رمان چهار دیواری32
سكوت كردم
كه بلاخره رضايت داد و فكمو ول كرد و با خشم به سرتا پام نگاهي انداخت و بعدش به سمت وبلا حركت كرد...
دستمو به چونه ام كشيدم و با كينه از پشت سر به چهار شونه اش خيره شدم و گفتم:
- توي همين روزا انتقام اين سه سالو ازت مي گيرم پس فطرت رواني
با ورارد شدن مازيار به داخل ويلا ..نگاهمو به سمت ماشين ديگه چرخوندم و به سمت راننده اش كه در حال كشيدن سيگار بود رفتم ..و شالم رو كه با درگيري با مازيار بهم ريخته بود و مرتب كردم و توي دو سه قديميش گفتم:
- اون پسره ديوونه كه تو راه اذيتتون نكرد؟
با شنيدن صدام سريع سيگارشو روي زمين انداخت وبا نوك كفشش لهش كرد و گفت:
- بچه ها بردنش انباري پشت ويلا...اگه مي خوايد با يه پذيرايي حسابي از خجالتش در بيايم؟
به صورتم حالت بي خيالي دادم و گفتم:
- نه بابا از جونت سير شدي ..مازيار باهاش كار داره..يه خطم نبايد روش بيفته ..ولي به بچه ها بگو مي خوام يكم خودم حالشو جا بيارم و ما رو تنها بذارن..بايد بدونه كه وقتي مازيارو ديد بايد به حرف بياد..
راننده سري تكون داد و به سمت انباري رفت..
نفسم با ترس بيرون دادم و به دور و برم نگاهي انداختم و بعد از اينكه راننده كمي از من دور شد به دنبالش راه افتادم...
دو نفري كه داخل مراقبش بودن بيرون اومدن و با اشاره من به سمت ديگه محوطه رفتن.....وقتي مطمئن شدم..از انباري حسابي دور شدن ..درو اروم باز كرد م و داخل شدم..گنج انباري روي زمين به يه ستون بسته بودنش ...سري تكون دادم و به سمتش رفتم..سرشو اروم بالا اورد ...كنارش زانو زدم و بي توجه به صورت پر سوالش مشغول باز كردن طناباي دور دست و پاش شدم كه بي مقدمه گفت:
- شوهر جونت يه وقت نگران نشه كه اومدي كمك يه مرد غريبه؟
بي توجه اخرين گره رو باز كردم و گفتم:
- خفه شو
- حسام مي دونه كه يه همچين مامور وظيفه شناسي داره ؟
خيره تو صورتش گفتم:
- براي اخرين بار مي گم ..خفه شو...
مسير ديدشو عوض كرد..من هم براي مطمئن شدن از بيرون ..دوباره بلند شدم و از لايه در به بيرون نگاهي انداختم و گفتم:
-فرصتي نداريم..اينبار اگه بياد سراغت..بي برو برگرد...با يه تير خلاصت ميكنه...
به سمتش چرخيدم و اسلحه امو از توي كيف كوچيكم در اوردم و خشابشو چك كردم و به سمتش گرفتم و گفتم:
- بايد همين الان از اينجا بري ..حسم از اينجا خبر نداره...منم نمي تونم هيچ جوري خبر دارش كنم ..تو بايد بري كه هم جون خودتو نجات بدي هم خبر بدي من اينجام....
با نگراني به اسلحه نگاهي انداخت و گفت:
- پس ماموريتت چي ميشه؟
- فكر نمي كنم بتونيم تا اون موقع وايستيم..لااقل تو نبايد اينجا باشي ... اون رواني يه روز يه نفرو نفرسته سينه قبرستون ..روزش شب نميشه..اگه الان نري ..قرعه به نام تو مي افته..چه بهانه دستش بدي چه ندي..
- پس خودت چي ؟
- اون با من كاري نداره...
- چرا گوشه لبت خونيه؟
- من كه رفتم...5 دقيقه بعدش بيا بيرون و از در پشتي كه يه كم پايين تر از ويلاست برو بيرون..از تفنگم تا جايي كه مي توني اصلا استفاده نكن
- اگه ديدنم.چي ؟.
لبخندي براي قوت قلبش زدم و گفتم :
- خدا كه بي خودي بهت پا نداده ..خو بدو تا مي توني ..اما اگه ديدي فايده نداره بي هوا به سمتشون شكليك كن تا بترسن...
اما خوب اگه كار به جايي رسيد كه گرفتنت ..بگو منو زدي و در رفتي ...اما تمام تلاشتو بكن كه از اين خراب شده در بري ...
به سمت در حركت كردم كه صدام زد و گفت:
- به حسام دقيقا چي بايد بگم؟
با چشمايي كه تنگشون كرده بودم به سمتش بر گشتم و گفتم:
- فقط ادرس همينجا ررو بده ..روده درازي رو هم بذار كنار
- يعني نگم كه تو و ...
با حرص دندونامو بهم فشار دادم و گفتم:
- نذاز قبل از مازيار خودم خلاصت كنم..به چيزي هم كه به تو مربوط نميشه دخالت نكن كه بد مي بيني
درو باز مي كنم كه با حالت طلبكارانه اي مي گه:
- چرا؟
داشت مي رفت رو اعصابم ..براي همين با صداي نسبتا بلندي گفتم:
- چي چرا؟
- چرا نبايد بدونه؟
خيره نگاش كردم ..حالا نمي ترسيد...انگار از اين موضوع زياد خوشش نيومده بود كه مرتب همينو سوال مي كرد ..چشمامو اروم بستم و باز كردم و گفتم:
- فقط مي خواستم بهش نزديك بشم..مجبور بودم
- مجبور بودي ؟يعني يه ماموريت...
-چرا يه ريز هي ور مي زني؟
اسلحه رو به سمتم پرت كرد و گفت:
- نمي رم
با عصبانيت برگشتم و از روي زمين بر داشتمش و دوباره به طرفش گرفتم و گفتم:
- از جونت سير شدي ؟برو تا همه رو مشكوك نكردي
- نه نميرم
- تو يه احمق به تمام معنايي ...
- اره بدتر از اونم هستم
- ميگم برو
-باشه مي رم ..ولي قبلش بايد همه چي رو بهم بگي
- تو وضعي نيستيم كه بخوايم از اين لوس بازيا در بياريم..به اندازه يه بطري زهرماي خوردنش وقت داريم ..اخلاق سگشو مي شناسم ...زود برو احمق
حرفي نزد و عقب عقب رفت و روي زمين نشست....
ادامه دارد...
كه بلاخره رضايت داد و فكمو ول كرد و با خشم به سرتا پام نگاهي انداخت و بعدش به سمت وبلا حركت كرد...
دستمو به چونه ام كشيدم و با كينه از پشت سر به چهار شونه اش خيره شدم و گفتم:
- توي همين روزا انتقام اين سه سالو ازت مي گيرم پس فطرت رواني
با ورارد شدن مازيار به داخل ويلا ..نگاهمو به سمت ماشين ديگه چرخوندم و به سمت راننده اش كه در حال كشيدن سيگار بود رفتم ..و شالم رو كه با درگيري با مازيار بهم ريخته بود و مرتب كردم و توي دو سه قديميش گفتم:
- اون پسره ديوونه كه تو راه اذيتتون نكرد؟
با شنيدن صدام سريع سيگارشو روي زمين انداخت وبا نوك كفشش لهش كرد و گفت:
- بچه ها بردنش انباري پشت ويلا...اگه مي خوايد با يه پذيرايي حسابي از خجالتش در بيايم؟
به صورتم حالت بي خيالي دادم و گفتم:
- نه بابا از جونت سير شدي ..مازيار باهاش كار داره..يه خطم نبايد روش بيفته ..ولي به بچه ها بگو مي خوام يكم خودم حالشو جا بيارم و ما رو تنها بذارن..بايد بدونه كه وقتي مازيارو ديد بايد به حرف بياد..
راننده سري تكون داد و به سمت انباري رفت..
نفسم با ترس بيرون دادم و به دور و برم نگاهي انداختم و بعد از اينكه راننده كمي از من دور شد به دنبالش راه افتادم...
دو نفري كه داخل مراقبش بودن بيرون اومدن و با اشاره من به سمت ديگه محوطه رفتن.....وقتي مطمئن شدم..از انباري حسابي دور شدن ..درو اروم باز كرد م و داخل شدم..گنج انباري روي زمين به يه ستون بسته بودنش ...سري تكون دادم و به سمتش رفتم..سرشو اروم بالا اورد ...كنارش زانو زدم و بي توجه به صورت پر سوالش مشغول باز كردن طناباي دور دست و پاش شدم كه بي مقدمه گفت:
- شوهر جونت يه وقت نگران نشه كه اومدي كمك يه مرد غريبه؟
بي توجه اخرين گره رو باز كردم و گفتم:
- خفه شو
- حسام مي دونه كه يه همچين مامور وظيفه شناسي داره ؟
خيره تو صورتش گفتم:
- براي اخرين بار مي گم ..خفه شو...
مسير ديدشو عوض كرد..من هم براي مطمئن شدن از بيرون ..دوباره بلند شدم و از لايه در به بيرون نگاهي انداختم و گفتم:
-فرصتي نداريم..اينبار اگه بياد سراغت..بي برو برگرد...با يه تير خلاصت ميكنه...
به سمتش چرخيدم و اسلحه امو از توي كيف كوچيكم در اوردم و خشابشو چك كردم و به سمتش گرفتم و گفتم:
- بايد همين الان از اينجا بري ..حسم از اينجا خبر نداره...منم نمي تونم هيچ جوري خبر دارش كنم ..تو بايد بري كه هم جون خودتو نجات بدي هم خبر بدي من اينجام....
با نگراني به اسلحه نگاهي انداخت و گفت:
- پس ماموريتت چي ميشه؟
- فكر نمي كنم بتونيم تا اون موقع وايستيم..لااقل تو نبايد اينجا باشي ... اون رواني يه روز يه نفرو نفرسته سينه قبرستون ..روزش شب نميشه..اگه الان نري ..قرعه به نام تو مي افته..چه بهانه دستش بدي چه ندي..
- پس خودت چي ؟
- اون با من كاري نداره...
- چرا گوشه لبت خونيه؟
- من كه رفتم...5 دقيقه بعدش بيا بيرون و از در پشتي كه يه كم پايين تر از ويلاست برو بيرون..از تفنگم تا جايي كه مي توني اصلا استفاده نكن
- اگه ديدنم.چي ؟.
لبخندي براي قوت قلبش زدم و گفتم :
- خدا كه بي خودي بهت پا نداده ..خو بدو تا مي توني ..اما اگه ديدي فايده نداره بي هوا به سمتشون شكليك كن تا بترسن...
اما خوب اگه كار به جايي رسيد كه گرفتنت ..بگو منو زدي و در رفتي ...اما تمام تلاشتو بكن كه از اين خراب شده در بري ...
به سمت در حركت كردم كه صدام زد و گفت:
- به حسام دقيقا چي بايد بگم؟
با چشمايي كه تنگشون كرده بودم به سمتش بر گشتم و گفتم:
- فقط ادرس همينجا ررو بده ..روده درازي رو هم بذار كنار
- يعني نگم كه تو و ...
با حرص دندونامو بهم فشار دادم و گفتم:
- نذاز قبل از مازيار خودم خلاصت كنم..به چيزي هم كه به تو مربوط نميشه دخالت نكن كه بد مي بيني
درو باز مي كنم كه با حالت طلبكارانه اي مي گه:
- چرا؟
داشت مي رفت رو اعصابم ..براي همين با صداي نسبتا بلندي گفتم:
- چي چرا؟
- چرا نبايد بدونه؟
خيره نگاش كردم ..حالا نمي ترسيد...انگار از اين موضوع زياد خوشش نيومده بود كه مرتب همينو سوال مي كرد ..چشمامو اروم بستم و باز كردم و گفتم:
- فقط مي خواستم بهش نزديك بشم..مجبور بودم
- مجبور بودي ؟يعني يه ماموريت...
-چرا يه ريز هي ور مي زني؟
اسلحه رو به سمتم پرت كرد و گفت:
- نمي رم
با عصبانيت برگشتم و از روي زمين بر داشتمش و دوباره به طرفش گرفتم و گفتم:
- از جونت سير شدي ؟برو تا همه رو مشكوك نكردي
- نه نميرم
- تو يه احمق به تمام معنايي ...
- اره بدتر از اونم هستم
- ميگم برو
-باشه مي رم ..ولي قبلش بايد همه چي رو بهم بگي
- تو وضعي نيستيم كه بخوايم از اين لوس بازيا در بياريم..به اندازه يه بطري زهرماي خوردنش وقت داريم ..اخلاق سگشو مي شناسم ...زود برو احمق
حرفي نزد و عقب عقب رفت و روي زمين نشست....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ ساعت 12:28 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|