حصار تنهایی من11
-چي؟هومن کيه؟
جوابشو ندادم...سرم ورو شيشه گذاشته بودم بازومو کشيد طرف خودش وبا اعصبانيت گفت:نشنيدي؟گفتم هومن کيه؟
-عشقمه...چيه ميخواي بکشيش فقط برات زحمت ميشه چون بايد بري بوشهر.. ميدوني که چقدر راهش طولانيه؟بايد با هواپيما بري..
بازومو ول کرد وگفت:تو تهراني نيستي؟
پوزخندي زدم وگفتم:حالا به جرم
تهراني نبودنم مي خواي بکشيم؟ (اشک از چشمام چکيد) چرا اينقدر بيرحمي؟تا
حالا کسي رو هم دوست داشتي؟اصلا تا حالا مزه دوست داشتن وچشيدي ؟تو عمرم
از کسي اينقدر متنفر نشده بودم که ازتو شدم ...
پوزخندي زد وگفت:متنفر باش فکر کردي با تنفر تو کارم پيش نميره؟اگه به حرف گوش نکردنات ادامه بدي بدتر از اين سرت ميارم ...
نگاش کردم وچيزي نگفتم تا وقتي خونه رسيديدم هيچ حرف ديگه اي نزديم از ماشين پياده شدم رويا با ماشينش از کنارمون رد شد آراد با تعجب گفت:اين اشغال اينجا چيکار ميکنه؟
رفت به اشپزخونه منم رفتم به خونه لباسام ودراوردم وانداختم يه گوشه حال روحيم اصلاخوب نبود اگه واقعا با دست من اون وميکشت تا اخر عمرم عذاب ميکشيدم ..واقعا دليل کاراشو نميدونستم وقتي رفتم پيش خاتون ..حال وروزم وفهميد منم براش گفتم چه اتفاقي افتاده روز بدي وگذرندم....
تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون گوشي رو برداشت وگفت:بله خانم...
....
-اخه...ايشون خدمتکار شخصي اقاست
......
چشم خانم ..الان ميفرستمش
گوشي رو گذاشت وگفت:برو بالا ببين خانم چيکارت داره..
-براي چي بايد برم ؟من که خدمتکار اون نيستم
-ميدونم......اگه اقا هم بدونه دعوا راه مي ندازه حالا فعلا برو ببين چيکارت داره ...
خاتون ادرس اتاقش و بهم داد منم رفتم..دوتا ضربه به در زدم گفت:بيا تو..
در و باز کردم وگفتم:سلام با من کاري داشتيد؟
شلوار کتون مشکي با تيشرت ابي روشن پوشيده بود مو هاي کوتاهش واجري رنگ کرده بودحوله کلاه دارشو طرفم پرت کرد وگفت:راه بيوفت
مثل اينکه حوله پرت کردن تو صورت من بيماري ارثي اين خونوادست ..نميدونستم داره کجا ميره پشت سرش راه افتادم ...به سمت استخر رفت وقتي رسيديم لباسا شو دراورد حوله رو جلو صورتم گرفتم گفت:برو برام يه چيز خنک بيار..
پشتمو بهش کردم وگفتم:چشم...حوله رو گذاشتم رو صندلي اخه اين هواي سرد موقع چيزخنک خوردنه؟ رفتم به اشپزخونه ديدم خاتون داره اب سيب ميگيره گفتم:اب سيب براي کيه؟
-ميدونستم ...الان بهت ميگه يه چيز خنک بيار..
اب ميوه رو برداشتم گفت:يه چيزي بايد بهت بگم...رويا خانم مادر اقا نيست زن باباشه...اقا پرهامم داداشش نيست اينو گفتم که دست گل به اب ندي
با تعجب گفتم:چي!!!
خاتون شونه هامو گرفت وچرخوند طرف در وگفت:ميدونم الان يه سوا ليات شروع ميشه ....کارت که تموم شد بيا برات تعريف ميکنم...
رفتم به استخر فقط به صندلي رو به روم نگاه ميکردم وقتي ليوان وگذاشتم رو ميز عين خدمتکاراي خوب همون جا وايسادم ... سرم وانداختم پايين بعد يک ساعت خانم رضايت نامه امضاء کردن که بيان بيرون ...تااون موقع من ارتروز گردن گرفته بودم گفت:حوله رو بده
حوله وبرداشتم بدون اينکه نگاش کنم دادم دستش وقتي پوشيد گفت:چند وقته اينجا کار ميکني؟
-يک هفته..
-خدمتکارآرادي؟
-بله..
-فکر نميکردم اينقدر بدسليقه باشه
شيطونه ميگه با جفت پا برم تو شکمش بيوفته تو استخر.... رو صندلي نشست اب ميوه شو که خورد گفت:اين لباس هايي که رو زمين افتاده ببر بشور ...اتو کرده ميزاري تو کمدم ..
- من نميتونم اين کارو بکنم...
-چي؟
-ببخشيد ولي من خدمتکار شما نيستم ..
با اعصبانيت ليوانشو زد به ميز وبلند شد وگفت:کلفت به اين پرويي نديده بودم .. کاري که بهت گفتم وهمين الان انجامش ميدي..
با لبخند گفتم:معذرت ميخوام نميتونم..
چرخيدم وامدم بيرون که داد زد: به سيروس ميگم ادمت کنه ...زشت بدترکيب
انگار قلبم به اين حرفا عادت کرده بود ديگه با اين حرفا درد نميگرفت ..اما چشمام عادت نکرده بود با شنيدنش بارو ني ميشد ...با چشماي خيس رفتم به اشپزخونه خاتون بهم نگاه کرد وگفت:گريه کردي؟
با بغض گفتم:اره... کمي دلم شکسته
-از کي؟
-نميدونم ...از خودم از خدا...از..از ..هيچي ولش کن
به کمک خاتون نهارو درست کردم...ساعت يک تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم :بله...
آراد:مهمون دارم نهارو زودتر بيار
-چشم اقا ...
-تو دفتر کارم هستم
غذا رو گذاشتم تو سيني رو براش بردم دو تا تقه به در زم گفت:بيا تو...
رفتم تو چپ وراست اتاق کتابخونه بود جلوم يه ميز کوچيک با مبل چرم سياه گذاشته بودن روبه روم پشت ميز خودش نشسته بود پشتش پنجره بزرگي با پرده کرمي بود... يه عينک رو چشمش گذاشته بود وبا ابرو هاي جمع شده کتاب ميخوند پس مهمونش کجاست؟ تک صرفه اي کردموگفتم:سلام..
نگام نکرد فقط سرشو تکون داد...بي تربيت...ميز وبراش چيدم وگفتم:با من کاري نداريد؟
سرش پايين بود گفت:امري نيست برو.
پوزخندي زد وگفت:متنفر باش فکر کردي با تنفر تو کارم پيش نميره؟اگه به حرف گوش نکردنات ادامه بدي بدتر از اين سرت ميارم ...
نگاش کردم وچيزي نگفتم تا وقتي خونه رسيديدم هيچ حرف ديگه اي نزديم از ماشين پياده شدم رويا با ماشينش از کنارمون رد شد آراد با تعجب گفت:اين اشغال اينجا چيکار ميکنه؟
رفت به اشپزخونه منم رفتم به خونه لباسام ودراوردم وانداختم يه گوشه حال روحيم اصلاخوب نبود اگه واقعا با دست من اون وميکشت تا اخر عمرم عذاب ميکشيدم ..واقعا دليل کاراشو نميدونستم وقتي رفتم پيش خاتون ..حال وروزم وفهميد منم براش گفتم چه اتفاقي افتاده روز بدي وگذرندم....
تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون گوشي رو برداشت وگفت:بله خانم...
....
-اخه...ايشون خدمتکار شخصي اقاست
......
چشم خانم ..الان ميفرستمش
گوشي رو گذاشت وگفت:برو بالا ببين خانم چيکارت داره..
-براي چي بايد برم ؟من که خدمتکار اون نيستم
-ميدونم......اگه اقا هم بدونه دعوا راه مي ندازه حالا فعلا برو ببين چيکارت داره ...
خاتون ادرس اتاقش و بهم داد منم رفتم..دوتا ضربه به در زدم گفت:بيا تو..
در و باز کردم وگفتم:سلام با من کاري داشتيد؟
شلوار کتون مشکي با تيشرت ابي روشن پوشيده بود مو هاي کوتاهش واجري رنگ کرده بودحوله کلاه دارشو طرفم پرت کرد وگفت:راه بيوفت
مثل اينکه حوله پرت کردن تو صورت من بيماري ارثي اين خونوادست ..نميدونستم داره کجا ميره پشت سرش راه افتادم ...به سمت استخر رفت وقتي رسيديم لباسا شو دراورد حوله رو جلو صورتم گرفتم گفت:برو برام يه چيز خنک بيار..
پشتمو بهش کردم وگفتم:چشم...حوله رو گذاشتم رو صندلي اخه اين هواي سرد موقع چيزخنک خوردنه؟ رفتم به اشپزخونه ديدم خاتون داره اب سيب ميگيره گفتم:اب سيب براي کيه؟
-ميدونستم ...الان بهت ميگه يه چيز خنک بيار..
اب ميوه رو برداشتم گفت:يه چيزي بايد بهت بگم...رويا خانم مادر اقا نيست زن باباشه...اقا پرهامم داداشش نيست اينو گفتم که دست گل به اب ندي
با تعجب گفتم:چي!!!
خاتون شونه هامو گرفت وچرخوند طرف در وگفت:ميدونم الان يه سوا ليات شروع ميشه ....کارت که تموم شد بيا برات تعريف ميکنم...
رفتم به استخر فقط به صندلي رو به روم نگاه ميکردم وقتي ليوان وگذاشتم رو ميز عين خدمتکاراي خوب همون جا وايسادم ... سرم وانداختم پايين بعد يک ساعت خانم رضايت نامه امضاء کردن که بيان بيرون ...تااون موقع من ارتروز گردن گرفته بودم گفت:حوله رو بده
حوله وبرداشتم بدون اينکه نگاش کنم دادم دستش وقتي پوشيد گفت:چند وقته اينجا کار ميکني؟
-يک هفته..
-خدمتکارآرادي؟
-بله..
-فکر نميکردم اينقدر بدسليقه باشه
شيطونه ميگه با جفت پا برم تو شکمش بيوفته تو استخر.... رو صندلي نشست اب ميوه شو که خورد گفت:اين لباس هايي که رو زمين افتاده ببر بشور ...اتو کرده ميزاري تو کمدم ..
- من نميتونم اين کارو بکنم...
-چي؟
-ببخشيد ولي من خدمتکار شما نيستم ..
با اعصبانيت ليوانشو زد به ميز وبلند شد وگفت:کلفت به اين پرويي نديده بودم .. کاري که بهت گفتم وهمين الان انجامش ميدي..
با لبخند گفتم:معذرت ميخوام نميتونم..
چرخيدم وامدم بيرون که داد زد: به سيروس ميگم ادمت کنه ...زشت بدترکيب
انگار قلبم به اين حرفا عادت کرده بود ديگه با اين حرفا درد نميگرفت ..اما چشمام عادت نکرده بود با شنيدنش بارو ني ميشد ...با چشماي خيس رفتم به اشپزخونه خاتون بهم نگاه کرد وگفت:گريه کردي؟
با بغض گفتم:اره... کمي دلم شکسته
-از کي؟
-نميدونم ...از خودم از خدا...از..از ..هيچي ولش کن
به کمک خاتون نهارو درست کردم...ساعت يک تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم :بله...
آراد:مهمون دارم نهارو زودتر بيار
-چشم اقا ...
-تو دفتر کارم هستم
غذا رو گذاشتم تو سيني رو براش بردم دو تا تقه به در زم گفت:بيا تو...
رفتم تو چپ وراست اتاق کتابخونه بود جلوم يه ميز کوچيک با مبل چرم سياه گذاشته بودن روبه روم پشت ميز خودش نشسته بود پشتش پنجره بزرگي با پرده کرمي بود... يه عينک رو چشمش گذاشته بود وبا ابرو هاي جمع شده کتاب ميخوند پس مهمونش کجاست؟ تک صرفه اي کردموگفتم:سلام..
نگام نکرد فقط سرشو تکون داد...بي تربيت...ميز وبراش چيدم وگفتم:با من کاري نداريد؟
سرش پايين بود گفت:امري نيست برو.
دلم ميخواست برم خرخرشو
بجووم..خواستم برم که يکي اومد تو فرحناز؟؟ فرحناز با چندش نگام کرد
انگار سوسک ديده نشست رو مبل گفت:عزيزم يه خدمتکار خوشکل برات پيدا کردم
فردا ميارمش ببين چقدر خوشکل .... چند روز پيش ملوک(خدمتکار فرحناز)براي
خواهر زادش دنبال کار ميگشت منم ياد تو افتادم ...خيلي نازه حتما بايد
ببينيش..
-من خدمتکار دارم..
پوزخندي زد وبا تحقير نگام کردوگفت:اين؟اين حتي به درد دستشويي شستن تو هم نميخوره
با حرص نگاش کردم وگفتم:اگه فکر ميکني خوشکل خانما بايد توالت اقا آرادتونو بشورن چرا خودتت اين کارو نميکني؟به قيافه لوندت خيلي مياد
فرحناز با حرص نگام کرد وداد زد: آراد....چرا اينو نميزنيش ادم شه؟
آراد بدون توجه به حرف فرحناز... عينک واز چشماش برداشت وگفت:کاراي رويا با تو نيست...اگه ديدم داري دستوراتش واجرا ميکني تنبيه ديروز رو برات انتخاب ميکنم
از حرفش تعجب کردم فکر ميکردم الان دعوام کنه سرم وتکون دادموگفتم :چشم اقا ...
فرحناز با حرص واعصبانيت داد زد:آراد...چرا دعواش نميکني؟
ديگه واينستادم به مشاجره قبل از ازدواج گوش کنم ...از پله ها که اومدم پايين ديدم خاتون داره ميز وميچينه ....بهش کمک کردم که زودتر تموم بشه وقتي کارمون تموم شد پشت سرم يکي گفت:احسنت ...به اين حسن سليقتون...
برگشتم ديدم پرهام يه تعظيمي کرد وگفت:سلام خواهر.. ظهر عالي بخير
لبخند مسخره اي زدم وگفتم:بعد از ظهر جنابعالي هم بخير
داشتم ميرفتم که گفت:من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار ميکني؟
خاتون با لبخند گفت:خدمتکار شخصي اقاست...
با تعجب گفت:اقا؟؟!!!!کدوم اقا ... اگه منو اقا حساب نکنيد..ميمونه سيروس با آراد حالا کدومش؟
خاتون:آراد..
-اها ..بچه خوشکله رو ميگين
رويا هم اومد وگفت:چقدر حرف ميزني بشين نهارت وبخور
-چشم ...ارباب
من وخاتون رفتيم به اشپزخونه بهش گفتم:اينا چرا عين ادم نميشينن سر يه ميز نهارشو نو بخورن ؟
-خاتون خنديد وگفت:فقط کافيه رويا خانم واقا چشم تو چشم بشن ونوقته که يه دعواي گنده راه ميو فته
-عجب...
بعد از اينکه نهارشون وخوردن من رفتم بالا که ميز اقا رو جمع کنم در زدم گفت:بيا تو ...
رفتم داخل به ميز نگاه کردم بشقاب خودش که بيشتر از سه قاشق نخورده بود ولي فرحناز عين قحطي زده ها فقط مونده بود بشقابشو بخوره همه رو گذاشتم تو سيني گفت:برام چايي بيار
نگاش کردم وگفتم:اما چايي بدرتون نميخوره
-به تو مربوط نيست ...کاري رو که بهت گفتم وانجام بده
سيني رو که برداشتم فرحناز همين جور که با دستمال کاغذي دستشو تمييز ميکرد گفت:براي من قهوه بيار
-بله...
سيني رو بردم به اشپزخونه همين جور به ظرف غذا نگاه ميکردم خاتون گفت:تو فکر چي هستي؟
-هيچي نخورده ...نميره يه وقت؟
خاتون خنديد وگفت:چيه نگرانشي ؟
-من غلط بکنم نگران اين باشم ...
چايي با قهوه گذاشتم تو سيني وبردم بالا که يهو پرهام جلوم سبز شد وگفت:به به ...خدمتکار اقا..براي منمم چايي مياري؟
با انگشت اشارم به اشپزخونه اشاره کردم وگفتم:قهوه خونه پايين ميتوني از اونجا براي خودتت چايي برداري..
-اها..سپاسگزارم خواهر جغجغه..
داد زدم وگفتم:ديگه به من نگو جغجغه..
-خوب پس چي بگم؟اخه به صداي جيغت خيلي مياد..
با حرص گفتم:من اسم دارم اسمم آيناز..
دستشو گذاشت رو سينه وگفت:چشم ..چشم حتما ايناز جغجغه..
اينو که گفت با خنده و دو از پله ها رفت پايين داد زدم:ديونــه
رفتم به اتاق ديدم فرحناز داره ميخنده ولي دريغ از يه لبخند روي لباي آراد چايي رو گذاشتم جلوي آراد که گفت:ديگه نبينم با پرهام حرف بزني
احسنت به راداراش ...نميدونم از شرموحياش بود يا واقعا من اينقدر زشت بودم که نميتونست نگام کنه....گفتم:چرا نبايد حرف بزنم؟زنداني ها هم با هم بندشون حرف ميزنن.
با اعصبانيت نگام کرد وگفت:کي ميخواي ياد بگيري رو حرف من حرف نزني؟
-هيچ وقت...چون تمام حرفات زوره..
فرحناز :ميشه قهوه به منم بدي... خواستم فنجون وبردارم گفت:خودم برميدارم ...
سيني رو گرفتم جلوش فنجون وبرداشت يهو کل قهو ه رو ريخت رو شکمم سيني از دستم افتاد جيغ بلند کشيدم خيلي داغ بود لباس واز بدنم جدا کردم تا به پوستم نچسبه
فرحناز:ببين عزيزم اينجوري کلفت و ادم ميکنن نه عين تو که نازشون ميکشي...تنبيه انباري جواب نميده
شکمم ميسوخت اشک از چشمام مياومد آراد فقط نگام کردو هيچي نگفت فرحناز فنجون وکوبيدرو ميز وگفت:بار اخرت باشه با آراد و من اينجوري حرف ميزني فهميدي؟حالا گمشو برو يه فنجون ديگه بيار
با نفرت به هردوشون نگاه کردم فنجون وبرداشتم بردم به اشپزخونه خاتون تا من وديد زد به صورتش وگفت:خدا من ومرگ بده ..کي اين بلا رو سرت اورده ؟
با گريه گفتم:فرحناز...
-خدا خيرش نده اخه چه دشمني با تو داره؟...يه لحظه وايسا تا پماد سوختگي بيارم
بعد اينکه پماد سوختگي کشيد دوباره قهوه براش بردم و سريع اومدم پايين خيلي ميسوخت انگار شکممو روي اتيش گذاشته بودن
دوروز طول کشيد تا خوب بشه... توي اين دوروز آراد حتي يک بارم حالم و نپرسيد عجب انتظاراتي هم دارم ...ظهر بعد از اينکه ظرفاي نهار وشستيم رفتم به حياط مش رجب به گلا اب ميداد رفتم پيشش وگفتم:کمک نميخوايد؟
نگام کرد وگفت:اگه کمک کني که خوبه..
-حتما چرا که نه...بگيد چيکار کنم..
-برو به اونجايي که وسايل با غبوني ميزارم از اونجا شيلنگ بردار گلاي پشت عمارت واب بده..
-چشم..از اين کلاه باغبوني هم داريد ؟
-اره همون جاست ..
شيلنگ وبرداشتم ورفتم پشت عمارت ..داشتم به گلها اب ميدادم که يه چيزي افتاد رو کلام با ترس دستمو روش گذاشتم ديدم پوست موز برگشتم وبالا رو نگاه کردم ..ديدم پرهام کنار پنجره وايساده بود اندازه يک کيلو موز دستشه وبا دهن پر مي خورد با اعصبانيت داد زدم:هوي ميمون مگه نمي بيني ادم اينجا وايساده؟
اونم که کم نيورد گفت:من فقط هم جنس خودمو ميبينم ميمون ماده..(بلند خنديد)
با اعصبانيت وحرص موزو طرفش پرت کردم که محکم چسبيدبه پنجره پاييني با يه حساب وکتاب جزئي فهميدم اتاق اقامونه..با اعصبانيت پنجره رو باز وگفت:اين چه کاري بود کردي؟
پرهام ديگه از خنديدن درحال غش بود با ترس گفتم:ب...بخشيد اقا ميخواستم ....(بالا رو نگاه کردم) به پرهام بزنم..
سرشو بالاکرد وپرهام وديد ...همين جور که ميخنديد گفت:معذرت ميخوام اقا..تقصير من بود
آرادم هم با اعصبانيت وخشم نگام کرد وگفت:زود صميمي شدين
رفت تو وپنجره ومحکم بست پرهام هم همين جور ميخنديد گفتم:خيلي بيمزه اي
-کارتو بکن ضعيفه باغبون ...
حيف که شيلنگ نميرسيد والا اب روش ميريختم ...
با مش رجب وخاتون شام ميخورديم که تلفن زنگ خورد مش رجب جواب داد:بله خانم...
....
-چشم الان ميام
تلفن وگذاشت خاتون گفت :چي شده؟
-خانم بود گفت فردا شب ميخوان مهموني بگيرن ...يه ليست نوشته که فردا برم خريد
خاتون با تعجب گفت :مهموني؟؟!!!مگه اقا آراد بهش نگفته بود حق نداره تو اين خونه مهموني بگيره؟اونم بعد چند روز که اومده؟
رجب:والله من نميدونم...
رجب که رفت گفتم:چرا اجازه نداره ؟
-بهت گفتم که رويا مادر اقا نيست ..از روزي که اين زن با باباش ازدواج کرده يه روز نشد که دعوا نکنن باباشم مجبور ميشه رويا رو بفرسته فرانسه تا شايد اقا اروم بشن بعد يک سال که برميگرده بازم ميشه همون اش وهمون کاسه ..خانم هر وقت تو اين عمارت مهوني ميگرفت اقا مهمونيش وبهم ميريخت ..چند دفعه بهش تذکر داد که ديگه اجازه مهموني گرفتن نداره ...اما با دخالت وحمايتي که سيروس باباي اقا... از زنش ميکرد مهموني رو ميگرفت ...يه روز دعواي اقا با رويا خانم بالا ميگره که اقا روي رويا خانم دست بلند ميکنه ..اونم ميره پيش شوهرش وشکايت اقا رو بهش ميکنه يادم نميره اون شب که اقا سيروس با چند نفر گنه لات ريختن سر اقا هو تا تونستن زدنش بد بخت تا دو هفته تو تخت خوابيده بود من ازش پرستاري ميکردم همون روزا رويا خانم دوباره ميره فرانسه الان بعد سه سال دوباره برگشته...
نمي دونم چرا دلم به حال آراد سوخت..چقدر باباش بيرحم بوده...گفتم:پس مامانش کجاست؟
-اون بدبختم بخاطر کتک هاي که از دست اقا سيروس ميخورد ازش طلاق گرفت...بعد يه مدت ازدواج ميکنه وقتي اقا سيروس ميفهمه ميره خونشون وجلوي چشمش شوهرش وميکشه اون بيچاره هم بيماري رواني ميگره وتو تيمارستان بستريش ميکنن...اقا اراد هر دفعه ميخواد بره مامانش وببينه اقا سيروس بهش اجازه نميده ...تا اينکه بهش خبر ميدن مادرش خودش واز پشت بوم تيمارستان پرده کرده پايين...خدا رحمتش کنه دو سال بيشر نديدمش زن خوبي بود
با حرف هايي که خاتون زد اشتهام بل کل کور شد خاتون گفت:پاشو سفره رو زودتر جمع کنم فردا هزار تا کار داريم
سري تکون دادم گفتم:باشه
صبح با خاتون داشتيم مبلا رو جا به جا ميکردم که يهو آراد داد زد:دارين چيکار ميکنيد ؟
برگشتيم روپله ها با اخم وايساده بود خاتون دستپاچگي گفت:هيچي اقا... خانم شب مهموني دارن داريم اينجا رو تمييز ميکنيم..
آراد داد زد:مگه صد دفعه بهت نگفتم اون خانم اين خونه نيست؟من اون زنيکه افريته گفتم حق مهموني گرفتن رو نداره
مختار اومد تو گفت:چه خبره؟براي چي اينقدر صدا ميديد؟
رويا همين جور که از پله مياومد پايين گفت: چه خبرته صداتو انداختي تو گلو ت... مثل اينکه کتک هاي اون شب يادتت رفته نه ..اينجا همون قدرکه تو حق زندگي داري منم دارم..بخاطر جنابعالي من سه سال تو غربت زندگي کردم..
آراد پوزخندي زد وگفت:نه اينکه خيلي بهت بد گذشته...يادم نرفته همون روز اولي که رفتي وبرگشتي عين نديد پديدا تا يک ماه تعريف ميکردي.. هر چندنبايدم از يه گدا گشنه که تمام دنياش يه زير زمين خرابه بوده انتظاري داشت ...
رويا وآراد با اعصبانيت به هم نگاه ميکردن رويا گفت:من امشب مهموني ميگيرم ميخوام بدونم کي ميخواد جلوم وبگيره ..
-شوهرت که خونه داره برو اونجا هر غلطي خواستين با دوستاي گدا تر از خودت بکن (با چشماي پر از خشم به خاتون نگاه کرد )اگه برگردم ببينم اين اينجا مهموني گرفته تو ومش رجب وميندازم بيرون
اينو گفت سريع رفت بيرون مختارم پشت سرش رفت ..خاتون بيچاره مونده بود چيکار کنه با درموندگي وايساده بود که رويا گفت:چرا وايساديد کارتون وبکنيد...
خاتون نگام کرد نميدونست چيکار کنه گفتم:مگه نشنيديد اقا چي گفت...اگه اينجا مهموني بگيريد خاتون واخراج ميکنه..
-به جهنم ....فکر کردي اين پيرزن چقدر برام مهمه...اصلا از اولم بايد سيروس اينو اخراج ميکرد
با اعصبانيت گفتم:معلومه کي پيره...صورتت وکشيدي فکرکردي جوون شدي؟ما دست به اين خونه نميزنيم خواستي يا خودت کار ميکني يا ميري خدمتکار مياري...
دست خاتون وکشيدم واوردمش بيرون خاتون وايساد گفت:واي دخترمن از دست تو زبونت چيکار کنم چرا براي خودتت دردسر درست ميکني؟
وايسادم وگفتم:ديگه بدتر از اخراج شدن شما که نيست؟
-نترس بابا اقاآراد تا حالا بيست دفعه گفته ميخوام اخراجت کنم تا الان هم فقط در حد حرف بوده نه بيشتر ..ميترسم رويا خانم بره سيروس بگه دوباره اقا آراد وبه باد کتک بگيره...
تو حياط وايساده بوديم که ديدم رويا با اعصبانيت اومد بيرون به من وخاتون نگاهي انداخت رفت ...خاتون گفت:خدا به خير بگذرونه..
با لبخند گفتم :چيزي نميشه بريم براي اقامون نهار درست کنيم
يه سه ساعتي تو اشپزخونه گرفتار اشپزي بوديم که تلفن زنگ خورد خاتون جواب داد رنگ صورتش پريد تو چشماش ترس بود تلفن وگذاشت اب دهنش وقورت داد با اين کاراش منم ترسيدم با همون حالت گفت:اقا سيروس اومده با تو کار داره...
ترسيدم حتي يه بار هم نديده بودمش اما با تعريف هايي که خاتون ميکرد بايد ترسناک باشه ...با پاهاي لرزون رفتم بالاروي مبل نشسته بود موهاي بلند جوگندميش ودم اسبي بسته بود سيگار برگ تو دستش بود حالت صورتش عين آراد بود رويا روبه رو نشسته بود من و که ديدگفت:خودشه همينه..
سر شو چرخوند طرف من کنارش وايسادم وگفتم:سلام...
سر تا پام ونگاه کرد وگفت:خاک تو سر آراد با اين خدمتکار اوردنش خوشکل ترش وپيدا نکرد...
رويا خنديد وگفت:همين وبگو ..معلوم نيست سليقه کجش به کي رفته؟
سيروس به رويا نگاه کرد وگفت:به من که نرفته عزيزم..
ضربان قلبم رفت بالا سيروس همين جور که بلند ميخنديد يهو با پاش زد به زانوم ... افتادم رو زمين از درد به خودم پيچيدم دستمو گذاشتم رو زانوم چشمامو فشار ميدادم خواستم بلند شم اما اون پيش دستي کرد ...بلند شدو با پاش روي زانوي دردم فشار داد ديگه نتونستم تحمل کنم جيغ زدم رويا از روي رضايت لبخند زد ..همين جور که زانوم وفشار ميداد گفت:بار اخرت باشه که براي زن من زبون دارزي ميکني فهميدي؟بدفعه بعد زبونت وميبرم (روي زانوم بيشتر فشار داد که از درد جيغ کشيدم)از اين به بعد هر چي زنم گفت ميگي چشم خانم...فهميدي..الاغ
با گريه گفتم:بله اقا ..بله
پاشو برداشت وگفت:خوبه..از حيوون هايي که زبون ميفهمن خوشم مياد ..گمشو برو
خواستم بلند شم که پاش محکم زد به دهنم دوباره افتادم لبم پر خون شد دادزد :مگه نگفتم گمشو... چرا هنوز نشستي؟
باگريه و دهن پر خون وبلند شدم لنگون لنگون رفتم بيرون روي پله ها نشستم وگريه کردم به اسمون نگاه کردم وداد زدم :رحمتت همينه؟مگه من کجاي زمينت وگرفتم که اين بلا ها رو سرم مياري؟اگه از دستم خسته اي بکشم وراحتم کن ...چرا دنيا رو برام جهنم کردي؟زار..زار گريه ميکردم که دست يکي رو شونه هام نشست خاتون بود اونم گريه کرده بود ..بغلش کردم وگفتم: خاتون چرا خدا با من اينجوري ميکنه؟چرا اينقدر زجرم ميده ؟ به خدا مردنم راضيم چرا منو نميکشه؟چرا.؟کم اوردن ...به خدا ديگه طاقت ندارم خاتون با گريه گفت:گريه نکن قربونت برم ...اينقدر کفر نگو خدا تو رو ميبينه فراموشت نکرده صبر داشته باش هميشه دنيا اينجور نميمونه ...(به صورتم نگاه کرد وگفت)بلند شو دهن وبشور بد جور داره خون مياد ..
به کمک خاتون بلند شدم..با گريه ودرد دهنم وشستم ورفتم به اتاقم ...شلوارم زدم بالا زانوم کبود شده بود خاتون برام چسب اورد زدم روي لبم ..از درد فقط رو زمين خوابيده بودم وبا دستم زانوم وفشار ميدادم خاتون بيچاره هم چند دفعه با اب گرم ماساژ ميداد ...يه مدت اروم ميشد اما دوباره درد شروع ميشد.. مجبور شد نهار آرادو رو خودش ببره ...خاتون اومد تو اتاقم وگفت:ايناز جان اقاي دکتر اومدن پات وببينن
سريع روسريمو پوشيدم وگفتم:دکتر کيه؟
خودش اومد تو...اينقدر تعجب کردم که درد پام فراموشم شد ..امير علي ؟!!! ...لبخندي زدوگفت :سلام ايناز خانوم
روسريمو کمي کشيدم جلوم وگفتم:سلام
کنارم نشست بازم عطر اونشب زده بود ...با لبخند گفت: دوباره همديگه رو ديدم کاش تويه شرايط ديگه بود... اجازه هست زانو ت وببينم ؟
مهربون بود زيادي هم مهربون بود نبايد بهش اعتماد ميکردم اينم يکي عين بقيه مردا سرم پايين بود گفتم:خودم نگاه کردم چيزي نيست کبود شده
با خنده گفت: شايد تشخيصتون اشتباه باشه خانم دکتر؟
بهش نگاه کردم چشماي خاکستريش داشت بهم ميخنديد ...منم خنديدم گفت:به چي ميخندي؟
خندمو جمع کردم وگفتم:هيچي...
-با يد زانو هاتو ببينم ..
به زانو م نگاه کردم و با خجالت گفتم: نميشه...
بدون توجه به حرف من شلوارمو کشيد بالا...منم سريع کشيدم پايين وگفتم:تو که دکتر قلبي نه مغز واعصاب...
دوباره کشيد بالا منم کشيدم پايين گفت:چرا اينجوري ميکني؟
با حالتي که دست خودم نبود داد زدم:خوب خجالت ميکشم...
با خنده نگام کرد سرم وانداختم پايين وگفتم:باشه ..فقط دست نزن
با اينکه خيلي خجالت کشيدم ولي شلوارم وزدم بالا به زانوم نگاه کرد دستش ودراز کرد شلوارم وکشيدم پايين نگام کرد گفتم:گفتم که نبايد دست بزني..
-ميتونم بپرسم اونوقت چه جوري بايد تشخيص بدم؟
-تو دکتري من چه ميدونم..
-يه کاري نکن دست وپا تو ببندم ومعاينت کنم.....دست وبردار ببينم
دستم وکشيد عقب وشلوارم زد بالا بعد از معاينه گفت چيزي نيست زود خوب ميشه ...
تو چشمام نگاه کرد وگفت:بايد استراحت کني ...زياد روش راه نميري خوب؟
دوباره چشماش خنديد نتونستم جلوي خندمو بگيرم ...همين جور که ميخنديدم گفت:خيلي خوش خنده ايا ... تو چشماي من چي هست که هي نگاه ميکني وميخندي؟
اگه بهش بگم چشماش بهم ميخندن حتما فکر ميکنه عقلم واز دست دادم ومسخرم ميکنه ...
چيزي نگفتم وقتي بلند شد منم بلند شدم اما نتو نستم خودمو نگه دارم نزديک بود بيوفتم که امير علي دستشو انداخت دور کمرم وکشيد طرف خودش.... بي اراده دستم رو سينش خورد سريع خودمو از دستش ازاد کردم گفت:ببخشيد ميخواستم کمک تون کنم..
هل شده بودم گفتم:نه نه.. ببخشيد...ممنون خودم...ميتونم بيام
با تعجب گفت:کجا ميخواي بري؟مگه نگفتم بايد استراحت کني؟
تو اين جور مواقع ادم بايد پروباشه گفتم:ميخوام برم دستشويي..
خنديد وگفت:ببخشيد ...
خاتون شام واورد تو اتاقم بهش گفتم :صدام ميزديد خودم ميومدم
-چه جوري ميخواستي بيايي..مگه اقاي دکتر نگفت بايد استراحت کني؟
يک ساعت بعد از اينکه شامم وخوردم خاتون با نگراني اومد به اتاقم وگفت:اقا سيروس گفت بري پيشش..
اگه اون دفعه نديده ازش ميترسيدم ..ايندفعه ديگه با مزه کردن شکنجه هاش واقعا ازش ميترسيدم با ترسي که تو نگام بود گفتم :خاتون ميترسم
کنارم نشست وگفت:نترس آرادم هم پيشش ...پاشو اگه ديربري عصبي ميشه
-نميتونم راه برم..
-خودم کمکت ميکنم با کمک خاتون رفتيم به عمارت وقتي به سالن پذيرايي رسيديم ديدم آراد نشسته ومختار کنارش ايستاده رويا وسيروسم کنار هم نشستن ...آراد با ديدن قيافه داغونم تعجب کرد وايسادم وسلام کردم...فقط مختار جوابمو داد بازم گلي به جمال مختار ...بخاطر زانوم نميتونستم وايسم خاتون فهميد خودش وبهم نزديک کرد ..بهش تکيه دادم سيروس سيگار برگشو روشن کرد وبه اراد گفت:اين دختره رو از کجا اوردي؟
آراد با نگراني گفت :دنبال کار ميگشيت منم استخدامش کردم..
سيروس خنديد وگفت:سليقه گندت به مامانت رفته..اون اشغالم از من طلاق گرفت که بره با يکي کولي تر از خودش ازدواج کنه
آراد از روي اعصبانيت دسته مبل و فشار ميداد وگفت:اخه از شوهر ادمش خيري نديده بود...
سيروس سيگار شو تو جا سيگار خاموش کرد وگفت:بحث امشب من وتو اين نيست پس ميمونه براي بعد (به مبلش تکيه داد به مختار گفت)اين دختره رو از کجا اورده ؟
مختار به من نگاه کرد وگفت:اقا که گفت....
-من خدمتکار دارم..
پوزخندي زد وبا تحقير نگام کردوگفت:اين؟اين حتي به درد دستشويي شستن تو هم نميخوره
با حرص نگاش کردم وگفتم:اگه فکر ميکني خوشکل خانما بايد توالت اقا آرادتونو بشورن چرا خودتت اين کارو نميکني؟به قيافه لوندت خيلي مياد
فرحناز با حرص نگام کرد وداد زد: آراد....چرا اينو نميزنيش ادم شه؟
آراد بدون توجه به حرف فرحناز... عينک واز چشماش برداشت وگفت:کاراي رويا با تو نيست...اگه ديدم داري دستوراتش واجرا ميکني تنبيه ديروز رو برات انتخاب ميکنم
از حرفش تعجب کردم فکر ميکردم الان دعوام کنه سرم وتکون دادموگفتم :چشم اقا ...
فرحناز با حرص واعصبانيت داد زد:آراد...چرا دعواش نميکني؟
ديگه واينستادم به مشاجره قبل از ازدواج گوش کنم ...از پله ها که اومدم پايين ديدم خاتون داره ميز وميچينه ....بهش کمک کردم که زودتر تموم بشه وقتي کارمون تموم شد پشت سرم يکي گفت:احسنت ...به اين حسن سليقتون...
برگشتم ديدم پرهام يه تعظيمي کرد وگفت:سلام خواهر.. ظهر عالي بخير
لبخند مسخره اي زدم وگفتم:بعد از ظهر جنابعالي هم بخير
داشتم ميرفتم که گفت:من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار ميکني؟
خاتون با لبخند گفت:خدمتکار شخصي اقاست...
با تعجب گفت:اقا؟؟!!!!کدوم اقا ... اگه منو اقا حساب نکنيد..ميمونه سيروس با آراد حالا کدومش؟
خاتون:آراد..
-اها ..بچه خوشکله رو ميگين
رويا هم اومد وگفت:چقدر حرف ميزني بشين نهارت وبخور
-چشم ...ارباب
من وخاتون رفتيم به اشپزخونه بهش گفتم:اينا چرا عين ادم نميشينن سر يه ميز نهارشو نو بخورن ؟
-خاتون خنديد وگفت:فقط کافيه رويا خانم واقا چشم تو چشم بشن ونوقته که يه دعواي گنده راه ميو فته
-عجب...
بعد از اينکه نهارشون وخوردن من رفتم بالا که ميز اقا رو جمع کنم در زدم گفت:بيا تو ...
رفتم داخل به ميز نگاه کردم بشقاب خودش که بيشتر از سه قاشق نخورده بود ولي فرحناز عين قحطي زده ها فقط مونده بود بشقابشو بخوره همه رو گذاشتم تو سيني گفت:برام چايي بيار
نگاش کردم وگفتم:اما چايي بدرتون نميخوره
-به تو مربوط نيست ...کاري رو که بهت گفتم وانجام بده
سيني رو که برداشتم فرحناز همين جور که با دستمال کاغذي دستشو تمييز ميکرد گفت:براي من قهوه بيار
-بله...
سيني رو بردم به اشپزخونه همين جور به ظرف غذا نگاه ميکردم خاتون گفت:تو فکر چي هستي؟
-هيچي نخورده ...نميره يه وقت؟
خاتون خنديد وگفت:چيه نگرانشي ؟
-من غلط بکنم نگران اين باشم ...
چايي با قهوه گذاشتم تو سيني وبردم بالا که يهو پرهام جلوم سبز شد وگفت:به به ...خدمتکار اقا..براي منمم چايي مياري؟
با انگشت اشارم به اشپزخونه اشاره کردم وگفتم:قهوه خونه پايين ميتوني از اونجا براي خودتت چايي برداري..
-اها..سپاسگزارم خواهر جغجغه..
داد زدم وگفتم:ديگه به من نگو جغجغه..
-خوب پس چي بگم؟اخه به صداي جيغت خيلي مياد..
با حرص گفتم:من اسم دارم اسمم آيناز..
دستشو گذاشت رو سينه وگفت:چشم ..چشم حتما ايناز جغجغه..
اينو که گفت با خنده و دو از پله ها رفت پايين داد زدم:ديونــه
رفتم به اتاق ديدم فرحناز داره ميخنده ولي دريغ از يه لبخند روي لباي آراد چايي رو گذاشتم جلوي آراد که گفت:ديگه نبينم با پرهام حرف بزني
احسنت به راداراش ...نميدونم از شرموحياش بود يا واقعا من اينقدر زشت بودم که نميتونست نگام کنه....گفتم:چرا نبايد حرف بزنم؟زنداني ها هم با هم بندشون حرف ميزنن.
با اعصبانيت نگام کرد وگفت:کي ميخواي ياد بگيري رو حرف من حرف نزني؟
-هيچ وقت...چون تمام حرفات زوره..
فرحناز :ميشه قهوه به منم بدي... خواستم فنجون وبردارم گفت:خودم برميدارم ...
سيني رو گرفتم جلوش فنجون وبرداشت يهو کل قهو ه رو ريخت رو شکمم سيني از دستم افتاد جيغ بلند کشيدم خيلي داغ بود لباس واز بدنم جدا کردم تا به پوستم نچسبه
فرحناز:ببين عزيزم اينجوري کلفت و ادم ميکنن نه عين تو که نازشون ميکشي...تنبيه انباري جواب نميده
شکمم ميسوخت اشک از چشمام مياومد آراد فقط نگام کردو هيچي نگفت فرحناز فنجون وکوبيدرو ميز وگفت:بار اخرت باشه با آراد و من اينجوري حرف ميزني فهميدي؟حالا گمشو برو يه فنجون ديگه بيار
با نفرت به هردوشون نگاه کردم فنجون وبرداشتم بردم به اشپزخونه خاتون تا من وديد زد به صورتش وگفت:خدا من ومرگ بده ..کي اين بلا رو سرت اورده ؟
با گريه گفتم:فرحناز...
-خدا خيرش نده اخه چه دشمني با تو داره؟...يه لحظه وايسا تا پماد سوختگي بيارم
بعد اينکه پماد سوختگي کشيد دوباره قهوه براش بردم و سريع اومدم پايين خيلي ميسوخت انگار شکممو روي اتيش گذاشته بودن
دوروز طول کشيد تا خوب بشه... توي اين دوروز آراد حتي يک بارم حالم و نپرسيد عجب انتظاراتي هم دارم ...ظهر بعد از اينکه ظرفاي نهار وشستيم رفتم به حياط مش رجب به گلا اب ميداد رفتم پيشش وگفتم:کمک نميخوايد؟
نگام کرد وگفت:اگه کمک کني که خوبه..
-حتما چرا که نه...بگيد چيکار کنم..
-برو به اونجايي که وسايل با غبوني ميزارم از اونجا شيلنگ بردار گلاي پشت عمارت واب بده..
-چشم..از اين کلاه باغبوني هم داريد ؟
-اره همون جاست ..
شيلنگ وبرداشتم ورفتم پشت عمارت ..داشتم به گلها اب ميدادم که يه چيزي افتاد رو کلام با ترس دستمو روش گذاشتم ديدم پوست موز برگشتم وبالا رو نگاه کردم ..ديدم پرهام کنار پنجره وايساده بود اندازه يک کيلو موز دستشه وبا دهن پر مي خورد با اعصبانيت داد زدم:هوي ميمون مگه نمي بيني ادم اينجا وايساده؟
اونم که کم نيورد گفت:من فقط هم جنس خودمو ميبينم ميمون ماده..(بلند خنديد)
با اعصبانيت وحرص موزو طرفش پرت کردم که محکم چسبيدبه پنجره پاييني با يه حساب وکتاب جزئي فهميدم اتاق اقامونه..با اعصبانيت پنجره رو باز وگفت:اين چه کاري بود کردي؟
پرهام ديگه از خنديدن درحال غش بود با ترس گفتم:ب...بخشيد اقا ميخواستم ....(بالا رو نگاه کردم) به پرهام بزنم..
سرشو بالاکرد وپرهام وديد ...همين جور که ميخنديد گفت:معذرت ميخوام اقا..تقصير من بود
آرادم هم با اعصبانيت وخشم نگام کرد وگفت:زود صميمي شدين
رفت تو وپنجره ومحکم بست پرهام هم همين جور ميخنديد گفتم:خيلي بيمزه اي
-کارتو بکن ضعيفه باغبون ...
حيف که شيلنگ نميرسيد والا اب روش ميريختم ...
با مش رجب وخاتون شام ميخورديم که تلفن زنگ خورد مش رجب جواب داد:بله خانم...
....
-چشم الان ميام
تلفن وگذاشت خاتون گفت :چي شده؟
-خانم بود گفت فردا شب ميخوان مهموني بگيرن ...يه ليست نوشته که فردا برم خريد
خاتون با تعجب گفت :مهموني؟؟!!!مگه اقا آراد بهش نگفته بود حق نداره تو اين خونه مهموني بگيره؟اونم بعد چند روز که اومده؟
رجب:والله من نميدونم...
رجب که رفت گفتم:چرا اجازه نداره ؟
-بهت گفتم که رويا مادر اقا نيست ..از روزي که اين زن با باباش ازدواج کرده يه روز نشد که دعوا نکنن باباشم مجبور ميشه رويا رو بفرسته فرانسه تا شايد اقا اروم بشن بعد يک سال که برميگرده بازم ميشه همون اش وهمون کاسه ..خانم هر وقت تو اين عمارت مهوني ميگرفت اقا مهمونيش وبهم ميريخت ..چند دفعه بهش تذکر داد که ديگه اجازه مهموني گرفتن نداره ...اما با دخالت وحمايتي که سيروس باباي اقا... از زنش ميکرد مهموني رو ميگرفت ...يه روز دعواي اقا با رويا خانم بالا ميگره که اقا روي رويا خانم دست بلند ميکنه ..اونم ميره پيش شوهرش وشکايت اقا رو بهش ميکنه يادم نميره اون شب که اقا سيروس با چند نفر گنه لات ريختن سر اقا هو تا تونستن زدنش بد بخت تا دو هفته تو تخت خوابيده بود من ازش پرستاري ميکردم همون روزا رويا خانم دوباره ميره فرانسه الان بعد سه سال دوباره برگشته...
نمي دونم چرا دلم به حال آراد سوخت..چقدر باباش بيرحم بوده...گفتم:پس مامانش کجاست؟
-اون بدبختم بخاطر کتک هاي که از دست اقا سيروس ميخورد ازش طلاق گرفت...بعد يه مدت ازدواج ميکنه وقتي اقا سيروس ميفهمه ميره خونشون وجلوي چشمش شوهرش وميکشه اون بيچاره هم بيماري رواني ميگره وتو تيمارستان بستريش ميکنن...اقا اراد هر دفعه ميخواد بره مامانش وببينه اقا سيروس بهش اجازه نميده ...تا اينکه بهش خبر ميدن مادرش خودش واز پشت بوم تيمارستان پرده کرده پايين...خدا رحمتش کنه دو سال بيشر نديدمش زن خوبي بود
با حرف هايي که خاتون زد اشتهام بل کل کور شد خاتون گفت:پاشو سفره رو زودتر جمع کنم فردا هزار تا کار داريم
سري تکون دادم گفتم:باشه
صبح با خاتون داشتيم مبلا رو جا به جا ميکردم که يهو آراد داد زد:دارين چيکار ميکنيد ؟
برگشتيم روپله ها با اخم وايساده بود خاتون دستپاچگي گفت:هيچي اقا... خانم شب مهموني دارن داريم اينجا رو تمييز ميکنيم..
آراد داد زد:مگه صد دفعه بهت نگفتم اون خانم اين خونه نيست؟من اون زنيکه افريته گفتم حق مهموني گرفتن رو نداره
مختار اومد تو گفت:چه خبره؟براي چي اينقدر صدا ميديد؟
رويا همين جور که از پله مياومد پايين گفت: چه خبرته صداتو انداختي تو گلو ت... مثل اينکه کتک هاي اون شب يادتت رفته نه ..اينجا همون قدرکه تو حق زندگي داري منم دارم..بخاطر جنابعالي من سه سال تو غربت زندگي کردم..
آراد پوزخندي زد وگفت:نه اينکه خيلي بهت بد گذشته...يادم نرفته همون روز اولي که رفتي وبرگشتي عين نديد پديدا تا يک ماه تعريف ميکردي.. هر چندنبايدم از يه گدا گشنه که تمام دنياش يه زير زمين خرابه بوده انتظاري داشت ...
رويا وآراد با اعصبانيت به هم نگاه ميکردن رويا گفت:من امشب مهموني ميگيرم ميخوام بدونم کي ميخواد جلوم وبگيره ..
-شوهرت که خونه داره برو اونجا هر غلطي خواستين با دوستاي گدا تر از خودت بکن (با چشماي پر از خشم به خاتون نگاه کرد )اگه برگردم ببينم اين اينجا مهموني گرفته تو ومش رجب وميندازم بيرون
اينو گفت سريع رفت بيرون مختارم پشت سرش رفت ..خاتون بيچاره مونده بود چيکار کنه با درموندگي وايساده بود که رويا گفت:چرا وايساديد کارتون وبکنيد...
خاتون نگام کرد نميدونست چيکار کنه گفتم:مگه نشنيديد اقا چي گفت...اگه اينجا مهموني بگيريد خاتون واخراج ميکنه..
-به جهنم ....فکر کردي اين پيرزن چقدر برام مهمه...اصلا از اولم بايد سيروس اينو اخراج ميکرد
با اعصبانيت گفتم:معلومه کي پيره...صورتت وکشيدي فکرکردي جوون شدي؟ما دست به اين خونه نميزنيم خواستي يا خودت کار ميکني يا ميري خدمتکار مياري...
دست خاتون وکشيدم واوردمش بيرون خاتون وايساد گفت:واي دخترمن از دست تو زبونت چيکار کنم چرا براي خودتت دردسر درست ميکني؟
وايسادم وگفتم:ديگه بدتر از اخراج شدن شما که نيست؟
-نترس بابا اقاآراد تا حالا بيست دفعه گفته ميخوام اخراجت کنم تا الان هم فقط در حد حرف بوده نه بيشتر ..ميترسم رويا خانم بره سيروس بگه دوباره اقا آراد وبه باد کتک بگيره...
تو حياط وايساده بوديم که ديدم رويا با اعصبانيت اومد بيرون به من وخاتون نگاهي انداخت رفت ...خاتون گفت:خدا به خير بگذرونه..
با لبخند گفتم :چيزي نميشه بريم براي اقامون نهار درست کنيم
يه سه ساعتي تو اشپزخونه گرفتار اشپزي بوديم که تلفن زنگ خورد خاتون جواب داد رنگ صورتش پريد تو چشماش ترس بود تلفن وگذاشت اب دهنش وقورت داد با اين کاراش منم ترسيدم با همون حالت گفت:اقا سيروس اومده با تو کار داره...
ترسيدم حتي يه بار هم نديده بودمش اما با تعريف هايي که خاتون ميکرد بايد ترسناک باشه ...با پاهاي لرزون رفتم بالاروي مبل نشسته بود موهاي بلند جوگندميش ودم اسبي بسته بود سيگار برگ تو دستش بود حالت صورتش عين آراد بود رويا روبه رو نشسته بود من و که ديدگفت:خودشه همينه..
سر شو چرخوند طرف من کنارش وايسادم وگفتم:سلام...
سر تا پام ونگاه کرد وگفت:خاک تو سر آراد با اين خدمتکار اوردنش خوشکل ترش وپيدا نکرد...
رويا خنديد وگفت:همين وبگو ..معلوم نيست سليقه کجش به کي رفته؟
سيروس به رويا نگاه کرد وگفت:به من که نرفته عزيزم..
ضربان قلبم رفت بالا سيروس همين جور که بلند ميخنديد يهو با پاش زد به زانوم ... افتادم رو زمين از درد به خودم پيچيدم دستمو گذاشتم رو زانوم چشمامو فشار ميدادم خواستم بلند شم اما اون پيش دستي کرد ...بلند شدو با پاش روي زانوي دردم فشار داد ديگه نتونستم تحمل کنم جيغ زدم رويا از روي رضايت لبخند زد ..همين جور که زانوم وفشار ميداد گفت:بار اخرت باشه که براي زن من زبون دارزي ميکني فهميدي؟بدفعه بعد زبونت وميبرم (روي زانوم بيشتر فشار داد که از درد جيغ کشيدم)از اين به بعد هر چي زنم گفت ميگي چشم خانم...فهميدي..الاغ
با گريه گفتم:بله اقا ..بله
پاشو برداشت وگفت:خوبه..از حيوون هايي که زبون ميفهمن خوشم مياد ..گمشو برو
خواستم بلند شم که پاش محکم زد به دهنم دوباره افتادم لبم پر خون شد دادزد :مگه نگفتم گمشو... چرا هنوز نشستي؟
باگريه و دهن پر خون وبلند شدم لنگون لنگون رفتم بيرون روي پله ها نشستم وگريه کردم به اسمون نگاه کردم وداد زدم :رحمتت همينه؟مگه من کجاي زمينت وگرفتم که اين بلا ها رو سرم مياري؟اگه از دستم خسته اي بکشم وراحتم کن ...چرا دنيا رو برام جهنم کردي؟زار..زار گريه ميکردم که دست يکي رو شونه هام نشست خاتون بود اونم گريه کرده بود ..بغلش کردم وگفتم: خاتون چرا خدا با من اينجوري ميکنه؟چرا اينقدر زجرم ميده ؟ به خدا مردنم راضيم چرا منو نميکشه؟چرا.؟کم اوردن ...به خدا ديگه طاقت ندارم خاتون با گريه گفت:گريه نکن قربونت برم ...اينقدر کفر نگو خدا تو رو ميبينه فراموشت نکرده صبر داشته باش هميشه دنيا اينجور نميمونه ...(به صورتم نگاه کرد وگفت)بلند شو دهن وبشور بد جور داره خون مياد ..
به کمک خاتون بلند شدم..با گريه ودرد دهنم وشستم ورفتم به اتاقم ...شلوارم زدم بالا زانوم کبود شده بود خاتون برام چسب اورد زدم روي لبم ..از درد فقط رو زمين خوابيده بودم وبا دستم زانوم وفشار ميدادم خاتون بيچاره هم چند دفعه با اب گرم ماساژ ميداد ...يه مدت اروم ميشد اما دوباره درد شروع ميشد.. مجبور شد نهار آرادو رو خودش ببره ...خاتون اومد تو اتاقم وگفت:ايناز جان اقاي دکتر اومدن پات وببينن
سريع روسريمو پوشيدم وگفتم:دکتر کيه؟
خودش اومد تو...اينقدر تعجب کردم که درد پام فراموشم شد ..امير علي ؟!!! ...لبخندي زدوگفت :سلام ايناز خانوم
روسريمو کمي کشيدم جلوم وگفتم:سلام
کنارم نشست بازم عطر اونشب زده بود ...با لبخند گفت: دوباره همديگه رو ديدم کاش تويه شرايط ديگه بود... اجازه هست زانو ت وببينم ؟
مهربون بود زيادي هم مهربون بود نبايد بهش اعتماد ميکردم اينم يکي عين بقيه مردا سرم پايين بود گفتم:خودم نگاه کردم چيزي نيست کبود شده
با خنده گفت: شايد تشخيصتون اشتباه باشه خانم دکتر؟
بهش نگاه کردم چشماي خاکستريش داشت بهم ميخنديد ...منم خنديدم گفت:به چي ميخندي؟
خندمو جمع کردم وگفتم:هيچي...
-با يد زانو هاتو ببينم ..
به زانو م نگاه کردم و با خجالت گفتم: نميشه...
بدون توجه به حرف من شلوارمو کشيد بالا...منم سريع کشيدم پايين وگفتم:تو که دکتر قلبي نه مغز واعصاب...
دوباره کشيد بالا منم کشيدم پايين گفت:چرا اينجوري ميکني؟
با حالتي که دست خودم نبود داد زدم:خوب خجالت ميکشم...
با خنده نگام کرد سرم وانداختم پايين وگفتم:باشه ..فقط دست نزن
با اينکه خيلي خجالت کشيدم ولي شلوارم وزدم بالا به زانوم نگاه کرد دستش ودراز کرد شلوارم وکشيدم پايين نگام کرد گفتم:گفتم که نبايد دست بزني..
-ميتونم بپرسم اونوقت چه جوري بايد تشخيص بدم؟
-تو دکتري من چه ميدونم..
-يه کاري نکن دست وپا تو ببندم ومعاينت کنم.....دست وبردار ببينم
دستم وکشيد عقب وشلوارم زد بالا بعد از معاينه گفت چيزي نيست زود خوب ميشه ...
تو چشمام نگاه کرد وگفت:بايد استراحت کني ...زياد روش راه نميري خوب؟
دوباره چشماش خنديد نتونستم جلوي خندمو بگيرم ...همين جور که ميخنديدم گفت:خيلي خوش خنده ايا ... تو چشماي من چي هست که هي نگاه ميکني وميخندي؟
اگه بهش بگم چشماش بهم ميخندن حتما فکر ميکنه عقلم واز دست دادم ومسخرم ميکنه ...
چيزي نگفتم وقتي بلند شد منم بلند شدم اما نتو نستم خودمو نگه دارم نزديک بود بيوفتم که امير علي دستشو انداخت دور کمرم وکشيد طرف خودش.... بي اراده دستم رو سينش خورد سريع خودمو از دستش ازاد کردم گفت:ببخشيد ميخواستم کمک تون کنم..
هل شده بودم گفتم:نه نه.. ببخشيد...ممنون خودم...ميتونم بيام
با تعجب گفت:کجا ميخواي بري؟مگه نگفتم بايد استراحت کني؟
تو اين جور مواقع ادم بايد پروباشه گفتم:ميخوام برم دستشويي..
خنديد وگفت:ببخشيد ...
خاتون شام واورد تو اتاقم بهش گفتم :صدام ميزديد خودم ميومدم
-چه جوري ميخواستي بيايي..مگه اقاي دکتر نگفت بايد استراحت کني؟
يک ساعت بعد از اينکه شامم وخوردم خاتون با نگراني اومد به اتاقم وگفت:اقا سيروس گفت بري پيشش..
اگه اون دفعه نديده ازش ميترسيدم ..ايندفعه ديگه با مزه کردن شکنجه هاش واقعا ازش ميترسيدم با ترسي که تو نگام بود گفتم :خاتون ميترسم
کنارم نشست وگفت:نترس آرادم هم پيشش ...پاشو اگه ديربري عصبي ميشه
-نميتونم راه برم..
-خودم کمکت ميکنم با کمک خاتون رفتيم به عمارت وقتي به سالن پذيرايي رسيديم ديدم آراد نشسته ومختار کنارش ايستاده رويا وسيروسم کنار هم نشستن ...آراد با ديدن قيافه داغونم تعجب کرد وايسادم وسلام کردم...فقط مختار جوابمو داد بازم گلي به جمال مختار ...بخاطر زانوم نميتونستم وايسم خاتون فهميد خودش وبهم نزديک کرد ..بهش تکيه دادم سيروس سيگار برگشو روشن کرد وبه اراد گفت:اين دختره رو از کجا اوردي؟
آراد با نگراني گفت :دنبال کار ميگشيت منم استخدامش کردم..
سيروس خنديد وگفت:سليقه گندت به مامانت رفته..اون اشغالم از من طلاق گرفت که بره با يکي کولي تر از خودش ازدواج کنه
آراد از روي اعصبانيت دسته مبل و فشار ميداد وگفت:اخه از شوهر ادمش خيري نديده بود...
سيروس سيگار شو تو جا سيگار خاموش کرد وگفت:بحث امشب من وتو اين نيست پس ميمونه براي بعد (به مبلش تکيه داد به مختار گفت)اين دختره رو از کجا اورده ؟
مختار به من نگاه کرد وگفت:اقا که گفت....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ ساعت 20:7 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|