قسمت اخر رمان اقاي مغرور خانم لجباز
بعد از این که یکم عروسی گذشت وانصافا هم که خیلی خوش گذشت.شام سلف سرویس سرو شد.چندمدل غذا و دسر بود.به سورن گفتم اینقدر لازم نیست اما گفت می خوام عروسیم تک باشه حداقل اگر در اون حد هم نمی شه خوب باشه.منم چیزی نگفتم.خب منم دلم می خواست عروسی خوبی داشته باشم.
از غذا خوردن و غذا تو دهن هم گذاشتن که گذشتیم رفتیم توی حیاط.البته بنده شنلم رو پوشیدم چون آقامون حسابی غیرتیه ناسلامتی زن جناب سرگردما!والا...
من و سورن روی صندلی هایی که روی پل وسط استخر که یه سکوی بزرگی واسه خودش می شد نشسته بودیم و مهمون ها هم دور تا دور ما روی صندلی هایی که رو سبزه ها چیده شده بودن.
متین رفت پپشت مایکروفون.
عسل:وای خدای من گند نزنه.
سورن آروم خم شد طرفم و گفت:نترس.مثلا می خواد برامون آرزوی خوشبختی کنه
متین:خب مهمون های عزیز بسیار بسیار خوش اومدید ایشالله شادی هاتون جبران کنن بچه ها...آرومتر گفت:بیان بخورن!
عسل:سورن من می کشمش ها
سورن با خنده گفت:می گن باجناق فامیل نمی شه ها.این پسره آبرو و حیثیت ما رو نبره شانس آوردیم
متین:خب می دونم عروس و دوماد عزیز دارن سکته می کنن که من یوقت چیزی نگم اما من می خوام همه چیز روبگم.
عسل:این چی می خواد بگه؟
همه مهمون ها مشتاقانه به متین نگاه می کردن و متین هم معرکه گرفته بود.
متین:می خوام از داستان عشقشون بگم.از عشق یه آقای مغرور و یه خانوم لجباز که به زور همسفر هم شدن تو یه ماموریت.تو تک تک ثانیه های اون ماموریت عشق بود که بی صبرانه بینشون شکل می گرفت.
اون لحظه ای که عسل گم شد و سورن داشت دیوونه می شد.
سورن دستش رو دور کمرم حلقه کرد و بالبخند به متین چشم دوخت.مثل این که آقا خوشش اومده بود ولی من می ترسیدم متین گند بزنه.آخه اینا چیه داره می گه؟
متین:یا اون لحظه ای که عسل شنید سورن توی کماست.من تو اون لحظه ها کار هر دوشون بودم و عشق رو تو سلول به سلول بدنشون می دیدم.از بی تابی ها و غرور هر دوشون خبرداشتم و با عرض پوزش واسه آقا دوماد بعضی اوقات جاسوسی هم می کردم.
عسل:متین؟
متین:شرمنده ام عسل!اون موقع که سورن نبود هر روز ازت می پرسید و منم کامل گزارش می دادم.
با اخم ساختگی به سورن نگاه کردم که سرش رو مثل بچه ها کج کرد و مظلوم نگاهم کرد.صدای خنده های مهمون ها بلند شد.
متین:فکر می کنم سر قضیه این دوتا دسته گل من از همه بیشتر زجر کشیدم و وزن کم کردم.بعد عاشقونه به غزل خیره شد و گفت:فدای سرم.آخرش دست مزدم رو گرفتم عوضش.
همه می خندیدن و غزل دست به کمر به متین نگاه می کرد.
متین:من خیلی خوب می دونم برای رسیدن به هم چه سختی هایی کشیدن و عشقشون چقدر واقعی بوده.در آخر براشون آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم کنارهم خوشبخت و شادمان زندگی کنن.
همه دست زدن
متین:قربان شما اینجانب باجناق و دوست آقا دوماد و داداش جون و شوهر خواهر عروس خانوم...و راستی از سورن کوچولوی عزیزم دعوت می کنم بیاد اینجا شعرش رو برامون بخونه.یا خدا ببخشید یعنی از آقای داماد خواهش می کنم تشریف بیارن.
سورن با خنده سری تکون داد و مایکروفون رو از دست متین گرفت.صدای موسیقی بلند شد.
سورن لبخند آرومی زد و ژست خواننده ها رو گرفت.تو چشم های هم خیره شدیم.
میام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پراز تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
سورن هم عجب صدایی داشت ها من نمی دونستم.اومد سمتم دستم رو توی دستش گرفت و بلندم کرد و اروم برد وسط سکو.اروم دستم رو بوسید و ادامه داد و من عاشقونه محو کارهاش بودم.
کسی که طعم اسمش طعم عاشق شدنه
طلوع تازه ی خواستن تو رگ های منه
میام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پراز تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
عسل مثل گله گله بارون زده
به شکل ناب عشق که از خواب اومده
سکوت لحظه هاش هیاهوی غمه
به گلبرگ صداش هجوم شبنمه
نیاز من به اون برای خواستنه
نیاز جوی آب به جاری بودنه
با تموم شدن آهنگ سورن خیلی کوتاه لب هاش رو روی لبهام گذاشت و آروم و عاشقونه بوسیدشون.همه دست زدن و من گونه هام از شرم رنگ گرفت.
عرشیا:با رقص دو نفره میونه تون چطوره؟
بدون این که منتظر جواب ما بشه به گروه موسیقی چشمک زد و اونا هم یه آهنگ آروم گذاشتن. این رقص رو خیلی خوب با سورن تمرین کرده بودم.به خاطر همین فقط نه ایستادم تو بغلش و تکون بخورم.
بدعادت کردی چشم هامو ازاون وقتی که اینجایی
تو و آرامش چشم هات با این لبخند رویایی
همه حرف ها همه شعر ها بی تو تصویری از دردن
چشمات معیار زیبایی رو تو قلبم عوض کردن
کسی مثل من عاشق به احساس تو مومن نیست
می خوام افسانه شم با تو می دونم غیر ممکن نیست
تو رو از وقتی که دیدم،چشم هامو رو همه بستم
همه عالم می دونن که به چشم های تو وابستم
دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه
تو که می خندی انگاری من وخوشبختی می بوسه
بد عادت کردی چشم هامو ته این قصه پیدا نیست
تو اینقدر خوبی که جز تو به چشمم هیچ چیزی زیبا نیست
واسه تو من کمم آره،تو حقت بیشتر از این هاست
ولی زیبایی مهتاب توی نگاه شب پیداست
آره تو از چشم هام خوندی چقدر از دلهره خستم
اگر آرامشی دارم اون و مدیون تو هستم.
دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه
تو که می خندی انگاری من و خوشبختی می بوسه
بدعادت کردم چشم هامو ته این قصه پیدا نیست
تو اینقدر خوبی که جز تو هیچی به چشم هام زیبا نیست
هر دو ماهرانه رقصیدیم و با بوسه ی سورن روی گردنم رقص تموم شد.
همه مهمون ها می اومدن و بهمون تبریک می گفتن و آرزوی خوشبختی می کردن.جمعیت رفته رفته کم می شد.
بابا دستم رو تو دستای سورن گذاشت و گفت:ارزشمندترین جواهر زندگیم تو دستای توهه.مراقبش باش.هر دوتون مراقب هم باشید.امیدوارم هیچوقت تو زندگیتون غم نبینید.بعد هر دومون رو بوسید و بغل کرد.
بعد نوبت پدرجون شد پیشونی من و صورت سورن رو بوسید و یه کلید داد دستمون.
پدرجون:این کلید خونه ای که بعد از این که درس و کارتون تو شیراز تموم شد باید توش زندگی کنید.امیدوارم ازم بپذیرید.
عسل:اما پدرجون سورن باید پیش شما باشه
سروش:من دوترم دیگه درسم تموم می شه.شما هم که درستون تموم شد برگردید تهران من می رم سوییت سورن تو شیراز
پدرجون:من به پدر و مادرت قول دادم دخترشون رو ازشون دور نکنم.بعد یه سال برمی گردید تهران.
لبخندی به روشون زدم و تشکر کردم.بعد مامان و مادرجون رو بغل کردیم.تو چشم های غزل اشک جمع شده بود.
عسل:گریه نکن دیگه.خوبه دیگه تنها هم نیستی متین هست.قربونت برم.
محکم بغلم کرد.
متین:خانومی گریه نکن دیگه.باید خوشحال باشی که سر سورن خورده به سنگ اومده خواهر لجبازت رو گرفته
سورن:هوی به خانوم من حرف زدی نزدی ها
متین صداش رو کلفت کرد وگفت:غزل دیگه حق نداری خونه خواهرت بری مردک باجناق واسه من صدا می بره بالا
بعد هم با خنده سورن رو بغل کرد و چندتا زد پشتش.
متین:خوشبخت شید مراقب هم باشید ها.من طرف هر دوتونم هم عسل خواهر منه هم سورن داداشمه.همدیگه رو اذیت کردید با من طرفید.
سروش و عرشیا اومدن جلو.
عرشیا:آخی خواهری من چه بزرگ شده.چقدر ماه شدی امشب.اقا قدر خواهرم رو بدونی ها.همچین عروسی نصیب هر کسی نمی شه.
بعد اروم پیشونیم رو بوسید و با سورن دست داد. سروش هم سورن رو بوسید و با من دست داد
سروش:امیدوارم هیچکدومتون دیگه کارتون به من نیافته.من واقعا می فهمم چی کشیدید.مخصوصا تو زن داداش.سورن قدر فرشته ی نازت و بدون.زن داداش داداش من یدونه ست ها لنگه نداره
عسل:می دونم.
با خنده سوار ماشین شدیم و برای همه دست تکون دادیم.
سورن یه لب اروم و کوتاه ازم گرفت و گفت:بریم؟
عسل:بریم
قرار بود به اصرار مامان بریم خونه ی اونا امشب و فردا بریم شیراز خونه ی خودمون.اما من و آقامون تصمیم گرفتیم شبونه حرکت کنیم و اولین روز زندگیمون تو خونه خودمون باشیم.
مهمون ها رو دور زدیم که گوشی سورن زنگ خورد.
- الو؟بله؟
- ماتصمیم گرفتیم اولین روز تو خونه خودمون باشیم.به بابایینا هم بگو نگران نباشن ما داریم می ریم خونه امون
و بعد باخنده قطع کرد.خستگی بینمون جایی نداشت.تمام طول راه از زندگی و آینده امون گفتیم.ساعت 7 صبح بود که به خونه امون رسیدیم.
سورن:شرمنده!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:وا؟واسه چی؟
سورن چشمکی زد و با شیطنت در حالی که در آپارتمانمون رو باز می کرد گفت:واسه این که شب عروسی نداشتی
عسل:ســـورن!
سورن در رو باز کرد و گفت:جان سورن.بفرمایید تو خانوم خونه ی من!به زندگیم خوش اومدی یکی یک دونه ی من
چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.بوی عشق رو احساس می کردم.این همون خونه ای که یه روزی آرزو داشتم با سورن داخلش زندگی کنم.
حالا من در کنار سورن زیر یه سقف!چشم گردوندم دور تا دور خونه!خونه سورن وسابل داشت اما دوست داشت خونه امون با سلیقه من باشه.وسایل قدیمیش رو فروخت و همه چیز رو دوباره گرفتیم.
سالن خونه کاملا سفید و مشکی بود.مبل های چرمی سفید و مشکی.میزهای شیشه ای مشکی.فرش سفید ومشکی فانتزی که سرامیک های صدفی کف سالن رو می پوشوند.
لوستر های سفید و مشکی گلدون های مشکی که پراز گل های رز قرمز بود.
سورن از پشت دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و گفت:داره کم کم حسودیم می شه ها به این خونه!بابا یه نگاه به ما بنداز سرکار خانوم!
سرم رو برگردوندم سمتش.سرش رو یکم از روی شونه ام بلند کرد.لبای خوشفرمش بدجوری بهم چشمک می زد.نگاهم رو روی لب ها و چشم هاش می چرخوندم.
گرمی لب هاش روی لب هام خستگی رو از تنم بیرون می برد.
بعد از این که عاشقونه لب های هم رو بوسیدیم یه دستش رو انداخت زیرزانوهام یه دستش هم زیرگردنم.بغلم کرد.
عسل:وای سورن میاندازیم.
سورن اروم گلوم رو بوسید.
سورن:خب خانومم!چه کنیم؟صبحونه بخوریم؟بخوابیم؟بریم حموم؟
ابروهام و انداختم بالا و گفتم:اون آخریه دیگه چی بود؟
سورن با شیطنت نگاهم کرد وگفت:منظورت اینه که دوباره تکرارش کنم؟
منم پررو پررو نگاهش کردم و گفتم:نه لازم نیست!همون یه بار کفایت می کنه.خب گشنه ام نیست بیشتر خسته ام.
سورن:ای به چشم.
همون جور که من و بغل کرده بود رفتیم توی اتاق خواب.فوق العاده خوشگل بود.تخت مشکی و سفیدمون که بالاش طرح های خوشگل داشت که دورش لامپ های آبی بود و می درخشید.با جاهای دکوری خوشگل.رو تختی صدفی ونقره ای خوشگلم که عاشقش شده بودم.تمام سرویس چوبم مشکی بود با رگه های سفید.لوستر های قرمز نور قرمز خوشگلی به اتاق داده بود.فرش فانتزی وسط اتاق هم ترکیبی از رنگ های قرمز و سفید و مشکی بود.
یه تابلوی خوشگل از گل های رز قرمز هم درست رو به روی تختمون بود.گلدون های گل رز بهم چشمک می زدن.میز آرایشم که پراز لوازم آرایشی بود که با سلیقه روشون چیده شده بودن.
سورن آروم من و روی تخت گذاشت.اون لباس عروس خوشگل الان یکم اذیتم می کرد.از دیشب تواین لباسم.دلم یه دوش آب گرم می خواست.دعا دعا می کردم سورن الان نخواد شیطونی کنه.
سورن کنارم روی تخت نشست.بلند شدم و کنارش نشستم ومظلوم نگاهش کردم.فکر کنم از چشمام خونده که چی می خوام واسه همین زد روی بینیم و گفت:باشه قیافه ات رو اونجوری نکن عروسکم.فقط همین یبار می ذارم ازدستم در بری ها...
با لبخند نگاهش کردم که اومد پپشت سرم نشست و زیپ لباس عروسم رو کشید پایین.
کمکم کرد که لباس رو دربیارم.سریع پریدم و حوله و لباسم رو برداشتم و پریدم تو حموم.
سورن:خیلی نامردی عسل!
عسل:زود میام عشقم.
اخیش آب گرم حسابی سرحالم آورد.از حموم رفتم بیرون آخی بچم با همون لباساش دراز کشیده چشم هاش رو بسته من فدای ابهتت بشم الهی.
حوله قرمزم رو تنم کرده بودم.با دیدن من نشست و گفت:خوش گذشت تنهایی؟
نیشخندی زدم و گفتم:جای شما خالی!
نشستم پشت میز آرایشم و سشوار رو روشن کردم.سورن هم حوله اش رو برداشت و رفت تو حموم.دوباره در رو باز کرد و از لای در سرش رو آورد بیرون و با شیطنت گفت:آماده شو تا بیام
عسل:سورن
سورن:سورن بی سورن.شب عروسیمون که پرید روزش نپره دیگه
با خنده سری تکون دادم و سرم رو انداختم پایین.چشمکی زد و رفت تو.قلبم تند تند می زد.استرس گرفته بودم.خب چیه؟موقعیت حساسه دیگه
-به جای این فکر ها برو خودت رو خوشگل کن شوهرت الان میاد.بدو
-اوا وجدان جون کجا بودی؟خیلی وقته خبری ازت نبودها؟دلم برات تنگ شده بود.
-قربونت برم همین دور وبرا بودم.برو دیگه شوهرت اومدها.
رفتم سراغ کشوم.یه لباس خواب قرمز رو که حریر بود و پارچه اش برق می زد رو تنم کردم موهام رو با سشوار صاف کردم و نیمه خشک رهاشون کردم دورم.یکم آرایش کردم.چشم هام رو مداد کشیدم و در آخر رژلب قرمز رو زدم.خب سورن گفته بود دیگه نزنمش اما نه گفته بود جلوی خودشم نزنم که!!!
عطر مورد علاقه ام رو رو خودم و گردنم خالی کردم.نفس عمیقی کشیدم به خودم تو آینه یه لبخند پسرکش زدم.جون چه جیگری بودم خودم خبر نداشتم.
اروم رفتم روی تخت پشت به در حموم خوابیدم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم.
سورن اومد بیرون.نگاهش نکردم حتی تکون هم نخوردم.
بیچاره حالش گرفته شد.سورن:تو که خوابیدی نامرد!
با ناراحتی نشست و موهاش رو خشک کرد و یه رکابی سفید و شلوارک سفید مردونه که کنارش خط های مشکی داشت رو پوشید.زیر زیرکی نگاهش کردم آخ قربونش برم چه خوشگل شده بود.
اومد کنارم دراز کشید و با لب های برچیده شده گونه ام رو بوسید و تا خواست بخوابه برگشتم سمتش.
شیطون خندید و من و تو بغلش گرفت:اِ؟پس اینجوری هاس می خوای من و اذیت کنی دیگه؟
نگاهم رو قفل کردم تو نگاهش و سرخوش خندیدم.
لب هاش روی لب هام فرود اومد.دستم رو فرو کردم تو موهاش و عاشقونه لب هاش رو بوسیدم.من و کشید تو آغوش پراز عشقش و من برای اولین بار لذت یه آغوش پاک و شیطون رو تو زندگیم داشتم احساس می کردم.
گرمای بدنش دیوونه ام می کرد.لب هاش تند و ریز روی گردنم فرود می اومد.طعم شیرین عشق رو با تمام وجود لا به لای بوسه هامون می چشیدم و چقدر این طعم برام عالی و بکر بود!
با بوسه آرومی که روی پیشونیم نشست آروم چشم هام رو با درد باز کردم.
سورن با استرس گفت:بمیرم خیلی درد داری؟پاشو ببرمت دکتر خانومم
لبخند پر دردی زدم و سرم رو تو سینه اش فرو کردم و گفتم:مهم نیست یه قرص بخورم بهتر می شم.
سورن موهام رو از روی پیشونیم کنار زد و اروم صورتم رو بوسید.و آروم دم گوشم گفت:خانوم شدنت مبارک عزیزدلم
لبم رو گاز گرفتم و تو چشم هاش خیره شدم.چشم هاش حسابی برق می زد.برق شیطنت!اروم کنار لبم رو بوسید.
سورن:قربونت برم الهی.پاشو برو یه دوش بگیرم گلم.ساعت 2 من زنگ می زنم ناهار سفارش می دم.شرمنده که آوردمت اینجا...کسی نبود برات کاچی درست کنه.البته رفتم از صبح به زور و زحمت پیدا کردما...مگه آخه دارن هر جا رفتم یه جوری نگام کردن...
عسل:خب عزیزم مجبور نبودی که...
سورن موهام رو کنار زد وگفت:دیگه چی!همینم مونده خانومم چیزی تو دلش بمونه.
با لبخند سر تکون دادم وگفتم:ممنون
سورن:من باید ممنون باشم ازت
عسل:چرا؟
سورن:واسه این عشق خوبی که بهم دادی.واسه این حس قشنگی که الان دارم مدیونم بهت عروسک نازم
لبخندی زدم.چشم هاش رو آروم بست وگفت:برو که دارم کم کم وسوسه می شم بخورمت.
اخم جذابی کردم و گفتم:بلا.من که رفتم خواستم یکم تند قدم بردارم که صورتم از درد جمع شد.سورن با استرس اومد سمتم که دستم رو به نشونه ی ایستادن نگه داشتم وگفتم:خوبم می گم تو هم زیادی ترسویی ها
سورن اخم ساختگی کرد وگفت:اذیت نکن دیگه می ترسم خب چیزیت بشه نفسم.
از ذوق لبخندی زدم و آروم سرم رو تکون دادم و رفتم سمت حموم.
سورن:خوب شد؟بابا ناسلامتی تولدمه ها اینقدر از من کار نکش
عسل:دوتا بادکنکه دیگه چی می شه مگه بزنیشون حالا آقا؟
سورن نگاهی به بادکنک ها کرد و از چهارپایه اومد پایین و با لبای برچیده گفت:مگه بچه ام عسل برام تولد گرفتی؟یه نگاه به من بکن.دارم می رم تو 33 سالگی...الان باید برای بچه ام تولد بگیرم نگاه کن تو رو خدا
آروم لپش رو بوسیدم و درحالی که شیرینی ها رو می ذاشتم روی میز گفتم:چی می شه مگه برای عشقم تولد بگیرم؟تو ازهر بچه ای برای من بچه تری!
سورن:آخه این همه مهمون دعوت کردی
عسل:دوست دارم اولین تولدت رو که کنار منی فوق العاده برگذار کنم این اشکالی داره؟
سورن خودش رو پرت کرد روی مبل و یه سیب برداشت و مشغول گاز زدن شد و گفت:نه کجاش بده؟خیلی هم خوبه
عسل:آ قربون پسر خوب.برو لباست رو عوض کن الان مهمون ها سر می رسن
سورن اروم گونه ام رو بوسید
چشم.رفتم سرکار خانوم.
با لبخند نگاهش کردم که رفت توی اتاق.امروز 24 خرداد بود تولد سورن.1 ماه از عروسیمون می گذشت.کنارش خوشبخت بودم.هر دو عاشق هم بودیم درسته بعضی اوقات با هم لج و لجبازی می کردیم ولی همون هاشم به دل می نشست.
امروز همه رو دعوت کرده بودم.حتی مامان و بابا و غزل و متین رو.قرار بود با هواپیما بیان و یکی دو روز بمونن.رفتم تو آشپزخونه و در قابلمه رو برداشتم.اوم چه بوی غذایی.واسه شام قورمه سبزی درست کرده بودم با سالاد شیرازی و ماست و ترشی.دلم می خواست هر چقدرهم که کم باشه کارخودم باشه و از بیرون سفارش غذا ندم.همه چی آماده بود.ساعت7 غروب بود و مهمون ها الان می اومدن.لباسم رو عوض کرده بودم.رفتم جلوی آینه.یه نگاه به خودم انداختم.
یه لباس بلند سورمه ای با آستین های بلند.پرهای مشکی لباسم و اون پولک دوزی های پایین لباسم و آستین هام خیلی قشنگ بود.موهام رو بالای سرم جمع کرده بودم و کج ریخته بودم جلوی پیشونیم.هنوزم حاضر نبودم موهام رو رنگ کنم چون عاشق رنگ مشکی شون بودم وهستم.سورن هم می گفت رنگ طبیعی موهای خودت قشنگ تره.
آرایش شب آبی سورمه ای با رژلب صورتی براقم خیلی به صورتم و چشم های طوسی وحشیم می اومد.
سورن:چه طور شدم
برگشتم طرفش.بدون شک تو اون کت و شلوار سرمه ای با پیرهن آبی آسمانی فوق العاده شده بود.
به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم. و رو پنجه هام ایستادم و اروم لب هاش رو بوسیدم.
عسل:فوق العاده شدی...معرکه ای
دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و اروم گونه ام رو بوسید.
سورن:تو هم محشر شدی خانومم
درهمین حین زنگ در به صدا در اومد.سریع از سورن جدا شدم و گفتم:مثل این که اومدن.من در رو باز می کنم.
شال سورمه ایم رو سرم کردم و رفتم سمت در.
با دیدن بچه های آگاهی(آتنا و مهسا و محسن و کامروا) بهشون خوش آمد گفتم و تعارف کردم که بیان تو.
از وقتی ازدواج کرده بودیم سورن هم اخلاقش تو اداره بهتر شده بود هم با بچه ها جورتر شده بودیم.مهمون های بعدی عرشیا و کسری و سام و کیارش و نامزدش سحر بودن.سحر دختر تو دل برویی بود که با چند بار دیدنش خوب خودش رو تو دلم جا کرده بود و خیلی دوست داشتنی بود.بعد هم مادرجون و پدرجون اومدن.سروش هنوز تهران بود و به خاطر درسش نمی تونست که بیاد واسه همین کلی عذرخواهی کرد و گفت که هر وقت اومد کادوی سورن رو میده.
مشغول پذیرایی از مهمون هام بودم که زنگ زدن.
سورن:من در رو باز می کنم عزیزم.
عسل:بفرمایید مادرجون.
مادرجون از ظرف میوه ای که بهش تعارف کردم میوه برداشت و منم نشستم کنارشون.
صدای سورن با خنده بلند شد.
سورن:بابا زحمت کشیدین.خیلی خوش اومدید بفرمایید تو...
با دیدن بابا و مامان وغزل و متین با خوشحالی سمتشون رفتم و مامان رو بغل کردم.
بعد از ازدواجم این اولین باری بود که می دیدمشون و حسابی هم دلتنگشون بودم.بعد هم نوبت بابا وغزل بود و در آخر هم به متین دست دادم.
متین:می بینم پیر شدی پیرمرد؟سنی ازت گذشته ها
سورن چپ چپی نگاهش کرد و گفت:خوبه خوبه!حالا هر کی ندونه فکر می کنه آقا تازه بیست رو رد کرده خودش!خوبه همش دوماه از من کوچیک تری
عرشیا:می گم آبجی خانوم برنامه تون چیه؟اول کیک یا کادو
همه یکی صدا گفتن:اول کیک اول کیک
با خنده گفتم:چشم چشم بابا شماها که اینقدر شکمو نبودید.
کسری:نه دیگه بحث کیک جداست.همه رو شکمو می کنه
رفتم سمت آشپزخونه.کیک رو از یخچال در آوردم.بهش نگاه کردم.یه کیک قلبی شکل تصویری که یکی از عکس های سورن رو گفته بودم درست کنن.
شمع 33 رو گذاشتم روی کیک و روشنش کردم.عرشیا سریع آهنگ گذاشت و همه باهم شعر تولدت مبارک رو می خوندن.سورن هم با خنده سر تکون می داد.حتما تو دلش می گفت نگاه تو رو خدا انگار بچه ام.آخه این جمله رو از صبح هزار بار تکرار کرده بود.
کیک رو گذاشتم روی میز مقابل سورن خودمم نشستم کنارش و چاقو رو دادم دستش
متین یه چین به دماغش دادوگفت:یعنی باید سورن رو بخوریم؟عسل کیک بهتر از این نبود بگیری؟
با حالت تدافعی گفتم:خیلی هم دلت بخواد
سورن دستش و دور کمرم حلقه کرد و به متین گفت:جوابت رو گرفتی؟
بعد پیشونیم رو بوسید.جلوی اون همه آدم یکم خجالت کشیدم.اگر تولدش نبود یه چیزی بهش می گفتم.
پدرجون:سورن بابا آرزو کن
سورن با لبخند چشم هاش رو بست و تودلش آرزو کرد.
عسل:چه آرزویی کردی؟
من و چسبوند به خودش و لب هاش رو آروم گذاشت دم گوشم و آروم تر گفت:آرزو کردم خدا هیچوقت تو و خوشبختیمون رو ازم نگیره.یه نی نی خوشگلم بده بهمون.همه چی تکمیل شه
با لبخند و عشق نگاهش کردم.چشمک زد.
عرشیا صداش رو صاف کرد وگفت:بله؟ماهم هستیم اینجا ها.این و گفتم حواستون باشه
بابا یه چشم غره به عرشیا رفت.
عرشیا:خب چیه؟راست می گم دیگه بابا
سورن یه چشمش رو بست و چاقو رو برد بالا
کامروا با خنده گفت:قربان کیکه متهم نیست که اونطوری نگاش می کنید
سورن با خنده چاقو رو از همون بالا فرود آورد رو کیک و گفت:کشتمش
همه دست زدن.
کیارش:کی رو؟
سورن:همین پسره رو که عکسش رو کیک بود دیگه
مادرجون:پسرم تازه بچه شده
غزل:خب حالا نوبت کادوهاست.
سورن:من می میرم واسه این بخش
متین:نگاهش کن تو روخدا جای این که بگه بابا شما خودتون کادویید کادو می خوام چیکار عین بچه ها می گه " من می میرم واسه این بخش "
غزل:اِ متین زشته.اول از همه کادوی خواهری جون خودم.
از بین کادو ها اون جعبه کوچیک قرمز و مشکی رو برداشتم که یه رمان قرمز دورش داشت.
باعشق گرفتم سمت سورن وگفتم:تولدت مبارک آقای مغرور من
آروم گونه هم رو بوسیدیم و سورن با لبخندکادوش رو باز کرد.یه ساعت فوق العاده شیک گرفته بودم که 2 تومن ناقابل حسابم رو خالی کرد فدای سر شوهرم.
سورن:عسل...واقعا قشنگه ممنونم
عسل:خواهش می کنم قابل شما رو نداره سرورم.
بعد هم بقیه کادوهاشون رو دادن و یه شب فوق العاده رو درکنارهم تجربه کردیم.
حالا هم تو دفتر سردار با بقیه همکارها نشستیم.
دایی:خب سردار همه چیز رو توضیح دادید اما این که شاهین شایگان و سایه صبور که قراره وارد این باند مواد مخدر بشن.کدوم یک از همکارامونن رو نگفتید؟
سردار با ابهت خاص خودش سری تکون داد و گفت:خب این جای کار یکم سخته چون باید هر دوشون حسابی گریم بشن.به خاطر ماموریت قبلیشون...
دایی سری تکون داد وگفت:مگه قراره...
سردار تک خنده ی مردونه ای کرد وگفت:درسته سرهنگ من منظورم سرگرد صادقی و سروان آرمانه...
من و سورن با بهت و خنده همزمان گفتیم:ما؟
سردار:بله شما.مشکلی هست؟
هردو به هم نگاه کردیم و گفتیم:نه!
متین:آفرین چه هماهنگ
سردار با خنده گفت:خوبه که مشکلی نیست.چون دفعه قبل مثل این که مشکلات خیلی زیاد بود که خودتون رو به در و دیوار می زدید که با هم نرید.
سرمون رو انداختیم پایین و گفتیم:سردار!
سردا با خنده گفت:مگه دروغ می گم؟همه همکارها شاهدن!مگه نه؟
همه تایید کردن.
سورن با پررویی گفت:بله سردار.دفعه قبل خیلی مشکل داشتیم اما حالا نه!این دفعه با کمال میل می ریم به این ماموریت.آروم تر دم گوشم گفت:مگه نه خانم لجبازم؟
مثل خودش پررو تو چشم هاش زل زدم و با لب خونی گفتم:بله با کمال میل میام.آقای مغرورم!