رمان من هم گریه می کنم پست هشتم
((دنیا))
- اه بدو تارا...
- زهر...وایسا رژمو بزنم اومدم...پسرا که هنوز نیومدن...
به پسرا نگاه کردم که تقریبا ده دقیقه ای می شد اومده بود و تارا خبر نداشت...تارا داد زد:
- دنی نوار برداشتی؟
چشمام گرد شد و سرمو انداختم زیر که صدای خنده ی پادی اومد و گفت:
- بیا پایین معلوم نیست داره چی کار می کنه؟ اره اوردم...
واالله اینا دیگه کین...نمی گن پسر نشسته...لبمو گاز گرفتم که نخندم...تارا که هنوز فکر می کرد پسرا نیومدن گفت:
- باور کن نمی تونم بند اینو ببندم یکی بیاد ببنده...
نشستم روی یه مبل تک نفره که پادی با داد گفت:
- منظورت از یکی من یا دنی بودیم دیگه؟
- نه بابا منظورم یکی از پسرا بود...
- چشمم روشن دیگه چی؟
- نخود چی...بیا بالا دیگه...
- اومدم...
و رفت بالا...جو سنگینی بود...حالا من چی کار کنم؟ ای خدا بگم این دوتا چی بشن...تارا بعد از دو دقیقه اومد پایین ولی سرش توی موبایلش بود و داشت اس می داد...همونجوری گفت:
- به تانی اس دادم راه افتادیم...پسرا قراره بیان اینجا یا جایی مشخص کردین؟
پسرا از خنده در حال انفجار بودن...امیر همون جوری که سعی در مخفی کردن خنده داشت گفت:
- قراره بیایم اینجا...
موبایل از دست تارا افتاد و جیغ کشید...دستشو گذاشت روی قلبش و برگشت طرف ما و با تته پته گفت:
- ااااااااا شما از کی تا حالا اینجایید؟
ارتین جواب داد:
- یه ربع ساعتی می شه...
تارا چشماش گرد شد و کشیده گفت:
- نــــــــــــــــــــــــ ــه
امیر جواب داد:
- بلـــــــــــــــــــــــ ــه
پادی اومد و گفت:
- دلت پاک...دنیا فقط دو روزه که دو روزش روز به روزه...با این که خودم نفهمیدم چی گفتم ولی معنی میداد...
تارا گفت:
- اینو راست می گه...ساکمو بردین تو ماشین؟
- اره...
- ممنون...
تارا خم شد گوشیشو برداشت و دو سه بار بوسیدشو گفت:
- خوبی؟
پادی گفت:
- من خوبم؟
- نه احمق جون موبایلمو می گفتم...
- خیلی بدی...
- خودت بدی...
و براش زبون در اورد...اخم کردمو گفتم:
- شما بچه بازیتون گرفته؟ بدویید دیر شد...
تارا ادا بچه هارو در اورد:
- چشم مامان دنی ولی...
بعد با لخن لاتی گفت:
- تقصیر این پادی بی شرف بود...
پادی جیغی کشید و تارا هم دِ بدو که رفت...با بی حوصلگی نشتم روی مبل و سری از روی تاسف تکون دادم و دستمو گذاشتم زیر چونم و محو تماشای تارا و پادی شدم...تارا یه طرف میز غذا خوری و پادی هم یه طرف...پادی داشت برای تارا شاخ و شونه می کشید...یه دفعه حسین از روی مبل بلند شد...با تعجب نگاش کردم...رفت بازوی پادی رو گرفت و کشیدش طرف در...تارا مثله بچه ها تخس گفت:
- هی دوستمو کجا می بری؟داشتیم دعوا می کردیم...
و بعد دست به شینه یه پاشو کوبید به زمین...حسین همون جور که بازوی پادی تو دستش بود و پادی که سعی داشت بازوشو از دست حسین بکشه بیرون رو سفت چسبیده بود رفت رو به روی تارا و گفت:
- خانم کوچولو...الان وقت این کارا نیست...بیخیال دوستت شو...
تارا با هخم نگاش کرد...حسینم پادی رو کشون کشون برد طرف در...درو باز کرد که پادی برگشت و برای تارا زبون در اورد...حسین پادی رو بزرو نشوند تو ماشین...ما هم رفتیم سوار شدیم و تارا پشت فرمون نشست که امیر زد به پنجره ی طرف تارا...تارا پنجره رو داد پایین و گفت:
- بله...
- می تونید رانندگی کنید؟
- نه چلاغم...
منو پادی خندیدم که امیر سرشو انداخت زیر و اروم اروم خندید...تارا خیلی خشک گفت:
- می تونم رانندگی کنم...
- اهان کم کم داشت باورم می شد چلاغید...
- هر هر هر...بخندیم ضایع نشن...
اینو که گفت منو پادی بلند بلند خندیدیم...خدایی تارا از این رو به اون رو شده بود...پادی دست برد سمت ظبط ماشین و فلششو زد بهش و صداشو زیاد کرد در صدم ثانیه صدای امید جهان فضا رو پر کرد...اهنگ جدیدش بود چادرتو دیدم...تارا ماشینو روشن کرد و برای پسرا بوقی زد که از بهت در بیان...بی چاره ها گناه دارن...الان می گن باید تا اخر سفر باید اینا رو تحمل کنیم؟ تارا با سرعت صد و سی تا می روند و حسابی در حال پرواز بودیم...اگه از دست فرمون تارا مطمئن نبودم تا الان سرشو خورده بود...پسرا اومدن کنارمون که تارا پنجره رو کشید پایین و برای امیر که پشت فرمون بود زبون در اورد و گفت:
- مسابقه می دی؟
- جوجه ای...
- مطمئنی؟
- برو کوچولو با هم سن و سالای خودت بازی کن...
- می ترسی؟
- از تو...
- از من گفتن بود من که رفتم...
و گازشو گرفت و ازشون زدیم جلو...هی اونا می رفتن جلو هی ما می رفتیم...اراک وایسادیم برای صبحونه و گاز زدن...توی یه طبیعت بکر وایسادیم و صبحونه خوردیم و راه افتادیم...دوباره تارا نشست پشت فرمون و پادی رفت عقب خوابید و منم نشستم جلو کنار تارا...افتاب تیز شده بود...عینکمو در اوردم و مال تارا هم بهش داد و از داخل کوله ام وسایل تنقلات رو در اوردم و با تارا مشغول شدیم...تارا گفت:
- پسرا رفتن جلو یا عقبن؟
- دو تا ماشین جلو ترن..
- اهان...پسته بده...
- کم نیاری...
- نه تا تو باشی برای چی کم بیارم؟
- خیلی پرویی...
رفتیم جلو و کنار ماشین امیر وایسادیم و پنجره رو کشیدم پایین و امیرم همین کارو کرد...حسین یه نگاه تو کل ماشین کرد و گفت:
- پادینا کو؟
تارا همون جور که به جلوش نگاه می کرد خیلی خشک گفت:
- اراک شوهرش دادیم رفت سر خونه زندگیش...
اخمی کرد و گفت:
- تارا خیلی بامزه ای...
- خودم می دونم...پشت خوابیده...
- اهان...
- نگرانش بودی؟
امیر جواب داد:
- باید نگران شما ها بود...
- اخی...جزغاله شد...
- چی؟
- قلبم...
- شوخی نکردم...
- افرین...خرم اباد برای نهار وایسیم...
- باشه...
خواستم شیشه رو بدم بالا که تارا گفت:
- نمی خواد دنی بزار باد بیاد خفه شدیم...هوا هم که داره کم کم گرم می شه...
شیشه رو ول کردم و فلش پادی رو در اوردم و فلش خودمو گذاشتم...همه اهنگ های خارجی بودن و لایت و اروم...به تارا گفتم:
- من بخوابم؟
- بخواب گلم...
چشمامو بستمو به خواب فرو رفتم...یه خواب خوب و دلچسب...با پرتاب شدن خودم روی صندلی به طرف بالا اروم اروم چشمامو باز کردم...دستمو بردم طرف داشبورد و عینکمو برداشتم و افتاب گیر جلومو پایین اوردم تا از ایینش استفاده کنم...رژ لبم کاملا پاک شده بود و موهای جلوم بهم ریخته بود...شالمو انداختم روی سرشونه ام و کلیپسمو در اوردم و دوباره زدم و موهای جلومو یه طرفه کج زدم و دوباره شالمو سرم کردم و وسایل ارایشمو از داخل کولم در اوردم و یه رژ لب صورتی کم رنگ و یه برق لب زدم و دوباره به ایینه نگاه کردم..معرکه...اینه رو فرستادم بالا و به تارا گفتم:
- کجاییم؟
- خرم اباد...یه پنج دقیقه دیگه وایمیسیم برای ناهار...
- چی داریم؟
- سوسیس و سیب زمینی و قارچ...
- خوبه...پادی هنوز خوابه؟
- اره به خرس گفته زکی...
و خشک خندید و منم خندیدم و گفتم:
- خسته ای؟
- می شه گفت...بعد ناهار من عقب می خوابم تو یا پادی بشینین پشت رول...
- باش...ماشین پسرا جلوس یا عقبه؟
- کناره...
- چی؟
و به طرف تارا نگاه کردم که فقط یه دشت سبز بود و به طرف خودم نگاه کردم که دیدم بله...ارتین سرش داخل موبایلش بود و معلوم بود داره اس می ده ولی به کی؟ خب به من چه؟ نه داره به یه دختر اس می ده؟ نه بابا اون دوست دخترش کجا بود؟ بچه به این پاکی... اره جون خودت پاک...هیچ پسری پاک نیست...از داخل کولم ابمو در اوردم و خوردم و دوباره گذاشتم توی کوله ام...برگشتم و با دستم چند بار پادی رو تکون دادمو گفتم:
- پاشو دختر از اراک تاحالا خوابیدی؟ پاشو خفه کردی خودتو...
شالش به طرز فجیحی دور گردنش تاب خورده بود و صورتش به قرمزی می زد...نه بیدار نمی شد...رو به تارا گفتم:
- این بیدار نمی شه...
- خب چی کار کنم؟
- اه بد عنق...نمی خواد کاری کنی...
فلشمو در اوردم و فلش پادی رو گذاشتمو روی اهنگ چین چین امید جهان وایسادمو اهنگو تا اخر زیاد کردمو از داخل اینه به عقب نگاه می کردم که پادی مثه جن زده ها بلند شد و با صدای خواب الود ولی بلند داد زد:
- خفه کن اونو...اه نمی بینی خوابم...
کمش کردمو با خنده گفتم:
- خب بلند نمی شدی هر کاری کردم...
همون جوری داد زد:
- حتی بلد نیستی ادمو از خواب بیدار کنی...بدبخت شوور تو که قراره هر روز صبح اینجوری بلند شه...
بهش توجه نکردم و دوباره صدای اهنگو زیاد کردم...بعد از ده دقیقه که مثلا قرار بود پنج دقیقه باشه کنار یه چشمه که اطرافش پر درخت بود وایسادیم هیچ خانواده ای اون جا نبود...حق داشتن کی ساعت سه نهار می خوره؟ والا خوبه...توی یه الاچیق یه تخت بزرگ داشت و منقل برای کباب...تارا بدون حرف لبه ی تخت نشست کفشاشو در اوردو رفت کنج تخت پاشو توی بغلش جمع کرد و سرشو گذاشت روی زانوهاش...پادی که رفته بود ابی به صورتش بزنه اومد و پیشم و اروم به تارا اشاره کرد و گفت:
- چشه؟
- خسته شده...بعد ناهار من یا تو رانندگی کنیم...بزار بخوابه...
- باشه...وسایلارو کی اورد؟
- پسرا...
- خوب من برم سیب زمینی هارو سرخ کنم...صبح خلال کردمو نمک زدم فقط مونده قارچ و سوسیس که باید خرد کنی...
- باشه...
رفتم از داخل سبد قرمزمون سوسیس و قارچو در اوردم و توی یه سینی گذاشتم و مشغول شدم...گرم کار بودم که تارا داد زد:
- پادی کجایی دختر؟ سیب زمینی ها سوخت...
بعد تند کفشاشو پوشید و رفت کنار پادی و مشغول هم زدن سیب زمینی ها شد...پسرا که نشسته بودن روی تخت با تعجب به تارا و پادی نگاه می کردن...هنوز به کارای تارا و پادی عادت نکرده بودن...تارا بعد از هر دور هم زدن یکی می زد تو سر پادی و پادی هم اخرش عصبانی شد و روی دستش روغن ریخت و مالید به صورت تارا که جیغ تارا بلند شد و خیلی مسخره در حال تمیز کردن صورتش شد و گفت:
- ایشششششش حالمو بهم زدی کثافت...چندش...عق...دنی یه دستمال بده...
قبل من امیر بلند شدو از داخل جیب جین روشنش یه دستمال در اورد و تارا همون جور چشم بسته دستمالو گرفت و صورتشو پاک کرد...همون جور چشم بسته دستشو برد جلو و دو بار ارو زد تو صورت امیرو گفت:
- ممنون دنی خانم...
همه زدیم زیر خنده...چشماشو که باز کرد هی کشید و گفت:
- اِوآ...تو اینجا چی کار می کنی؟
امیر خندون گفت:
- دستمال دادم خدمتتون...
و رفت نشست...ارایش تارا کلا بهم ریخت...تند رفت توی ماشین که خودشو درست کنه...پادی ادای تارا رو در اورد:
- ایشششششش حالمو بهم زدی کثافت...چندش...عق...دنی یه دستمال بده...
بعدشم مثه تارا دست روی صورتش می کشید و گردنشو تکون می داد...خنیدمو گفتم:
- خب حواست کجا بود جون من؟
- خونه شوهرش...چه می دونم؟
تارا ارایش کرده اومد و با پوزخند گفت:
- تو که بلد نیستی حتی سیب زمینی درست کنی کی بهت گفت بری اشپزی کنی؟ بدبخت شوورت که قراره هر روز و شب غذای سوخته ی تورو بخوره...
- دلشم بخواد...
- می خوام نخواد...هفت سال سیاه...
پادی اخمی کردو چیزی نگفت...تارا اومد بشینه که موبایلش زنگ خورد و جواب داد:
- الو شهاب؟
-...
- خرم اباد...
-...
- شب می رسیم...
-...
- شیش نفر...
-...
- برو بابا مسخره...نه...
-...
- طبق معمول منو پادی و دنی با سه تا از هم دانشگاهیامون...
-...
- خب اره...تانی سریع امار داد...
-...
- شهااااااااااااااااااااااا ب...
-...
- خیلی بدی...
-...
- اصلا به درک...
-...
- معلوم نیست برنامه رو اهواز می چینیم...
-...
- اره در جا میایم خونه تانی جونم...
-...
- اره دیگه...
-...
- نه...بوس بای...
-...
- برو بابا لوس...بای...
بعد تلفنو قطع کرد و اومد سوسیس و قارچارو گرفت و رفت ریخت پیش سیب زمینی ها و شروع کرد به پچ پچ با پادی و هر از گاهی لبخندی می زد...حوصلم حسابی سر رفته بود،موبایلمو در اوردم و شروع کردم به بازی با موبایلم...طبق معمول انگری بردز بازی می کردم ولی توی یه راندش گیر کرده بودم که حسابی حالمو می گرفت...بعد از بیست دقیقه بلاخره موفق به برد راند شدم که هیجانم به اوج خودش رسید و از خوشحال جیغ کشیدمو گفتم:
- بردم...بردم...بلاخره بردمش...اخ جونمی جون...
و دستمو سه با محکم زدم به هم که درد گرفت...پادی خندید و گفت:
- بلاخره بردیش؟
- اره پادی روانیم کرد...
تارا اخمی کرد و گفت:
- همیشه خدا مثه اسکولا بودین...
- برو بابا...
- اه بدو تارا...
- زهر...وایسا رژمو بزنم اومدم...پسرا که هنوز نیومدن...
به پسرا نگاه کردم که تقریبا ده دقیقه ای می شد اومده بود و تارا خبر نداشت...تارا داد زد:
- دنی نوار برداشتی؟
چشمام گرد شد و سرمو انداختم زیر که صدای خنده ی پادی اومد و گفت:
- بیا پایین معلوم نیست داره چی کار می کنه؟ اره اوردم...
واالله اینا دیگه کین...نمی گن پسر نشسته...لبمو گاز گرفتم که نخندم...تارا که هنوز فکر می کرد پسرا نیومدن گفت:
- باور کن نمی تونم بند اینو ببندم یکی بیاد ببنده...
نشستم روی یه مبل تک نفره که پادی با داد گفت:
- منظورت از یکی من یا دنی بودیم دیگه؟
- نه بابا منظورم یکی از پسرا بود...
- چشمم روشن دیگه چی؟
- نخود چی...بیا بالا دیگه...
- اومدم...
و رفت بالا...جو سنگینی بود...حالا من چی کار کنم؟ ای خدا بگم این دوتا چی بشن...تارا بعد از دو دقیقه اومد پایین ولی سرش توی موبایلش بود و داشت اس می داد...همونجوری گفت:
- به تانی اس دادم راه افتادیم...پسرا قراره بیان اینجا یا جایی مشخص کردین؟
پسرا از خنده در حال انفجار بودن...امیر همون جوری که سعی در مخفی کردن خنده داشت گفت:
- قراره بیایم اینجا...
موبایل از دست تارا افتاد و جیغ کشید...دستشو گذاشت روی قلبش و برگشت طرف ما و با تته پته گفت:
- ااااااااا شما از کی تا حالا اینجایید؟
ارتین جواب داد:
- یه ربع ساعتی می شه...
تارا چشماش گرد شد و کشیده گفت:
- نــــــــــــــــــــــــ ــه
امیر جواب داد:
- بلـــــــــــــــــــــــ ــه
پادی اومد و گفت:
- دلت پاک...دنیا فقط دو روزه که دو روزش روز به روزه...با این که خودم نفهمیدم چی گفتم ولی معنی میداد...
تارا گفت:
- اینو راست می گه...ساکمو بردین تو ماشین؟
- اره...
- ممنون...
تارا خم شد گوشیشو برداشت و دو سه بار بوسیدشو گفت:
- خوبی؟
پادی گفت:
- من خوبم؟
- نه احمق جون موبایلمو می گفتم...
- خیلی بدی...
- خودت بدی...
و براش زبون در اورد...اخم کردمو گفتم:
- شما بچه بازیتون گرفته؟ بدویید دیر شد...
تارا ادا بچه هارو در اورد:
- چشم مامان دنی ولی...
بعد با لخن لاتی گفت:
- تقصیر این پادی بی شرف بود...
پادی جیغی کشید و تارا هم دِ بدو که رفت...با بی حوصلگی نشتم روی مبل و سری از روی تاسف تکون دادم و دستمو گذاشتم زیر چونم و محو تماشای تارا و پادی شدم...تارا یه طرف میز غذا خوری و پادی هم یه طرف...پادی داشت برای تارا شاخ و شونه می کشید...یه دفعه حسین از روی مبل بلند شد...با تعجب نگاش کردم...رفت بازوی پادی رو گرفت و کشیدش طرف در...تارا مثله بچه ها تخس گفت:
- هی دوستمو کجا می بری؟داشتیم دعوا می کردیم...
و بعد دست به شینه یه پاشو کوبید به زمین...حسین همون جور که بازوی پادی تو دستش بود و پادی که سعی داشت بازوشو از دست حسین بکشه بیرون رو سفت چسبیده بود رفت رو به روی تارا و گفت:
- خانم کوچولو...الان وقت این کارا نیست...بیخیال دوستت شو...
تارا با هخم نگاش کرد...حسینم پادی رو کشون کشون برد طرف در...درو باز کرد که پادی برگشت و برای تارا زبون در اورد...حسین پادی رو بزرو نشوند تو ماشین...ما هم رفتیم سوار شدیم و تارا پشت فرمون نشست که امیر زد به پنجره ی طرف تارا...تارا پنجره رو داد پایین و گفت:
- بله...
- می تونید رانندگی کنید؟
- نه چلاغم...
منو پادی خندیدم که امیر سرشو انداخت زیر و اروم اروم خندید...تارا خیلی خشک گفت:
- می تونم رانندگی کنم...
- اهان کم کم داشت باورم می شد چلاغید...
- هر هر هر...بخندیم ضایع نشن...
اینو که گفت منو پادی بلند بلند خندیدیم...خدایی تارا از این رو به اون رو شده بود...پادی دست برد سمت ظبط ماشین و فلششو زد بهش و صداشو زیاد کرد در صدم ثانیه صدای امید جهان فضا رو پر کرد...اهنگ جدیدش بود چادرتو دیدم...تارا ماشینو روشن کرد و برای پسرا بوقی زد که از بهت در بیان...بی چاره ها گناه دارن...الان می گن باید تا اخر سفر باید اینا رو تحمل کنیم؟ تارا با سرعت صد و سی تا می روند و حسابی در حال پرواز بودیم...اگه از دست فرمون تارا مطمئن نبودم تا الان سرشو خورده بود...پسرا اومدن کنارمون که تارا پنجره رو کشید پایین و برای امیر که پشت فرمون بود زبون در اورد و گفت:
- مسابقه می دی؟
- جوجه ای...
- مطمئنی؟
- برو کوچولو با هم سن و سالای خودت بازی کن...
- می ترسی؟
- از تو...
- از من گفتن بود من که رفتم...
و گازشو گرفت و ازشون زدیم جلو...هی اونا می رفتن جلو هی ما می رفتیم...اراک وایسادیم برای صبحونه و گاز زدن...توی یه طبیعت بکر وایسادیم و صبحونه خوردیم و راه افتادیم...دوباره تارا نشست پشت فرمون و پادی رفت عقب خوابید و منم نشستم جلو کنار تارا...افتاب تیز شده بود...عینکمو در اوردم و مال تارا هم بهش داد و از داخل کوله ام وسایل تنقلات رو در اوردم و با تارا مشغول شدیم...تارا گفت:
- پسرا رفتن جلو یا عقبن؟
- دو تا ماشین جلو ترن..
- اهان...پسته بده...
- کم نیاری...
- نه تا تو باشی برای چی کم بیارم؟
- خیلی پرویی...
رفتیم جلو و کنار ماشین امیر وایسادیم و پنجره رو کشیدم پایین و امیرم همین کارو کرد...حسین یه نگاه تو کل ماشین کرد و گفت:
- پادینا کو؟
تارا همون جور که به جلوش نگاه می کرد خیلی خشک گفت:
- اراک شوهرش دادیم رفت سر خونه زندگیش...
اخمی کرد و گفت:
- تارا خیلی بامزه ای...
- خودم می دونم...پشت خوابیده...
- اهان...
- نگرانش بودی؟
امیر جواب داد:
- باید نگران شما ها بود...
- اخی...جزغاله شد...
- چی؟
- قلبم...
- شوخی نکردم...
- افرین...خرم اباد برای نهار وایسیم...
- باشه...
خواستم شیشه رو بدم بالا که تارا گفت:
- نمی خواد دنی بزار باد بیاد خفه شدیم...هوا هم که داره کم کم گرم می شه...
شیشه رو ول کردم و فلش پادی رو در اوردم و فلش خودمو گذاشتم...همه اهنگ های خارجی بودن و لایت و اروم...به تارا گفتم:
- من بخوابم؟
- بخواب گلم...
چشمامو بستمو به خواب فرو رفتم...یه خواب خوب و دلچسب...با پرتاب شدن خودم روی صندلی به طرف بالا اروم اروم چشمامو باز کردم...دستمو بردم طرف داشبورد و عینکمو برداشتم و افتاب گیر جلومو پایین اوردم تا از ایینش استفاده کنم...رژ لبم کاملا پاک شده بود و موهای جلوم بهم ریخته بود...شالمو انداختم روی سرشونه ام و کلیپسمو در اوردم و دوباره زدم و موهای جلومو یه طرفه کج زدم و دوباره شالمو سرم کردم و وسایل ارایشمو از داخل کولم در اوردم و یه رژ لب صورتی کم رنگ و یه برق لب زدم و دوباره به ایینه نگاه کردم..معرکه...اینه رو فرستادم بالا و به تارا گفتم:
- کجاییم؟
- خرم اباد...یه پنج دقیقه دیگه وایمیسیم برای ناهار...
- چی داریم؟
- سوسیس و سیب زمینی و قارچ...
- خوبه...پادی هنوز خوابه؟
- اره به خرس گفته زکی...
و خشک خندید و منم خندیدم و گفتم:
- خسته ای؟
- می شه گفت...بعد ناهار من عقب می خوابم تو یا پادی بشینین پشت رول...
- باش...ماشین پسرا جلوس یا عقبه؟
- کناره...
- چی؟
و به طرف تارا نگاه کردم که فقط یه دشت سبز بود و به طرف خودم نگاه کردم که دیدم بله...ارتین سرش داخل موبایلش بود و معلوم بود داره اس می ده ولی به کی؟ خب به من چه؟ نه داره به یه دختر اس می ده؟ نه بابا اون دوست دخترش کجا بود؟ بچه به این پاکی... اره جون خودت پاک...هیچ پسری پاک نیست...از داخل کولم ابمو در اوردم و خوردم و دوباره گذاشتم توی کوله ام...برگشتم و با دستم چند بار پادی رو تکون دادمو گفتم:
- پاشو دختر از اراک تاحالا خوابیدی؟ پاشو خفه کردی خودتو...
شالش به طرز فجیحی دور گردنش تاب خورده بود و صورتش به قرمزی می زد...نه بیدار نمی شد...رو به تارا گفتم:
- این بیدار نمی شه...
- خب چی کار کنم؟
- اه بد عنق...نمی خواد کاری کنی...
فلشمو در اوردم و فلش پادی رو گذاشتمو روی اهنگ چین چین امید جهان وایسادمو اهنگو تا اخر زیاد کردمو از داخل اینه به عقب نگاه می کردم که پادی مثه جن زده ها بلند شد و با صدای خواب الود ولی بلند داد زد:
- خفه کن اونو...اه نمی بینی خوابم...
کمش کردمو با خنده گفتم:
- خب بلند نمی شدی هر کاری کردم...
همون جوری داد زد:
- حتی بلد نیستی ادمو از خواب بیدار کنی...بدبخت شوور تو که قراره هر روز صبح اینجوری بلند شه...
بهش توجه نکردم و دوباره صدای اهنگو زیاد کردم...بعد از ده دقیقه که مثلا قرار بود پنج دقیقه باشه کنار یه چشمه که اطرافش پر درخت بود وایسادیم هیچ خانواده ای اون جا نبود...حق داشتن کی ساعت سه نهار می خوره؟ والا خوبه...توی یه الاچیق یه تخت بزرگ داشت و منقل برای کباب...تارا بدون حرف لبه ی تخت نشست کفشاشو در اوردو رفت کنج تخت پاشو توی بغلش جمع کرد و سرشو گذاشت روی زانوهاش...پادی که رفته بود ابی به صورتش بزنه اومد و پیشم و اروم به تارا اشاره کرد و گفت:
- چشه؟
- خسته شده...بعد ناهار من یا تو رانندگی کنیم...بزار بخوابه...
- باشه...وسایلارو کی اورد؟
- پسرا...
- خوب من برم سیب زمینی هارو سرخ کنم...صبح خلال کردمو نمک زدم فقط مونده قارچ و سوسیس که باید خرد کنی...
- باشه...
رفتم از داخل سبد قرمزمون سوسیس و قارچو در اوردم و توی یه سینی گذاشتم و مشغول شدم...گرم کار بودم که تارا داد زد:
- پادی کجایی دختر؟ سیب زمینی ها سوخت...
بعد تند کفشاشو پوشید و رفت کنار پادی و مشغول هم زدن سیب زمینی ها شد...پسرا که نشسته بودن روی تخت با تعجب به تارا و پادی نگاه می کردن...هنوز به کارای تارا و پادی عادت نکرده بودن...تارا بعد از هر دور هم زدن یکی می زد تو سر پادی و پادی هم اخرش عصبانی شد و روی دستش روغن ریخت و مالید به صورت تارا که جیغ تارا بلند شد و خیلی مسخره در حال تمیز کردن صورتش شد و گفت:
- ایشششششش حالمو بهم زدی کثافت...چندش...عق...دنی یه دستمال بده...
قبل من امیر بلند شدو از داخل جیب جین روشنش یه دستمال در اورد و تارا همون جور چشم بسته دستمالو گرفت و صورتشو پاک کرد...همون جور چشم بسته دستشو برد جلو و دو بار ارو زد تو صورت امیرو گفت:
- ممنون دنی خانم...
همه زدیم زیر خنده...چشماشو که باز کرد هی کشید و گفت:
- اِوآ...تو اینجا چی کار می کنی؟
امیر خندون گفت:
- دستمال دادم خدمتتون...
و رفت نشست...ارایش تارا کلا بهم ریخت...تند رفت توی ماشین که خودشو درست کنه...پادی ادای تارا رو در اورد:
- ایشششششش حالمو بهم زدی کثافت...چندش...عق...دنی یه دستمال بده...
بعدشم مثه تارا دست روی صورتش می کشید و گردنشو تکون می داد...خنیدمو گفتم:
- خب حواست کجا بود جون من؟
- خونه شوهرش...چه می دونم؟
تارا ارایش کرده اومد و با پوزخند گفت:
- تو که بلد نیستی حتی سیب زمینی درست کنی کی بهت گفت بری اشپزی کنی؟ بدبخت شوورت که قراره هر روز و شب غذای سوخته ی تورو بخوره...
- دلشم بخواد...
- می خوام نخواد...هفت سال سیاه...
پادی اخمی کردو چیزی نگفت...تارا اومد بشینه که موبایلش زنگ خورد و جواب داد:
- الو شهاب؟
-...
- خرم اباد...
-...
- شب می رسیم...
-...
- شیش نفر...
-...
- برو بابا مسخره...نه...
-...
- طبق معمول منو پادی و دنی با سه تا از هم دانشگاهیامون...
-...
- خب اره...تانی سریع امار داد...
-...
- شهااااااااااااااااااااااا ب...
-...
- خیلی بدی...
-...
- اصلا به درک...
-...
- معلوم نیست برنامه رو اهواز می چینیم...
-...
- اره در جا میایم خونه تانی جونم...
-...
- اره دیگه...
-...
- نه...بوس بای...
-...
- برو بابا لوس...بای...
بعد تلفنو قطع کرد و اومد سوسیس و قارچارو گرفت و رفت ریخت پیش سیب زمینی ها و شروع کرد به پچ پچ با پادی و هر از گاهی لبخندی می زد...حوصلم حسابی سر رفته بود،موبایلمو در اوردم و شروع کردم به بازی با موبایلم...طبق معمول انگری بردز بازی می کردم ولی توی یه راندش گیر کرده بودم که حسابی حالمو می گرفت...بعد از بیست دقیقه بلاخره موفق به برد راند شدم که هیجانم به اوج خودش رسید و از خوشحال جیغ کشیدمو گفتم:
- بردم...بردم...بلاخره بردمش...اخ جونمی جون...
و دستمو سه با محکم زدم به هم که درد گرفت...پادی خندید و گفت:
- بلاخره بردیش؟
- اره پادی روانیم کرد...
تارا اخمی کرد و گفت:
- همیشه خدا مثه اسکولا بودین...
- برو بابا...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۴ ساعت 4:5 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|