ترس و اضطراب تموم وجودم رو پرکرده بود.نکنه مانی بلایی سر سورن بیاره.اونم موقعی که ما داریم به هم می رسیم بعد این همه مدت.خدایا سورنم رو به خودت می سپارم.تو تموم طول راه چندین بار سورن با من تماس گرفت.من هم همینطور.دل شوره بدی داشتم.از ساعت 5 به بعد دیگه هیچ تماسی نگرفت.هر وقت هم که من زنگ می زدم گوشیش بوق می خورد اما جواب نمی داد.ترس امونم رو بریده بود.نفهمیدم چطوری ولی ساعت هفت رسیدم خونه.تموم ماجرا رو برای بابا و مامان و غزل تعریف کردم.هر کسی باهاش تماس می گرفت گوشی زنگ می خورد اما برنمی داشت.کل سالن خونه رو راه می رفتم.کف دستام عرق کرده بود.نفسم بند اومده بود.گوش به زنگ بودم که موبایلم زنگ خورد.با دو رفتم سمت موبایلم که زمین خوردم.بابا گوشی رو برداشت و جواب داد. بلندشدم و رفتم سمت بابا.- الو بفرمایید؟- بفرمایید عسل دخترمنه- چی؟- بله بله کجا؟- الان کجاست؟- باشه همین الان میایم اونجا ممنون.عسل:با..با چی شده؟بابا دستی تو موهای جوگندمیش فرو کرد. اومد سمتم و صورتم رو تو دستاش گرفت.بابا:چیزی نیست بابا مثل این که سورن یه کوچولو تصادف کرده دستش آسیب دیده.آوردنش بیمارستان .....همونجا سر جام سر خوردم.بابا مرد محکمی بود اما اون غم تو چشماش واسه یه آسیب دیدگی دست ساده نبود.مامان هم یه گوشه افتاده بود.حتما پیش خودش فکر می کرد چرا سرنوشت دخترش باید اینطوری بشه که یه روز مونده به خواستگاریش باید داماد تصادف کنه.بابا:غزل بابا بیا خواهرتو آماده کن بریم بیمارستان.خودم دویدم سمت اتاقم و مانتو پوشیده دویدم بیرون.با بغض گفتم:بریم بابا من حاضرمغزل لباس پوشیده دوید اراتاقش بیرونغزل:منم میامبابا:نمی خواد دخترمغزل:بزارید بیام اگر عسل چیزیش بشه...بابا:باشه برید تو ماشین.خانوم شماهم مراقب خودت باش ما زود میایممامان با بغض راهیمون کرد.سرم رو چسبونده بودم به شیشه ماشین و تو دلم هر چی دعا که بلدبودم خوندم و از خدا خواستم که سورنم رو صحیح و سالم تحویلم بده.با رسیدن به بیمارستان دویدیم سمت اورژانس.بابا:سلام خانوم خسته نباشید.آقای سورن صادقی گفتن آوردنش اینجا...پرستار سریع اسم رو تایپ کرد.نگاهی به صورت من که اروم اشک می ریختم انداخت و گفت:بخش مراقبت های ویژه.انتهای راهروبا شنیدن اسم بخش نزدیک بود بیافتم که غزل دستم رو گرفت.با تمام قدرتی که برام مونده بود سمت انتهای راهرو دویدم.دیگه مهم نبود که جلوی بابا دارم لو می رم و این کارا زشته.مهم این بود عشقی که خیلی وقته می خواستمش داره از دستم می رهاخر راهرو سروش و متین رودیدم.متین و سروش با بابا دست دادند.عسل:متین سورن کجاست؟چش شده؟متین اروم من و روی صندلی نشوند و به غزل گفت:می شه یه لیوان آب براش بیارید؟با مشت زدم تو سینه متین و گفتم:متین می گم سورن چشه؟زنده اس؟

سروش نگاه آروم و پر از غمش رو بهم دوخت و با لبخند محوی گفت:زنده اس شما که کشتید داداشم رومتین:آبجی بهت می گم ولی قول بده آروم باشی؟باشه؟سرم رو اروم تکون دادم.هنوز جاری شدن اشک رو گونه هام رو حس می کردم.متین:مانی سورن رو تهدید کرده بود.این و می دونستی نه؟سرم رو تکون دادم و بینیم روبالا کشیدم.متین لبخند تلخی زد و گفت:آدم های مانی وقتی سورن توی راه بود که بیاد تهران واسه خواستگاری از سرکار خانوم....راستی فردا شب قراره بیاد خواستگاری نه؟آخر سر گفت؟پوزخندی زدم و گفتم:تو از کجا می دونی؟متین:سورن از بس خوشحال بود همون شب اول زنگ زد و بهم گفت.سرم رو انداختم پایین و گفتم:داشتی می گفتی؟متین آهی کشید و گفت:توی راه یه جای خلوت که خیلی کم ماشین ازش رد می شده سورن پنچر می کنه...یعنی میخ می اندازن سر راهش و پنچر می کنن ماشینش رو.وقتی پیاده می شه ببینه چه بلایی سر ماشینش اومده.چند نفر از پشت می ریزن سرش و اونقدری می زننش که از حال می ره و رو به موت می شه.اونقدری بیهوش شده بود که فکر کردن مرده و ولش کردن و رفتن.ما سورن رو جوری که خودش نفهمه تحت نظر داشتیم می دونی که لجبازه بهش می گفتیم قبول نمی کرد.ولی متاسفانه ماشین بچه ها جوش میاره و نمی تونن دنبالش برن و کمی جلوتر اون اتفاق واسه سورن می افته.وقتی بچه ها خودشون رو می رسونن کار از کار گذشته بود و سورن رو می رسونن بیمارستان.اشک هام بی اختیار و اروم روی گونه ام می لغزید.با پشت دست اشک هام رو پاک کردم.رو به سروش گفتم.عسل:می تونم ببینمش؟سروش:باشه دنبالش راه افتادم لباس مخصوص رو پوشیدم و رفتم تو...سروش هم باهام اومد.پشت اون همه دستگاه های برقی مردی خوابیده بود که زندگی من بود.مردی که حالا زندگیش به اون دستگاه ها بستگی داشت.صورت خوشگل و با جذبه اش پر از زخم های کوچیک و بزرگ بود.پر از خراش و چسب زخم...دستاش باند پیچی شده. رفتم جلوتر.سروش:زیاد جلو نروسرجام ایستادم اما نگاهم هنوز به سورن بود.عسل:چش شده؟سروش:متین که گفتعسل:منظورم بدنشه...چه بلایی سر بدنش اومدهسروش آهی کشید و اومد کنارم ایستاد و دست به سینه مثل من به سورن نگاه کرد وگفت:دستش و شکمش چاقو خورده.خوشبختانه عمل هاش موفقیت آمیز بود.خطرجدی زخم چاقوهاش تهدیدش نمی کنه اما...

سکوت کرد.برگشتم سمتش.عسل:اما چی؟سروش:اما ضربه ای که به سرش خورده باعث شده بره توی کما.شانس آوردیم که مرگ مغزی نشده.عسل:کی از کما در میادسروش:نمی دونیم دست خداست.این داداش من رو تا ول می کنی می ره تو کما.لبخند تلخی زد و عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیروناروم رفتم جلو خم شدم و روی دستش که کلی سرنگ بهش وصل بود بوسه ای زدم.عسل:آقا باز بد قولی کردی؟پس خواستگاری چی شد؟می خواستی با آبروم بازی کنی بی معرفت؟اشکام رو پاک کردم.پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق زدم بیرون.یه راست دویدم سمت نمازخونه و شروع کردم به نماز خوندن و دعا کردن.یک ماه گذشت...تو این یه ماه هر روزم شده بود که برم بیمارستان بعد از دیدن سورن از پشت شیشه ها برم نمازخونه بیمارستان و گریه کنم و دعا بخونم.این یه ماه رو هم از دانشگاه هم از اداره مرخصی گرفتم.درحال حاضر فقط سورن مهم بود.سورنی که دیگه بهم عشقش رو اعتراف کرده بود.حالا می دونستم اونم قدر من عاشقه دست از سرش بر نمی داشتم.باید بمونه.بخاطر من باید زنده بمونه.من نمی ذارم بمیره.من نمی ذارم تنهام بذاره.امروز صبح سروش بهم زنگ زد.تو این مدت به هم خیلی نزدیک شدیم.مثل داداشم شد.سهیلا خانوم تکیه گاهم شده بود.هر روز بیمارستان بودیم.عروس گلم عروس گلم از دهنش نمی افتاد.باباینا هم که دیده بودن من چقدر سورن رو دوست دارم گفتن وقتی که سورن به هوش بیاد و خوب شه باهم عقد می کنیم.سروش گفت وضعیت سورن بهتر شده و علائم حیاتیش بهبود پیدا کرده اما هنوز به هوش نیومده.باسر خودم رو رسوندم بیمارستان.کنار ایستگاه پرستاری سروش رو دیدم که داشت تو پرونده ی بیمار چیزی یادداشت می کرد و به پرستاره ها نکاتی رو گوشزد می کرد.عسل:سلامبا صدای من پرونده رو دست پرستار داد وگفت:سلام زن داداش.چه خبره نفس نفس می زنی؟عسل:سورن کجاست؟سروش:تو اتاقش.گفتم بهتر شده نگفتم که به هوش اومده یا پاشده.ما علائم حیاتیش رو کنترل کردیم بهبود پیدا کرده این یعنی داداشی من داره سعی خودش رو می کنه که به زندگی برگرده و به عروس زیباش برسهعسل:می تونم ببینمش؟سروش:بگم نمی تونی هم که باز می بینیش.چرا اجازه می گیری دیگه؟مامان سورن رو دید رفت.تو برو ببین شاید معجزه ی عشق داداش رو به ما برگردوند.لبخندی زدم و بعد ازکارهای همیشگی آماده شدم و رفتم تو اتاق سورن.کنارش ایستادم و باهاش حرف زدم.این کارهر روزم بود.سروش می گفت همه حرف هامون رو می شنوه فقط نمی تونه جواب بده.عسل:سلام آقا.امروز چطوری؟سروش می گفت بهتر شدی آره؟نمی خوای دست از این لوس بازی ها برداری؟سورن پاشو دیگه.تنبل خان حسابی خوابیدی تو این یه ماهه.کلی چاق شدی پاشو دیگه...اشکام اومد.ریخت روی دستش که تو دستم بود.چشمام روبستم.عسل:سورنم پاشو ببین چی به روزم آوردی.هرچقدر تو چاق شدی من لاغر شدم تو این یه ماهه.چقدر گفتم مراقب خودت باش چرا گوش نکردی؟چرا گوش نکردی قربونت برم؟می دونی چند وقته چشمای قشنگتو ندیدم؟می دونی یه ماهه به روم لبخند نزدی؟لبخندتو نخواستم.پاشو برام اخم کن.دعوام کن.جذبه بگیر.من و بزن.ولی پاشو...تو رو به جون عسل پاشو سورن...سورن دوست دارم .اذیتم نکن سورن مگه نمی گفتی من عشقتم؟جون عشقت پاشوحرکت انگشتاش توی دستم باعث شد چشم هام رو سریع باز کنم.پلک های چسب زده اش آروم تکون می خورد و انگشت هاش توی دستام.عسل:سورنم قوی باش باشه عشقم الان میام.عسل:سروش سروش بیا دستاش تکون خورد به خدا دروغ نمی گم.سروش با لبخند دوید سمت اتاق.چندتا دکتر و پرستارهم با دستگاه دنبالش دویدن.تا خواستم برم تو پرستار در رو بست و پرده رو هم کشید.نشستم رو صندلی های انتظار و با گریه دعا می کردم.بعد از نیم ساعت سروش اومد بیرن بالب های خندون.دویدم سمتش.  
سروش:دیدی گفتم معجزه عشق داداشم رو سرحال میاره.به هوش اومده اما نمی تونی فعلا ببینیش.چون دکترها دارن آزمایشش می کنن ببینن مشکلی داره یانه.بهتره بری خونهعسل:نه می خوام اولین نفری باشم که می بینمشسروش:شاید طول بکشهعسل:مهم نیست می مونمسروش سری تکون داد و رفت.بازپناه بردم به نمازخونه و دعا خودنم و خدا رو شکر کردم که سورنم رو بهم برگردونده...ساعت حدود 7شب بود که کار دکترها تموم شد.مادرجون و پدرجون و بابا و مامان هم اومده بودن.صد البته متین و غزل هم بودن.تو این مدت متوجه نگاه های این دوتا نسبت به هم می شدم.چندباری هم از زیر زبون غزل حرف کشیدم بیرون و فهمیدم یه احساسی داره بینشون شکل می گیره.خوشحال بودم که متین عاشق خواهرم داره می شه.چون هر دوشون فوق العاده برام عزیز بودن و خوش بختیشون رو می خواستم.قبل از اینکه بخوایم سورن رو ببینیم کمیسیون پزشکی که سروش هم عضوشون بود پدرش رو خواستن.من هم با اصرار و به زور همراهش رفتم.چهار تا مرد با روپوش سفید رو به رومون نشسته بودن.دلهره و استرس تمام وجودم رو گرفته بود.نمی دونم شاید منتظر یه اتفاق دیگه بودم که این خوشی رو تموم کنه.دیگه به این اتفاق های رز و درشت عادت کرده بودم.نفسم توی سینم حبس شده بود.تحمل یه درد جدید رو نداشتم.خدا کنه بگن حالش خوبه و بعد چند روز مرخص می شه...دکتر سهروردی لبخند محوی زد و شروع کرد به صحبت کردن:آقای صادقی خوشبختانه بیمار شما به هوش اومدن.از لحاظ زخم چاقوها مشکل خاصی ندارن و تو این یه ماهه زخم هاشون التیام یافته اما متاسفانه با ضربه ای که به سرشون وارد شده ایشون...ایشون بیناییشون رو ازدست دادن.می تونه برای مدت کوتاهی باشه و به زودی به روز اولشون برگردن.و شاید هم دیگه نتونن بینایی شون رو به دست بیارن و برای همیشه نابینا بمونن.ما باید صبر کنیم و ببینیم که چی می شه.اما بدونید ما تمام تلاشمون رو می کنیم که این اتفاق نیافته و ایشون بهبودی خودشون رو به دست بیارن.شما هم باید دعا کنیددیگه چیزی نمی شنیدم.تمام سالن دور سرم می چرخید.صداها تو گوشم منعکس می شد.وای خدایا نه.با از هوش رفتن من همه توجهشون به من جلب شد...وقتی چشم باز کردم سر درد بدی داشتم.غزل بالای سرم بود.عسل:من کجام؟غزل:هیچی خواهری حالت بد شد از هوش رفتی الان بهت سرم وصل کردنبا یاد آوری این که چرا از هوش رفتم خواستم پاشم که نتونستم.صدای مادرجون و ناله هاش از پشت پرده رو تخت بغلی می اومد.عسل:غزل این رو در بیار می خوام پاشمغزل:نمی شه باید سرمت تموم شه تو حالت خوب نیستعسل:می گم درش بیار تا نکشیدمش رگم پاره شه.می خوام برم پیش سورنبا سر و صدای من سروش اومد تو.صورتش گرفته و کمی هم عصبی بود.سروش با اخم و یکم جذبه که شبیه سورن بود گفت:چه خبره؟تو چرا اینطوری نشستی؟بخواب حالت خوب نیستعسل:می خوام سورن رو ببینم.سروش:سرمت تموم شد می برمت فعلا ساکتعسل:می خوام ببینمشسروش:چه خبره زن داداش اینجا بیمارستانه ها.به اندازه کافی از این که اجازه دادم بیای تو کمیسیون پشیمون و عصبی هستم.ما نمی خواستیم تا چیزی معلوم نشده کسی بویی ببره خوشبختانه جنابعالی با اون غشی که کردی همه چیز و بهم زدی.الانم هر چی من گفتمه.می شینی تا سرمت تموم شه بعد میری پیش سورن.روبه غزل گفت:غزل خانوم اجازه ندید بلند شهعسل:سورن موضوع رو فهمید؟سروش:آره از دکترها خواست هر خطری که تهدیدیش می کنه و هر بلایی که سرش اومده رو بهش بگن.عسل:الان حالش چطوره؟سروش سری تکون داد و ناراحت شونه هاش رو انداخت بالا.بعد رفت سمت مادرش.پشت پرده بود و نمی دیدمش.به پرستار گفت یه مسکن براش تزریق کنه و رفت.مامان هم پیش سهیلاخانوم بود.با تموم شدن سرم غزل سرم رو از دستم در آورد و سریع از تخت پریدم پایین.از ایستگاه پرستاری شماره اتاق رو پرسیدم و راه افتادم سمت اتاق.لای در کمی باز بود.سروش کنار سورن نشسته بود.اول خواستم در بزنم و برم تو.اما صحبت هاشون باعث شد سرجام بایستم و گوش کنم.

سروش:سورن چی می گی؟اون دختره بیچاره یه ماهه از کار و زندگی افتاده نه خواب داره نه خوراک.نه دانشگاه رفته نه سرکار.یه ماه کارش شده هر روز بیاد بیمارستان تو رو ببینه و باهات حرف بزنه و با گریه پناه ببره به نماز خونه.سورن باید حال و روزش رو می دیدی سورن عسل خیلی زجر کشید.سورن با صدای آرومی که انگار از ته چاه در می اومد گفت:واسه همین می گم نمی خوام ببینمش.نمی خوام بیشتر از این زجر بکشه سروش.عسل حقش نیست با مردی ازدواج کنه که چشماش نمی بینهسروش وسط حرفش پرید و گفت:سورن هنوز معلوم نیست داداش چرا از کاه کوه درست می کنی؟شاید این نابینایی چند روزه باشه...اون دختر و عذاب نده گناه داره...تو ندیدی ولی من ذره ذره آب شدنش رو دیدمسورن با بغض گفت:نمی تونم سروش.می ترسم باعث بشم بیشتر آب بشه.نمی خوام اذیت شه.نمی خوام.بهش بگو دیگه نمی خوام ببینمش.یه کاری کن ازم سرد شه سروش خواهش می کنم.سروش:سورن...دیگه اشکام امونم نداد.در و باز کردم و رفتم تو.عسل:سورن؟چشم هاش رو با باند بسته بودند.دستش رو به سمتم گرفت و بدون این که به سمتم بچرخه گفت:بیرون نمی خوام ببینمتسروش:سورن..سورن:تو دخالت نکن سروشسروش از روی تخت بلند شد و نگاهی بهم انداخت و با شرمندگی سری تکون داد.اونم دلش به حال من می سوخت.با گریه اما آروم گفتم:بعد از این مدت اینه دست مزدم؟که حتی نمی ذاری نزدیکت بشم؟نمی ذاری حتی دستت رو بگیرم؟مگه من چیکار کردم؟سورن:مجبورت نکرده بودم بمونیعسل:چرا مجبورم کرده بودی.عشقت مجبورم کرده بود بمونم و از عشقمون دفاع کنمسورن:دیگه عشقی وجود ندارهعسل:به کدوم گناه نگرده مجازاتم می کنی؟به این که شب و روزم رو واست دعا می کردم؟یا اشک هایی که بالای سرت می ریختم؟نفس پر از غمش رو داد بیرون.رفتم نزدیک ترش.باناله گفت:نیا عسل نیا.بزار فراموشت کنم. فراموشم کن...برو عسل برو ازت خواهش می کنم برو و تنهام بذارعسل:مگه تو این یه ماه رفتم که حالا برم؟سورن:دِ لعنتی نمی خوامت از اتاقم برو بیرونبا گریه رفتم سمت در.در و باز کردم و دوباره بستم.مثلا که رفتم.بغض تو صداش خنجری بود که توی قلبم فرود می اومد.داشت با خدا حرف می زد.




////////////////////////////////////////////////////سورن:خدایا چرا؟مگه من چه گناهی کردم که حالا که داشتم به عشقم می رسیدم همچین بلایی باید سرم بیاد؟خدایا چقدر سخته خودت عشقت رو پس بزنی که عذاب نکشه که بعدها اشکاش رو حس نکنی.چقدر سخته دیگه نتونی صورت عشقت رو ببینی.خدایا کاش می رفت!کاش وقتی به هوش می اومدم مثل شیدا رفته بود.نه این که می موند و اشکاش رو می دیدم.عسل من حیفه!نمی خوام یه عمر به پای مردی بسوزه که حتی نمی تونه صورتش رو ببینه.چقدر دلم براش صورت مثل ماهش تنگ می شه واسه اون لبخند زیباش که دلم رو می لرزوند...خدایا یا من و ببریا بهم صبر بده.دارم پسش می زنم دلش رو می شکنم.راست می گه بعد از اون همه خوبی این دست مزدش نیست اما باید ازم دل بکنه نمی خوام زندگیش رو خراب کنم...خـــــدا!من دوسش دارم کمکم کنحتی نمی تونست گریه کنه هق هق مردم اتاق رو پر کرده بود.نمی تونستم باید بغلش می کردم باید می بوسیدمش.مهم نبود نامحرممه.مهم این بود که عشقمه.همه ی وجودمه.خیلی آروم جلو رفتم که متوجه من نشه.سرش و تو بغلم گرفتم و گذاشتم رو سینم.دستم و لای موهای خوش حالتش کشیدم.با صدای خش دارش گفت:مگه نگفتم برو بیرون چرا نرفتی لعنتی؟بی صدا اشک می ریختم.با دستای باندپیچی شدش مشت می زد تو سینه ام.اما من ساکت ساکت بودم.سورن:ولم کن نمی خوامت...با ناله گفت:نمی خوامت عسل نمی خوامتصورتش رو توی دستام گرفتم.پیشونیش رو آروم بوسیدم.عسل:دروغگوی خوبی نیستی سورن.تو دیوونه ی منی تو عاشق منی همونطوری که من عاشق و دیوونه ی توام.بهم دروغ نگو دلم و می شکنی ها.دلت میاد؟سورن:آره دلم میاد.دیگه دوست ندارم.عاشقت نیستم.توهم نباش.فراموشم کن بذار و برو.بگو من و نمی خوای.بگو نمی خوای با مردی زندگی کنی که کور شده.دوباره سر شو تو بغلم گرفتم روی باند چشم هاش رو بوسیدم.عسل:حتی اگه دیگه نگاهم نکنی.حتی اگه دلم رو بشکنی نمی رم.من تو رو از خدا دوباره پس گرفتم.از دستت نمی دم سورن.باور کن از دستت نمی دم.فحشم بده دلم رو بشکن.من و بزن.بیرونم کن.اما بدون هیچکدومشون از عشقم نسبت به تو ذره ای کم نمی کنه.برام بهونه می گیری؟بهونه بگیر ناز کن.قهر کن.خودم مخلصت هستم.اما نگو من و نمی خوای.سورن من نمی رم.سورن ازت دست نمی کشم.تنها یه چیز می تونه من و ازت جدا کنه اونم مرگه.اگه می خوای از دستم راحت بشی باید من و بکشی.سورن:نکن عسل.برو تو نمی تونی با من زندگی کنی.نمی خوام عذاب بکشی تو هم من و عذاب ندهعسل:این که من و ازخودت دور کنی واسم عذابه.سورن نمی رم خودت و بکشی هم تنهات نمی ذارم.یه ماه نموندم که حالا که به هوش اومدی بذارم برم.تو خوب می شی.حتی اگر خوب هم نشی من بازم نمی رم.این و بهت قول میدم.دیگه اشکام نذاشت حرف بزنم از اتاق زدم بیرون و رفتم تو حیاط دلم هوای آزاد می خواست.من کم نمیارم.پای بد و خوبش،پای بینا و نابیناش وایمیسم.اون عشق منه هرطور که باشه از دستش نمی دم.دو هفته گذشت.سورن هنوز تو بیمارستان بستری بود.هر روز اوقات تلخی می کرد اما من دست از سرش برنمی داشتم.دکترها به نتایج خوبی در مورد چشم هاش رسیده بودن.چشم هاش داشتن خوب می شدن.عملش کرده بودن.هنوز چشم هاش بسته بود.امروز قرار بود چشم هاش رو باز کنن...دیشب تاصبح نخوابیدم.همدم این شب هام یه سجاده ی سفید بود و جای دست های سورن تسبیح تو دستام آرومم می کرد.مانی و باند نصیری همه شون اعدام شدن.1 ماهی می شه.درست دو هفته بعد از این که سورن رفت توی کما.آدم های مانی هم دستگیر شدن و الان تو زندانن.می خواستم وقتی چشم هاش رو باز می کنه من اولین نفری باشم که می بینتش.من ایمان دارم سورن می بینه.با این که هنوز دکترها احتمال برگشتن بیناییش رو تنها50% می دونستن من اعتقاد داشتم که 100% می بینه.در زدم و رفتم توی اتاق سورن.دکتر سهروردی مرد میانسال و مهربونی بود که این چند مدته خیلی اذیتش کرده بودم.به روم لبخند زد و جواب سلامم رو با مهربونی داد:بیا دخترم.گذاشتیم تو بیای بعد چشم های جناب سرگردمون رو باز کنیم.بیا دخترم.سروش لبخند پراسترسی زد و رفت کنار تا من کنار سورن بایستم.سورن نفس های عصبی می کشید.رو پیشونیش دونه های عرق نشسته بود.دکتر سهروردی با کمک دو تا پرستار دیگه باندهای چشم سورن رو باز کردن. چشم هاش بسته بود.
چقدر دلم برای رنگ چشماش تنگ شده.خدایا ببینه...خدایا خواهش می کنم.سهروردی دستش رو گذاشت رو شونه ی سورن و گفت:چشم هات رو باز کن پسرم.به سروش نگاه کردم اونم اضطراب داشت.به صورت بی رنگ سورن خیره شدم.آروم پلک هاش رو باز کرد.چشم های عسلیش دلم رو لرزوند.باز اون نگاه نافذ اما این دفعه خسته و پژمرده...صورتم درست مقابل چشم هاش بود.سورن:عس...عسلآروم اشک هام می ریخت.عسل:جان عسل؟من و می بینی سورن؟آروم پلک هاش رو روی هم گذاشت و لبخند محوی زد.سورن:همه جا تارهسهروردی:خدایا شکرت.بچه ها تبریک می گم.زحمت ها و دعاهاتون جواب داد.بعد رو به سورن گفت:اولشه.خوب خوب می شی پسر.خیالت راحت.حالا دیگه می تونی عروست رو یه دل سیر ببینی...سروش باخوشحالی پیشونی سورن رو بوسید و گفت:من می رم به همه خبر بدم.و زودتر از دکتر خارج شد.دکتر با خنده سری تکون داد و همراه گروهش رفت بیرون.حالا من بودم و سورن.داشت نگاهم می کردبا اون چشم های خمار و نازش.با اخم پاشدم از روی تخت و ازکنارش رد شدم که برم که مچ دستم رو گرفت.ایستادم اما برنگشتم.سورن:کجا؟لبام و غنچه کردم و گفتم:مگه خودت نگفتی برم.حالا که خوب شدی می خوام حرفت رو گوش کنم.دستم رو کشید و افتادم تو بغلش.نشستم لبه ی تخت.سرم رو گذاشت رو سینش.شالم افتاده بود.موهای صاف و مشکیم رو اروم نوازش می کرد.سورن:دیگه حق نداری بری.اون موقع می خواستم بری که این روزا رو نبینی که این اشک ها رو نریزی که این زجرها رو نکشی.حالا که هم دیدی و هم ریختی و هم کشیدی کجا می خوای بری؟مشت زدم تو سینه اش.با ناز گفتم:خیلی بدی سورنبا درد خندید:می دونم خیلی بدم.اما تو به اندازه ی تمام بدی های من خوبی...تو حیفی عسل..واسه ایم مرد اخمو و بداخلاق خیلی حیفی.سرم رو از روسینه اش برداشتم و تو چشم هاش خیره شدم.نفس عمیق کشیدم و گفتم:سورن،آقای مغرور من باهام ازدواج می کنی؟لبخند سورن دلم رو آروم کرد.چشم هاش رو اروم بست و سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد.اخم جذابی کردم وگفتم:من هنوز جوابم رو نگرفتمبا لبخند گفت:بله خانومم باهات ازدواج می کنم.از همین الان خودت رو مال خودم بدون.

غزل:وای عسل!چقدر خوشگل شدی.سورن با دیدنت دیوونه می شه دختر چقدر ماه شدیبا تموم شدن کار ناهید خانوم از روی صندلی پاشدم و رو به روی آیینه ی قدی ایستادم و به خودم نگاه کردم.چه زود یک ماه گذشت.دو روز بعد از مرخصی سورن از بیمارستان اومدن خونه مون خواستگاری و من هم جواب مثبتم رو دوباره تکرار کردم.دو روز بعدش هم رفتیم محضر و یه عقدساده گرفتیم.حالا یک ماه گذشته و امروز بهترین روز زندگیم روز عروسیمه.به خودم که تو اون لباس سفید دکلته با دامن پف دار و پرچین مثل فرشته ها شده بودم نگاه کردم.نذاشتم ناهید خانوم موهام رو رنگ کنه یا از موهای مصنوعی استفاده کنه.دلم می خواستم موهای مشکی خودم رو زیر اون تاج نقره ای خوشگل و تور سفید ببینم.آرایش ملایم و حرفه ایم زیباییم رو دوبرابر کرده بود.برگشتم و به غزل و ناهید خانوم نگاه کردم.عسل:ممنونم ناهید خانوم کارتون فوق العاده بودناهید خانوم آروم بغلم کرد و گفت:تو خودت فوق العاده ای عزیزم.غزل اومد دستام رو گرفت.خواهرم تو اون لباس قرمز ماکسی با اون آرایش قشنگش و موهای بلندش که به زیبایی فر شده بودن و بی قید و بند رو شونه اش آزاد بودن مثل یه گل رز زیبا شده بود.دوهفته بعد از عقد من و سورن،غزل و متین باهم عقد کردن.و این چینین شد که آقا متین شد باجناق سورن و شوهر خواهر بنده.چشمکی بهش زدم و گفتم:توهم خوب تیکه ای شدی ها.بیچاره متین سکته نکنه خوبهیه چرخی دور خودش زد و گفت:خوب شدم جدی؟عسل:خوب چیه عالی شدی آبجی جونمشاگرد ناهید خانوم گفت:عروس خانوم آقا دوماد منتظرتونن.با کمک غزل و ناهید خانوم شنلم رو پوشیدم.قلبم تند تند می زد.سورن پشت به در،درحالی که یه دستش رو تو جیب شلوارش فرو کرده بود و با دست دیگه اش دسته گلم رو نگه داشته بود ایستاده بود.خانوم فیلم بردار هم پایین پله ها درحال شکار لحظه ها بود.اروم صداش کردم:سورنبا لبخند به سمتم برگشت.تو اون کت و شلوار مات و مارکدار مشکی با پیراهن سفید و کراوات مشکی بی نظیر شده بود.موهای قشنگش،عطر خوشبوش،وصورت صاف 7 تیغه اش حسابی دیوونه ام کرده بود.اروم اومد جلو.دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو بالا آورد.چندثانیه تو چشم های هم خیره شدیم.اروم و طولانی پیشونیم رو بوسید و دم گوشم گفت:عالی تر از همیشه شدی پرنسس زیبای منو دسته گلم رو به طرفم گرفت.غرق در خوشحالی دسته گل رو ازش گرفتم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.سانتافه ی مشکیش پراز گل های رز قرمز بود.دسته گلم هم همینطور.عاشق رز سرخ بودم وسورن این رو از هرکسی بهتر می دونست.  

صدای جیغ و سوت بعضی از مهمون هایی که اومده بودن جلوی آرایشگاه فضا رو پر کرد.سورن در رو برام باز کردوکمکم کرد که بشینم.خودش هم نشست کنارم.دستم رو اروم بوسید.ما و ماشین متین وغزل رفتیم سمت باغ عکاسی و اون دوسه تا ماشین دیگه هم رفتن سمت تالار.سورن ضبط رو روشن کرد و یه دستم رو توی دستش گرفت.با شیطنت با خواننده می خودن و من خوشحال می خندیدم.میخوام که فریاد بزنم زندگی خوب و راحتهدل واپسی هام دیگه مرد دیگه خیالم راحتهبدون که جات تو قلب من یه جای امن وراحتهبدون که دوست داشتن تو واسم مثه عبادتهدوست دارم چون میدونم مال منیدوست دارم هرجاکه باشم بامنیفقط تو تو قلب منیدوست دارم قد خدای آسموندوست دارم همیشه تو پیشم بمونعاشقتم این و بدونوقتی که پیشم نبودی فکرم همش پیش تو بودنگات میکرد اگه کسی چشام به چشمای تو بودولی حالاتوی چشات فقط دیگه عکس منههمه نگاشون به توهه دست تو تو دست منهدوست دارم چون میدونم مال منیدوست دارم هرجاکه باشم بامنیفقط تو تو قلب منیدوست دارم قد خدای آسموندوست دارم همیشه تو پیشم بمونعاشقتم این و بدونتاوقتی که نگاه تواز عشق من لبالبهبدون که یادت تو دلم همیشه ودمادمههرچی که من بهت بگم از عشقمون بازم کمهمیخوام که فریاد بزنم دل دیگه خالی از غمهدوست دارمدوست دارمدوست دارمدوست..دوست...فقط تو تو قلب منیدوست دارم قد خدای آسموندوست دارم همیشه تو پیشم بمونعاشقتم این و بدوندوست دارم چون میدونم مال منیدوست دارم هرجاکه باشم بامنیدم باغ رسیدیم.یه باغ فوق العاده خوشگل که فقط مخصوص عکاسی و فیلم برداری بود.متین وغزل هم از ماشینشون پیاده شدن و رفتیم تو.هر کسی رو راه نمی دادن.متین وغزل هم با پارتی بازی اومده بودن.متین یه کت و شلوار سفید با پیراهن قرمز پوشیده بود و غزل با عشق داشت درسته قورتش می داد.شرم و حیا رو هم که جلوتر ازمتین قورت داده بود.آخه یعنی چی؟خواهراهم خواهرای قدیم.بعد از کلی مسخره بازی و گرفتن کلی عکس خوشگل رفتیم به سمت تالار...یوهو عروس دوماد اومدن.تالاری که برای عروسیمون انتخاب کردیم یه باغ خوشگل داشت.قرار بود که نصف عروسی جدا ازهم و بعد از شام هم مختلط باشه.بوق زدیم و در مشکی بزرگ باغ به رومون باز شد.دو طرف راهش پراز چراغ های قارچی شکل سفید و آتشدان های بزرگ بود.پراز شمشاد و گل های رنگارنک.همه با جیغ و سوت برامون دست می زدن.صدای آهنگ همه جا رو پر کرده بود.بوی اسفند دلم رو بی تاب تر می کرد.با مامان و بابا و مادرجون و پدرجون روبوسی کردم و عرشیا هم من و محکم در آغوش گرفت.وارد باغ شدیم.




دروسط باغ استخر بزرگی بود که باغ رو به دو نیمه تقسیم می کرد.هر دو طرف میز چیده بودن با روکش های طلایی و نقره ای...تو آب استخر پراز بادکنک و شمع های سفید بود...پل خوشگلی روی استخر بود که حسابی با اون نرده های نقره ایش می درخشید...در آخر سالن بزرگی بود که نمای سفید و در و پنجره های نقره ای داشت.از پله های صدفی رنگش دست در دست سورن بالا رفتم و به مهمان ها خوش آمد گفتم.قیافه ی شیدا تو اون لباس دکلته ی بادمجونی رنگش و اون موهای شنیون کرده اش حسابی بامزه شده بود.تموم بدن سفیدش رو انداخته بود بیرون تا چشم سورن رو دربیاره اما سورن تنها سری برای زن عموش تکون داد و رفتیم به سمت جایگاه عروس و دوماد که پله می خورد و یه تخت سلطنتی بود که حسابی می درخشید.درسته قبلا عقد کرده بودیم اما همیشه دلم می خواست خنچه ی عقد بچینم.برای همین سفارش یه خنچه ی عقد نقره ای رنگ رو دادم که خیلی خوشگل و توچشم بود.خنچه ی عقد روی پله ها چیده شده بود و وسط پله ها یه آب نمای کوچیک بود که سرانجام به پایین می رسید وحوضچه ی کوچیکی درست کرده بود.ودور تا دورش با سنگ های نقره ای و طلایی تزیین شده بود.بالا سرمون یه عکس تکی از سورن و یه عکس م از من بود که امروز انداخته بودیم و زدوتر اماده شده بود.یه عکس دو نفره هم بالای سرمون بود.رقص نور توی سالن روی رقصنده ها می افتاد و سالن رو جذاب تر می کرد.مادرجون اومد و گفت:پاشید همه دوست دارن رقص عروس و دوماد گلمون رو ببینم.سورن چشمکی بهم زد و گفت:پاشو خانومم.مثل این که باید هنر نمایی کنیم کفشون ببرهعسل:سورن؟سورن:جون سورنسورن آروم شنلم رو در آورد.نگاهش رو بدنم مونده بود اروم پیشونیم رو بوسید و دستم رو گرفت و رفتیم وسط سالن.با دیدن ما همه رفتن کنار.صدای خواننده ی گروه موسیقی توی سالن پخش شد.بله به افتخار عروس و دوماد گلمون.خیلی خب ممنون.حالا می ریم سراغ آهنگ درخواستی آقا دوماد.سورن لبخند خبیثی زد و بعد صدای آهنگ فضا رو پرکرد.اول خندم گرفته بود اما بعد ماهرانه همراهیش می کردم و ازش دل می بردم.فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه می دونمدلم می خواد این و بدونی به پای چشمات می مونمعاشقتم همه می دونن تو قلبمی خوب می دونممهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونمعسل خانوم!دل تنگه شماستعسل خانوم!شیطون وبلاستعسل خانوم! خوشگل و دلبریعسل خانوم! الهی بمیرم براتعسل خانوم! الهی بمیرم برات سورن دیوونه اروم می زد توسینه اش و می گفت بمیرم برات.موقع رقص یک آن نگاهم به شیدا افتاد که داشت باحرص نگاهمون می کرد.شونه هام رو بالا انداختم و باز به سورن خیره شدم.به چشم من خیره نشو پاشو زود حرفی بزنخاطرخواهتم بانوی من به قلبم یه سری بزنبرای پیداکردن تو دنیا رو گشتمتو عشق زیبای منی دل به تو بستمعسل خانوم!دل تنگه شماستعسل خانوم!شیطون وبلاستعسل خانوم! خوشگل و دلبریعسل خانوم! الهی بمیرم براتعسل خانوم! الهی بمیرم برات فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه می دونمدلم می خواد این و بدونی به پای چشمات می مونمعاشقتم همه می دونن تو قلبمی خوب می دونممهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونمعسل خانوم!دل تنگه شماستعسل خانوم!شیطون وبلاستعسل خانوم! خوشگل و دلبریعسل خانوم! الهی بمیرم براتعسل خانوم! الهی بمیرم برات وقتی صدای پات میاد دل من پر می زنهبازم مثه دیوونه ها این در اون در می زنهبرای پیداکردن تو دنیا رو گشتمتو عشق زیبای منی دل به تو بستمعسل خانوم!دل تنگه شماستعسل خانوم!شیطون وبلاستعسل خانوم! خوشگل و دلبریعسل خانوم! الهی بمیرم براتعسل خانوم! الهی بمیرم براتبمیرم برات آخرش با بوسه ی اروم سورن روی پپیشونیم تموم شد.همه دست می زدن و سورن سرخوش می خندید.