رمان تا ته دنیا
خمیازه کشیدم و نگاهی به صفحات نخوانده انداختم . بیشتر از دویست صفحه بود .
کتاب را گوشه ای انداختم . چقدر زود دو ترم گذشت . انگار همین دیروز بود
که پایم را تو دانشگاه گذاشتم . عمر آدمی چیه عین باد می گذره . باز خمیازه
کشیدم و چشمهایم سنگین شد . از جایم بلند شدم . نکنه خوابم ببره . باید تا
صبح بیدار باشم . بهتره برای خودم قهوه درست کنم . به آشپزخانه رفتم و با
لیوان قهوه برگشتم . به خودم خندیدم دیده بودیم یک فنجان قهوه نه یک لیوان .
دچار افت فشار خون نشی خوبه . روی تخت نشستم و به ساحل نگاه کردم . آخی چه
راحت و آروم خوابیده . حسودیم می شه . خوش به حالش . درسش که تموم شده .
سر کار هم که می ره . دستش هم که تو جیب خودشه . دیگه چی می خواد ؟ من تا
همین جائیکه اون رسیده حداقل باید سه چهار سال صبر کنم . اوه چقدر زیاد .
تا اون موقع کی مرده کی زنده .
کتاب قطور مدیریت بازرگانی را از گوشه تخت برداشتم و دوباره جلوی خودم باز
کردم . چند سطری خواندم . فکرم منحرف شد . ته خودکار را به دندان گرفتم و
به پتوی آبی رنگم زل زدم . چقدر خوب می شه که ساحل و امیر با هم ازدواج
کنند . خیلی به هم می آن . ساحل بیست و دو سالشه امیر هم بیست و پنج سالشه .
درضمن خیلی هم پاک و نجیبه تا حالا هیچ موردی ازش ندیدم و از هیچکدام از
بچه ها هم چیزی نشنیده ام که پشت سرش بگن . خوب خیلی عالیه دیگه . چه شوهری
از این بهتر . به ساحل نگاه کردم موهای قهوه ای اش روی بالش پهن بود و
خودش هم دمرو خوابیده بود . وای نه جرات ندارم در این مورد چیزی بهش بگم
زنده زنده پوستم را می کنه ولی کاش همچین اتفاقی بیفته . صدای زنگ تلفن از
جا پراندم . به سمتش شیرجه رفتم تا به زنگ دوم نرسه و بقیه از خواب بیدار
نشن . گوشی را برداشتم مسعود بود گفت :" خواب که نبودی ؟"
" نه مگه دلشوره امتحان می زاره ؟"
" فردا چه امتحانی داری ؟"
" مدیریت بازرگانی ."
" حالا چقدر خوندی ؟"
" ای یه چیزهایی ."
" پس خسته نباشی بچه درسخون ." با کنایه گفتم :" من بچه درسخونم یا تو که
یک هفته ست چپیدی تو خانه و کتاب از دستت نمی افته . کم کم داشتم نگران می
شدم که مبادا خودت را خفه کرده باشی . " خندید و یه چیزی هورت کشید . "
بدجنس حسود ."
" چی می خوری ؟"
" چای ."
" بلد نیستی تعارف کنی ؟"
" چرا ولی داغ داغه . نمی خوام دل و جیگرت بسوزه . آخه گناه داری . اون
موقع دلم واست کباب می شه . اونم دل کوچولوی تو . آخی ..." لحنش شوخ و
شیطون بود . " در ضمن از تعارف الکی هم خوشم نمی آد . اگر واقعا پیشم بودی
یه چیزی . چای که ارزشی نداره . بعدش هم مگه مامانت بهت ن گفته خانم
کوچولوهای ناز نازی آخر شب نباید نوشیدنی بخورند چون ممکنه تو رختخوابشون
بارون بیاد ."
لجم گرفت . " بی مزه بی تربیت ."
خندید ." چیه بابا باز جدی گرفتی . فقط می خواستم از حال و هوای درس بیای
بیرون و خستگی در کنی . الان هم برات یک آهنگ جدید می خونم . گوش کن فکر
کنم خوشت بیاد . " سکوت کردم . صداش مردانه و دلنشین اوج گرفت .
مثل آبی مثل دریا مثل شرجی مثل شبنم
مثل آواز ستاره آمدی شب را شکستی
به هیجان آمدم و آرامش خاصی را در خودم حس کردم . نفسم را حبس کردم . چقدر
نرم و سیال و روان می خونه و گرم . عین رود جاری و زنده . غرق صداش شدم .
یه آن حواسم جمع شد و گوشی را از خودم دور کردم . چم شده ؟ واسه چی خوشحالم
؟ چرا رفتم تو هپروت ؟ انگشتم را گاز گرفتم . خدا لعنتش کنه مسعود را .
آدم را زیر و رو می کنه . خودم را از اون حال و هوا کشیدم بیرون خواندنش
تمام شد .
" چطور بود پسندیدی ؟ " شور و حالی که تو لحنش بود برام تازگی داشت . " اره
خیلی قشنگ می خونی نمی دونستم اینقدر صدایت خوبه ." خنده آهسته ای کرد و
سکوت برقرار شد . دچار هیجان شدم . چرا حواسم پرته ؟ باید چیزی بگم ... به
مغزم فشار آوردم و پرسیدم ." راستی نگفتی چرا زنگ زدی ؟ کار خاصی داشتی ؟"
اونم از حال و هوای به وجود آمده خودش را رها کرد . " ها ؟ هیچی می خواستم
خواهش کنم فردا جزوه های بودجه ات را همراهت بیاری . امتحان که تمام شد می
آم دم سالن و ازت می گیرم . تو که می دونی جزوه های من و امیر رو اگه روی
هم بذاری نصف مال تو هم نمی شه . " پایم را کردم زیر پتو . " برات می ارم .
ولی زود برگردونی ها."
" باشه حتما فقط یادت نره . پس فردا دو در سالن منتظرت هستم ."
" خوب دیر نمی کنم ." دوباره سکوت برقرار شد و هیچکدام حرفی نزدیم . سکوت
طولانی شد . بالاخره خودش گفت :" حالا هم برو بخواب . هر چی خوندی بسه . از
خودت بیشتر از این کار نکش . مریض می شی ها ." خندیدم . " چرا می خندی ؟"
" هیچی همینطوری ."
" چیه خیلی مسخره ست نباید نگران تو بشم ؟ " لحنش کاملا جدی بود . انگار
بهش برخورد . آب دهنم را قورت دادم . " خیلی خوب الان می خوابم ." خیلی
ملایم گفت :" شب به خیر . خوب بخوابی ." گوشی را گذاشتم و مات موندم . لباس
خواب را که دورم پیچیده بود را درست کردم و دراز کشیدم و چشمایم را بستم
امشب چقدر مهربون شده بود قلبم یه جوری شد . خدایا خودت آخر و عاقبت این
دوستی را بخیر کن .
ساحل تکانم داد . " پاشو مگه امتحان نداری ؟" چشمانم را مالیدم و نگاهی به
صفحه باز کتاب بغل دستم و عقربه ساعت دیواری انداختم و مثل فنر از جا پریدم
. وای دیشب کی خوابم برد ؟ بدون خوردن صبحانه از خانه بیرون آمدم و برای
آخرین بار کیفم را بررسی کردم . اره جزوه های بودجه را برداشتم یادم نرفته .
سر جلسه امتحان چند بار پشت سر هم خمیازه کشیدم و چشمام اشکی شد . سوالات
را نصفه نیمه جواب دادم و اومدم بیرون . پشت سرم هم فریبا . قیافه اش دمغ
بود . " چیه خراب کردی نه ؟ اشکال نداره این ترم هم مهمان آقای صالحی هستی .
هر چی باشه پایه ات قوی می شه ." اخمی به پیشانی آورد . " گور پدر امتحان
دست از سرم بردار ." یکه خوردم . فریبا و عصبانیت ؟ بطرفش رفتم و دستم را
دور گردنش انداختم . صورتش طرف دیگه ای بود . انگشتم را تو لپش فرو کردم .
برگشت و با غصه نگاهم گرد . چشماش پر از اشک شد و لبانش لرزید . ترسیدم . "
فریبا چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟" حرفی نزد . فقط گریه اش شدیدتر شد .
دستش را کشیدم و بردمش پشت ساختمان . " حالا اینجا کسی نیست تعریف کن ببینم
چی شده ؟" با لبه آستینش چشم های خیسش را پاک کرد . از توی جیبم بهش
دستمال دادم . " بگیر صورتت را خشک کن و بگو جریان چیه ؟" چشمهای سرخش را
پایین انداخت . " دیشب مادرم زنگ زد ."
" خوب ؟"
" می خوان شوهرم بدن ." لبام به خنده باز شد . " خوب اینکه عالیه ." و
دستهام را با خوشحالی بالا بردم . " خدایا شکرت بالاخره یکی پیدا شد این
تپل ما را بگیره . " دستهایم را پایین کشید . " جدی باش . " خنده ام را فرو
خوردم . نه خیلی عصبانیه . نمی شه سر به سرش گذاشت . پایم را به دیوار
زدم و دست به سینه ایستادم . " ببینم تو مشکلت چیه ؟ چرا ناراحتی ؟ تا
آنجایی که من می دونم تو با ازدواج مخالف نبودی . حالا چی شده که اینطوری
قمبرک ساختی ؟" حواسش به جای دیگه ای بود . تکانش دادم . " با توام ." بینی
اش را بالا کشید و لب های نازکش را بهم فشرد . " تو را خدا ولم کن حوصله
حرف زدن ندارم . "
" ا . یعنی چی منم به دلشوره انداختی . اینطوری که نمی شه . " خم شد و دستش
را به زانوش گرفت . " حس می کنم بدنم کوفته شده . خیلی خسته ام . دیشب تا
حالا یکدقیقه هم پلک روی هم نذاشتم . اصلا رمق ندارم . می خوام یه جا
بنشینم ."
" خوب بیا بریم توی یکی از این کلاس های خالی ."
روی صندلی خودش را ولو کرد و نفس عمیقی کشید . نفس که نه آه . به دقت
نگاهش کردم . هیجان خاصی داشت که از صورت ملتهب و سرخش کاملا مشخص بود و
اون را به من هم منتقل کرد . بی طاقت شدم . " بگو دیگه کشتی منو ." چند بار
لب پائینش را کشید و به در و دیوار زل زد بعد مستقیم بصورت من و بی مقدمه
گفت :" من می خوام با آرش ازدواج کنم همین و بس ." از حیرت چشمام گشاد شد .
" آرش دیگه کیه ؟" تنه درشتش را عقب داد . " برادر شوهر خواهرمه . من اونو
می خوام . " میخ شدم . دستش را جلوی صورتم تکان داد . " هی چیه مگه جن
دیدی ؟" سکوت کردم . موضوع دستم اومد . عجب این فریبا چقدر تو داره . تا
حالا حتی یک کلمه هم بروز نداده بود . شرط می بندم مهتاب هم چیزی نمی دونه .
" ساغر گوشت با منه ؟"
" آره آره بگو ."
" این مساله مال چند سال پیشه . همان موقع که فرزانه خواهر بزرگم ازدواج
کرد . من شانزده سالم بود . آرش برادر آقا احمد شوهر خواهرم هم تازه می
خواست بره سربازی . از همان زمان عروسی . بعد رفت و آمد خانواده ها . چه
می دونم همین دید و بازدید های گاه و بی گاه باعث شد که بهش علاقه مند بشم .
" تندی پرسیدم . " اون چی ؟ اونم تو را دوست داره یا فقط عشق یکطرفه ست . "
سرش را تکان داد . " اره بابا اول آرش شروع کرد و حرف دلش را گفت . بعد من
اینقدرها هم پخمه نیستم که ندونم چکار کنم ولی پسر خوبیه . خیلی دوستش
دارم ." نیشگانی از بازویش گرفتم . " پس بگو این تلفن های مشکوکی که هر چند
روز یکبار به شهرستان می زنی و دو ساعت تمام وراجی می کنی مربوط به آرش می
شه ." چشمک زد و با ناراحتی تبسم زد . " شهرستان نیست همین جا تهرانه ."
زدم تو سرش . " ای پست فطرت . خوبه دیگه هر وقت هم که بخوای می بینیش . ولی
تو چقدر آب زیرکاهی دختر که تا حالا هیچی نگفتی ." قیافه حق به جانب و
مظلومی به خودش گرفت . " نه به جون تو می خواستم بگم دنبال یه فرصت مناسب
می گشتم ."
" آره جون خودت . من را سیاه نکن . اصلا بگذریم . حالا برنامه ات چیه ؟ می خوای چکار کنی ؟"
" بستگی به ارش داره . آخه تازه سربازی اش تمام شدم و رفته سر کار . قرار شده یه مقدار سر و سامان بگیره بعد بیاد خواستگاری ."
چند لحظه فکر کردم . " می گم نکنه سرکاری باشه و تو هم خواستگارهای خوبت را
جواب کنی و بعد هم بفهمی که آقا قصد ازدواج نداره ." چپ چپ نگاهم کرد . "
تو هنوز آرش را نشناختی . امکان نداره زیر قولش بزنه . "
" خوب حالا که اینطوره قضیه را به خانواده ات بگو ." پنجه هایش را تو
بازویم فرو کرد . رنگش پرید . " نه اصلا حرفش را نزن . به هیچ وجه نباید
خبردار بشن . " بازوی دردناکم را از دستش نجات دادم . " آخه چرا ؟"عصبی
ناخنش را جوید . " ما از این رسم ها نداریم که دختر و پسر قبل از ازدواج با
هم دوست باشن . اگر پدر و مادرم بفهمن خون به پا می کنن مخصوصا برادرهام .
نمی دونی چقدر تعصبی هستن . "
خندیدم . " اوه ... همش همین ؟" چشم غره رفت . " خیلی خوب بابا شوخی کردم .
ولی اینطوری که نمی شه واسه چی از خانواده ات می ترسی تو که کار خلافی
نکردی . یکنفر را دوست داری همین . " باز ناخنش را جوید . محکم زدم رو
دستش . " بسه دیگه به گوشت رسید . ولش کن ." پقی زد زیر گریه . " موندم
چکار کنم بلاتکلیفم." شانه هایش را مالیدم . " حالا به جای اینکه خودخوری
کنی و بقیه انتحانات را هم خراب کنی پاشو برو به آرش زنگ بزن و جریان را
برایش بگو . اگر واقعا تو را دوست داره بالاخره فکری می کنه . شاید راضی شه
زودتر بیاد خواستگاری . نظرت چیه ؟" از روی صندلی بلند شد و دوباره
اشکهایش را با آستین مانتویش پاک کرد . " آره زنگ بزنم بهتره . " از کلاس
بیرون آمدیم . یکدفعه یاد مسعود افتادم به ساعت نگاه کردم . وای خدای من
یازده و نیمه . من به کل قرارم را فراموش کردم . ده و بیست دقیقه کجا یازده
و نیم کجا حتما تا حالا رفته . فریبا را به حال خودش رها کردم و به سمت
سالن دویدم . ولی نه خبری نبود . از دست خودم عصبی شدم . ادم یک ساعت و ده
دقیقه کسی را جایی نمی کاره . حق داره بزاره بره . نگاهی به ته راهرو و چند
تا کلاسهای خالی هم انداختم . نخیر بی فایده ست . نیستش . راستی مهتاب کو ؟
حتما اونم رفته . دوباره برگشتم پیش فریبا . تو باجه تلفن بود و داشت با
ناراحتی سر و کله تکان می داد و حرف می زد . بهش اشاره کردم دارم می رم .
من را بیخبر نذار . مسیر دانشگاه تا خانه را به خودم غر زدم . تو بی فکری .
فقط بلدی گند بزنی . اصلا شعور نداری . از حرص لب پائینم را پوست پوست
کردم . خوب حالا که چی ؟ چکار کنم ؟ به درک کاریه که شده خودم را بکشم ؟
توی خانه عصبی و بلاتکلیف یه گوشه روی مبل کز کردم و الکی با کانالهای
تلویزیون ور رفتم . حدود ساعت پنج تلفن زنگ خورد . گوشی را برداشتم . نمی
دونم چرا فکر کردم ممکنه مسعود باشه . خاله نسرین بود . لجم گرفت . این
پسره چقدر عوضیه . نباید خبری ازم بگیره . اصلا شاید برای من اتفاقی افتاده
نتونستم برم سر قرار . نمی خواد بدونه چی شده ؟ کلافه شروع کردم به قدم
زدن . از چی ناراحتم ؟ واسه چی مثل مرغ پر کنده ام ؟ ها چرا ؟ رفتم تو
آشپزخانه پیش مامان . نمک سوپ را چشید . " جا افتاده می خوای برات بکشم
بخوری ؟"
" نه الان گرسنه نیستم . بذار بابا اینا بیان با هم می خوریم ." ابروهایش
را بالا برد . " عجیبه . تو که همیشه برای سوپ جو بی طاقت بودی ؟"صندلی را
برایش پیش کشیدم . " می گم اگه کارت تمام شده بشین با هم گپ بزنیم ."
" باشه پس بذار یه مقدار میوه برای خودمون بیارم بعد ." دستم را گذاشتم زیر
چانه ام و زل زدم تو چشمهاش . همان چشمهای میشی عزیز همان چشمهای مهربان و
دوست داشتنی . اهسته پلک زد و به رویم خندید . چه آرامشی تو وجودشه . بهم
اطمینان می ده . چند تا گیلاس خوردم . مامان شروع کرد به بریدن نان های
لواش . درسکوت به حرکت دستش نگاه کردم و خسته شدم . " می گم مامان به نظر
شما بدقولی تو دخترها بیشتره یا پسرها ؟ " مشکوک سرش را کج کرد . " واسه چی
می پرسی ؟ "
" آخه تو کلاس امروز سر این مساله حسابی بحث بالا گرفت . بعضی ها با هم شرط
بندی کردند . " یه کم فکر کرد . " نمی تونم بگم درصد کدام بیشتره ولی
مطمئنم که مردها نسبت به بدقولی حساسیت زیادی دارند . بدجوری بهشون برمی
خوره . " دستم را به پیشانی ام کشیدم و نفسم را دادم بیرون . " چطور ؟
تجربه کردی ؟" برش نان را تمام کرد . یه مقدارش را گذاشت توی جانونی و بقیه
را گذاشت تو فریزر . " اره یکبار بدقولی کردم اونم در مورد بابات . البته
اون آخرین بارم بود . چون اینقدر الم شنگه درآورد و قهر و قهربازی که
دیگه پشت دستم را داغ کردم . " قیافه بابا را جلوی رویم مجسم کردم با ریش
پروفسوری سفید و شیاه و عینک مستطیلی بدون قاب . گفتم ." من تا حالا بابا
را خیلی عصبانی ندیدم . "
" پس دعا کن که هیچوقت نبینی . چون وقتی خیلی عصبانی میشه دیگه هیچکس و هیچ
چیز را نمی شناسه . " تکه نانی را که کف آشپزخانه افتاد را برداشتم . "
حالا جریان چی بود ؟ " چینی به پیشانی اش آورد و کمی فکر کرد . " اون موقع
من تازه با بابات نامزد کرده بودم . یه شب دخترعمه ام از اصفهان آمده بود .
مهری را می گم . خوب ما با هم خیلی صمیمی بودیم و خیلی وقت هم بود که
ندیده بودمش . از ذوقمون تا دم دم های صبح حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم .
زمانی که آفتاب طلوع کرد تازه به رختخواب رفتیم . وقتی بیدار شدم ساعت
دوازده بود . در صورتیکه یازده و نیم با بابات دم سینما قرار داشتیم .
رفته بود و دیده بود من نیستم . خلاصه کلی نگران شده بود و کلی قال و قیل
راه انداخت و تا چند روز باهام سرسنگین بود . "
خندیدم . " بابا و این حرفها . عجیب شیطونی بوده . " لبهایش به تبسم باز شد
و صورتش از برق خاصی درخشید . انگار مرور گذشته برایش خوشایند بود . ساحل
اومد و پشت سرش هم بابا و بسته سبزی را که تو دستش بود گذاشت روی میز . "
خیلی تر و تازه ست دلم نیومد نگیرم . " و به من اشاره کرد . " پاک کردنش هم
با تو . " غر زدم . " نه من پاک نمی کنم . زیر ناخن هایم سیاه می شه . "
" خوب دستکش دستت کن . این مشکلی نیست . "
" ا. بابا اینقدر اذیت نکن . شما که می دونی من از سبزی پاک کردن متنفرم ."
امان نگاهی بهش انداخت . " ولش کن رضا . این کارکن نیست . افتاد گردن خودت
." آخر شب دو ساعت سرم تو کتاب شعر بود و با خودم خلوت کردم . ساحل
لباسهایش را از روی تخت جمع کرد . " واه بسه دیگه ساعت دوازده شبه . چشمات
خسته نشد . واسه چی گیر دادی به کتاب فروغ فرخزاد و ولش نمی کنی . اون تو
دنبال چی می گردی ؟ " کتاب را بستم و خمیازه کشیدم . " می دونی چیه . خیلی
ازش خوشم می اد خدا رحمتش کنه . چقدر صریح و بدون پرده حرف های دلش را در
قالب شعر بیان می کرده . کاشکی منم شاعر بودم . "
" شاعر ؟ واسه چی ؟"
" اخه اونا یه جورایی خیلی راحتند آزادند . تو دنیای خودشون هستند با بقیه
فرق دارند . " در کمدش را بست و نگاهم کرد . " تو همینجوری هم با بقیه فرق
داری . بیشتر وقت ها مغزت هفت و هشت کار می کنه . دیگه شاعر بشی چی می شی
؟"
" نمی دونم احتمالا یا یکی از گوشهایم را می برم یا خودم را تو دریا غرق می
کنم ." از تعجب دهنش باز موند . چشمک زدم . " مگه خبر نداری هنرمندان
معروف معمولا از این کارها می کنند . " زد به گیجگاهم . " خدا یه عقل درست و
حسابی بهت بده . " دستش را کشیدم و کنار خودم نشاندمش . " حوصله داری
باهات درد و دل کنم؟" پلک زد . " بگو جوجه دوباره چه گندی زدی ؟" لحنش شوخی
بود .
" درباره مسعوده ."
" خوب ؟"
" هیچی جزوه هایم را می خواست یعنی برای اولین بار بهم رو انداخت . منم
بدقولی کردم . فکر کنم از دستم عصبانی شده که قالش گذاشتم . " چند دقیقه ای
هیچی نگفت . بلند شد و قدم زد . بعد به کتابخانه تکیه داد و مستقیم تو
چشمام زل زد . " دوستش داری ؟" تمام تنم تکان خورد . " این چه حرفیه که می
زنی ؟"
" پس برای چی این مساله ناراحتت کرده ؟" خودم را بی تفاوت نشان دادم . " وا
خوب بالاخره هر چی باشه ما همکلاسی هستیم و چشممون تو چشم هم می افته .
دوست ندارم ازم دلخور باشه . "
کنایه زد . " جدیدا خیلی آداب دان شدی . پس ازش عذرخواهی کن . " تو جایم
نیم خیز شدم . " اصلا حرفش را نزن . امکان نداره . صد سال حاضر نیستم غرورم
را بشکنم . "
" پس حالا که اینطوره بی تفاوت باش . هر چی پیش آید خوش آید . " جلو اومد و با دستش موهایم را به هم ریخت. " شب بخیر جوجه . هیچ چیز تو دنیا ارزش این را نداره که یک سر سوزن خودت را براش ناراحت کنی دیگه چه برسه به این چیزهای پیش پا افتاده . " و خودش را روی تخت ولو کرد . شاد و فارغ از همه چیز . خوش به حالش چقدر راحته . منم دراز کشیدم . حرف ساحل تو ذهنم پیچید . دوستش داری ؟ چند بار از خودم سوال کردم دوستش دارم ؟ از تند شدن ضربان قلبم خجالت کشیدم . سرم را زیر بالش کردم . نمی دونم . نمی دونم .