. گوشیش زنگ خورد. صدای قرچ قرچ فویل اومد و بعدش گفت : بله؟ .... صدای داد طرف رو منم می تونستم بشنوم. – پس تو کجایی؟..خوبه گفتم صبح اول وقت بیا! مگه تو نمی فهمی ..- دارم میام! خیلی خونسرد جوابشو داد. – تا الان کدوم گوری بودی که الان یادت افتاده ؟ - توی ترافیک! صداش اروم شد برای همینم دیگه صدای طرف نشنیدم. – باشه! تلفن قطع کرد. اوه اوه مثله اینکه برسیم پدرم رو در میارن! خدا بخیر کنه.همینطوری تو فکر و خیال خودم سیر می کردم که یهو دیدم یه چیزی داره جلوی صورتم تاب میخوره. با دیدنش سریع توی جام نشستم. وای خدای من این چه طور ..؟ فلش انداخت توی دستم. با استرس نگاش کردم.پس چرا حرفی نمیزنه؟ چرا چیزی نمی پرسه؟ترافیک باز شد و حالا ماشین حرکت میکرد. زبونم بند اومده بود. – این .. این .. تو.. – تعجب نداره! هرکی بخوای گول بزنی میتونی ولی منو نمی تونی. هیچ وقت !..از همون اولشم می دونستم یه ریگی به کفشته. امروز با این کارت مطمئنم کردی...خودت خوب میدونی که توی اون فلش اطلاعات مهمی هست... اطلاعاتی که اگه الان از دستش میدادی کار اشتباهی میکردی! – ولی اخه .. – تو واقعا فکر کردی با دادن اون فلش بهشون اونا تو و محمد ازاد میکنن؟.. فکر نمی کردم انقدر ساده باشی! سرمو پایین گرفتم. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم راست میگه. من واقعا احمق بودم. خیلی خیلیم احمق بودم. چی با خودم فکر کردم. – چند روز بهت وقت داده؟ سرمو اوردم بالا.قطره اشکی رو داشت میومد پایین با گوشه دستم پاک کردم. – سه روز. چیزی نگفت. با شرمندگی گفتم : معذرت. – برای؟ - اذیت کردنتون. پوزخند زد.یعنی چی خوب؟ خوب بلد نیستی بگی خواهش میکنم؟ والا! – من باید چی کار کنم؟ - صبر! – همین؟ چیزی نگفت. باز دوباره بی ادب شد! حداقل بزار یه دقیقه بگذره بعد دوباره پاچه بگیر! بی چاره زن و بچت! اه!دست به سینه نشستم و رومو کردم اونور. ************زنگ در زد. نگاهی به اطرافم انداختم. برخلاف نظرم اومده بوده بودیم توی یه اپارتمان.در باز شد. یه زن خوشپوش بود.نه خیلی جلف و نه خیلی اسلامی. معمولی بود. – سلام قربان!غول بی شاخ و دم فقط سرشو تکون داد. دست منو از مچ گرفت و منو کشوند تو. به محض اینکه در بسته شد دستمو ول کرد.اوووف! عجب بزرگه! به قیافش نمی خورد اینقدر بزرگ باشه. روی همه ی دیوارا به جز پنجره ها مانیتور بود. پنجره ها رم با این پرده کرکر هیا پوشونده بودن.چندین نفر مشغول کار بودن. زن دستشو گذاشت پشتم. یعنی از این ور. باهم دیگه پشت غول بی شاخ و دم میرفتیم.وایستاد ماهم وایستادیم. جلومون همون مرد میانسال داشت به یکی از مانیتورا نگاه می کرد .غول بی شاخ دم سرشو کمی کج کرد و زیر چشی بهم نگاه کرد. من سرمو بلند کردم و به مانیتور نگاه کردم.وای خدای باورم نمیشه! اینکه .. اینکه .. یعنی چطور ممکنه ؟ واقعا خودشه؟همینطور که محو مانیتور بودم سرشو بلند کرد.داشت درست به ما نگاه میکرد..داشت به من نگاه میکرد




محمد با حالی خسته وزارسرشو بلند کرد و به دوربین امنیتی خیره شد. خیلی دوست داشت همین الان اینجارو با خاک یکسان میکرد! به اتاقش نگاه کرد.یه اتاق کثیف بدون هیچ وسیله ای...فقط اون بود و همون صندلی که روش بود با یه چراغ که از سقف اویزون بود. بدون هیچ پنجره ای! .... صدای قفلای در که نشون دهنده ی این بود که در داره باز میشه، باعث شد محمد حواسشو بیشتر جلب کنه. سریع به روبه روش نگاه کرد.حدسش درست بود بازم همون مرتیکه عوضی!- خوب امروز حالت چطوره برادر؟ جوابشو نداد.امیر روبه روی محمد ایستاد و به چشمان برادرش زل زد. – می دونی داشتم با کی حرف میزدم؟ .. حدس بزن... محمد چشماشو بست نمی خواست حدسش درست باشه!- افرین.. داشتم با ان خانوم کوچولو حرف میزدم...میدونی بهم چی گفت؟..همین امروز و فرداست که سر و کلش پیدا شه و میدونی باهاش چی کار میکنم؟ حدس بزن!.. محمد نگاه پر از خشمشو به امیر دوخت. از اینکه اونو برادرش خطاب کنه نفرت داشت. اصلا حقش نبود بهش بگه برادر! ادمی که مادرشو کشته بود..ادمی که باعث شده بود پدرش بالای چوبه ی دار بره.. و ادمی که باعث شده بود که خواهرش به جای قرضای باباش به یه مشت عوضی فروخته شه و اونام ... و حالام می خواست تنها دارایی شو ازش بگیره ... نه نمی ذاشت! دیگه بس بود .. دیگه تحمل این همه سختی ورنج براش کافی بود نباید بهش اجازه ی این کارو می داد. به هیچ وجه!نفسشو با عصبانیت از لایه دندوناش بیرون داد. – برو..بمیر!لبخند امیر روی لباش خشک شد.- سیامک؟ - بله اقا! – مثل اینکه هنوز ادب نشده بهش نشون بدین! – چــــشم! **********- نـــــــه! نه..نه .. محمد نه !هوران به سمت مانیتور دوید. افسر زن به موقع نگهش داشت. –ولم کن!.. باید... باید ... یه کاری ... – کاری از دستت بر نمیاد! هوران ساکت شد . به چشمای اروم اترین نگاه کرد.اشکایی که می ریخت دیدشو تار کرده بودن. دست از تقلا برداشت. – یه صندلی بیارین! ارمین داد زد. یکی از افسرا یه صندلی اورد و پشت هوران گذاشت. هوران روی اون نشست. درمونده بود. طاقت دیدن محمد نداشت.سرشو پشت دستاش قایم کرد. امیری به ارمین اشاره کرد.وقت انجام دادن نقشه بود.ارمین سرشو تکون داد. جلو رفت و روی زانوهاش نشست. اترین با تعجب بهشون نگاه کرد. از اینکه اونو تو جریان نمی ذاشتن متنفر بود.مگه اون چیش از ارمین کمتر بود؟ تازه درجشم بیشتر بود!..اترین پوزخندی زد.جواب سوال واضح بود. معلومه که امیری نمیاد دامادشو ول کنه به پسر خوندش بگه ! معلومه دامادش از پسر زنش براش مهم تر بود. ارمین : ببین خانوم. ما میدونیم که چقدر براتون سخته. اگه اون نامزد شماست همکار و دوست ماست. اذیت شدنش مارو هم عذاب میده... هوران سرشو بلند کرد. به ارمین نگاه کرد.- پس چرا بهش کمک نمی کنین؟ ارمین کلمات توی ذهنش مرتب کرد و گفت: ما دوس داریم ولی .. – ولی چی؟ - به کمک شما نیاز داریم! اترین : چی؟ارمین توجهی نکرد. –ببنید برای اینکه محمد از دست اون عوضیا راحت شه و ما هم بتونیم اونارو گیر بندازیم شما باید به کمک کنین. هوران کمی فکر کرد. دوباره به مانتیور نگاه کرد.اون عوضیا هنوزم داشتن ... چشماشو بست. – من باید چی کار کنم؟ ارمین به امیری نگاه کرد.روی لبای امیری لبخند پیروزمندانه ای نقش بسته بود. ***************– باورم نمیشه که می خواین از اون استفاده کنین.. منظورم اینه که اون حتی بلد نیست اسلحه رو با چه سه ای می نویسن اون وقت چطوری می خواد ازش استفاده کنه؟ ارمین گفت : قرار نیست استفاده کنه .. قراره وقتی لازم .. – لازم؟ تو می فهمی داری چی میگی؟ به محض اینکه وارد اون محل شه با اسله تیر بارونش می کنن! هم اونو و هم ... – نوذری کافیه! صدای داد امیری بود که میومد. هوران و افسر زن به سمت اونا برگشتن.افسر زن داشت هوران برای نقشه اماده می کرد. – این چیزیه که براش توضیح دادیم و اونم قبول کرده .. پس تو لازم نیست تو کارمون دخالت کنی! اگه نمی تونی کارتو انجام بدی می تونی بری! می تونی مثل یه ادم ترسو بری و نگاه کنی یا بهش کمک کنی! امیری می دونست داره چی می گه!می دونست که روی نقطه ی حساسش دست گذاشته بود.می دونست که اترین از اینکه اونو ترسو صدا کنن متنفر بود.اترین با چشمانی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود به امیری زل زد. می خواست همین جا گردنشو بشکونه! اسلحشو با اخرین گلوله هاش پر کرد و داخل قلافش گذاشت. امیری : خوبه! ..سروان امیری؟- بله قربان! – دختره امادست؟ - بله قربان ! – سروان نوذری (ارمین)؟ همه چی امادست؟ - بله قربان! – حرکت میکنیم!



- سیامک؟ - بله اقا! همه چی برای ورود مهمونمون حاضره؟ - بله اقا - خوبه! امیر چرخی زد و پشت سر برادرش وایستاد. سرشو نزدیک کرد و دم گوشش گفت : اماده ی مهمونی هستی داداشی؟ محمد چشمان باد کردشو به زور باز کرد. دوست داشت همین الان از این دنیا میرفت.. نمی خواست از بین رفتن عزیز ترین کسشو جلوی چشماش ببینه. – تو..یه..پسـ..ت..فطرت..عو..ضـ..ی! امیر بلند خندید. – تازه کجاشو دیدی!و بلند خندید. نزدیک به سه ساعت بود که از زنگ دختره می گذشت الانا بود که باید پیداش می شد. – قربان؟ .. دختره اومد. خنده ی ترسناکی کرد و گفت : از اون چیزی که فکر می کردم بیشتر دوستت داره! و به سمت در رفت. – همه چی مرتب ؟ - بله قربان! هم خودش اومده و هم فلش! – خوبه بیارینش اینجا ! – بله قربان... با رفتن سیامک امیر هم از در فاصله گرفت. چند دقیقه بعد صدای دختره اومد. – ولم کنین .. من که بهتون .. و در باز شد هوران با دیدن محمد حرفشو خورد.خودشو از دست اون غولا راحت کرد و به سمت محمد دوید.ولی یک دفعه به چیزی برخورد کرد و افتاد. به بالا نگاه کرد.یه مرد جلوش بود.. یه مرد که شباهت زیادی به محمد داشت اونقدری که می تونست بگه دوقلو بودن!با تعجب از جاش بلند شد. بلافاصله دستای هوران از پشت گرفتن. – چی ازمون می خواین من که بهت .. – می دونم می دونم ! تو که بهم فلش دادی پس چرا من طبق قولم ازادت نمی کنم؟ ...یه نیشخندی زد و ادامه داد: وای که چقدر ساده ای! صورتش جدی شد. – بزارینش روی صندلی! و دو مرد قوی هیکل هوران به زور نشوندنش روی صندلی که درست مقابل محمد قرار داشت. و بلافاصله دستا و پاهاشو بستن. – خوب خوب خوب! ببین کیا اینجان! .. داداش کوچیکه خودم . .. و زن داداشش! دهن هوران از تعجب باز موند. همینطور تمام کسانی که شاهد و شنونده ی این لحظه بودن...- اوع ا وع! نکنه بهت نگفته؟ صداشو زیر کرد : بهش نگفتی داداشی؟... اشکال نداره خودم می گم. دوباره صداشو به حالت اصلی برگردوند ودستشو دراز کرد و گفت : بی ادبی برادرمو ببخشین! من برادر بزرگتر محمد امیرم.. البته فقط پنج دقیقه بزرگترم ولی خوب... هوران به دست مرد نگاه کرد. نکنه این دیوونه ای چیزی بود؟؟!! – ای وای یادم نبود که نمی تونین دست بدین! دوباره نیشخند زد . محمد نفس نفس گقت : می خوای... چی.. کا..ر.. کنی؟ - سوال خوبی بود داداشی!.. ترجیح می دم برای اخرین بار یکم بهتون وقت بدم که باهم خداحافظی کنین! .. بعدش نمایشو شروع می کنم.. جووون! چه نمایشی بشه! و هینطور که بلند بلند می خندید از اتاق بیرون رفت. – اترین ، تو می دونستی محمد داداش داره؟ ... – پست فطرت! - اترین نوبت تو! اترین به ارمین نگاه کرد.ارمین زیر لب گفت : میتونی!****سی دقیقه قبل:امیری : همه گی اماده این .. داره وارد میشه .. اترین ..برو سر جات .. اترین ؟ به دور برش نگاه کرد.. اترین نبود! عصبانی داد زد : ارمین این لندهور کجاست؟ - الان میارمش قربان... -ارمین.. اگه نیومد خودت این کارو میکنی! ارمین سرشو تکون داد. بدو از اون جا رفت بیرون. از ون که خارج شد چپ و راستشو نگاه کرد. اترین که به درخت لم داده بود دید. به سمتش دوید . – اترین .. اترین پس چی شد پسر کجایی ؟؟.. اترین بی خیال به زمین زل زده بود. – نکنه نکنه که .. دستشو توی موهاش کشید. – اترین توروخدا بس کن .. بیا بریم.. اترین حرکتی نکرد. – اترین خواهش می کنم.. مشکلی پیش نمیاد .. – نه .. نه ولم کنین! صدای داد هوران بود. هردوشون به ون نگاه کردن. – ببین اترین بهت قول میدم که اگه همین الان نیای تو ون ، یه رهای دیگه از دست میره.دستشو گذاشت روی شونه اترین. – هووم؟ بهش فکر کن! و به سمت ون دوید. 




با صدای بسته شدن در هوران گوشاشو تیز کرد. – هوران صدامو داری؟ همونطور که به محمد نگاه می کرد گفت : اره خیلی وقته! میدونست که دارن صداشونو می شنون برا ی همین نباید کسی از شنودی که توی گوشش بود بو می برد. محمد صورتشو جمع کرد. – خوبی محمد؟ - هوری ..شرمنده – هیسسس! نمی خواد چیزی بگی! .. تقصیر تو نبوده! – هوری..چرا..چرا اگه من .. ارمین : خدای من داره چه غلطی می کنه! نباید به دختره بگه! .. محمد : من اگه .. اگه.. در باز شد. امیر :خوب دیگه امیدوارم حرفاتونو زده باشین چون وقت نمایشه! محمد ترسون به امیر نگاه کرد. – نه..امیر ..این کارو.. همینطور که داشت حرف میزد دوتا قل چماغ اومدن و محمد و به میله ی پشت سرش بستن. هورا ن گیج شده بود. نمی دونست باید چی کار کنه.بهش گفته بودن منتظر باشه تا بهش علامت بدن ولی کی؟ .. کی قرار بود این علامت داده شه؟.. پس چرا کسی کاری نمی کنه؟؟!! یهو صندلی هوران کشیده شد. داشتن اونو می بردن جلو تر. صدای امیر از پشت سرش شنید. – خوب داداشی... همونطور که بهت قول داده بودم.. می خوام بهش عمل کنم.. می دونی که کدومو می گم.. دیگه وقتشه... و قهقه ای بلند زد... اترین هنوزم به درخت تکیه داده بود و داشت فکر می کرد که ایا می تونه به اون دختر کمک کنه؟.. یا اینکه اونم باید مثل رها از دست بده.. که یهو صدای جیغ وحشتناکی از ون شنید. سرشو بلند کرد و بیشتر گوش داد.. صدای دختره بود که مدام جیغ میزد..به کمک نیاز داشت .باید ..باید هرچه سریع تر تصمیمشو میگرفت. .. دو دل بود.. نمی دونست باید چی کار کنه .. – نــــــه!..تورو خدا ولم کن ... اون به کمک نیاز داشت .. باید یه کاری می کرد .. اگه ..اگه نتونه چی ؟ اگه .. ارمین – آتـریــــــن!.. به ون نگاه کرد. بلند فریاد زد : رها! و به سمت ون دوید.. محمد : ولش کن لعنتی... هوران : نـــه! توروخدا ولم کن .. لعنتی ... امیر قهقه ای زد. هوران : دست کثیفتو ازم بکش... – تازه اولشه عزیــــزم! – ولم کن ... توروخدا ... کمک! در باز شد. امیر داد زد : مگه نگفتم کسی مزاحمم نشه! – قربان اخه یه مشکلی هست.. –چیــــه! – میشه تشریف بیارین؟ - لعنتی!... هنوز کارم باهاتون تموم نشده!.. و از اتاق بیرون رفت.هوران یه نفس راحت کشید. ادرنالین خونش بالا رفته بود. نمی دونست باید چی کار کنه؟ .. اگه یه وقت مشکلی پیش بیاد .. فکر نکرده بودن که همچین اتفاقی میوفته... دست و پاش می لرزید.. حقم داشت .. اگه اونروز میومد مطمئنا امیر بهش تجاوز می کرد اونوقت دیگه ... باید از اترین ممنون باشه... اترین.. – هوران.. خوبی؟ به چشمای نگران محمد نگاه کرد.. محمد الان بهتر از هرکسی میدونست که هوران در چه وضعیه.. اون این صحنه رو قبلا دیده بود ..اما به جای هوران خواهرش رو جلوی چشماش تیکه تیکه کردن .. و هر دوبارم مسببش امیر بود.. امیر.. – لعنتی!.. می کشمت .. امیــر! – محمد اروم باش ! نمی تونم بشنوم.جمله ی اخر هوران اروم گفت. ارمین – هوران؟ .. هنوز اونجایی؟؟ هوران- ارمین گوشم با تو! اروم گفت. محمد– ارمیـــن؟ هوران-هیسسس! و با چشماش به میکروفون روی دیوار اشاره کرد. محمد بهش نگاه کرد. فکر نمی کرد که نقشه ای هست! امید کمی دورنش شکل گرفت. ******




- هوران یه مشکلی هست... – چی؟ - برای اینکه بتونیم راهنمائیت کنیم باید اتـر... – ارمین گوشیو بده من! ارمین با تعجب برگشت. لبخند زد. از اینکه بالاخره اترین تصمیمشو گرفته بود خوشحال بود.از جاش بلند شد. اترین سریع جاشو گرفت. – هوران؟ ..صدامو میشنوی؟ هوران –اوهوم خوبم. – خوب گوشاتو باز کن... در با صدای محکمی باز شد. – دختره ی ه*ر*ز*ه ! به سمت هوران رفت و وموهاشو کشید. – چطور جرئت کردی با من بازی کنی ؟ .. هـــان؟ اترین- هوران خوب گوش کن ببین چی میگم... ارمشتو حفظ کن و هرچی من میگم تکرار کن! ... هوران– چی شد؟ نکنه بهت برخورده اقای زرنگ؟ .. فکر کردی فقط خودت بلدی گول بزنی؟.. هان ؟ امیر سیلی محکمی به هوران زد. اترین : اوخ! هوران : اوخ! اترین– نه اینو که نگو! ... امیر به سمت محمد رفت و اسلحرو روی شقیقش گذاشت. – یا همین الان فلش بهم میدی یا اینکه .. اترین– می کشیش؟... خوب اشکال نداره بکـشش! چی؟ اینا چی بود که اترین داشت می گفت! نه نباید محمد کشته می شد.. چطوری هوران اینو باید می گفت؟؟ اترین-هورا ن بگو! هوران مکث کرد . اترین– با توام!هوران – هرکاری دوست داری بکن! امیر با تعجب به هوران نگاه کرد. – فکر کردم دوسش داری! اترین – هر کسی یه تاریخ انقضایی داره!لعنتی! اترین– محکم بگو! هوران– هر کسی یه تاریخ انقصایی داره! اترین : خوبه! امیر- پس یعنی نمی خوای بدیش؟ هوران- نه! امیر– باشه .. اشکالی نداره!...سیاوش! رامین!.. در اتاق باز شد. – بله اقا؟ -محمد ببرین بالا ، دختررم ببرین پایین. ارمین : بالا؟ .. پایین ؟ منظورش چیه؟ اترین- اهه! ارمین یه دقیقه فک نزن ببینم چی ور می زنه! امیر– ...د یالا.. به جنبین! .. دستای محمد و هوران باز کردن . از بازوهاشون گرفتنشون و به بیرون از اتاق بردن. وقتی به یه راهرو رسیدن هوران از یه طرف بردن و محمد و از طرف دیگه. – نه .. کجا منو می برین عوضیا! .. هوران! هوران که داشت تا الان تقلا می کرد خواست که محمد صدا بزنه که یهو اترین گفت : نه هوران! .. کاری نکن! صداش تو گلوش خفه شد. فقط با چشماش محمد دنبال کرد.اونقدر نگاش کرد که پشت دیوارا محو شد. سرشو پایین گرفت. نمی خواست کسی اشکشو ببینه. هنوزم داشتن اونو روی زمین می کشیدن. الان توی یه فضای باز بود. به اسمون نگاه کرد. به اونی که اون بالا بود. با نگاه بی قرارش ازش محمد خواست .. محمد .. – هــــوران! سرشو به سرعت به سمت صدا برگردوند. مغزش قفل کرده بود .. این..این امکان نداشت .. اونا فکر همه چی رو کرده بودن . – آبــجی هوران!