسامون ست هم باشه هر کدوم یه مدل انتخاب کردیم لباس عروسمون رو هر چقدرم که محمد و مازستا اسرار کردن نخریدیم... آخه هر سال مد جدید میاد می تونیم اگه خواستیم موقع سالگردمون عکس بگیریم، لباسای دیگه ای اجاره کنیم... داشتم می گفتم لباس جفتمون مدلای اروپایی هستن که در عین سادگی جذاب و فوقالعاده ان وواقعا بهمون میاد اما دومادا کت شلواراشون ست هم هست اصرار داشتن کت شلوار طوسی بخرن اما من و نجمه گفتیم اونروز دوماد باید مشکی پوشیده باشه به خاطر اینکه با لباس عروس همخونی قشنگی داره و فوق العاده میشه... بقیه خریدا هم که میشه لباس زیر و حلقه و کیف و کفش و .... دیگه همه چیزایی که موقع عروسی میخرن دیگه... برای آریا یه کت شلوار خریدم که توش واقعا مثل یه فرسته کوچولو میشه و آلاله هم لبای عروس نباتی می پوشه واقعا فوق العادست....


راستی راستی یادم رفت بگم من و مازستا فردای اونروز که فروغ جون رفت طبق خواسته خودش صیغه خوندیم که برای خرید و رفت و آمدا راحت باشیم... صبحا که اکثرا میرفتیم سرکار عصر هم میرفتیم برای خرید... مازستا عصرا بیشتر مرخصی میگیره... و نجمه هم که مجبورشد آرایشگاه رو بسپاره به کارگراش...

...

....

.....

.......

9/9/...13



برو تو اتاق پرو خوشگل خانم برو که کمکت کنن لباس عروست رو بپوشی چه قدرم که ملوس شدی... 


من: خوب بزارید خودم رو ببینم دیگه... 


سحر خانم(آرایشگر) : تا لباس عروست رو نپوشی نمی شه.... برو نجمه رفت بپوشه ها الان زود تر از تو میاد...


من: وای خدا کنه منم مثل نجمه شده باشم آرایشش عروسکی و نز بود البته نجمه خودشم خوشگله...


سحر: برو دختر برو تو هم چیزی کم نداری...


من: چشم... رفتم لباسم رو به کمک کسی که چند روز پیش اومدم برای پاکسازی پوست کارم و انجام داد پوشیدم بعدم اومدم بیرون نجمه با لباسش واقعا محشر شده بود تک تک بود فوق العاده... اونم از من همینجور تعریف می کرد... راست می گفت جفتمون وقتی خودمون و تو آینه دیدیم یه جیغ خفه کشیدیم واسه من که همیشه آرایشم یکنواخت و خیلی کم بود این مدل ابرو و رنگ موهام که حالا شده بود خرمایی روشن مثل رنگ اول موهام واقعا عالی بود... هنوز داشتیم همدیگر ونگاه می کردیم که خبر دادن دومادا تشریف آوردن اونا هم یه آرایشگاه رفتن...


قرار شده اول نجمه و شوهرش برن واسه همین من نشستم تو اتاق و نجمه رفت بعد از حدودا 15 دقیقه که نجمه و فیلم بردارش رفتن نوبت ما شد... رفتم بیرون با ژستایی که فیلم بردار می داد و ما هم به سازش میرقصیدیم یه یه ربعی معطل شدیم اما واقعا عالی بود تاز یه تیکه اول از صورت مازستا که دهنش وا مونده بود عکس گرفته بود که واقعا با اون مدلش هم خنده دار بود هم جذاب. هو ببخشیدا ولی خوردنی مازستا هم واقعا شیک و جذاب شده بود... خلاصه بعد از رفتن به آتلیه بعدم باغ ساعت 5 تالار بودیم... بعد از سلام و احوال پرسی با کل فامیا مازتا و تعریفاشون و دعای خیرشون و چشم غره بعضی از دخترا رفتیم تو جایگاهمون که کنار جایگاه نجمه اینا بود نشستیم راستی یادم رفت بگم واسه اینکه دومادا راحت باشن بین چهارتامون صیغه خواهر وبرادری خوندن... خلاصه دوستای گلم مراسم عقد به بهترین نحو انجام شد و بعدم از اتاق عقد اومدیم بیرون و هرکی رفت تو سالن و یه جایی واسه خودش گرفت... تو جشنم آلاله همش کنارم بود مثل ساقدوشا رفتار می کرد خوشحالم که ساقدوشم شد یه فرشته معصوم و کوچولو...آریا هم که همش داشت با دختر سحر راحیل و می گم بازی می کرد... 


اونشب تموم شد...بچه ها به اسرا مادر شوهرم برده شدن به خونه قبلی خودم پیش عزرا...

قشنگترین شب زندیمم گذشت و به خاطره های قشنگ زندگیم پیوست... اونشب من پا به دنیای زنا نذاشتم چون واقعا میترسیدم از مازستا هم ممنونم که درکم کرد و من بعد از باز کردن موهام به کمک مازستا و یه دوش سر سری برای رفتن آرایشم با نوازشای مازستا خوابم برد...

....

......

..........

.................

امروز سالگرد سومین سال زندگیمه زندگی منم مثل همه زندگیا پستی و بلندی داره ...همه چی تو زندگیم سر جاشه مازستا از عشقم به هومن خبر داره.... عشق هومن یه گوشه قلبم خاک شد اما من مازستا رو هم دوست دارم یه مرد واقعی برای من یه پدر واقعی برای بچه هام... مازستا نمونه ای از یه مرد خوبه... خدا بهم ثابت کرد که مرد خوبم تو این دنیا وجود داره... 


وای نمی دونم چرا چند روزه حالت تهوع دارم اما چیزی بالا نمیارم حتما باید برم دکتر...




.................................................. .................................................. .................................................. .................................................. ..............................






صحبتی از سوی آمیتیس دختر سختی کشیده و موفق رمان برای دخترای مثل گلی که این رمان واقعی رو خوندن...



سلام سلامی برای تمام دخترای لطیف و محمدی....

امیدوارم از تو زندگیتون سختی نکشید و بی دردسر به مقاصد و هدفاتون برسید و طعم تلخی رو نچشید... اما تمام زندگی ها سختی داره با استواری و امیدواری بگذرونیدش سرنوشت برای من و تو وای نمیسته... سرنوشت بع سنت نگاه نمی کنه که بگه تجربه نداری سنت کمه یا... سرنوشت مادرت نیست که برات گذشت کنه... گفتم مادر... خیلی کم طعم کنار مادر بودن و چشیدم... دخترا شما دخترای ایران بدونید که هیچ کس مثل مادرتون و پدرتون نمی تونه پشتوانتون باشه مادر برای شما بهترین رفیق و پدر براتون بهترین تکیه گاست... قدر مادر داشتن و پدر داشتن و بدونید و همیشه ازشون بابت زحمتایی که می کشن تشکر کنید... قدر دان زحمتاشون باشید... هیچی برای یه پدر مادر قشنگتر از موفقیت بچه هاش نیست پس با موفقیتتون قدر دان یه عمر زحمت پدر و مادرتون باشید.... امیدوارم حرفام خستتون نکرده باشه و فکر نکنید قصدم نصیحتتون بوده...

پایان