روی صندلیم پشت میز کارم نشسته بودم و داشتم اون اطلاعاتی رو که پیدا کرده بودیم نگاه میکردم.

هوا ابری بود و احتمال بارش بارون وجود داشت. 

همینطور که داشتم کار می کردم ، صدای در اومد. 

– بیا تو. 

– قربان؟ 

- بگو طلا! 

– تلفن با شما کار داره. سرهنگ امیری.. 

دستمو دراز کردم و گوشیو گرفتم. دستمو گذاشتم رو دهانه گوشی. 

– از این دختره خبری نیست؟ 

- نه قربان . هیچی! 

– می تونی بری! 

– بله قربان. 

گوشیرو بردم سمت گوشم. 

– الو ؟ 

- گوش میکنم. 

– نوذری .. خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم.. آب دستت بزار زمین زود خودتو با اون دختره برسون اینجا . 

سریع! طبق عادت بدون هیچ حرف دیگه ای تلفن قطع کرد.

تلفن با عصبانیت گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم. 

رفتم سمت اتاقش. 

در باز کردم. 

با ورود من سرشو برگردوند به سمتم. لب پنجره نشسته بود و صورتشو به پنجره تکیه داده بود. پشتشم کوسن 

بود. از جاش بلند شد. معلوم حالش خوش نیست. 

– بلند شو باید بریم. 

– کجا؟ 

- امیری احضارت کرده و بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم بیرون . رفتم پایین. 

– طلا؟ 

طلا سریع اومد. 

– بله اقا؟ 

- من یه چند ساعتی نیستم حواست به همه چیز باشه.. 

– بله اقا! 

– در ضمن برو اون دختررو بیارش دم در. 

– بله اقا! 

سرمو تکون دادم و رفتم بیرون. 

به سمت پارکینگ رفتم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم. 

طلا درست زمانی که رسیدم دم در دختر رو اورد. 

در ماشین باز کرد و سوارش کرد.

حرکت کردیم . 

دم در خروجی یکی از نگهبانا به شیشه ی ماشین زد. 

– اقا میشه یه لحظه تشریف بیارین؟ 

از ماشین پیاده شدم..





هوران 


وای خدا جونم حالا که فرصتش پیش اومده چجوری بدون فلش فرار کنم؟ .. 

خدایا ازت خواهش می کنم کمکم کن! ..

محمدو ازم نگیر جون من! 

سرمو انداختم پایین و قطره اشک از روی صورتم پاک کردم. 

محمد نه .. پامو تکون دادم.

صبر کن! 

پامو بلند کردم و خم شدم. 

وای خدای من باورم نمیشه! خدایا عاشقتم! اخ جون فلش! سریع برش داشتم و گذاشتمش توی جیبم. 

درست به موفع بود چون سوار شد. 

در باز شد و حرکت کرد. 

دل تو دلم نبود.

امیدوارم بتونم این کارو انجام بدم. چند تا نفس عمیق کشیدم باید بر استرسم غلبه می کردم. 


نزدیک به یک ربع بود که حرکت می کردیم. 

وقتی رسیدیم دم پاسگاه قبل از اینکه واردش بشیم، یه بی ام ویه مشکی همراه با ما به سمت در پیچید.

همون یارو که با اون پیرمرده اومده بود بودن. 

از ماشین پیاده شد و اومد دم شیشه. 

به شیشه زد. 

دیو دو سر شیشه رو داد پایین. 

– به سلام اقا اترین گل! از اینورا. 

چشمش به من افتاد. 

سلام کرد. جوابشو دادم. 

– ارمین یه دقیقه بیا پایین کارت دارم.

اترین : نمی دونم امروز چرا همه با من کار شخصی دارن! 

ماشینو خاموش کرد و رفت پایین. 

از ماشین دور شدند.

یه نفس عمیق کشیدم. 

الان وقتش بود.

باید می جنبیدم وگرنه دیگه فرصت نمی شد. سریع خودمو به هر بدبختی بود انداختم روی صندلی راننده. 

سریع باید عمل می کردم.

داشتم ماشینو روشن می کردم که یهو چشمش به من افتاد. 

با دقت نگاه کرد. 

فهمید که دارم چی کار میکنم. سریع شروع کرد به دویدن سمت ماشین. 

پامو روی پدال گاز فشار دادم و دنده عقب گرفتم. 

سریع پیچیدم. 

چرخ ها صدای بدی دادن. 

ماشینو حرکت دادم.... 


*******

اترین


سریع برگشتم سمت اَرمین. 

دویدم سمتش. داد زدم. 

– به امیری چیزی نگو! 

و سوار ماشینش شدم. 

باید عجله می کردم. 

ماشین روشن بود پس از حالت پارک دراومدم و ماشین و حرکت دادم. 

دختره ی احمق! اه لعنتی! دنبالش میکردم.

بدجوری می رفت یعنی دست فرمونش خوب بود. ولی به پای من نمیرسید! 

پامو بیشتر روی گاز فشار دادم. 

متاسفانه شتاب ماشین اون از مال من بیشتر بود در نتیجه جلوتر از من بود. باید یه کاری میکردم. اینجوری نمی شد. ابروم مهمتر از هرچیزی به خصوص جلوی این امیری! 

گوربابای ماشین!

دستمو دراز کردم و در داشبورت باز کردم.

طبق همیشه تو ماشین ارمین اسلحه بود. 

سرشو گذاشتم لایه ی پام و خشابشو پر کردم. 

اماده شد. 

بیرونش اوردم و به سمت ماشین گرفتم. 

نهایت دقتمو کردم تا به بقیه ماشینا نخوره حوصله سرزنش امیری رو نداشتم. شیشه ی عقب نشونه گرفتم و شلیــــک!


******






هوران


وای خدایا! اینو چی کارش کنم! باید یه جوری... 

انچنان جیغ بنفشی کشیدم که حس کردم شیشه ها لرزیدن. 

سریع سر ماشینو گرفتم اونور تا به پیرمردی که داشت از بزرگراه می رفت نخورم. 

حس کردم دوباره ادرنالینم بالا رفته باید یه کاری میکردم. 

الان نه .. لطفا لطفا! ... 

صدای خورد شدن شیشه ها توی ماشین پیچید.

سرمو گرفتم پایین. 

مرتیکه لعنتی! چجوری از شرت خلاص شم؟ گاز دادم و رفتم جلوی یه کامیون. 

خدا جون کمکم کن! چند لحظه بعد یه کامیون دیگه اومد بغلش و تقریبا راهو براش سد کردن. مگر اینکه از جاده .. لعنتی! 

مطمئنا از جاده خاکی میاد! 

بیشتر گاز دادم. 

دوباره شروع به تیراندازی کرد. 

سرمو بردم پایین.

فقط خدا خدا میکردم که جاده به همین خلوتی بمونه و کسی جلوم سبز نشه. دستمو بردم سمت داشبورد . نمیدونم چرا ولی همش یه حسی بهم می گفت که اینکارو بکن منم کردم. 

توی داشبورد یه اسحله بود! 

بیرون اوردم. 

حالا چجوری باید باهاش کار کنم؟ سرمو بلند کردم. هنوزم پشتم بود. 

اسلحرو گرفتم توی دستم و چرخوندمش 

اشتباهی دستم به ماشش خورد و تق! یه گلوله شلیک شد!

اسلحه از دستم افتاد. 

وای ولش کن! اصلا نخواستم. 

داشتم میرفتم که یهو از سرعت ماشین کم شد. 

وای نه چی شده؟ چش شد؟

پامو محکم فشار دادم ولی تاثیری نکرد سرعتش کم و کمتر میشد. 

نباید دستش بهم میرسید.. 

نگامو چرخوندم! 

وای نه ! بنزین!!! 

تا قبل از اینکه توی جاده گیرم بندازه باید یه کاری کنم... 

اوناهاش ! همون راهی که یارو میگفت.. 

سریع ماشین به سمت راه بردم. 

جاده خاکی! 

به اندازه ی وزنم خاک خوردم تا اینکه دیگه ماشین وایستاد.

زدم روی فرمون برو برو! اه لعنتی! 

کمربندم باز کردم و پریدم از ماشین بیرون. 

با تمام توانم می دویدم. 

به پشتم نگاه کردم عین مورچه خوار دنبالم بود و نامرد عین اسب میدوید! 

جونم توصیفام! چه حیوون تو حیوونیه! 

با تمام توانم می دویدم ولی یه لحظه حس کردم که دیگه حس توی پام داره از بین میره.

به جلوم نگاه کردم خیلی مونده بود.. فکر نمیکنم به اونجا ... 

یهو دستی از پشت یقمو چنگ زد. 

نگهم داشت وگرنه با پشت می خوردم زمین. 

منو محکم به خودش چسبوند. 

قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میرفت. 

دستشو دور گردنم حلقه کرد و محکم فشار داد. داشت خفم میکرد! 

– ولم کن .. خفم کردی..! 

حلقه ی دستشو تنگ تر کرد. 

واقعا داشتم خفه می شدم! 

صورتشو برد بغل گوشم و نفسشو با عصبانیت بیرون داد. 

– تنها کافیه چند دقیقه دستمو اینجوری نگه دارم تا از شرت راحت شم! .. چی با خودت فکر کردی دختره ی احمق؟؟ فکر کردی اگه بیای اینجا اونا زندت می زارن؟.. فکر کردی وقتی فلشو دادی بهشون میزارن بری؟.. فکر کردی با این کارت خودت به درک جون محمدم می گیرن؟؟ هـــان! 

پرده ی گوشم تقریبا پاره شد! 

یعنی جریان فلش از کجا می دونست؟ 

- و.. لم .. کن! 

دستشو یک دفعه برداشت. 

افتادم زمین و محکم سرفه کردم. 

سعی کردم دوباره هوا رو بکشم توی ریه هام! نفسم بالا نمیومد. 

– بلند شو! .. تا نیومدن سراغمون باید از اینجا.. 

نذاشتم ادامه بده و یه مشت خاک پاشیدم روی صورتش. 

می دونم کارم احمقانه بود! 

نباید اونو دنبال خودم می کشوندم . 

باید یه جوری از دستش در برم. دوباره بلند شدم. 

تا اون بخواد چشماشو باز کنه من میرم! اومدم برم که... 








یهو دستی بازمو گرفت و منو محکم برگردوند سمت خودش و انچنان سیلی محکمی بهم زد که با سر رفتم توی زمین. دستمو گذاشتم روش.

چشماش بدجوری قرمز شده بود.

رگای گردنش از عصبانیت زده بودن بیرون. 

نتونستم اشکمو کنترل کنم و سرازیر شد.

اون سیلی که به من زد اگه به فیل می زد اونم با سر میرفت تو زمین. 

دستشو دراز کرد و محکم بازومو گرفت و کشید وبلندم کرد. 

دیگه نایی برای راه رفتن نداشتم. 

هنوز برام عجیب بود که چجوری پاهامو حسشون می کنم چه برسه به اینکه بخوام راه برم! 

انقدر حواسم پرت فرارم بود که نفهمیدم کی نم نم بارون شروع به بارش کرده! .

شونه به شونش حرکت می کردم و اشک میریختم. 

هنوزم بدجوری میسوخت. 

اگه یکم اونور تر زده بود مطمئنا پرده مرده گوش برام نمی ذاشت. 

صداش مثل این بود که دوتا ظرف چینی بهم بخورن و تیکه تیکه شن! 

بارون کم کم شدت گرفت.

نمی تونستم تند راه برم. و جالبیش اینجا بود که وقتی به ماشینش رسیدیم سوارش نشدیم بلکه از کنارش رد شدیم و به سمت اون یکی ماشینه رفتیم.

همین باعث شد که چند دقیقه ای زیر رگبار بارون راه بریم و خیس شیم. 

خوبی بارون این بود که سوزش صورتم کم تر شده بود.

وقتی به ماشین رسیدیم در باز کرد و منو نشوند تو. 

بر خلاف نظرم خیلی اروم این کارو کرد.

خودش برگشت و رفت سمت ماشین خودش و سوارش شد. حرکت کرد و از کنار ماشین گذشت. 

می خواست چی کار کنه؟ 

نزدیک به پنج دقیقه بعد پیاده اومد و سوار ماشین شد حسابی خیس شده بود.

منم همین طور اما من علاوه بر خیس شدن داشتم می لرزیدم سردم بود.

ماشین روشن کرد و حرکت کرد. 

بینیشو مرتب بالا می کشید. 

چند دقیقه که از حرکتمون گذشت زد کنار. 

– برگرد! 

سرمو برگردوندم سمتش جعبه ای رو که با خودش اورده بود ( از ماشین خودش به علاوه ی ژاکتش) از صندلی عقب برداشت. 

– دستتو بیار جلو. 

نگاش کردم. 

می خواستم دستمو ببرم جلو ولی دیدم نمی تونم.

به جز چشمام و گردنم ( که حس اونم چند لحظه بعد از دست دادم) چیز دیگه ای رو نمی تونستم تکون بدم حتی زبونمو.

سرشو تکون داد و دستمو گرفت. 

استینمو بالا زد و سرنگ تزریق کرد. 

سرنگ از شیشه انداخت بیرون و جعبه رو دوباره گذاشت پشت. 

صاف نشست. 

توی دستش ژاکتش بود. اونو انداخت روم.

اخی نازی! نوش دارو پس از مرگ سهراب! بچمون احساس پشیمونی کرده. 

منتظر بودم ازم معذرت بخواد ولی هیچی! 

عین گاو سرشو انداخت پایین و دوباره حرکت کرد.

منم ترجیح دادم توی یه عالم دیگه باشم تا اینکه توی این دنیا برای همین چشمامو بستم و خوابیدم...




- ماشینو برداشتی ... ببرش تعمیرگاه.. می خوام مثل روز اولش بشه! .. به تو مربوط نیست! .. 

چشمامو اروم باز کردم. 

وای هنوزم توی اون ماشین کذایی بودیم! پیش ادم کذایی!و پشت ترافیک کذایی!

دستامو بهم قلاب کردم و خودمو به سمت جلو کشیدم. هنوزم داشت بارون میومد. نگاهی به ساعت ماشین کردم. ساعت یازده بود!

یعنی دوساعت بود که توی راه بودیم!

اَاَاَاَ! عجب ترافیک شاخیه! 

صورتمو چسبوندم به شیشه. 

– ای!

جای سیلی که زده بود به محض تماس با سردی شیشه سوخت. 

ترجیح دادم سرمو به صندلی تکیه بدم.

آخ! صورت کم بود شیکمم اضافه شد. بدجوری ضعف کرده بودم.اگه یکم دیگه اوضاع اینجوری پیش میرفت ماشین و با صاحبش میخوردم! 

وای توروخدا! من گشنــــــمه!

بیقراری میکردم. 

دست خودم نبود! 

بدون اینکه بفهمم چی کار می کنم سرمو هی تکون میدادم. ماشین یه ذره حرکت کرد بعد وایستاد.

وای توروخدا راه برین دیگه! 

همونطور که ماشین وایستاده بود یهو دیدم یه چرخش سیصد و شصت درجه کرد و از جاش نیم خیز شد. 

نگاش کردم. 

ناخوداگاه حواسم به سینه ی عضلانیش، رگ گردنش ، زنجیر توی گردنش ، و بوی عطرش که ادم مست می کرد پرت شد. 

دستشو دراز کرده بود. 

هنوزم ژاکتش روی خودم بود سریع سرمو تکون دادم و صورتمو توی ژاکت فرو کردم. 

نکنه دوباره لپام گل انداخته باشه! 

خدایای قربونت برم! 

یه سوال دارم. 

اخه چرا باید به مرد به این خوش قیافه ای اخلاق بدی عین... 

چپ چپ نگاش کردم. 

گـــاو! نه گاو اخلاقش خوبه اروم! اهان از این گاو وحشی سیاها! 

عاشقتم !!با این توصیفات هوری جون!

یعنی کپی خودشه ها.

برگشت. 

بدون اینکه نگام کنه کیسه ی توی دستشو انداخت رو پام. 

وا بی ادب!

حالا یه خاک پاشیدن که دیگه اینقدر ناز نداره! 

توی پلاستیک یه ساندویچ بود که دورش فویل پیچیده بودن. از بوش معلوم بود همبرگر. 

بدون معطلی درش اوردم و بازش کردم. 

جووون! 

یه دل سیر بوش کردم. خیلی وقت بود که همبرگر نخورده بودم. 

به محض باز کردنش شیشه شو داد پایین. 

دیوونه! بو به این خوبی!

گاز اول زدم. 

مزه ی این پنیر نرمش که نیومد زیر دهنم... یعنی خودمو توی بهشت حس کردم. 

چشمامو بستم و شروع به خوردنش کردم.

وقتی چشمم باز کردم ناخوداگاه نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم .

صورتمو یواش برگردوندم.

به من زل زده بود.

وقتی نگاش کردم سریع سرشو برگردوند.

نکنه دلش میخواد؟ خوب بخواد به درک! می خواست برای خودش بخره! به من چه؟؟ 

یه گاز دیگه زدم هنوز از گلوم پایین نرفته بود که یه لحظه احساس گناه کردم. دلم براش سوخت !

می دونم دیدن اینکه یه نفر داره یه چیزیو می خوره و تو همون موقع بخوایش ولی نتونی بخوریش چه حسی داره. درسته که یه دونه سیلی خوابونده بود توی گوشم ولی این رسمش نیست. 

خوب یکمم تقصیر خودم نباید خاک می پاشیدم. 

نه ! من نامرد نیستم. 

اون لقمه رو به زور قورت دادم.

ماشین هنوز ایستاده بود بهش نگاه کردم.

ارنجشو روی جای شیشه ماشین گذاشته بود و داشت بیرون نگاه میکرد.

نمی دونستم باید چی صداش کنم منظورم اینکه می دونستم اسمش اترین ولی خوب نمی دونستم چجوری باید صداش کنم.

یه صدایی توی سرم گفت صداش کن اقا غوله! بلافاصله جوابشو دادم نه توروخدا! همینم مونده یکی دیگه بخوابونه اینور صورتم. 

بهش نگاه کردم قطره های بارون قسمت داخلی ماشین خیس کرده بودن. 

بارون تند تر شد. 

پنجره رو کشید بالا و به روبه رو نگاه کرد.

همینطورری بهش خیره بودم. 

اول زیر چشی نگام کرد بعد سرشو چرخوند طرفم و با تعجب نگام کرد.

همبرگر گرفتم سمتش . – می خوری؟ 

پوزخندی زد و روشو برگردوند. 

وا ! اصلا تقصیر منه که ادم حسابت می کنم! بی شعور! حقشه همین جا همین همبرگر بکوبونم توی صورتت! دوباره به دهنم نزدیک کردم که با خیال راحت بخورمش یهو دستشو اورد جلو.

دهنم که همونجور باز مونده بود و بستم و بهش نگاه کردم.دستشو تکون میداد. 

– دهنیه ها!

دستشو عقب نکشید.

بقیشو گذاشتم توی دستش. 

یه ذره با ماشین رفت جلو و دوباره وایستاد.

پلاستیکشو کنار زد و گاز اول ازش رد. 

مرتیکه ی شیکمو! 

از حرکتش خندم گرفته بود. 

رومو کردم اونور. 

پاهامو جمع کردم توی شکمم وروی صندلی لم دادم و پشتمو بهش کردم.

ژاکتشو تاچونه کشیدم بالا.

سردم بود.

به بیرون نگاه میکردم.....